دوشنبه، 21 بهمن 1387 - شماره 1888
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
دوشنبه زار
فصلي در حاشيه بافتن


علي اکبر قاضي زاده


براي بافتن، ماده يي مرغوب تر از خيال نمي توان يافت.

مرحوم رسام عرب زاده، روي ورودي خانه اش نوشته يي بود؛ بدون کفش وارد شويد، کف پذيرايي هم فرشي انداخته بود ترکيبي از طرح چشم. مي گفت؛ گره به گره هر فرش ذره يي از بينايي بافنده آن است؛ روي آن بايد با احترام و احتياط پا گذاشت. سال 69 بود و من به مناسبت نمايشگاه فرش با او حرف داشتم. با خشم رفت و يک قطعه فرش را آورد و جلوي نگاه من گرفت؛«ببين،» ديدم.

قاليچه کوچکي بود با تصوير باغي پاييززده. فرش را که برگرداندم، ديدم تار و پود آن به همان ريزي پارچه لباس تن من است؛ از بس ريز بافته شده بود. شاهکار بود.

گفتم؛«شاهکار است، نه؟» گفت؛ «ستم است، بيداد است و حرام کردن گرامي ترين داشته آدمي.» و با همان گويش آذري انگشتان را به تهديد به سوي من تکان داد که؛«به خدا اگر من مسوول بودم، کسي که چنين سفارشي را داده، دو شقه مي کردم.» توضيح داد چنين فرشي دست کم توان کار از يک جفت چشم در يک عمر را گرفته است... اين نظر رسام عرب زاده بود که مثل خيلي هاي ديگر، وقتي رفت فراموش شد که شد.

آخرين باري که خانمي را ميل بافتني به دست ديده ايد، کي بود؟ به نظرم داريد اشتباه مي کنيد. خيال ندارم شما را در حسرت متروک ماندن دستباف ها با خودم شريک کنم.

شاطر رجب در نانوايي تافتوني چهارراه ميرلطيفي نان به تنور مي بست. عادت داشتم بايستم و حرکات کارگران نانوايي را تماشا کنم. مثل اينکه همه با نواي آهنگي ناشنيدني، رقصي آييني را اجرا مي کردند. شاطر رجب در راه رفتن به نانوايي و برگشت به خانه دستمال يزدي نان را روي سر مي گذاشت و جوراب پشمي مي بافت با چهار ميل. رشته هاي نخ، مشکي و سفيد و سبز و سرخ از جيب شاطر تا دست او مي آمد. اين جوراب هاي ريزباف طرح هايي هم شکل گليم داشت.

برکلي که بودم به همراه دوستي، روزي به ديدن دکتر جونز رفتم. از آن استادان دانشگاه برکلي بود که در جريان مبارزات ضدجنگ سال 68 ميلادي دستگير و زنداني شدند و زير نظر قرار داشتند. يک روميزي بزرگ روي ميز گرد اتاق پذيرايي داشت؛ «يادگار زندانه» مي گفت يک سال طول کشيد و «تمام شکوًه، خشم، اميد، عقيده و عشق را در تار و پود اين روميزي بافته ام. حالا که به آن نگاه مي کنم، همه آنها را بازخواني مي کنم.»

چه يادمان هاي نجيبي. مادرم نخ کاموا را روي انگشت اشاره مي پيچاند و انگشت را صاف نگه مي داشت. نخ را به کمک دو ميل از لابه لاي بافته ها رد مي کرد. نخ ذره ذره پيش مي رفت تا ذخيره دور انگشت تمام شود. گلوله نخ، روي فرش غلتي مي خورد و باز و باز. چند بار بايد گلوله غلت مي خورد تا بافتني به جايي برسد؟ گاهي من را صدا مي زد و بافته نيمه کاره را روي سينه من اندازه مي زد. گاهي دو سر ميل به هم مي خورد و صداي ظريفي درمي آمد. غير از اين، از بيرون هيچ صدايي نمي شنيدي. در درون اما لابد سفر خيال بود که با هر گره پر و بال تازه مي گرفت. از کسي، جايي، رويدادي، گفته يي، يا حرکتي به کسي، جايي و حرکتي ديگر.

لورا اسکوئيول (مکزيکي؟) داستان «مثل آب براي شکلات» را به نظر من به تقليد آثار گابريل گارسيا مارکز نوشته است. در اين داستان تيتا، زن عصيان کرده در برابر سرنوشت سنتي جامعه خود، خشمگين و سوگوار از کردار زنان و مردان پيراموني خود، هر وقت فراغتي دارد، روتختي بزرگي را مي بافد و از هر سو گسترش مي دهد. آرزو دارد سرانجام اين بافته، شاهد خاموش سعادت او باشد. در آخرين صحنه، روتختي به اندازه گستره ملک خانوادگي تيتا باز مي شود و تمام زندگي، هستي و سرنوشت او را مي پوشاند.

حالا چه مي خواهم عرض کنم؟ تا به حال شاهد شکافتن يک بافته بوده ايد؟ شنيده ايد يک صداي بم و نرمي از اين شکافتن به گوش مي آيد؟ شنيده ايد. نه؟ اين صدا مثل نواري است که وارونه روي دستگاه گذاشته باشند. اين صداي تاختن خيال بافنده است، وقتي مي بافت. اگر سوني، يا ميتسوبيشي يا جنرال الکتريک يا گرونديگ يا هر سازنده لوازم الکترونيک ديگر مي توانستند دستگاهي بسازند که قادر باشد سير خيال بافنده را با شکافت بافته او باز بسازد، چه عالي مي شد.

فکر کنيد اگر مي توانستيم تمام فرش هاي عالم، جوراب شاطر رجب، روميزي دکتر جونز و... بافتني هاي تمام مادران را با کمک اين دستگاه خيالي گويا کنيم، چند خروار آرزو، دلواپسي، غصه، خشم و اميد پيش رو داشتيم. به نظر من بافتن کار شريفي است. کاش تمام جباران، قهاران، آب زيرکاهان و متقلبان عالم تمام کارها را کنار مي گذاشتند و مي بافتند. اگر چيزي براي بافتن نيست، خيال هست. نيست؟
گشتي در کشور هفتاد و دو ملت
رها باش، چون باد
پاکسيما مجوزي

در حياط دانشگاه که بنشيني مخصوصاً وقت ناهار يک شور و شوقي ديگر به چشمت مي آيد. پرنده ها دسته جمعي برايت آواز مي خوانند. کمي آن طرف تر چند دانشجو براي مبارزه با آلودگي هوا ماسک هاي سفيد بر دهان زدند. عکاسي از آنان عکس مي گيرد. دانشجويان بيشتر با لباس هاي اسپرت و جين در رفت و آمدند و کم نيستند کساني که لباس سنتي خودشان را مي پوشند. کورتا و شلوارهايي رنگي که مال زنان شال هايي بزرگ و متناسب با رنگ لباس شان دارد. در اين روزهاي سرد هم باز همين لباس هاي نه چندان گرم را مي پوشند و روي آن ژاکت يا کاپشني براي گرم شدن. ظرف غذا که دستت باشد چند چيز هميشه ميهمانت است؛ يکي دو سگ بي آزار که اطرافت پرسه مي زنند و پرنده هايي که با منقار باز نگاهت مي کنند. تجربه نشان داده به سگ ها حين غذا خوردن بايد بي توجه بود چون قدرت را در دست دارند و به قول ميشل فوکو هر که قدرت دارد حرف اش پيش است. اگر پارس کنند که غذا بيشتر مي خواهند و تو نيز غذايي ديگر برايت نمانده باشد مشکل درست مي شود. بنابراين بيشتر اوقات براي پرنده ها تکه ناني مي اندازيم و مي دانيم چيزي بيشتر از اين نمي خواهند و قدرت نيز در دست ما است. دانشگاه اما هميشه پر از برنامه هاي متفاوت است. غير از برگزاري سمينارهاي تخصصي در هر رشته برنامه هاي فرهنگي و تفريحي زيادي نيز تدارک ديده مي شود؛ از کنسرت هاي موسيقي گرفته تا آشنايي با نحوه زندگي مردم منطقه يي خاص در هندوستان و فعاليت هاي سياسي و فرهنگي دانشجويان. لازم به مقايسه نيست اما بعضي اوقات فکر مي کنم همه چيز در اين سرزمين رها است. انگار همه چيز درست است و اشکالي براي هيچ چيز وجود ندارد. اين چيزي است که ما هميشه از آن دور بوديم.
تورگنيف خواني رماني از جنس ديگر
حسين نوش آذر

اين روزها سرگرم خواندن کتاب تورگنيف خواني1 نوشته ويليام ترور بودم. اين اثر اولين اثري است که از اين نويسنده در ايران ترجمه و منتشر شده است. از ترجمه آن بارها لذت بردم و رواني قلم و حسن سليقه مترجم در انتخاب چنين کتابي را در دل ستودم. اين کتاب آثار هنري جيمز را در ذهن من تداعي کرد و اگر در داستان ارجاعاتي از زندگي امروزه مان نبود، گمان مي کردم داستان در عهد ويکتوريا اتفاق مي افتد و اين خود، نمايانگر اين حقيقت است که ساز و کار زندگي اجتماعي ما و اصولاً تاريخ تمدن در بنيان هاي انسان ستيز و انسان کش و زن کش اش تغيير نکرده است.

مدت ها بود رمان شخصيت نخوانده بودم. اين اثر را در حد «بيگانه»ي کامو يافتم و از دقت نظر نويسنده در روانشناسي شخصيت بسيار لذت بردم. متاسفانه در ادبيات پست مدرن و زندگي شتاب زده امروز جايي براي اين گونه تاملات و تدقيق در احوال آدمي باقي نمانده است. در محيط هاي درماني و به اصطلاح کلينيکي هم چنين است. هرچه مي گذرد روانکاوي به حاشيه رانده مي شود و بلکه کاملاً به حاشيه رانده شده و جاي خود را به تجويز آسان و ارزان دارو داده است. انسان مي ماند با همه زخم هايي که از آغاز ظالمانه تمدن تاکنون بر پشت خويش دارد. در رساله يي از دريدا که در باب آخر زمان نوشته بود خواندم که پايان روانکاوي به معناي آخر زمان است. سرگشتگي ضدقهرمان و چه بسا قهرمان؛ بله سرگشتگي قهرمان داستان ترور از اين نظر اميدبخش بود که به يادمان مي آورد که انسان شخصيت دارد و هرچند سرگذشت او از برخي لحاظ دردناک و حتي تراژيک است اما هنوز مانند ضدقهرمان رمان هاي پست مدرن در حد يک شخصيت کارتوني با سويه هاي کميک و به همان اندازه مسطح فرونکاسته و به همين دليل مي تواند ضد سرنوشتش شورش کند. تراژدي زندگي انسان پست مدرن در اين حقيقت نهفته است که امکان شورش را از او گرفته و او را مقابل صفحه تلويزيون يا کامپيوترهاي خانگي نشانده اند، يک گوشي موبايل و يک ميل باکس در اختيار او نهاده اند و بدين ترتيب او را کاملاً و از هر نظر دست آموز و به يک معنا اخته کرده اند. شخصيت قهرمان داستان ترور در عين بيچارگي عصيان مي کند و به آن پارچه فروشي و همه روابط حقير خانوادگي پشت پا مي زند و ديوانه خانه را به زندگي متوسط حقيرانه در کنار مردي که به او عاشق نيست، ترجيح مي دهد. وقتي روزمرگي از يک حد بگذرد، عمل قهرمانانه معناي ديگري مي يابد. اين کتاب از اين نظر هم قابل مطالعه و چه بسا آموزنده است. درآوردن چم و خم هاي روانشناختي و انتقال حس در فاصله بين سطرها کاري بود کارستان که مترجم به خوبي از عهده اش برآمده است.

پي نوشت؛-----------------------

1- ترجمه الاهه دهنوي، چاپ دوم، بهمن 1387، انتشارات مرواريد.
عناوين اين صفحه
فصلي در حاشيه بافتن
رها باش، چون باد
تورگنيف خواني رماني از جنس ديگر
صفحه آخر

صفحه آخر
injasafheakharast@yahoo.com


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام