پنج شنبه، 24 بهمن 1387 - شماره 1890
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تاريخ
گفت وگو با محمد شريف زاده
حمله اوباش به ناشران کتاب


محمد شريف زاده از پيشکسوتان حوزه نشر کتاب با 60 سال سابقه در اين زمينه از وضعيت چاپ و نشر کتاب در حاکميت پهلوي سخن مي گويد.

---

-شما از چه زماني در حوزه نشر کتاب فعاليت داريد؟

حدود سال 1325 مسووليت اداره کتابفروشي ايرانشهر در خيابان سعدي شمالي بر عهده بنده گذاشته شد. در همين کتابفروشي بود که با کتاب و نشر آن آشنا شدم و پس از چند سال فعاليت در کار فروش کتاب به کار چاپ و چاپخانه مشغول شدم. در سال 1339 شرکت سهامي انتشار در خيابان باب همايون پاساژ صبا تاسيس شد. حدود چند صد نفر سهامدار در تشکيل اين شرکت مشارکت داشتند و هر سهم آن 100 تومان بود. از جمله سهامداران اين شرکت حضرت آيت الله طالقاني، مهندس بازرگان، دکتر يدالله سحابي، استاد احمد آرام، آقاي حسن محجوب و ده ها نفر ديگر از ياران و همکاران اين عزيزان بودند که همگي از روشنفکران مذهبي و متعهد زمان خويش بودند. آقاي حسن محجوب هم به عنوان مديرعامل، مشغول فعاليت شدند. تشکيل و تاسيس شرکت سهامي انتشار از همان اوايل کار با توجه به طرز تفکر بنيانگذاران آن که موافق خودکامگي هاي رژيم نبودند مورد مخالفت دستگاه هاي امنيتي به خصوص تشکيلات ساواک بود. آنها مترصد بودند به هر نحو که شده اين نهال نو دميده را از ريشه بر کنند و لذا مرتب مزاحمت ايجاد مي کردند. در همان سال تاسيس که مدير داخلي شرکت آقاي کاظم رضايي مشغول آماده سازي دعوتنامه هاي مجمع عمومي بودند شرکت مورد هجوم ماموران ساواک قرار گرفت و آقاي کاظم رضايي را با کتک و سيلي بازداشت کردند و کارت هاي دعوت مجمع را با خودشان بردند. همين کارت ها باعث شد بعد از آن هر يک از سهامداران شرکت در هر موسسه دولتي جهت استخدام و انجام کارهاي خود مراجعه مي کرد اسمش در ليست سياه ساواک قرار مي گرفت و از انجام کارش جلوگيري مي شد. آقاي محمدکاظم رضايي تا سال 1342 در شرکت مشغول انجام وظيفه بودند و در اين سال جهت ادامه تحصيل و استخدام در بانک ملي کار در شرکت را ترک کردند لذا جناب آقاي حسن محجوب مديرعامل شرکت، به واسطه يکي از منسوبان از بنده خواستند با اين شرکت همکاري کنم و بنده به عنوان مسوول فروش و توزيع کتاب در اين شرکت مشغول کار شدم. منظور از تاسيس اين شرکت چاپ و انتشار کتاب ديني و علمي با سبک و سياق دنياي پيشرفته و جلب و جذب جوانان و ديگر اقشار جامعه و آشنايي آنها با واقعيت هاي اسلام و تشيع بود.

-معمولاً کتاب هاي چه کساني را چاپ مي کرديد؟

بزرگواراني که کتاب هاي آنها در شرکت انتشار چاپ و منتشر مي شد، عبارت بودند از؛ آيت الله طالقاني، شهيد مرتضي مطهري، استاد علامه شيخ محمدتقي جعفري، استاد علي دواني، مهندس مهدي بازرگان، استاد احمد آرام، استاد محمدرضا حکيمي، دکتر سيدمحمدمهدي جعفري، مرحوم استاد شيخ محمدتقي شريعتي، مرحوم دکتر علي شريعتي، سيدغلامرضا سعيدي و ده ها نويسنده و مترجم دلسوخته و اسلام آشناي ديگر. اجتماع اين عزيزان در شرکت انتشار و چاپ و انتشار آثار مفيد و روشنگر و مفيد آنها باعث شد خيل عظيم جوانان دانشجو و ديگر اقشار مسلمان و دين باور آن زمان همچون تشنگان به سوي اين سرچشمه جوشان روان شوند. همين توجه و اقبال اقشار مختلف جامعه به اين شرکت و نوع تفکر بنيانگذاران آن باعث شد رژيم از اين ناحيه احساس خطر بيشتر کند. لذا تشکيلات ساواک و کميته مشترک و شهرباني حلقه محاصره شرکت را تنگ تر کردند و مرتب به عناوين مختلف مزاحمت ايجاد مي کردند و با احضار گاه و بيگاه مسوولان شرکت را مورد بازجويي قرار مي دادند. با اينکه خودشان اقرار داشتند که در کتاب هاي منتشره شرکت موردي در مخالفت با دستگاه ديده نمي شود اما رژيم نگران رو آوردن جوانان و دانشجويان به کتاب هاي ديني با بينش نو بود که نتيجه آن را رو آوردن اقشار جوان به دين مي دانست. چون اطلاع داشتند نگرش هاي علمي به دين مسلماً باعث جذب نيروهاي جوان خواهد شد لذا مترصد بودند به هر نحو که شده بساط شرکت انتشار را برچينند تا اينکه حدود سال 1351 اين بهانه را به دست آوردند. يک کتاب کودکان به نام حسنک کجايي را که نوشته و تصويرگري آن به وسيله جواني دبيرستاني به نام پرنيان انجام شده بود، مستمسک قرار دادند. مديرعامل شرکت آقاي حسن محجوب و اينجانب را دستگير و در کميته مشترک زنداني کردند. با بازجويي هاي مکرر و فشار بسيار تعهد گرفتند شرکت انتشار بايد منحل شود لذا با تشکيل مجمع عمومي انحلال شرکت اعلام شد. آقاي محجوب به عنوان مدير تسويه در شرکت ماندند و از بنده هم تعهد گرفتند که از عالم نشر خارج شوم.

-شرکت انتشار واقعاً منحل شد؟ پس از آن چاپ آن کتاب ها به چه شکل انجام شد؟

شرکت انتشار در حال انجام تسويه باقي ماند و با ظهور انقلاب اسلامي مجدداً به فعاليت خود مشغول شد. آنچه بنده از عالم نشر دانستم در شرکت انتشار و با مديريت خوب آقاي حسن محجوب بود. دو نفر از بزرگواران ديگر که با شرکت سهامي انتشار همکاري داشتند شهيد بزرگوار باهنر بودند و ديگري زنده ياد سيدرضا برقعي که مشترکاً در کار تاليف کتاب هاي ديني مدارس بودند و مدتي هم اين کتاب ها به وسيله شرکت انتشار چاپ و تحويل مي شد و خدمتي که اين دو بزرگوار انجام دادند حذف تصاوير شاه و... از ابتداي اين کتاب ها بود در صورتي که کليه کتاب هاي درسي با همين تصاوير شروع مي شد. چاپ اين کتاب ها در شرکت انتشار موجب آشنايي و نزديکي بنده با اين دو بزرگوار شد. لذا پس از انحلال شرکت و برکناري بنده، از چند موسسه انتشاراتي در تهران و قم پيشنهاد همکاري رسيد و ضمناً تقريباً همزمان با انحلال شرکت انتشار، دفتر نشر فرهنگ اسلامي با همت شهيد باهنر، سيدرضا برقعي، علي گلزاده غفوري در خيابان روزولت سابق، کوچه سميراميس تشکيل شد. يک واحد مسکوني در طبقه اول ساختمان موقوفه بيمارستان حضرت ابوالفضل(ع) و مبلغي سرمايه نقدي از طرف حضرت آيت الله گلپايگاني(ره) جهت انجام کار داده شد و مبالغي هم از طرف خيرانديشان ديگر در اختيار اين بزرگواران قرار گرفت. شهيد دکتر بهشتي، شهيد باهنر، سيدرضا برقعي، حجت الاسلام گلزاده غفوري، حجت الاسلام بي آزارشيرازي، حجت الاسلام سياهپوش و تعداد ديگري از خبرگان به عنوان هيات تحريريه در اين دفتر مشغول فعاليت شدند و با توجه به انحلال شرکت انتشار پيشنهاد شد بنده در اين دفتر به عنوان مدير توليد و فروش و توزيع مشغول کار شوم که اين کار انجام شد. چون شرکت انتشار قادر به نشر نبود لذا چاپ و انتشار کتاب هاي استاد شهيد مرتضي مطهري، استاد علامه جعفري، استاد محمدرضا حکيمي، تعداد ديگري از نويسندگان و مترجمان به دفتر نشر فرهنگ اسلامي منتقل شد. پس از چند سال فعاليت در دفتر اقبال و توجه جامعه به کتاب هاي منتشره دفتر نشر فرهنگ اسلامي ايجاب مي کرد که دفتر جايگاه وسيع تري در اختيار داشته باشد. لذا مرحوم توليت ساختمان وسيعي را در خيابان فردوسي جنوبي در اختيار دفتر نشر فرهنگ اسلامي قرار دادند و به اين ترتيب حوزه فعاليت دفتر نشر فرهنگ اسلامي بسيار وسيع شد و وجود چاپخانه و صحافي اختصاصي براي شرکت ضروري تشخيص داده شد. هيات امنا و خيرين همت کردند و چاپخانه مجهزي در طبقه زيرين همين ساختمان تاسيس شد که تا زمان وقوع انقلاب اسلامي چاپخانه در همين محل مشغول کار بود و پس از انقلاب محلي در سوهانک از طرف يکي از خيرين به دفتر اهدا شد که چاپخانه به آن محل منتقل شد. پس از شهادت شهيد بزرگ آقاي دکتر باهنر سلايق ديگري به دفتر نشر فرهنگ اسلامي وارد شد و بنده احساس کردم حضورم در دفتر لزومي ندارد لذا با استعفا، در محل انتشارات که با مشارکت يکي از همکاران تاسيس شده بود مشغول فعاليت شدم. در اين محل هم اقدام به نشر آثاري از حضرت امام(ره)، شهيد مطهري و شهيد باهنر کردم و مهم ترين اثري که منتشر شد رساله نوين حضرت امام(ره) بود که در چهار مجلد بخش اقتصادي، بخش سياسي، بخش احکام و بخش خانواده منتشر شد. استقبال از اين کتاب ها به حدي بود که با تيراژهاي 100 هزارتايي هم نمي توانستيم جوابگوي درخواست مردم باشيم. تهيه و تنظيم رساله نوين حضرت امام بر عهده حجت الاسلام عبدالکريم بي آزارشيرازي بود و تاييد نهايي بنا به فرموده حضرت امام به وسيله حضرت آيت الله لنکراني(ره) انجام مي شد.

-شما گويا در نشر کتاب هاي درسي هم فعاليتي داشتيد.

پس از استعفاي بنده از دفتر فرهنگ اسلامي، رياست سازمان پژوهش و برنامه ريزي آموزشي به بنده پيشنهاد کرد نمايندگي دولت و مديريت کتاب هاي درسي راهنمايي و دبيرستاني را در شرکت چاپ و نشر کتاب هاي درسي ايران بپذيرم، لذا با مصوبه هيات دولت در دي ماه 1362 به اين خدمت مشغول شدم و بحمدالله در دوران سخت جنگ و با نبود امکانات، با راهنمايي و معاضدت جناب آقاي دکتر حداد عادل و ديگر کارکنان محترم سازمان پژوهش و برنامه ريزي آموزشي اعم از دفتر چاپ و توزيع و دفتر تاليف و ده ها چاپخانه و کتابفروشي و لوازم التحريرفروشي و حدود 500 نفر کارکنان شرکت کتاب هاي درسي و غيره بحمدالله موفق شديم کتاب 18 ميليون نفر دانش آموز راهنمايي و دبيرستان و پيش دانشگاهي و فني و حرفه يي را با تيراژ 130 ميليون جلد توليد و توزيع کنيم که وقفه يي در امر تحصيل دانش آموزان پيش نيايد. مدت خدمات بنده در شرکت 18 سال تا پايان سال 80 بود.

-در زمان شاه مميزي کتاب چگونه بود؟ تفاوت اين مساله در دهه هاي مختلف از دهه 30 تا 50 چگونه بوده است؟

مميزي کتاب در زمان رژيم گذشته بر عهده وزارت فرهنگ و هنر بود و مسووليت آن هم با پهلبد شوهرخواهر شاه بود. اين فرد از افراد دين ستيز بود و به همين علت گروهي از چپ گراها و لاييک هاي متهم زنداني را با دريافت عفو در اين اداره به کار گماشته بود و چون خط مقدم مبارزه رژيم با اسلام راستين بود لذا کتاب هاي روشنگر ديني سخت مورد بررسي و ايراد قرار مي گرفت. در مورد مجوز کتاب هاي ديني شرکت سهامي انتشار و دفتر نشر فرهنگ اسلامي و ديگر موسسات نشر با اينکه هيچ گونه حمله مستقيم به رژيم نداشتند موانع گوناگون مي تراشيدند. براي اينکه با نوع اشکالات آنها آشنا شويم عرض مي شود در دفتر نشر فرهنگ اسلامي که بنده به مدت 10 سال از 1352 تا 1362 افتخار همکاري با آن را داشتم کتابي در مورد زندگي و مبارزات حجر بن عدي چاپ شد که اين کتاب مدت ها در بررسي و بازرسي مانده بود و اجازه صادر نمي شد. بالاخره به آقاي زندپور مسوول بخش بررسي مراجعه شد و ايشان از مسوولان بررسي ايراد کار را پرسيدند و اظهار داشتند در اين کتاب مکرر از سلطنت يزيد و معاويه و... صحبت به ميان آمده، رژيم ما هم سلطنتي است لذا انتشار کتاب اشکال دارد و ممکن است تداعي معاني شود و بالاخره با چانه زني و پادرمياني آقاي زندپور که حسن نيتي داشت قرار شد که در تمام کتاب کلمه سلطنت به حکومت تبديل شود که شد. مورد ديگر در رابطه با مميزي کتاب در رژيم گذشته اينکه کار کتاب با تاييد فرهنگ و هنر تمام نمي شد و بسياري از کتاب هاي تاييد شده از طرف فرهنگ و هنر پس از توزيع به وسيله ساواک و شهرباني جمع آوري و ناشران آن گرفتار مي شدند، چون هيچ گونه هماهنگي بين فرهنگ و هنر و ساواک و شهرباني وجود نداشت و هر يک به تنهايي تصميم مي گرفتند و تاييد ديگري را هم قبول نداشتند. ضمناً لازم است ذکر شود هر چه خودکامگي رژيم و ديکتاتوري شاه افزايش مي يافت، شدت عمل ساواک و شهرباني هم بيشتر مي شد، به خصوص پس از کودتاي 28 مرداد.

-چه نوع کتاب هايي با ممنوعيت روبه رو بود؟

کتاب هاي ديني که جنبه روشنگري داشت و اخبار و اطلاعاتي در مورد جور و ستم خلفاي جبار و ستمگر نوشته مي شد مورد ايراد مميزين بود چون موارد يادشده را با عمليات رژيم استبدادي شاه تطبيق مي دادند. براي مثال ذکر خفقان دوران حکومت امويان و عباسيان و... به مذاق ايشان خوش نمي آمد، کتاب هاي غيرديني سياسي يا اقتصادي را هم که در مورد روش هايي غير از سيستم سلطنتي ايران و برخلاف روش موجود صحبت شده بود مورد تاييد قرار نمي دادند و ضمناً همان طور که گفته شد مميزي کتاب فقط با اظهارنظر مميزين فرهنگ و هنر پايان نمي يافت و سليقه هاي مختلف مقامات هم ممکن بود به جمع آوري کتاب منجر شود.

-ميزان استقبال مردم از کتاب چگونه بود؟

در وهله اول کتاب هاي قرآن و ادعيه و تفاسير و ادعيه زياد بود و از طرف مردم با توجه به علايق مذهبي که دارند استقبال مي شد و بعضي از مقامات هم با استفاده از اين اعتقادات مردم به اين گونه کتاب ها، به تبليغ کارهاي خودشان مي پرداختند. چنانچه از طرف دربار قرآني به عنوان قرآن آريامهر چاپ و منتشر شد که منظور القاي جنبه هاي ديني شاه به مردم بود و چون اين قرآن غلط بسياري داشت و نتيجه معکوسي گرفته مي شد، به وسيله خود دستگاه جمع آوري شد.

مورد ديگر انتشار کتاب هاي مبتذل با مضامين عشقي و شهواني بود که به صورت آشکار يا پنهان چاپ و منتشر مي شد و مورد استقبال گروهي جوان بي خبر يا اشخاص لاابالي قرار مي گرفت. از ديگر نشرياتي که استقبال مي شد مجلات و نشرياتي بود که داستان هاي عشقي مبتذل و تصاوير غيراخلاقي را ارائه مي دادند و چون انتشار اين گونه نشريات موجبات تزلزل در اعتقادات ديني جوانان را فراهم مي کرد لذا از طريق دستگاه هاي امنيتي به خصوص ساواک مورد حمايت قرار مي گرفت و با دادن کاغذ مجاني و کمک هاي مالي آنها را حمايت مي کردند. کتاب ها و نشرياتي که ستايشگر رژيم و دستگاه سلطنت بودند همه مورد حمايت قرار مي گرفت.

کتاب هاي ديني موج نو با سبک و سياقي که مورد توجه جوانان و دانشجويان و ديگر اقشار نوانديش جامعه قرار مي گرفت و نمونه آن کتاب هاي منتشره شرکت انتشار، انتشارات بعثت، دفتر نشر فرهنگ اسلامي و موسسات ديگري بود که در اين راه قدم گذاشتند، مورد استقبال قرار گرفتند و همان طور که گفتم مورد تهاجم دستگاه هاي امنيتي هم بودند، چون فروش چند ده هزاري کتاب ها براي آنها قابل پذيرش نبود.

-کتاب هاي ممنوعه چگونه چاپ مي شد؟


تکثير کتاب هاي ممنوعه بيشتر به وسيله دستگاه هاي زيراکس و فتوکپي به صورت پنهاني انجام مي شد و بعضي از چاپخانه داران هم با توجه به اعتقاداتي که داشتند در چاپ اين کتاب ها به صورت شبانه اقدام مي کردند که گاهي هم موجبات گرفتاري آنها فراهم مي شد. چاپ و تکثير بعضي از کتاب ها هم در کشورهاي ديگر انجام و مخفيانه وارد ايران مي شد.

-کنترل و نظارت بر بنگاه هاي نشر و کتابفروشي ها چگونه اعمال مي شد؟ چه خاطراتي در اين زمينه داريد؟


کنترل در کار نشر همان طور که در بخش سانسور و مميزي توضيح داده شد، به سختي انجام مي شد و مراکز نشر و کتابفروشي ها به خصوص مراکز ديني به صورت مرتب و ناگهاني مورد هجوم ساواک و شهرباني قرار مي گرفت و موارد مشکوک به فوريت گزارش داده مي شد. در بعضي مواقع ممکن بود محل مورد نظر به وسيله عده يي اراذل و اوباش تخريب يا به آتش کشيده شود که براي مثال شرکت انتشار مکرر مورد اين تهاجم و بازرسي قرار مي گرفت. کتاب هاي مورد نظرشان را مي بردند و به آتش مي کشيدند براي مثال کرسي ترموديناميک صنعتي دانشگاه در اختيار مهندس بازرگان بود و کتاب هاي اين رشته وسيله شرکت انتشار چاپ مي شد. در يکي از اين تهاجم ها چندين هزار نسخه از اين کتاب ها را بار کاميون کرده و با خود بردند. از اين قبيل تهاجمات در ديگر مراکز انتشاراتي هم انجام مي شد. مثال ديگر هنگام فاجعه 28 مرداد که اتفاق افتاد، بنده مديريت چاپخانه سينا را در کوچه آسيد هاشم، خيابان شاه آباد بر عهده داشتم. حزب سومکا که از اراذل و اوباش طرفدار رژيم تشکيل شده بود، باشگاه نيروي راستي را که مقابل همين چاپخانه بود در بلواي 28 مرداد تصاحب کردند و در حمله شبانه به چاپخانه سينا، کاغذ و مقوا و حتي ماشين آلات کوچک چاپخانه را به يغما بردند. رژيم بعداً اعلام کرد خسارات وارده در تهاجمات 28 مرداد را مي پردازد، لذا جهت دريافت خسارت به شهرباني مراجعه شد و نتيجه اين شکايت اين شد که روز بعد ماموران ساواک به چاپخانه حمله کردند و کتاب هاي موجود و ديگر لوازم چاپخانه را بار کاميون کرده و بردند و کارکنان چاپخانه را هم به شهرباني برده و در توقيف نگه داشتند و علت را هم چاپ روزنامه چلنگر در اين چاپخانه ذکر و بالاخره پس از گرفتن تعهد کارکنان را آزاد کردند. زماني که بنده در شرکت انتشار بودم شرکت گاه و بيگاه مورد تهاجم و بازرسي قرار مي گرفت و بنده را بارها در مراکز مختلف ساواک احضار و مورد بازجويي قرار مي دادند. در يکي از اين بازجويي ها بازجوي مربوطه با لحن بسيار مستهجن و زشتي گفت مردم دم دانشگاه 70 ، 80 هزار تومان سرقفلي داده اند و بيکار نشسته اند، شما فلان فلان شده ها چه کار مي کنيد که در طبقه سوم پاساژ در باب همايون مانند دکان نانوايي پر از مشتري است؟ زمان ديگري که مرا احضار کرده بودند، بازجو که آدم معقولي به نظر مي رسيد نصيحت مي کرد که از چاپ اين گونه کتاب ها خودداري کنيد. بنده گفتم خودم تمام کتاب هاي بازرگان را خوانده ام هيچ مطلب سياسي يا ضدرژيم در آنها مشاهده نمي شود. او گفت درست است من هم خودم در دوران دبيرستان تمام کتاب هاي ايشان را خواندم، همان طور است که تو مي گويي و اما يک جوان دانش آموز يا دانشجو که چند کتاب ايشان را خواند و خوشش آمد، پيگير مي شود که اين نويسنده کيست و وقتي متوجه شد ايشان مخالف سياست روز است، او هم مخالف دستگاه مي شود. او ضمناً توضيح مي داد که بيشتر جوان ها که عمليات خرابکارانه انجام داده اند، وقتي بازجويي مي شوند اظهار مي دارند سوره محمد(ص) را خوانده و تحت تاثير قرار گرفته اند، لزومي ندارد جوان اين گونه مطالب را بخواند.

-سياست هاي تشويقي و حمايتي براي نشر کتاب از سوي حاکميت وجود داشت يا نه؟ اين سياست ها چه بود و چگونه اعمال مي شد؟

ناشران انگشت شماري بودند که همچون بعضي از نشريات و مجلات مورد حمايت دستگاه قرار داشتند و از کاغذ مجاني و کمک هاي مالي برخوردار بودند و بديهي است بعضي کتاب ها و مطالب فرمايشي هم به وسيله همين افراد چاپ و منتشر و تعدادي از کتاب هاي منتشره آنها به وسيله دستگاه خريداري مي شد و اما ناشران معمولي هيچ گونه کمکي دريافت نمي کردند.

-ناشران از نظر صنفي چه تشکلي داشتند و مشکلات شان را چگونه پيگيري مي کردند؟

ناشران زير پوشش اتحاديه خودشان بودند و کتابفروشان هم به همين نحو. اعضا و هيات مديره اتحاديه به وسيله اعضاي صنف تعيين مي شد و بديهي است اين افراد لازم بود مورد وثوق و اطمينان دستگاه هاي امنيتي باشند و بديهي است اگر ناشر يا کتابفروشي گرفتاري سياسي و امنيتي پيدا مي کرد اتحاديه هيچ گونه کمکي نمي توانست به او کند.

- پس از پيروزي انقلاب در زمينه صنعت نشر چه تغيير و تحولي صورت گرفته است؟

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي کنترل و نظارت بر مطالب کتاب ها و نشريات بر عهده وزارت ارشاد اسلامي قرار گرفت. ناشران لازم است قبل از چاپ کتاب جديد، مطالب آن را به بخش مربوط در اين وزارتخانه تحويل دهند تا مورد بررسي قرار گيرد. در صورتي که از نظر آنها مشکلي نداشته باشد، پس از مدتي مجوز نشر آن را صادر مي کنند و تحويل ناشر خواهند داد. تا چندي قبل هم کاغذ يارانه يي براي کتاب ها داده مي شد که حداقل قيمت آن 50 درصد از قيمت بازار کمتر بود يا وام يارانه يي با بهره بسيار ناچيز در اختيار ناشران قرار مي گرفت که کمک بسيار بزرگي به ارزاني قيمت کتاب مي کرد و قدرت خريد قشر کتابخوان را بالا مي برد. اما متاسفانه همان طور که همه چيز آفتي دارد عده يي از خدا بي خبر و سودجو با لطايف الحيل وارد عالم نشر شدند و کاغذ يارانه يي مورد مصرف چاپ کتاب را در بازار به چند برابر قيمت فروختند و وام يارانه يي دريافتي را هم به مصارفي غير از چاپ و نشر کتاب رساندند و با انواع ترفندها به جعل مفاصاحساب اقدام کردند تا بتوانند مجدداً کاغذ و وام دريافت کنند. نتيجه اين تقلبات قطع کاغذ يارانه يي شد و فقط در مواردي خاص داده مي شود که فايده عمومي ندارد. ضمناً همان طور که گفتم پس از انقلاب تحول عظيمي در نحوه چاپ و تيراژ کتاب ها ايجاد شد و مردم که ديدشان به مذهب يک ديد سنتي و خانوادگي بود در اين فکر بودند که در رابطه با دين و مذهبي که سال ها از آن پيروي کرده اند، تحقيق کنند. لذا کتاب هاي روشنگري مانند کتاب هاي شهيد مطهري و شهيد باهنر و زنده ياد دکتر شريعتي و... سخت مورد استقبال قرار گرفت و با تيراژهاي 100 هزار به بالا چاپ و منتشر مي شد. البته چاپ و توزيع اين گونه کتاب ها، قبل از انقلاب هم در شرکت انتشار و دفتر نشر فرهنگ اسلامي و بعثت و حسينيه ارشاد با تيراژهاي بالا انجام مي شد و مورد استقبال قرار مي گرفت. در حالي که به طور معمول تيراژ ساير کتاب ها در حد معمول و حدود دو تا سه هزار بود.
خاطره
حاتم بخشي ملکه توران
عظيم عبداللهي



روزنامه وزين اعتماد را مطالعه مي کردم عنوان «شما چه فکر مي کنيد» به مناسبت 30 سالگي انقلاب اسلامي نظرم را جلب کرد. روزنامه مذکور از خوانندگان خواسته اگر خاطره شنيدني از دوران انقلاب دارند جهت چاپ و مطالعه ديگران به دفتر روزنامه ارسال کنند. لذا بي مناسبت نديدم مطلبي را که خودم شاهد جريان آن قبل از انقلاب بودم جهت چاپ نوشته و ارسال کنم تا به مصداق اي صاحبان بصيرت عبرت بگيريد، درسي براي امروز و فردايمان باشد ان شاءلله. اينجانب که اکنون دبير بازنشسته آموزش و پرورش هستم هفت سال در تهران معلم و معاون مدرسه بوده ام. بين سال هاي 1353 تا 1357 در مدرسه يي واقع در جنوب تهران در منطقه علي آباد نو به نام مدرسه ملکه توران کار مي کردم. در آن سال ها مهاجرتي که از ساير شهرهاي ايران صورت مي گرفت پديده حاشيه نشيني را در جنوب تهران به وجود آورده بود. اطراف مدرسه به صورت اراضي خالي تا شهرري امتداد داشت. کوره هاي متعدد آجرپزي در مجاورت مدرسه بود. دانش آموزان فقيري که حاشيه نشين بودند، تحصيل مي کردند که برخي از آنها در کوره پزخانه کار کرده و در شيفت تحصيلي خود به مدرسه مي آمدند.

اينجانب در کلاس ابتدايي مدرسه فوق الذکر موقع درس دادن زماني که روي تخته سياه مطلبي مي نوشتم وقتي برمي گشتم، مي ديدم عده يي از آنها نان بربري در دهان گذاشته و مي خورند چون ناهار نخورده بودند. درس را متوقف کرده و به همراه آنها تکه ناني مي خوردم و دقايقي را به اين امر اختصاص مي دادم تا خجالت نکشند و سد جوعي کرده باشند. کانالي بزرگ در مجاورت علي آباد نو و روستاي جوانمرد قصاب بود که فاضلاب تهران را به جنوب شهر منتقل مي کرد. در زماني که معاون مدرسه بودم مراقب بودم بچه ها از مجاورت آن عبور نکنند تا خداي ناکرده اتفاق بدي نيفتد. تعداد دانش آموزان برخي کلاس ها به حدي بود که تا پاي تخته سياه نيمکت چيده شده بود. ناگفته نماند برخي از کارخانه داران متمول و فرهنگ دوست هر سال در عيد به مدرسه مراجعه و به تمام دانش آموزان پسر و دختر به رايگان لباس هديه مي کردند و پرده هاي کلاس مدرسه نيز نو مي شد. به تمام معلمان نيز اعم از آقا و خانم پارچه مناسب به عنوان عيدي هديه مي شد. مدرسه هم به وسيله يکي از خيرين احداث شده بود ليکن مدرسه را با نام ملکه توران که نام زن رضاشاه بود تابلو زده بودند. از علي آباد نو تا شهرري هزاران هکتار زمين متعلق به خانم فوق الذکر و شاهپور غلامرضا پهلوي برادر ناتني شاه و خانواده وي بود. حياط مدرسه به نسبت 900 دانش آموز بسيار کوچک بود. به شکلي که در زمان تنفس زماني که شير به عنوان تغذيه رايگان به آنها مي داديم بنده به عنوان ناظم آنها را فوري به صف کرده مجدداً به کلاس مي فرستادم چون براي بازي جايي نبود و بچه ها به هم برمي خوردند. وضعيت فوق در ارتباط با محل خدمت اينجانب در آن مدرسه بود. در چنين وضعي حقير علاقه وافري به جلسات مذهبي هيات آذربايجاني ها پيدا کردم که هر صبح جمعه در يکي از منازل در مناطق مختلف تهران داير مي شد و من به همراه برادرم شرکت مي کردم.

سخنرانان جلسه آقايان حجت الاسلام سراج که به رحمت ايزدي پيوسته و نيز حضرت آيت الله موحدي کرماني بودند که بعد از انقلاب نماينده مقام معظم رهبري در سپاه بودند. اينجانب مريد مواعظ ايشان بودم و ايمان عجيبي به گفته هاي جناب آقاي موحدي کرماني داشتم. کمبود جا در حياط مدرسه ذهن مرا به خود مشغول داشته و مي گفتم خدايا اين همه زمين باير از آن خاندان شاهپور غلامرضا باشد، چه مي شد هزار متر از آن همه زمين به رايگان به مدرسه هديه مي داد.

آن زمان در ميدان وليعصر فعلي ساختماني توسط يکي از افراد متمول غيرمسلمان با متري چند هزار تومان در حال احداث بود. در يکي از سخنراني هاي هيات در صبح جمعه جناب آقاي موحدي کرماني که از امام(ره) حمايت و از وضع جامعه و وضع محرومين صحبت مي کرد، به اين مساله اشاره کردند که در کشوري مسلمان چگونه افرادي بي خانه و بي زمين و عده يي صاحب زمين هاي چند ميليون توماني باشند. صاحب واقعي زمين خدا است. اين جرقه يي در ذهن اينجانب ايجاد کرد و مصمم شدم از خاندان شاهپور غلامرضا زميني براي حياط مدرسه بگيرم. شاهپور غلامرضا مباشري در اراضي علي آباد نو داشت که ايشان به همراه خانم پري اباصلتي که سردبير مجله بانوان روزنامه اطلاعات آن زمان بود به مدرسه مي آمد. يک روز مباشر شاهپور در مدرسه گفت ما علاقه داريم در اين منطقه جهت نمايندگي مجلس شورا کانديدا شويم، چه کمکي مي توانيد از طريق اوليا انجام دهيد؟ در قبال آن مقداري زمين البته به اقساط به شما و همکاران تان مي توانم بدهم تا در آينده به قيمت خوبي بفروشيد. بنده گفتم در آينده اين مسائل براي فقرا حل خواهد شد و زمين از آن خداست. شما ترتيبي دهيد که ملکه توران مقداري از زمين هايش را به مدرسه هديه بدهد. مباشر شاهپور قبول کرد در اسرع وقت به ملاقات ملکه توران رفته و ترتيب اين کار را بدهد. يادم هست هفته بعد ايشان با من قرار گذاشت که وقت گرفته به ديدار مادر شاهپور و صاحب زمين خواهد رفت و مرا نيز با خود به همراه خواهد برد. زمان موعود به همراه وي عازم کاخ سلطنتي شديم. به در کاخ رسيديم. ايشان کارتي را که داشت ارائه داد و اينجانب را نيز معرفي کرد. ليکن در جواب گفتند چون قبلاً راجع به ورود من اجازه نگرفته بنده نمي توانم به داخل کاخ بروم. لذا ايشان رفته و حقير دم در کاخ ماندم و تکيه به ديوار کاخ داده و در فکر بودم خدايا اين همه زمين و حياط کاخ و آن همه زمين در جنوب تهران مال اين خانواده چرا؟ خود اينجانب نيز به همراه مادرم خدا گواه است در نازي آباد در يک اتاق اجاره يي با حقوق معلمي آن زمان زندگي محقري داشتم و خانه يي نداشتم. در فکر بودم خدايا امثال من کي صاحب خانه خواهند شد؟ آيا مدرسه صاحب زمين وسيع خواهد شد تا دانش آموزان بتوانند خوب بازي کنند؟ در همين حال يکي از افسران گارد به اينجانب نزديک شد و اشاره کرد از ديوار کاخ دور و آن طرف تر باشيم تا مباشر شاهپور برگردد، در دلم گفتم به ديوار هم نمي شود تکيه داد. مباشر برگشت. سوار ماشينش که شدم، ديدم کم حوصله است. جريان را جويا شدم. گفت ملکه مادر (ملکه توران) در جواب گفته ارثيه خانوادگي است لذا با تخفيف مي تواند به مدرسه بفروشد و مجاني نخواهد بود. بنابراين ما نتوانستيم حياط مدرسه را توسعه دهيم. زمان گذشت. اينجانب از دانشسراي عالي تهران ليسانس گرفتم. چون طبق قانون نمي توانستم در تهران خدمت کنم براي پنج سال تعهد خدمت عازم نقطه ديگري از کشور شدم. انقلاب در سال 57 به پيروزي رسيد. شنيدم کاخ به موزه تبديل شده است، آرزو داشتم آن کاخ را که اجازه نداده بودند به ديوارش تکيه بزنم، ببينم. صاحب فرزندي شده بودم که هنوز راه نمي رفت. به همراه خانمم و فرزندم عازم تهران و کاخ شدم. بليت ورود تهيه کرده و به نوبت جهت ديدن کاخ منتظر ماندم. نوبت به ورود ما رسيد. هيجان زده وارد راهرو شدم و به ديدار اتاق ها و سالن ميهماني که واقعاً جالب بود، پرداختم. زنجير شيکي مانع ورود افراد به يکي از اتاق ها - اتاق خواب شاه و فرح پهلوي - بود، در مقابل آن ايستادم. لحظه يي بچه در بغل گرفته ام را زمين گذاشتم. محو تماشا بودم. در همين حين نگهبان فرياد زد يک دفعه متوجه شدم فرزندم سينه خيز خودش را به تختخواب شاه و فرح رسانده با روتختي بازي مي کند و غلت مي زند. فوري بچه را بلند و از نگهبان عذرخواهي و به او جريان چند سال قبل را بازگو کردم؛ آمدنم به کاخ و اجازه تکيه ندادن به ديوار و عبرت روزگار و گذشت زمان را گفتم و اينکه کار به جايي رسيده که فرزندم روي تخت شاه غلت مي زند. نگهبان نيز از موضوع حيرت کرد. لازم به ذکر است در سال 58 به مدرسه يي که محل خدمت سابقم بود، رفتم. ديدم مقداري از زمين هاي شاهپور را به حياط مدرسه اضافه کرده اند و وسعت مدرسه زياد شده که موجب خوشحالي حقير شد. جمله اول اين نوشته که اگر اهل بصيرت هستيد عبرت بگيريد هميشه آويزه گوشم است هر چند مي بينم براي بعضي ها چنين نيست. آرزويم اين است که روزي فرا برسد که حقي از کسي ضايع نشود و هيچ اثري از ستم نباشد ان شاءالله.

ہمعلم بازنشسته
عناوين اين صفحه
حمله اوباش به ناشران کتاب
حاتم بخشي ملکه توران

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام