علي اکبر قاضي زاده
براي بافتن، ماده يي مرغوب تر از خيال نمي توان يافت.

مرحوم رسام عرب زاده، روي ورودي خانه اش نوشته يي بود؛ بدون کفش وارد شويد، کف پذيرايي هم فرشي انداخته بود ترکيبي از طرح چشم. مي گفت؛ گره به گره هر فرش ذره يي از بينايي بافنده آن است؛ روي آن بايد با احترام و احتياط پا گذاشت. سال 69 بود و من به مناسبت نمايشگاه فرش با او حرف داشتم. با خشم رفت و يک قطعه فرش را آورد و جلوي نگاه من گرفت؛«ببين،» ديدم.
قاليچه کوچکي بود با تصوير باغي پاييززده. فرش را که برگرداندم، ديدم تار و پود آن به همان ريزي پارچه لباس تن من است؛ از بس ريز بافته شده بود. شاهکار بود.
گفتم؛«شاهکار است، نه؟» گفت؛ «ستم است، بيداد است و حرام کردن گرامي ترين داشته آدمي.» و با همان گويش آذري انگشتان را به تهديد به سوي من تکان داد که؛«به خدا اگر من مسوول بودم، کسي که چنين سفارشي را داده، دو شقه مي کردم.» توضيح داد چنين فرشي دست کم توان کار از يک جفت چشم در يک عمر را گرفته است... اين نظر رسام عرب زاده بود که مثل خيلي هاي ديگر، وقتي رفت فراموش شد که شد.
آخرين باري که خانمي را ميل بافتني به دست ديده ايد، کي بود؟ به نظرم داريد اشتباه مي کنيد. خيال ندارم شما را در حسرت متروک ماندن دستباف ها با خودم شريک کنم.
شاطر رجب در نانوايي تافتوني چهارراه ميرلطيفي نان به تنور مي بست. عادت داشتم بايستم و حرکات کارگران نانوايي را تماشا کنم. مثل اينکه همه با نواي آهنگي ناشنيدني، رقصي آييني را اجرا مي کردند. شاطر رجب در راه رفتن به نانوايي و برگشت به خانه دستمال يزدي نان را روي سر مي گذاشت و جوراب پشمي مي بافت با چهار ميل. رشته هاي نخ، مشکي و سفيد و سبز و سرخ از جيب شاطر تا دست او مي آمد. اين جوراب هاي ريزباف طرح هايي هم شکل گليم داشت.
برکلي که بودم به همراه دوستي، روزي به ديدن دکتر جونز رفتم. از آن استادان دانشگاه برکلي بود که در جريان مبارزات ضدجنگ سال 68 ميلادي دستگير و زنداني شدند و زير نظر قرار داشتند. يک روميزي بزرگ روي ميز گرد اتاق پذيرايي داشت؛ «يادگار زندانه» مي گفت يک سال طول کشيد و «تمام شکوًه، خشم، اميد، عقيده و عشق را در تار و پود اين روميزي بافته ام. حالا که به آن نگاه مي کنم، همه آنها را بازخواني مي کنم.»
چه يادمان هاي نجيبي. مادرم نخ کاموا را روي انگشت اشاره مي پيچاند و انگشت را صاف نگه مي داشت. نخ را به کمک دو ميل از لابه لاي بافته ها رد مي کرد. نخ ذره ذره پيش مي رفت تا ذخيره دور انگشت تمام شود. گلوله نخ، روي فرش غلتي مي خورد و باز و باز. چند بار بايد گلوله غلت مي خورد تا بافتني به جايي برسد؟ گاهي من را صدا مي زد و بافته نيمه کاره را روي سينه من اندازه مي زد. گاهي دو سر ميل به هم مي خورد و صداي ظريفي درمي آمد. غير از اين، از بيرون هيچ صدايي نمي شنيدي. در درون اما لابد سفر خيال بود که با هر گره پر و بال تازه مي گرفت. از کسي، جايي، رويدادي، گفته يي، يا حرکتي به کسي، جايي و حرکتي ديگر.
لورا اسکوئيول (مکزيکي؟) داستان «مثل آب براي شکلات» را به نظر من به تقليد آثار گابريل گارسيا مارکز نوشته است. در اين داستان تيتا، زن عصيان کرده در برابر سرنوشت سنتي جامعه خود، خشمگين و سوگوار از کردار زنان و مردان پيراموني خود، هر وقت فراغتي دارد، روتختي بزرگي را مي بافد و از هر سو گسترش مي دهد. آرزو دارد سرانجام اين بافته، شاهد خاموش سعادت او باشد. در آخرين صحنه، روتختي به اندازه گستره ملک خانوادگي تيتا باز مي شود و تمام زندگي، هستي و سرنوشت او را مي پوشاند.
حالا چه مي خواهم عرض کنم؟ تا به حال شاهد شکافتن يک بافته بوده ايد؟ شنيده ايد يک صداي بم و نرمي از اين شکافتن به گوش مي آيد؟ شنيده ايد. نه؟ اين صدا مثل نواري است که وارونه روي دستگاه گذاشته باشند. اين صداي تاختن خيال بافنده است، وقتي مي بافت. اگر سوني، يا ميتسوبيشي يا جنرال الکتريک يا گرونديگ يا هر سازنده لوازم الکترونيک ديگر مي توانستند دستگاهي بسازند که قادر باشد سير خيال بافنده را با شکافت بافته او باز بسازد، چه عالي مي شد.
فکر کنيد اگر مي توانستيم تمام فرش هاي عالم، جوراب شاطر رجب، روميزي دکتر جونز و... بافتني هاي تمام مادران را با کمک اين دستگاه خيالي گويا کنيم، چند خروار آرزو، دلواپسي، غصه، خشم و اميد پيش رو داشتيم. به نظر من بافتن کار شريفي است. کاش تمام جباران، قهاران، آب زيرکاهان و متقلبان عالم تمام کارها را کنار مي گذاشتند و مي بافتند. اگر چيزي براي بافتن نيست، خيال هست. نيست؟