دوشنبه، 21 بهمن 1387 - شماره 1888
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سياست
اقتصادتحت سيطره سياست در دولت نهم
حسين راغفر

مدل تنظيم بودجه در دولت نهم منحصر به اين دولت و تا به حال سابقه نداشته است که تمام ابزارها و عوامل قبض و بسط در اختيار دولت باشد. تجارب دولت هاي گذشته در تمام دوران بعد از انقلاب ثابت مي کند همواره چارچوب ها و محدوديت هاي معين و قانوني وجود داشت که دولت ها به آنها پايبند بودند و از سويي ديگر نهادهاي نظارتي نيز خود را ملزم مي دانستند که حوزه اختيارات و تصميم گيري هاي دولت را بررسي کرده و در آن حوزه نظارت کامل داشته باشند، مثلاً خاطرم هست در دولت هشتم وقتي هيات دولت و رئيس جمهور قصد سفرهاي خارجي داشتند مجلس قانوني را مصوب کرد که کليه قراردادهاي تجاري دولت که در خارج از کشور امضا مي شود، بايد قبل از آن به تصويب مجلس رسيده باشد در غير اين صورت قانوني محسوب نمي شود.

ولي متاسفانه در دوره دولت نهم به رغم تمام بي انضباطي هاي مالي، نظارتي بر آن صورت نمي گيرد و از سويي ديگر خود دولت نيز توجهي به اصول علمي و انضباطي مالي ندارد. نمود اين دو معضل را به راحتي مي توانيد در گم شدن يک ميليارد دلار در دولت نهم که خبر آن اخيراً منتشر شد ملاحظه کنيد. اين اتفاق کمي نيست، که دولت بايد يک ميليارد دلار به خزانه واريز مي کرده و اين کار را انجام نداده است. اين مورد صرفاً يک نمونه از ده ها موردي است که فقط در دولت نهم ديده مي شود.

و از نگاهي ديگر مي توان گفت اين آزادي و بي قيدي در بودجه و برنامه ريزي امتيازي است که فقط دولت نهم از آن بهره مي برد. اين دولت در تمام 30 سال گذشته از اين حيث منحصر به فرد بوده است. رئيس دولت نهم هرگاه اراده کرده توانسته هر کسي را در هر مقامي بگمارد و هر کسي را در هر زماني از مسووليت خود خارج کند بدون آنکه توضيح يا توجيهي ارائه کند. نتيجه آنکه اين دولت از اختيارات ويژه يي برخوردار است که نمي توان آنها را قانوني تلقي کرد. با دقتي کوتاه بر لايحه بودجه پيشنهادي دولت، اختيارات خاص و ويژه دولت نهم خود را نشان مي دهد. در حالي که اگر قرار باشد براي يک دولت محدوديت ها را بيشتر کرد همين دولت بايد باشد ولي متاسفانه به رغم تمام تخلفات قانوني دولت يک نوع تسامح غيرقابل پذيرش از سوي مجلس و ساير نهادهاي نظارتي در قبال دولت صورت مي گيرد که بعضاً توجيه قانوني هم ندارد و وضع به گونه يي پيش مي رود که گويا قرار است قوانين هم تحت سيطره و نفوذ سياسي دولت تهيه و تنظيم شود. نتيجه تمام اين نوع اقدامات شکل گيري يک قدرت فراقانوني است که در آينده چه تبعاتي را به بار خواهد آورد معلوم نيست. هر چند با توجه به اتفاقاتي که تاکنون پيش آمده و پيش بيني وضع آينده چندان دور از ذهن نيست.

در اين شرايط بايد علي الاصول نهادهاي نظارتي خصوصاً مجلس فعاليت خود را گسترده تر و وظيفه نظارتي اش را بهتر از گذشته ايفا کند تا حقوق مردم بيش از اين ضايع نشود. مجلس مي تواند مهاري باشد براي اقدامات فراقانوني دولت نهم که البته شواهد و قرائن نشان مي دهد متاسفانه مجلس چنين اراده يي ندارد اما به هر حال اميد است لااقل در بحث لايحه بودجه 88 اين اراده به طور جدي به وجود آيد و پيگيري شود تا حداقل هايي از برنامه و قانون در دولت لحاظ شود.
سياست ويرگول
موضع سيد احمد خاتمي

سيداحمد خاتمي در تهران از عدم تغيير سياست هاي اوباما مي گويد و بر موضع سنتي و هميشگي خود پافشاري مي کند. او در خطبه هاي دوم نماز جمعه تهران در اين خصوص اظهار داشته است؛ «اوباما با شعار تغيير سر کار آمده، افکار عمومي امريکا را فريب داده و با فريب راي زيادي به دست آورده است، اما موضع گيري هايش در اين مدت نشان داده شعار تغيير دروغ است.» خاتمي تاکيد کرده است بين بوش و اوباما هيچ فرقي نيست و او نيز همان راهي را مي رود که گذشتگان او رفته اند. به هر حال عضو هيات رئيسه مجلس خبرگان رهبري شعار تغيير رئيس جمهور جديد امريکا را باور نمي کند و آن را دروغي بي بنياد مي داند که صرفاً براي فريب مطرح شده است.

به عبارتي او زنهار داده است که ما بايد هوشيار باشيم که همچون ساکنان امريکا فريب شعارهاي مرد سيه چرده کاخ سفيد را نخوريم. او دروغگوست و تغيير بي تغيير. احمد خاتمي هيچ فرقي بين بوش، اوباما، جمهوريخواهان و دموکرات ها قائل نيست و معتقد است همه سروته يک کرباسند. خاتمي در اين باره گفته است؛ «اوباما غلط هاي بوش را تکرار مي کند و مي گويد متعهد به امنيت اسرائيل هستيم، در رابطه با ايران اسلامي هم تحريم هايش ادامه دارد اما بداند دنيا ديگر فريب اين ژست هاي مصلحانه را نمي خورد، مردم فهيم ايران هم تحت تاثير اين ژست هاي دروغين صلح گرايانه قرار نخواهند گرفت، اگر راست مي گوييد تغيير واقعي به وجود آوريد و از اين خوي استکباري دست برداريد. شما در اين جهان کشوري مثل کشورهاي ديگر هستيد و تا وقتي که مغرور و متکبر هستيد و خود را آقاي جهان مي دانيد قطعاً شعار تغييرتان دروغ است.»

موضع علي لاريجاني

اما علي لاريجاني در مونيخ، موضع ديگري دارد و اوباما را به هر حال معقول تر از اسلاف خود مي داند. علي لاريجاني در مراسم چهل و پنجمين کنفرانس بين المللي امنيتي مونيخ که در هتل بايرريشر هوف برگزار شده بود، گفت؛«اخيراً رئيس جمهوري جديد امريکا در اعزام نماينده خود به خاورميانه اعلام کرد او را براي شنيدن حرف ها اعزام کردم نه دستور دادن. اين رويکرد نشانه اوليه مثبتي است که غلط بودن استراتژي گذشته را نشان مي دهد. تئوري پردازي با توهم نسبت به مسائل منطقه خاورميانه اضلاع مشکلات امنيتي را بيشتر خواهد کرد. بايد مشخصات فرهنگي مناطق و مصائب آنها را دقيق تر ديد.» رئيس مجلس شوراي اسلامي از تغييرات مثبت امريکا و اوباما مي گويد و همين چراغ سبز لاريجاني بود که بازار شايعات را داغ کرد و صحبت از ملاقات هاي ديپلماتيک شد. ملاقات لاريجاني با مقامات امريکايي که اشپيگل در اين خصوص مدعي شده بود لاريجاني با معاون اوباما، جوزف بايدن در مونيخ مذاکراتي را خواهد داشت. البته اين موضوع توسط خود لاريجاني تکذيب شد. او در يک کنفرانس خبري که در حاشيه کنفرانس امنيتي مونيخ برگزار شده بود شرکت و تاکيد کرده بود موضوع برگزاري کنفرانس مونيخ روشن است و هيچ ربطي به ملاقات با سران امريکايي يا گفت وگو با آنان ندارد. اما در مجموع موضع علي لاريجاني با مواضع از پيش اعلام شده اوباما بيشتر قرابت دارد و اظهارات اخير وي در مونيخ اين موضوع را ثابت مي کند. البته اين نوع موضع گيري ها در برابر امريکا و تلاش در جهت برقراري ارتباط مجدد با اين کشور، منحصر به علي نيست. اين نوع نگاه به امريکا در خانواده لاريجاني ها پيشتر هم ديده شده است.از جمله مواضع برادر وي محمدجواد در اين باره بر همگان معلوم است.



1- خودمان را بگذاريم جاي امريکا و اوباما، حرف هاي امام جمعه موقت تهران را بپذيريم يا به اظهارات رئيس مجلس دل خوش کنيم؟

2- اختلاف در مواضع و اعلام آن در بازه يي کوتاه، به تفاوت تريبون نماز جمعه و موقعيت کنفرانس مونيخ بازمي گردد يا برخاسته از تفاوت ديدگاه هاست

يا همين اختلافات خود يک سياست است؟

3- در روزهاي آتي، ملاقات و ديدارهايي رسمي يا غيررسمي بين سران امريکايي و لاريجاني صورت مي گيرد؟

4- تيمي که امريکا در کنفرانس بين المللي امنيتي مونيخ به همراه دارد (بايدن و سه سناتور با نفوذ همراه)، براي گفت وگو با تيم شرکت کننده ايراني در اجلاس مناسب است؟
اجماع اصولگرايان در صورت حضور خاتمي
بدون شرح

زنده باد اعتماد
سعيد مدني

وقتي مردم در کار و تجارت دائماً نگران تقلب ديگرانند، وقتي گروه قابل توجهي از افراد به دنبال آن هستند تا منفعت خودشان را با هزينه ديگران تضمين کنند، وقتي کارفرمايان براي کسب سود بيشتر از کيفيت توليدات خود مي کاهند، وقتي افراد اجازه مي دهند منافع شخصي شان منافع عمومي را مخدوش کند، در تمام اين موارد، ارزش هاي مشترک اجتماع مورد حمله قرار گرفته است.

اين مشکل فارغ از هر موضع چپ يا راست، محافظه کار يا اصلاح طلب، پوزيسيون يا اپوزيسيون بايد مخاطره يي براي بقاي کل جامعه و فراتر از تفاوت ها و منازعات سياسي مورد توجه قرار گيرد. درست به همين دليل بحران اعتماد در جامعه ايران را بايد امري در تقابل با منافع ملي قلمداد کرد.

شايد در مقايسه با گذشته هيچ گاه به اندازه امروز اعتماد به عنوان يک موضوع اجتماعي مورد توجه قرار نگرفته است. بر اعتماد به عنوان يکي از اجزاي اصلي سرمايه اجتماعي تاکيد شده است. صاحب نظران علوم اجتماعي معتقدند هر چه سطح اعتماد در جامعه يي بالاتر باشد احتمال همکاري و مشارکت هم بيشتر خواهد بود.

به علاوه خود همکاري و مشارکت نيز اعتماد ايجاد مي کند. معمولاً به اعتماد به عنوان يک عامل يا محرک بنيادي يا ابعاد اجتناب ناپذير تعامل اجتماعي و به عنوان شرط ضروري براي دستيابي به شرايط سياسي، اقتصادي و اجتماعي باثبات توجه مي شود.

اعتماد به ميزان اطمينان افراد به اينکه ديگران به آنچه مي گويند، عمل مي کنند، يا از آنان انتظار مي رود آن گونه عمل کنند، يا اينکه چيزي که آنها مي گويند موثق است، گفته مي شود. سطح اعتماد بستگي به برداشت شخص از قابل اعتماد بودن ديگري دارد، گرچه افراد مي توانند در اعتماد به ديگران ريسک کنند. اعتماد تنها منحصر به روابط فرد با فرد نيست بلکه مي تواند در روابط بين افراد و گروه ها و از آن مهم تر مردم و دولت ها هم مربوط باشد. همچنين مي توان از «سطح کلي اعتماد» در درون يک جامعه معين نيز صحبت کرد.

اعتماد را انتظاري مي دانند که در يک اجتماع برخوردار از رفتار منظم، داراي روابط صادقانه و مبتني بر تعاون برمي خيزد و مبناي آن هنجارهاي مشترک بين مردم است. اعتماد مستلزم پيش بيني رفتار يک بازيگر مستقل است و يک عنصر ناآگاهانه و غيراختياري نيست.

شما براي انجام کاري صرفاً به اين دليل که فردي (يا نهادي) مي گويد آن را انجام خواهد داد به او اعتماد نمي کنيد بلکه اعتماد به نهاد ها مستلزم يک اعتماد غيرشخصي تر يا شکل غيرمستقيمي از اعتماد است.

پرسشي که در پي آن مطرح مي شود اين است که چگونه اعتماد شخصي به اعتماد اجتماعي تبديل مي شود؟ اعتماد اجتماعي در جوامع مدرن و پيچيده کنوني، از دو منبع مرتبط يعني هنجارها در روابط متقابل و شبکه هاي مشارکت مدني ناشي مي شود. هنگامي که توافقاتي درون يک چارچوب بزرگ تر روابط بين فردي و شبکه هاي اجتماعي حاصل مي شود اعتماد ايجاد مي شود و انگيزه تخلف از مقررات رنگ مي بازد.

اعتماد به همان اندازه که يک نگرش شخصي است يک دارايي ضروري اجتماعي نيز هست. افراد قادرند به ديگران اعتماد کنند و اين به دليل هنجارها و شبکه هاي اجتماعي است که اين عمل را تاييد مي کند. در يک جمع بندي جامعه شناسان اعتماد را به عنوان سرمايه افراد، روابط اجتماعي يا نظام اجتماعي قلمداد مي کنند. آنان اعتماد را عامل عمومي ارزشمندي مي دانند که نظام اجتماعي را انسجام و تداوم مي بخشد.

اعتماد درون اجتماع چيزي است که باعث ايجاد دموکراسي مي شود. اعتماد به عنوان يک خير عمومي و باارزش تلقي مي شود که تسهيل کننده تعاملات اعضاي جامعه است.

اين برداشت از اعتماد به عنوان ويژگي سيستم اجتماعي يا يک مشخصه فردي، اعتماد را به عنوان يک مفهوم ارزشمند مطرح مي کند. جامعه امروز ايران بيش از هميشه به اعتماد نياز دارد به همين جهت نه تنها در روابط بين افراد اعم از خويشاوندان و نزديکان تا غريبه ها بلکه در ارتباط بين افراد و نهادها و سازمان ها نيز مشکل بي اعتمادي موجب شده برنامه ها و فعاليت ها با سختي و کندي پيش رود و شک و ظن بر کليه روابط سايه اندازد.

آخرين نمود اين بي اعتمادي فراگير را در تکميل فرم هاي طرح اصلاح اقتصادي دولت توسط مردم مي توان ملاحظه کرد. حجم بالاي مواردي که به گفته مسوولان دولتي گزارش هاي نادرست و غلط داده شده است حکايت از بي اعتمادي به مقامات دولتي دارد. در چنين شرايطي انتظار جلب مشارکت عمومي براي نيل به توسعه متوازن و پايدار، کاهش هزينه هاي پروژه ها و پايين آمدن نرخ فساد و جرم نابجا است. عملکرد و رفتار دولت فعلي به تشديد اين بي اعتمادي منجر شده و وضعيت به مراتب دشوار تري را پيش روي جامعه ايران قرار داده است.

در چنين شرايطي کسب موفقيت دولت بعدي در برنامه هاي توسعه موکول به بهبود و ارتقاي اعتماد خصوصاً در روابط بين ملت و دولت است.

از اين رو مناسب ترين نامزد رياست جمهوري آينده کسي است که بتواند ديوار بلند بي اعتمادي فعلي بين دولت و ملت را کوتاه کند و راه را براي مشارکت سياسي، اقتصادي و اجتماعي بيشتر شهروندان فراهم آورد. از اين گذشته فعال سازي جماعت معترض و خاموش و متقاعدسازي آنان براي حضور پاي صندوق هاي راي نيز موکول به معرفي نامزدي است که در گذشته نشان داده باشد لايق چنين اعتمادي است.
تحريم در اين شرايط محلي از اعراب ندارد
محمد توسلي

در شرايط فعلي کشور با توجه به بحران ها و مسائل بسياري که براي کشور ايران پيش آمده است از ديد من مساله تحريم به شکل کلي مطرح نيست. بحث اين روزهاي محافل سياسي بيشتر از آنکه سلبي باشد ايجابي است. تحريم انتخابات در فضاي فعلي حداقل در طيف اصلاح طلب و تحول خواه ايران جايي از اعراب ندارد و نمي توان آن را به عنوان يک دغدغه بيان کرد.

مساله تحريم در شرايطي که اصلاح طلبان مي گفتند انتخابات و شرکت در آن با اين شرايط مفهومي ندارد مطرح مي شده است که يک امر همگاني و با پشتوانه فکري و عملي بوده است. در اين شرايط با توجه به شرايط کشور ديگر کسي از اصلاح طلبان به دنبال تحريم انتخابات نيست. آن افرادي که آقاي عبدالله نوري را به عنوان کانديدا مطرح کرده اند، نشان دادند به دنبال تحريم در انتخابات نيستند و مي خواهند در اين دور انتخابات حضوري موثر داشته باشند.

در بين گروه هاي سياسي غير از چند گروه خارج نشين که آنچنان در شرايط کشور حضور ندارند و شايد حتي تاثير آنچناني نيز در روند سياسي کشور نداشته باشند هيچ کدام از گروه هاي اصلاح طلب خواستار تحريم و خاموشي در انتخابات نيستند.

از ديد من مهم تر از مساله تحريم که تا تعيين موضع هاي انتخاباتي آينده فرصت زيادي باقي است مسائلي مانند سلامت انتخابات، ترغيب مردم به حضور در انتخابات، آمدن پاي صندوق هاي راي، مطلع کردن مردم نسبت به انحرافاتي که در روند توسعه کشور ايجاد شده است و تشويق آنها به مقابله با اين روند انحرافي و مسائل ديگري از اين دست است، چراکه تحريم و گروه هايي که تحريم را در پيش مي گيرند در روند فعلي کشور آنچنان که مسائل مطرح شده اهميت دارند داراي اهميت و تاکيد همه جانبه نيستند. در شرايط فعلي کشور بايد به انتخابات به معناي عمومي و جزيي آن دقت شود و براي سلامت انتخابات تلاش کرد خداي ناکرده با مسائل غيراخلاقي مواجه نشويم.
يادداشت
متناسب با شرايط شرکت خواهيم کرد
احمد زيدآبادي

کانديداي مورد نظر طيف فکري ما در شرايط فعلي کشور آقاي عبدالله نوري هستند. اگر به هر دليلي ايشان در انتخابات به عنوان کانديدا وارد نشوند يکسري مطالبات و پرسش هاي مکتوب را از ديگر کانديداها به صورت علني ارائه مي دهيم. در اين ميان هر شخصي که بين کانديداهاي معرفي شده به خواسته ها و مطالبات ما جواب داد و با مطالبات ما همخواني داشت با او وارد مذاکره شده و بعد از او حمايت مي کنيم. پرسش ها و مطالبات ما به عنوان مثال در اولين مرحله درباره پرونده هسته يي ايران و راهکار خروج اين پرونده با توجه به منافع ملي از شوراي امنيت است. در مرحله ديگر راهکار برون رفت از مشکلات اقتصادي که ايران را دربر گرفته. تنش زدايي با کشورهاي منطقه، رعايت قانون در کشور و نظارت بر اين بخش و نوع برخورد با دستگاه هايي که قانون را زير پا مي گذارند که در اين چند سال شاهد بيشتر شدن اعمال غيرقانوني بوده ايم. نوع آزادي سياسي و مدني که جامعه و طيف فرهنگي کشور خواستار آن هستند. قاعدتاً هر کدام از کانديداهاي مورد نظر که به اين مطالبات و خواسته ها جواب بدهد و قدرت برخورد را داشته باشد مورد پسند ما خواهد بود و ما از او حمايت خواهيم کرد.

عبدالله نوري در بحث ها و چالش هاي انتخاباتي به عنوان يک کانديداي ردصلاحيت شده از امروز معرفي مي شود، در صورتي که ردصلاحيت ايشان بدون توجيه قانوني يک عمل غيرقانوني است و بايد با آن با قدرت زياد برخورد کرد. آقاي نوري از ديد ما يک ديد شفاف و روشن با موضع گيري هاي مشخص دارد. او مسائل و مشکلات و راهکارهاي مقابله با آنها را مي داند.

برخورد ما با انتخابات متناسب با برخورد انتخابات و کانديداهاي مورد نظر خواهد بود. اين توجيه که کشور دچار مشکلات شديد است و بايد براي حل اين مشکلات به انتخابات وارد شد و حضور موثرتري در آن داشت از ديد من توجيه غلطي است چرا که گاهي نفس شرکت در يک عمل خود باعث تشديد مشکلات مي شود، اجباري براي حضور وجود ندارد. مشارکت بستگي دارد به موقعيت کاملاً مشخص و شفاف کشور و کانديداها. لغت تحريم لغت درستي براي نبود در عرصه نيست چرا که در ايران ما هيچ وقت شاهد تحريم کلي و سراسري نبوده ايم و اين مساله که بخواهيم به تحريم اميدي داشته باشيم مساله يي غلط و غيرواقعي خواهد بود.

تنها مساله يي که مطرح است اين خواهد بود که اگر ما در عرصه انتخابات از شخصي حمايت نکنيم بعد از انتخابات نيز جوابگوي عملکردهاي او نخواهيم بود.

در ايران متاسفانه هيچ کدام از بخش ها در برابر راي و حمايت خود وظيفه يي براي بعد از انتخابات احساس نمي کنند، در صورتي که بايد يک کانديدا را از همه جوانب مورد بررسي قرار داد و آن هنگام از او حمايت کرد، در صورت حمايت شما بايد جوابگوي اعمال او نيز باشيد. همان طور که در ابتداي کلام نيز گفتم در صورت نيامدن آقاي نوري به عرصه انتخابات هر آن کس از کانديداها که جوابگوي مطالبات و خواسته هاي ما باشد، مي تواند از راي و حمايت ما برخوردار شود.
اولويت هاي عصر اوباما


دکتر سيدحسين موسوي


باراک حسين اوباما با شعار «تغيير» و «اميد» وارد انتخابات رياست جمهوري ايالات متحده امريکا شد و با همين دو شعار و البته وضعيت و جاذبه هاي شخصي اش موفق شد در آغاز از هيلاري کلينتون سبقت بگيرد و سپس طي يک مبارزه دشوار انتخاباتي با رقيب قدرتمند خود يعني جان مک کين موفق شد در انتخابات رياست جمهوري برنده شود و مدل جديد و البته بي سابقه يي از دموکراسي امريکايي را به ثبت برساند.

باراک اوباما در مراسم سوگند رياست جمهوري، طي سخنان مهمي براي نخستين بار به چند نکته مهم اشاره کرد؛ يکي اينکه امريکا در طول جنگ سرد با تکيه بر تانک و موشک پيروز نشد بلکه با آرمان و برخي پيمان ها موفق به کسب پيروزي شد. دومين نکته، آمادگي رئيس جمهور جديد امريکا براي گشودن مرحله جديدي در مناسبات ايالات متحده امريکا با جهان اسلام بود. باراک اوباما از زمان ورود در مبارزات انتخاباتي تا دستيابي به پيروزي نهايي، اميدهاي فراواني ايجاد کرد و البته انتظارات فراوان. بسياري از رهبران سياسي جهان پيش از ورود اوباما به کاخ سفيد سيل وسيعي از خواست ها و مطالبات خود را سرازير کرده و از وي خواستند جايگاه امريکا را به وضعيت قبلي خود پس از جنگ جهاني دوم بازگرداند. نکته مهم در همه اين خواست ها و مطالبات جهاني از امريکاي عصر اوباما اين بود که اوباما بايد تلاش کند دوره سياه جرج بوش از حافظه خانواده بين المللي پاک شود، از اين روست که جرج بوش در آخرين ديدار خود از بغداد که براي تاکيد بر صحت سياست هايش انجام داد با لنگه کفش مورد بدرقه قرار گرفت و لنگه کفش به سمبل اعتراض در مقياس جهاني تبديل شد، اما رفتار جرج بوش در دوره هشت ساله رياست جمهوري خود معياري جديد در تلاش يک ابرقدرت براي ايجاد تغيير در مقياس جهاني با تکيه بر زور ايجاد کرد که مورد نفرت خانواده بين المللي قرار گرفت. بيان اين نکته از آن جهت ضروري بود که بگويم پافشاري بسياري از رهبران جهان هنگام ارسال پيام تبريک به اوباما روي اين نکته که رئيس جمهور جديد امريکا بايد از سرنوشت سلف خود جرج بوش عبرت بگيرد، چندان بي مورد نيست، زيرا دوره جرج بوش به معياري براي رفتار نفرت انگيز يک ابرقدرت در مقياس جهاني تبديل شد و پاکسازي اين وضعيت از حافظه مردم در نقاط گوناگون جهان کار چندان آساني نخواهد بود. شايد به همين دليل همه انتظارات به سمت رئيس جمهور جديد امريکا سرازير شده است.

خانواده بين المللي در دوره انتقالي قدرت در ايالات متحده امريکا حتي از سکوت باراک اوباما در برابر برخي رويدادهاي جهاني و به طور مشخص جنگ خونين و جنون آميز اسرائيل عليه باريکه غزه و کشتار کودکان و زنان و سالمندان و انهدام منازل و مزارع و مساجد اين سرزمين به ستوه آمدند.

اين نوشته مي کوشد اولويت هاي رئيس جمهور جديد امريکا را در مقياس جهاني مورد بررسي قرار دهد با اين توضيح که سلف اوباما يعني جرج بوش ارث سنگيني از نابساماني ها و بحران هاي معلق و بحران هاي جاري را از خود برجاي گذاشته است و اوباما نمي تواند طي يک شبانه روز و با اقدام سحرآميز بحران هاي موجود جهاني را حل و فصل کند، اما بايد ديد ايالات متحده امريکا در عصر اوباما با چه چالش هاي جدي مواجه است و اين چالش ها چگونه و چه زماني براي دوره جديد رياست جمهوري امريکا با هدف کاهش بحران ها يا مهار آن به خود اختصاص خواهد داد.

1- اولين پرونده يي که پيش روي باراک اوباما قرار دارد، بحران مالي جهاني است که ايالات متحده امريکا مستقيماً در ظهور و تشديد آن نقش داشته است. باراک اوباما در سخنراني خود پس از مراسم سوگند، به طور آشکار از وجود بحران مالي نام برد و مسووليت آن را بر دوش «پاره يي از افراد بي مسووليت» قرار داد. اوباما گفت ابرهاي تيره بر آسمان امريکا حرکت مي کند. در واقع بحران مالي امريکا در 25 سال اخير بي سابقه است. صدها شرکت مالي و بانک يا ورشکسته شدند يا در معرض ورشکستگي قرار گرفتند. باراک اوباما تيم اقتصادي قدرتمندي براي عبور از بحران مالي براي خود فراهم کرده است، اما اين بحران فقط در ايالات متحده امريکا قابل حل نيست، پيامدهاي اين بحران تا جنوب شرقي آسيا سرايت پيدا کرده است، گفته مي شود تاکنون حدود چهار تريليون دلار زيان مستقيم مالي اقتصاد امريکا را دربرگرفته است. ميليون ها بيکار در نتيجه اين بحران اقتصادي در معرض فقر قرار گرفته و روزانه ده ها شرکت صنعتي امريکا اعلام مي کنند که به زودي صدها و بلکه هزاران کارگر را اخراج خواهند کرد. باراک اوباما، با يک لايحه چند فوريتي 840 ميليارد دلاري قصد دارد در برابر ايجاد يا جايگزيني 3 ميليون فرصت شغلي مقاومت کند.

از اين رو رئيس جمهور امريکا به گونه يي پيوسته مديريت بحران اقتصادي امريکا را برعهده گرفته و چندان تمايلي براي پرداختن به امور ديگر از خود نشان نمي دهد. شايد به همين دليل باشد که اوباما اختيارات وسيعي به نمايندگان اعزامي خود به خاورميانه و افغانستان داده است تا چندان نيازي به حضور پيوسته خود در بحران هاي منطقه يي و جهاني نباشد. رئيس صندوق بين المللي پول دوره بحران اقتصادي جهان را پنج سال پيش بيني کرده است. حداقل تا سال 2011 اين بحران ادامه پيدا مي کند. به عبارت ديگر باراک اوباما رئيس جمهور امريکا اولين دوره رياست جمهوري خود را به حل و فصل بحران مالي اختصاص خواهد داد. باراک اوباما مي داند که بحران هاي جهاني به ويژه جنگ امريکا در افغانستان و عراق بخش قابل توجهي از بودجه نظامي امريکا را بلعيده است. تاکنون برآوردها نشان مي دهد امريکا فقط در جنگ عراق بيش از هزار ميليارد دلار هزينه کرده است.

جرج بوش در آخرين يادداشتي که هنگام خداحافظي از کاخ سفيد براي باراک اوباما برجاي مي گذارد، مي نويسد؛ «شما در درخشان ترين دوران ايالات متحده امريکا برنده شديد.» اوباما چند دقيقه بعد پاسخ جرج بوش را داد و وعده داد که هر چه زودتر نسبت به عقب راندن نيروهاي امريکايي حتي پيش از موعد مقرر در موافقتنامه امنيتي واشنگتن - بغداد اقدام خواهد کرد. اوباما با اين جمله که امريکا با تانک و موشک برنده نمي شود، در واقع بر کل سياست هاي جرج بوش خط بطلان کشيد.

امريکا براي خروج از بحران مالي جهاني بلافاصله بايد بودجه نظامي خود را کاهش دهد. کاهش اين بودجه فقط در ارقام خلاصه نمي شود. کاهش حضور نظامي امريکا در مقياس جهاني از جمله اقداماتي است که در پي اين کاهش بودجه بايد صورت عملي به خود گيرد. همچنين امريکا بايد به چين (که بزرگ ترين ذخيره ارزي را در خود جاي داده است) و ديگر کشورهاي اروپايي و حتي کشورهاي ثروتمند عرب صادرکننده نفت به منظور افزايش حجم سرمايه گذاري هاي خود در امريکا متوسل شود. توسل به اين کشورها براي مساعدت امريکا جهت خروج از بحران مالي نياز به اظهار نرمش در حوزه سياسي دارد و نرمش در حوزه سياسي بدين معنا خواهد بود که امريکا بايد ظهور قدرت هاي جديد را در مقياس جهاني بپذيرد و با استراتژي عهده داري مسووليت جهاني در قبال همه بحران ها و چالش ها وداع کند.

2- براي همه اعضاي خانواده بين المللي، ناظران سياسي منطقه يي و بين المللي آشکار است که باراک اوباما به محض آنکه به لحاظ موضوعي پاي خود را خارج از بحران مالي جهاني بگذارد، اولين چالش جدي پيش روي او، کشمکش اعراب و اسرائيل است که از زمان اعلام تجزيه فلسطين در سال 1948 قرن پيشين 60 سال طول کشيده است. پيامدهاي اين بحران نيز سراسر منطقه را فراگرفته و اصلي ترين مشکل در طول اين شش دهه، جانبداري مطلق ايالات متحده امريکا از اسرائيل است. اسرائيل با اتکا به پشتيباني ايالات متحده و حق وتوي واشنگتن در شوراي امنيت تاکنون از هرگونه فشار بين المللي در امان بوده است. روي ميز شوراي امنيت قطعنامه هاي متعددي در مورد کشمکش اعراب و اسرائيل وجود دارد که به بايگاني اين شورا سپرده شده است. برخورد دوگانه امريکا با مسائل خاورميانه به ويژه در دوره محافظه کاران جديد امريکا (دوره جرج بوش) يکي از بي سابقه ترين رفتارها را به نام ايالات متحده امريکا ثبت کرد. دولت جرج بوش شليک چند موشک القسام را به جنوب اسرائيل بلافاصله محکوم مي کند و جنبش حماس و جهاد اسلامي را سازمان هاي تروريستي مي داند، اما فروريختن بمب به اندازه بمب هاي فروريخته بر شهر لندن در جنگ جهاني دوم بر سر مردم بي دفاع لبنان در جنگ جولاي 2006 و ماه هاي دسامبر و ژانويه 2008 و 2009 عليه نوار غزه به وسيله اسرائيل را دفاع از خود ارزيابي مي کند. اين بي عدالتي آشکار در رفتار امريکا در قبال مسائل جهاني اعتبار ايالات متحده را حتي در ميان همپيمانان اين کشور در منطقه و بسياري از کشورهاي جهان به شدت مخدوش کرده است. به همين دليل در پيام بسياري از رهبران جهان و منطقه به اوباما به مناسبت انتخابش به عنوان رئيس جمهور امريکا ابراز اميدواري شده است واشنگتن در عصر اوباما شاهد تغيير اساسي در نحوه رفتارش با خانواده بين المللي باشد. شايد به همين دليل هم هست که اوباما و اعضاي کابينه اش به ويژه آنها که با امور بين المللي سر و کار دارند روي تصميم واشنگتن نسبت به تغيير نگرش و رفتار امريکا در سطح بين المللي پافشاري مي کنند.

اينک رئيس جمهور جديد امريکا قدرت را در دست گرفته و بايد به سرعت گام هايي در جهت اعاده اعتبار مخدوش شده برداشته و به انتظارات وسيع خانواده بين المللي پاسخ مثبت دهد. ترديدي نيست که نخستين معيار حصول اين تغيير نگرش و رفتار امريکا نسبت به مسائل جهاني، بحران اعراب و اسرائيل و مساله فلسطين است. باراک اوباما با توجه به اهميت و اولويت اين بحران بلافاصله نماينده تام الاختيار خود را در مورد بحران اعراب و اسرائيل يعني جرج ميچل انتخاب کرده و به سرعت راهي خاورميانه کرده است. گفته مي شود يا لااقل ناظران خوشبين چنين مي پندارند که اوباما با توجه به عمق اسرائيل در ايالات متحده از کنگره و سنا گرفته تا نهادهاي قدرتمند اقتصادي قادر به برداشتن گام هاي بلند براي ايجاد تعادل در نحوه تعامل با بحران اعراب و اسرائيل نيست و در اين زمينه بايد محتاطانه عمل کند. ميچل شخصيتي شناخته شده در ماموريت هاي دشوار است. وي قبلاً موفق شده بحران طولاني ايرلند شمالي و انگليس را حل و فصل کند. ميچل همچنين در سال 2005 به عنوان نماينده امريکا در بحران انتفاضه دوم بارها و بارها از فلسطين اشغالي ديدار کرده و گزارش مفصلي از ريشه هاي اصلي بحران تهيه کرده است. وي در اين گزارش که بعدها به نام گزارش ميچل معروف شد موضوع اشغالگري اسرائيل و توسعه شهرک هاي يهودي نشين را در اراضي اشغالي علت اصلي ادامه بحران و عدم حصول پيشرفت در روند صلح توصيف کرده بود. آريل شارون نخست وزير وقت رژيم صهيونيستي در همان زمان انتخاب ميچل را يک خطاي تاريخي قلمداد کرد. جرج ميچل از يک مادر لبناني و پدر امريکايي زاده شده و به خويشتنداري و نفس طولاني معروف است، اما اظهارنظرهايش در اولين ديدارش از خاورميانه به ويژه در مورد جنگ اسرائيل عليه نوار غزه نااميدکننده است. وي قربانيان اين جنگ را در جايگاه متهم قرار داده و شليک موشک هاي فلسطيني را عامل تشديد بحران قلمداد کرده است در حالي که رفتار جنايتکاران جنگي و خوي آدمکشي صهيونيست ها را با استفاده از الفاظ لطيف مورد سرزنش قرار داده است. از سوي ديگر پافشاري خانم کلينتون وزير خارجه جديد امريکا روي تقدم امنيت اسرائيل در هرگونه اقدامات منطقه يي و شليک کورکورانه اتهامات عليه ايران در موضوع بحران اعراب و اسرائيل نشان مي دهد که ايالات متحده حداقل در همين چند اقدام و اعزام ميچل به خاورميانه راه پيشين را دنبال مي کند. خانم کلينتون فراموش کرده است که بحران اعراب و اسرائيل پيش از ولادت انقلاب اسلامي ايران به وجود آمده و به مدت سه دهه (پيش از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1979 ميلادي) شاهد اشغالگري، کشتار، آواره سازي و ضميمه سازي اراضي فلسطيني ها به قلمرو مشخص نشده رژيم صهيونيستي بوده است. خلاصه کردن بحران اعراب و اسرائيل در نحوه رفتار منطقه يي جمهوري اسلامي ايران، ناديده گرفتن واقعيت هاي شش دهه بحران ريشه يي خاورميانه است. از ياد نبايد برد که اگر جمهوري اسلامي ايران از جنبش مقاومت ضدصهيونيستي چه در لبنان و چه در فلسطين جانبداري نمي کرد، سرنوشت بسياري از کشورهاي عربي به ويژه آنها که همسايه فلسطين اشغالي هستند در گرو توسعه طلبي حامي اسرائيل قرار مي گرفت، زيرا بسياري از نظام هاي سياسي عرب استراتژي صلح را در برابر اسرائيل انتخاب کردند، اما اين استراتژي با وجود گذشت چند دهه هنوز ثمره يي از خود برجاي نگذاشته تا اين رژيم ها حداقل از عذاب وجدان رهايي يابند. در همين چارچوب امريکا در تلاش هاي جديدش براي آرام سازي بحران فلسطيني ها و اسرائيل با يک مشکل بزرگ مواجه است. با تاسف بايد گفت اين مشکل در مواضع اسرائيل يا جايگاه اسرائيل در امنيت ملي امريکا خلاصه نمي شود، بلکه آنچه اردوگاه ميانه رو در خاورميانه شناخته مي شود و در صف آرايي هاي حاد موجود در منطقه در برابر جنبش مقاومت فلسطين و به طور مشخص جنبش حماس در جبهه اسرائيل قرار دارند، و اين نکته اکنون ديگر پنهان نيست، بلکه بر 0زبان پاره يي از مقامات کشورهاي عربي جاري مي شود. به عبارت ديگر برخي کشورهاي عربي به ويژه مصر از قدرت گرفتن جريان هاي اسلامگرا در فلسطين و لبنان وحشت دارند، اين وحشت در نحوه رفتار آنها در شکل جانبداري از هر سازوکار مهارکننده جنبش حماس در فلسطين تاثير گذاشته است. امروزه اين رهبران ايران و ترکيه (يعني کشورهاي غيرعربي) هستند که خواهان توجه جهانيان به واقعيتي به نام جنبش حماس و فلسطين در هرگونه توافق هستند. به گفته دکتر عبدالله نفيسي انديشمند عرب، ديگر هيچ اميدي به رژيم هاي عرب وجود ندارد، زيرا رهبران غيرعرب مسووليت و سخنگويي مشکلات جهان عرب را برعهده گرفتند، بنابراين هنگامي که جرج ميچل فرستاده ويژه اوباما به خاورميانه از مقامات رسمي و بلندپايه عرب رسماً مي شنود که جنبش حماس بايد در نوار غزه مهار شود، ديگر چه انتظاري از ايالات متحده امريکا و رفتار عادلانه يا غيرعادلانه اش مي توان داشت؟ اين گفته به معناي پاکسازي دامان آلوده واشنگتن از کليه رفتارهاي ضدبشري رژيم صهيونيستي نيست، بلکه بدين معناست که گرفتاري اصلي در خاورميانه است. شما ملاحظه کنيد که رجب طيب اردوغان نخست وزير ترکيه در اجلاس داووس در اعتراض به خشم شيمون پرز رئيس دولت صهيونيستي و جانبداري اش از کشتار کودکان و زنان فلسطيني در جنگ غزه سالن جلسه را ترک کرده و به مدير جلسه فقط به خاطر عدم رعايت عادلانه وقت اختصاصي به خود براي پاسخ دادن به شيمون پرز مي گويد ديگر هرگز به داووس نخواهد آمد، اما عمرو موسي دبير اتحاديه عرب سر جاي خود مي نشيند تا جايگاه رژيم هاي رسمي عرب در اجلاس داووس آسيب نبيند. مشکل همين جاست، در مقابل مي بينيم که از اردوغان نخست وزير ترکيه در ساعات بامدادي صبح آن شب (اجلاس داووس) در فرودگاه استانبول به عنوان قهرمان مورد استقبال قرار مي گيرد و عمرو موسي با سيلي از اتهامات و دشنام ها مواجه مي شود.

با وجود اين و به رغم واقعيت هاي تلخ موجود در رفتار رژيم هاي عرب، ايالات متحده امريکا اگر بخواهد چهره خود را در ميان خانواده بين المللي بازسازي کند، بحران اعراب و اسرائيل مهم ترين معيار چگونگي رفتار واشنگتن در عصر اوباما به شمار مي رود. چنان که گفتم هيچ کس انتظار ندارد اوباما اقدام خارق العاده يي در موضوع بحران اعراب و اسرائيل بکند. جانبداري رسمي و پيوسته اوباما از قطعنامه هاي شوراي امنيت و از قطعنامه 194 تا قطعنامه 338 در موضوع کشمکش اعراب و اسرائيل کفايت مي کند. مساله فلسطين به ويژه پس از جنگ جنون آميز اسرائيل عليه غزه به يک مساله جهاني تبديل شده است. رژيم صهيونيستي طي 60 سال گذشته به اندازه اين جنگ 22 روزه تحت فشار خانواده بين المللي قرار نداشته است. اسرائيل رفتاري مشابه رفتار نازي ها در جنگ جهاني دوم کرده و احساسات خانواده بين المللي را جريحه دار کرده است. از اين رو همه اعضاي خانواده بين المللي در انتظارند رفتار امريکا را در قبال اين رژيم بسنجند. خانم سوزان رايس نماينده جديد امريکا در سازمان ملل متحد در پي افزايش مطالبات جهاني نسبت به ضرورت بررسي جنايات جنگي اسرائيل در غزه و استفاده از سلاح هاي غيرمجاز و کشتار زنان و کودکان، از اسرائيل خواست در موضوع استفاده ارتش اسرائيل از سلاح هاي غيرمجاز در جنگ غزه تحقيق کند.اين يک گام مثبت به شمار مي رود، اما آيا امريکا نمي تواند در چارچوب شوراي امنيت خواهان تشکيل يک کميته تحقيق بين المللي براي بررسي جنايات جنگي در غزه شود؟ واشنگتن در مورد ترور رفيق حريري نخست وزير فقيد لبنان، از شوراي امنيت سازمان ملل متحد براي تشکيل کميته تحقيق راي گرفت. هيچ کشوري چه عضو دائمي و چه غيردائمي شوراي امنيت مخالف تشکيل اين کميته نيست، زيرا افکار عمومي جهانيان پيگير اين خواست است. آيا جنگ اخير اسرائيل عليه غزه کمتر از بحران دارفور در سودان است؟ چگونه است ايالات متحده از صدور حکم بازداشت ژنرال عمر البشير رئيس جمهور سودان از سوي دادگاه بين المللي لاهه جانبداري کرد، اما در قبال جنايات جنگي آشکار اسرائيل در غزه، از جلاد و ستمگر يعني رژيم صهيونيستي خواهان تحقيق در ادعاهاي مربوط به وقوع جنايات جنگي شده است؟، بهانه حقوقي عدم انضمام اسرائيل به کنوانسيون برپايي دادگاه بين المللي لاهه براي فرار از مسووليت تشکيل دادگاه بين المللي به منظور رسيدگي به جنايات جنگي اسرائيل در غزه معنايي جز جانبداري از جنايتکار نمي دهد. صدور قطعنامه يي ويژه از سوي شوراي امنيت براي تشکيل دادگاه رسيدگي به جنايات جنگي اسرائيل، به اين دادگاه مشروعيت مي دهد. هم اکنون بسياري از سازمان هاي حقوقي بين المللي در حال مستندسازي جنايات جنگي اسرائيل در غزه هستند. اسرائيل نيز مطبوعات و رسانه هاي گروهي را از انتشار نام و درجه افسران اسرائيلي اعزامي به ماموريت جنگ غزه منع کرده است. به گفته يکي از شخصيت هاي حقوقي فرانسوي اين اقدام اسرائيل خود گوياي وقوع تخلفات فراوان و نقض مقررات بين المللي به ويژه فقره چهارم کنوانسيون ژنو، از سوي اسرائيل است.

3- يکي ديگر از پرونده هاي مهم پيش روي رئيس جمهور جديد امريکا، پرونده روابط با ايران است. اين پرونده حاوي بسياري از مسائل بغرنج است. طيف وسيعي از بحران ها و روابط ميان واشنگتن و تهران وجود دارد، از روابط بحراني دوجانبه که به ده ها سال بازمي گردد تا پرونده هسته يي و بحران عراق و افغانستان و بالاخره مساله محوري خاورميانه يعني کشمکش اعراب و اسرائيل.

اظهارنظرهاي باراک اوباما پيش از ورودش به کاخ سفيد در مورد ايران چندان روشن نبود. وي در يکي از اظهارنظرهايش درباره پرونده هسته يي ايران گفته بود سبد تشويق هاي 1«5 براي ايران آنقدر وسوسه انگيز نبوده است تا رهبران تهران را به پذيرش آن سوق دهد و در مقابل، تحريم ها آنچنان قوي و تهديدکننده نبوده است تا رهبران تهران را از ادامه برنامه هسته يي شان بازدارد. اما اوباما اين موضع خود را با ورود در کاخ سفيد ملايم تر کرد. هنوز هم البته استراتژي دولت جديد امريکا در برابر ايران آشکار نيست. اوباما از رهبران تهران خواسته است مشت هاي گره کرده خود را باز کنند تا امريکا نيز دست خود را دراز کند.

از ايران هم حتي پيش از روي کار آمدن باراک اوباما آمادگي براي مذاکره مستقيم با ايالات متحده وجود داشت، اما جرج بوش انجام اين مذاکره را مشروط به تعليق غني سازي اورانيوم از سوي ايران کرده بود. ايران در مقابل هرگونه پيش شرط را رد کرد. اکنون باراک اوباما براي مذاکره با ايران اعلام آمادگي کرده است، آن هم بدون پيش شرط. از اين رو ظاهراً فضا براي شروع اين مذاکرات فراهم شده است. اما وجود فضاي مساعد چندان هموار نيست، زيرا تراکم مسائل موجود در پرونده ايران و امريکا، دشواري راه پيش روي رهبران امريکا و ايران را نشان مي دهد. اولويت هاي دو طرف در مورد مسائل گوناگون بحران هاي موجود از رويکرد و ديدگاه دو طرف در مورد مسائل معلق ناشي مي شود. مثلاً براي ايالات متحده امريکا ممکن است اولويت، پرونده هسته يي ايران باشد در حالي که اولويت ايران متفاوت است. مرحله اول ديدارها و مذاکرات احتمالي رهبران دوطرف به تشخيص و تفاهم بر سر اولويت ها اختصاص پيدا خواهد کرد و اين خود به زمان زيادي نياز دارد.

ايران در مسائل منطقه يي و دوجانبه خود، خواست روشن، بديهي و منطقي دارد. ايران از امريکا مي خواهد نگاه خود را به خاورميانه از منظر منافع ايالات متحده ببيند نه از منظر منافع يک قدرت منطقه يي ديگر مثل اسرائيل. و در مسائل دوجانبه خواست ايران احترام به حقوق ايران در حوزه نيروي اتمي است. ايران براي نشان دادن

حسن نيت خود در مرحله گذشته آمادگي خود را براي تاسيس يک کنسرسيوم مشترک ايراني، اروپايي و امريکايي براي مديريت پروسه غني سازي اورانيوم در فعاليت هاي اتمي اعلام کرده است. اين آمادگي ايران، راه را براي مذاکره مفيد و سازنده در جهت يافتن راه حل مورد قبول طرفين هموار مي کند. ناديده گرفتن حق ايران در برخورداري از برنامه مسالمت آميز هسته يي و مشروط کردن مذاکره به تعليق غني سازي اورانيوم چندان سازنده نيست. از سوي ديگر امريکا نبايد مواضع دولت پيشين را تکرار کند، زيرا قرار است در نگاه امريکا نسبت به جهان اسلام و خاورميانه تغييرات جدي به وجود آيد. احترام به حق ايران در داشتن يک چرخه اتمي تحت نظارت آژانس بين المللي انرژي اتمي، مبناي خوبي براي شروع مذاکرات دو طرف در اين زمينه است. در ديگر حوزه هاي منطقه يي به استثناي کشمکش اعراب و اسرائيل که اصلي ترين اختلاف ريشه يي ايران و امريکا به شمار مي رود، ديگر مسائل متضمن منافع مشترک هر دو کشور ايران و امريکاست. ايران با وجود رژيم طالبان در افغانستان مخالف بود و اين مخالفت تا مرز کشمکش هاي مرزي پيش رفت. اين نقطه تلاقي منافع ايران و امريکا محسوب مي شود. ايران با رژيم صدام حسين به دليل پيشينه اين رژيم در ناآرام کردن منطقه و گرفتار کردن منطقه در دو جنگ خونين يکي جنگ تحميلي هشت ساله عليه ايران و ديگري جنگ اشغال کويت مخالف بود. در اين موضوع نيز نقطه تلاقي منافع امريکا و ايران به چشم مي خورد، اما حضور و ادامه حضور نيروهاي امريکايي در قلمرو حياتي ايران مخاطره آميز است. تصميم امريکا مبني بر عقب نشيني از عراق طي 16 ماه آينده اختلاف نظرهاي تهران و واشنگتن را محدود مي کند. در صورت حل و فصل اين چند پرونده و مطابق نردبان اولويت ها مي توان به اصلي ترين بحران ميان دو طرف يعني سياست امريکا در قبال مساله فلسطين پرداخت. امريکا مي داند جمهوري اسلامي ايران به نيابت از اعراب و به تنهايي اقدام به ناآرام کردن اوضاع خاورميانه نخواهد کرد مگر آنکه حوزه منافع ملي اش در معرض خطر قرار گيرد.

در مقدمه اين بند گفتم که راه مذاکرات ايران و امريکا در مورد پرونده هاي معلق چندان هموار نيست. ديوار بي اعتمادي ميان دو طرف بسيار قطور است. اگر از نيت و تمايل دو طرف براي حل و فصل بحران هاي موجود بگذريم، طرف هاي سومي در منطقه وجود دارند که چندان تمايلي به بازسازي مناسبات تهران و واشنگتن ندارند. در راس اين طرف ها رژيم صهيونيستي قرار دارد. در مراتب بعدي، برخي رژيم هاي عرب وجود دارند که امريکا را از هرگونه تلاش براي نزديکي به ايران برحذر مي دارند. تکليف رژيم صهيونيستي روشن است. رهبران رژيم صهيونيستي به خوبي مي دانند ايران تنها کشور منطقه يي است که به دليل سياست هايش در طول 30 سال گذشته مانع از توسعه طلبي هاي اسرائيل در منطقه شده است. برقراري موازنه قدرت در خاورميانه حتي از منظر حفظ ثبات منطقه يي به سود منطقه است زيرا اگر موازنه قدرت به سود اسرائيل بر هم بخورد، امنيت ملي بسياري از کشورهاي عرب در معرض تهديد استراتژيک قرار مي گرفت. از اين رو اسرائيل مي کوشد با استفاده از نفوذ خود در محافل تصميم گيري امريکا، رهبران واشنگتن را از هرگونه نزديکي به ايران بازدارد. اين روشن است اما آنچه حيرت بسياري از ناظران منطقه يي دلسوز را برانگيخته موضع برخي از رژيم هاي عرب نسبت به تلاش امريکا براي نزديکي به ايران است. به گمان برخي از اين رژيم ها، آرام شدن روابط ايران و امريکا، به حذف اين رژيم ها از عهده داري نقش منطقه يي و به حاشيه راندن آنها مي انجامد. در حالي که آنها مي دانند ايران قدرتمند در خاورميانه به سود منظومه عرب است. از سوي ديگر اختلاف نظر اعراب با يکديگر به موضع جمهوري اسلامي ايران مربوط نمي شود. کشورهاي عربي پيش از ولادت انقلاب اسلامي ايران با يکديگر اختلاف نظر داشته و هيچ گاه به سمت وحدت نظر و عمل با وجود اشتراک در منافع و سرنوشت عمل نکردند.

ايران اميدوار است باراک اوباما بدون توجه به ملاحظات منطقه يي استراتژي نزديک شدن و حل و فصل اختلافات خود را با ايران دنبال کند. ايران از قبل اعلام کرده است مذاکره با امريکا در صورت اعلام آمادگي واشنگتن براي ايجاد تغيير در نحوه نگرش و رفتار عملي نسبت به مسائل و واقعيت هاي خاورميانه ممکن است. ايران در انتظار مشاهده و ارزيابي گام هاي اوليه امريکا در زمينه بازسازي رويکردهاي پيشين واشنگتن و شروع فصل نويني از مناسبات با منطقه خاورميانه به ويژه با ايران است.
منتسکيو و جامعه شناسي سياسي در گفت وگو با دکتر احمد نقيب زاده
منتسکيو پدر جامعه شناسي سياسي است


هومان دورانديش

دکتر احمد نقيب زاده برخلاف کساني که کارل مارکس را مبدع جامعه شناسي سياسي مي دانند، منتسکيو را پدر جامعه شناسي سياسي مي داند. وي معتقد است رد پاي انديشه منتسکيو را امروزه نيز مي توان در روش جامعه شناسي تاريخي، جامعه شناسي دولت و روش ساختارگرايي مشاهده کرد. دکتر نقيب زاده در اين گفت وگو دلايل خود را در مخالفت با قلمداد شدن مارکس به عنوان مبدع جامعه شناسي سياسي و لزوم اعطاي اين عنوان به منتسکيو به تفصيل بيان مي کند.

---

-برخي از جامعه شناسان سياسي، کارل مارکس را «پدر جامعه شناسي سياسي» مي دانند اما جنابعالي منتسکيو را بيش از مارکس شايسته اين عنوان مي دانيد. اين راي شما مبتني بر چه دلايلي است؟

کسي که سياست را از مقوله روبنا و امري وابسته و غيراصيل مي داند چگونه مي تواند پدر جامعه شناسي سياسي هم باشد؟ افزون بر اين روش مارکس در تبيين مسائل اجتماعي بيشتر روشي فلسفي است تا جامعه شناختي. در فلسفه شما به دنبال علت العلل مي گرديد در حالي که در جامعه شناسي پديده ها به صورت جداجدا و موردي و با لحاظ علل متکثري که در شکل گيري آن دخالت داشته اند مورد بررسي قرار مي گيرند. مارکس تمام پديده هاي سياسي را به نبرد طبقاتي وابسته مي داند و اين تقليل گرايي را به همه اعصار و جوامع هم تسري مي دهد. اين روش کاملاً فلسفي است. حال بايد پرسيد در جوامعي که طبقات وجود ندارند تکليف سياست چه مي شود. يا در جوامع پيشرفته امروز که تحرک اجتماعي بالاست و گروه هاي اجتماعي در معرض دگرگوني هاي شتاباني قرار دارند چگونه مي توان همه چيز را به شيوه توليد و نبرد طبقاتي برآمده از آن نسبت داد. روش به کار رفته در کتاب روح القوانين روشي جامع تر و واقع بينانه تر است. چارچوب هايي که براي تحليل مسائل اجتماعي ارائه مي کند هنوز اعتبار دارند و بسياري از جامعه شناسان معتبر از آن تاسي مي کنند. فقط همان طور که ريمون آرون هم مي گويد بايد پاره يي از آنها را با نسبيت بيشتر مطرح کرد. براي مثال تاثير عوامل جغرافيايي با توسعه فناوري تعديل شده است. نکته ديگر اينکه جامعه شناسي مارکسيست فقط به طرح بخشي از جامعه شناسي سياسي مي پردازد. در حالي که جامعه شناسي سياسي شامل موضوعات عديده يي مانند جامعه شناسي دولت، جامعه شناسي احزاب، نقش مستقل روشنفکران، نظاميان، مبارزات هويت خواهي، درگيري هاي قومي و ده ها مقوله ديگر هم مي شود که نمي توان آنها را به نبرد طبقاتي فروکاست.

-اگر جامعه شناسي سياسي در پي «کشف ريشه هاي اجتماعي سياست» باشد، آيا به اين اعتبار که مارکس سياست را «امري ثانوي» قلمداد مي کند، مي توان وي را بنيانگذار جامعه شناسي سياسي محسوب نکرد؟

بر سر اين موضوع اختلاف نظر زيادي وجود دارد. مگر سياست خارج از جامعه هم وجود دارد؟ بعضي ها به اين اعتبار که در دانشگاه ها دو درس يکي زير عنوان مباني علم سياست و ديگري زير عنوان جامعه شناسي سياسي تدريس مي شود خود را ملزم به تفکيک حوزه هاي اين دو درس مي دانند. مباني علم سياست يعني آشنايي با اصطلاحات و تاريخچه و موضوعاتي که بايد در رشته علوم سياسي تدريس شود. بقيه يا تاريخ است يا فلسفه يا جامعه شناسي... آيا دولت و ترکيب و کارکردهاي آن جامعه شناسي سياسي نيست؟ حزب، مبارزات سياسي، گروه هاي قومي و غيره از دامنه شمول جامعه شناسي خارج است؟ آيا مبارزه کردها در ترکيه با شيوه توليد ارتباط دارد يا با فرهنگ و هويت؟ از تبليغات مارکسيست ها غافل نباشيد. در همين ايران گاهي نويسندگان چپي را به عنوان بزرگ ترين جامعه شناس خاورميانه معرفي مي کردند که بيچاره از آراي مارکسيست هاي متاخر هم آگاهي نداشت. آلتوسر را نمي شناخت از نيکوس پولانزاس چيزي نمي دانست. بورديو شيوه مصرف را مهم تر از شيوه توليد در تعيين جايگاه طبقاتي اشخاص مي دانست.

-شما تک علتي و چندعلتي بودن نگرش مارکس و منتسکيو را يکي از تفاوت هاي اصلي اين دو متفکر مي دانيد. آيا به نظر شما منتسکيو به تبيين همه جانبه سياست مي پرداخت اما مارکس از سياست صرفاً تبييني اقتصادي به دست مي داد؟

فقط از سياست نبود که تبييني اقتصادي به دست مي داد. همه پديده هاي اجتماعي به شيوه توليد و نبرد طبقاتي برآمده از آن فروکاسته مي شد. حال بايد پرسيد در روسيه دهه 1920 اين اقتصاد بود که رژيم سوسياليستي را بر سر کار آورد يا برعکس اين سياستمداران بودند که شيوه اقتصاد دولتي را به عنوان سوسياليستي برپا کردند و بعد هم به قيمت جان هزاران کشاورز و نابود شدن ذخاير دامي و کشاورزي آن را ادامه دادند؟ آيا در غرب که دولت آلت سرکوبي در دست طبقه سرمايه دار تلقي مي شد، سياست هاي رفاهي را به نفع همين طبقه در پيش گرفت يا برعکس به ضرر آن. اگر به نفعش بود چرا در دهه 1980 سياست نوليبرالي را در پيش گرفت که نقطه مقابل دولت رفاهي بود؟ آيا اين سياست هاي ضد و نقيض که بر حسب اوضاع و احوال يا مطابق با تجزيه و تحليل هاي سياستمداران يک کشور اتخاذ مي شود ناشي از استقلال دولت نيست؟ آيا قرار نبود دولت در جامعه سوسياليستي که علت وجودي خود را از دست مي دهد، از بين برود؟ پس چرا چاق و چله شد و چنان مانند غده سرطاني رشد پيدا کرد که همه چيز را در دست هاي ناتوان خود گرفت و از بين برد؟ نيکوس پولانزاس از سر اجبار استقلال نسبي دولت را پذيرفت در حالي که تمام تاريخ دولت گواهي بر استقلال آن دارد در عين آنکه همه گروه هاي اجتماعي هم در پي نفوذ در آن هستند. حتي در ايران هم که عده يي در پي معرفي جمهوري اسلامي به عنوان رژيم خاص يک گروه اجتماعي هستند، وجود ده ها نفر از همان گروه در زندان نشان مي دهد دولت مستقل از هر گروهي عمل مي کند. در هر صورت جز با يک نگاه ساختارگرايانه يعني مجموعه يي از اجزا و عناصر که روي هم يک کليت را به وجود مي آورند و هر يک از اجزا بر ديگر اجزا اثر مي گذارند، قادر به تحليل مسائل سياسي و اجتماعي نخواهيم بود. ده ها مقوله سياسي وجود دارد که از دايره شيوه توليد خارجند. براي مثال مبارزه کردها در ترکيه را مي توان به شيوه توليد مرتبط دانست يا به مسائل فرهنگي و هويتي برمي گردد؟ آيا انگيزه اعمال تروريستي معاصر را مي توان به شکاف طبقاتي تقليل داد يا آنچه به آن «آندکترينمان» يعني حقنه کردن يک آموزه خاص در ذهن فرد مي گويند، عامل اصلي است؟ آيا واقعاً ايدئولوژي هاي متفاوت بن مايه طبقاتي دارند يا همان طور که مارکسيست برجسته و واقع بين ايتاليايي يعني گرامشي مي گفت، حوزه مستقلي دارد و نقش روشنفکران مي تواند از طبقه مسلط يا دولت مستقل باشد؟

-منتسکيو به تاثير عوامل اقليمي و جغرافيايي بر سياست توجه ويژه نشان داده است. آيا بررسي نقش اين عوامل در شکل گيري ماهيت نظام هاي سياسي، دقيقاً در حوزه جامعه شناسي سياسي قرار مي گيرد. چرا؟

آب و هوا و کوه و دشت که سازنده سياست نيستند. اين عوامل روي انسان اثر مي گذارند و انسان هم با روحيات و حالات و نيازهاي خود به وجودآورنده همه پديده هاي اجتماعي از سياست گرفته تا فرهنگ و... است. همه اختلاف نظرها بر سر اين است که کداميک از اين عوامل تاثير بيشتري دارند. منتسکيو قدري در اين باب اغراق مي کند. چنان که گفتيم ريمون آرون آن را اصلاح مي کند و مي گويد پيشرفت فناوري از تاثير عوامل اقليمي مي کاهد. ولي تاثيري که اين عوامل در پيدايش يک تمدن بر جاي گذاشته اند تا قرن ها اثر خود را حفظ مي کند زيرا در گذر زمان به کدهاي فرهنگي تبديل مي شوند يا در وجوه خاصي از زندگي اجتماعي مانند معماري، ادبيات، خلق و خوي ملي، شيوه برخورد با طبيعت رخنه کرده و به عناصر ديرپاي زندگي يک قوم تبديل مي شوند.

-اگر منتسکيو را پدر جامعه شناسي سياسي محسوب کنيم، در طول تاريخ جامعه شناسي سياسي عمدتاً کدام يک از حوزه هاي فرعي اين رشته (مثل جامعه شناسي انقلاب، جامعه شناسي احزاب، جامعه شناسي دولت و... ) از آبشخور انديشه منتسکيو سيراب شده است؟

بسياري از انديشمندان قرون هجده و نوزده انديشمنداني بنيانگذار بود و در رويکردهاي مختلف و متعددي موثر افتاده اند. رد پاي انديشه منتسکيو را مي توان در روش جامعه شناسي تاريخي و جامعه شناسي دولت و روش ساختارگرايي (نه ايدئولوژي) مشاهده کرد. اينکه مارکسيست ساختارگرايي مانند آلتوسر از نو منتسکيو را مورد مطالعه و ارزيابي قرار مي دهد اتفاقي نيست، بلکه رگه هايي از شباهت بين منتسکيو و روش ساختارگرايانه او وي را به اين امر واداشته است. جالب آنکه در جامعه شناسي معاصر جامعه شناساني که به جامعه شناسي دولت روي آورده اند اغلب از روش جامعه شناسي تاريخي هم پيروي مي کنند. نکته ديگري که دهه هاي 1960 و 1970 مورد توجه قرار گرفت يعني مقوله يي به نام «خلق و خوي ملي» ريشه هاي آن در روح القوانين يافت مي شود. اينکه منتسکيو مانند کانت يا حتي روسو يا هگل موضوع بحث ها و جدل هاي تندي قرار نمي گيرد همان روش جامعه شناختي اوست و اينکه دستاوردهاي توضيحي او کمتر مورد اختلاف نظر قرار مي گيرد و اين به معناي کم اهميت بودن او نيست. حتي مي توان گفت او کارش را خوب به انجام رساند و کنار رفت. حتي تحليل هاي تاريخي او مانند علل عظمت و سقوط روم هنوز هم يکي از بهترين تحليل هاي تاريخي را به نمايش مي گذارد.

-جنابعالي مهم ترين جامعه شناسان سياسي پيرو منتسکيو را چه کساني مي دانيد؟

خط فکري در جامعه شناسي فرانسه با منتسکيو شروع مي شود، از اگوست کنت و دورکيم مي گذرد و به بورديو ختم مي شود. همه کساني که در اين خط قرار مي گيرند از منتسکيو اثر پذيرفته اند. اما اينکه رسماً دورکيم را باني مکتب فرانسوي جامعه شناسي معرفي کرده اند و اين نامگذاري هم جاافتاد تا حدي به منتسکيو ظلم شد. در عين حال جالب است که علاوه بر خط رسمي جامعه شناسي فرانسه، ريمون آرون راستگرا و آلتوسر چپگرا هم خارج از آن خط احترام زيادي به منتسکيو قائل بوده و به کرات به وي ارجاع (رفرنس) داده اند.

-آيا آراي منتسکيو به شکل گيري مکتب خاصي در جامعه شناسي سياسي منجر شده است؟

اين ادعا را نمي توان کرد که وي باني فلان مکتب بوده است. اما روش ساختارگراي او يعني لحاظ تمامي عوامل در يک چارچوب ساختاري هنوز هم در فرانسه زنده است.

-يکي از مباني تاسيس جامعه شناسي سياسي، ايده جدايي حوزه دولت از حوزه جامعه است. به نظر شما انديشه منتسکيو چگونه به اين ايده منتهي مي شود؟

الزاماً چنين نيست. اين تفکيک نقطه شروع تکثرگرايي و نهايتاً دموکراسي است که ريشه آن در غرب به تفکيک حوزه حقوق عمومي و خصوصي در روم باستان برمي گردد. به همين دليل هم دو تفکيک در غرب اهميت دارد؛ يکي همين و ديگري تفکيک دين و دولت. اين انديشه در عمل به تفکيک جامعه سياسي و جامعه مدني منجر شد که در يک فرآيند تاريخي از رنسانس به بعد دست دولت از حوزه باورها و مسائل خصوصي مردم، سپس از حوزه اقتصاد و به تدريج از حوزه هاي ديگر کوتاه شد و جامعه مدني تولد يافت و به تدريج سازماندهي شد و نظم يافت.

-آيا مي توان جامعه شناس سياسي را از جامعه شناسي که به سياست نيز پرداخته است، تفکيک کرد؟ اگر پاسخ مثبت است، منتسکيو مصداق کداميک از اين دو است؟

اين خيلي مساله مهمي نيست. بله مي توان گفت مثلاً ميشل مافه زولي جامعه شناسي است که به پاره يي مسائل سياسي هم پرداخته است ولي موريس دوورژه اختصاصاً به جامعه شناسي سياسي پرداخته است و منتسکيو هم از همين مقوله دوورژه که خيلي هم از منتسکيو اثر پذيرفته است، محسوب مي شود.
عناوين اين صفحه
اقتصادتحت سيطره سياست در دولت نهم
سياست ويرگول
اجماع اصولگرايان در صورت حضور خاتمي
زنده باد اعتماد
تحريم در اين شرايط محلي از اعراب ندارد
متناسب با شرايط شرکت خواهيم کرد
اولويت هاي عصر اوباما
منتسکيو پدر جامعه شناسي سياسي است

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام