هدايت جنوني داشت لطيف و دلچسب
رضا قيصريه
صادق هدايت هنوز هم سرشناس ترين نويسنده ايراني در طيف گسترده ادبيات جهان است، اما معلوم نيست چرا او را کافکاي ايران مي شناسند. احتمالاً به خاطر علاقه يي که هدايت به کافکا داشته و مسخ او را ترجمه کرده است در حالي که اين دو بيانگر دو انديشه متضاد هم اند و حتي در دو فضاي کاملاً متفاوت از هم سير مي کنند. يکي از مولفه هايي که زمينه فکري کافکا را فراهم کرده مضامين ييديش (يهوديت اروپاي شرقي)، مخصوصاً مفهوم عذاب و رستگاري از گناه است که در تفکرات وهم آلود کافکا تبلور پيدا مي کند که اساسي ترين آن «تهمت» است، ترس از «تهمت خوردن»، سرگرداني در هزارتوهاي کاخ عدالت به خاطر تلاش در «رفع تهمت» و ناتواني در اجراي آن و اثبات بي گناهي است آن هم در لابه لاي پرونده هاي قطور بوروکراسي نظام هابسبورگي که در سده نوزدهم با عنوان امپراتوري اتريش- مجار بر اروپاي شرقي تسلط داشت. عنصر معماري هابسبورگي در رمان هاي کافکا، به ويژه در «محاکمه» و حتي در داستان «در برابر قانون» نقش اساسي دارد و اين معماري در درون پيرنگ داستان جاسازي مي شود. اورسن ولز در فيلم «محاکمه»اش اين عنصر را در بيان سينمايي اش از رمان کافکا مرکزيت داده است. در داستان بلند «راي قضايي» رابطه بين پدر و پسر آنچنان پيچيده است که شايد بر تکيه به فرويديسم ناب بتوان به لايه هاي زيرين اين رابطه پي برد. قالب بيروني داستان هاي کافکا به نوعي اکسپرسيونيسم مي رسد که از ماهيت سياليت ذهني نويسنده نشات مي گيرد و از تحرک رئاليستي خبري نيست و مضامين ماهيت يکساني دارند. بستر فکري هدايت اما تا حد زيادي متاثر از خيام است و آميخته با نوعي طنز تلخ که در اشعار خيام و حافظ مي بيني. آثار هدايت در محتوا بسيار متنوع اند، حتي برخي از آنها پس زمينه گونه يي رئاليسم اجتماعي را دارا هستند (با رئاليسم افشاگرانه و ضدقراردادهاي اجتماعي اشتباه نشود) که يادآور برخي داستان هاي پيرآندلوست، گرچه شخصيت ها دست آخر استحاله مي يابند که در معنا بيانگر روحيه آشفته وار ايراني چونان اشعار حافظ است؛ نگاه کنيد به يکي از زيباترين داستان هاي او يعني «دïن ژوان کرج». شاهکار او بوف کور بي شک تا حدي متاثر از اکسپرسيونيسم سينماي آلمان است. در اين ارتباط خسرو سينايي فيلم جالب و بحث انگيزي ساخت که متاسفانه مهجور ماند و حتي در نشريات سينمايي آن طور که بايد و شايد بازتاب پيدا نکرد، در حالي که مي توانست باب گفتمان جديدي شود اما متاسفانه نقد در ايران آنقدر يکسونگر و دگماتيک است که راه را بر هرگونه ديدي، حداقل مدرن تر مي بندد.
در سال 1979 انتشارات فلترينللي در ايتاليا هفت داستان از هدايت را با عنوان «سه قطره خون» با ترجمه نگارنده به ايتاليايي و ويراستاري ماريو کارره زي به چاپ رساند. يکي از منتقدان شهير ايتاليايي، جورجو مانگانللي در شماره 184 ضميمه ادبي روزنامه لااستامپا که عنوان توتوليبري داشت در 30 ژوئن 1979 در نقد خود به معرفي هدايت پرداخت که طبعاً زاويه ديد يک غربي است. و بر اساس پارامتر هاي غربي از شرقي ادبي که متاثر است از ارتباط ذهني برخي نويسندگان و شاعران اروپايي با دنياي شرق، از خاورميانه تا شمال آفريقا که در اين رهگذر آرتور رمبو و سمبليسم اش الهام بخش بسياري از اين ديدگاه هاست. مانگانللي با توجه به مضامين اين هفت داستان به ويژه «سه قطره خون» مرکزيت را به جنون مي دهد که در پس آن واقعيت نهفته است. در واقع بيان واقعيت از طريق «جنون»، تعبير پيرآندلويي. مي گويد؛ «از هدايت تنها مي دانيم که در 1951 در پاريس خودکشي کرد. اين را به کرات شنيده ايم و اينکه او يک «شرقي» است. هدايت را بايد در رديف نويسندگاني گذاشت چون ژرار دنروال که شرقي نبود منتها دچار «جنون» بود؛ جنوني لطيف و دلچسب و عاقبت هم خودکشي کرد. آرتور رمبو هم شرقي نبود، رفتارهاي نامتعارف داشت و به افيون پناه برد (اشاره به بوف کور). وقتي مي گوييم هدايت يک «شرقي» است مقصود چيست؟ اين را بايد از لابه لاي صفحاتي که نوشته، دريابيم. او نويسنده يي است متلاطم در درون و در عذاب زيستن اما ملايم و با لطافت. شرق مکاني است نمايانگر دردهاي مرگبار، خودکشي و افيون که نويسنده با روايت آنها خود را از چنگال اين ناملايمات زجرآور مي رهاند. در روايتگري هاي هدايت شرقي، يک صندلي مي تواند به همان نسبت تهديد آميز باشد که يک دشنه. آدمي شرور است و در عين حال توانمند بسان يک اهريمن. داستان هاي هدايت- که در اوج خود و گاهي در اعلي ترين نقطه اوج خود که حتي روايت هم ديگر نمي کنند- در نظر خواننده به عنوان مکان هايي در تداوم با يکديگر تجلي مي کنند، انگار خطوط متداوم هزارتوهاي انفصال ناپذيرند که در آن هيچ چيز مرزي ندارد و تعريف مشخصي. اين در آن ديگري ادغام مي شود تا به استحاله کامل برسد. هدايت يک صوفي است، بيانگر پلشتي هاي درون انسان، يک صوفي پلشتي ها.