رابرت سي. سالًمïن / ترجمه؛ کيوان قباديان
جنگ جهاني دوم در سال 1939 شروع شد و طي آن نازي ها تلاش کردند بسياري از اقليت ها را از بين ببرند. ظهور نازيسم، غرش جنگ و وحشت اردوگاه هاي کار اجباري به پيدايش دو جنبش فلسفي بنيادستيز منجر شد؛ يکي از آنها مستقيماً به خردستيزي در همه اشکالش حمله مي کرد و ديگري خردستيزي را به عنوان وضعيت بشر مي پذيرفت اما آن را رودرروي مسووليت قرار مي داد. جنبش اول که به اثبات باوري (پوزيتيويسم) منطقي معروف است، کم وبيش بر فلسفه اوليه ويتگنشتاين بنا شده بود و تا هيوم و تجربه گراهاي بريتانيايي به عقب بازمي گشت. اين جنبش به خاطر سرسختي اش، علمي بودنش و اينکه هيچ مهملي را تحمل نمي کرد، به خود مي باليد. جنبش ديگر که اصالت وجود (اگزيستانسياليسم) نام داشت از کي ير کگور و نيچه مايه مي گرفت و پديدارشناسي هوسرل را به عنوان روش به کار مي برد. اين دو جنبش با وجود تفاوت هاي قابل توجهي که داشتند، بر صداقت غيراحساساتي صحه مي گذاشتند.
اثبات باوران منطقي که بر نظم منطقي و علمي تاکيد مي کردند و بي اعتنايي پرطمطراق رمانتيسم آلمان نسبت به خطرهاي ناشي از ناسيونال سوسياليسم را نکوهش مي کردند، مسائل مربوط به ارزش ها را کنار گذاشتند. ظاهراً آنان هم مثل ويتگنشتاين در تراکتاتوس تاکيد مي کردند که راجع به چنين موضوعاتي هيچ چيز معقولي نمي شود گفت. برتراند راسل گفته بود که اخلاق صرفاً ذهني ا ست، موضوعي احساسي است نه منطقي، و اثبات باورها نيز با اين گفته موافق بودند. اما اين سبب شد که موقعيت اخلاق در ترديد و، در بهترين حالت، در تعليق باشد. اگر فيلسوفان در موقعيتي نباشند که دنيا را به خاطر گناه هايش سرزنش کنند، پس چه کسي بايد اين کار را بکند؟ اثبات باورهاي منطقي سعي کردند روشنگري را زنده نگه دارند اما باعث شدند اخلاق از فلسفه تبعيد شود.
خيلي از اثبات باوران اوليه علاوه بر فيلسوف، فيزيکدان و رياضي دان نيز بودند. آنان گرايش شديدي به علم داشتند و شيوه شان با تمايزگذاري قاطعانه ميان واقعيت ها و ارزش ها همراه بود. اصلي ترين دغدغه اثبات باورها جدا کردن فرضيه هاي معنادار- فرضيه هايي که علم مي توانست و بايد به آنها مي پرداخت- از فرضيه هاي بي معنايي بود که مايه تلف کردن وقت و منشاء اختلافات حل نشدني بودند. اثبات باورها ضابطه و ابزار برنده خود را در مفهوم اثبات پذيري يافته بودند. گزاره فقط وقتي معنادار است که بشود با شواهدي اثباتش کرد؛ و اين حکم خيلي زود بسط يافت تا آنجا که هر جمله يي را شامل مي شد. اثبات باورها مدعي بودند که در دنيا چيزهاي بي معنا زياد است و اين وظيفه فيلسوفان است که با تمام قوا کاري کنند که ديگر چنين چيزهايي نباشد.
عجيب آنکه اگزيستانسياليست ها، که شايد اخلاقي ترين فيلسوفان قرن بيستم بودند يا به هر حال بيش از همه درس اخلاق مي دادند، نيز ظاهراً از اخلاقيات اجتناب مي کردند. هايدگر قاطعانه تاکيد کرده بود هيچ اخلاقي را پيشنهاد نمي کند و دائماً با تحقير از کساني حرف مي زد که «در درياي کاذب ارزش ها ماهي مي گيرند». انتخاب هاي سياسي خود او ظاهراً تاييدي بودند بر غيراخلاقي بودن انديشه هايش. حتي ژان پل سارتر که اخلاق گرايي به تمام معنا بود، در اين زمينه از هايدگر پيروي مي کرد و تاکيد داشت که فلسفه اصالت وجود او فلسفه يي اخلاقي نيست. اما آنچه اگزيستانسياليست ها رد مي کردند، مفهوم «بورژوايي» خاص و محدودي از اخلاق بود؛ آن نوع اخلاقي که دغدغه اش عمل به وعده ها و پرداخت بدهي ها و پرهيز از رسوايي است. شعار فلسفه اگزيستانسياليسم، يعني «اصالت»، نداي يکپارچگي بود، نداي مسووليت و، حتي در دوران جنگ، نداي قهرماني.
اگزيستانسياليسم جنبشي فلسفي بود که کي يرکگور و شايد نيچه، اونامونو و هايدگر نيز بخشي از آن بودند. بعضي ها ممکن است فيودور داستايفسکي و فرانتس کافکا، نويسنده چک، را نيز جزيي از آن به شمار آورند اما آلبر کامو نويسنده الجزايري- فرانسوي قطعاً در اين جنبش جاي مي گيرد. بعضي از مشتاقان اين جنبش رد پاي آن را تا 1960- 1913 سقراط پي گرفته اند اما اين سارتر بود که واژه «اگزيستانسياليسم» را وضع کرد. آثار کي يرکگور براي تاسيس مکتبي تاثيرگذار متشکل از اگزيستانسياليست هاي مذهبي قرن بيستم الهام بخش بود (اين افراد شامل پل تيليش، مارتين بوبر، کارل بارت و گابريل مارسل بودند)، اما خيلي از اگزيستانسياليست ها بي خدا بودند از جمله نيچه، سارتر و کامو که باور مذهبي را نوعي «خودکشي فلسفي» مي دانستند.
نبايد به بي راهه رفت و گفت اگزيستانسياليسم نشان دهنده نگرشي است که به خصوص براي جامعه توده يي مدرن (و حتي پسامدرن) مناسب است. اگر ممکن باشد که فقط يک لحظه تعميم ببخشيم، مي توانيم بگوييم که دغدغه مشترک همه اگزيستانسياليست ها فرد و مسووليت شخصي بود. آنان به فرو رفتن فرد در گروه ها يا نيروهاي عمومي بزرگ تر به ديده شک يا ناسازگاري مي نگريستند. کي ير کگور و نيچه هر دو به «گلٌه» حمله مي کردند و هايدگر «وجود اصيل» را از وجود صرفاً اجتماعي متمايز مي کرد. سارتر به خصوص بر اهميت انتخاب آزادانه فردي تاکيد مي کرد و آن را در مقابل نيروي ديگران قرار مي داد که بر اميال، اعتقادات و تصميمات ما تاثير مي گذارند يا ما را به آنها وادار مي کنند. از اين لحاظ او خصوصاً از کي ير کگور پيروي مي کرد که در نظرش انتخاب پرشور شخصي و تعهد براي «وجود» حقيقي ضروري بودند.
سارتر حملاتي را که هايدگر به بينش دکارتي نسبت به آگاهي مي کرد، قبول نداشت و معتقد بود که آگاهي (که به صورت «براي خود بودن» توصيف شده است) به اين معناست که هميشه آزاديم تا ويژگي هاي خاصي از دنيا را انتخاب کنيم (هرچند در انتخاب نکردن آزاد نيستيم) و آزاديم تا ويژگي هاي خاصي از دنيا را انکار (يا رد) کنيم. ممکن است شخص يهودي يا سياهپوست، فرانسوي يا عليل به دنيا بيايد اما سوالي که مطرح است، اين است که شخص از خودش چه مي سازد؟ اين واقعيت هاي ناخواسته را تبديل به ضعف مي کند يا مزيت؟ مبارزه مي کند تا راهش را پيدا کند يا بهانه مي آورد تا هيچ کاري نکند؟ ممکن است شخص ترسو يا خجالتي باشد اما اين رفتارها هميشه انتخابي اند و هميشه مي توان آنها را تغيير داد. فلسفه قاطع سارتر در بحبوحه مخاطرات جنگ و اشغال فرانسه به دست نازي ها بسيار تاثيرگذار بود.
کامو رمان نويس و مقاله نويس بود نه فيلسوف رسمي، اما او با مفهوم برجسته خود از «امر عبث» معناي اين قرن را به خوبي دريافته بود. عبث مفهوم متافيزيکي مواجهه ميان خواست هاي ما مبني بر عقلانيت و عدالت از يک سو و «دنياي بي اعتنا» از سوي ديگر است. کامو در افسانه سيزيف شخصيت باستاني و يوناني سيزيف را با تقدير همه ما مقايسه مي کند؛ سيزيفي که محکوم شده بود تا ابد سنگي را به بالاي کوهي هل دهد. همه ما توان خود را صرف اين مي کنيم تا در مقابل بيهودگي و ناکامي بايستيم. به اين ترتيب، کامو مساله اساسي فلسفه را به اين صورت مطرح مي کند که آيا زندگي ارزش زندگي کردن را دارد، يا، جور ديگر بگوييم، آيا ما بايد خودکشي کنيم؟ پاسخ کامو به سوال اول «بله»يي مشتاقانه و به سوال دوم «نه»يي اخلاقي است. سيزيفً کامو به طور آموزنده يي خود را به ميان طرحي پرمعنا پرتاب مي کند و به اين ترتيب به زندگي اش معنا مي بخشد. کامو نتيجه مي گيرد که «بايد سيزيف را سعادتمند دانست» و ما هم همين طور، مشروط بر اينکه زندگي را بپذيريم و خود را به ميان آن پرتاب کنيم و اگر، چنان که کامو اضافه مي کند، به ديگران کمک کنيم.
گابريل مارسل (1973- 1889) نيز چيزي را ترسيم مي کرد که خودش آن را «دنياي درهم شکسته» مي ناميد؛ دنيايي تهي که در آن فلسفه تا حد «مشکلات» تنزل يافته و رازهاي زندگي بشر منظماً انکار يا ناديده گرفته مي شود. اما مارسل، برخلاف کامو، انساني خداباور بود و مثل کي ير کگور تاکيد مي کرد که ما بايد با عميق ترين تجربيات مواجه شويم اما دچار عينيت کاذب نشويم، يعني نخواهيم که از آن تجربيات فاصله بگيريم و آنها را مشکلاتي بدانيم که بايد حل شوند. زندگي، عشق يا مرگ «راه حل» ندارند. اينها رازهايي هستند که به زندگي بشر معنا مي بخشند.
يکي از اشتباهات هميشگي در درک اگزيستانسياليسم، اشتباه گرفتن تاکيد آن بر «معنا» و «بي معنايي» با حمايت از يأس يا اضطراب وجودي است. حتي کامو نيز تاکيد داشت که عبث بودن، مجوزي براي يأس نيست، و نيچه ما را به «شادابي» تشويق مي کرد. کي ير کگور از «مژده ها» نوشته بود و هم هايدگر و هم سارتر احساس اضطراب را گرامي مي داشتند چرا که آن را لازمه وضعيت بشر و نشانه يي براي آزادي و خودآگاهي مي دانستند نه دليلي براي يأس.
سيمون دوبووار (1986- 1908) فيلسوف و رمان نويسي بود که مثل سارتر بر آزادي و مسووليت تاکيد مي کرد. آزادي و مسووليت به خاطر آنچه شخص هست و «آنچه شخص از چيزي که از آن درست شده مي سازد». بووار معاني اخلاقي اگزيستانسياليسم سارتر را توضيح مي داد؛ کاري که خود سارتر انجامش نداده بود. او هميشه دغدغه اين را داشت که چرا جامعه اش موضوعات خاصي را فراموش مي کند يا آنها را ناديده مي گيرد و هميشه هشدار مي داد که جامعه اش، و عملاً همه جوامع، به مسائل و بي عدالتي هايي که نيمي از بشريت، يعني زنان، دچارش بوده اند توجه چنداني نکرده است. او در کتاب جنس دوم (1949) نظريه هاي اگزيستانسياليستي اش را براي شرايط «وجودي» خاص «زن بودن» به کار گرفت و اين کتاب عاقبت به يکي از تاثيرگذارترين کتاب هاي قرن تبديل شد.