سه شنبه، 29 بهمن 1387 - شماره 1893
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
تاملي برنگاه شوپنهاور از هنر
روايت غم انگيز حقيقت



امائول پاپارلا / ترجمه دکتر ابوالفضل رجبي

شوپنهاور (1860-1788) نيز همچون کانت و ارسطو بيشترين اهميت را براي هنر قائل است. وي تصور ارسطويي هنر به مثابه شناخت را مي پذيرد، اما از ارسطو فراتر مي رود. به زعم وي هنر رازگشايي از سرشت واقعيتي است که حقايق مابعدالطبيعي را پيشاروي ما قرار مي دهد.

شوپنهاور- همچون افلاطون و کانت- پديدار را از واقعيت في نفسه جدا مي کند. جهاني که در تجربه هر روزه بر ما آشکار مي شود، باز نمود محض است. اين جهان در سيطره اصول تفرد و جهت کافي قرار دارد- بر اساس اصل جهت کافي هر رويدادي جهتي دارد و بر اساس اصل تفرد هر شخص يا شيئي از ديگران مجزاست.

جهاني که به واسطه علم رازگشايي مي شود، صرفاً روايتي انتزاعي تر و نظام مند تر از همان جهان تجربه است. کانت معتقد است ما هرگز به شناخت واقعيت في نفسه نائل نمي شويم. اما از نگاه شوپنهاور، چنين شناختي از طريق اراده بر ما گشوده است. با تامل در اراده در خواهيم يافت که واقعيت جدالي بي پايان است و جهان پديداري، جز وهم نيست. زندگي بازي بيهوده يي است که در آن به خشنودي و خرسندي از جانب اميال نيازمنديم. اما خشنودي و خرسندي ناپايدار است و دوامي ندارد. حتي فرديت ساختگي ما نيز موهوم است چرا که در پس پديدار تمايز، اراده همه را همسان و يکسان مي سازد. بدبيني و تسليم، نگرش هايي فلسفي هستند که با اين رازگشايي همخوانند. شوپنهاور با تزريق عناصري از انديشه هندي به فلسفه کانت اين دعاوي را طرح مي کند. اگر شوپنهاور را نخستين فيلسوف غربي بدانيم که فلسفه غيرغربي را همچون انباني از انديشه هاي بزرگ ارج مي نهد، از حقيقت چندان به دور نيستيم. وي تمايز انسان افلاطوني- کانتي را ميان پديدار و واقعيت نهايتاً روايتي ديگر از اين آموزه هندويي باستاني مي داند که جهان حس و ميل، سراسر وهم است.

شگفتا که شوپنهاور با اين بدبيني نسبت به واقعيت امور، چنان شاعرانه از نيروي هنر سخن مي گويد. اين ويژگي ريشه در آن دارد که وي علم را ضرورتاً به قلمرو پديدارها منحصر مي داند، اما چنين مي انديشد که هنر از حقيقت مابعدالطبيعي راز گشايي مي کند. شوپنهاور نيز- همچون کانت- نبوغ را اصل و کانون هنر مي انگارد. اما از نگاه وي نبوغ نه تنها در خلق هنر، بلکه براي ارزيابي آن نيز ضروري است. نبوغ از دريچه هنر مي تواند بر جريان درگيري هاي هر روزه چيره شود و به تامل بي طرفانه جهان آنگونه که در واقع هست، دست يابد. همان طور که ذهن براي ارزيابي هنر بايد در حالتي خاص باشد، شيء هنري نيز وجود معمول و متعارف چيزها را باز نمي نمايد. تمام هنرها- به جز موسيقي- تصورات را مي نمايانند و نه چيزها را. در اينجا شوپنهاور مولفه يي افلاطوني را به فلسفه هنر خويش وارد مي کند. اين بار نيز غانديشهف صور سر بر مي آورد تا نگراني کساني که ميان انديشمندان باستاني و جديد تمايزي نابجا

برقرار مي کنند، رفع شود. افلاطون صور را تصورات يا کهن الگوهايي مي پندارد که چيزهاي تجربي و طبيعي، صرفاً از آنها بهره مي برند. نتيجه اين نگرش کاملاً روشن است؛ جهان روح بر جهان ماده تقدم دارد.

از نگاه شوپنهاور، هنر صرفاً نماياننده امور تجربي و مادي نيست، بلکه تصورات نهفته در آنها را نيز نشان مي دهد. بدين سان يک اثر هنري ارجمند، با انديشه يي کلي مربوط است که همچون واقعيت امر جزيي، در پس آن قرار دارد- و نه با امر جزيي. شوپنهاور به اراده همچون امري مي نگرد که مراتب تفاوت عينيت را - از ابتدايي ترين گياهان تا جانوران عالي- در اختيار دارد. به اعتقاد وي تصورات بازنماينده اين مراتب متفاوت نزد ما هستند.

همان طور که پيشتر گفتيم، شوپنهاور موسيقي را استثنا مي داند. موسيقي به جاي بازنمايي تصورات (يعني مراتب عينيت بخشي اراده) ما را در مواجهه مستقيم با خود خواست قرار مي دهد. موسيقي و اراده دو زبان ترجمه پذير به يکديگر هستند و هر آنچه در يکي از آنها گفتني باشد، در ديگري نيز بيان پذير است. شوپنهاور دقيقاً به همين دليل موسيقي را والاترين صورت هنر مي انگارد. موسيقي تجربه مستقيم اراده را همچون جوهره واقعيت نهايي و نيز در مقام امري سيري ناپذير ممکن مي سازد. با توجه به اين نکته، تاکيد جنبش رمانتيک در قرن نوزدهم بر موسيقي- که نماد برجسته آن بتهوون بود- قابل توجيه است. شوپنهاور والاترين پيشه را بي اعتنايي کامل، يا همان تامل بي غرض در منظره جدال جهاني مي انگارد. بر اين اساس هنرمند در فضايي ميان اين قلمروها عمل مي کند، يعني پوچي اراده را به تصوير مي کشد، اما هنوز بيهودگي تمامي رسالت ها بر وي غالب نشده است. بدين سان، شوپنهاور هنرمند را شخصيتي غم انگيز مي داند که بايد حقيقت جهان را باز گويد، اما سرنوشتي جز شکست پيش رويش نيست.
اضطراب ايمان
برداشتي ديگر از ايمان ابراهيمي در انديشه کي ير کگور

احسان حسيني نسب



وضع روانشناختي فردي که تحت تجربه يي ايماني دل در وقوع امري محال يا نامحتمل و دشوار مي بندد، چگونه خواهد بود؟ انتظار وقوع دوباره امکاني متناهي و سپري شده، اميد به آنکه نيروي الهي سرنوشت ذاتي امر متناهي را در همين دنيا تغيير دهد... از اوصاف ورود در اين تجربه، ملاقات و همراهي با اضطرابي سهمگين خواهد بود (گرچه هر وصف روانشناختي از يک تجربه، يگانه وضع ممکن و محتوم نخواهد بود). دلهره انتظار جدي براي نيروي الهي، اضطراب مواجهه اين جهاني با ماورءالطبيعه.

±- تجربه نخست تجربه فردي است که تحت اعتماد به نيروي فوق طبيعت خداوند، بر خواهشي محال (آنچه به لحاظ محدوديت هاي امر متناهي تحقق آن در اين دنيا منتفي است) يا دشوار (امري که فراهم شدن اسباب وقوع آن دشوار است) دل مي سپارد، اما ضرورت وقوع آن را فرض نمي کند يعني تحقق مقصود خود را نتيجه قطعي يک تجربه ايماني موفق نمي شمارد و ريزش رحمت خداوند بر بندگان را کريمانه مي بيند. «کرم که وصف خداست در آن واحد هم دل انگيز است هم هراس انگيز چرا که بي قاعده و بي علت و بي رشوت است.»1 بنيان اصلي اين اضطراب نوعي بي خبري است. بي خبري از اينکه رفتار بعدي خداوند در ديالوگ ايمان چه خواهد بود؟ آيا اصولاً اراده خداوند بر تحقق خواهش دروني بنده اش قرار خواهد گرفت؟ اگر چنين است، نخستين واقعه چه خواهد بود؟ و در چه زماني؟ چشمان فرد که به مشاهده حوادث تصادفي و طبيعي و بي ريشه فراوان انس گرفته، عبور نشانه ها را خواهد ديد؟ در حالي که زمان مي گذرد، شرايط وقوع امر متناهي يکي پس از ديگري منتفي مي شوند، اسباب دنيوي کاملاً از ميدان ديد فرد خارج مي شوند و جايي براي کوشش او باقي نمي گذارند. در اين موقعيت است که فرد وضعيت متناهي را تجربه مي کند و دلهره اميد به نيروي فوق طبيعت ظهور مي کند، موقعيتي که اميد هيچ دادرس ديگري نيست.

²- کي يرکگور تمام امکان هاي زيستن را در قالب سه سپهر زندگي طبقه بندي مي کند و انتخاب آگاهانه و مسوولانه يکي از سه امکان را مقدمه زيستن جدي مي شمرد. همچنين معتقد است امکان انتخاب آزادانه و نيز امکان تحقق غايت هر يک از سپهرهاي زندگي براي همه افراد بشر ميسر است. همه اين گزينه ها امکان هايي واقعي اند و آدمي هماني خواهد شد که حقيقتاً انتخاب مي کند. از نظر او صرف همين موقعيت نخستين قدمگاه اضطراب است و البته آگاهي از قرار گرفتن در وضعيت انتخاب. اما دلهره بزرگ سهم قهرمان سپهر سوم يعني شهسوار ايمان است.

شهسوار ايمان براي ورود در اين تجربه نخست بايد حرکت ترک نامتناهي را انجام دهد که «واپسين مرحله پيش از ايمان است»2 و در آن فرد يکسره از مقصود متناهي خود - که همه محتواي زندگي اش را در آن متحد کرده - دست مي شويد و در همان لحظه که عمل ترک را انجام مي دهد به عدم امکان بازيافتن مجدد آن از ديدگاه انساني يقين دارد. «اما علاوه بر آن در هر لحظه حرکت ايمان را انجام مي دهد»3، يعني اميد قطعي به تحقق ناممکن را در خود حمل مي کند و باور دارد که مقصود متناهي و زمانمند خود را در دنياي متناهي باز خواهد يافت. بنابراين از يک طرف در معرض بي يقيني عيني قرار دارد و در مقابل نوعي موضع مثبت نسبت به تحقق محال در او حضور دارد که کي يرکگور آن را شور نامتناهي مي نامد. علاوه بر اين کي يرکگور جنبه ديگري از اين موقعيت پارادوکسي را روشن مي کند و آن امکان تعارض وظيفه مطلق شهسوار ايمان در برابر خداوند با تکليف اخلاقي است، چنان که وارد شدن به سپهر اخلاق براي او نوعي وسوسه خواهد بود.

در اين ديدگاه، قوام تجربه ايماني به وجدان بي يقيني عيني از يک سو و دل سپردن به شور نامتناهي از سوي ديگر است و تا زماني که اين پارادوکس در فرد فرو نريزد و او به سپهر ديگري نگريزد، ايمان دارد. اضطراب انتخاب نخست طي تجربه ايمان، امتداد و توسعه پيدا مي کند، چرا که فرد پارادوکسي ترين گزينه پيش رو را انتخاب کرده است.4 آنچه اين فرد در ذهن دارد، در اصطکاک با قلمرو عقل و (نه لزوماً در همه موارد) اخلاق پيش مي رود. اگر اين سناريو مطابق طاقت فرد پيش نرود و نشانه هاي ضعف بيان ديني حقيقت در چشم فرد قوت بگيرد، امکان آن وجود دارد که نااميدي بر شور نامتناهي غلبه کند و پارادوکس ايمان به نفع محال عقلي در هم شکسته شود.

تامل در روش شناسي کي يرکگور در پرداختن به داستان حضرت ابراهيم(ع) جايگاه اضطراب را در سخن او روشن تر مي کند. موضع او در بررسي ماجرا موضع پسين و درجه دو نيست. او خود را بيرون از موقعيت قرار نمي دهد و آزمون را پس از پايان يافتن مورد تحليل قرار نمي دهد، بلکه در هر لحظه همراه با ابراهيم(ع) موقعيت را تجربه مي کند و نيروهاي دروني او را در هر قدم بازبيني مي کند. آرزوي بازيافتن اسحاق(ع) زماني محال خواهد بود که هم تجربه با ابراهيم(ع) پيش برويم، زماني که مبداء تمام امکانات و اسباب عالم او را از ابراهيم(ع) طلب مي کند. اما اگر پس از پايان ماجرا و بازيافتن محال به ماجرا نظر کنيم، در موضع خود در مورد امر محال دچار ترديد مي شويم، چرا که الگويي در اختيار داريم که در آن امري که از ديدگاه انساني محال مي نمود، تحقق يافته و از اين پس محال تبديل به نامحتمل خواهدشد، همان چيزي که کي يرکگور خواننده را از آن تحذير مي کند و تاکيد مي کند ابراهيم(ع) در مواجهه با محال قرار داشت نه نامحتمل يا نامنتظر. به نظر مي رسد آنچه باعث شده مفهوم اضطراب در سخن او تا اين حد توسعه يابد، مربوط به همين روش شناسي باشد و حساسيت او براي توجه مخاطب به آن به اين خاطر است که مخاطب نيز همين روش را طي کند و پيش از ابراهيم(ع) انتهاي داستان را نخواند، چرا که تنها در اين صورت حرکت ايمان را همگام با شهسوار آن مي پيمايد. هر چند براي تماشاگران اين تجربه که ناگزير از سرانجام آن آگاهند، قرار گرفتن در موقعيت محال آن طور که براي حضرت ابراهيم(ع) واقع شد، ميسر نباشد و به عبارت ديگر تنها يک نمونه اصيل براي حرکت ايمان با مختصاتي که کي يرکگور وصف مي کند، قابل تصور باشد. مگر آنکه نمونه يي از محال در عالم متناهي بتوان طرح کرد که با الگوي ابراهيم(ع) قابل سنجش نباشد و در برابر آن، عدم امکان خود را نبازد.

پي نوشت ها؛--------------------------

1- قمار عاشقانه، عبدالکريم سروش، ص 33

2- ترس و لرز، سورن کي يرکگور، ترجمه عبدالکريم رشيديان، ص 73

3- همان، ص 148

4- در اين مقاله به نفس محال بودن اعتقاد ديني از ديدگاه کي يرکگور پرداخته نشده است، براي توضيح بيشتر مراجعه کنيد به؛ فلسفه کي يرکگور، سوزان لي اندرسون ترجمه خشايار ديهيمي.
واکنش به فاشيسم؛ اثبات باوري و اصالت وجود


رابرت سي. سالًمïن  /  ترجمه؛ کيوان قباديان

جنگ جهاني دوم در سال 1939 شروع شد و طي آن نازي ها تلاش کردند بسياري از اقليت ها را از بين ببرند. ظهور نازيسم، غرش جنگ و وحشت اردوگاه هاي کار اجباري به پيدايش دو جنبش فلسفي بنيادستيز منجر شد؛ يکي از آنها مستقيماً به خردستيزي در همه اشکالش حمله مي کرد و ديگري خردستيزي را به عنوان وضعيت بشر مي پذيرفت اما آن را رودرروي مسووليت قرار مي داد. جنبش اول که به اثبات باوري (پوزيتيويسم) منطقي معروف است، کم وبيش بر فلسفه اوليه ويتگنشتاين بنا شده بود و تا هيوم و تجربه گراهاي بريتانيايي به عقب بازمي گشت. اين جنبش به خاطر سرسختي اش، علمي بودنش و اينکه هيچ مهملي را تحمل نمي کرد، به خود مي باليد. جنبش ديگر که اصالت وجود (اگزيستانسياليسم) نام داشت از کي ير کگور و نيچه مايه مي گرفت و پديدارشناسي هوسرل را به عنوان روش به کار مي برد. اين دو جنبش با وجود تفاوت هاي قابل توجهي که داشتند، بر صداقت غيراحساساتي صحه مي گذاشتند.

اثبات باوران منطقي که بر نظم منطقي و علمي تاکيد مي کردند و بي اعتنايي پرطمطراق رمانتيسم آلمان نسبت به خطرهاي ناشي از ناسيونال سوسياليسم را نکوهش مي کردند، مسائل مربوط به ارزش ها را کنار گذاشتند. ظاهراً آنان هم مثل ويتگنشتاين در تراکتاتوس تاکيد مي کردند که راجع به چنين موضوعاتي هيچ چيز معقولي نمي شود گفت. برتراند راسل گفته بود که اخلاق صرفاً ذهني ا ست، موضوعي احساسي است نه منطقي، و اثبات باورها نيز با اين گفته موافق بودند. اما اين سبب شد که موقعيت اخلاق در ترديد و، در بهترين حالت، در تعليق باشد. اگر فيلسوفان در موقعيتي نباشند که دنيا را به خاطر گناه هايش سرزنش کنند، پس چه کسي بايد اين کار را بکند؟ اثبات باورهاي منطقي سعي کردند روشنگري را زنده نگه دارند اما باعث شدند اخلاق از فلسفه تبعيد شود.

خيلي از اثبات باوران اوليه علاوه بر فيلسوف، فيزيکدان و رياضي دان نيز بودند. آنان گرايش شديدي به علم داشتند و شيوه شان با تمايزگذاري قاطعانه ميان واقعيت ها و ارزش ها همراه بود. اصلي ترين دغدغه اثبات باورها جدا کردن فرضيه هاي معنادار- فرضيه هايي که علم مي توانست و بايد به آنها مي پرداخت- از فرضيه هاي بي معنايي بود که مايه تلف کردن وقت و منشاء اختلافات حل نشدني بودند. اثبات باورها ضابطه و ابزار برنده خود را در مفهوم اثبات پذيري يافته بودند. گزاره فقط وقتي معنادار است که بشود با شواهدي اثباتش کرد؛ و اين حکم خيلي زود بسط يافت تا آنجا که هر جمله يي را شامل مي شد. اثبات باورها مدعي بودند که در دنيا چيزهاي بي معنا زياد است و اين وظيفه فيلسوفان است که با تمام قوا کاري کنند که ديگر چنين چيزهايي نباشد.

عجيب آنکه اگزيستانسياليست ها، که شايد اخلاقي ترين فيلسوفان قرن بيستم بودند يا به هر حال بيش از همه درس اخلاق مي دادند، نيز ظاهراً از اخلاقيات اجتناب مي کردند. هايدگر قاطعانه تاکيد کرده بود هيچ اخلاقي را پيشنهاد نمي کند و دائماً با تحقير از کساني حرف مي زد که «در درياي کاذب ارزش ها ماهي مي گيرند». انتخاب هاي سياسي خود او ظاهراً تاييدي بودند بر غيراخلاقي بودن انديشه هايش. حتي ژان پل سارتر که اخلاق گرايي به تمام معنا بود، در اين زمينه از هايدگر پيروي مي کرد و تاکيد داشت که فلسفه اصالت وجود او فلسفه يي اخلاقي نيست. اما آنچه اگزيستانسياليست ها رد مي کردند، مفهوم «بورژوايي» خاص و محدودي از اخلاق بود؛ آن نوع اخلاقي که دغدغه اش عمل به وعده ها و پرداخت بدهي ها و پرهيز از رسوايي است. شعار فلسفه اگزيستانسياليسم، يعني «اصالت»، نداي يکپارچگي بود، نداي مسووليت و، حتي در دوران جنگ، نداي قهرماني.

اگزيستانسياليسم جنبشي فلسفي بود که کي يرکگور و شايد نيچه، اونامونو و هايدگر نيز بخشي از آن بودند. بعضي ها ممکن است فيودور داستايفسکي و فرانتس کافکا، نويسنده چک، را نيز جزيي از آن به شمار آورند اما آلبر کامو نويسنده الجزايري- فرانسوي قطعاً در اين جنبش جاي مي گيرد. بعضي از مشتاقان اين جنبش رد پاي آن را تا 1960- 1913 سقراط پي گرفته اند اما اين سارتر بود که واژه «اگزيستانسياليسم» را وضع کرد. آثار کي يرکگور براي تاسيس مکتبي تاثيرگذار متشکل از اگزيستانسياليست هاي مذهبي قرن بيستم الهام بخش بود (اين افراد شامل پل تيليش، مارتين بوبر، کارل بارت و گابريل مارسل بودند)، اما خيلي از اگزيستانسياليست ها بي خدا بودند از جمله نيچه، سارتر و کامو که باور مذهبي را نوعي «خودکشي فلسفي» مي دانستند.

نبايد به بي راهه رفت و گفت اگزيستانسياليسم نشان دهنده نگرشي است که به خصوص براي جامعه توده يي مدرن (و حتي پسامدرن) مناسب است. اگر ممکن باشد که فقط يک لحظه تعميم ببخشيم، مي توانيم بگوييم که دغدغه مشترک همه اگزيستانسياليست ها فرد و مسووليت شخصي بود. آنان به فرو رفتن فرد در گروه ها يا نيروهاي عمومي بزرگ تر به ديده شک يا ناسازگاري مي نگريستند. کي ير کگور و نيچه هر دو به «گلٌه» حمله مي کردند و هايدگر «وجود اصيل» را از وجود صرفاً اجتماعي متمايز مي کرد. سارتر به خصوص بر اهميت انتخاب آزادانه فردي تاکيد مي کرد و آن را در مقابل نيروي ديگران قرار مي داد که بر اميال، اعتقادات و تصميمات ما تاثير مي گذارند يا ما را به آنها وادار مي کنند. از اين لحاظ او خصوصاً از کي ير کگور پيروي مي کرد که در نظرش انتخاب پرشور شخصي و تعهد براي «وجود» حقيقي ضروري بودند.

سارتر حملاتي را که هايدگر به بينش دکارتي نسبت به آگاهي مي کرد، قبول نداشت و معتقد بود که آگاهي (که به صورت «براي خود بودن» توصيف شده است) به اين معناست که هميشه آزاديم تا ويژگي هاي خاصي از دنيا را انتخاب کنيم (هرچند در انتخاب نکردن آزاد نيستيم) و آزاديم تا ويژگي هاي خاصي از دنيا را انکار (يا رد) کنيم. ممکن است شخص يهودي يا سياهپوست، فرانسوي يا عليل به دنيا بيايد اما سوالي که مطرح است، اين است که شخص از خودش چه مي سازد؟ اين واقعيت هاي ناخواسته را تبديل به ضعف مي کند يا مزيت؟ مبارزه مي کند تا راهش را پيدا کند يا بهانه مي آورد تا هيچ کاري نکند؟ ممکن است شخص ترسو يا خجالتي باشد اما اين رفتارها هميشه انتخابي اند و هميشه مي توان آنها را تغيير داد. فلسفه قاطع سارتر در بحبوحه مخاطرات جنگ و اشغال فرانسه به دست نازي ها بسيار تاثيرگذار بود.

کامو رمان نويس و مقاله نويس بود نه فيلسوف رسمي، اما او با مفهوم برجسته خود از «امر عبث» معناي اين قرن را به خوبي دريافته بود. عبث مفهوم متافيزيکي مواجهه ميان خواست هاي ما مبني بر عقلانيت و عدالت از يک سو و «دنياي بي اعتنا» از سوي ديگر است. کامو در افسانه سيزيف شخصيت باستاني و يوناني سيزيف را با تقدير همه ما مقايسه مي کند؛ سيزيفي که محکوم شده بود تا ابد سنگي را به بالاي کوهي هل دهد. همه ما توان خود را صرف اين مي کنيم تا در مقابل بيهودگي و ناکامي بايستيم. به اين ترتيب، کامو مساله اساسي فلسفه را به اين صورت مطرح مي کند که آيا زندگي ارزش زندگي کردن را دارد، يا، جور ديگر بگوييم، آيا ما بايد خودکشي کنيم؟ پاسخ کامو به سوال اول «بله»يي مشتاقانه و به سوال دوم «نه»يي اخلاقي است. سيزيفً کامو به طور آموزنده يي خود را به ميان طرحي پرمعنا پرتاب مي کند و به اين ترتيب به زندگي اش معنا مي بخشد. کامو نتيجه مي گيرد که «بايد سيزيف را سعادتمند دانست» و ما هم همين طور، مشروط بر اينکه زندگي را بپذيريم و خود را به ميان آن پرتاب کنيم و اگر، چنان که کامو اضافه مي کند، به ديگران کمک کنيم.

گابريل مارسل (1973- 1889) نيز چيزي را ترسيم مي کرد که خودش آن را «دنياي درهم شکسته» مي ناميد؛ دنيايي تهي که در آن فلسفه تا حد «مشکلات» تنزل يافته و رازهاي زندگي بشر منظماً انکار يا ناديده گرفته مي شود. اما مارسل، برخلاف کامو، انساني خداباور بود و مثل کي ير کگور تاکيد مي کرد که ما بايد با عميق ترين تجربيات مواجه شويم اما دچار عينيت کاذب نشويم، يعني نخواهيم که از آن تجربيات فاصله بگيريم و آنها را مشکلاتي بدانيم که بايد حل شوند. زندگي، عشق يا مرگ «راه حل» ندارند. اينها رازهايي هستند که به زندگي بشر معنا مي بخشند.

يکي از اشتباهات هميشگي در درک اگزيستانسياليسم، اشتباه گرفتن تاکيد آن بر «معنا» و «بي معنايي» با حمايت از يأس يا اضطراب وجودي است. حتي کامو نيز تاکيد داشت که عبث بودن، مجوزي براي يأس نيست، و نيچه ما را به «شادابي» تشويق مي کرد. کي ير کگور از «مژده ها» نوشته بود و هم هايدگر و هم سارتر احساس اضطراب را گرامي مي داشتند چرا که آن را لازمه وضعيت بشر و نشانه يي براي آزادي و خودآگاهي مي دانستند نه دليلي براي يأس.

سيمون دوبووار (1986- 1908) فيلسوف و رمان نويسي بود که مثل سارتر بر آزادي و مسووليت تاکيد مي کرد. آزادي و مسووليت به خاطر آنچه شخص هست و «آنچه شخص از چيزي که از آن درست شده مي سازد». بووار معاني اخلاقي اگزيستانسياليسم سارتر را توضيح مي داد؛ کاري که خود سارتر انجامش نداده بود. او هميشه دغدغه اين را داشت که چرا جامعه اش موضوعات خاصي را فراموش مي کند يا آنها را ناديده مي گيرد و هميشه هشدار مي داد که جامعه اش، و عملاً همه جوامع، به مسائل و بي عدالتي هايي که نيمي از بشريت، يعني زنان، دچارش بوده اند توجه چنداني نکرده است. او در کتاب جنس دوم (1949) نظريه هاي اگزيستانسياليستي اش را براي شرايط «وجودي» خاص «زن بودن» به کار گرفت و اين کتاب عاقبت به يکي از تاثيرگذارترين کتاب هاي قرن تبديل شد.
عناوين اين صفحه
روايت غم انگيز حقيقت
اضطراب ايمان
واکنش به فاشيسم؛ اثبات باوري و اصالت وجود

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام