|
نام نويسي زائران حج عمره در کاروان به مدد اينترنت |
|
|
ناديده انگاشتن حق زائر در انتخاب کاروان و امير قافله |
|
|
|
محمد کاکاوند
اگر خدا بخواهد و ياري کند و عمري باقي باشد، در پايان اسفند امسال بعد از چندين سال انتظار من هم به حج عمره مشرف خواهم شد. «خسي در ميقات» نوشته مرحوم جلال آل احمد به يادم آمد. در دلم افتاد که ديده ها و شنيده هاي خودم را از اين سفر که دومين سفر خارج از کشور من است- برخلاف سفر اول- بر کاغذ بنويسم و براي خودم نگه دارم. اما چرخ بازيگر به گونه يي ديگر گشت و مرا وادار کرد سفر نرفته دست به قلم ببرم و نوشته ام را فاش کنم.
داستان از روز جمعه 11 بهمن ماه 1387 صبح زود- با شروع نام نويسي اينترنتي از زائران حج عمره- در يکي از آژانس هاي معتمد و مقبول يا تحت نظارت سازمان حج و زيارت در تهران شروع شد. مردان ريش سفيد و پيرزنان گيس سفيد از سر صبح پشت در آژانس جمع شده بودند. در باز شد و همگي وارد شديم. يکي از کارکنان آژانس برگه يي چاپي به هر کس مي داد و مي خواست براي تسهيل و تسريع کار مشخصات خودش و همراهانش را - اگر داشت- در آن بنويسد و مقصد خودش (جده يا مدينه) و تاريخ سفر را هم معين کند. بعد آن آقا به هر کس شماره يي مي داد تا بر اساس آن نزد کاربر کامپيوتر آژانس برود تا او اين اطلاعات را در سامانه سازمان حج و زيارت وارد کند. در بالاي صفحه اصلي اين سامانه در سمت راست نشان سازمان حج و زيارت بود و در سمت چپ اش نشان بانک ملي ايران. زائران اگر موفق مي شدند نام و نشان و کد ملي و مقصد خودشان را به دست کاربر وارد اين سامانه کنند، برگه يي به آنان داده مي شد که بر صدرش کلمه «رزرواسيون» نوشته شده بود. روي آن نوشته شده بود زائر بايد ظرف 72 ساعت به کارگزار مقصد برود و اسناد لازم را بدهد تا ثبت نام قطعي شود. همچنين نوشته شده بود کارگزار مي تواند دو هزار تومان از هر زائر بگيرد.
---
با وجود برگه يي که پر کرده بوديم، متوجه شدم زائر در انتخاب کارگزاري که مي خواهد او را به اين سفر روحاني ببرد هيچ حقي ندارد. تصميم گيري با نرم افزار سازمان حج و زيارت است و اين کار فقط در سامانه آن سازمان انجام مي شد. فقط کارگزاران مي توانستند به اين سامانه وارد شوند. ياد مقررات قانون مدني خودمان افتادم که مورد معامله بايد مشخص باشد و مردد نباشد، يعني يکي از چند چيز نباشد. هزينه سفر از 650 هزار تومان تقريباً تا حدود يک ميليون تومان متغير بود. مقصد هم جده يا مدينه بود. چه کسي مي خواهد زائر را به مکه ببرد؟ يکي از 600 کارگزار، وقتي روبه روي کاربر مي نشستي و اگر بخت يارت بود و ارتباط با سامانه برقرار، دو يا سه پيشنهاد مي کرد و مي گفت «زود باش،» تا حدودي حق هم داشت که عجله کند چون ممکن بود ارتباطش قطع شود و باز بايد صبر کرد. هيچ معلوم نبود همان پيشنهاد ها را دوباره بتواند براي زائر ثبت کند. گمان نکنيد گرفتن برگه رزرواسيون چند دقيقه يي انجام شد. کدام کار چند دقيقه يي انجام مي شود که اين يکي بشود؟،
ارتباط با سامانه بارها قطع شد؛ يک بار از ساعت 11 تا 12. در آژانس ناظري هم از طرف سازمان حج و زيارت بود که ظاهراً از صنف خود آژانس داران بود و بر ثبت نام نظارت مي کرد و چنانچه لازم مي شد از طريق پيامک هايي که به تلفن همراهش از سازمان حج و زيارت فرستاده مي شد خبرهايي را به کارکنان آژانس و زائران اعلام مي کرد. خبر قطع شدن يک ساعته ارتباط با سامانه را تا ساعت 12 به همه ابلاغ کرد. کاربر کامپيوتر گفت؛ «600 کارگزار در آنً واحد مي خواهند وارد سامانه شوند. امکان ترکيدن آن وجود دارد،» ساعت 12 صفحه اصلي رويت شد اما کار نمي کرد. کاربر مي توانست اطلاعات را وارد کند اما ذخيره نمي شد. پيام هاي عجيب و غريب به کاربر دستگاه مي داد. «لطفاً نام و نام خانوادگي را به فارسي وارد کنيد.» کاربر متعجبانه گفت؛ «من هم همين کار را کرده ام،»
---
با چندين بار تلاش معلوم شد مشتاقان به تشرف در ايام نوروز بايد از اين تاريخ صرف نظر کنند و تاريخي ديگر انتخاب کنند. چه مي شد کرد. دستگاه لايعقل است و به خواست مردم بي اعتنا. خواست و توانايي خودش را به مردم تقريباً تحميل مي کرد. ظهر شد و اذان گفتند و برخي از مردم سراغ مسجد محل را گرفتند. در بين آن همه مردم که جاي سوزن انداختن هم نبود، نمي شد نماز اول وقت خواند. گفتند؛ مسجد امروز بسته است چون نماز جمعه برگزار مي شود. بندگان خدا- پيرزنان و پيرمردان بيچاره- از اين پهلو به آن پهلو شدند. چندين بار نشستند و ايستادند. رفتند. آمدند. کم کم غرغر بعضي درآمد؛ «صبح زود آمديم... اولين نفر بوديم... همه رفتند... ما هنوز هستيم...» پيرمردي وقتي شنيد که اواخر ارديبهشت ماه 88 ممکن است مشرف شود، گله کرد؛ «امسال تابستان نرفتم به اين اميد که در زمستان يا بهار بروم؛ حالا باز تابستان نصيبم شد، 77ساله ام با گرما چه کنم؟،» پيرزن و پيرمرد ايراني که غالباً شبکه، سيستم، سامانه و هنگ کردن نمي داند چيست، به کاربر دستگاه اعتراض مي کردند. سختي کشيدند. آنها که باتجربه تر بودند، مي گفتند؛ «همان کاغذ و قلم چه اشکالي داشت؟، اسم ها را دستي روي کاغذ نوشته بودند و رفته بوديم پي کار و زندگي خودمان،» عده يي ديگر اظهار نظر کردند که علت اين طريق نام نويسي جلوگيري از پارتي بازي است، يکي ديگر گفت؛ «اي آقا، اسم 20 نفر را با پارتي بازي مي نوشتند نه تمام کاروان را، اصلاً چند کاروان اين جوري بودند تمام آنها که نبودند،» يکي ديگر گفت؛ «اصلاً از کجا معلوم الان که کامپيوتري و اينترنتي شده پارتي بازي نشود؟، چطوري مي شود به صحت کار اين دستگاه زبان نفهم اطمينان کرد؟،»
در اين آژانس يک کامپيوتر ديگر هم فعال بود که جواني پشت آن نشسته بود و مرد ميانسالي در کنارش. تند و تند مشغول وارد کردن اطلاعات بود. يک بار آقاي ناظر از وي پرسيد؛ «آيا سيستم شما هم قطع است؟،» پاسخ دادند؛ «بله». يکي از زائران خيلي جدي ولي آهسته به مرد کنار دست خودش گفت؛ «آنجا دوست و آشناي خودشان را مي نويسند،» مرد دوم پاسخ داد؛ متوجه شدم آنجا کارهايي مشکوک انجام مي دهند، آقاي ناظر که سرگرم گفت وگو با يکي از زائران شده بود در انتقاد از اين روش ثبت نام اينترنتي گفت؛ «زائر اهل خيابان فرمانيه که با زائر اهل خيابان جواديه فرهنگ شان يکي نيست، اينها چطوري مي خواهند باهم ايام سفر را به سر کنند؟، قبل از اين هر کس در محل خودش ثبت نام مي کرد. همه راحت بودند. الان اعضاي يک خانواده دو پاره شده اند؛ يک دسته در يک تاريخ با يک کاروان مي روند، يک دسته ديگر با کارواني ديگر،» يکي از خانم ها که اين نظر را شنيد، گفت؛ «چه حرف ها، زائر زائر است بالا شهر پايين شهر نداره،»
---
بر در و ديوار اين آژانس کاغذ ها و نوشته هاي گوناگوني بود. ناگهان چشمم به يکي از آنها افتاد که با قلمي درشت روي آن نوشته شده بود؛ «هتل هاي سوريه منطبق با موازين بين المللي هتلداري نيست. لطفاً زائران محترم را توجيه کنيد.» از خودم پرسيدم مگر چند نفر از مردم ما از استانداردهاي بين المللي هتل ها خبر دارند؟، در آنجا مردم با چه صحنه و مکاني روبه رو خواهند شد؟، آيا توجيه کردن يعني خبر دادن و گفتن وضع آنجا به مردم يا کار ديگري از اين فعل توجيه کردن منظور نظر بوده است؟ آيا خبر داشتن از وضع هتل هاي سوريه مشکل را حل مي کند؟، هتل هاي عربستان چگونه اند؟ آيا هتل هاي خودمان منطبق با استانداردهاي بين المللي است؟،
---
ساعت دو بعد از ظهر نوبت به من رسيد. تاريخ سفرم بيست روزي جابه جا شد. برگ رزرواسيون از چاپگر بيرون آمد و مهر سبزرنگ آن کارگزار بر آن زده شد و چند خطي با خودکار آبي بر آن به عنوان امضا کشيده شد. دو هزار تومان براي هر نفر طلب کردند. از کارگزاري در غرب تهران حواله داده شدم به کارگزاري در شرق تهران؛ جايي که شايد 20 سال پيش چند باري اتفاقي گذرم به آنجا افتاده بود. با اين حال با خستگي فراوان خداحافظي کردم و الهي شکر گفتم و در دل لبيک اللهم لبيک گويان به خانه برگشتم.
---
ارديبهشت امسال يک بار اسمم در اين ليست رزرواسيون قرار گرفته بود ولي آن را جدي نگرفته بودم؛ نتيجه اين شد که از تشرف محروم شدم. اين رزرواسيون چيزي کم از پروازهاي بين المللي به خارج از کشور يا امتحان کنکور سراسري دانشگاه ها ندارد، اگر به موقع حاضر نشوي خداحافظ، بايد صبر کني تا نوبت بعد. اگر نوبتي باشد و به آدم برسد، صبح شنبه ساعت 10 به کارگزار مقصد تلفن کردم تا از دنباله کار آگاه شوم. هيچ تاخيري جايز نبود. خانمي از آن سوي خط وقتي فهميد کارم مربوط به حج عمره است؛ با سردي و خستگي بسيار که نمي توانم آن را توصيف کنم در پاسخ پرسش هايم که چه کار بايد بکنم، دعوت نامه چيست، تبديل سپرده چگونه انجام مي شود، پاسخ داد؛ «اطلاعي ندارم،» و بي درنگ اضافه کرد؛ «مسوول اين کار هم تلفني پاسخ نمي دهند. بايد حضوري تشريف بياوريد.» بي خداحافظي و سريع گفت وگو را تمام کرد و گوشي را گذاشت. از خودم پرسيدم پس تلفن و موبايل در ديار ما به چه کار مي آيد؟ علت داشتن و به کارگيري اين وسايل چيست؟ آيا براي چند پرسش بايد کيلومترها رفت و شخص مخاطب را چشم در چشم ديد؟، اگر کارها بايد حضوري انجام شود چه ضرورتي دارد که اپراتور اول، دوم، سوم و... راه بيفتد و شرکت هاي مربوط دائم جوايز و تخفيف هاي خودشان را که گاهي به رغم ميل مردم است به اطلاع مردم برسانند؟، انواع و اقسام گوشي تلفن همراه به شکل مجاز و غيرمجاز به کشور بيايد؟، متحير شدم که اگر تلفن براي اين کارها نيست پس براي چه کاري است؟، آيا تلفن و موبايل براي گپ زدن با دوستان و آشنايان است و حال و احوال پرسيدن؟، يا وسيله يي است براي ايجاد مزاحمت و دوست يابي براي عده يي؟، يا وسيله يي است نشانگر شخصيت دارنده آن؟، از اين پرسش ها بگذريم. اگر کسي علاقه يي ندارد به تلفن هاي مردم پاسخ بدهد و از اين شغل بيزار است چرا اين کار را انتخاب کرده است؟، آقاي مسوول کاروان که نمي تواند تلفني جوابگوي مردم باشد چگونه مي خواهد دست کم 100 يا 150 نفر را در خارج از کشور اداره کند؟،
---
نهايت «آزادي بيان» گاهي اين است که اگر غرورت اجازه نمي دهد چاپلوسانه بگويي «چشم،» يا «شما درست مي فرماييد،» زبان در کام نگه داري و هيچ نگويي و خودخوري کني يا موضوع را فراموش کني. عصر شنبه ساعت سه و نيم به کارگزار مقصد رفتم و متصدي را پيدا کردم. دو بار سلام کردم. از لاي دندان چيزي گفت. به گمانم جواب سلام بود يا چيزي شبيه به آن. دست دراز کرد اسناد لازم و تصاوير آن را از من گرفت. شماره تلفنم را روي برگ رزرواسيون نوشت. پرسش هايم را از او پرسيدم. پاسخ داد؛ «72 ساعت تمام شود خبرتان مي کنيم،» کمي اصرار کردم که اطلاعي بدهد. به جاي پاسخ گفت؛ «10 بار بايد بيايي و بروي. مي خواهي با يک بار آمدن کار را تمام کني؟،» با خودم گفتم؛ «سعي بين صفا و مروه هفت بار است، اما ثبت نام کردن حج 10 بار آمدن و رفتن دارد. از غرب تهران به شرق تهران،» پرسيدم ظرفيت کاروان شما تکميل است؟ ممکن است کاروان شما ظرفيت اش نيمه باشد يا بشود؟، اگر اين اتفاق افتاد چه بر سرمان مي آيد؟، فقط گفت؛ «ظرفيت تکميل است.» روي برگه رزرواسيون نوشت مدارک گذرنامه، اصل سپرده و... تحويل شد. چند بيضي با خودکار آبي کشيد و چند ضربدر در وسط آن زد. نه اسمي نوشت نه تاريخي گذاشت. همان جا ماشين کپي بود. تصويري از برگه رزرواسيون گرفت و به من داد. اصل را خودش نگه داشت. پرسيدم؛ «آيا مهر نمي زنيد؟،» گفت؛ لازم نيست، اين مال خودمونه، با دست اشاره يي به نام آژانس خودشان در پايين برگه رزرواسيون کرد. پرسيدم اسم جنابعالي؟ جوابم را داد. دل چرکين و ترسان گذرنامه ها و اصل فيش سپرده ها را دادم و به گرفتن يک کارت موسسه بسنده کردم. در دل توکل به خدا کردم که اتفاقي براي اسناد نخواهد افتاد.
---
نمي دانم ما ايرانيان چرا از نوشتن، رسيد دادن، امضا کردن و امضا دادن اينقدر هراس و اکراه داريم؟، شايد به خاطر همين باشد که گران ترين قلمي که در جيب مردم يا در دست شان مي توان ديد غالباً يوني بال ژاپني 800 توماني است، اما گوشي تلفن همراه طرف اگر نوکيا سري N نباشد دست کم 300 هزار توماني است. بعضي حتي خودکار بيک هم در جيب شان نمي گذارند، به خودم گفتم موقع گرفتن پول مهر و امضا لازم است چون نفع طرف مقابل در ميان است؛ اما وقتي مي خواهند اسناد مردم را بگيرند؛ رسيد دادن ضرورتي ندارد. با خودم گفتم اي کاش سازمان حج و زيارت اين کارگزاران را موظف کند رسيدي روي سربرگ هاي خودشان به مردم بدهند و آن را مهر و امضا کنند.
---
اين اتفاقات بعضي از خاطرات شيرين اولين سفرم به خارج از کشور را در نظرم زنده کرد. به ميان مسلمانان نرفته بودم. در موسسه آموزش زبان که مدتي در آنجا زبان مي آموختم؛ روزي چشمم به يک آگهي روي تابلوي اعلانات افتاد که در فلان تاريخ قصد داريم دانشجويان را به فلان شهر و فلان نقطه اش با تور ببريم که چنين و چنان ويژگي هايي دارد. هزينه سفر و ثبت نام واقعاً مفت بود، آخرين روز ثبت نام بود که آگهي را ديده بودم. به مسوول آن تلفن کردم که اسم و شماره تلفن و اي ميل اش روي آگهي نوشته شده بود. با حوصله حرف هايم را شنيد. بسيار مهربانانه ابراز تاسف کرد که ظرفيت تکميل شده است و بسيار متاسف بود که نمي تواند دانشجوي ايراني علاقه مند به اين سفر را با خود همراه ببرد. از سوي ديگر خوشحال بود که آن سفر براي من جذابيت داشته است. ابراز اميدواري کرد در سفر بعدي منتظر است حتماً مرا در تور ببيند و همراه خود ببرد. لحن گفتارش، صبر و حوصله اش و ادب اش را با هيچ واژه يي نمي توانم توصيف کنم. آن گفتار و رفتار خارجي غير مسلمان با يک بيگانه در مملکت خودش که چندين دقيقه تلفني وقت اش را به من داد و توضيحاتي داد کجا؟، اين رفتار هموطنان هم کيش کجا؟، که پول کمي هم براي خدمتگزاري نمي گيرند، به ياد داشته باشيد که ما ايرانيان در اولين فرصت آماده ايم دم از ميهمان نوازي خودمان بزنيم،، ياد رفتار و گفتار و کردار مردم آن ديار افتادم که سلام و عليک کردن شان چه گرم بود. چه خالص و خلٌص، اگر از شما خوش شان نمي آمد اصلاً ديده نمي شديد و انگار نامرئي هستيد، دريغ از جنبانيدن چشم و نگاهي از زير يا گوشه چشم، اما اگر مقبول بوديد سلام و احوالپرسي آنها کجا، سلام و احوالپرسي هاي وطني کجا؟، سلام هاي وطني با طول و عرض ميز دارايي طرف مقابل ارتباط تنگاتنگ دارد. افسوس، از سفر رفتن سخن مي گويم. بد نيست بگويم دعاهايشان چقدر دلگرم کننده است. «اميدواريم سفر خوبي داشته باشيد»، «به اميد ديدار»، «به سلامت به خانه برگرديد». جملاتي که واقعاً صادقانه، با روي خوش و از ته دل بيرون مي آمد و بر دل مي نشست. متاسفانه يا خوشبختانه ما ايرانيان هنوز اين آرزوها ورد زبان مان نشده است. بگذريم که مهمانداران بعضي شرکت هاي هواپيمايي در پايان سفر بر حسب وظيفه از روي نوشته يي از اين حرف ها مي زنند. در شهر من- تهران- در بهترين وضعيت شايد بشنويد کسي بگويد؛ «خير پيش،» اما چرا خوشبختانه؟،، چون مي ترسم دچار سرنوشت کلمات ديگري شود که چندان قصد و رضايي يا صداقتي در آن نيست يا به معناي واقعي آن فکر نشده است. از سر تکلف و تصنع و تعارف از دهان مردم خارج مي شود. نمونه اش تشکر و قدرداني کردن است يا ارادت داشتن به کسي. از کسي که به شما مي گويد؛ «ارادتمندم»، بپرسيد ارادتمند يعني چه؟، از کسي که خودش قبل از اسمش نوشته با مديريت... يا ديگري به صفت مديريت متصف اش کرده است، بپرسيد؛ «مدير کيست؟،»، «اداره کجاست؟،» و «چگونه اداره مي کني؟،» ببينيد چه پاسخي مي شنويد.
---
نکته يي که به نظرم کمتر کسي اين روزها به آن اعتنا کرده است فلسفه حج رفتن است. پاسخم اين نيست که عبادتي است. مي خواهم بگويم آيا آن کس که مي خواهد به حج برود يا رفته است هيچ احساس نکرده است که بايد در رشد و تکامل بعد معنوي خودش هم بکوشد؟، آيا فقط به حج مي رويم که ملقب به صفت حاجي شويم؟، يا در اين عبادت صرف نظر از قصد قربت و اداي تکليف؛ رسيدن به اعلي عليين و انسان شدن هم منظور نظر است؟، ياد جمله يي از دکتر غلامعلي افروز افتادم؛ «حاجي شدن يعني متصف شدن به همه فضيلت هاي اخلاقي و ارزش هاي انساني و مصون بودن از همه رذيلت هاي اخلاقي و رها شدن از اسارت هاي نفساني.»1 حاجي به نظرم يعني مسلمان کامل، کسي که گفتار و کردارش نشانگر مذهب اش است و آينه مسلماني تمام عيار، حاجي بايد بداند که پروردگار جز او انسان هاي ديگري را هم خلق کرده است. زن و مرد؛ پير و جوان؛ سفيدپوست و سياهپوست... همه با هم برادر و برابرند. هيچ کس بر ديگري برتري ندارد به نزد خدا مگر به تقوا، توقع اين است که در اين کارگزاري ها مردم واقعاً يک حاجي را ببينند. خلق و خوي حاجي- امير قافله منظورم است - رفتار و گفتارش بايد آينه يي باشد براي ديگران. نه اينکه هر کس يک بار مهر ورود و خروج در گذرنامه اش ثبت شده باشد که به عتبات رفته و يک بار هم به عنوان زائر به حج رفته باشد، بتواند بشود مدير يا معاون کاروان، نتيجه اش جواب سربالا دادن به مردم مي شود و امتناع از دادن رسيد.
آيا اين توقع زيادي است که امير قافله و کارکنان او خلق و خوي شان دست کم آزاردهنده نباشد. شيريني اين سفر از همين ابتدا بايد بر جسم و جان زائران ريخته شود. نکته يي بسيار مهم در اين طريق ثبت نام زائران از نظر متوليان خيرخواه سازمان حج و زيارت به دور مانده است؛ حق زائران است در انتخاب کاروان و امير قافله يي که خودشان با شناخت و براساس حسن عمل و شهرت وي و با تحقيق آگاهانه انتخاب مي کنند سفر به مکه مکرمه و مدينه منوره که پيمودن راه امامزاده صالح(ع) نيست که مثلاً از ميدان راه آهن با اتوبوس يا تاکسي، راننده هر کس بود حرکت کنيم و برويم. داشتن اعتماد به درستکاري و دقت کاروانيان، مهربان و دلسوز بودنشان نکته يي بسيار مهم است که ناديده گرفته شده است. آدم ها که شن و ماسه نيستند که در هر کاميون ريخته شدند فرقي نکند و بالاخره به مقصد مي رسند، صرف نظر از آنچه گفتم ما ايرانيان دوست داريم با کسي همسفر شويم که خوش سفر باشد. همراهان را آزار ندهد. اهل تحمل و مدارا باشد. چگونه با کسي که نمي شناسيم سفر برويم؟
پي نوشت؛------------------------
1- حج چيست؟ حاجي کيست؟ مباني روانشناختي و تربيتي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي- 1383 |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صبا قاسمي
يک ستون کوتاه و جمع و جور کنار صفحه 8 پنجشنبه هاي اعتماد را به عنوان اولين شروع نسل ما ثبت کنيد؛ نسلي که قرار است حرف هايش را از همين امروز و با همين نوشته ها شروع کند. نسلي که مي خواهد بنويسد تا جواب بگيرد براي نادانسته هايش، نقد شود براي اشتباهاتش و ثابت کند آمده تا بماند. اگر خوب شروع نکرده، اگر در انشايش هنوز ايرادي هست، اگر بايد چيزي را بداند، اگر... بگوييد. ما مي شنويم و مي خوانيم. سال هاست اين وظيفه نسل مان است و هنوز هم خواهد بود تا وقتي کسي بگويد.
---
صبح از تختشون ميان بيرون و آشفته دست مي کشن توي موهاي جوگندميشون و تازه مي فهمن چند تا تار سفيد هم از لا به لاش زده بيرون و آهي مي کشن لابد. بعد با همون وضع آشفته ميان تو آشپزخانه و به چشم هاي خمار و خواب آلود ناشي از سردرد و مسکن و بي خوابي ديشب، يه آبي مي زنن و زير کتري رو روشن مي کنن. لم ميدن دم پنجره نيم باز آشپزخونه و زل مي زنن به خونه قديمي روبه روشون با ديوارهاي آجري قرمز و براي پيرمردي که داره گلدان هاي سبز پشت پنجره اش رو آب ميده دست تکون ميدن. بعد هم يه سيگار از لبه پنجره آشپزخانه برمي دارن و حتماً هم يک مارک خاصي داره که هزارتا معني داره و اولين پک را مي زنن تو هوا و سرشون را ميارن تو. پنجره را مي بندن و زير کتري نيم دم کشيده را خاموش مي کنن و در حالي که سيگار نصفه گوشه لبشونه آب جوش را مي ريزن توي يه استکان قديمي که يه کم هم رد چايي از قبل توش پيداست. مي شينن پشت ميز چوبي و قهوه يي رنگ توي آشپزخانه و سيگار اول را که تمام شده کنار 10 ، 15 تا ته سيگار ديگه توي نعلبکي له مي کنن. چند قطره از چايي رو مي خورن و دومي رو روشن مي کنن. بعد به کلي چيزهاي نامفهوم فکر مي کنن و يه بند سيگار مي کشن. استکان چايي کم کم سرد ميشه و پاکت سيگار خالي. ميان تو هال و دستي به بلوزشان مي کشن؛ يک کم صافش مي کنن و پاچه هاي بلند شلوار لي رنگ و رو رفته را هم شکل پاکتي ميدن بالا. يه بسته سيگار جديد مي ذارن تو جيب عقب شلوارشون و حدود دو سه هزار تومان هم از روي جاکفشي برميدارن و مي ذارن تو جيب بغلي...
کنار دکه روزنامه يه نگاهي به تيتر روزنامه هاي روز مي اندازن و جوري سرشون رو تکان ميدن که انگار همه نوشته ها رو ديشب پيش بيني کرده بودند و کسي به حرف شان گوش نداده و حالا دارند به حال همه افسوس مي خورن. روزنامه مشخصي را مي خرن و ميرن کافه هميشگي. به جاي سفارش هم کافه دار همان نوشيدني هميشگي را مي آورد و احتمالاً هم اسپرسو است (يا يک قهوه تلخ ديگر) که تا دو سه نخ سيگار را بکشن سرد مي شود و همان جا مي ماند. روزنامه را صفحه به صفحه ورق مي زنن و روي مطالب سياسي مکث بيشتري مي کنن؛ بعد هم تاسفي به حال فرهنگ و هنر و علم و اقتصاد مي خورن و ميز را با يه فنجون قهوه تلخ سرد، چند ورق روزنامه پراکنده، شش هفت نخ سيگار له شده توي جاسيگاري و دو هزار تومان زير فنجان قهوه ترک مي کنند. نزديک هاي غروب است.
نيمه شب باز بيخوابي زده؛ فکر کنم صبح فردا باز هم آشفته اند و چايي نيم دم کشيده و قهوه هميشگي قرار است سرد شود. |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
قطعه يي از بهشت
رضا اسماعيلي
پس از خوشامدگويي مرد عرب، يک ايراني مي آيد و اسمم را مي پرسد و توي ليست پيدا مي کند. «حاج آقا، اتاق 807.» کليد مي خواهم که مي گويد در باز است. به طبقه هشتم مي روم، روي در اتاق 807 برگه يي چسبانده اند که اسم چهار نفر روي آن نوشته شده است؛ «حسين راست گفتار، کاظم عابدي، سعيد لنگرودي و رضا اسماعيلي». در مي زنم و وارد مي شوم. هر سه نفر ديگر توي اتاق هستند. سلام مي کنم. بي رمق جواب مي دهند. خودم را معرفي مي کنم و مي گويم از روزنامه اعتماد هستم. اسم اعتماد که مي آيد خبر آقاي کروبي را مي گيرند. توضيح مي دهم «اعتماد ملي» نه، «اعتماد» خالي. آنها هم خودشان را معرفي مي کنند. هر سه از ايرنا هستند. حسين عکاس، کاظم خبرنگار شهرستان و سعيد خبرنگار اجتماعي است. اتاق کوچک است که چهار تخت دارد. معلوم است که در اصل دوتخته بوده، اينها دو تخت ديگر به آن اضافه کرده اند. سه تخت که در جاي خوب اتاق است، از قبل اشغال شده است؛ مي ماند يک تخت ديگر کنار در ورودي که اصلاً جايش خوب نيست. مي گويم با اجازه و روي تخت مي نشينم. زودتر از آنچه فکرش را مي کردم با هم گرم و صميمي مي شويم. بعد از چند دقيقه خداحافظي مي کنم که بروم. حسين راست گفتار مي پرسد کجا؟ مي گويم مسجد. مي گويد عجله يي نيست، فعلاً خستگي درکن، اذان که شد با هم مي رويم. هتل ما نزديک «مسجد النبي» است و از پنجره «بقيع» و «مسجد النبي» ديده مي شود. از راست گفتار اجازه مي گيرم روي تختش بنشينم و بيرون را نگاه کنم.
بقيع راحت ديده مي شود، اما ديوار هتل مانع ديدن بخش زيادي از مسجد النبي مي شود. به بقيع نگاه مي کنم که خلوت خلوت است. نمي دانم چرا تا آن موقع فکر مي کردم بقيع در فاصله زيادي از شهر قرار دارد، شايد دليلش آن بود که زياد درباره غربت بقيع صحبت مي کردند، شايد هم فاصله زياد «بهشت زهرا» از تهران و ديگر قبرستان هاي ايران از مرکز شهرها باعث اين توهم شده بود. اما واقعيت اين است که مسجد النبي درست در مرکز مدينه است و بقيع هم چسبيده به مسجد النبي. توي راه هم که توي ماشين بودم، مناره هاي مسجد النبي را ديدم و قبرستان که ديوار بلندي دارد با نرده هاي مشبک. از عکس هايي که ديده بودم فهميدم بقيع است، اما متعجب که چرا وسط شهر؟ از کاظم عابدي که کنارم نشسته است، مي پرسم چرا بقيع اينقدر خلوت است؟ توضيح مي دهد درهاي قبرستان بقيع هميشه بسته است، فقط مدت کوتاهي بعد از نماز صبح و نماز عصر درش را باز مي کنند. اما راست گفتار دل پرخوني دارد. «نگاه کن ببين با بقيع چه کار مي کنن. ببين بقيع بين اين همه حاجي چقدر غريبه. نامسلمون ها مي خوان هر چه اسلامه از ريشه بزنن. مي خوان هيچي از اسلام و پيغمبر و ائمه نمونه.»
تا ما سرگرم صحبتيم، لنگرودي مي رود از تدارکات هتل آب جوش مي آورد. او بساط چايي راه مي اندازد. بعد از چاي راست گفتار که بي تابي ام را براي رفتن به مسجد مي بيند، مي گويد بيا کارت دارم.
کجا؟
بيا کارت نباشه.
خم مي شود و از زير تخت دوربينش را درمي آورد با يک لنز «تله» اضافه.
لنز تله را مي دهد به من و مي گويد بيا. از اتاق مي رويم بيرون. راست گفتار دنبال دري است که به پشت بام راه داشته باشد. بعد از کلي گشتن متوجه مي شويم در پشت بام هماني است که روبه روي در اتاق خودمان است. به پشت بام مي رويم. حالا بقيع و مسجدالنبي کاملاً پيداست. مردم در مسجد در حال رفت و آمد هستند. راست گفتار پشت بام را که پر است از لوله و سيم و کانال هوا و دستگاه هاي تهويه بزرگ و آنتن، چند بار ورانداز مي کند تا بهترين جا را براي عکاسي انتخاب کند. جايش را که پيدا کرد پشت ديوار بام مي نشيند و شروع مي کند به عکاسي. هر بار که عکس مي گيرد دوربينش را مي برد عقب و از توي صفحه دوربين به عکسش نگاه مي کند، ببيند خوب است يا نه. مرتب از مناره ها و گنبد مسجد عکس مي گيرد. بعد از اينکه کلي عکس گرفت و من به خيالم کارش تمام شده، تازه لنز را عوض مي کند و از نو عکس مي گيرد. وسط کار به من مي گويد؛ «مواظب باش.» من هم که به خيالم منظورش لنز است، مي گويم؛ «مواظبم. نمي افته.» ولي مثل اينکه منظورش اين نبود ولي چيزي هم نمي گويد. متوجه مي شوم در کل مدت عکسبرداري از چيز موهومي مي ترسد و خودش را مخفي مي کند. اين رفتارش مدت ها ادامه داشت. بعدها فهميدم هميشه مي ترسيد ماموران بيايند و دوربينش را ضبط کنند؛ «آقا يه وقت ديدي دوربينت رو بردن. به کي مي خواي شکايت کني. تازه اگه بفهمن ايراني هستي که ديگه بدتر. رستم است و همين يک دست اسلحه.» هميشه وقتي که در مورد دوربينش صحبت مي کرد از لفظ اسلحه استفاده مي کرد. نمي دانم چرا. بعد مي رويم پايين تو اتاق بچه هاي ديگر مي آيند و با حسرت به عکس ها نگاه مي کنند. انگار نه انگار که همين الان کنار همين مسجدالنبي و بقيع هستند. صداي اذان که بلند مي شود بچه ها وضو مي گيرند براي رفتن به مسجد. کاظم به حسين مي گويد حاجي يادت باشه برگشتيم عکس ها رو بدي بريزيم توي کامپيوتر.
راه مي افتيم به سمت مسجد. از هتل تا مسجد راهي نيست. به مسجد که مي رسيم انگار وارد شهري از نور مي شويم. مسجد حالت عجيبي دارد. با آنکه شلوغ و پرازدحام است اما آرامش خاصي دارد که تا آن وقت نديده بودم. پايم را به درون مسجدالنبي مي گذارم. انگار وارد بهشت شده ام، بهشت واقعي. |
|
|
|
|
|
|
|
|