يكشنبه، 27 بهمن 1387 - شماره 1892
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه سياسي
سياست از قدرت تا توهم

محسن قانع بصيري

جامعه شناسان بشر را موجودي اجتماعي توصيف کرده اند. بدين معني که هر فردي ذاتاً نياز به روابط با محيط اجتماعي خود دارد. اهميت غيرقابل انکار اين روابط را هنگامي به درستي درمي يابيد که خود را در موقعيت تنها در شهري قرار دهيد چون تهران. تصور کنيد روزي از خواب بيدار و متوجه شويد که جز شما ديگر کسي در اين شهر ساکن نيست، همه رفته اند و شما تنها صاحب يک شهر شده ايد. اگر در ترس دچار ايست قلبي نشويد، شانس آورده ايد. اما تجربيات بعدي شما از اين هم مهم تر است. به يکباره تمامي آرزوها و خواسته هاي قلبي تان هيچ و پوچ مي شوند. زماني در حضور ديگر آدميان در آرزوي داشتن خانه مستقل و ماشيني شيک بوديد ولي اکنون يک شهر پر از خانه و ماشين داريد که براي شما بي ارزش شده اند. حالا شما تنها يک آرزو بيشتر نداريد اينکه با يک همنوع خود روبه رو شويد تا بتوانيد با او کلامي رد و بدل کنيد و از اين هراس کلافه کننده تنهايي رهايي يابيد.


شايد هيچ معرفت و دانايي مهم تر از اين تجربه، يعني تجربه تنهايي نباشد. پس انسان هنگامي انسان است، هنگامي صاحب خواسته ها و ارزش ها مي شود، هنگامي زندگي کردن را تجربه مي کند، يا بهتر بگويم زماني خود را مي يابد که با ديگري مواجه شود. بدون حضور ديگري، بدون حضور در فضاي اجتماعي و مقابله و رابطه با ديگر انسان ها نه فروتني در ما شکل مي گيرد و نه نظام ذهني عقول و اخلاق زيستن در ما پديدار مي شود.

از اين منظر آنان که فضاي ارتباط اجتماعي را محدود مي کنند و مي خواهند آدميان را از اين نعمت آدم کننده محروم کنند، چه خود بدانند و چه خود ندانند بر ضد طبيعت خلاق و زاينده فرد و جامعه عمل مي کنند. تمامي مفاهيم اخلاقي و عقلايي آنگاه فعال مي شوند که فرد بتواند آنها را در عرصه روابط اجتماعي تجربه کند. هر بزه و هر گناهي چه در عرصه زندگي مادي و چه در عرصه زندگي معنوي حاصل خللي است که در روابط ميان فرد با جامعه پديد مي آيد. اين همه وسايل ارتباطي جور واجور، اين همه سفر کردن ها و دنيا را ديدن براي آن است که آدمي بتواند به ارزش هاي حضور خلاق و زاينده خود در جامعه پي ببرد و بتواند ميان توان دروني و بالقوه خود از طريق روابط اجتماعي با توان بالفعل خود رابطه يي فعال پديد آورد.

اخلاق، هنر، علم، فن يا هر مقوله ديگري محصول همين ارتباطات اند. اين آنها نيستند که اجتماع را پديد مي آورند، بلکه برعکس اين جامعه است که آنها را پديد مي آورد. هرچه رابطه ميان فرد که در حقيقت اصلي ترين نماد زايندگي و تغيير است با جامعه که خود تمايل به تکرار و ثبات دارد، فعال تر و بيشتر شود حاصل اين تماس توسعه اجتماعي است و برعکس هرچه بيشتر بخواهيم اين روابط را تنها براساس اعتقادات و سلايق شخصي خود سامان بخشي کنيم چيزي جز بحران در همان ارزش ها و اعتقادي که خود را متولي آنها مي دانيم برداشت نخواهيم کرد.

ارزش آزادي در عرصه روابط اجتماعي آن است که تنها از طريق فضايي که آزادي مي آفريند مي توان ميدان روابط ميان فرد با جمع را خلاق کرد. آنان که مي خواهند تنها براساس عقايد و ارزش هاي خود اين روابط را سامان بخشي کنند باد مي کارند و توفان درو مي کنند.

در اينجا نبايد به ارزش توسعه علمي و به ويژه افزايش ظرفيت هاي آموزشي بي توجه بود. در قلمرو نظريه هاي آموزشي آن دسته از آثاري از آموزش هدف اين روند مهم تلقي مي شوند که بتوانند موجب رشد توان خلاقيت و زايندگي فرد شوند، بنابراين آن دسته از آموزش هايي که منجر به فعال کردن قوه نقد و تحليل آن در فرد نشده و تنها حافظه وي را براي ذخيره کردن مشتي اطلاعات فعال کنند نه تنها ارزش تلقي نمي شوند بلکه به خصوص در عصر ما ضدارزش نيز تلقي مي شوند. روزگاري بود که به سبب محدوديت شديد در وجود منابع ذخيره يي و نبود و کاستي در تکنولوژي هاي عرضه و توزيع اطلاعات فرد ناچار بود حجم زيادي در ذهن خود را صرف حافظه کند. در اين شرايط استفاده از حافظه نوعي ارزش تلقي مي شد اما در عصر ما که سيستم هاي ذخيره يي و عرضه اطلاعات مي رود تا عموميتي اجتماعي پيدا کند ارزش فرد نه در ذخيره که در به کارگيري اطلاعات است. اين بدان معنا است که هدف آموزش از ارزش هاي مدرسي و ذخيره يي به ارزش هاي به کارگيري خلاق اطلاعات انتقال يافته است.

مي دانيد که اطلاعات در قلمرو کاربرد از دو مرحله عبور مي کند؛ مرحله اول تبديل اطلاعات به ايده ها و منطق (عقول)هاي جديد است و در مرحله دوم به کارگيري اطلاعات از طريق کاربرد همان منطق هاي زاييده شده است. بنابراين سه مرحله آموزش پديد مي آيند که در فهرست زير آورده ايم.

1- مرحله خواندن و جمع آوري اطلاعات که در دوران هاي آموزشي از دبستان تا دانشگاه آموزش آنها انجام مي شوند.

2- مرحله به کارگيري اطلاعات با توجه به منطق هاي موجود. اين مرحله در تمامي سازمان هاي کار انجام مي شود.

3- مرحله استفاده از اطلاعات براي پژوهش و زايش منطق هاي جديد؛ که فرآيندهاي آموزشي آن در دوره هاي بالاي دانشگاهي و آموزش حين کار ضرورت پيدا مي کند.

در جهان امروز نقش ذخيره يي اطلاعات با توجه به شتاب گيري در مراحل سوم و دوم به ماشين ها انتقال داده شده است. بنابراين اگر نتوانيم به آموزش هاي معطوف به تربيت فرد خلاق بپردازيم طبعاً جامعه يي ضعيف داشته و نمي توانيم در برابر جوامعي که از اين نعمت بهره مي برند تاب بياوريم.

يکي از اشتباهات بزرگي که منجر به ظهور عصر استعمار شد و شرق نتوانست در برابر غرب تاب بياورد بدان علت پديد آمد که تصوري که در شرق از قدرت داشتند، تنها پايه يي سياسي داشت. متفکران در شرق نمي توانستند جنس جديد قدرت را که ماهيتي مزدوج يا سياسي- اقتصادي داشت، شناسايي کنند. آنها قدرت را تنها در شکل عريان خود که همان شکل سياسي- نظامي آن بود، ارزيابي مي کردند. يکي از بهترين نمونه هاي تقابل قدرت کهنه و يکسويه سياسي با قدرت حاصل از ازدواج سياست با اقتصاد را مي توان در جريان انتقال قدرت سياسي- اقتصادي از دو ابرقدرت قرن چهاردهم اروپايي آن روز يعني اسپانيا و پرتغال به انگليس مورد بررسي و مقايسه قرار داد.

تا پيش از ظهور قدرت جديد تنها اين جنگ ها و نيروي سياسي بود که در فضايي راديکال، تحکمي و يکسويه از سوي فرد پيروزمند، قدرت را از يکي به ديگري انتقال مي داد. اما تقابل دو قدرت بزرگ اسپانيا و پرتغال آن روز با انگليس از نوع نظامي نبود. در اين تقابل در حقيقت دو تفکر و نگاه با يکديگر به جدال پرداختند؛ تفکر حاکم بر نظام قدرت اسپانيا و پرتغال فيزيوکراتي بود. آنها بر اين نظر بودند که ثروت از زمين حاصل مي شود و چون مهم ترين و باارزش ترين چيزها که از زمين به دست مي آيند طلا و جواهرات اند، پس طلاست که ثروت است. بي دليل نبود که اين دو قدرت مدام با نيروي نظامي خود طلاهاي امريکا را غارت مي کردند. در مقابل آنها انگليس تفکري ديگر داشت. تفکرش آدام اسميتي بود؛ اقتصادداني که متوجه شده بود، قدرت نه نيروي نظامي و نه طلا، که کار است. طبيعي بود که در جدال اين دو تفکر، تفکر راديکال - سياسي و يکسويه قدرت معطوف به مواد خام طلا در مقابل تفکر چندسويه اقتصادي - سياسي قدرت معطوف به کار شکست بخورد. تنها يکي دو دهه وقت لازم بود تا اسپانيا و پرتغال با حيرت نوعي نابرابري را ملاحظه کنند. آنها پس از اين گذار متوجه شدند نه تنها طلاهايشان را از دست داده اند، بلکه مشتي پارچه پاره و آهن زنگ زده در مقابل شان صف کشيده است در حالي که انگليس نه تنها طلاها را در روندي که ديگر جنگ نبود از چنگ شان بيرون کشيده بود، بلکه صاحب دو تکنولوژي نساجي و فلزات شده بود. بي دليل نيست که مي گويند اين طلاهاي امريکا بود که انقلاب صنعتي را به قلمرو سرمايه هاي منجمدشده پيوند داد و طلاها را از درون صندوق هاي بسته بيرون کشيد و وارد ساختار مبادلاتي جهان کرد؛ روندي که جزيره کوچک بريتانيا را به يک امپراتوري جهاني بدل کرد. در اين شرايط با سرعت حيرت آوري اسپانيا و پرتغال از چرخه قدرت خارج شدند. در حالي که تنها بدنامي حاصل از غارت طلاهاي امريکا وبال آنها شده بود.

بگذريم، مي خواستيم بگوييم با تبديل جنسيت قدرت از سياسي به سياسي- اقتصادي، نيرويي به وجود آمد که قدرت هاي کلاسيک قبلي ديگر تاب مقاومت در برابر آن را نداشتند ضمن آنکه همين قدرت جديد توانست از طريق همان روند کار، نيرويي نظامي براي خود تدارک کند که تا آن روز حتي در تخيل همان کلاسيک هاي قبلي نيز شکل نمي گرفت.

نتيجه يي که مي توان از اين بحث گرفت آن است که هر چه قدرت از قلمرو يکسويه نظامي - سياسي به قلمروهاي چندسويه سياسي - اقتصادي و سرانجام فرهنگي گام مي گذارد، به همان نسبت فضاي آزاد براي تحرک فرد آن هم به صورت خلاق بيشتر شده و زمينه گسترده تري براي توسعه پديد مي آورد. علت نيز کاملاî روشن است.

سياست مقوله يي است که خود زاينده قدرت نيست، بلکه دستگاه مبدل قدرت اقتصادي به امنيت است؛ جنس امنيت سياسي دفعي و يکسويه است. به همين دليل در جايي که فضاي روابط فرهنگي يا اقتصادي - فرهنگي (اقتصاد و توسعه) است، سياست راه ندارد. سياست در بهترين شرايط مشروعيت خود را از نقشي طلب مي کند که طي آن از ورود عناصر مخرب و آنارشيک به حوزه اين روابط آزاد جلوگيري کند. در ضمن تحول در سياست ناگهاني و انفجاري است. لحظه يي کسي و لحظه يي ديگر کسي ديگر قدرت را به دست مي گيرد. هنگامي که قانوني تصويب مي شود، شما چه بخواهيد و چه نخواهيد بايد آن را مراعات کنيد بنابراين روابط در سياست يکسويه و تحکمي است. بي دليل نيست که جنس فرامين يکسويه تمامي اجرايي بوده و هيچ فضاي آزادي براي تحرک فرد مجري آن ايجاد نمي کند. بنابراين در حوزه روابط سياسي خلاقيت پديد نخواهد آمد بلکه برعکس دو قلمرو زور - ترس شکل مي گيرند که نيروهاي تهي کننده فرد از تحرک خلاقند. به همين دليل است که جامعه اسير قدرت سياسي مدام ضعيف و ضعيف شده و سرانجام يا وابسته مي شود يا نابود مي شود. تضاد بين قدرت تاثيرگذار ناگهاني سياسي با نابودي تدريجي آن است که بسياري از قدرت دوستان را دچار اشتباه مي کند و آنها را به سوي اين قدرت مي کشاند. سياست تنها مقوله يي است که هر توهم از قدرت را عين قدرت نشان مي دهد.

در عرصه اقتصادي است که اولين علائم آزادي در روابط اجتماعي پديد مي آيد. مفهوم آزادي در اين عرصه را به سهولت مي توان در نظام مبادلاتي آن جست وجو کرد. هيچ معامله يي در جهان در عرصه اقتصادي انجام نخواهد شد مگر آنکه طرفين راضي به آنجام آن باشند. با اين حال بايد توجه داشت اقتصاد داراي نوعي خاص از قدرت است که بسيار جدا افتاده و منتزع از آدمي است. اين قدرت همان پول است که جداافتادگي آن از قابليت هاي انساني موجب بروز رفتار طمع در انسان مي شود. طمع برخلاف ترس که خصوصيتي تهي کننده در مقابل شکل گيري عمل و اجرا دارد، قابليتي تهاجمي به فرد دارنده آن عطا مي کند. اگر سياست موضوع تحت سلطه خود را اسير روندهاي زور و ترس مي کند اقتصاد معطوف به قدرت جداافتاده پول نيروي تحت سلطه خود را اسير روندهاي پول و طمع مي کند. علت همان طور که گفتم در خصيصه جداافتادگي ماهيت قدرت پول از فرد دارنده اش است. پول مي تواند به دارنده اش جاذبيتي خاص دهد، چرا که او مي تواند هر چيزي را از طريق مبادله پول بخرد. بنابراين پول موجب بروز تضاد ميان وجود دروني و بروني فرد مي شود. به عبارت بهتر پول مي تواند آنچه را که در فرد نيست تا زمان حضور خود به هستي ناپايداري در او تبديل کند. اگر سياست توهم قدرت را به عين قدرت تبديل مي کند، پول عين قدرت خود را به توهم قدرتي ديگر بدل مي کند. اگر سياست مي تواند با زور و ترس توهم حاصل از آن قدرت را از قلمرو توهم به قلمرو عين انتقال دهد، پول مي تواند عين قدرت خود را به توهم دارا بودن قدرتي ديگر بدل کند. مثلاً مي تواند با خريد زنان موجب توهم زيبايي در خودش يا با خريد احترام ديگران موجب توهم حائز شدن شخصيت قابل اطمينان در فرد دارنده خود شود. به علاوه پول مي تواند موجب ظهور رفتار طمع در فرد شود که خود رفتاري تهاجمي است. همين خصوصيت تهاجمي است که موجب بروز طبقه جديد بورژوا شد. اگر پيوند قدرت مالکيت بر زمين با فرد به ظهور فئوداليسم انجاميد، پيوند پول با کار به ظهور طبقه جديد سرمايه دار انجاميد. در اين عرصه نيروي پديدآمده به شدت مهاجم و عملگرا است.

به هر تقدير فضاي آزادي که قدرت اقتصادي - سياسي در خود داشت، توانست زمينه را براي ظهور انديشه هاي ليبرال دموکراسي فراهم آورد. با اين حال جوهره قدرت جديد آن بود که ضمن وحدت دو مفهوم اقتصاد و سياست در خود، هيچ گاه اجازه نداد اين وحدت منجر به بلعيدن يکي توسط ديگري شود. همين جدايي دو قدرت از يکديگر بود که زمينه را براي ايجاد فضاي آزاد فراهم کرد چرا که هر دو به يکديگر نياز داشتند. سياست از آن رو که خود قدرت زا نيست به قدرتي نيازمند است که اقتصاد مي زاياند و اقتصاد نيز به امنيتي نيازمند است که سياست مي آفريند. همان طور که گفتيم جنس امنيت اخير تهاجمي نيست بلکه تدافعي است. آنچه اقتصاد از سياست مي خواهد آن است که فضاي تحرک دروني او را از نفوذ نيروهاي مخرب حفظ کند. اين خواسته و آن نياز بازخورد مهم ماليات- امنيت را پديد آورد؛ بازخوردي که بنيان دموکراسي ليبرال بر آن استوار است. برخلاف روند فوق در شرق تصور از قدرت سياسي، آن قدرتي است که به جاي صيانت و دفاع، رفتار تهاجمي دارد. چنين رفتاري طبعاً مبادله و بازخورد امنيت را برهم مي زند.

در جهان امروز سياست براي دستيابي به قدرت سه راه بيشتر ندارد.

1- با اقتصاد در ميداني از مبادله امنيت- ماليات قرار گيرد؛ بازخوردي که نيروي اصلي آزادي در عصر سرمايه از آن به دست مي آيد.

2- به منابع اقتصادي ديگر چون مواد خام متکي شود. در اين حال بسته به ارزش و مقدار اقتصادي اين مواد سياست مي تواند قدرت اقتصادي را نيز در خود متمرکز کرده و رفتاري پدرسالارانه از خود بروز دهد.

3- به غارت منابع اقتصادي بپردازد. در اين شرايط سياست به سرعت پير شده و دچار لرزه هاي مرگ مي شود.

اکنون مي توانيد درک کنيد چرا راه حل هاي دوم و سوم راه حلي بيمارگونه و بحران زا هستند.

جهان امروز جهاني است که در حال تجربه حضور قدرت سياسي- اقتصادي در حوزه هاي قدرتمند خود است. هرچند در بسياري از کشورهاي جهان چنين قدرتي هنوز به درستي آزمون نشده است. شکل کاملاً بدوي قدرت سياسي که از طريق غارت منابع اقتصادي ارتزاق مي کند را امروزه در برخي از کشورهاي آفريقايي تجربه مي کنيد. اشکال تکامل يافته تر قدرت سياسي، يعني آنهايي که با فروش مواد خام و ديگر منابع ملي شده کشورشان ارتزاق مي کنند.

به هر تقدير بايد توجه داشت جريان توسعه در کشورهايي که روابط قدرت سياسي با اقتصاد از نوع مواد خامي است تنها از طريق تنظيم اين روابط بر مدار امنيت- ماليات پيش خواهد رفت. بنابراين موضوع اصلي انتقال از دوره مداخله پدرسالارانه به ايجاد فضاهاي آزاد و خلاق است تا طي آن افراد به جاي وابستگي به قدرت مرکزي به توانايي ها و داشته هاي خود متکي شوند.

بر اساس يک اصل مهم هر چه مداخله پدرسالارانه دولت ها در امور مردم از فرهنگي تا اقتصادي بيشتر شود، خود به خود مردم نيز به آنها متکي شده و خصوصيت مهم حضور زاينده و خلاق خود را از دست مي دهند. اين وابستگي هاي بيشتر به معني نياز اقتصادي بيشتر اين دولت هاست. به همين دليل است که دولت ها هر چه بيشتر مداخله گر شوند، بر هزينه هاي اقتصادي آنها نيز افزوده مي شود. به همين دليل آنها با سرعت بيشتري منابع ذخيره يي اقتصادي خود را از دست مي دهند.

البته شکل بيمارگونه ديگري از ارتباط سياست با اقتصاد وجود دارد که طي آن دولت ها با استفاده از حوزه هاي فرهنگ و سنت هاي اجتماعي کوشش مي کنند ميداني براي ارتزاق خود فراهم سازند. اين جريان به راستي خطرناک است چرا که در اين حال ارزش هاي معنوي اين سنت ها و فرهنگ ها در مقابل خواسته هاي کوچک استمرار قدرت مدام فرو مي ريزد. در قلمرو جامعه شناسي به اين روند مي گويند تقدس زدايي. طي اين روند ارزش هاي معنوي مستتر در اين سنت ها و آيين ها به تدريج از دست رفته و به ضد خود که قلمرو مضحکه است، وارد مي شوند.

در چنين حالتي نوعي فرومردگي همراه با سرگشتگي پديد مي آيد. هيچ چيز در حريم خود از هجوم اين روند در امان نمي ماند به طوري که اين دولت ها بر آن مي شوند تا ضمن استفاده از اين منابع، تقدس آنها را هم حفظ کنند. بدين ترتيب اخلاق که روزگاري خاص فرهنگ بود، به دريوزگي سياست مي نشيند. در اين شرايط اين تصور پديد مي آيد که مي توان از مفاهيم اخلاقي با زور صيانت کرد. متاسفانه با سرعت حيرت آوري اين منابع اخلاقي تبديل به عواملي مي شوند که مي توانند قدرت سياسي را از حوزه هايي به حوزه يي ديگر انتقال دهند. تبديل اخلاق از منبع به وسيله تقدس زدايي اجتماعي آن فرجام مي يابد. بدين ترتيب دولت هايي اينچنين در هزارتويي تخريب کننده به منابع اصلي اجتماعي بدل مي شوند. آنها که در ابتدا خود را محروم از استفاده از نيروي اقتصادي مي کردند ناچار مي شوند بعد از اقتصاد به فرهنگ روي آورند و آن را نيز تهي کنند. فرجام اين روند به راستي دردناک و تراژيک است. طي آن فقر قدرت سياسي به فقر اقتصادي و فقر اقتصادي به فقر فرهنگي تبديل مي شود تا آنکه آخرين منابع نظم اجتماعي فرو ريزد. جريان معکوس تحرک فوق چنين است؛ هنگامي که مبادله فعال ميان اقتصاد با سياست شکل مي گيرد جدالي پديد مي آيد که حاصل آن ايجاد فضاهاي آزاد براي تحرک است. اين فضا ها نطفه هاي اصلي نهادهاي زايش علم و هنر را پديد مي آورند. هرچه اين نهادها قدرتمند شوند مي توانند خود را از چنبره قدرت اقتصادي- سياسي خارج کرده و ميداني آزاد براي تحرک خود پديد آورند. جريان توسعه در اين مرحله است که از قلمرو ذهن به مثابه حافظه به ذهن به مثابه قدرت نقد وارد مي شود. از اينجا به بعد است که نيروهاي زاينده اصلي جامعه انساني متولد مي شوند.
رويکرد
موضع گيري در فلسفه

گيلبرت رايل/ ترجمه؛ امين حامي خواه

مقدمه؛ در بين متون فني و دشوار فيلسوفان گاه سطرهايي يافت مي شود که مساله يي فلسفي با حديث نفس و وضعيت فردي آنان پيوند مي يابد. برجسته ساختن اين مساله مي تواند به درک بهتر آنات فلسفي فيلسوف ياري رساند. گيلبرت رايل فيلسوف انگليسي و از پايه گذاران مکتب آکسفورد است و نخستين فيلسوف تحليلي است که به جنگ با معرفت شناسي دکارت مي رود. آنچه مي خوانيد ترجمه بخشي از مجموعه نوشته هاي او است که به روشني گره خوردن مساله يي فلسفي را با وضعيت مشخص فيلسوف تحت عنوان «موضع گيري فلسفي» آشکار مي سازد.

آنگاه که اين سوال قراردادي را از من مي پرسند که «شما که فيلسوف هستيد به کدام مکتب فکري تعلق داريد؟ آيا ايده آليست هستيد يا رئاليست، افلاطوني هستيد يا هابزي، وحدت انگار هستيد يا کثرت انگار؟» به من احساس انزجار دست مي دهد.

ما همگي بنا به عادت از اين برچسب هاي حزبي و بسياري شبيه آنها استفاده مي کنيم. ما حتي فلاسفه را برحسب «ايسم» خاصي که ادعا مي شود بدان تعلق دارند، يا خود اين اعتراف را مي کنند، داراي ارزش مطالعه يا فاقد اين ارزش قلمداد مي کنيم. گاهي اشخاصي کاملاً خيرخواه به خود مي بالند که «هگلي راست کيش» يا «رئاليست راست کيش» هستند، چنان که گويي در فلسفه، راست کيشي مفهومي طبيعي و مناسب است.

جان کلام من اين است؛ «ايسم ها جايي در فلسفه ندارند.» عضو حزبي خاص شدن بدين معنا است که برده پيش داوري غيرفلسفي به نفع باوري خاص (و عموماً غيرفلسفي) شويم. «قائل به اصالت فلان يا بهمان» بودن از حيث فلسفي به معناي ضعيف النفس بودن است. به عبارت ديگر، حاضرم مرا به عنوان «قائل به اصالت فلان يا بهمان» دسته بندي کنند، اما معتقدم بايد به خاطر آن شرمنده باشم. بي شک «ايسم» من وجود دارد، اما بيش از آنکه عïلîم و بيرق باشد قابليت و پذيرندگي است. سوال «شما بين اين ايسم و آن ايسم کدام را برمي گزينيد؟» را بايد به نفع اين سوال کنار گذاشت که «تمايلات و گرايشات شما معطوف به اين ايسم است يا آن ايسم؟»

عضو اين يا آن مکتب بودن به معناي پايبندي به عقايد معيني است و براي اينکه مکتبي به عنوان يک مکتب شناخته شود بايد بتوان عقايد آن را زير سوال برد. در واقع هنگامي دسته يي از عقايد داراي يک برچسب مي شوند که مورد اعتراض واقع شوند. معمولاً آنهايي که آن عقيده را نادرست مي دانند اولين کساني هستند که آن را تحت يک ايسم مي گنجانند پس پايبند بودن به يک ايسم به معناي پايبندي به موضعي قابل ترديد است. اما از سوي ديگر، پايبند بودن به يک موضع بدين معناست که هيچ شکي در مورد صدق آن به خود راه ندهيم، پس اگر برهاني که عليه آن موضع اقامه مي شود وارد باشد هيچ فيلسوفي در پايبندي به آن عقايد توجيهي ندارد.

اما گاهي در نظريه يي منطقاً معتبر نيز ترديد مي شود. در اينجا پايبند بودن به آن نظريه به معناي معتبر دانستن برهان هاي اثبات آن نظريه و نادرست دانستن برهان هاي عليه آن است. در اين صورت حزب ما تمام افرادي که مي توانند در باب موضوعات فلسفي به درستي بينديشند دربرمي گيرد. هيچ فيلسوفي خارج از آن نخواهد بود. بنابراين اصلاً هيچ حزب فلسفي وجود نخواهد داشت.

به براهين بايد حمله کرد بدين جهت که نامعتبرند، نه از اين رو که «وحدت انگارانه»اند يا «کثرت انگارانه»، «اکامي»اند يا «اسپينوزايي». فلسفه به بحث زنده است، چرا که بحث يعني آزمودن براهين. اما منازعه زير نظر ناظران حزبي هيچ چيز جز اتفاق نظر افراد يک حزب را نمي آزمايد.

برهان فلسفي نه استقرا است و نه اثباتي با نظم هندسي. اثبات با نظم هندسي نيست چون ما هيچ اصل موضوعه بديهي و پذيرفته شده يي در اختيار نداريم که با آن آغاز کنيم. استقرا نيست زيرا اين فرض که کشف هاي جديد تجربي مي توانند قضاياي فيلسوف را باطل يا تقويت کنند تمايز بين فلسفه و علوم خاص را از بين مي برد. براهين استقرايي چيزي بيش از نتايج ظني پديد نمي آورند و (من به جزم مي گويم) براهين ظني فلسفي نيستند. برهان فلسفي را اگر بخواهيم مي توانيم «ديالکتيکي» بناميم، گرچه در نظر من معناي آن چيزي غير از «فلسفي» نيست. اين برهان منطقاً دقيق است، يا قصد دارد اين گونه باشد.

هر برهان فلسفي دقيق يک کشف است، و اگر معناي «کشف» را وسيع تر بگيريم، هر برهان فلسفي معقولي يک کشف است. برهان فلسفي معتبر آشکارکننده چيزي است از آن نوع که فلسفه در جست وجوي آن است. هر فيلسوفي که يک برهان فلسفي جديد اقامه مي کند پيشرفتي در فلسفه پديد مي آورد. اما کشف او تنها نتيجه برهان او نيست، بلکه کل برهان او براي رسيدن به آن نتيجه، کشف است.

اکتشاف فيلسوف با اکتشاف ستاره شناس متفاوت است. ستاره شناس مي تواند وقايع جديدي را که کشف کرده است در يک يا دو جمله بيان کند. اما فلسفه امور واقع جديد را کشف نمي کند، يا در پي آنها نيست. به يک معنا، فيلسوف پرتوي جديد مي تاباند، اما اطلاع جديدي نمي دهد. پرتوي که فيلسوف مي تاباند مقيم در دقت براهين او است. فيلسوفان آنچه ما پيش از اين نمي دانستيم به ما نمي شناسانند، بلکه آنچه پيش از اين براي ما مبهم بود، روشن مي سازند.

با اين توصيف در فلسفه ديگر ايسم هاي متخاصم وجود نخواهد داشت. اگر ما دو ايسم معتبر و متخاصم را فرض کنيم، مانند وحدت انگاري و کثرت انگاري، وحدت انگار، اگر اصلاً فيلسوف باشد، ناگزير به انتخاب يکي از دو راه است؛ يا اعتراف کند که کثرت انگاري حاوي برخي براهين فلسفي معقول يا محتمل است، که در اين صورت کثرت انگاران چيزي را کشف کرده اند که او نکرده است؛ يا قائل شود که کثرت انگاري به کل فاقد براهين فلسفي معقول يا محتمل است، که در اين صورت کثرت انگاري ديگر نظريه يي فلسفي نخواهد بود و لذا ديگر تخاصم فلسفي وجود نخواهد داشت. کمترين خدمت وجود کثرت انگاري به فلسفه اعلان اين واقعيت است که وحدت انگاري ردشدني است يا کاملاً ترديدناپذير نيست. در هر دو حال وحدت انگار، اگر فيلسوفي جدي باشد، کثرت انگاري را به خاطر انجام کشفي فلسفي در باب مساله يي اساسي معتبر خواهد دانست. در نتيجه نزاع بين ايسم ها از ميان خواهد رفت و بحث جدي در باب مسائل مهم فلسفي به جا خواهد ماند.

منبع؛------------------------------

Ryle, Collected Papers, oxford press, 1996, vol 2, p.153-169

عناوين اين صفحه
سياست از قدرت تا توهم
موضع گيري در فلسفه

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام