
هوشنگ ماهرويان
علي اکبر صفايي فراهاني رهبر جريان مسلحانه سياهکل در کتاب «آنچه يک انقلابي بايد بداند» مي نويسد؛«امروز در جامعه ما هيچ مبارزي نمي تواند از آزادي و دموکراسي دفاع کند مگر آنکه ديدگاهش داراي هسته يي از سوسياليسم باشد.»آيا واقعاً چنين است؟ آيا آنها که ديدگاه شان به قول صفايي فراهاني داراي هسته يي از سوسياليسم بود، در تجربه اثبات کردند مدافع دموکراسي و آزادي اند؟ آيا در ايران امروز و در تاريخ معاصر نمي توان اشخاص و جرياناتي را نشان داد که هسته سوسياليستي در ديدگاه شان نباشد اما از آزادي و دموکراسي دفاع کنند؟ اصلاً اين جمله که فقط سوسياليست ها مي توانند طرفدار آزادي و دموکراسي باشند در خود نشاني از انحصارطلبي و خود کامگي ندارد؟ لنين و مائو و... حداقل تا به حکومت نرسيده بودند، مي گفتند سوسياليست ها پيگير تر و ريشه يي تر از نيروهاي ديگر طالب دموکراسي اند. ولي صفايي فرهاني پا را فراتر نهاده و مي گويد اصلاً جز سوسياليست ها کسي نمي تواند مدافع آزادي و دموکراسي باشد. آيا با چنين نگاهي مي توان به پلوراليسم هم معتقد بود و انديشه هاي غير را در کنار خود تحمل کرد و به مبارزه جبهه يي دل خوش کرد؟آخر با اين نگاه چگونه در آن زمان مي شد جبهه ضدديکتاتوري شاه تشکيل داد، با نيرو هاي مختلف وحدت کرد و دست آخر به همه آنها گفت چون ديدگاه شما هسته سوسياليستي ندارد نمي توانيد مدافع آزادي و دموکراسي باشيد و با استبداد شاه مبارزه کنيد؟ و تازه بياييم ببينيم تعريف صفايي فراهاني يا بيژن جزني از سوسياليسم چيست. (آخر مي گويند نويسنده کتاب بيژن جزني است.) آيا آنها سوسياليسم دموکراتيک را مد نظر دارند يا فقط مارکسيسمي را قبول دارند که با لنينيسم تلفيق شده است؟آنان تمامي انواع سوسياليسم را به جز آنکه خود به آن معتقدند سوسياليسم مسخ شده مي نامند و طرفداران ايراني آنها را به تمسخر مي گيرند. آنان مي گويند فقط يک سوسياليسم و يک مارکسيسم وجود دارد و آن هم آني است که در دستان ماست. از تاويل متن و هرمنوتيک هيچ نمي دانند. نمي دانند که بين تاويل لوکاچ از مارکسيسم و آلتوسر از مارکسيسم تفاوت بسيار است.لوکاچ تکيه بر آثار جواني مارکس مي کند و به دنبال مارکس فيلسوف است و برعکس آلتوسر تکيه بر آثار دوران دوم مارکس دارد. آلتوسر قصد هگل زدايي از مارکس را دارد. اومانيسم فراطبقاتي دوران جواني او را به نقد مي گيرد و...
سوسياليسمي که صفايي فراهاني به آن معتقد است در عمل به اثبات رساند که اعتقادي به آزادي و دموکراسي ندارد. آزادي قلم و آزادي بيان را از آن ليبراليسم مي داند. نگاهي سرسري به قرن بيستم و کشور هايي که به حکومت سوسياليستي و ديکتاتوري پرولتري رسيدند، مويد اين نظر است.
حميد مومني در همان زمان که زندگي مخفيانه داشت در کتاب «شورش نه قدم هاي سنجيده در راه انقلاب» که در جواب کتاب «شورش» شعاعيان نوشته بود، خطاب به طرفداران خليل ملکي مي نويسد؛ «تاکيد خاص روي مساله تضاد بين امپرياليست ها و شاخ و برگ دادن بيش از حد و غيرلازم به آن، اول بار در ايران از طرف خليل ملکي و ساير رجاله هاي کثيف و متعفن نيروي سوم انجام گرفت.» (حميد مومني، شورش نه... انتشارات مزدک، مه 1976، ص 34) و اين زماني بود که مي خواست جبهه متحد ضد ديکتاتوري شاه تشکيل دهد. ولي لنين و مائو هوشيار تر از صفايي فراهاني و بيژن جزني و حميد مومني بودند. آنها تا زماني که به حکومت دست نيافته بودند فقط خود را معتقد به آزادي نمي دانستند بلکه مي گفتند ما پيگير ترين و استوارترين جريان آزاديخواه هستيم. مي گفتند ما مرحله دموکراتيک انقلاب را تا به انتها خواهيم رفت ولي ديگران توان تا انتها پيمودن راه را ندارند. آنها به تفکرات غير در درون جبهه «رجاله هاي کثيف و متعفن» نمي گفتند.
لنين در بحث هايي که با سوسيال دموکرات هاي غربي از جمله کائوتسکي داشت چنين استدلال مي کرد؛ کائوتسکي معتقد بود انقلاب دموکراتيک از آن بورژوازي است و فقط اين طبقه است که مي تواند رهبري انقلاب را بر عهده بگيرد. در مقابل چنين گفته يي بود که لنين مي گفت پرولتاريا و پيشاهنگ اش، يعني کمونيست ها پيگيرتر از بورژوازي اند. هفتاد و اندي سال حکومت لنيني به اثبات رسانيد که آنها چيزي از دموکراسي نمي دانستند. به محض به حکومت رسيدن اعلام کردند مرحله دموکراتيک انقلاب به پايان رسيده است و هم پيمانان خود را سرکوب کردند. مجلس موسسان را که سال ها وعده مي دادند چون در اقليت بودند، منحل کردند. کرونشتات را به گلوله بستند و بسياري از منشويک ها و سوسياليست هايي که صفايي فراهاني سوسياليست هاي مسخ شده شان مي نامد و حميد مومني رجاله هاي کثيف تيرباران کردند. صفايي فراهاني، بيژن جزني و حميد مومني برخلاف لنين قبل از رسيدن به حکومت تمامي نيروهاي آزاديخواه را با چنين جملاتي از خود مي رانند. آنها خود و فقط خود را حاملان آزادي و حقيقت و عدالت مي دانند. راهي که بيژن جزني و متعاقب آن صفايي فراهاني و حميد مومني پيمودند به همه چيز ختم مي شد جز دموکراسي. جزني در کتاب هاي تاريخ سي ساله، «طرح جامعه شناسي و مباني استراتژيک جنبش خلق ايران» و «پيشاهنگ و توده» مي نويسد، بايد گروه هاي صنفي - سياسي و سياسي - نظامي تشکيل داد. صفايي فراهاني هم به اين معتقد است؛ معتقد است حرفه يي ها بايد گروه سياسي- نظامي تشکيل دهند و سمپات ها گروه صنفي- سياسي و چون مبارزه با استبداد است و ما آزاديخواه هستيم و آزاديخواه هم نمي توان بود مگر سوسياليست بود، پس از صنفي گرفته تا سياسي و نظامي همگي بايد سوسياليست شويم و اين شدني نيست. از محالات است. غيرممکن است. آخر اصناف را چه به سوسياليسم.
پس چون از محالات است و شدني نيست پس به ماجراجويي متوسل مي شويم. به جنگل، بانک، شهر و... يورش مي بريم تا امر را ممکن کنيم تا هسته سوسياليسم را در تمامي مغزها بکاريم. اگر با گفت وگو نشد، با صداي چلچله مسلسل هايمان صدا در مي دهيم که ما و فقط ماييم که آزاديخواه و طالب دموکراسي هستيم. چون سوسياليست و آن هم از نوع مارکسيست- لنينيستي آن هستيم.
ولي دموکراسي يکسره هيچ کدام از اينها نيست. دموکراسي بدون جامعه مدني، بدون گسترش و تشکل نهادهاي بي شمار مدني، بدون اسطوره زدايي امکان پذير نيست. و نهادهاي مدني دو دسته اند؛ دسته يي گرم و سياسي اند و دسته يي سرد و غيرسياسي. هر جريان سياسي که بخواهد نهادهاي سرد و غيرسياسي را گرم و سياسي کند عملي غيردموکراتيک انجام داده است. از شهريور 20 به بعد هرگاه چپي ها به صنفي نزديک شده، کوشش کرده اند آن را از سرماي مدني بيندازند و گرم و سياسي اش کنند. آخر سازمان طرفداري از صلح يا سازمان جوانان را چه به ايدئولوژي سياسي. ايدئولوژي سياسي فقط مي تواند طرفداري از صلح را از بين ببرد و آن را تبديل به زائده سياسي حزب سياسي کند.
يا اگر آمديم و انجمني براي حفظ محيط زيست درست کرديم، همان تفکر توتاليتر که مي گويد نمي توان بدون سوسياليسم طرفدار دموکراسي بود، مي آيد و مي کوشد نفوذ کرده و آن انجمن را به زائده تفکر خود تبديل کرده، يعني آن را نابود کند.
آن انجمن براي حفظ خود، براي موجوديت خود بايد بکوشد خود را سياست زدايي کند وليکن آنان که يکسره خود را نشاني از آزاديخواهي مي دانند و ديگران را هيچ، مي کوشند آن نهاد را تبديل به صنفي - سياسي کنند.
مدرنيته با قدرت بخشيدن به جامعه مدني و تشکيل نهادهاي آن، چنان دموکراسي را شکل داد که ديگر هراسي از طرح شدن ايدئولوژي هاي مختلف حتي توتاليتر در حوزه عمومي نداشت. در جوامع مدرن ايدئولوژي هاي توتاليتر به جاي رفتن به خانه تيمي مي توانند از حوزه خصوصي به حوزه عمومي بيايند و فرقه ها و دسته ها و احزاب خود را داشته باشند، کتاب بنويسند، اعلاميه پخش کنند، سخنراني کنند، تظاهرات خياباني راه بيندازند، با اين حال نمي توانند کل حوزه عمومي را به تصرف خود درآورند.
حوزه عمومي ملک مشاع همه آدميان است چه احزاب، چه فرقه ها و چه مذاهب و.... فقط ارزش ها و ملاک هايي مي توانند در حوزه هاي عمومي حاکم شوند که مورد توافق همه و عمدتاً سرد باشند مثلاً اينکه در خيابان آشغال نريزيد، موقع رانندگي به علائم توجه کنيد.
پرتغال، اسپانيا، ايتاليا، آلمان، روسيه، چين، کوبا و ويتنام هر کدام به شکلي از فقدان دموکراسي و جامعه مدني در رنج بودند. در آنها دولت مدرن شکل نگرفته بود. در اين کشور ها استبداد عقب افتاده سنتي اجازه رشد و توسعه و استقلال حوزه عمومي را نداده بود، پس حوزه عمومي سست و زودشکن و قابل تصرف بود. شهروندان هم تلاشي در جهت حفظ و استقلال اين حوزه نمي کردند. همه فکر مي کردند اين حوزه از آن حکومت است. از آن استبداد است پس هر که خواست آن را تخريب کند گو بکند که باکي نيست. برعکس در جوامع مدني و مدرن مردم از نهادهاي مدني خود در مقابل تمامي تفکرات توتاليتر دفاع مي کنند.
در جوامع پيش مدرن و استبدادزده اصلاً شهروندي شکل نگرفته است تا از استقلال حوزه عمومي و نهادهاي آن دفاع کند. مردم با واژه هايي که چپ به کار مي برد خلق و توده اند. شهروند از آن جامعه يي است که فرديت شکل گرفته است و توده و خلق از آن جامعه پيش مدرن که آماده است تا حوزه عمومي و حکومتي و خصوصي را يکسره به دست تفکر توتاليتر بسپارد.
اصناف، انجمن ها، اتحاديه ها و احزاب در چنين کشورهايي حکومتي اند. اموال عمومي هم مثل خيابان ها و اتوبوس، تلفن همگاني و... اموال حکومتي هستند. پس در حفظ آن نکوشيم. آنها را تخريب کنيم. به کثافت بکشيم چرا که با استبداد مخالفيم. چنين شرايط آماده يي است که به انديشه توتاليتر اجازه مي دهد حوزه عمومي را به تصرف درآورد و يکسره خود را حاکم آن بداند و مقاومت مردمي هم در مقابل خود نبيند.
توتاليتاريسم مارکسيستي در کشورهايي مسلط شده که حکومت مدرن و جامعه مدني شکل نگرفته بود. مردم شهروند نشده بودند. به قول چپي ها خلق و توده بودند. حکومت مطلقاً به حوزه خصوصي آنها احترام نمي گذاشت. اين خصيصه استبداد بود. اکنون بهتر و با صراحت بيشتري مي توان گفت سون ياتسن و کرنسکي بهتر مي توانستند در راه تشکيل جامعه مدني و حکومت مدرن بکوشند ولي مطلقاً نمي توان ادعا کرد مارکسيست- لنينيست ها توانايي چنين کاري را داشتند. آنها اصلاً رسالت خود را نابود کردن جدايي جامعه و دولت و يگانگي آنها مي دانستند و اين چيزي به ياد نمي آورد الا همان جامعه يي که ديديم؛ سوسياليسمي ضدمدرن و ضددموکراتيک.
پس چپ نه در زمينه سکولاريسم و نه تفکيک حوزه و نه تشکيل ان جي اوها و رشد جامعه مدني هيچ حرکت مثبتي نتوانست انجام دهد. چون باور درستي در اين زمينه نداشت. چپ خود را عامل جبر تاريخي مي دانست که به جامعه بي طبقه و کمونيستي ختم خواهد شد.
چپ ايراني هم راهي پيمود که در رشد فرهنگ دموکراتيک نه تنها اثر مثبتي نداشت بلکه آثار تخريبي بسيار هم از خود به جا گذاشت.
اما مدرنيته با اسطوره زدايي، خرد مدرن و علمي ايجاد کرد که ضامن دموکراسي هم بود. به بيان ديگر خرد و دموکراسي ضامن بقاي يکديگر شدند. چپ در ايران نه تنها به امر اسطوره زدايي نپرداخت بلکه مرتباً اسطوره ساخت و پيروانش را واداشت تا اسطوره هايش را نيايش کنند. اگر به طرف اسطوره هايش مي رفتي و قصد نقد آنها را مي کردي مرتد و مهدورالدم مي شدي. چپ ايراني نزديکي بسيار با بنيادهاي فرهنگي مان يافته بود و عملاً به نوع خود تکرار سنت بود.
ارزش مصطفي شعاعيان در اين است که به جنگ اسطوره هاي چپ ايراني مي رود. تاريخ چپ ايراني را به نقد مي گيرد و به دنبال کسب محبوبيت ميان انواع چپ هاي وطني نيست. براي او دست يافتن به حقيقت و تلاش در راه آن مهم و حياتي است ، نه کسب محبوبيت هاي زودگذر محفلي. شعاعيان در مقدمه کتاب شوروي و نهضت انقلابي جنگل مي نويسد؛ «قربان آن زن فئودالي بروم که به ميرزا کوچک پناه مي دهد و ننگ و نفرت به آن چپولي باد که به ميرزا کوچک خيانت کرد.» و در جاي ديگر مي نويسد؛ ««لوچ» مي گوييم به جاي «چپ» زيرا کساني که در ايران مدعي داشتن مواضع چپ بودند، در واقع چشم هايشان «چپ» بود، نه کيفيت سياسي و خصلت انقلابي شان. آنها قضايا را تا به تا مي ديدند، نام يک چنين وزارياتي را «چپ» گذاشته بودند. همين نامگذاري نيز ناشي از همان لوچي شان بود.» (چاپخانه ارژنگ، تهران، 1349، ص 31)
شعاعيان تاريخ معاصر ايران را خوب خوانده بود و تازه اين کار را به روش انتقادي انجام داده بود.
مقدمه يي را که بر کتاب «کارنامه مصدق و حزب توده» نوشته و ارسلان پوريا به نگارش در آورده بود، بخوانيد. اين نوشته يک صفحه و نيمي نشان نگاه انتقادي و مستقل او به تاريخ معاصر ايران است. مصطفي شعاعيان اين کتاب را ويراستاري و آماده چاپ کرد و انتشارات مزدک در خارج از کشور آن را چاپ و پخش کرد.
نگاه شعاعيان به تاريخ معاصر ايران او را در ميان چپ ايراني يگانه و بي همتا مي کند. شعاعيان هم در ميدان مبارزه است و هم باور خود را هر دم به معرض نقد مي گيرد.
بيژن جزني هم در کتاب تاريخ سي ساله جلد دوم درباره ارسلان پوريا و کتاب کارنامه مصدق و حزب توده اظهارنظر کرده است. جزني مي نويسد؛ «پوريا پس از آزادي، همکاري خود را با پليس ادامه داد و براي توجيه خيانت خود ماسک مصدقي به چهره زد و با نوشتن کتابي به نام کارنامه مصدق... تحليل هاي ناقص و تاسف آميزي از جنبش ملي ارائه داد و عملاً از شبکه سازي زير نظر پليس دست نکشيد.»
مقايسه اين چند خطي که جزني نوشته است با مقدمه شعاعيان بر کتاب پوريا نشانگر ويژگي هاي شعاعيان در جنبش چپ ايران است. جزني به راحتي با حيثيت ارسلان پوريا بازي مي کند و حتي نوشتن کتاب «کارنامه مصدق...» را شبکه سازي زير نظر پليس مي داند. و مصطفي شعاعيان در مقابل چنين نگاه باندبازانه يي مي ايستد و ارزش کتاب پوريا را در مي يابد.
شعاعيان بعد از چند انتقاد که از کتاب مي کند، مي نويسد؛ «همه اين خرده هايي که با شتاب زد گي به اين نوشته ارزنده و شگرف گرفتيم به هيچ رو به معني بي ارزشي يا کم بها دادن به آن نيست. کارنامه مصدق کوشش بزرگي است براي نشان دادن زندگي سياسي و اجتماعي يکي از تابناک ترين چهره هاي خلق که زندگي اش درست هم نواخت با زندگي خلق در نوسان است.»
اين دو پاراگراف از بيژن جزني و مصطفي شعاعيان را آوردم تا مقايسه يي شود بين دو نگاه سياسي؛ يکي گروهي و مغرضانه و ديگري نگاهي از سر دانايي و استقلال و نقادانه و مسوول.
اکنون که همه در خاک شده اند، چه بيژن جزني، چه مصطفي شعاعيان و چه ارسلان پوريا و بسياري از اسناد ساواک هم برملا شده است، بهتر مي توان به قضاوت نشست و جو ناسالم آن سال ها را بررسي کرد. برچسب زدن هاي غيرمسوولانه يي را ديد که در کتاب تاريخ سي ساله بسيار به چشم مي خورد. در همان دهه 40 با همين سخن ها در دانشکده ادبيات دانشگاه تهران اين جو ناسالم را عليه ارسلان پوريا ساخته بودند.
اکنون بهتر مي توان سلامت سياسي ارسلان پوريا و درستي برخورد مصطفي شعاعيان را مشاهده کرد.
شعاعيان چپ دموکراتيک و مستقل ايراني بود. او در سال 49 جزوه يي نوشت به نام «تجزيه بحرين خدمت به استعمار است».او در جايي از جزوه خود مي نويسد بخش مهمي از چپ ايراني وقتي از شوروي و حزب توده مي برد طرفدار چين و آلباني مي شود. ولي او همچنان مستقل ماند و در مقابل تمامي نظريات چپ نگاه انتقادي خود را حفظ کرد.
مصطفي شعاعيان خوب و دقيق کتاب خوانده بود. سرسري خواني نکرده بود. لنينيسم را هم خوب مي شناخت. براي همين شناخت خوب هم مخالف انديشه هاي لنين شده بود. شعاعيان در نامه ششم خود به فداييان مي نويسد؛ «فداييان چهارچنگولي به لنينيسم خودشان- که تازه چندان ربطي به لنينيسم ندارد- چسبيده اند.»
شناخت و دانايي و استقلال تفکر مشخصه شعاعيان است. تسليم به جو سياسي زمانه نمي شود. اگر ديگران پوريا را تخطئه مي کنند، او خود فکر مي کند و نوشته او را مي خواند. پس برچسب ها به سراغ او مي آيند. وقتي در زندان پيش جزني از شعاعيان نام مي بري، مي گويد او همان کسي است که بر کتاب ارسلان پورياي فلان فلان شده مقدمه نوشته است. شعاعيان طرد مي شود چرا که سر به فرمان نداده است. فرمان بايکوت ارسلان پورياست و او بايکوت را شکسته است. فدايي ها هم مثل حميد اشرف و فريدون جعفري بيرون از زندان به او مي گويند؛ حس مسووليت نداري، بزدلي، نïزïد راحت طلبي و... و شعاعيان مستقل است و به راحتي نمي پذيرد. پس جزني هم در کتاب تاريخ سي ساله او را مارکسيست امريکايي مي نامد. برچسب زدن که خرجي ندارد. هرکه همفکر ما نيست بايد او را منزوي کرد و ما آن مي کنيم که کرديم.
اشرف دهقاني هم در کتاب جديد خود به نام «بذرهاي ماندگار» مي نويسد؛«شعاعيان خود را مارکسيست مي ناميد اما داراي ايده ها و تفکرات التقاطي بود. در آ ن زمان خيلي از نيروهاي جدي معتقد به مارکسيسم - لنينيسم شعاعيان را در زمره «مارکسيست هاي امريکايي» مي خواندند.» (اشرف دهقاني، بذرهاي ماندگار، سال 2005، ص 158) دهقاني بعد از 40 سال بدون هيچ بازنگري، بدون هيچ مطالعه يي، بدون خواندن خطي از آثار شعاعيان فقط تکرار مي کند و چه تکرار ملال انگيزي. حتي يک جمله از شعاعيان نمي آورد تا ثابت کند چرا شعاعيان مارکسيست امريکايي است. شعاعيان اما از اولين چپ هاي ايراني است که به نقد چپ ايراني مي پردازد. او خوب مي داند که ما حاصل و نتيجه گذشته هاي خود هستيم.
فرد حاصل تجربه ها، شکست ها و پيروزي ها و سرخوردگي ها و... است و جمع حاصل جنگ ها، شورش ها، تلاش ها، شکست و پيروزي هاي جمعي گذشته. شعاعيان مي نويسد؛ «باز هم بگوييم که بي گمان پويايي قانوني از زندگي است و قانوني از تاريخ نيز هست. رويدادها هربار به همان گون که پيشتر بودند، رخ نخواهند داد. ليکن اگر از آزموده هاي خود به ديگران نياموزيم اگر گذشته به درستي تحليل نشود و اگر اکنون يکباره از گذشته تهي باشد، آنگاه اين پويايي چه خواهد شد.»
از نگاه شعاعيان «اکنون» را نمي توان به يکباره از گذشته تهي کرد بلکه بايد گذشته ها را به تحليل و نقد نشست تا به اکنون رسيد. اين راهکار و تنها راهکار است که هم از گذشته ها فرا رويم، هم حاصل گذشته هاي خود باشيم و هم آينده را بسازيم.
بايد گذشته ها را نقد و تحليل کرد که اکنون نتيجه تحول گذشته هاست. اگر گذشته ها را نقد نکنيم اسير و زنجيري گذشته ايم و اگر آن را کنار گذاريم که نمي توانيم، «تهي» از گذشته ايم. گذشته ها مرتباً در ناخودآگاه جمعي مان عمل مي کنند و ما از آن بي اطلاعيم. آنها جبري و بدون آگاهي ما عمل مي کنند و ما حتي از چرايي آن خبري نداريم.
اگر گذشته را نقد کنيم آنها را از ناخودآگاه به خودآگاه مي آوريم و قدم هايمان را دقيق تر و آگاهانه تر خواهيم برداشت. و شعاعيان چه خوب پي برده بود. پي برده بود چرا که مرتباً به نقد گذشته ها مي پرداخت. مخفي بود، کپسول سيانور زير زبانش بود و اسلحه در جيبش . در گوشه پارکي روي نيمکتي نشسته و سلطان زاده را نقد مي کرد. بر نوشته هاي تقي اراني نقد مي نوشت. براي او نقد گذشته هاي چپ مبرم و اساسي بود.
شعاعيان فرق نگاه اپيستومولوژيکي، که شناخت را عکس برگردان واقعيت مي دانست و از انگلس و
آنتي دورينگش به بعد وارد مارکسيسم شده بود و بسياري همچون کائوتسکي، رزا لوکزامبورگ، پلخانف و لنين را به مسيري خطا انداخته بود با شناخت شناسي، که واقعيت را پيچ درپيچ و بي کرانه مي داند و ذهن آدمي را کرانمند و محدود، خوب دريافته بود. خوب مي دانست که حقيقت در دستان هيچ کس نيست. آنکه خود را صاحب حقيقت مي داند و ديگران را همه به خطا در حوزه سياسي مستبد قهاري هم هست. شعاعيان اما به همه چيز با شک مي نگريست. او قبل از مارکسيست شدن شک دکارتي را در دانشکده آموخته بود. بي جهت نبود که کتاب خود را به جفرسون تقديم کرده بود. و اين براي همه چپ هاي ايراني با ارتدوکسي که داشتند، حيرت انگيز بود.
روشنفکر چپ ايراني در ظاهر به علم باور داشت. ولي در اساس علم را به ايمان و تعصب تبديل کرده بود. شک در او راهي نداشت. اگر به داروين باور مي آورد، اصول داروينيسم براي او اصول اعتقادي و ايماني مي شد. اگر مارکسيسم را قبول مي کرد به مارکسيستي مومن تبديل مي شد و مرتباً از ايمان خود ياد مي کرد. در اين ميان مونتني و دکارت و کانت براي او مفهومي نداشت. اينها همه از آن بورژوازي بودند که او با آن دشمن بود. اگر تعقلي هم مثلاً در کسروي مي ديد، همچنان که حميد مومني ديده بود، فوراً صفت راسيوناليسم به او مي زد و اين يعني که وي هنوز به ماترياليسم ديالکتيک مقدس او نرسيده است. يعني از آن سرمايه داري است. يعني منحرف است و من به اين دليل است که مي گويم خواندن کسروي هم به شکل استاليني بود. طبقه بندي هاي استالين آنچنان قوي عمل کرده بود که روشنفکري آن زمان نمي توانست فارغ از آن گوشه چشمي به جهان داشته باشد ولي شعاعيان چنين نبود.
روشنفکري به جاي وظيفه اصلي اش که روشنگري و اسطوره زدايي بود، مرتباً اسطوره هاي جديد ساخت، با اين اسطوره ها زيست و براي آنها مبارزه کرد، پس نتوانست باني ذهن انتقادي و رشددهنده خرد مدرن و علمي باشد. ما نيازمند روشنگران بوديم، به جاي آن استالينيسم آمد و آن کرد که ديديم، نه اسطوره زدايي از ذهن را به انجام رساند نه آزادانديشي آموخت و نه احترام به تنوع ها و گونه گوني ها را. آخر وقتي مي گفت ماترياليسم ديالکتيک و ماترياليسم تاريخي عکس برگردان درست واقعيت است، چگونه توان مي يافت تنوع نگاه ها را بپذيرد. اين روشنفکري يکه نگر بود، اينکه حقيقت مطلق در دستان اوست و ديگران همه به خطا، بورژوا و دشمنان خلق اند. «يا با ما يا بر ما» شعار آنهايي شده بود که روشنفکر ناميده شدند و هرچه به دست شان مي رسيد، اسطوره مي شد. اين طرف همه فرشته و بي گناه و قهرمان بودند و آن طرف همه ديو و سراپا گناه و ضدقهرمان.
در مقابل چنين نگاهي شعاعيان مي نويسد؛ ««دگماتيسم» به راستي پايان انديشيدن است، نه آغاز انديشيدن.» «دگماتيسم» زماني آغاز مي شود که مغز مي خشکد و ديگر نمي انديشد و بدين سان مشتي مفاهيم چغر را در خود مي چيند و با همان ها نيز حال مي کند، بي آنکه اجازه هيچ گونه پس و پيش کردن حتي همان قالب ها را نيز به خود يا به هيچ کس و هيچ مفهوم و هيچ واقعيت ديگري بدهد.
شعاعيان واژه خشکيده مغز را برمي گزيند؛ ذهنيت پيش مدرن و اسطوره يي که هنوز به خرد مدرن و شک دکارتي دست نيافته است. «مفاهيم چغر» را در کنار هم مي چيند و اجازه هيچ پس و پيش کردني را به کسي نمي دهد، در صورتي که مفاهيم اعتباري و ذهني هستند و به اين دليل بايد نرم و انعطاف پذير باشند. وقتي با واقعيات همخواني نداشتند بايد پس و پيش شوند، متحول شوند تا توان تبيين حقايق را بيابند نه اينکه همچون سنگ سنگيني به پاهايمان زنجير شوند و توان حرکت فکري را از ما سلب کنند و روشنفکر ايراني که از ذهنيت پيش مدرن و ابتدايي- اسطوره يي رهايي نيافته بود، توان چنين کاري را نداشت پس برايش برخي اشخاص و کتب خوب مطلق بودند و برخي اشخاص و کتب بد مطلق و همگي به جهان اسطوره يي تعلق داشتند.
چپ ايراني اسطوره هاي داخلي هم براي خود ساخته بودند که آنها را به رتبه پيامبر رسانده بود؛ حيدر عمواوغلي، اراني، روزبه و چه بسيار ديگر قهرمانان اساطيري اش که نمي شد به آنها نزديک شد، چه رسد به آنکه آنها را نقد کرد. شعاعيان اما آغاز نقد بود، آغاز نقد اسطوره هاي چپ ايراني. تاريخچه چپ ايراني تاريخچه ذکر و مناقبت از مبارزان است؛ مبارزاني که شکنجه و اعدام شدند. ديگر با چنين نگاهي جايي براي نقد تاريخي نيست. تذکر و نقد نمي توانند در کنار هم بنشينند. تذکر هاله يي از تقدس و عرفان و ايمان به همراه دارد و نقد سراسر تيزابي از نهيليسم و تقليل گرايي است. اين تقليل گرايي با مدرنيته زاده شده است، بدون تکيه گاه است، به خود متکي است. به گذشته هم که مي نگرد به دنبال تاريخ مقدس نيست. انتقادي مي نگرد، گذشته را به چالش مي گيرد تا جلوي کژروي هاي آينده را بگيرد و مهم تر از همه تاريخ را از مقدسات جدا مي کند. تاويل مدرنيته از تاريخ کاهنده است، جزيي نگر و تقليل گرا است و روشنفکر چپ ايراني که پا از سنت بيرون نگذاشته است تاويلي توسع دهنده از تاريخ دارد، پس اهل تذکر هم هست. کتاب هايشان هم کتاب مقدسند. پس نمي توان به پسيکولوژي اراني يا تاريخ 30ساله بيژن جزني عيب و ايراد گرفت. آنها از نقد بري اند. روشنفکر چپ ايراني توانايي تاويل کاهنده تاريخ را نداشت چرا که خود به خرد مدرن و تقليل گرا دست نيافته بود، خود خردي اسطوره يي داشت. اگر در ظاهر اسطوره هاي گذشته را از دست داده بود در عمل و به سرعت اسطوره هاي ديگري جانشين آنها کرده بود که برايش جنبه ايماني داشت و مرتباً به ذکر آنها مي پرداخت، لذا هيچ دستاورد عملي و نظري نداشت. هيچ قدمي در راه انديشه علمي برنداشت و در تعارض سنت و مدرنيته عملاً جانبدار سنت ها و گذشته هاي تاريخ بود. اين را مي توان در هر ورق از نوشته ها و کردارهاي سياسي اش دريافت. چنين شد که هيچ کس بحران را نديد. همه دست به دست داده بودند تا آن را نبينند، چشمان شان را بسته بودند، در گوش هايشان پنبه کرده بودند و مرتباً ورد مي خواندند و مي گفتند ما موتور کوچکيم که مي خواهيم موتور بزرگ را به حرکت درآوريم و بايد تاسف بخوري که هنوز هم مي گويند موتور کوچک موتور بزرگ را به حرکت درآورد. روشنفکران چپ ايراني کتب وردشان را هم زير بغل داشتند.
عده يي کتاب وردشان «کتاب سرخ» مائو بود، عده يي «انقلاب در انقلاب» رژي دبره و عده يي کتاب هاي لنين و ديگراني يادداشت هاي جنگ هاي چريکي چه گوارا. هيچ کس به بحران نمي نگريست. بحران ريشه مي دواند و آنها ورد مي خواندند و اين سرگذشت روشنفکري بود که هيچ کدام از وظايف تاريخي خود را انجام نداده بود. فقط چشم بستن و ورد خواندن را مي دانست و چنان اسير ايمان که جلوي پاي خود را نمي ديد. در عالم لاهوتي خود رفته بود و شعار به هر کس به اندازه نيازش را مي داد. انگار واقعيت عيني بي ارزش تر از آن بود که نگاهي هم به آن کند.
وظايف روشنفکري اما چيزهاي ديگر بود. يکي از آنها افسون زدايي از ذهن و نقد گذشته ها و سنت بود. روشنفکر چپ ايراني خود ذهن اسطوره يي داشت و تازه اسطوره هاي جديد هم به اساطير ذهني اش افزوده بود پس ناتوان تر از آن بود که سنت را نقد کند.
وظيفه ديگر روشنفکري بسط و گسترش خرد مدرن و علمي بود، اينکه جان استيوارت ميل و جان لاک و منتسکيو را بخوانيم، اينکه شک دکارتي را بياموزيم و بالاخره اينکه کانت را ياد بگيريم اما استالينيسم نگذاشت. استالينيسم مي گفت جان استيوارت ميل اقتصاددان عامي است. اين را مارکس گفته بود. جان لاک و منتسکيو هم نظريه پردازان ليبراليسم هستند. دکارت هم راسيوناليستي است که به قول حميد مومني از آن کسروي ها است و تازه چرا به خود زحمت دهيم و کانت بخوانيم يک مرتبه «ماترياليسم و ايديوکريتيسيسم» را مي خوانيم که نقد کانت است و تمام. به تفکر و ايدئولوژي تکيه مي دهيم که ديگر نيازي به جست وجو و شک و ترديد نيست. ايمان مي آوريم و تمام.
پس اين گونه شد که صاحب روشنفکري بي سواد و متحجر شديم و آن کرد که ديديم. طرف هر نهاد مدني که رفت به گفته و رهنمود بيژن جزني مي خواست آن را صنفي سياسي کند و حاصل تذکرها و وردخواني ها آن شد که ديديم.
صفايي فراهاني قريب يک دهه و نيم بعد کتاب «آنچه يک انقلابي بايد بداند» را مي نويسد. از نظر او سوسياليسم يکي است و فقط مارکسيسم - لنينيسم است و هرچه جز اين سوسياليسم مسخ شده است. با اين همه مقصر صفايي فراهاني نيست. اگر فضاي بسته و استبدادي زمان شاه کمي باز مي شد، اگر اطلاعات گسترده تر و وسيع تر به اينجا مي رسيد (که در پتانسيل شاه نبود) ما مي توانستيم روشنفکراني محقق تر و باسوادتر داشته باشيم؛ روشنفکراني که وظايف تاريخي خود را درست دريابند.
و اينها همه عوارض استبداد سنتي بود که ما اسيرش بوديم و اين استبداد زمينه هاي رشد انديشه هايي بدين سان را فراهم کرد؛ انديشه هايي که هر ارمغاني داشته برخلاف سخن صفايي فراهاني دموکراسي و آزاديخواهي نبود، بلکه دقيقاً مخالف آن يعني سرکوب انديشه هاي غير بود، حتي درون سازمان خودشان، حتي ميان رفقاي هم رزم شان، مخالفت با خط سازمان حتي مخالف با فلان عمل برابر با حذف فيزيکي بود.
آنهايي که در اپوزيسيون بودند و هم سازماني خود را به خاطر يافتن تفکري مخالف با سازمان يا عاشق شدن به گلوله مي بستند کوچک ترين درکي از دموکراسي نداشتند. آنها که در اپوزيسيون اين گونه رفيق سازماني خود را به گلوله مي بستند، واي اگر به حکومت مي رسيدند.
بهمن بازرگاني مي نويسد؛ «سياووش ها اگر از کوره عذاب خشونت زنده بيرون بيايند لاجرم جهاني خشن برپا خواهند کرد.» (مجله آرش، شماره 90، پاريس نقد رودخانه تمپي خسرو دوامي) براي رهايي از خشونت هايي اين گونه ، بايد سياووش ها را به نقد گرفت تا حال و آينده را در حد ممکن از خشونت زدود.
پس از اينکه کتاب «مصطفي شعاعيان، يگانه متفکر تنها» منتشر شد يکي از دوستانم پرسيد؛ راستي اگر شعاعيان به جاي حميد اشرف و فريدون جعفري بود مي توانست اين گونه که تو نوشته يي آزادمنش و دموکرات باشد؟ آيا مي توانست به آزادي انديشه درون گروه خود و هم تيمي هايش باور داشته باشد؟ آيا مي توانست قبول کند، که هم تيمي اش تغيير عقيده دهد و حرکتي غير از آنکه او و گروه مي گويند، بکند؟ اصلاً مي توانست قبول کند که هم تيمي اش از زندگي مخفي خسته شده و هوس خوردن صبحانه را با مادر و خواهرش بکند؟ اينها همگي خواسته هاي انساني و از حقوق اوليه آدمي است. حتماً مي گوييد بايد از اول فکرش را مي کرد. او از اول فکرش را نکرده بود، آيا بايد به اين خاطر کشته شود؟ يا اگر پنجه شاهي به نتيجه ديگر رسيد يا در خانه تيمي عاشق ادنا ثابت شد بايد کشته شود؟
اينها همه سوال هايي درست است اما هم تيمي يادشده داراي اطلاعات زيادي است. در خانه تيمي زندگي مي کند و اطلاعات بسياري دارد که ساواک تشنه دانستن آنهاست و در ضمن خانه تيمي انباشته از اسلحه و مواد منفجره و نارنجک و سيانور و... است. اينها را نمي توان به راحتي آنچنان تغيير و تحول داد که اطلاعات هم تيمي، که از مبارزه و عقيده اش بريده است، سوزانده شود. براي سوزاندن اطلاعات او بايد به خطرات گوناگون تن داد و احتمال بسيار دارد که تلفات بسياري هم به سازمان وارد شود، پس تنها يک راه مي ماند؛ مجبوريم اين هم تيمي، اين هم رزم سابق، اين مبارز خلق و اين قهرمان گذشته نه چندان دور را بکشيم يا به قول خودمان اعدام انقلابي کنيم. راه چاره ديگري در دست نيست و به راستي همچنين است. اين راديکاليسم اين گروه به قول بيژن جزني سياسي - نظامي آنچنان پي ريزي شده است که جايي براي سانتراليسم دموکراسي، جايي براي شک کردن و انديشيدن، جايي براي تجديدنظر در اصول چريکي و جايي براي مخالفت خواني هايي از دست شعاعياني نگذاشته است.
آنچنان که وحيد افراخته در اقارير خود در کميته مشترک ساواک مي نويسد؛ «هيچ بعيد نيست در آينده فدايي ها اگر با تبليغات عليه خود از طرف مصطفي روبه رو شوند او را ترور کنند، زيرا آنها نمي توانند کسي را تحمل کنند که منکر رهبري و پيشتاز بودن شان شود.» و چه دردناک، چه غم انگيز. درست است که افراخته در بازجويي واداده بود و بدجوري هم واداده بود، ولي اينها داستان گويي نيست. قصه نگاه استبدادي اپوزيسيون ايراني است؛ قصه يي پردرد.
من به دوستم که سوال کرده بود، گفتم نمي دانم، ولي با خواندن آثار مصطفي شعاعيان بر اين باورم که او به راحتي به اين ساده ترين راه تن نمي داد. او ذهني پيچيده تر از اين ساده انديشي استاليني داشت، به همين دليل هم فدايي ها برچسب هاي دودلي و بزدلي و شکاکي را به او مي زدند، با اين همه با راديکاليسم خانه تيمي نمي توان از تنوع انديشه و مبارزه از نوع جبهه سخن گفت. با تمام اين اوصاف من مي دانم شعاعيان مهربان تر از آن بود که بتواند دست خود را به خون رفيق اش بيالايد. جان خود را مي گذاشت و چنين نمي کرد و با تمام اين حرف ها اينک مي دانم که با راديکاليسم خانه تيمي نمي توان دموکرات و آزادانديش هم بود. اينها با هم هيچ سازگاري ندارند.
بعد از گذشت 33 سال از کشتارهاي درون گروهي فدايي ها روشنفکر ايراني هنوز دادخواست خود را صادر نکرده است. هنوز که هنوز است مي نويسند، خب در جريان مبارزه و به حرکت درآمدن موتور کوچک چيزهايي اين گونه هم رخ داده است و توجيه مي کنند اما هيچ دليل و برهاني توانايي توجيه کشتن عبدالله پنجه شاهي را ندارد. اين جنايتي آشکار است که تا زمان زمان است قتل پنجه شاهي هم مطرح است و پرونده آن باز باز.
و اين عاقبت تفکري است که مي خواهد با اسلحه، با تفکر ولونتاريستي تاريخ سازي کند و عاقبت آن فرقه يي از دست فرقه هاي مافيايي مي شود که رفيق هم سازماني خود را مي کشند و نام آن را اعدام انقلابي مي گذارند، آيا اين سانتراليسم دموکراتيک است؟ آيا اين آزاديخواهي و دموکرات منشي است که پنج سال قبل از آن صفايي فراهاني از آن ياد کرده بود؟ آيا اينها بودند که هستي تفکر سوسياليستي در ذهن شان بود؟ ما در تاريخ معاصر روشنفکري توانا و انديشمند نداشته ايم. اگر داشتيم مي توانست در همان زمان با حفظ استقلال خود از حکومت، دادخواست اين جنايت مسلم را در پيشگاه مردم صادر کند و چنان جوي بيافريند که آن خانه تيمي ها مجبور شوند از مردم و خانواده پنجه شاهي و آن ديگراني که کشته شدند بارها و بارها عذرخواهي کنند ولي روشنفکري تصور مي کرد و مسلماً اشتباه تصور مي کرد که فقط بايد استبداد شاهي را نقد کند و لاغير اما ذهن استبدادزده خود را نبيند. مثلاً توکلي مي نويسد؛ علي الاصول مي توان فرض کرد که يک سازمان چريک شهري تحت شرايطي ويژه براي نجات جان ده ها و صدها عضو خود هيچ راهي جز اعدام يک عضو بريده را نداشته باشد. اين را به حساب نقض دموکراسي و پاکسازي خونين نمي توان گذاشت و اين توجيه پاکسازي هاي خونين بعد از سال هاي سال است و تازه نقض دموکراسي و پاکسازي خونين نيست. اگر پاکسازي خونين نيست پس چيست؟ حتماً عين دموکراسي است.
و اين جنايات هيچ گاه، به زبان شعاعيان، نقد برا نشد؛ نقدي که جلوي اينچنين جنايتي را بگيرد.
استبداد مخصوص حکومت شاه نيست. استبداد به فرهنگ تبديل شده است. پس براي نابودي آن تنها مبارزه با حکومت استبدادي کافي نيست و اين را روشنفکري ما هنوز که هنوز است درنيافته است. اپوزيسيون مسلح که ترور مي کند، بانک مي زند و... نگاهي استبدادي هم به جهان دارد ولي ما آنها را نقد نمي کنيم چرا که معتقديم آنها جانفشاني مي کنند، شکنجه مي شوند و اعدام. پس نمي توان نقدشان کرد اما اگر ما کشته شدن و اعدام شدن را ارزش ندانيم مي توانيم حتي نتيجه بگيريم آن که به جان خود اهميتي نمي دهد به جان ديگري حتي رفيق خانه تيمي اش هم اهميتي نمي دهد و اين ضد زندگي است. شعاعيان هم چريک بود، به مبارزه مسلحانه اعتقاد داشت، طرح انفجار ذوب آهن و... را داده بود و اينها همه ضدتوسعه و ضددموکراسي بود. خفقان را تشديد مي کرد و راه بر مبارزه فرهنگي مي بست، با اين همه متفکر بود. در جايي از کتاب شورش عليه لنينيسم مي نويسد؛ «آشکار است که زماني کمابيش ديرپاي با لنين و انديشه هايش و با اکتبر و نتايجش در زندگي دروني و بيروني و در انديشه و رفتار خود ور رفته ام. پرتوي تئوري هاي لنين و خيزش اکتبر چنين کاري را اجتناب ناپذير مي کرد. ليکن در آغاز، درازدستي براي شکافتن و دوختن خرده گيرانه لنينيسم بسي هراس انگيز بود. آخر چگونه مي شود درباره لنينيسم شک کرد؟ اگر خدايان راستي نگويند، پس چه کسي مي گويد؟ و لنين خداي آنها بود. با اين همه نمي شد ايستاد و پس رهپويي دنبال شد. پس شک کاشته شد، پس شک جوانه زد، پس شک به شکوفه نشست و پس شک بارور شد و بدين سان بود که کم کم دلهره نخست با بي باکي درآميخت، سپس درهم سرشته شدند و سرانجام بي پاکي چيره شد. پس دانه بي باکي براي برخورد بي پيرايه با لنينيسم و اکتبر در درونم کاشته شد. ديري نپاييد که تيغه مخمل دانه بي باکي، پوسته دلهره را يک سر دريد، تيغه همين جوانه بود که براي شکافتن لنينيسم به کار رفت.»
شعاعيان لنينيسم بود، ضدچپ اردوگاهي بود. مستقل بود و تنها شد، بيهوده نبود که او را يگانه ي متفکر تنها ناميدم.