جواد طوسي؛ از سنت شکني «حميد نعمت الله» خوشم مي آيد زيرا تجربه فيلمسازي اش به دنبال چند سال فعاليت مطبوعاتي در نشريات سينمايي، از سر ذوق زدگي و شيفتگي صرف نبوده است. او با اولين فيلم بلندش (بوتيک) ثابت کرد هر سينمايي نويسي را نبايد يک فيلمساز شکست خورده دانست. «بوتيک» تجربه يي نو در حيطه «سينماي اجتماعي» اين دوران بود. ما در رابطه غيرمتعارف يک دختر ناآرام و روياپرداز جنوب شهري با يک کارگر بوتيک که براي خودش اصول و مرامي دارد، تصويري عريان از يک جامعه پرتناقض در حال گذار را مي بينيم. ما نقش بازي کردن آدم ها و رجاله بازي شان براي بقا و گذران زندگي را در دل مناسبات عادي روزمره به وضوح مي بينيم. «حميد نعمت الله» در بستر چنين جامعه يي، مي خواهد مراقب نسل جواني باشد که زير پايش بيش از حد خالي است. حالا او با «بي پولي» ثابت مي کند که «بوتيک» يک اتفاق استثنايي نبوده و مي توان روي او به عنوان فيلمسازي خوش قريحه و زمانه شناس و پايبند به پايگاه اجتماعي اش حساب باز کرد. او بدون آنکه بخواهد به ذائقه هاي سهل پسند اين دوران باج دهد، در تلاش براي ايجاد جذابيت و ارتباط منطقي با تماشاگر در گستره نگاه اجتماعي خود است. زوج جوان برگزيده او در «بي پولي» بايد از هفت خواني که «حميد نعمت الله» برايشان تدارک ديده گذر کنند تا به نوعي سادگي و واقع بيني برسند.
---
-چه اتفاقي افتاد که از فعاليت مطبوعاتي، به فيلمسازي روي آورديد؟ آيا از همان زمان وسوسه سينما در شما وجود داشت؟
قبل از فعاليت مطبوعاتي ام براي «انجمن سينماي جوان» فيلم هاي سوپر هشت و هشت ميليمتري ساخته بودم. به طور کلي، فعاليت من در حوزه مطبوعات ادامه همان علاقه مندي به سينما بود.
-در زمان فعاليت مطبوعاتي خودتان، در کدام نشريات قلم مي زديد؟
هفته نامه «سينما» و ماهنامه «گزارش فيلم»، ولي اصل فعاليتم در هفته نامه سينما بود.
-در کدام محله تهران به دنيا آمديد و بزرگ شديد؟
در محله «دروازه غار» به دنيا آمدم و بزرگ شدم. بعدها ساکن شرق تهران شديم.
-فکر مي کنيد محيط و جغرافياي محل سکونت تان و مناسبات طبقه يي که در آن رشد کرده ايد چقدر در نوع نگاه شما تاثير داشته است؟ اساساً چه در مورد نوشتن يک مطلب در دوره فعاليت مطبوعاتي و چه به دنبال آن فعاليت در حوزه فيلمسازي، به ويژه در دو فيلم «بوتيک» و «بي پولي»، دغدغه اين مساله را داشته ايد که موضوعات انتخابي حول محور طبقه اجتماعي خودتان و موضوعاتي از اين دست باشد؟
طبيعي است که محيطي که در آن رشد کردم، خانواده، رنج ها و پيروزي هايي که داشته ام و به طور کلي احوالاتم تاثير خودش را روي کارهايم گذاشته است. اما نهايتاً ما با آثار هنري روبه رو هستيم و اينکه آنها چگونه و با چه ايدئولوژي خاصي ساخته شده اند. آيا هنر را براي تعهد مي خواهم يا هنر را براي هنر؟ به نظر من اين نوع مسائل قابل بررسي هستند اما نمي توانند معيار ارزشگذاري براي يک اثر هنري باشند. صرفاً شعاري بودن يک فيلم يا همين طور لحن تند يک فيلم خاص باعث سمبليک شدن آن اثر مي شود. اين مساله در تمام گونه هاي آثار هنري صادق است. به نظر من بايد خود اثر به تنهايي و به طور مستقل ارزيابي شود تا اينکه ببينيم قابل قبول هست يا خير؟
-به نظر شما اين قابل قبول بودن يا نبودن، وابستگي معنايي به زبان رسانه را دارد؟
شايد اين طور باشد. براي اينکه ببينيم آيا بر موضوع تسلط بيشتري پيدا کرده ايم يا خير، يا اينکه چقدر با زبان رسانه آشنا شديم و قواعد آن را درک کرده ايم، اينکه موضوع حس است يا حال، اينکه علم است يا خرد، انسان هميشه دوست دارد کيفيت کار را آناليز کند. در واقع نمي توان با اين فرمول ها و تجربيات، آن موضوع را به دست آورد. چون نهايتاً به نقطه يي مي رسيم که با دوست داشتن يا دوست نداشتن اثر مواجهيم يا ماندگاري اثر و عدم آن.
-با توجه به اين پيش فرض ها، آيا «بوتيک»، حاصل يک برنامه ريزي دقيق بود که البته براي اولين فيلم يک فيلمساز مي تواند جنبه حيثيتي داشته باشد، يا اينکه خودتان را به شرايطي که پيش مي آيد، مي سپاريد؟
در مورد فيلم «بوتيک» از همان ابتدا مي خواستم تمام موضوعاتي که در فيلم مشاهده کرديم، تصوير شود. اين مساله براي من يک جور تعهد شخصي بود و نمي خواستم جور ديگري باشد. اما در مورد «بي پولي» همان مساله سپردن به شرايطي که پيش مي آيد بود، اما اين شرايط بيشتر از آنکه تحت تاثير عوامل بيروني و فضاي اطراف باشد، به حالات شخصي و روحيه خودم برمي گردد؛ اينکه در آن لحظه چه چيزي برايم اهميت دارد.
شرايط فوق، شرايط شخصي خودم هست که در واقع فضاي اطراف هم در آن بي تاثير نيست.
-اين احوالات شخصي و روحي که از آن سخن مي گوييد، چقدر مبتني بر دغدغه هاي شخصيتي خودتان و چقدر حساب شده و غريزي است؟ چون در هر دو فيلمي که ساخته ايد، بر اين قضيه اصرار داشته ايد تا تصويري از روابط و مناسبات فردي و اجتماعي آدم ها ارائه دهيد. منظور من يک نوع سينماي اجتماعي خاص است که از مباني کلاسيک تبعيت نمي کند.
به هر حال من سعي مي کنم با خودم صادقانه برخورد کنم. اما نمي توانم نسبت به شرايط روز جامعه بي تفاوت باشم، به ويژه زماني که شرايط جامعه در رفتارهاي فردي آدم ها مشاهده مي شود، تغييري که در انسان به وجود مي آورد و مسائلي از اين دست... مثال اين قضيه، مساله مد است، يعني رفتاري همگون از يک دوره زماني خاص. اين مساله جدا از شرايط اجتماعي نيست. فرض کنيد من سال ها کار خوشنويسي انجام مي دادم. اين خوشنويسي چقدر مربوط به علاقه مندي شخصي من مي شود؟
اما وقتي در موضوع دقيق تر مي شويم، مي بينيم چرا همزمان با من، آن علاقه مندي شخصي افزايش پيدا کرده است و اين مساله قطعاً اتفاقي نيست. پس شرايط اجتماعي همواره موثر است. جدا کردن اينکه من، شما يا هر کس ديگر - به صورت واحد - چه کسي هستند، کار دشواري است. پس ما در تقابل جامعه تاثيرپذير هستيم؛ موضوع انقلاب، چريک بودن، مبارز بودن و... با کنار هم قرار دادن اين مسائل متوجه مي شويم در دوره يي خاص، گرايش مشخص نضج پيدا کرده است.
در سينما هم همين مساله وجود دارد. سينماي دهه 40 و 50 ما يک خاصيت عمومي پيدا مي کند، سينماي دهه 60 خاصيت ديگري را اقتضا مي کند. با در نظر گرفتن همه اين مسائل، مي توان درک کرد شرايط روز يا به عبارتي عرف، روي انسان تاثيرگذار است.
-اين طور به نظر مي رسد که اگر بخواهيم نقطه ارزيابي مان را بر مبناي دو فيلم بلندي که ساخته ايد قرار دهيم، قصد داريد بيشتر از طريق نمايش موقعيت فردي شخصيت ها به بعد اجتماعي آنها برسيد. يعني هر فرد داراي شناسنامه و هويت خاص خودش باشد...
کاملاً تحليل درستي است. به همين خاطر در فيلم هايم نماهاي عمومي از شهر يا آدم هاي ديگر به نسبت کمرنگ تر هستند، يعني در ابتدا بيشتر خود آدم ها هستند و در مرحله بعد گسترش هاي مفهومي صورت مي گيرد و عمومي مي شود.
-اين وجوه مشترک موجود در فيلم هايتان، چقدر به نوع نگاه و علايق شخصي شما به سينما برمي گردد؟
شايد تاکنون به خيلي از اين مسائل فکر نکرده بودم، اما حالا که از آن سخن به ميان مي آيد، مي بينم که درست است. به هر حال مضمون فيلم هايي که ساخته ام بي تاثير از فيلم هاي مورد علاقه ام در سينما نيست.
-به چه فيلم ها و فيلمسازهايي، علاقه مند شديد؟
يادم مي آيد در تلويزيون فيلمي ديدم به نام «ارثيه خانوادگي» به کارگرداني «اتوره اسکولا». اين فيلم هنوز برايم اعجاب انگيز است يا فيلم «عروج» به کارگرداني «لاريسا شپيتکو».
جدا از فيلم ها و فيلمساز هاي تاريخ سينما که بعد ها در جريان آنها قرار گرفتم، اگر بخواهم صادقانه صحبت کنم، اين دو فيلم روي من تاثير بسياري گذاشتند. فيلم هاي «تارکوفسکي» و «برگمان» را دوست دارم. به خصوص «سونات پاييزي» برگمان که بارها آن را ديده ام.
-و فيلم هاي ايراني چطور؟
وقتي درباره با فيلمسازهاي خارجي صحبت مي کنيم با گستره وسيعي طرف هستيم اما در مورد سينماي ايران موضوع محدود تر مي شود. در ميان فيلم هاي بسياري که از سينماي خودمان ديدم، آخرين کشفي که براي خودم داشتم «علي حاتمي» بود. فيلم هاي مسعود کيميايي را هم بسيار دوست دارم، به خصوص «گوزن ها»، «دندان مار» و «رد پاي گرگ» و همين طور فيلم هاي مهرجويي...
-از ديدگاه شخصي خودتان در جامعه معاصري که بازتاب آن را در فيلم «بي پولي» شاهد هستيم، با شکل و شمايل «ابزوردي» طرف شده ايم. يعني اگر بخواهيم فيلم «بي پولي» را با فيلم «بوتيک» مقايسه کنيم، پارادوکس و اغتشاش و چالش هاي فردي شخصيت ها به مراتب بيشتر و عجيب تر شده است.
بله، در فيلم «بوتيک» هم همين طور بوده است. با گذشت زمان اين پارادوکس ها ترکيبات تازه و شگفت انگيز تري را مي سازند و زندگي روزمره فعلي ما پر شده از اين پوچي ها.
-قصد نداشتيد از دل همين فضاي «ابزورد» به يک فرم ثابت در کليت کار، چه در زمينه فيلمنامه و چه کارگرداني، دست پيدا کنيد؟
به هر حال فرم ثابتي را در ذهنم داشتم. ببينيد کنار هم قرار گرفتن حالات مختلف، مثل قلمه زدن گياهان است. منظورم اين است که اين حالات مختلف يک همنشيني خاصي با هم دارند. من هم سعي کرده ام اين قضيه را گسترش دهم. مثال بارز آن، تلفيق سينماي وحشت و کمدي است که در نهايت به يک فرم نهايي تبديل مي شود.
-آيا بخشي از اين فرم نهايي مورد نظرتان مي تواند همان حال و هواي اپيزوديک فيلم باشد؟ يعني تا مرحله خاصي با شخصيت هاي فيلم تان سر و کله مي زنيد و از مرحله يي به بعد استمرار حضور آنها برايتان بي اهميت مي شود. نمونه اخير آن در همين فيلم «بي پولي»، نحوه حضور شخصيت ايرج در داستان است.
خيلي جالب است که در يک فيلم بتوانيد با شخصيت هاي مختلفي سر و کار داشته باشيد. شما مي توانيد شخصيت هاي فرعي بسياري را خلق کنيد و با استفاده از آن به روايت داستان بپردازيد. اين مدل روايت در فيلم هاي جاده يي هم کاربرد زياد دارد. به نظر من براي تماشاچي امروز سينماي ما که حوصله همراه شدن با شخصيت هاي اصلي داستان را ندارد، اين شيوه موثري است.
- در واقع به شکل هوشمندانه يي قواعد بازي را رعايت مي کنيد. اينکه تماشاچي هم برايت از اهميت خاصي برخوردار است؛ البته تا زماني که نخواهد جلوتر از کارگردان و قصه حرکت کند و - به اصطلاح - بر فيلم سوار نباشد.
همه ما در فيلمسازي، قواعد خاصي را رعايت مي کنيم. گاهي اوقات سعي در سرگرم کردن تماشاچي داريم و در جايي ديگر خودمان را به جاي او قرار مي دهيم. وقتي که فيلمي مي سازيم، يا براي مخاطبي است که در سطح پايين تري قرار دارد يا اينکه در يک حد مساوي به آن مي نگريم. من فيلمي به سليقه خودم مي سازم، که سعي مي کنم با سليقه تماشاچي هم مطابقت داشته باشد. به همين دليل هم هيچ وقت نمي توانم بگويم بنا به شرايطي، فيلمي براي مردم ساخته ام يا صحبت هايي از اين دست... من و مخاطب، يکي هستيم.
-شايد به همين خاطر است که همواره در فيلم هايتان از سوق پيدا کردن به يک نوع نگاه و اداهاي روشنفکرانه پرهيز مي کنيد.
کاملاً، من از اين نوع نگاه واقعاً بيزارم. به نظر من اساساً فرم تنها به خودي خود هيچ جذابيتي ندارد و بدتر از آن تظاهر به فرم. اين جور سر و کله زدن با فرم به وسيله اداهاي روشنفکري براي من جذاب نيست. يک جور وجه غلط اندازي دارد. به نظر من حوزه صداقت در هنر، معيار دل است که نهايتاً باعث اصالت بخشي خاصي به اثر مي شود.
-قبول داريد که جدا از شوخي هاي ظاهري «بي پولي» که به نسبت «بوتيک» بيشتر هم هست، فيلم به مراتب تلخ تري است؟ البته اين تلخي زاييده شرايط موجود جامعه است.
اين مساله درست است؛ زيرا براي رسيدن به يک معرفت خاص بايد عذابي را پشت سر گذاشت. يعني براي تحول آدم ها راه ديگري جز چشيدن تلخي مشکلات و دست و پنجه نرم کردن با آنها نيست. تنها راهي که پيدا کردم، اين بود که شخصيت ها عذاب خاصي را تحمل کنند و به اصطلاح شلاق بخورند تا به چيزي که مي خواهند دسترسي پيدا کنند.
-شکل گيري فيلمنامه و اجرا در کارهايتان چگونه است؟ آيا کاملاً از پيش نوشته شده حرکت مي کنيد يا مثلاً تحت تاثير شرايط فيلمبرداري به بداهه پردازي هم روي مي آوريد؟
بله، بداهه پردازي هم در کار هست. ابتدا مهم ترين بخش در نگارش فيلمنامه پيدا کردن کليد اصلي داستان است. به اصطلاح اينکه فيلم بايد چه حالي داشته باشد. مرحله بعدي گسترش ابعاد مختلف داستان است. در اين مرحله، چيزهايي کم و زياد مي شود تا به شکل اصلي خود برسد. سر صحنه و هنگام فيلمبرداري اگر موضوع جالبي هم به ذهنم برسد، بداهه استفاده مي کنم.
-برگرديم به خود فيلم. در بطن همين تناقضات و اغتشاشات که در اين فيلم تان يک نقطه کليدي است، چقدر براي ايجاد يک نشانه شناسي تصويري متکي به فرم تلاش کرده ايد؟ مثلاً تصوير غلط انداز «ايرج» که در ابتداي فيلم به صورت يک مدل چهره به ديوار آن کارگاه خياطي نصب شده، ولي خود او در تداوم زندگي واقعي اش، وضعيت بغرنجي دارد.
هنگام نگارش فيلمنامه، هم به اين وضعيت ها فکر مي کنم و هم به خلق پلان هاي جالب و موثر. بخشي از قضيه هم در اجرا درمي آيد؛ از اين اتفاق ها و تمهيدات کوچک گرفته تا مسائل بزرگ تر مثل انتخاب بازيگران (از جمله انتخاب ليلا حاتمي که اغلب نقش زن هاي عميق را بازي مي کند ولي اينجا با يک آدم سطحي طرف هستيم و در ادامه ترکيب او با بهرام رادان، يا استفاده از جلال پيشواييان با آن پس زمينه فکري که همه ما راجع به شخصيت او داريم) و... اين سير اضافه کردن چيزهاي مختلف به فيلم ادامه دارد.
-اين بازي و شوخي که با عکس محمدرضا شريفي نيا کرديد، چقدر در آن شيطنت بوده است؟
من قصد داشتم در آن قسمت از عکس محمدرضا گلزار استفاده کنم، هيچ منظور خاصي هم نداشتم فقط فکر مي کردم فضاي فيلم امکان و بستر اين شوخي ها را فراهم مي سازد. بعداً قرار شد از تصوير آقاي شريفي نيا استفاده کنم. احساس کردم او جنبه اين شوخي را دارد و اصلاً منظور کنايي و سمبليکي نداشتم. کما اينکه دوست داشتم اگر قرار بود نقش پسر شخصيت فروهر را در طول فيلم نبينيم، روي ميز شرکت عکس امين حيايي باشد.
-ظاهراً در چند جا خواسته ايد به سينما اداي دين کنيد. مثلاً حال و روز ايرج و همسرش در فيلم ما را به ياد «جاده» فدريکو فليني مي اندازد که البته نگاه و حس و حال تان به شدت اينجايي است. همين طور رفتن ايرج و زن و بچه اش به عروسي به وسيله آن وانت قراضه مرا به ياد فيلم «سوته دلان» زنده ياد علي حاتمي انداخت.
در رابطه با فيلم «جاده» که رسماً پلاني داشتيم که ايرج به اتفاق همسرش به سينما مي رفتند و فيلم جاده را مي ديدند که در تدوين نهايي به علت زمان زياد فيلم حذف شد، اما هنوز اشاراتي در فيلم وجود دارد. در رابطه با فيلم ها و تاثير آنها روي من بايد اضافه کنم فيلم جاده فليني، برايم از جايگاه ويژه يي برخوردار است.
در مورد سوته دلان هم، هنگام نگارش فيلمنامه به آن فکر کرده بوديم.
-تاثير «عليرضا زرين دست» به عنوان فيلمبردار در تمهيدات بصري فيلم چقدر بود؟
قطعاً تاثير بسزايي در کار داشت. به هر حال در مرحله انتخاب کردن عوامل فيلم، اين نوع مسائل نيز در نظر گرفته مي شود. اصولاً انتخاب عوامل ديگر نيز به اندازه بازيگر براي من اهميت دارد. ضمناً من از اين قضيه سر در نمي آورم که چرا بايد با يکسري عوامل ثابت کار کرد. اين مساله ممکن است فوايدي داشته باشد ولي به نظر من بهره گرفتن از آدم هاي مختلف باعث آشنايي با سليقه هاي مختلف مي شود. به هر حال حضور آقاي زرين دست در فيلم بسيار موثر بود و من از ابتدا روي آمدن ايشان اصرار داشتم.
-البته فکر مي کنم اين بيشتر به خصوصيات فردي شما مربوط مي شود که زياد عادت نداريد با آدم هاي ثابت کار کنيد...
کلاً بدم نمي آيد عوامل فيلم عوض شوند، مخصوصاً در حوزه بازيگران؛ شايد به خاطر اينکه برايم چندان مهم نيست چه کسي در فيلمم بازي مي کند، چون وابسته به آدم خاصي نيستم. به نظرم انتخاب بازيگران بايد درست و حساب شده باشد و روي همين اصل، وسواس خاصي در اين قضيه ندارم. در واقع احساس وفاداري خاصي به بازيگران ندارم چون به نظرم آنها به کسي وفادار نيستند. به نظر مي آيد بازيگران را اصولاً دوست ندارم، اگرچه موضوع و مقوله بازيگري و بازي خوب سر صحنه فيلمبرداري کليدي ترين مساله براي من است. البته چالش و بحث با بازيگران را دوست دارم، اما موجوديت آنها فارغ از نقش آفريني شان، برايم چندان مهم نيست.
-انتخاب بازيگران در فيلم «بي پولي» چگونه انجام شد؟ خودتان شخصاً آنها را انتخاب کرديد يا نظر تهيه کننده يا شخص ديگري هم در انتخاب آنها دخيل بوده است؟
انتخاب تمام بازيگران، مثل انتخاب عوامل ديگر فيلم با تاييد آقاي مصطفي شايسته بوده است، اما ايشان کسي را به من تحميل نکردند. در واقع همه موارد، انتخاب هاي من بودند که به تاييد آقاي شايسته هم رسيدند.
-به طور خاص در مورد «بهرام رادان» و «ليلا حاتمي» از همان ابتدا گزينه هايتان همين ها بودند؟
براي هرکدام از اين دو نقش گزينه ديگري هم وجود داشت. براي نقش ليلا حاتمي، مهناز افشار و براي نقش بهرام رادان، امين حيايي گزينه اول ما بودند که در نهايت از ترکيب بهرام رادان و ليلا حاتمي استفاده کرديم. در واقع، به اين نتيجه رسيدم که با حضور اين دو بازيگر، فضاي فيلم کمي تازه تر و بکر تر مي شود.
-تصوير کردن موضوع کليدي سنت و مدرنيته چقدر در قالب فيلمنامه برايتان اهميت داشت؟
نگاهي به صورت خاص به مساله سنت و مدرنيته نداشتم، اما منشاء به هم ريختگي همه چيز در جامعه ما تلاقي اين دو موضوع مهم با هم است که در فيلم هم نمود پيدا مي کند. در واقع در تنهايي خودمان هم تکليف مان با خودمان روشن نيست، چه برسد به تعامل خود با اطرافيان در جامعه. به طور کلي در کشوري مثل کشور ما، چه در فرديت آدم ها و چه در حضور توده يي آنها، مساله «سنت و مدرنيته» موضوع مهمي است.
-با توجه به تناقض موجود در طبقه بندي هاي اجتماعي و خصايل طبقاتي آدم ها، در فيلم صحنه يي وجود دارد که دوست ايرج زير علامت مي رود و در صحنه بعدي در حال شمردن پول است. يا به تن بچه خردسال ايرج و زنش آن لباس مراسم تعزيه و سوگواري را مي بينيم. چقدر خودتان را آدمي پايبند به اين ريشه هاي سنتي مي بينيد؟
من هم مثل اغلب مردم جامعه تکليفم با خودم روشن نيست، اما چيزي که از آن اطمينان دارم اين است که به سنت گرايش دارم، به عبارتي از دشمن هاي سنت نيستم اگرچه نقد هايي هم به آن دارم. در رابطه با اتفاقات و صحنه هايي که اشاره کرديد صرفاً نقد خاصي به سنت نداشتم، به هر حال اين سنت ها براي من قابل احترام و دوست داشتني است.
-يک نکته کنايه آميز در فيلم وجود دارد که ناشي از جايگاه مدرنيته در زندگي روزمره و- در واقع- تزريق خودش به يک جامعه سنتي است، مثل همان لپ تاپي که در آن خانه لخت و عور ايرج جا خوش کرده. نظرتان راجع به اين قضيه چيست؟
به هر حال اگر قرار باشد ابزار خاصي براي اين آدم بماند، چه براي سرگرم کردن خودش، چه براي کار و...، اين هم جزء همان دسته است که در واقع يکي از وجوهات کنايه آميز فيلم هم به شمار مي آيد.
-در ارتباط با مساله فرم يا رسيدن به نوعي بيان تاويل گونه، گاهي اوقات شاهد اين هستيم که در بعضي از قسمت هاي فيلم روي سرنوشت شخصيت ها تاکيد به خصوصي مي شود. منظورم تقدير محتوم آدم ها در يک گذار پيچيده است. مثل تصوير دفرمه و کج و معوج ايرج در آيفون تصويري يا نوع تصويربرداري- عمداً- غيرعادي از ايرج، وقتي که روي چمن ها دراز کشيده و در ادامه نگاه خيره او به بيننده... انگار قرار است تمام سرگشتگي ها و وضعيت نامتعادل او به مخاطب منتقل شود. به نظرم در بعضي جاها فرم وجه غالب تري پيدا مي کند، در عين حالي که مفهوم به بيننده انتقال داده مي شود.
در رابطه با ترکيب طنز و جديت و يک تاثير عاطفي گذاشتن روي مخاطب، قسمت هايي بودند که سعي کردم اين مساله را به بيننده القا کنم. مثل همان ترکيب کردن عناصر که در ابتدا از آن سخن گفتيم. مي شود در صحنه يي از فيلم احساسات تماشاگر را تحت تاثير قرار داد و در عين حال در همان لحظه وجه طنزي هم وجود داشته باشد. من سعي کردم ترکيب طنز و احساس در جاي جاي فيلم به صورت به هم آميخته وجود داشته باشد.
-اما هر چقدر که بيننده به انتهاي فيلم نزديک مي شود وجه تلخي فيلم بيشتر مي شود. آيا به نظر شما وضعيت ايرج و همسرش به تعبيري تقدير گريزناپذير آنهاست؟ مثل آن صحنه بياباني که رنگ و فضا و همه عناصر در آن غيرعادي است... باز هم مي خواهم به وجه غالب بودن فرم اشاره کنم، و مي دانيم که خود زرين دست هم در گرفتن اين نوع نما ها مهارت خاصي دارد. همين طور کنتراست تند اين صحنه، متمايز از بخش هاي ديگر فيلم است.
کاملاً درست مي گوييد، موضوع اينجاست که در انتهاي فيلم اين دو بايد به اصطلاح به يک نوع درب و داغاني خاصي مي رسيدند. اين ديدگاه اغراق آميز کاملاً تعمدي بوده است. اما از سوي ديگر نمي خواستم فيلم بسيار تلخ باشد. مثل شخصي که استحاله يي منطق پذير را پشت سر گذاشته است. در واقع اين زوج بايد آن هفت خوان خودشان را طي کرده باشند. حالا به هر دليلي مثل زمان فيلم و مسائلي از اين دست فرم فعلي را انتخاب کردم.
-در واقع از ديدگاه شما (به عنوان کارگردان) اين زوج براي رسيدن به يک نوع رستگاري بايد چنين مصائبي را پشت سر مي گذاشتند...
دقيقاً. به ويژه ايرج که يک آدم کاملاً ازخود راضي و متکبري است که حالا در انتهاي فيلم به يک نوع بدبختي مي رسد. واقعيت اين است که يک بار، روي ديوار فکر مي کنم سينما «عصر جديد» چيزي خواندم که براي من در نوشتن فيلمنامه «بي پولي» بسيار الهام بخش بود. آيه يي از قرآن به اين مضمون که «روي زمين پروردگار با تکبر راه نرويد». اينکه به هر حال از خود راضي بودن به هر شکل که مي خواهد باشد، يک نوع حماقت است و هيچ ربطي هم به درايت ها و تجربيات و دانايي هاي ما ندارد.
-در روند طي کردن اين مصائب، به نظر شما جايي براي آن حجم انبوه شخصيت هاي ديگر آن جمع (به ويژه دوستان ايرج) در داستان وجود ندارد؟ منظورم بحث جذابيت فيلم و مساله گيشه است. شما از يک جا به بعد کاملاً آن آدم ها را کنار مي گذاريد.
براي جذاب و تماشاگرپسند شدن فضاي داستان مي توانستم اين کار را انجام دهم. ولي همان گونه که اشاره کردم، چيزي را که به نظرم درست نمي آيد انجام نمي دهم. در واقع با حذف کردن اين شخصيت ها تماشاگر خودم را کس ديگري فرض کردم. بيشتر برايم گذر شخصيت اصلي از کنار شخصيت هاي فرعي اهميت داشت. بعضي از آن شخصيت ها از او جدا مي شوند و بعضي از آنها هم با او همراه مي شوند (مثل کاراکتر حبيب رضايي). اين مساله کمي شبيه بافت واقعي زندگي است، در زندگي روزانه خود گاهي با خيلي از آدم ها آشنا مي شويم، از هم شماره مي گيريم ولي ممکن است حتي با هم تماسي هم نداشته باشيم.
-اما در اين مجموعه آدم ها مساله يي را هم هشدار مي دهيد، و آن از بين رفتن اصالت و بکر بودن انسان هاست. از ديدگاه شما دور شدن از اخلاقيات به نحوي اپيدمي و نهادينه شده است.
بله، ولي اين مساله تا مرحله يي پيرو قوانين زندگي است. به عنوان بها و بهانه يي براي ادامه دادن. مثل کاراکتر حبيب رضايي که به نظر خودم واقعاً آدم بدي نبود، در واقع بد و خوب بودن شخصيت ها قطعي نيست. به نظر من اين آدم ها نهايتاً مفسد في الارض نيستند، من در اين فيلم به آدم ها سياه نگاه نکردم.
-آيا اين نوع پايان بندي، فرم ايده آل تان بود؟ منظورم نگاه ايرج به بيننده در کارگاه خياطي است. قاعدتاً مي توانستيد براي اينکه طيف مخاطب گسترده تري داشته باشيد، پايان فيلم اين حالت جدي را نداشته باشد.
پاياني که من به دنبال آن بودم در واقع به همين شکل بود. غير از حالت فعلي يک نوع پايان ديگر را هم فيلمبرداري کرديم، اينکه در همين پلان /کلوزآپ فعلي، بهرام رادان از کادر خارج مي شود و در يک لانگ شات چراغ هاي کارگاه را خاموش مي کند ولي در همان موقع مطمئن نبودم کدام پايان را استفاده مي کنم. اگر چراغ ها را خاموش مي کرد و مي رفت يک پايان کلاسيک تري بود، در حال و هواي بيلياردباز و کيميايي و ردپاي گرگ... ولي حالت فعلي، يک مقدار اروپايي تر است، برگمان و مهرجويي و... به هر حال، همه اين پايان ها هم به نوعي بيت المال تاريخ سينما است... و صاحب خاصي ندارد. به نظر من، پايان بندي فعلي براي مخاطب، با توجه به مضمون داستان، تامل برانگيز تر است.
-اگر به يک نوع سينماي اجتماعي گرايش داشته باشيد، فکر مي کنيد اين نوع سينما چنانچه بخواهد در اين طيف مخاطب شناسي کنوني به يک جريان تبديل شود، بايد چه مولفه هايي داشته باشد؟
به نظر من به طور مشخص بايد مبتني بر خرد باشد و خرد مندي هم احتياج به دانش و تامل جدي دارد و لزوماً با احساسات گرايي منطبق نيست.
-با اين وصف، آيا صرفاً خود را محدود به دانسته هاي تئوريک مي کنيد يا اين دانش مي تواند يک نوع پرسه زني اجتماعي نيز باشد؟ منظورم يک نوع نگاه جامعه شناسي است.
مسلماً همين طور است، موضوع اينجاست که جامعه شناسي در فيلم هاي امروز سينماي ما چيزي محدود به بحث هاي جرم شناسي، اعتياد، دختران فراري، تجاوز و مسائلي از اين دست شده است، در صورتي که مي توانيم اين مساله را در طيف وسيع تري بيان کنيم. همان طور که اشاره کردم در سينماي ما اين مساله يک مقدار ملتهب و به اصطلاح خوني است. مي توانيم در کنار اين گونه موضوعات، مسائل بسيار غم انگيز تري را بيان کنيم.
-منظورتان اين است که به تنهايي نگاه ناتوراليستي براي شما جذاب نيست.
بله، همين طور است. به نظر من فعاليت در اين حوزه نيازمند يک نوع خرد مندي است. مثلاً ما مي توانيم يک نوع نگاه توام با جامعه شناسي به رابطه سياستمدارها و مردم و حتي تاثيرات آنها بر مردم و خيلي از مسائل ديگر داشته باشيم. همين طور مسائلي مربوط به جامعه پزشکي، آموزش و پرورش، بعضي از مصداق هاي آن، به مراتب تلخ تر از مضامين مورد استفاده در موضوعات سينماي اجتماعي فعلي ماست. اينکه مثلاً در جامعه پزشکي ما چه مي گذرد؟ اين تکبر و خودخواهي در برخي از پزشکان از کجا آمده است؟ از بيان اين مسائل، مي خواهم به اين قضيه اشاره کنم که تمام اين موضوعات، ريشه هاي جامعه شناسي دارد و اين نوع نگاه جامعه شناسي بايد وسيع تر، عميق تر و همه جانبه تر باشد.
-فکر مي کنيد فيلم «بي پولي» در مقايسه با «بوتيک» از چه جايگاهي برخوردار است؟ آيا از نظر زبان سينما، قالب و بيان و نوع اجرا از فيلم اول شما جلوتر است؟
در اين لحظه پاسخ خاصي ندارم، شايد به خاطر اينکه در اين مدت بيشتر درگير مراحل فني فيلم بودم. اما به هر حال مي خواستم فيلم سبک تري بسازم، سبک تر نه به معني بدتر، مقصودم اين است که به نوعي با موضوع راحت تر ارتباط برقرار شود.
مثل موسيقي که ارزش فوق العاده يي دارد ولي موسيقي سنگيني نيست، مي خواستم به شکلي پرتکلف نباشد.
-منظورت يک نوع بيان سهل و ممتنع است.
دقيقاً، به هر حال «بي پولي» براي من فيلم پرزحمت تري بود. ساختن يک فيلم تراژيک براي من خيلي آسان تر است و به نظر مي آيد بازخوردهاي بهتري هم عايدم مي شود، منظورم نظرات منتقدها و فستيوال ها و... است اما ترجيح دادم به چيزي که بيشتر دوست دارم متعهد باشم تا اينکه يک جور حسابگري در کارهايم باشد.
-پس با اين وضع، جشنواره فرصت خوبي براي محک زدن فيلم تان است؟
بله، به همين دليل بود که دوست داشتم در جشنواره حضور داشته باشم، هم براي محک زدن فيلم و هم براي پيش آمدن فرصتي براي اين گونه صحبت ها.