ابوذر معتمدي؛ در چهره آرامش نشاني از شر و شور انقلابي نيست اما وقتي پاي صحبتش مي نشيني عمري را در کوران مبارزات و زندان هاي گوناگون سپري کرده است.شرح اين زندان ها را در اين گفت وگو مي خوانيد.
---
-زندان مجموعه کوچکي از اوضاع و احوال آن روز جامعه ما بوده است، با اميدها و تلاش فراوان براي بهبود اوضاع، از خاطرات زندان بگوييد و اينکه نخستين بار چه زماني و به چه علت به زندان افتاديد؟
اين مساله بازمي گردد به نحوه آشنايي من با مرحوم طالقاني و مرحوم بازرگان. سال 37 يا 38 بود، نزديک 50 سال پيش که توسط يکي از دوستانم با مسجد هدايت آشنا شدم. سال پنجم يا ششم دبيرستان بودم. اين آشنايي باعث شد از همان سال با مسائل سياسي آشنا شوم. بعد که در سال 39 وارد دانشگاه شدم با انجمن اسلامي دانشجويان، فعاليت خود را آغاز کردم، سپس با نهضت آزادي ايران و جبهه ملي فعاليتم را ادامه دادم. در ارديبهشت سال 40 نهضت آزادي تشکيل شد. من آن زمان عضو نهضت شدم. تقريباً بين تشکيل نهضت تا 30 تير همان سال دو ماه فاصله بود، قرار بود ميتينگي در روز 30 تير در ميدان جلاليه که اکنون همان پارک لاله است، برگزار شود. که آن زمان دولت برخورد تندي کرده و تهديد مي کند. نهضت آزادي در حمايت از شهداي 30 تير اطلاعيه مي دهد و براي اولين بار نوک تيز حمله خودش را متوجه سلطنت مي کند. اين مساله باعث شد روز 27 يا 28 مرداد مهندس بازرگان دستگير شود. روز قبل از 30 تير قرار بود سران نهضت آزادي و همچنين گروهي از اعضاي جبهه ملي به ابن بابويه سر قبر شهداي 30تير بروند. صبح آن روز من در حال پخش اعلاميه دستگير شدم.
-کجا در حال پخش اعلاميه بوديد؟
تقريباً بين خيابان امام خميني فعلي و چهارراه وليعصر يعني خيابان سپه و خيابان پهلوي آن زمان بازداشت شدم. مرا به ساواک بردند. بعدازظهر هم افرادي که قصد رفتن به ابن بابويه را داشتند يک جا جمع شده و به صورت گروهي به طرف ابن بابويه راه مي افتند. سر راه مامورين دو نفر را که تاج گل حمل مي کردند به طرف کاميون بازداشتي ها مي بردند، در آن هنگام آقاي طالقاني مي گويد من هم جزء اين جمع هستم و به زور سوار کاميون مي شود. بقيه افراد هم سوار کاميون مي شوند، پس از پر شدن کاميون راه مي افتد و ديگر بقيه را دستگير نمي کنند. آنها را به زندان شهرباني بردند و ما در زندان قزل قلعه بوديم، بعضي از سران جبهه ملي و سران نهضت آزادي هم آنجا بودند. تعداد زيادي از دوستان دانشجو هم بودند به حدي که زندان قزل قلعه پر شد، بعد از 5 روز هم شروع به آزاد کردن افراد کردند که من هم در همان زمان آزاد شدم. بازداشت دوم من بعد از جريان 15خرداد بود. 15 خرداد ما يک سلسله اقداماتي را در دانشگاه و در راهپيمايي ها انجام داديم.

بعد از آن راهپيمايي معروف روز عاشورا، بعدازظهر جلسه يي را در مسجد هدايت از طرف انجمن اسلامي دانشجويان برگزار کرديم. در آنجا آيت الله ناصر مکارم و پس از ايشان آقاي طالقاني صحبت کردند. اينها باعث شد فرداي جريان 15 خرداد بازداشتي ها شروع شود. تقريباً هفت هشت روز بعد از 15 خرداد به کوي دانشگاه ريختند و نزديک 70 ، 80 نفر از دانشجويان را بازداشت کردند. عمده اتهامات عضويت در نهضت آزادي بود. در همين فاصله افراد زيادي درمنازل خود دستگير شدند. 10 روز پس از 15 خرداد، 25 خرداد سال 42 به منزل ما ريختند و مرا هم بازداشت کردند و به زندان شهرباني بردند. زندان شهرباني پس از مدتي جاي خود را به کميته مشترک داد؛ همان جايي که در حال حاضر موزه عبرت شده است. آنجا يک فلکه است که در طبقه دوم و سوم اش بهداري وجود داشت. بعضي از زنداني هاي مشخص را هم در آن فلکه بيش از سه سال زنداني کردند. آن زمان تقريباً شش بند وجود داشت، در هر طبقه دو بند و هر بند داراي يک راهرو دراز و چهار پنج اتاق در دو طرفش بود و هر بند به يکسري خاصي از زندانيان اختصاص داشت. يک بند مربوط به قاچاقچيان بود، يک بند مربوط به اعمال منافي عفت و يک بندش مختص کساني که قتل مرتکب شده بودند. سه بند را خالي کرده و به بازداشتي هاي 15 خرداد اختصاص داده بودند که از تهران و شهرستان ها دستگير کرده بودند. تقريباً در هر بندي 200 ، 300 نفري وجود داشت. موقعي که ما را گرفتند به آنجا بردند، قبلش در خود اداره شهرباني، شروع به بازجويي کردند. در همين حين ديديم چند نفر از افرادي را که به اتهام آشوب در 15 خرداد گرفته بودند،از جمله مرحوم طيب را براي بازجويي مي برند، بعضي را آنقدر شلاق مي زدند که مي گفتند شما بگوييد چه مي خواهيد ما امضا مي کنيم. بعد که اين افراد دادگاهي شدند به آنها گفته بودند بگوييد از جمال عبدالناصر صد هزار تومان گرفتيم و بين ميداني ها پخش کرده ايم. بعد وکيل مدافعش جمع زده بود که صدهزار تومان مثلاً شده بود 125 هزار تومان. صد هزار تومان را با صد هزار تومان حالا مقايسه نکنيد. شايد حالا معادل حدود چند ميليارد تومان پول باشد. بعد به زندان شهرباني که رفتيم، مطلع شديم در قسمت بيروني زندان که قرنطينه ناميده مي شد، روحانيون را نگاه داشته اند و آنجا برده اند. از روحانيون مرحوم شهيد مطهري،آيت الله ناصر مکارم، آقاي فلسفي و نورالدين علوي طالقاني، خواهرزاده آقاي طالقاني و خيلي از آقايان طلاب و علما و وعاظ آنجا بودند. ما را در يکي از اين بندها جا دادند. بيشتر بازداشتيان از کساني بودند که از ورامين به سمت تهران راهپيمايي کرده بودند. سر راه به آنها تيراندازي شده بود. عده يي شهيد و عده يي هم بازداشت شده بودند. از بازاري ها هم گرفته بودند. اما بازداشت از دانشجويان خيلي محدود بود. بعد از دو ماه از آن دانشجوياني که در اميرآباد دسته جمعي گرفته بودند عده يي را آزاد و عده يي را به زندان شهرباني آوردند. با اينکه زندان موقت و محدود بود، اما تقريباً با کليه زندانيان که بيشتر مذهبي بودند، آشنا شده و رفاقت داشتيم. تک و توکي هم بودند که آن موقع نمي شد به آنها چپي گفت. بيشتر لائيک بودند که اقليت چند نفري داشتند. تقريباً يک محيط صميمي بين ما و آنها وجود داشت. بعد از تقريباً چهار پنج ماه شروع به آزاد کردن زندانيان کردند. تقريباً عده کمي پس از آن ماندند. در اين فاصله خبردار شديم دادگاه مهندس بازرگان شروع شده است. قبل از آن دادگاه جزني شروع شده بود که تقريباً دو ماه در تابستان طول کشيد. دو نفرشان محکوم به اعدام شدند، چهار نفر بقيه هم به حبس هاي طويل المدت محکوم شدند. بعد از اين افراد دادگاه مهندس بازرگان و دوستانش شروع شد.
-مهندس بازرگان و دوستانش چند وقت در زندان بودند؟
آنها تقريباً از دي ماه سال 41 قبل از آنکه رفراندوم 6 بهمن سال 41 شروع بشود، بازداشت شده بودند.
-آقاي طالقاني هم از همان موقع بازداشت شدند؟
بله. بعدها شنيديم ابتدا قرار بود اعدام ها طوري تنظيم شود که آقاي طالقاني و مهندس بازرگان هم محکوم به اعدام شوند و مقدمه يي بشود براي صدور حکم اعدام امام خميني. اما شرايط عوض مي شود. برنامه يي چيده بودند. خانه قديمي مرحوم طالقاني در دربند نزديک کاخ سعدآباد بود. عنوان کرده بودند که اينها مي خواستند از آنجا نقب بزنند و قصد داشتند توسط يکي دو تا از خواهرزاده هاي آقا و چند تا ساواکي که به عنوان خودي وارد قضيه کرده بودند مواد منفجره در کاخ سعدآباد گذاشته و شاه را ترور کنند. چنين پرونده يي درست شد اما بعدها پرونده را کنار زدند و مساله ضديت با سلطنت را جلو کشيدند.
-چه شد که اين پرونده کنار رفت؟
آن موقع شرايط خارجي ديگر اجازه نمي داد. آقاي طالقاني را اول خرداد بدون برنامه اعلام شده آزاد مي کنند. ايشان به مسجد مي آمد و صحبت مي کرد. در برنامه تاسوعا و عاشورا هم حضور فعال و سخنراني داشتند، اما بعد از 15 خرداد، روز 13 محرم بازداشت شدند. در يکي از دهات لواسان بودند، که يک کاميون سرباز آنجا مي رود و ايشان را دستگير مي کنند. براي ايشان پرونده سنگيني درست کرده بودند که مقدمه يي براي دادگاهي سخت براي ايشان و نهضت بود. ساواکي ها پس از اين واقعه در منزل آقا کتاب ها را بررسي کرده بودند تا شايد چيزي پيدا کنند. اطلاعيه يي در آن زمان منتشر شده بود که آن سخنراني معروف امام حسين(ع) در آن آمده بود که؛ من راي سلطاناً جائراً....
هر کس پادشاه ستمگري را ببيند که قوانين خدا را نقض مي کند و بر او اعتراض نکند با او همراه است.
اين اعلاميه کلمه تغيير رژيم بود که به صورت دستخط وجود داشت و قرار بود بعد اين را چاپ کنند. يکي از دلايل محکوميت نهضت آزادي همين اعلاميه بود.
-دادگاه شما چه شد؟
آن موقع دو سري را براي محاکمه آماده کرده بودند. سري اول مهندس بازرگان، آقاي طالقاني، دکتر سحابي، مهندس سحابي، دکتر شيباني، آقاي جعفري، آقاي علي بابايي و آقاي حکيمي بودند. که سري دوم شامل آقاي رحيم عطايي خواهر زاده مهندس بازرگان و برادرزن آقاي مهندس سحابي است. آقاي عباس سميعي، آقاي عباس رادنيا، آقاي رباني، آقاي مصطفي مفيدي و من با يکي دو نفر ديگر سري دوم بوديم. بعد چهار نفر از آقايان را که با آقاي طالقاني در زندان شماره دو بودند به زندان موقت آوردند و آقاي طالقاني را به زندان شماره چهار بردند. اين 8 ، 9 نفر با هم بودند. ما تمام طول محاکمه دادگاه اول را در زندان موقت بوديم و اخبار توسط آقايان مي آمد و خود متن محاکمات و متن دفاعيات به دست مان مي رسيد و ما مطالعه مي کرديم. وقتي دادگاه اول تمام شد شرايط طوري بود که براي افراد دادگاه دوم قرار وثيقه صادر کردند و اين 8 ، 9 نفر را به قيد وثيقه آزاد کردند. من هم همراه ايشان بعد از هفت ماه آزاد شدم، يعني در اواخر دي يا اوايل بهمن سال 42 آزاد شديم. بعد از اينکه آزاد شدم براي ثبت نام به دانشگاه رفتم. دنبال ثبت نام بودم که دادگاه مقدماتي تجديد نظر گروه اول شروع شده بود. در اوايل تشکيل دادگاه شرکت مي کردم و يک مقدار فعاليت مختصري هم با دوستان داشتم که به همراه آقايان مفيدي و رادنيا حين دادگاه و به خاطر همين فعاليت ها دستگير شدم که مجموعه دفاعيات ما تحت عنوان مقاومت در زندان چند سال پيش چاپ شد. اين دستگيري در خرداد سال 43 سومين بازداشت من محسوب مي شود. نزديک 40 روز در زندان قزل قلعه انفرادي بودم. بعد مرا به زندان شماره چهار بردند. آنجا مرحوم طالقاني و بازرگان و بقيه بچه هاي نهضت و يک عده از بچه هاي 15 خرداد و جبهه ملي بودند، تقريباً نصف زندان را اين افراد تشکيل مي دادند، نصف ديگرش هم از زندانيان عادي بودند که بيشتر پولدار بودند. از همين جا زندانم با مرحوم طالقاني شروع شد. آنجا در زندان مصادف بود با ماه هاي پاياني دادگاه گروه اول که بعد از آنها ما سه نفر را هم بردند دادگاهي کردند، تقريباً اواخر سال 43 بود. در دادگاه اول به سه سال محکوم شديم که در آنجا سکوت کرديم زيرا قرار بود نهضت به علت عدم صلاحيت دادگاه سکوت کند. در دادگاه تجديد نظر ما شديداً به سلطنت حمله کرديم و براي اولين بار از دکتر مصدق و مرحوم امام خميني اسم برديم و از مبارزات ملت ايران و دوران ملي شدن صنعت نفت و دکتر مصدق و مبارزات کشورهاي آسيايي و آفريقايي که عليه استعمار بود، تجليل کرديم. همين باعث شد در دادگاه دوم زندان ما افزايش پيدا کند. سه سال به چهار و پنج سال افزايش پيدا کند. دادگاه آقايان هم در اواخر خرداد و تير تمام شد.
-برنامه شما در زندان به چه صورتي بود؟

برنامه منظمي در زندان داشتيم، به طوري که هفته يي سه شب متعلق به آقاي طالقاني بود، دو شب را تفسير مي گفت و شب جمعه سخنراني عام داشت که در آن افراد زنداني عادي هم شرکت مي کردند. يک شب آقاي مهندس بازرگان صحبت مي کرد، يک شب آقاي دکتر سحابي و يک شب هم هرکدام از دوستان به تناسبي که مطلبي داشتند، بيان مي کردند. اين برنامه هميشه بعد از نماز مغرب و عشا وجود داشت.
صبح ساعت هفت صبحانه حاضر مي شد. هفت تا هشت صبحانه بود. بعد 8 تا 10 صبح سکوت بود که افراد مطالعه مي کردند. 10 تا 15/10 تقريباً يک پذيرايي بود مانند چاي يا ميوه که مسوول مربوطه تقسيم مي کرد. 15/10 به بعد تا ساعت 12 کلاس هاي درس تشکيل مي شد. کلاس هاي زبان انگليسي و عربي و فرانسه هر روز برگزار مي شد و عده يي هم فقه و اصول درس مي دادند. هر کس در جلسه يي شرکت مي کرد. يکي در يک کلاس شاگرد بود و در کلاس ديگر معلم. ساعت 12 اذان گفته مي شد، بعد از آن هم نماز جماعت خوانده مي شد که اغلب تا ساعت يک طول مي کشيد. يک تا دو ناهار دسته جمعي خورده مي شد و تا ساعت سه خواب بود. بعد از آن يک چاي مختصر مي خورديم تا ساعت پنج کلاس هاي درس پي گرفته مي شد. بعد ورزش و پس از آن هم نماز بود. بعد از آن هم سخنراني ها تشکيل مي شد و سپس شام. بعد از شام هم تقريباً برنامه آزاد بود تا 30/10 که سکوت براي خواب از اين ساعت شروع مي شد. اگر کسي هم نمي خواست بخوابد بايد سکوت را رعايت مي کرد. اين شکل برنامه منظم و روزانه ما در آن زندان بود.
-ناهار و شام آنجا چطور بود؟ خودتان مي پختيد يا از طرف زندان در اختيار شما قرار مي گرفت؟
ابتدا زندان غذا مي داد ولي ناهار را تقريباً نمي خورديم اما شام که برنج بود بد نبود و بعضي ها مي خوردند. ولي پس از مدتي ناهار را هم خودمان درست مي کرديم.
-چطور وسايل تهيه غذا را آماده مي کرديد؟
يکي دو نفر داشتيم که به آشپزي وارد بودند، زنداني عادي بودند که به جرم حمل مواد مخدر دستگير شده بودند. خيلي افراد پاکي بودند و به ما کمک مي کردند. آن وقت مامورهاي زندان براي ما نان و برنج مي خريدند. يا به ملاقاتي هايي که مي آمدند، مي گفتيم که فلان اجناس مورد احتياج ماست تامين کنيد.
-جمع افراد همگن چه تعداد بود؟
تعداد افرادي که زندگي دسته جمعي داشتيم از 20 تا 45 نفر متغير بود. تقريباً سال 44، دو مساله پيش آمد که اين جمع را از هم دور کرد. ما دو اعتصاب غذا کرديم. يک اعتصاب پس از کشتن منصور و دادگاه ضاربان منصور پيش آمد و در آن دادگاه شش نفر محکوم به اعدام شدند، ظاهراً در خرداد بود که چهار نفر را اعدام کردند، دو نفر عفو خوردند و بقيه را هم به زندان آوردند. اما به جاي اينکه به زندان شماره سه يا شماره چهار بياورند، آنها را به زندان شماره يک که متعلق به عادي ها بود، بردند. زندان هاي عادي هم داراي 12 بند بود و هر بند به يکي از جرائم اختصاص داشت؛ يک بند منافي عفت، يک بند زنداني هاي ابد، يک بند قاتلان و... هرکدام از اين هشت نه نفر را به يکي از اين بندها بردند. اين مساله باعث شد اين افراد اعتصاب کنند و ما هم به پشتيباني از اينها اعتصاب کرديم. اين پشتيباني ما باعث شد همه اين افراد را در يک جا جمع کردند و يک بند اختصاصي زدند، و بعد از مدتي به بند شماره سه آوردند. بعد از حمايت ما از هيات موتلفه که آن زمان به اسم نهضت آزادي و بقيه دوستان انجام شد، مساله جاما پيش آمد که دکتر سامي را با دوستان شان به زندان شماره سه آورده بودند. زندان شماره سه جا نداشت. اين افراد را نزديک توالت جا داده بودند. اين مساله باعث شد اعتصاب غذا کنند. خبر که رسيد ما هم از اين افراد پشتيباني کرديم تا بالاخره به آنها جاي بهتري دادند. ظاهراً آن موقع رئيس زندان گفته بود بايد براي جاي بهتر فکري کرد. بعد هم گوشه و کنايه زده بود که اصلاً اينجا پايگاه شده و هر خبري که مي شود شما حمايت مي کنيد. زندان شماره چهار واقعاً يک پايگاه بود. آن زمان هفته يي دو يا سه روز ملاقات بود. دائماً افراد به ملاقات مي آمدند و خبر مي آوردند و خبر مي گرفتند؛ اينکه چه کاري انجام دهيم و چه کاري را انجام ندهيم. از آن طرف هم افرادي را مي گرفتند که يک ماه يا دو ماه بيشتر زندان نبودند. خبر را بيرون مي بردند که بيرون چه کار کنند و چه کار نکنند. خواستند اين پايگاه را از بين ببرند. يک روز در زندان خوابيده بودم. جالب است ساعت 10 صبح يک جلسه يي ما نهضتي ها با هم داشتيم و دکتر سحابي گفت بعد از اعتصاب اخير فکر کنم يک کاري عليه ما انجام دهند. نمازمان را خوانديم، ناهارمان را خورديم، خوابيديم. ديدم يکي ما را صدا مي زند. گفتند بلند شويد که مي خواهند شما را به زندان قزل قلعه ببرند. يک ليست 14 نفره از زندانيان بند شماره چهار بود، چهار نفر هم از زندانيان بند شماره سه بود شامل آقايان مهندس بازرگان و دکتر سحابي، 18 نفر را انتخاب کرده بودند. آقاي طالقاني مستثني بود. به اين علت که روشي که آقاي طالقاني در دادگاه داشت که به تصويب هم رسيده بود، اين گونه بود که ايشان معتقد بود چون من مجتهد جامع الشرايط هستم اطلاعيه ها و بيانيه ها را امضا نمي کنم. ايشان تنها اسم شان را در زير اطلاعيه ها و بيانيه ها قرار مي دادند. مثلاً در دادگاه اصلاً پا نشدند صحبت کنند، يعني دادگاه را به رسميت نشناختند. حتي خودشان را هم معرفي نمي کردند بلکه وکيل، ايشان را معرفي مي کرد. تنها بعد آن راي آخر بود که به پا خاستند و با استواري سوره فجر را خواندند. بر همين اساس وقتي که ما اطلاعيه مي داديم آقاي طالقاني امضا نمي کرد و تنها اسم شان در پاي اطلاعيه ها مي آمد. کساني که در آخرين اعتصاب اعتراض کرده بودند و دادگاه شان به طور کامل تمام و حکم شان قطعي شده بود، 14 نفر بودند. آن 14 نفر را گلچين کردند که مي خواهيم شما را ببريم قزل قلعه. از گوشه و کنار متوجه شديم ما را به تبعيد مي برند. وارد حياط زندان شديم. سربازها را آوردند. معلوم شد مي خواهند ما را به زندان برازجان ببرند. 18 نفر، براي هر نفر هم دو سرباز گذاشته بودند. 36 سرباز، 18 نفر ما بوديم به غير از شوفر و راننده و آن دو يا سه نفر افسري که ما را مي بردند تا تحويل دهند. با ماشين بزرگ ما را بردند طرف برازجان. وقتي ما از خيابان بوذرجمهر که محل گاراژ بود رد مي شديم، نامه هايي نوشتيم که ما را به برازجان به تبعيد مي برند. اين نامه ها را در خيابان انداختيم که خبرش به خانواده ها رسيد. به سمت برازجان حرکت کرديم. خيلي راحت مي رفتيم تا رسيديم به زرند ساوه. شام را آنجا خورديم. قصد حرکت داشتيم که يک جيپ نظامي جلوي ماشين ما متوقف شد. افسر درون جيپ عنوان کرد ما ماموريم براي بازرسي افراد و ماشين. او گفت افراد بايد دستبند به دست داشته باشند. هر دو نفر را در ماشين به يکديگر دستبند زدند. شب رسيديم اصفهان و آنجا مانديم. فردا به سمت شيراز حرکت کرديم. شيراز که رسيديم مهندس بازرگان و دکتر سحابي خسته بودند. آقاي علي بابايي و مهندس سحابي يک جوري راننده را قانع کردند که شب را در شيراز بمانيم تا افراد استراحت کنند. راننده هم مردانگي کرد و گفت ماشين خراب شده و رفتن با آن مشکل دارد. سفر به فردا صبح افتاد. صبح به سمت کازرون حرکت کرديم. راه کازرون هم گردنه هايي داشت مثل گردنه هاي شمال. گردنه هاي پيچ در پيچ، مسير هم خيلي باريک بود و ماشين هم کشش نداشت. سر هر گردنه پياده مي شديم، به هر دو نفر هم دستبند زده بودند، راه ها را ميانبر و گردنه ها را دور مي زديم و مي رفتيم. دو سه ساعت هم راهپيمايي کرديم تا رسيديم.
-ماشين خودش مي آمد و شما خودتان؟
ماشين خودش مي آمد و ما پياده مي آمديم که رسيديم به پادگان کازرون، ناهار را خورديم و راه افتاديم. تقريباً ساعت يازده، يازده و نيم رسيديم به برازجان. شب را در همان حياط شهرباني برازجان بوديم. شهرباني برازجان قبلاً يک دژي بوده به عنوان محل استراحت کاروان هاي تجارتي و گويا زمان شاه عباس ساخته شده بود. قسمت جلوي اين دژ محل سکونت افراد کاروان بوده و پشتش شترخوان قرار داشت، که تقريباً قسمت جلوي شهرباني بود و قسمت هاي بعد را بندبند کرده بودند. يک بند زندانيان عادي بود و چند بند هم زندانيان سياسي، آنجا که افسران حزب توده، صفرخان و يک عده از بچه هاي کردستان زنداني بودند، و چند نفر از افرادي که حبس هاي طولاني مدت داشتند. آقاي بلورچيان و برادران آهنگري از جمله اين افراد بودند. فردا صبح ما در حال صبحانه خوردن بوديم که يک نفر از زندانيان داخل آمد و خودش را آقاي کي منش معرفي کرد، از افسران حزب توده بود و رابط بين مقامات زندان و زندانيان. متوجه شد ما هستيم و رفت و به زندانيان خبر داد، براي ما شام و ناهار چند روز اول را از آنجا فرستادند. مسوولان زندان گفتند ما مي خواهيم چند نفر از شما را به بند سياسي ببريم و بقيه هم در زندان هاي ديگر تقسيم شوند. بند زندانيان سياسي تر و تميز بود و پنکه سقفي داشت. ما هم گفتيم ما همه مي خواهيم با هم باشيم، اگر جا نيست ما به يکي از زندان هاي عادي مي رويم که همه با هم باشيم. بالاخره آنها رفتند، مشورت و تصويب کردند تا ما هم وارد زندان سياسي ها شويم.
-بالاخره به يک بند رفتيد يا جدايتان کردند؟
نه، همه به يک بند رفتيم. ولي دو نفر در اين اتاق بوديم، دو نفر در آن اتاق. 7 ، 8 نفر هم در قسمت شترخوان که درستش کرده بودند. ما يک قسمت از شترخوان را به نمازخانه اختصاص داديم و يک قسمت آن را براي خواب و يک قسمتش را هم دوش گذاشته بودند. يک قسمت غذاخوري بود که آن موقع روي زمين مي نشستند. با آجر و سيمان ميز درست کرديم و يک مقدار صندلي و چهارپايه جور کرديم براي غذاخوري. مدتي از ناهارخوري آقايان افسرها استفاده مي کرديم تا خودمان مستقل شديم. آنجا رابطه مان خيلي دوستانه بود. جلساتي به مناسبت اعياد برگزار مي کرديم و آنها شرکت مي کردند يا آنها برنامه داشتند و ما شرکت مي کرديم. ضمن اينکه حرمت و حريم يکديگر را نگاه داشتيم، خيلي هم بحث هاي مختلفي با يکديگر داشتيم ولي رابطه دوستانه يي بين ما، افسران حزب توده و بقيه توده يي ها وجود داشت. آنجا تا آخر خرداد سال 45 بوديم. ساواک مي خواست در زندان قصر پايگاه زندانيان را تعطيل کند ولي با بودن آقاي طالقاني تعطيل نشد. علاوه بر آن يک جبهه جديدي هم ما در برازجان باز کرديم.
-در برازجان ملاقاتي هم داشتيد؟
بله، افراد زيادي از شيراز و کازرون به ملاقات ما مي آمدند، به طوري که هفته يي 20 يا 30 نفر ملاقاتي داشتيم که جلوي آن را گرفتند، ولي افراد خانواده مي آمدند. ما آنجا فکر کرديم افرادي که مي آيند برازجان دو سه روز مي مانند و اگر بخواهند در مسافرخانه زندگي کنند با توجه به وضع مسافرخانه هاي آنجا که خيلي جالب نبود، اذيت مي شوند. با توجه به آنکه آقاي محمدمهدي جعفري هم برازجاني بود و مادرش آنجا زندگي مي کرد، يک منزل اجاره کرديم. از آن به بعد هر کس به ديدن ما مي آمد در آن منزل ساکن مي شد و صبح مي آمدند ملاقات ما و تا شب آنجا بودند، به طوري که صبحانه و ناهار را با هم مي خورديم، حتي گاهي شام را هم پيش ما مي ماندند و شب موقع خواب آنجا مي رفتند. اما بعد از دو ماه آقاي جعفري را از کازرون به يزد تبعيد کردند ولي در مجموع زنداني هايي که مي آمدند وسيله ارتباط ما با دنياي خارج بودند. آنجا که ما بوديم روزي دو تومان جيره مي دادند، دو تومان هم خودمان مي گذاشتيم و يک زندگي خوبي براي خودمان داشتيم.
-دو تومان را دولت از طريق زندان مي داد؟
بله، دو تومان را خود دولت مستقيم مي داد. شب ها غذايمان کوکو يا کتلت يا تخم مرغ آب پز يا از اين قبيل چيزها بود. آن برنامه زندان قصرمان را اينجا تقريباً به طور کامل ادامه داديم. منتها زندان قصر يک ويژگي ديگر هم داشت که ما بعد از صبحانه و قبل از برنامه سکوت يک سرود اي ايران به صورت دسته جمعي مي خوانديم. ولي اينجا ديگر به دلايلي اجرا نشد. ولي بقيه برنامه ادامه داشت و هفته يي دو يا سه شب مرحوم مهندس بازرگان تفسير مي گفت. هفته يي يکي دو شب هم دوستان سخن مي گفتند و کلاس ها تقريباً به همان شکل برگزار مي شد. کتاب بعثت و ايدئولوژي و کتاب سير تفکر در قرآن ريشه هايش از آنجا آمد. اقدامات شديدي خارج از زندان انجام مي شد تا ما را از زندان آزاد کنند يا به جاي ديگري منتقل شويم. شاه قصد داشت مسافرت خارج از کشور برود، سيد ضياءالدين طباطبايي نزد شاه رفته و گفته بود راجع به اين زنداني ها اقدام کنيد. شاه گفته بود اينها را به يک نقطه خوش آب و هوا برگردانيد که همين باعث شد ما را به تهران برگردانند.
-آقاي جعفري را هم برگرداندند؟
آقاي جعفري يزد بود که بعداً او را آوردند. 18 نفر بوديم که 17 نفر شديم، يک نفرمان هم آزاد شد، 16 نفر برگشتيم. تقريباً هفده يا هجده نفر هم افسران حزب توده بودند که با ما به تهران برگشتند. يک جمع 36 نفره بوديم، يک اتوبوس ما و يک اتوبوس هم نگهبان ها. اين دفعه ديگر خيلي سلانه سلانه آمديم. آمديم کازرون، بعد شيراز و از آنجا به تخت جمشيد رفتيم و خيلي مفصل از آنجا بازديد کرديم. در اصفهان هم مانديم، دو يا سه روز طول کشيد تا رسيديم زندان موقت و بعد ما را به زندان شماره چهار منتقل کردند. فکر مي کرديم افسران را به زندان شماره سه مي برند. اما همه را به زندان شماره چهار بردند. آن موقع زندانيان عادي را از آنجا برده بودند. نصف زندان ما شديم و نصف ديگر هم زنداني هاي چپي و حزب توده. موقع بازگشت به زندان شماره چهار ترکيب زندان هم از لحاظ کمي و هم از لحاظ کيفي تغيير کرده بود. به طوري که غير از مرحوم طالقاني و عده يي که از قديم بودند افراد جديدي حضور داشتند، منجمله يکسري از اعضاي هيات موتلفه که در ميان آنها افرادي چون لاجوردي و اسدالله خليلي و ابوالفضل توکلي وجود داشتند. از طرف ديگر گروه دکتر سامي هم به زندانيان اضافه شده بودند.
-اين تغييرات پس از برگشت از برازجان در زندان مشاهده شد؟
بله. اينجا رابطه ما با زندانيان توده يي تقريباً يک رابطه حسنه بود. ما تقريباً سه کمون داشتيم؛ يکي همين مذهبي ها و ملي ها بودند. يکي جمع افسران حزب توده که فقط خودشان بودند، ديگري هم جمع بقيه توده يي ها. ميان توده يي ها تک و توکي هم بودند که زندگي فردي داشتند. با اينکه بحث و گفت وگو بود اما حرمت همديگر را نگه مي داشتيم. آنها در ميهماني هاي ما، ما در ميهماني هاي آنها شرکت مي کرديم، احترام مي گذاشتيم. مهرماه سال 46 زندان من تمام شد. آقاي طالقاني و آقاي مهندس بازرگان که 10سال محکوم بودند آبان ماه آن سال به علت فشارهاي خارجي عفو خورده و آزاد شدند. پيش از آن هم آقاي دکتر سحابي و مهندس سحابي و آقاي جعفري و حکيمي به علت اتمام مدت محکوميت از زندان آزاد شده بودند. بقيه هم به تدريج آزاد شدند.
-چه سالي؟
همان سال 46
-درس خود را چه کرديد؟

من سال 42 که بازداشت شدم سال سوم دانشکده حقوق بودم. که بعد از 15 خرداد به زندان افتادم. سال 46 پس از آزادي نزديک دو سال دنبال آن بودم که درسم را ادامه بدهم که خود دانشگاه و دانشکده موافقت کرد، اما ساواک موافقت نکرد. ساواک مرا خواست و گفت اين چهار سال زندان برايت ضميمه شده يا بايد بيايي با ما همکاري کني يا اينکه 50 تومان پول درآورد و گفت بايد بروي در روزنامه هاي کثيرالانتشار صريحاً نهضت آزادي ايران و دکتر مصدق و امام خميني را انکار کني. که من آنجا حاضر نشدم و بقيه درس را پس از انقلاب ادامه دادم.
-بعد از آن ديگر زندان نداشتيد؟
زندان آخر پيش از انقلاب در سال 51 بود. سال 50 سازمان فداييان خلق و ماجراي سياهکل و بعد جريان مجاهدين به وقوع پيوست. در خرداد سال 51 سه نفر را بازداشت کردند. من، آقاي مفيدي و آقاي توکلي به يک سال زندان محکوم شديم. ما را به زندان شماره 3 آوردند. آن موقع بيشتر چريک هاي فدايي مثل بيژن جزني و اعضاي مجاهدين و ستاره سرخي ها در زندان بودند. در اين دوره همه از لحاظ سفره و غذا با هم يکي بودند. درست برخلاف سال هاي قبل که سفره ها جدا بود ولي صميميت بين افراد زياد بود. اينجا اينقدر افراد نسبت به هم بيگانه بودند و روابط شان رسمي بود که غير از سر سفره و غذا خوردن هيچ وجه مشترکي نداشتند.
مراوده افراد تنها به صورت رسمي بود. طي اين يک سال اندک اندک اين افراد را به شهرهاي مختلف تبعيد کردند و زندان خلوت شد.
-پس از آزادي از زندان تا پيروزي انقلاب چه فعاليت هايي داشتيد؟
سال 52 وضعيت خفقان بيداد مي کرد و به هيچ عنوان امکان فعاليت هاي تشکيلاتي آشکار وجود نداشت. بيشتر کارها به صورت فردي انجام مي گرفت. يکي از عمده فعاليت هاي من در اين دوره سر زدن به خانواده هاي زندانيان بود، از سوي ديگر ازدواج من با دختر مکرمه آيت الله طالقاني باعث نزديکي و همکاري بيشتر من با آقا شده بود. چند سال اول پس از زندان عمده جلسات نيمه مخفي و غير علني بود. پس از ساخته شدن مسجد قبا همکاري نزديکي با مرحوم شهيد مفتح در اين مسجد داشتم، از جمله اين فعاليت ها برگزاري مراسم ماه مبارک رمضان سال 1356 بود. سخنران آن سال مهندس بازرگان، دکتر سحابي، دکتر سامي و غلامرضا سعيدي بودند. جمعيت بسيار زيادي در اين برنامه ها شرکت کرد به طوري که خيابان مملو از جمعيت بود. اين حرکت آغازي بود بر پايان تلاش هاي چندين ساله حکومت استبدادي در به وجود آوردن رعب و وحشت و خفقان. پس از اين برنامه و شکسته شدن فضا، اندک اندک برنامه هاي ديگري هم در سطح شهر با محتواي جمعي ظهور کرد. جلسات شب هاي شعر انستيتو گوته از اولين برنامه ها پس از سخنراني هاي ماه مبارک رمضان بود. در سال هاي 56 و 57 در مسجد قبا نماز عيد فطر برگزار شد که يک سال شهيد مفتح نماز خواندند و سال ديگر را مرحوم سيد ابوالفضل زنجاني اقامه نماز کردند.راهپيمايي از تپه هاي قيطريه آغازي بود بر راهپيمايي هاي مختلف که تا کشتار 17 شهريور ادامه يافت.رهبر فقيد انقلاب در سال 57 جشن هاي نيمه شعبان را تحريم کردند و ما با همراهي دوستان بزرگداشتي براي اين روز در چهار راه طالقاني و وليعصر فعلي برگزار کرديم که قرار بود مهندس بازرگان و شهيد مطهري در آنجا به ايراد سخن بپردازند اما با هجوم ساواک برنامه تعطيل شد و مردم را با شدت تمام متفرق کردند. در اواخر سال 55 جلساتي از طرف مهندس بازرگان تشکيل شد که در اين جلسات از آقايان دکتر سحابي، صدر حاج سيد جوادي، فريدون سحابي، محمد توسلي، محمد مهدي جعفري، علي بابايي، عبدالعلي بازرگان و بنده براي حضور دعوت شده بود. در اين جلسات پايه هاي اوليه تشکيل مجدد نهضت آزادي ايران ريخته شد. اين 9 نفر بنيانگذاران کميته ايراني حقوق بشر محسوب مي شدند. اولين اطلاعيه دسته جمعي در انتقاد از وضع موجود و حاکميت نيز از نتايج اين جلسات بود که از امضا کنندگان آن مي توان به فريدون آدميت و علي اصغر حاج سيد جوادي اشاره کرد. برپايي مراسم فوت، چهلم، سالگرد و يادبود از ديگر فعاليت هايي بود که در آن فضا مي توانست کمکي براي حرکت مبارزان و فعالان باشد. من هم در برگزاري اين گونه مراسم تمام سعي و تلاش خود را به کار مي بستم. مراسم يادبود و بزرگداشت دکتر شريعتي و سيد مصطفي خميني از اين جمله بود. در چهلمين روز شهداي تبريز اطلاعيه يي با امضاي مهندس بازرگان پخش و از عموم براي شرکت در برنامه چهلم در مسجد آذربايجاني ها دعوت شده بود. در آن زمان در يزد نيز کشتاري اتفاق افتاد که چهلم آن افراد نيز به دعوت آيت الله طالقاني، مهندس بازرگان، صدر حاج سيد جوادي و دکتر سحابي در مسجد جامع گرفته شد. پس از آزادي مرحوم طالقاني در سال57 همکاري هاي من با ايشان بيش از پيش شد. مراسم تاسوعاي حسيني که به ابتکار آقا برگزار شد نتايج خوب و مثبتي در ميان مردم و مبارزان داشت. کميته هايي در دفتر ايشان درست شد که برنامه هاي اربعين و 28 صفر آن سال نتايج تلاش هايشان بود. در واقع کميته استقبال نيز از توان اين کميته ها کمک گرفت و تقريباً تمام اين ساختار به آنجا منتقل شد و در آنجا بسط يافت.
-شما هم در تشکيلات مدرسه رفاه حضور داشتيد؟
بعد از مراسم اربعين صحبت بود که در مدرسه رفاه کميته يي براي ساماندهي حضور امام در ايران راه اندازي شود. اين کميته با نام کميته استقبال شناخته مي شد. پس از اين ايده، هسته مرکزي تشکيل شد که هر گروه يک يا دو نماينده داشت. در زيرمجموعه اين کميته، کميته هاي ديگري تشکيل شد مانند تشکيلات، تبليغات و تدارکات.
-شما در چه کميته يي حضور داشتيد؟
تبليغات.
-کار آن چه بود؟
ساماندهي امور راهپيمايي ها مانند مکان شروع و ختم راهپيمايي و نوع شعارها و نوشتن پلاکاردها. در اين کميته تصويب شد که بعد از حضور امام در ايران آيت الله طالقاني با حضور در هواپيما به ايشان خوشامد بگويد، اما در هسته مرکزي با اين مساله مخالفت شد و قرار بر اين شد که دو نفر آقاي صباغيان و شهيد مطهري در هواپيما حضور پيدا کنند و به ايشان خوشامد بگويند که اين مساله به وقوع پيوست و اين دو پس از امام از هواپيما پايين آمدند. همچنين تصويب شد در ماشين حامل امام شهيد مطهري و دکتر يزدي حاضر باشند که امام عنوان کرد صحيح نيست و هيچ کدام از اين دو سوار نشدند.
-شما در فرودگاه و بهشت زهرا هم حضور داشتيد؟
بله من در فرودگاه در غرفه احزاب بودم. آن روز نظر بر اين بود که هر گروه در جايگاه خودش بايستد تا امام با حضور در سالن فرودگاه از افراد سان ببيند اما با حضور امام در فرودگاه و به هم خوردن صف ها توسط گروهي از آقايان کلاً انضباط سالن به هم خورد.
-در ارتباط با مساله قانون اساسي دو نظر بود، چرا سير به اين سمت رفت؟
ظاهراً آقاي مهندس بازرگان و آقاي دکتر سحابي معتقد بودند بايد مجلس موسسان تشکيل بشود، موسسان طبق روال حدود 300 ، 400 نفر بودند. اما بقيه آقايان مخالف بودند و عنوان مي کردند همان پيش نويس قانون اساسي به رفراندوم گذاشته شود. اما با توجه به اصرار آقاي بازرگان و دکتر سحابي، آقاي طالقاني گفته بودند نه آن 400 نفر نه اين هيچ کس، مجلسي حول و حوش 70 ، 80 نفر تشکيل شود. بعضي ها استنباط کردند آقاي طالقاني به اين مساله معتقد است که آن 70 يا 80 نفر معمم يا از يک طيف باشند. در حالي که آقاي طالقاني با اين مساله مخالف بود و در جلساتي که قبلاً با گروه ها داشتند به اين امر اعتراض کردند که چرا 70 يا 80 نفر همه از يک طيف هستند؟ به طوري که در اولين نماز جمعه هم به اين مساله اعتراض کردند که بايد طيف هاي ديگر هم حضور داشته باشند، گروه هاي ديگر هم بيايند. اگر آنها نمي آيند، ما دعوت شان بکنيم.
-فردي مثل آقاي رفسنجاني معتقد بود بايد همان پيش نويس قانون اساسي که آماده شده بود، به رفراندوم گذاشته شود. امام هم با اين مساله موافق بودند، اما در طرف مقابل مهندس بازرگان و دکتر سحابي با اين مساله به شدت مخالفت مي کنند و مي خواهند که مجلس موسسان تشکيل شود، به نظر مي رسد آن زمان آقاي رفسنجاني و طيف ايشان جامعه را بيشتر مي شناختند و تفاوت اين دو مساله را متوجه بودند.
ببينيد در آن زمان حتي آقاي طالقاني حاضر نبود براي آن خبرگان اول ثبت نام بکند، روزهاي ثبت نام من خودم عکس آقا را برداشتم و بردم و ايشان را ثبت نام کردم، حتي روز اول هم ما ايشان را به اجبار به مجلس برديم.
-در مورد آقاي طالقاني و شناخت شان بحثي نيست اما آيا شما فکر نمي کنيد طيف آقاي رفسنجاني بيشتر از مهندس بازرگان جامعه را مي شناختند؟ چه اصراري داشتند که مجلس موسسان شکل بگيرد وقتي امام آن را پذيرفته بودند، مراجع هم موارد خلاف شرع را عنوان کردند و اين موارد تصحيح شد، پس چرا باز بر تشکيل اين مجلس تاکيد داشتند؟
ببينيد در آن دوره عده يي که ژست هاي ضد امپرياليستي مي گرفتند، حرف شان اين بود که نهضت آزادي و مهندس بازرگان ليبرال اند و ليبرال هم اصلش از امپرياليسم در مي آيد و چون فکر مي کردند روحانيت نمي تواند حکومت کند، باز هم متوهم بودند که اگر دولت موقت را کنار بزنند، بعد از آن به آنها براي تشکيل دولت رجوع مي شود، به همين خاطر فضا را بسيار متشنج مي کردند.
-بله اين حرف قابل تاملي است، اما سوال من اين است که چرا مهندس بازرگان حرف آقاي رفسنجاني را نپذيرفت که همان پيش نويس قانون اساسي را به راي بگذارند؟
حرف شما درست، ولي مشکل اينجا بود که مهندس قرار گذاشته بود بدون وابستگي حزبي به دولت بپردازد، مهندس بازرگان به قولي که داده بود کاملاً پايبند بود و اصلاً با نهضتي ها در اين حوزه مشورت نکرد، تنها در چا رچوب همان شوراي انقلاب به ايفاي وظيفه مي پرداخت. يک مقدار از اين نظر ايزوله شده بودند. اگر مشورت مي کردند شايد به گونه ديگري مسائل رقم مي خورد. مثلاً ما از همان هفته دوم و سوم داخل نهضت به دولت موقت انتقاد داشتيم. مي خواهم بگويم جامعه را نشناختند، ولي دليل هم نمي شود که اين مساله کش پيدا کند و ادامه يابد بلکه بايد درس گرفت و از اين تجربه ها استفاده کرد.