يكشنبه، 20 بهمن 1387 - شماره 1887
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ويژه جشنواره فجر
چهار بازيگر درباره الي از تجربه بازي دسته جمعي مي گوين
انرژي ات را مهار کن تا به زندگي برسي
امير پوريا؛ شهاب حسيني بعد از سال ها فعاليت در هر دو عرصه بازيگري و اجرا در تلويزيون و سينما، اين يکي دو ساله دارد به جايگاهي که براي آن کوشش بسيار کرده، نزديک تر مي شود. سال گذشته براي بازي در فيلم «محيا» در جشنواره فجر از او تقدير شد و برخي منتقدان نيز بازي اش را تحسين کردند. امسال براي نخستين بار روي صحنه تئاتر حاضر شد و در نقشي عصبي و دشوار در نمايش «کرگدن» به کارگرداني فرهاد آييش بازي کرد و برخلاف تجربه ناموفق بازيگران سينما که بعدتر روي صحنه رفتند- مانند محمدرضا فروتن در «رومئو و ژوليت» دکتر رفيعي- بازي او از ديد اغلب مخاطبان جدي، در کنار بازي صابر ابر بهترين بازي هاي کار آييش ارزيابي شد. حالا و در بيست و هفتمين جشنواره فيلم فجر او در دو فيلم حضور دارد که نوع اهميت شان کاملاً با هم متفاوت است؛ يکي «سوپراستار» تهمينه ميلاني که مهم تلقي شدنش تقريباً هيچ ربطي به ارزش هاي سينمايي آن ندارد و فقط به دليل جنجالي بودن حرف و قصه مربوط به فساد يک بازيگر مشهور سينما مورد توجه و حساسيت بوده است. و ديگري «درباره الي» اصغر فرهادي که از کارگرداني تا فيلمنامه تا فيلمبرداري تا مفاهيم انساني، يکي از تجربه هاي بي مشابه اين دوران سينماي ماست. اينکه حسيني بابت کدام يک از اين دو فيلم احياناً مورد توجه و لطف داوران جشنواره قرار بگيرد، تا اندازه يي تعيين کننده مسير حرفه يي او در فعاليت هاي آتي اش است. ديده شدن بازي اش در «سوپراستار» مي تواند از او تصويري شمايل وار از بازيگر محبوب مواضع رسمي بسازد که حتي جايزه خفيف اش براي نقش جوان بيش از حد مثبت و «معناگرا»ي فيلم «محيا» نيز از ديد برخي، به همين دليل قلمداد شد در حالي که استقبال از بازي حسيني در «درباره الي» به جهت شيوه مدرن روايت و ديالوگ در فيلم فرهادي، مي تواند حسيني را به يکي از بازيگران آماده تجربه هاي جديد در سينماي متفاوت ايران تبديل کند. خود او البته ميان جايزه گرفتن براي هر يک از اين دو فيلم، تفاوت خاصي نمي بيند و اين را در اين گفت وگو شرح داده است.

---

-تجربه بازي در «سوپراستار» براي خودتان چه حسي داشت؟ چطور شد نقش يک همکارتان را پذيرفتيد که دچار فساد اخلاقي است؟

هر کاري چه در سينما، چه در تلويزيون و چه در تئاتر حتماً ويژگي هاي خودش را دارد. به خصوص وقتي آدم فيلمنامه يي را مي خواند و اعلام علاقه و رضايت مي کند که در آن بازي کند، حتماً متن و نقش برايش جذابيت هايي داشته که آدم دوست دارد کوشش کند و از پس ايفاي آن بربيايد. گاهي اين به نتيجه مي رسد و نقش درمي آيد، گاهي هم نمي شود و درنمي آيد. مهم نفس تلاش است و اينکه کار براي آدم جدي و جذاب باشد. در مورد «سوپراستار» سابقه همکاري من با خانم ميلاني در فيلم «واکنش پنجم» برايم يکي از دلايل اصلي بود. آن تجربه به قدري برايم دوست داشتني بود که از تکرارش در نقشي بلندتر، با کمال ميل استقبال کردم.

-با وجود کوتاهي نقش، بازي تان در «واکنش پنجم» يکي از بهترين بازي هاي شماست.

خيلي ها آن بازي را دوست داشتند و من هم به هيچ وجه نمي خواستم عدم همکاري ام با خانم ميلاني در فيلم «آتش بس» بار ديگر تکرار شود. مترصد اين فرصت بودم که با ايشان کار کنم تا بالاخره «سوپراستار» پيش آمد. قصه فيلم را بيشتر از «آتش بس» دوست داشتم. اين قالبي بود که بيشتر به سمت معنا و مفهوم مشخصي مي رفت و من شخصاً به اين نوع سينما بيشتر علاقه مندم؛ خيلي بيشتر از سينمايي که صرفاً سرگرم کننده باشد.

-در مورد تجربه بازي در «درباره الي» چطور؟ با چه نگاهي کار را پذيرفتيد و شروع کرديد؟


آشنايي ام با اصغر فرهادي به سال 75-74 در دانشگاه تهران برمي گردد. او را در آن فضا مي شناختم و بعد هم سريال «داستان يک شهر» را ساخت که در زمان خودش يکي از بهترين کارهاي تلويزيون بود. هم خيلي دقيق ساخته شده بود و هم خيلي روي بينندگانش تاثيرگذار بود. واقعاً منتظر فرصت مناسبي بودم تا با او همکاري کنم. فيلم هاي ديگرش را هم در زمان نمايش هر کدام شان ديده بودم. به هر حال، اين نکته مهمي است که فرهادي با 3 ،4 فيلم در کارنامه يي که تا همين جا از خود به جا گذاشته، يکي از کارگردانان درجه يک سينماي ما به حساب مي آيد. کار با او براي بازيگر، پر از نکته هاي آموختني است. در گروه بازيگران فيلم «درباره الي» من آخرين نفري بودم که به جمع ملحق شدم. فرهادي دلش مي خواست از ترکيبي از بازيگران داراي سابقه و کساني که تجربه اول شان را مي گذرانند، استفاده کند تا فضاي فيلم هر چه مستندتر به نظر برسد.

-تمرين هاي کار بر چه مبنايي بود؟

مهم ترين خواسته فرهادي اين بود که همه بايد در عين بازي، از بازي کردن فاصله مي گرفتيم. تجربه خيلي جديدي بود. براي من حتي از جهاتي يک اتفاق بود. در فيلمنامه فرهادي، ديالوگ ها ظاهراً ساده و روزمره بود ولي بعد که وارد کار شديم، ديديم ديالوگ ها لايه هاي پنهاني مي تواند داشته باشد؛ چه براي بازيگري که دارد بيان شان مي کند و چه بعدتر براي تماشاگري که آنها را مي شنود. اين وجوه عميق وقتي در موقعيت و حين اجرا گفته مي شد، بهتر خودش را نشان مي داد و به ما کمک مي کرد تا بتوانيم حس لازم در پس هر ديالوگ را پيدا کنيم و به دست بياوريم. مي شود اين طور گفت که «درباره الي» را ما بازي نکرديم، زندگي کرديم يا لااقل بگويم تلاش کرديم زندگي اش کنيم. به نسبت فيلم هاي ديگر، حضور کارگردان و فيلمبردار را کمتر حس مي کرديم. نه اينکه هدايت آنها کم تاثير باشد برعکس، بعد از تاثير دقيق هدايت آنها مي توانستيم حضور آنها و دوربين را تا حدي فراموش کنيم و زندگي آدم ها را ادامه بدهيم. ما داشتيم زندگي را جاري مي کرديم و از اين زندگي فيلم گرفته مي شد. براي من باعث خوشوقتي بود. الان هم که فيلم مشکل اش حل شده و در جشنواره فيلم برلين پذيرفته شده، اميدوارم به حق و جايگاه واقعي اش برسد.

-از تجربه کار دسته جمعي با گروه پرتعداد بازيگران بگوييد.

جذابيت کار از اين نظر، در اين بود که ما مي دانستيم همه جزئيات در فيلمنامه وجود دارد ولي بايد به نحوي کار مي کرديم که به نظر بيايد زاده همان لحظه است. در «درباره الي» از همکاري دوستان بسيار خوب و مسلطي برخوردار بودم. ترانه عليدوستي و گلشيفته فراهاني در نقش هايشان عالي بودند، مريلا زارعي و رعنا آزادي ور يکي از بهترين بازي هايشان را ارائه دادند. پيمان معادي و ماني حقيقي که هر دو فيلمنامه نويس و فيلمساز و خلاصه افرادي حرفه يي در حيطه هايي منهاي بازيگري بودند، در اين اولين تجربه نشان دادند که چه دقيق بازيگري را مي شناسند و صابر ابر هم بود که همکاري مان خيلي سريع و به شکل متوالي، منجر شد به تئاتر «کرگدن» فرهاد آييش و آنجا با صابر با هم بازي داشتيم. براي من در طول مدتي که دارم در سينما کار مي کنم، انتخابي ويژه و تجربه شاخصي بود. نوعي استثنا بود که معمولاً يک بار يا به ندرت اتفاق مي افتد که در مسير کاري عادي آدم پيش بيايد. در طول کار روي اين فيلم، لحظات عجيب و غريبي داشتيم. هدايت اصغر فوق العاده بود. داستان فيلم در سه روز مي گذرد که فضا و حال و هواي حسي شان کاملاً با هم تفاوت دارد. جالب اين است که در پشت صحنه هم همين اتفاق مي افتاد. يعني يک استراتژي براي هدايت روابط بچه هاي بازيگر وجود داشت که همين فضاها بين خود بچه ها هم شکل بگيرد و بعد به شخصيت ها منتقل شود. روزهاي اول فيلمبرداري فضايي شاد و سرخوش و دوستانه حاکم بود و اين کيفيت در روابط بين گروه، کم کم و برحسب تغيير تدريجي يا ناگهاني فضاي داستان، به نحوي ظريف کمرنگ مي شد و تحليل مي رفت.

-پس يکي از دلايل اينکه فيلم «به ترتيب» فيلمبرداري شده، مي توانست همين باشد که تغييرات احساس هاي بازيگران را کنترل کنند.

مسلماً. ويژگي مهم اين فيلمنامه، مدرن بودن اش و ميزان هوشمندانه نوشته شدن اش بود. بدون اطاله و اطناب چه در قصه و روابط و چه در ديالوگ ها و برخوردها. در ساده ترين شکل هايي که فيلمنامه براي هر موقعيت پيشنهاد مي کرد، هوشمندي محسوس و قابل تشخيصي نهفته بود. من با اصغر فرهادي هم سن هستم و از اينکه يک هم نسل من چنين درک درست و دقيقي از سينما دارد، افتخار مي کنم.

-هر دو فيلمي که شما بازي کرده ايد، هر کدام به يک شکل و از يک زاويه متفاوت با آن يکي، مورد توجه اند. براي خودتان فرقي نمي کند که احياناً براي کدام يکي جايزه يا تحسين و تاييد دريافت کنيد؟

چرا بايد فرقي بکند؟

-خب «سوپراستار» به دلايلي جدا از سطح کيفي و ارزش و تاثيرگذاري اش مورد توجه است که اين به سليقه و مواضع رسمي برمي گردد. اينکه شما نقش يک ستاره فاسد الاخلاق را بازي مي کنيد، همان قدر که مايه عصبانيت اهل سينما مي شود، مورد توجه نگاه رسمي است و اين بيشتر به خود نقش برمي گردد تا به نوع نقش آفريني.

من معتقدم بخشي از اين بحث ها که درباره فيلم «سوپراستار» مطرح مي شود، با نوعي کج روي همراه است. مثلاً شما اين نمونه يي را که مي گويم در نظر بگيريد؛ توي جلسه مطبوعاتي اين فيلم که متاسفانه درگير بودم و نتوانستم در آن حاضر شوم، اين ايراد ساده انگارانه را مطرح کردند که چرا سوپراستار اين فيلم از نظر ظاهري شبيه يک سوپراستار نيست؟، خب، کسي که چنين چيزي مي پرسد، متوجه نيست اين آقاي کوروش زند دارد در فيلم نقش يک کارگر کارخانه را بازي مي کند و اين تست گريم او در آن فيلم است. نمي تواند هر روز مثلاً آرايش مو يا ريش اش را عوض کند و گريم نقش اش را به هم بزند، وقتي اين را متوجه نيستند و سوالي در اين سطح مطرح مي کنند، ديگر نمي شود مجموعه انتقادات را جدي گرفت. ضمناً يک نوع يکسونگري درباره اين مساله وجود دارد که مدام مي گويند اين آدم فاسد است و کار غيراخلاقي مي کند و اينها. اين آدم اگر منفي و فاسد بود، به هيچ عنوان رشد نمي کرد. کارهاي بدي متوجه او مي شد و امکان پيشرفت پيدا نمي کرد. کسي که بداخلاق و بددهن باشد اصلاً سوپراستار نمي شود. بايد وجوه شيريني در او باشد. منتها من داشتم مقطعي از اين آدم را بازي مي کردم که شيريني اش به تلخي گراييده. از جايي به بعد خسته شده... شرايط خستگي عجيبي که در يک بازيگر پيش مي آيد، براي کسي که از بيرون به اين موضوع نگاه مي کند، قابل درک نيست. گاهي آدم حوصله اش از خودش سر مي رود. يک روزهايي هست در کار و مناسبات شخصي و حرفه يي که واقعاً آدم حوصله خودش را هم ندارد. اين آدم در فيلم در چنين شرايطي قرار گرفته که در ذات خودش شرايط خيلي پيچيده يي است. آن چيزي که در اصطلاح محاوره يي اسمش را «کيف» و «حال» مي گذاريم، در يک ماه جذابيت هايش را براي او از دست مي دهد و يکنواخت و بي معني مي شود. براي خود ما هم در زندگي عيني پيش مي آيد که مثلاً گاهي نمي توانيم در مهماني ها يا حتي در عروسي يک دوست شرکت کنيم، چون در مورد جايگاه و وضعيت و شأن مان نگراني داريم. زندگي سوپراستاري يک مقدار انزوا و تنها شدن در خودش دارد.

-پس با اين دفاعي که داريد از فيلم «سوپراستار» مي کنيد، حتماً برايتان ناخوشايند نيست که براي اين فيلم جايزه بگيريد؟

نه، چرا دوست نداشته باشم براي اين فيلم جايزه بگيرم؟ من کارم را کرده ام و براي اين فيلم کوشش هاي خودم را داشته ام. «سوپراستار» و «درباره الي» هر کدام به عنوان فيلم هايي که در نوع خودشان کامل اند، قابليت مطرح شدن دارند. «سوپراستار» به عنوان فيلمي که به ساختار داستاني کلاسيک نزديک تر است، خيلي خوب ساخته شده و مي تواند مورد توجه قرار بگيرد. «درباره الي» عملاً هشت بازيگر هم طراز دارد و نمي توان نقش اول و نقش مکمل و اينها را به شکل مرسوم در آن تعيين کرد. طبعاً هيات داوران هم نمي تواند يک يا دو نفر را از اين ميان به عنوان نقش اصلي انتخاب يا معرفي کند. اگر «درباره الي» بخواهد به لحاظ بازيگري مورد توجه قرار بگيرد، اين توجه بايد شامل حال همه بچه هايي بشود که در آن کار نقش آفريني کرده اند. در اصل ساختار اين فيلم طوري است که هدايت تيم بازيگرانش هم امتياز کارگرداني آن را بالا مي برد. بيشترين سهم و بخت را در ميان عوامل خلاقي که اين فيلم را شکل داده اند، کارگردان آن دارد.
درباره «صندلي خالي» و سامان استرکي
چند ايستگاه جلوتر
علي باذل

پس از ديدن فيلم صندلي خالي، ساخته سامان استرکي، ديدن چهره متعجب بسياري از همکاران مطبوعاتي برايم خيلي غيرمنتظره نبود اما خودم بسيار خوشحال بودم از اينکه يکي از معدود آدم هاي خاص و يونيکي که مي شناختم بالاخره پس از چند سال تلاش با کمک و حمايت کم نظير عليرضا شجاع نوري توانسته بود درصدي از توانايي هايش و نوع نگاه خاصي را که به سينما و تجربه کردن دارد، نشان دهد.سامان استرکي کارگردان فيلم غريب صندلي خالي را از حدود سال 80 زماني که در روزنامه حيات نو کار مي کردم، مي شناختم. در آن زمان جواني بود پرشور و حرارت که نقد فيلم مي نوشت و يادداشت هايش را برايمان مي آورد. هيچ کارگرداني را غير از کيارستمي قبول نداشت و از کار همه فيلمساز ها هم ايراد مي گرفت. هنوز هم نمي دانم مني که اساساً با سينماي کيارستمي مشکل داشته و دارم و ساماني که اساس تفکرات سينمايي اش را از کيارستمي مي گرفت، با چه منطقي ساعت ها با هم گپ مي زديم،آن دوران گذشت و او در حال سعي و تلاش و آزمون و خطا براي ساخت فيلمش بود. در يکي از اين ديدارها نسخه ويدئويي از يکي از کارهايش به اسم «چند ايستگاه جلوتر» را به من داد تا ببينم و نظرم را حتماً بگويم. زماني که به خانه آمدم از آنجايي که مطمئن بودم فيلم مشابه بسياري از کارهاي مريد هاي کيارستمي است، حوصله و وقت ديدن فيلم را نداشتم. هر زمان هم که با او روبه رو مي شدم با يک بهانه يي از زير گپ زدن درباره فيلم درمي رفتم.در اين دو سه سال گذشته کمتر خبري ازش داشتم تا اينکه شنيدم قرار است اولين فيلم بلند سينمايي اش را به تهيه کنندگي عليرضا شجاع نوري بسازد. پيش خودم اميدوار بودم تا بتواند نگاه ارژينالي را که دارد به کار ببرد و نه تاثيرات فيلم هاي کيارستمي را...

پس از ديدن فيلم خوشحال بودم که به جز ماجراي نخ بادبادک و خود بادبادک که در جلسه مطبوعاتي به عنوان آموزه هاي کيارستمي وار به کار برد، باقي ماجرا را بر اساس توانايي ها و نگاه بسيار خاص و شخصي اش ساخته است؛ اثري به شدت تجربي با نگاهي خاص اما با قالبي حرفه يي که برخلاف آثاري اينچنين تجربي، کمترين نشانه هاي آماتورگونه يي دارد.فيلم قطعاً ضعف ها و کاستي هايي دارد اما پايه يي که فيلمساز شروع کارش را روي آن سوار کرده بسيار اميدوارکننده است تا سينماي ما هم بتواند فضاي اينچنيني را هم در ساختار و هم در نوع نگاه و جسارت تجربه کردن در اين فرم و قالب، تجربه کند.بحث و تبادل نظر درباره فيلم را بهتر است در فضاي آرام تر پس از جشنواره دنبال کنيم اما مطمئنم پس از جشنواره با خيال راحت تري کپي وي اچ اس «چند ايستگاه جلوتر» را مي گذارم و تماشا مي کنم.
گفت وگو با مريلا زارعي درباره بازي در «درباره الي»
حالا که حالت خوب است
مسعود حسن پور؛ بعد از نقش آفريني پرشور و پرسوزش در اپيزود آخر «دعوت» ابراهيم حاتمي کيا که با طنين و خش صداي زارعي و بغض و نگاه دردمندش عملاً به تنها اپيزود گرم و اثربخش فيلم بدل شد، حالا و در نقش پرنوسان شهره در فيلم «درباره الي» اصغر فرهادي، جلوه ديگري از ارتقا و پيشرفت کار او آشکارشده است. او در اين نقش آفريني اش، از مجموعه امکاناتي که نقش براي خنده، گريه، گله گذاري، بدرفتاري، احساس گناه، پرتوقعي، خودخواهي، مهرباني، فهميده نشدن و تحمل بدبيني ديگران در خود داشته، بهترين بهره را گرفته است و در واقع رمز اصلي توفيق او در همين است که هيچ يک از اين صفات نقش شهره را از بقيه برجسته تر نکرده و گذاشته ما او را همزمان واجد يکايک اين خصلت ها ببينيم، مثل بقيه کاراکترهاي فيلم و مثل خودمان در زندگي واقعي.

---

-در سينماي ما تجربه کار با جمع پرشمار در فضاي بسته، تقريباً فقط در «مسافران» بيضايي با تعداد زياد صورت گرفته و فيلم «درباره الي» نمونه يي ديگر بود. شما و بقيه بازيگران در اين فيلم بايد علاوه بر دسته جمعي کار کردن، تقريباً دسته جمعي ديالوگ مي گفتيد و اغلب توي حرف هم مي پريديد و ريتم زندگي را حفظ مي کرديد. از اين نظر اين فيلم و بازي در آن چه نوع تجربه يي بود؟

راستش اولين بار که فيلمنامه را خواندم، اصلاً نتوانستم بفهمم کدام نقش چه مي گويد، کدام اول است، کدام آخر، کي کم است و کي زياد؟ فقط يک ماجرايي را بدون قطع از اول تا آخر دنبال کردم با اين تفاوت که اولش موقع خواندن صورتم آرام و متبسم بود و آخرش تمام بدنم مي لرزيد و وقتي تمام شد، تا دقايقي داشتم فکر مي کردم چقدر عين زندگي است. همه چيزش مثل زندگي بود؛ که تو نمي داني حالا که حالت خوب است، الان که کيف ات کوک است، ممکن است يک خبر، يک اتفاق، يک برخورد يا حتي يک اس ام اس زندگي ات را از اين رو به آن رو کند. حالا فکر کنيد اين زندگي را قرار بوده بازي کنيم، نه اينکه بازي را زندگي کنيم. آقاي فرهادي مي خواست زندگي را ببيند، عين واقعيت. معمولاً کارگردان وقتي مي خواهد همه چيز به واقعيت نزديک باشد، سراغ نابازيگر يا بازيگر غيرحرفه يي يا ناشناس مي رود. اما همه در اين فيلم هم سرشناس بودند و هم حرفه يي. اين شد دغدغه من که چطور اين کار مي خواهد انجام شود؟ اولاً خوشحال بودم که اين فرصت به من داده شده. ثانياً انگار بوي کار سخت به مشامم مي رسيد؛ کاري که مدت ها بود انتظارش را داشتم. نه اينکه کارهاي ديگر آسان بودند، نه. براي من سطحي ترين فيلم ها هم کارهاي سختي محسوب مي شوند، اما اين فيلم خاص از يک جنس ديگر بود؛ از جنس يک سينماي ديگر.

با آقاي فرهادي که صحبت کردم، متوجه شدم براي رسيدن به آنچه در ذهن دارد، خيلي بايد تلاش کنم اما اين دفعه فرقش با دفعه هاي قبل اين بود که تلاشم نبايد ديده بشود. همه چيز در درون اتفاق بيفتد. همين شد که بعد از کار احساس کردم يک زندگي را تجربه کرده ام؛ با تمام سختي ها و آساني ها. به لحاظ حرفه يي ريسک بزرگي بود. شما در کنار يک عده بازيگر، هر کدام با سوابق درخشان، قرار است بازي کنيد. نه، ببخشيد زندگي کنيد. قرار است طوري کنار هم بايستيد که هيچ کس قد بلندتر به نظر نرسد، يا حتي قد کوتاه تر. قرار است طوري کار شود که انگار اين فيلم هشت بازيگر ندارد. يک بازيگر دارد که در هشت جسم حلول کرده، در هشت نقش.

جالب تر اينکه حاصل زحمات هر کدام مان بسته به اين بود که ديگري چطور کارش را انجام مي دهد و اين وسط، کار کارگردان از همه سخت تر بود. چطور اين همه بازيگر را مجاب کند که بايد در حکم يک تن واحد بشوند. حرف براي گفتن زياد است، اما چون مجال اندک است، ترجيح مي دهم در اين ارتباط و در آينده مفصل تر صحبت کنيم. به هر حال خلاصه اين تجربه کار جمعي از نظر اهميت همراهي با بازي همديگر، در اين مصرع قابل بازگو کردن است که «بني آدم اعضاي يک پيکرند».

-در مورد جايگاه نقش شهره در کارنامه تان چه نگاهي داريد؟ فکر مي کنيد خود فيلم و اين بازي چه مقدار ماندگاري خواهد داشت؟

در اين مورد واقعاً نظري ندارم يعني معتقدم اين را منتقدان بايد بگويند. شما بايد بگوييد. من منتظرم واکنش متخصصان را ببينم و در ادامه، واکنش مردم را. به هر حال يکي از کارهايي است که به آن تعلق خاطر دارم مثل چند کار ديگرم که واقعاً در آنها جان گذاشتم. اين توضيح ضرورت دارد که بگويم در اين فيلم، بيش از نيمي از انرژي من صرف اين شد که انرژي ام را مهار کنم و بگذارم لحظات خودشان مثل زندگي جاري شوند؛ جرياني که البته بايد لحظه به لحظه به دست کارگردان هدايت مي شد. بايد همان جوري که او مي خواست، انرژي ها را کنترل مي کرديم و با ريتم و رواني زندگي کار مي کرديم. اما خودمان در آن دخيل نمي شديم. از زماني که متوجه تفاوت جزييات اين فيلمنامه و فيلم با چيزهايي که به آن عادت داريم شدم، خواستم تجربه ديگري داشته باشم و به روش ديگري کار کنم. مي دانيد مثل چي؟ در زندگي بارها شده که غصه داري. مي روي توي اتاقت مي نشيني پشت در. سرت پايين، به يک نقطه خيره شده يي. بغض ات توي گلويت است، اما نمي خواهي اشک بريزي ولي آنقدر داغاني که شانه هايت مي لرزند. من توي سينما به عنوان يک مخاطب، دنبال اين لحظه ها هستم که بازيگر در آن ديده نشود، اما حس و حالش تماشاچي را تحت تاثير قرار دهد. اين چيزي است که آقاي فرهادي فيلمبردار و همه عوامل دست به دست هم دادند تا تماشاگر را تحت تاثير قرار بدهند و اين وسط بازيگر است که بايد گوش بدهد. خوب گوش بدهد. من سعي کردم خوب گوش بدهم اما اگر نشده، حيف. حتماً در توانم نبوده.

-فيلم «درباره الي» عملاً اولين بار است که شما در آن نقش مادري با درگيري هاي مشخص خانوادگي بر سر بچه را بازي مي کنيد. مي شود گفت شروع دوره يي جديد در فعاليت تان است.

من قبلاً هم خيلي نقش مادر بازي کرده ام. بخشي از فيلم «دو زن»، «واکنش پنجم»، «سربازهاي جمعه» يا در آستانه مادر شدن در «دعوت» حاتمي کيا.

-خب آنجا مساله مادري کردن و فراز و فرودهايش مطرح نبوده.

بله، در اين فيلم به خصوص جنس نقش با آنهاي ديگر فرق داشت. يک مادر با ويژگي هاي يک مادر؛ زن، مهربان، فداکار، گاهي اوقات غرغرو، گاهي اوقات متوقع و گاهي اوقات... اما هميشه عاشق و هميشه مهربان. نقش من در اين فيلم لحظاتي داشت که در زندگي واقعي آن را زياد مي بيني و زياد مي شنوي. روابط بين اين زوج از شخصيت هاي فيلم يعني شهره و پيمان که نيمي از اجراي آن به من مربوط بود، در فيلمنامه خيلي واقعي به نظرم آمدند. اميدوارم روي پرده هم به همان اندازه واقعي و باورپذير به نظر برسد.

-نکته ديگري هست که بخواهيد مطرح کنيد؟

فقط يک چيزي مي خواهم بگويم؛ دلم مي خواهد وقتي فيلم ديده شد يا وقتي خودم فيلم را با مردم ديدم، احساس کنم توي همه اين شرايط و فراز و نشيب ها، فيلم واقعاً مورد لطف همه قرار گيرد و فعاليت و کوشش من يک قدم ديگر محسوب شود؛ يک قدم رو به جلو، يا يک قدم رو به عقب. اين به تنهايي خيلي فرق نمي کند. در هر دو صورت مهم اين است که داري حرکت مي کني، ساکن نيستي و اين يعني پويايي. به هر حال اميدوارم خيلي مورد توجه قرار بگيرد و منتقدان هم دوستش داشته باشند و از همه مهم تر اينکه آرزو مي کنم اين فرصت را پيدا کنم که بتوانم در آينده هم از اين دست تجربه هاي متفاوت را از سر بگذرانم.
ترس و انفعال در «عيار 14»
بدون ً شوق ً پاک کردن ً شيشه
ايمان بيات فر

چند وقتي مي شود که درگير دادگاه و کلانتري هستم. اين جور جاها پر است از اتفاقات و موضوعات مختلف و بعضاً دراماتيک؛ لزومي هم ندارد که اين موقعيت ها را فقط بتوانيم در سينما پيدا کنيم و شاهد آن باشيم، زندگي خودمان هم پر است از اين موقعيت ها، کافي است مقداري هم به اطراف مان نگاه کنيم و خودمان را به خواب نزنيم. به اينجا که رسيديم، اين را هم بگويم که ايده شروع سينما از دل خود سينما را قبول ندارم، زندگي جريان داشته و سينمايي هم از آن بيرون آمده، مثل خيلي چيزهاي ديگر.

يک روز که منتظر بوديم تا نزد داديار مجتمع قضايي برويم مساله يي را به چشم خودم ديدم که اتفاقاً بي ربط با موضوع هم نيست. بعد از بيان اين اتفاق به «عيار14» فيلم جديد پرويز شهبازي مي پردازم.

منتظر نشسته بوديم که سربازي به همراه متهمي وارد شد. بلافاصله مرد ديگري جلوي متهم را گرفت تا با او صحبت کند که بعدها فهميدم وکيل شاکي بوده و حرف از مصالحه و سازش مي زده است، موضوع هم اين طور بوده که از مدت ها قبل بين شاکي و متهم اختلاف و به دنبال آن کينه يي وجود داشته و از سر حس انتقامجويي، شاکي چک هاي خرج کرده متهم را مي خرد و در شب عروسي متهم، او را با حکم جلب دستگير مي کند، علاوه بر آبروريزي پيش آمده و... همسر متهم هم قيد ازدواج با او را مي زند و عملاً زندگي شروع نشده متهم به هم مي ريزد و تيره و تار مي شود. شاکي هم احتمالاً ترسيده و به هر دليلي بنا را بر مصالحه گذاشته... برمي گردم به صحنه يي که در مجتمع قضايي ديدم، متهم فقط به وکيل شاکي اين را گفت؛ شب عروسي انداختينم زندان، آبروم رفت و زنم هم بهم پيغوم داد ديگه پاي اين زندگي نمي مونه... ديگه سازش براي چي؟ قرارهً که يه کم حبس بکشم، اما اون موقع که مي خوام بيام بيرون مي دونم بايد برم سر وقت کي... که به هر دليلي زندگي ام رو به هم زد...

به اصطلاح اين از اين، تا وقتي که سر جايش منظورم را از شرح اين ماجرا بيان کنم.

نوشتن درباره «عيار14» نوشتن در مورد آدم هاي ترسو و نيم بند است، نوشتن در مورد سيلي از سوءتفاهمات است، نوشتن در موردً اينکه آقاي شهبازي فکر مي کند مي تواند بيننده اش را که بعضاً چندين سال نيز چشم انتظار اثرً ديگري از او بوده سرً کار بگذارد که اتفاقاً بزرگ ترين اشتباه او هم همين است. معتقدم نه او بلکه هر فيلمسازً ديگري هم هر وقت فرض کرد چند قدم از مخاطب جلوتر است و او را ابله فرض کرد، حاصل کار او سوءتفاهمات و پريشان گويي هايي در قالب يک فيلم مثل «عيار 14» مي شود. مادامي که فيلمساز خودش را با مخاطب يکي و هم سطح بداند آن وقت حداقل در قدم اول درست گام برداشته است. از اينجاست که تکليف مان با فيلمسازمان روشن مي شود.

روايت کلاسيک و در نگاه اول به ظاهر پيچيده داستان اصلاً به کمک فيلم نيامده انگار آن حسً امروزي و مدرن قصه در پس اين فرم روايت گم مي شود، اساساً فيلم «عيار14» يک نوع تظاهر به فرم است که از بسياري جهات وامدار مولفه هاي سينماي کيارستمي است، ولي اتفاقاً تا همين جا هم کار خراب مي شود و وجه درام داستان به نوعي در اين فرم روايت گم مي شود. شهبازي عادت دارد به خوبي از سينماي کيارستمي تقلب کند، کاري که در «مسافر جنوب» و «نجوا» انجام داده بود. نکته اصلي فيلم اينجاست که حتي نمي تواند بيننده را مثل خيلي از فيلم هاي سطحي حاضر در جشنواره سرگرم کند، که شايد دليل اين موضوع همان ساده لوح فرض کردنً مخاطب است.

به عنوان مثال اگر حرف از «ماجراي نيمروز» است، فيلم استاد با آن همه جسارت کجا و اين فيلم ما کجا... ياد آن کرين افسانه يي از جلوي صورت «گري کوپر» افتادم که به تصوير او تنها در يک شهر مي رسد که در اوج تنهايي و در عين حال که وظيفه يي هم ندارد، بر مي گردد و مي جنگد... حالا فريد (فروتن) ما با آن همه ترس کجا؟ آن همه ترس فقط براي فرار از يک انتقام احتمالي. بيان اين مطلب که «عيار14» حتي گرته برداري خفيفي از «ماجراي نيمروز» است به شدت اشتباه است، بحث بازآفريني موضوع را هم نمي توان قبول کرد.

اين فيلم پر از تزريق است تا بتواند سر ًپا بايستد و کله پا نشود، ولي اين به اصطلاح تمهيدات عملکرد معکوسي را در کليت کار دارد، از جمله در زمينه تاکيد بر رابطه سست فريد با همسرش (افشارزاده) که نمي فهميم ريشه اين اختلافات کجاست؟ آيا شروع قضيه با خريدن زورکي ماشين براي همسرش اتفاق افتاد؟ فلاش بک هاي نخ نما شده دستگيري منصور(کامبيز ديرباز)، تاکيد بر تنهايي جف کاستلووار(،) منصور در آن سکانس بازي کردن با سگ، پخش شدن ترانه يي از اديت پياف در آن ناکجاآباد در ماشين فريد، شخصيت پرداخت نشده مينا (ساداتي) در فيلم که وصله بسيار نچسبي است و يک جور هم يادآورً مريم پاليزبان «نفس عميق»؛ احسان (پوريا پورسرخ) که در فيلم هيچ عملکرد خاصي از خود ندارد و يک منفعل به تمام معناست، همه و همه مي توانند از اين گونه تمهيدات بي اثر به حساب بيايند.

نکته اصلي ماجرا رستگاري منصور است. اينکه در انتهاي فيلم به يکباره چه اتفاقي براي منصور افتاد که او اين طور تصميم گرفت؟ اين طور به نظر مي رسد که منصور به زندان افتاد، در زندان طي يک درگيري يک چشم خود را تا حدودي از دست داد، زن و بچه اش را به واسطه زنداني بودن گم کرد و... همه اينها به اينجا ختم مي شود که منصور به شهر بر مي گردد تا از فريد طلايي براي دخترً خردسالش بخرد و به دنبال دختر و خانواده اش برود. شايد اگر اين به اصطلاح رستگاري منصور براي بيننده بيان مي شد قسمتي از ماجرا حل بود. اگر هم قرار بر اين بود، که حق داشتيم بپرسيم پس چرا منصور به دنبال فريد مي رود؟ سراغ او را مي گيرد، مهدکودک فرزند منصور را مي يابد، خانه منصور را مي پايد و... اگر قرار بود با يک آدم بده اهلي و رام روبه رو شويم چه نيازي به اينها بود؟

کم کم مجبورم به اين نتيجه برسم که منصور در آن مسافرخانه با همنشيني با احسان و خوردن سيرابي و ساندويچ و دوغ به چنان معرفتي رسيد که از انتقام گرفتن منصرف شد. فصل عزيمت «نفس عميق»وارً مينا و فريد به سمت تهران و برخوردً آن با تريلي حاوي بنزين و آن آتش گرفتن دستً فروتن براي برداشتن طلاهايش مرا ياد سريال «کليد اسرار» انداخت. با خنده در سينما به دوستم گفتم ببين مال دنيا با آدم چه کار مي کند.

بعد از ديدن فيلم تمام تبليغات و به اصطلاح پروپاگاندايي که قبل از جشنواره بعضي از منتقدين براي اين فيلم و بعضاً بدون ديدن آن به راه انداخته بودند برايم کاملاً خنثي شد، خدا را شکر که ذره يي هم به آنها دل خوش نکرده بودم، اينکه فيلمنامه اين فيلم بارها بازنويسي شده، اينکه آقاي کارگردان يک سال به انتظار برف نشسته است، اينکه همين آقاي کارگردان براي گرفتن کپي رايت قانوني استفاده از چهار دقيقه اول قطعه آداجيو آلبينوني اين زحمت را به خود داده و به اروپا سفر کرده است که از قضا اصلاً هم دلچسب نيست و شايد شهبازي براي اينکه نيم نگاهي هم به جشنواره هاي خارجي دارد اين بها را پرداخته است، اينکه عباس کيارستمي سکانس آخر فيلم را کارگرداني کرده و اتفاقاً اصلاً به فيلم هم کمک نکرده است و خيلي چيزهاي ديگر. هر کس که اين پنج سال براي فيلم جديد شهبازي انتظار کشيد و نديده تبليغ اين فيلم را مي کرد، مطمئناً الان راهي جز گفتن آخيش ندارد. بالاخره به يک نحوي بايد خودمان را گول بزنيم ديگر.

کوشيدم «نفس عميق» را بهانه يي براي خوب يا بد بودن «عيار 14» قرار ندهم. هر نوشته يي را که خواندم به نحوي فيلم را پشت «نفس عميق» پنهان مي کرد. رفته رفته جسارت شهبازي هم به مراتب کمتر شده است، جسارت فيلم «نفسً عميق» کجا و اين ميزان ترس و انفعال شخصيت ها و به مصلحت انجاميدن خود فيلم در «عيار14» کجا.. فکر مي کنم قصدم را از مطرح کردنً اتفاقي که در ابتداي نوشته ام بيان کرده بودم، کاملاً درک کرده باشيد. اينکه هر اتفاقي پيامد خاصً خودش را دارد و نمي توان به راحتي از کنار آن گذر کرد. ديالوگ اميرعلي فيلم «اعتراض» کيميايي يادمان نرفته که مي گفت «اگه صد دفعه ديگه ام اون اتفاق مي افتاد من همون کار و مي کردم» و منظورش انتقام بود.

حالا با ديدن «عيار14» نوع نگاه به سينماي شهبازي براي من حکم ديدن منظره يي از پسً يک شيشه بخارگرفته در يک روز زمستاني را دارد. هيچ شوق و اشتياقي براي پاک کردن شيشه ندارم.
محمد باغباني
دو سه چيزي که امسال از او مي دانم
1- خيلي جالب است. آقاي احمد ميراحسان مطلبي نوشته اند که ظاهراً پاسخي است به يکي از مطالب (نقد) چاپ شده در روزنامه «اعتماد». يادداشت آقاي ميراحسان که در روزنامه «فرهنگ آشتي» چاپ شده، نمونه دقيق يکي از همان مطالبي است که اين روزها خيلي به فضاي ذهني و کاري منتقدان ايراني نزديک است؛ يعني از قبل تصميم گرفتن. براي بنده بديهي است که امير پوريا حتي اگر درباره انيميشن وال- اي هم چيزي مي نوشت، ميراحسان به او جواب مي داد و دليل اين ادعا دقيقاً به پاراگراف دوم نوشته او بازمي گردد؛ جايي که ميراحسان استدلال کرده؛ «ما هر چقدر زودتر ياد بگيريم در نقد، حب و بغض و مناسبات بيروني را دخالت ندهيم، آدم محترم تري خواهيم بود و هر قدر به رغم جدل انتقادي، ياد بگيريم به خود اشخاص بي حرمتي نکنيم، عدم بلوغ ما سريع تر جبران خواهد شد. آن تکبرها، بده بستان ها، روابط ارباب رعيتي و خودبزرگ بيني هاي عقب مانده ما بالاخره روزي بايد درمان شود. حال آدم از روابط ناسالم در نقد امروز به هم مي خورد.» مي بينيد که در ناخودآگاه اين جملات عصبي تنها يک چيز است که بيشتر معني و مفهوم دارد و آن «آدم محترم تري» بودن (يا آدم مهم تري بودن). ببينيد من معتقدم اين يادداشت گروتسک بيشتر از آنکه درباره امير پوريا و مطلبش باشد، درباره خود ميراحسان است. نگاه کنيد به اول مطلبش که چگونه کار روزنامه نگاري پوريا را زير سوال برده و به شکلي غيرمستقيم از «اعتماد»ي ها شکوه کرده. جالب اينجاست که آقاي ميراحسان احتمالاً نمي دانند هر مطلبي از او که قرار است چاپ شود، چه مراحل دشواري را طي مي کند.

2- ميراحسان مدام پرسيده است که براي مرعوب کردن چه کسي اين طوري و آن طوري نوشته يي. اين سوال را مي توان از خود او کرد که با اين همه جملات عصبي، قرار بوده چه کسي را مرعوب کنيد (نمي گويم کساني) و به پانتئون چه کسي راه پيدا کنيد؟ ايشان جوري از مطالب ايراد گرفته اند که من هم در اينجا به شکلي مشابه مي توانم مطلب آقاي ميراحسان را فاقد ارزش بدانم چراکه به جاي

High Noon، نوشته اند High Noo، در ضمن وقتي قرار است درباره فيلمنامه و ساختار روايي يک فيلم مطلب بنويسي فرقي نمي کند که يک تيتر انتخاب کني (مثلاً مشکلات فيلمنامه) يا مطلب را بين چهار ميان تيتر تقسيم کني. خيلي جالب است که ميراحسان به شکلي روان و زيبا خود، پاسخ خود را داده است، اما آنقدر عصبي است و آنقدر قصد دارد ارادت خود را به شهبازي نشان دهد که نمي تواند به اين چيز ها توجه کند که وقتي به منتقدي با 18 سال سابقه کار بگويي نابالغ (عدم بلوغ)، ديگر تکليف مشخص است.

3- وقتي ادعا مي کني و مطمئن هستي که فيلمي چون عيار 14 همه چيزش سرجايش است (ميراحسان مي گويد چه کسي گفت که عيار 14 عناصر آشناي روايت کلاسيک سينماي داستاني امريکا را يکسره کنار نهاده است؟) و معتقدي «در اين فيلم اتفاقاً او با به کارگيري ساختار آشناي روايت کلاسيک فيلم داستاني، عمل آشنازدايي را در جاي ديگر (در کانسپت هاي خير و شر و تغيير و ترديدگيري و از قطعيت انداختن آن) به ثمر رسانده»، پس چگونه در ادامه مثل کافي شاپ نشيناني که مي خواهند به نوعي به همگان بفهمانند ما فلان فيلم و فلان فيلم را ديده ايم، استدلال کرده يي که؛ «اولاً که فيلم را با فيلم زينه مان مطابق دانستن و متوجه ماهيت شالوده شکني ماجراي نيمروز به وسيله عيار 14 نشدن، يعني از فيلم شهبازي هيچ درنيافتن،» بي شک بحث آنهايي که عيار 14 را فيلمي ضعيف و پر از غلط مي دانند، اين نيست که اين فيلم نبايد در ساختار روايي اش از تعليق سود ببرد، بلکه بحث بر سر آن است که نوع و نحوه به کارگيري تعليق در اين فيلم غلط و سرکاري است. مشکل روايت دارد، از جايي روايت سوبژکتيو به ابژکتيو تبديل مي شود. اين ايراد بزرگي است چراکه فيلمساز براي تحميل کردن تعليق سرکاري اش راهي جز اين راه غلط و تقلبي نيافته است و عميقاً معتقدم که اين اتفاق، اتفاقاً آگاهانه نبوده. استاد ناصر تقوايي در کلاس هاي فيلمنامه نويسي اش همواره گوشزد مي کند که در فيلمنامه ها ناگهان روايت سوبژکتيو و ابژکتيو جايشان را با هم عوض نکنند و بي جهت نيست که او معتقد است اين اتفاقي است که مدام در سينماي ايران رخ مي دهد.

4- آقاي ميراحسان مطلب پوريا (که بي شک از بهترين هاي اوست) را يک توطئه خوانده در حالي که مطلب ايشان حتي يک خط استدلال دقيق يا نيمه دقيق ندارد. ايشان فکر کرده اند با تشريح يکسري از موقعيت هاي بديهي روايي، همه چيز را حل و فصل مي کنند. ميراحسان جوري از تغيير جايگاه خير و شر و شالوده شکني اين دو مفهوم صحبت کرده که انگار خودش تنها کسي است که اين موضوع را در گستره تاريخ سينما فهميده و فيلمساز محبوبش (از نوع مينور) تنها کسي است که اين مدل روايت را ابداع کرده. اين فيلم شايد ضعيف ترين مدل اين نوع سينما باشد. آقاي ميراحسان، سه گانه حيرت انگيز «پارک- چان ووک»، با نام سه گانه «انتقام» را ببينيد (هر کدام را 10 بار) تا حساب کار دست تان بيايد.

5- فيلمي که اصلاً اين همه اندک از کلوزآپ بهره گرفته، چگونه فيلمي تلويزيوني است با اين عمق روايي و بصري اش؟ اين سوال آقاي ميراحسان ديگر «اندً سوتي» است. ايشان ظاهراً تلويزيون کم مي بينند. اولاً باز ظاهراً ميراحسان فرق بين «اکستريم کلوزآپ» و «کلوزآپ» را نمي دانند چون بديهي است که فيلم پر است از کلوزآپ، ثانياً اين را به ضرس قاطع مي گويم که همه فيلم تلويزيوني يعني فيلمي پر از نماهاي «مديوم» و ساختار روايي سهل و ممتنع و اين دقيقاً چيزي است که در دانشگاه ها حتي درس مي دهند و فيلم عيار 14 يک نمونه تمام عيار اين نوع سينما است.

6- از روابط باندي و نمي دانم يارکشي و اين طور چيز ها خبري نيست، صادقانه بگويم که براي ستون امروز دچار مشکل بودم و نمي دانستم دقيقاً چه چيزي بايد بنويسم. مطلب آقاي ميراحسان (که مرا ياد يک پيستون چپ يک تيم فوتبال نامرئي مي اندازد) مشکل مرا حل کرد و ستون خيلي سريع تر از آنکه فکرش را مي کردم پر شد. فقط اين وسط فکر کنم برخي از مشکلات احتمالي ما در آينده براي تحمل احترام آميز برخي مطالب براي چاپ در صفحات مان، حل شده باشد.
روش فرهادي براي هدايت بازيگران
بدون خستگي و خسته کنندگي
رعنا آزادي ور

زماني که فرهادي دست به قلم مي برد يا نوشته کس ديگري را مي پسندد و تصميم مي گيرد روي آن کار کند، آنقدر در ذهن خود تصوير نهايي آن را به صورت کامل مي سازد که در مرحله عمل، نه در انتخاب بازيگر، نه در انتخاب محل و نه در چيدن ديگر عوامل، ترديدي به خود راه نمي دهد. وسواس در اين امر، به قدري است که به او توانايي مي بخشد تا همه ذهنياتش را به شکل غريبي به عواملش منتقل کند.

به اين ترتيب، عوامل او گر چه کار دشواري را در پيش مي گيرند، اما همواره همچون خود او مطالب برايشان دلپذير مي نمايد. او به خوبي و دقيقاً مي داند چه مي خواهد و از ابتدا خواسته اش را به همه گروه منتقل مي کند.

ممکن است فرهادي براي گرفتن يک پلان کوتاه، مدت ها وقت و انرژي خود و بازيگرانش را صرف کند. اما بدون ترديد، پيش از رسيدن به آنچه مي خواهد، به کمتر از آن رضايت نمي دهد و موضوع مهم اينجاست که بازيگران و ديگر عوامل، از اين روش، خسته و عصبي نمي شوند. نمي توان دقيقاً راز اين مساله را کشف کرد. اما شايد خسته نشدن خود او و اشتياقي که براي رسيدن به نتيجه کامل تر دارد، باعث مي شود بازيگر هم دچار خستگي نشود. اين گونه است که کوچک ترين نگاه يا حرکت زائد دوربين يا بازيگر از چشم او پنهان نمي ماند. شايد اين جمله يي تکراري و کليشه يي به نظر بيايد، اما من از به کار بردن اين کليشه واهمه يي ندارم که بگويم کار با فرهادي برايم تجربه گرانبهايي بود و از اين بابت خدا را شاکرم.

اميد دارم اين تجربه باز هم براي من و براي هر بازيگر جواني که شوق آموختن دارد، روزي پيش بيايد. چون در نهايت، آقاي اصغر فرهادي علاوه بر کارگرداني معتبر، شخصيتي برجسته و معلمي آگاه هم هست.
يادداشتي کوتاه درباره اولين تجربه بازيگري
حتي قبل و بعد از ماجرا را تمرين کرديم
پيمان معادي

تا قبل از فيلم درباره الي، هرازگاهي پيشنهادهايي براي بازيگري در فيلم هايي داشتم ولي به دليل مشغله زياد کاري و از آن مهم تر نداشتن دغدغه بازيگري هيچ وقت به طور جدي به آنها فکر نمي کردم تا روزي که اصغر فرهادي براي بازي در فيلمش به من پيشنهاد داد. به راحتي وسوسه شدم.

مطمئن بودم که دوست دارم به نوعي با ايشان همکاري داشته باشم. از طرفي چون به انتخاب بازيگرانش در فيلم هاي قبل اعتقاد داشتم شک نکردم که قبول اين همکاري براي من اتفاق خوبي است.

پس از آنکه گروه بازيگران با همه فراز و نشيب هايش بسته شد، تمرينات شروع شد. حدود دو ماه تمرينات سخت و مداوم با همه اعضاي گروه باعث شد روز به روز به آنچه فرهادي در ذهن داشت نزديک تر شويم. يکي از تمرينات خوب و موثري که مي کرديم تمرين صحنه هايي بود که اصلاً قرار نبود در فيلم و فيلمنامه باشد. اتودهايي آزاد از سکانس هايي مربوط به قبل از آغاز قصه و حتي صحنه هايي از زندگي تک تک ما بعد از تمام شدن داستان. براي من که پيش از اين پروژه هر وقت قدم به صحنه يي مي گذاشتم نگاه و ذهنم کاملاً درگير مسائل مربوط به فيلمنامه مي شد کمي سخت تر بود که فقط روي بازيگري تمرکز کنم و قطعاً اين تمرکز ميسر نمي شد مگر با تمرينات مداوم که تا انتهاي روز فيلمبرداري ادامه داشت. به هر حال زندگي در فضاي جلوي دوربين تجربه گرانبهايي بود که در طول روزهاي خوش و لذت بخش در کنار ساحل زيباي درياي خزر به دست آمد. اميدوارم اگر روزي قسمت شود فيلمي بسازم، بتوانم حداکثر استفاده را از اندوخته هاي آن روز ببرم.
گفت وگوي ماني حقيقي با شهرام مکري درباره «اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان ديگر»
فيلمي بدون شباهت به بقيه سينماي ايران
چند ماه پيش و به پيشنهاد دوستان مجله چلچراغ، شهرام مکري موفق ترين فيلمساز عرصه فيلم کوتاه داستاني کشورمان در چند سال اخير با ماني حقيقي به عنوان کارگردان و يکي از نويسندگان فيلمنامه فيلم «کنعان» مصاحبه يي کرد که در همان مجله به چاپ رسيد. در آن جلسه، از جمله اين بحث مطرح شد که فيلم هاي مکري با وجود جذابيت و بداعت شان، هنوز به رويت همه اهل فرهنگ و سينماي جدي نرسيده اند. مثلاً ماني حقيقي خودش هيچ کدام از فيلم هاي او را نديده بود. روي دادن اين اتفاق و علاقه خاص ماني به سينما و شيوه نگاه و روايت او و همانندي هاي کلي و نسبي ميان جهان و حال و هواي فيلم مکري با «آبادان» فيلم اول ماني، ما را علاقه مند کرد که حالا گفت وگوي معکوسي را ميان آن دو درباره اولين فيلم بلند مکري «اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان ديگر» پيشنهاد کنيم. اين قرار با همراهي آن دو عملي شد و حالا که فيلم ديروز در سينماي ويژه رسانه ها در بخش مسابقه فيلم هاي ويدئويي به نمايش درآمده، خواندن اين گفت وگو لطف خاص خود را خواهد داشت. به ويژه از اين جهت که فيلم هاي مکري با همان نوع روايت پيچيده و چندزماني و تو در تويي ساخته شده که حقيقي و اغلب هم نسلان او و فيلم بين هاي اين دوره، نسبت به آن علاقه و شناخت دارند. مثل فيلم ها و قلم و کلام هر دويشان، اين گفت وگو هم موجز و بدون زياده گويي است. شکل انجام اين گفت وگو به صورت کتبي (تايپي) و با حضور دو نفر روبه روي هم و در کنار کامپيوترشان، ولي خاموش و بدون مبادله کلام و صدا بوده است. فيلم هاي داراي روايت مدرن، شيوه مصاحبه مدرن هم طلب مي کنند.

---

-به نظر من حسن اصلي فيلم شما اين است که هيچ ارتباط مشخصي با فيلم هاي ديگري که اين روزها در ايران ساخته مي شوند، ندارد. نه «اجتماعي» است، نه «ملي» است، نه «جشنواره يي» است، نه «معناگرا» است و نه متعلق به سينماي «بدنه» است. فيلم خودتان است. با اين حال مي خواهم بدانم فيلم را متعلق به کدام بخش از سينماي ايران مي دانيد؟ از چه جريان هايي تاثير گرفته ايد؟

فکر مي کنم فيلم «اشکان...» بيشتر وامدار فيلم هاي مورد علاقه ام در سينماي جهان است تا سينماي ايران. من هم نمي توانم فيلم ايراني ديگري را مثال بزنم که در نوشتن اين قصه، يا تصوير کردن آن، مورد توجهم بوده باشد. به همين خاطر تصور مي کنم تماشاگر وقت ديدن فيلم بيشتر به ياد نمونه هاي خارجي آن بيفتد و نمي دانم اين براي فيلم حسن است يا عيب. شايد دليل اصلي اين گرايش، حجم زياد فيلم هاي خارجي است که مي بينم. اين حجم نسبت به حجم فيلم هاي ايراني چند برابر است. فکر مي کنم سينماي ما نياز به فيلم هايي از اين دست هم دارد، فيلم هايي که نشان دهنده تاثير سينماي روز دنيا بر سازندگان فيلم هاي ايراني باشند. سينماي دهه 90 و خصوصاً فيلمسازان مستقل سينماي امريکا، به خاطر داستان هايي که هم تماشاگر عادي و هم تماشاگر حرفه يي سينما را درگير مي کنند، هميشه مورد توجهم بوده اند. فيلم من خصوصاً اشارات مستقيمي به سينماي تارانتينو و فيلمسازان دنباله رو آن جريان دارد و شايد همين نکته است که فيلم را از سينماي رايج امروز ايران متمايز مي کند.

-مي دانيد که از طرفداران سرسخت فيلم هاي کوتاه شما هستم، به خصوص «محدوده دايره» را خيلي دوست دارم. «اشکان،...» شباهت هاي زيادي به فيلم هاي کوتاهتان دارد؛ همان دقت در چيدن ساختمان داستان و همان وسواس در اجرا را دوباره مي بينيم. نکته يي که نگرانم مي کند اين است که شخصيت هاي فيلم خواه ناخواه تابع ساختار دقيق و پيچيده قصه شده اند، يعني ساختار هندسي قصه، شخصيت ها را تحت الشعاع خودش قرار داده است.

تصور مي کنم چنين فيلم هايي ناگزير از کم رنگ کردن عناصري مثل شخصيت پردازي يا چيدن گذشته يي براي کاراکترهايشان هستند. در واقع مجبوريم يا مدت بيشتري را به طول زمان فيلم و لحظاتي که شخصيت در آنها شکل مي گيرد اختصاص بدهيم، که در اين صورت قطعاً زمان فيلم بيشتر خواهد شد (مثل فيلم «پالپ فيکشن»)، يا بايد حجم اطلاعات داستان کمتر شود تا در اين زمان محدود بگنجد. تعداد کمي از فيلم هاي اين تيپي هستند که در هر دو مورد (يعني دادن اطلاعات و نمايش ساختار هندسي فيلمنامه و شخصيت پردازي) موفق عمل کرده اند. ما ناچاريم تماشاچي را يا عاشق شخصيت ها کنيم يا عاشق ساختمان فيلم (يا يک شاهکار بسازيم که هر دو کار را با موفقيت انجام بدهد). چالش من فعلاً با ساختمان فيلم است. تمام سعي ام را کردم که موقعيت ها يا کاراکترها خود به خود جذاب باشند، و فکر مي کنم اين در مورد بعضي از کاراکترها اتفاق افتاده باشد.

-من اصلاً فکر نمي کنم اين فاصله گذاري ها، يا اين فقدان عمدي شخصيت پردازي، «ايراد» فيلم هاي شماست. صرفاً برايم جالب است که ببينم در ادامه کارتان چگونه اين فضاها را تازه مي کنيد؟ چون پرهيز از شخصيت پردازي به معناي رايج، مي تواند دست فيلمساز را در پيش بردن قصه ببندد. نکته جالب ديگر درباره فيلم هايتان اين است که ساختمان روايت انگار شخصيت هايتان را در «دام» خودش مي اندازد. انگار تقدير همه اين آدم ها از قبل رقم خورده و همه در دايره سرنوشت شان گرفتار شده اند.

خيلي به حضور پررنگ «اتفاق» در زندگي اعتقاد دارم و فکر مي کنم اين نکته در فيلم هاي کوتاهي که ساخته ام، خودش را نشان مي دهد. ماجرايي را برايتان تعريف کنم. سال ها پيش پدرم براي سرکشي به جاده يي مرزي در حال رانندگي بوده. ماشينش از روي خرده هاي شکسته يک شيشه نوشابه که به خاطر يک دعوا وسط جاده ريخته شده بوده، رد و دوتا از لاستيک هايش پنچر مي شود. پدرم براي پيدا کردن کمک به خانه يي در همان نزديکي ها پناه مي برد و آنجا براي اولين بار مادرم را مي بيند. باقي ماجرا، علاقه پدرم به مادرم است و البته به دنيا آمدن بچه هايشان. هميشه فکر کرده ام اگر آن دعوا نبود، شيشه يي نشکسته بود، لاستيک هاي ماشين پنچر نمي شدند، يا پدرم زنگ خانه همسايه مادرم را مي زد، حالا من اصلاً در کار نبودم و فيلم «اشکان» را آدم ديگري مي ساخت. اين همان تئوري «توفان سنجاقک» است و ماجراهاي مربوط به آن. اين داستان روي نگاه من به دنيا و زندگي تاثير گذاشته و فعلاً برايم «اتفاق جالب» همين است. علاقه ام به نقاشي هاي اشر و فيلم هاي تارانتينو و نولان هم از همين ماجرا مي آيد. به علاوه عشق به مديوم سينما که فکر مي کنم در کار خيلي از فيلمسازاني که دوست دارم وجود دارد.

-«تخت بودن» يا «بي تاريخ» بودن شخصيت هاي فيلم هاي شما - اينکه دامنه هويت شان محدود مي شود به داستان فيلم و خارج از جزئيات قصه زندگي ديگري ندارند - شکل بازي هاي بازيگران تان را هم تعيين مي کند. اين بازي هاي تخت و سرد را چگونه از بازيگران تان مي گيريد؟

تمام سعي من اين بوده فضايي بسازم که لحن مخصوصي به فيلم بدهد و آن را از جريان اجتماعي جامعه اطراف مان جدا کند، به شکلي که تماشاگر از خودش نپرسد اين آدم ها چرا ايراني نيستند و چرا اثري از ايراني بودن در فيلم نيست، چون فکر مي کنم داشتن هويت ملي يا صحبت درباره معضل هاي خاص اجتماعي نياز اين شکل فيلم ها نيست. به همين خاطر مثلاً در استفاده از لنز، تلاش زيادي براي گرفتن نماهاي تله کردم تا آدم ها را از فضاي محيط شان جدا کنم. در بازي ها هم اين لحن خشک و سرد را وارد کردم. از بازيگر ها خواستم وقتي ديالوگ مي گويند به جايي ديگر و به موضوعي ديگر فکر کنند و در حد امکان حرکات اضافي را از بازي شان حذف کنند. ضمناً فکر مي کنم آدم هايي که تا اين حد درگير مسائل دنياي اين فيلم خاص هستند، خواه ناخواه تبديل به چنين کاراکترهايي خواهند شد.

-اينکه با صراحت مي خواهيد خودتان را از جريان «سينماي اجتماعي ايران» و «رئاليسم اجتماعي» منفک کنيد براي من عميقاً قابل تقدير است. ويژگي و تازگي حال و هواي فيلم تان اصلاً در همين است. ولي مي دانيد که اين رويکرد شما تبعاتي هم خواهد داشت. «سينماي اجتماعي» براي خيلي از منتقدان ما تنها شکل قابل قبول از سينما است. بحث «سينماي ملي» هم که اخيراً توسط مديران سينمايي ما باز شده روي همين نظرها صحه مي گذارد. تکليف فيلم جديد و بکري مثل «اشکان...» در چنين فضايي چه خواهد بود؟


تمام تلاشم در فيلم «اشکان...» براي رسيدن به سينمايي بود که به خود سينما ابراز علاقه کند. يعني «تعهد اجتماعي» يا تفکراتي از اين جنس در شکل دادن به آن نقشي ندارند. «اشکان...» پيش از اينکه مديون جامعه و حاوي پيام هاي برانگيزاننده باشد، مديون سينما است و قطعاً با نگاه سنتي تري که در ايران به فيلم وجود دارد، همخواني نخواهد داشت. اصولاً «سينماي جدي » در ايران هميشه آن سينمايي فرض شده که يا در حال پند دادن به مخاطب بوده يا مدعي بيان کردن مسائل پيچيده اجتماعي بوده (حتي وقتي فيلمي صرفاً براي گيشه ساخته شده باشد).از آنجا که در سال هاي قبل و بعد از انقلاب از اين روش براي بيان نقدهاي آشکار و پنهان به مسائل جامعه استفاده مي شده، هميشه مورد توجه منتقدان و مخاطبان هم بوده. اما فکر مي کنم امروز سينما ديگر از اين مرز محدود کننده عبور کرده و بيش از هرچيز تبديل به حرکتي پويا در درون خودش شده است. اين چيزي است که ما از آن غافل هستيم و هر وقت قرار بر بحث در اين موارد مي شود حتماً پاي مسائل گمراه کننده يي مثل گيشه و سينماي عامه پسند به ميان مي آيد که بحث را متوقف مي کند. اميدوارم در يک زمان مناسب بتوان واقعاً در اين خصوص مفصل تر صحبت کرد، چون مطمئن هستم گرايش نسل آينده سينماگران ايراني بيش از پيش به اين سمت خواهد بود.

-يکي از حسن هاي اصلي فيلم استفاده شما از بازيگراني است که در سينما کمتر ديده ايم شان. ملاک تان در انتخاب بازيگران تان چيست؟ هيچ وقت وسوسه نشده ايد که از بازيگرهاي نامدار يا ستاره هاي سينما در فيلم هايتان استفاده کنيد؟


نيروي خوب و قابل اعتمادي در بين بازيگران تئاتر وجود دارد که بسيار آموزش ديده اند و در عين حال براي مخاطب سينما غيرآشنا هستند. «اشکان...» فرصت خوبي بود که چنين داستان و چنين تجربه يي را با آنها انجام دهم. براي اين فيلم هم بازيگر مي خواستم و هم چهره ناآشنا، ضمن اينکه فکر مي کنم فيلم هايي که احتياج به بازيگران پرتعداد دارند، نيازمند نوعي يکدستي هستند، و حضور سوپراستارها اين يکدستي را از فيلم مي گرفت، ضمن اينکه اين کار هم هزينه بسيار بيشتري مي خواست و زمان بندي و برنامه ريزي مفصل تري مي طلبيد. معتقدم در شکل کلي، سينما با بازيگرانش زنده است و تماشاگر بايد بازيگرهاي فيلم را دوست داشته باشد؛ ولي اين نياز فيلمي مثل «اشکان...» نيست. به هر حال براي کار با سوپر استارها محدوديتي براي خودم تعريف نکرده ام.

-هم در «توفان سنجاقک» و هم در «اشکان...» لحظه مرگ را به شوخي برگزار کرده ايد. انگار اين مرگ واقعاً مرگ نيست؛ صرفاً اتفاق جالبي است براي پيش بردن داستان.


اگر به نگاه تقديرگراي حاکم بر فيلم اعتقاد داشته باشيم، ناچاريم همه مسائل را يا بسيار عبوس و سياه ببينيم يا ديگر هيچ چيزي را جدي نگيريم، که من اين شکل دوم را بيشتر مي پسندم. براي رساندن مخاطب به چنين فرضي، نمايش مرگ (به عنوان جدي ترين مساله زندگي انسان) موقعيت مناسبي را فراهم مي کند. وقتي امکان هجو مرگ وجود داشته باشد، فضاسازي براي ساير موقعيت ها آسان تر خواهد بود. از طرف ديگر، سال هاست که لحظه رسيدن آدم ها به پايان زندگي شان از نظر دراماتيک فضاي قابل اعتمادي براي نويسندگان بوده. فکر مي کنم در داستان هايي مثل داستان هاي من که فرصت زيادي براي پرداخت لحظه ها ندارند، پرداختن به مرگ امکان دراماتيک خوبي را فراهم مي کند.

-بخش عمده يي از فيلم هايي که در ايران ساخته مي شوند، اکران نمي شوند. بعيد نيست فيلم شما هم به همين سرنوشت دچار شود. اکران شدن يا نشدن فيلم چقدر برايتان مهم است؟


ديدن فيلم با تماشاگرانش لذت زيادي دارد که حتماً هر فيلمسازي عاشق آن است و دروغ است اگر بخواهيم ارزش آن را پنهان کنيم. اما ماجراي اکران در ايران آنقدر پيچيده است که فعلاً ترجيح مي دهم به آن فکر نکنم. راستش هنوز متر و معياري براي اکران ايراني پيدا نکرده ام و فقط اين را مي دانم که نمي شود فيلم هايي مثل «اشکان...» را اکران کرد. البته بايد اين را هم گفت که «مخاطب» و «اکران» در سينماي ايران دو بحث جدا از هم هستند، مثلاً فيلم هاي آقاي کيارستمي اصلاً فيلم هاي کم مخاطبي در ايران نبوده اند اما سال هاست که اکران هم نداشته اند. دوست دارم فيلم مورد علاقه ام را بسازم و اگر شد آن را اکران هم بکنم، اما حاضر نيستم فيلم را صرفاً براي شرايط اکران ايراني آماده کنم، چون فکر مي کنم اين کار را خيلي ها دارند انجام مي دهند. اين را هم اضافه کنم که احساس مي کنم نيروي بالقوه زيادي در سينماي کم خرج و مستقل براي سودآوري تهيه کنندگان وجود دارد، و اين نيرويي است که اغلب ناديده گرفته مي شود. مثلاً مطمئن هستم فيلمي مثل «کارگران مشغول کارند» از خود شما اگر در شرايط تعريف شده اش نمايش داده مي شد، حتماً فيلم سودآوري مي شد. احساسم اين است که تعداد زيادي از مخاطبان بالقوه سينماي ايران در حال حاضر با آن قهر هستند و عجيب اينکه تهيه کنندگان ما، بيشتر درگير جذب مخاطب کم تعداد موجود هستند، و نه به فکر آشتي کردن با آن نيروي عظيم بالقوه.
«شبانه روز»؛ سبک باروک و شکوهمندي «ناديدني»
امين عظيمي

در اواخر قرن 16 ميلادي، گرايشي در آثار هنرمندان اروپايي به وجود آمد که با عنوان «باروک» از آن ياد مي شود. لغت باروک معادل استادانه زينت دادن يا ماهرانه درست کردن است. هنري که در تمامي شاخه هايش همچون نقاشي، موسيقي، معماري و... بيانگر اشرافيت و قدرت حکومت هاي اروپايي بود و در آن تقدم دادن احساس به جاي عقل، تجمل گرايي، بيان ريزه کاري، شکوهمندي، تصنع و تزيين افراطي، اصولي خدشه ناپذير بود. اينها درست همان ويژگي هايي است که مي توان سينماي «کيوان عليمحمدي» و «اميد بنکدار» را با آن توصيف کرد و آخرين ساخته اين زوج جوان سينماي ايران يعني فيلم «شبانه روز» را حائز زيبايي شناسي دانست که در ناخودآگاه خويش تجسم سينمايي سبک باروک را تحقق بخشيده است. تماشاگر در برابر تمامي قاب هاي ساخته و پرداخته شده فيلم «شبانه روز» که نوعي تجلي امروزي شکوه، تجمل گرايي و تزيين افراطي نقاشي هاي باروک را در بطن زندگي لوکس خانواده هاي متمول ايراني به ذهن متبادر مي کند، بيشتر به موجودي دست و پا بسته مبدل مي شود که هر از چند گاهي در تاريکي سالن تلاش مي کند با جابه جا شدن، تسلط بيشتري بر پرده مقابل اش پيدا کند و از زيبايي تک تک پلان هاي فيلم بهره ببرد. بر اين مبنا با اختلاط حيطه هاي روايتگري و تصويرسازي در فيلم «شبانه روز»، تماشاگر و قوه بصري او هر لحظه بيشتر و بيشتر تحليل مي رود و به جايي مي رسد که ديگر نمي تواند جريان زيباسازي هر فضا و عمل ساده يي در فيلم را هضم کند. اين اسراف و افراط در تزيين تک تک نماها و هويت مجزا دادن به هريک از آنها در وهله نخست به عنوان عنصري سبک پردازانه و زيبايي شناسانه قابل قبول و حتي قابل ستايش است اما هنگامي که در کليت فيلم به آن نگاه مي اندازيم با نوعي زبان سينمايي ايستا روبه رو مي شويم که توجه چنداني به نظام تصاوير متحرک و ديناميسم دروني پلان ها ندارد و با بخشش شخصيتي مجزا به هر پلان به مثابه اثري تجسمي غنقاشيف نوعي ريتم پازل گون را جايگزين تناوب و تداوم تصاوير کرده است و فيلم «شبانه روز» را به اثري ثقيل براي ذائقه بصري تماشاگر ايراني و غيرايراني مبدل کرده است. در هنرهاي تجسمي مثل نقاشي رابطه مخاطب با اثر کاملاً فردي و غيرزمانمند است. تماشاگر مي تواند ساعت ها روبه روي يک تابلو بايستد يا هر روز تصوير آن را در کتابي که در خانه خود دارد نگاه کند تا به درک و استنباط روشني در مورد آن اثر هنري برسد. اما در سينما ما با رسانه و مقتضيات رسانه يي متفاوتي روبه رو هستيم. سينما هنري جمعي و مهم تر از آن زمانمند و مکانمند است. يعني تماشاگر در يک بازه زماني محدودشده اين فرصت و اجازه را دارد تا با تصاويري که از برابر ديدگان اش عبور مي کند رابطه برقرار کند. در اين حال فيلم «شبانه روز» به شکل بي رحمانه يي در بازه زماني 94 دقيقه يي اش به انتشار تصاوير مجرد، ايستا و حاوي زيبايي شناسي مفصل اثري تجسمي غنقاشيف دست مي زند و سبب مي شود تماشاگر در اين ماراتن بصري کم بياورد و نتواند تمام آنها را «ببيند» و «هضم» کند،

اين روند درست شبيه استفاده از زبان فاخر، پرزرق و برق و حاوي تزيينات بي شمار در اجراي صحنه يي اثري نمايشي است؛ مثل نمايشنامه هاي «کارنامه بندار بيدخش» و «سه برخواني» بهرام بيضايي که به دليل پيچيدگي هاي متعدد زباني و بافت پرطمطراق ديالوگ ها سبب مي شود از مقطعي تماشاگر اجراي صحنه يي آن ديگر نتواند آنچه را که توسط بازيگران گفته مي شود «بشنود»؛ چراکه تئاتر نيز هنري زمانمند است و بمباران تماشاگر توسط واژگان از مقطعي، ارتباط آنها را با صحنه مختل مي کند. تماشاگر فيلم «شبانه روز» نيز دچار چنين وضعيتي است با اين تفاوت که او از مقطعي ديگر قادر به «ديدن» فيلم نيست. پرداخت متراکم و جلوه هاي پرزرق و برق فيلم حتي در موقعيت هاي ساده يي که ميان شخصيت هاي فيلم مثلاً در يک کافه يا در محيط خانه مي گذرد آنقدر زياد مي شود که از دستگاه هاضمه بصري مخاطب سرريز مي کند و هدر مي رود. دليل آن هم روشن است. چون کيوان عليمحمدي و اميد بنکدار هيچ جاي خالي و فضاي سفيدخواني براي ديدن و نفس کشيدن تماشاگر باقي نگذاشته اند. آنها و نگاه باروک وارشان در لحظه لحظه فيلم عرصه را بر مخاطب تنگ کرده و او را دچار نوعي اشباع بصري مي کنند. چون فيلمسازان لحظه يي مخاطب را راحت نگذاشته اند تا با شخصيت ها و قصه هاي چهارگانه فيلم همراه شود. جايگاه تماشاگر همواره جايي دورتر از اتفاقات درون فيلم است چراکه او بيشتر براي تماشاي اثري تجسمي که شمايل فيلم پيدا کرده به سالن دعوت شده است و طبيعي است که مثل برخورد يک ناظر با تابلوي نقاشي، درست نيست و نبايد چندان به اثر و حال و روز شخصيت ها نزديک شد. اين امر تناقض غريبي را در پي دارد. روايت هاي متداخل فيلم که اتفاقاً روند غيرموزاييکي و سيالش در سينماي ايران بسيار جسورانه و قابل توجه- به عنوان نقطه قوت فيلم- است و در مقايسه با نظام مکانيکي و ابتدايي که امسال «سعيد عقيقي» و «فرزاد موتمن» در فيلم «صداها» به آن چنگ آويخته اند، رفتار خلاقانه تري با الگوهاي جديد روايت در سينما پيشه کرده است، دچار آسيب هايي مي شود. اگر بخواهيم نمونه يي «تقريباً» مشابه با شکل پردازش روايت و ارتباط قصه هاي جداگانه در عين استقلال و اصطکاک مثال بزنيم مي توانيم فيلم «چانکينگ اکسپرس» وونگ کارواي را به ياد بياوريم. قطعات روايي- قصه تاج السلطنه، حورا و فوژان، مرجان، نوا، سياوش کسرايي و... - به دليل تکيه و تاکيد بر جزييات روابط شخصيت ها در شکل داستان پردازي فيلم نيازمند همراه شدن هرچه بيشتر مخاطب با درونيات شخصيت هاست. اما در اين شکل دکوپاژ و فضاسازي تجمل گرا و در تزيينات افراطي آن چيزي که ديده نمي شود ريزه کاري هاي حسي بازيگران است چراکه آنها در فيلم شبانه روز به اشيايي بدل شده اند که تنها بايد در ترکيب عناصر صحنه يي جاي خود را پيدا کنند. صحنه گفت وگوي مهتاب کرامتي و محمدرضا فروتن در فصل پاياني فيلم و نيز صورت نيکي کريمي که با قلم خوش نويس تزيين مي شود نمونه هايي از مسخ حضور انساني شخصيت ها به نفع حضور کالبدي و شيئي آنها در فيلم است که در نهايت از تاثير و نفوذ حسي فيلم در تماشاگر به شدت مي کاهد.

تجربه اين زوج فيلمساز که گرايشي عميق به هنرهاي تجسمي دارد بيشتر ما را به ياد فيلم هاي بيضايي مي اندازد که تماشاگر در بيشتر لحظات احساس مي کند ابتدا تصوير ساخته شده و بعد مضمون و نسبت آن با قصه کلي اثر تعيين شده است. حالا بعد از نمايش فيلم در جشنواره درست همان لحظه يي است که عليمحمدي و بنکدار بايد مکث کنند و سينماي باروک وارشان را که در معرض خطر داشتن تنها ظاهري بيروني و تهي شدن از درون قرار دارد مورد بازنگري قرار دهند.
درباره شبانه روز
ضيافتي براي گوش ها و چشم ها
آرش خوشخو
arash7980@yahoo.com

پيش درآمد؛ جشنواره 27، تا همين جا، جوابي مستدل براي تمام آنهايي است که بر مرگ سينما پايفشاري مي کنند. همه آنهايي که مي انديشيدند با افول زودهنگام سينماگران نسل دوم، مراسم ختم اين سينما را بايد برگزار کرد، شبانه روز، درباره الي، عيار 14 و صداها نسخه ادامه حيات اين سينماست. سينماي خوگرفته با ملودرام هاي قراردادي، کمدي هاي بي پرده و سوپراستارهاي موافشان، حالا مي تواند با خيال آسوده دوران جديد و متفاوتي را آغاز کند. نه ... اين سينما نمرده است و به نظر مي رسد در آينده نزديک هم قصد مردن ندارد.

---

شبانه روز، حداقل در پنجاه دقيقه ابتدايي جشني از تصاوير و صداهاي زيباست. ضيافتي براي گوش ها و چشم ها. رويايي که مي خواهيم پاياني بر آن نباشد. نمايشي از دقت و وسواس و سليقه، فستيوالي از ميزانسن و بازيگري. تماشاگر ناگهان به خود مي آيد و مي بيند در اين پاره روايت هاي آزاد و رها، هيچ داستاني را از دست نداده است. در اين معرکه عشق و خيانت و خيانت، همه چيز شفاف و واضح جلوي چشمان مان قرار مي گيرد. مي توان خرده گيرانه تمام سرمشق هاي فيلم را يک به يک شمرد؛ از حضور تمام قد وونگ کارواي تا رد پاي 21 گرم و بيضايي، اما شبانه روز نشان مي دهد که «سليقه» چه گوهر گرانبهايي است.

پاره داستان هاي به ظاهر نامربوط نيمه ابتدايي فيلم روايت هايي از عشق و خيانت هستند؛ از عشق در سال هاي وبا. اما در آن 50 دقيقه باشکوه، روايت را مي توان چندان جدي نگرفت. آنچه هست مجموعه يي از فصول کليپ گونه اند که ترتيب قرارگرفتن شان نه الزاماً پيشبرد روايت، که تشديد آن تاثير حسي پايدار بر تماشاگر هستند. در يکي از نقاط اوج داستان، سازندگان فيلم، با آزادي عملي غبطه برانگيز، صحنه هاي اسلوموشن و سياه و سفيد از مراسم غم انگيز تشييع جنازه همسر نقاش پير -که زيبايي نفسگيري دارند - را به يک نمايش خشن پر زرق و برق پيوند مي زنند، بي آنکه تاثير عاطفي فصل قبل را از دست بدهند. اگر آن مراسم ختم رابطه يي پراحساس و وفادارانه بود، اينجا هم تماشاگر مي داند که در اين نمايش پر زرق و برق از جوانان زيبا و آراسته، مرگ غم انگيز يک رابطه جشن گرفته شده است.

حتي فصول به ظاهر بي ربط دلدادگان دوران قاجار، بي آنکه تماشاگر را آزار دهد، يک پاره روايت دلچسب و چشم نواز ديگر از عشق و خيانت در حرمسراي شاهزادگان قاجار را براي ما ترتيب مي دهد.

اتفاقاً مشکل فيلم از آنجا آغاز مي شود که اين پاره نمايش هاي زيبا و تصاوير و صداهاي جذاب نيمه اول فيلم، در نيمه دوم قرباني «روايت» مي شوند. آن علت و معلول هاي پيش پا افتاده داستانگويي در سينماي ايران، به حريم فيلم تجاوز مي کنند. جادو آنجا تمام مي شود که در تمهيدي نخ نما، يک فيلم در فيلم کوتاه را آغاز مي کنند تا به تماشاگر بگويند داستان عشاق دوران قاجار صحنه هايي از يک فيلم هستند و بازيگران آن، در ماجرايي از عشق و خيانت در زندگي واقعي خود درگيرند. تمهيدي که به کارگردان ها اجازه مي دهد چند تا از پاره داستان هاي جذاب نيمه اول را در قالبي ملودراميک به هم وصل کنند و ناگهان يک مربع عاشقانه با رنگ و بويي از خيانت شکل دهند. مربعي که اضلاع آن نيکي کريمي، پارسا پيروزفر، مهتاب کرامتي و محمدرضا فروتن هستند.

اين باج دادن به روايت در ماجراي مربوط به مهناز افشار اوج مي گيرد. آنجا که ضربه خيانت کاراکتر او به نامزدش، با آگاهي تماشاگر از سابقه سرطان او و اينکه تنها دو ماه زنده مي ماند، تلطيف مي شود و فيلمسازان آن قصه کوتاه و مدرن نيمه اول را با اتودي از «در امتداد شب» عوض مي کنند.

اما شبانه روز، حتي در نيمه دوم فيلم خود همچنان وسواس، دقت و سليقه فيلمسازان را در تصاوير، رنگ، صدا و به خصوص بازي ها به همراه دارد و همين موجب مي شود تا افت فيلم در اين دقايق به سقوط آن منجر نشود. نيکي کريمي، حامد بهداد، مهتاب کرامتي، محمدرضا فروتن، پارسا پيروزفر و به خصوص مهناز افشار از ستارگان پرشمار اين فيلم هستند که مدت ها بود اينچنين جذاب بر پرده سينما به نمايش درنيامده بودند.

ساختار پراکنده فيلم در نيمه اول، سوژه را براي دوستان منطق گرايي فراهم مي کند که آماده اند فيلم را با عباراتي چون «ساختار آشفته و سردرگم» به مسلخ ببرند. اما مي توان با صراحت گفت آن 50 دقيقه جادويي و به ظاهر بي منطق، منسجم ترين و صادقانه ترين روايت از ارتباطات امروز جامعه ماست. عشق ها و خيانت هايي که بي هيچ دليل منطقي در اين متروپليس رعب آور شکل مي گيرد. عشق ها و خيانت هايي که در اتمسفر جن زده شهر بزرگ پا مي گيرند و به نمايش هايي شگفت و ترسناک و غيرقابل کنترل در پشت پرده اين ابرشهر خوش ظاهر تبديل مي شوند. نيمه اول شبانه روز، نمايشي خيره کننده از همين پشت پرده پنهان است.
چهره روز ؛بهرام رادان


امروز او را در «بي پولي» فيلم دوم حميد نعمت الله به نقش جوان طراح پرمدعايي مي بينيم که بهاي گزاف و گراني براي غرورش مي پردازد.رادان امسال با «زادبوم» ابوالحسن داوودي نيز در جشنواره حضور دارد
10 نکته در حاشيه نشست فيلم «شبانه روز»
زيبايي به منزله احترام
نشست جديدترين فيلم زوج کارگرداني سينماي ايران يعني «اميد بنکدار» و «کيوان عليمحمدي» که برخلاف برادران تاوياني، داردن، واچوفسکي و کوئن هيچ نسبت فاميلي با يکديگر ندارند و اين زندگي مشترک را تنها در عرصه فيلمسازي دنبال مي کنند در فضايي آرام اما پرمخاطب در سالن شماره 3 سينما فلسطين برگزار شد.

1- بيش از 12 تن از عوامل فيلم، سراسر سن برگزاري نشست را پر کرده بودند، اميد بنکدار و کيوان عليمحمدي در يمين و يسار محسن آزرم مجري برنامه نشسته بودند و در کنار آنها سودابه خسروي (گريمور)، سيدجمال ساداتيان (تهيه کننده)، مهتاب کرامتي، حامد بهداد، خاطره اسدي (بازيگران) و ديگر عوامل فيلم نشسته بودند و آنقدر با هم احساس دوستي مي کردند که برخلاف ديگر گروه هاي توليدي در روزهاي گذشته پس از پايان جلسه هم قصد دل کندن از آنجا را نداشتند و تا چند عکس يادگاري نگرفتند سن را ترک نکردند.

2- کيوان عليمحمدي جملاتش را اين گونه آغاز کرد؛ بعد از فيلم اول مان «شبانه» خدا کمک کرد چهار فيلم مستند ساختيم. بعد خدا کمک کرد اين فيلم ساخته شد. اميدواريم خدا کمک کند براي فيلم هاي بعدي...

3- حامد بهداد از ابتداي جلسه با پز غريبي روي صندلي اش نشسته بود و انگار از چيزي عصباني بود. هنگامي که سوالي از او در مورد موسيقي کار پرسيده شد که مشارکتي در آن داشته تقريباً جواب روشني نداد و خواست پرسش کننده سوالش را واضح تر بپرسد که در اين لحظه مجري برنامه به بهداد ميدان نداد و نطق او را تا آخر جلسه کور کرد.

4- پاسخ بيشتر سوال هايي که در مقوله کارگرداني بود را کيوان عليمحمدي مي داد و اميد بنکدار بيشتر در نقش نيروي مکمل عمل مي کرد. عليمحمدي در پاسخ به سوالي گفت؛ فرماليست بودن هيچ ايرادي ندارد اما نمي دانم چرا اين صفت را به عنوان برچسبي ناسزاگونه به هنرمندان مي زنند. او در ادامه گفت؛ بايد سهل انگاري را کنار بگذاريم و به چشم نوازي فيلم براي مخاطب احترام بگذاريم اما متاسفانه بحث محتواگرايي و فرم گرايي به بيراهه مي رود.

5- عليمحمدي که مجالي به بنکدار نمي داد و بي امان خودش به سوال ها جواب مي داد در مورد زيبايي هاي فراوان ظاهر فيلم گفت؛ من بين زيبا و خوشگل تفاوت قائل مي شوم. ... سينما بايد خوشگل باشد حتي اگر در مورد فقر فيلم مي سازيم نبايد سهل انگار و شلخته باشيم.

6- جمال ساداتيان تهيه کننده فيلم در برابر اين سوال که امسال در جشنواره چه خبر است؟ شبانه روز پنجمين فيلمي است که به موضوع فيلم در فيلم مي پردازد، گفت؛ راستش بدون هماهنگي قبلي اتفاق افتاده است. او در مورد تامين منابع مالي فيلم گفت؛ از زماني که مي خواستيم فيلمنامه را بسازيم با انتقادات فراواني روبه رو بوديم و عده يي عنوان مي کردند سرنوشت اين فيلم چه خواهد شد؟ به خاطر همين ترديدها بود که فيلم بدون حمايت مالي مسوولان سينمايي کشور ساخته شد و حالا هم تصميم داريم عيد نوروز در بين رقابت شديد آثار گوناگون فيلم را اکران کنيم و اميدواريم مسوولان شرايط لازم را براي اکران اين فيلم فراهم کنند.

7- اميد بنکدار که مقطعي از جلسه فرصتي براي حرف زدن پيدا کرده بود در مورد نظر يکي از اصحاب رسانه که از او پرسيده بود بهتر نيست فيلم را دوباره تدوين کني، قاطعانه گفت؛ نه، دليل اش هم اين است که ما در مورد تدوين با بهرام بيضايي، دکتر محمد صنعتي، محمدرضا اصلاني و بهمن فرمان آرا مشورت کرده ايم و آنها کار را پسنديده اند.

8- در ميانه جلسه بود که سپيده اعلايي يکي از بازيگران فيلم بالاي سن حاضر شد اما چون جايي برايش در نظر گرفته نشده بود حامد بهداد را بر آن داشت که معرفت وارانه از جايش بلند شود که مشکل با پيدا شدن يک صندلي ديگر روي سن حل شد.

9- کيوان عليمحمدي درباره بازيگران اين فيلم گفت؛ «دور هم جمع کردن اين بازيگران دشوار نيست چراکه دوستان خوبي پشت صحنه و جلوي دوربين داريم که به ما اجازه دادند روي شانه هايشان بايستيم و اين فيلم را بسازيم و اين گونه است که فيلم شبانه روز براساس مناسبات حرفه يي ساخته نشد بلکه پشت ساخت آن دوستي و نگراني دوستان ما وجود داشت.»

10- در پايان نشست محسن آزرم که متوجه اخم هاي در هم رفته حامد بهداد شد که در اين فيلم نقش سخت و سنگين «حسين سياوش کسرايي» نقاش فقيد ايراني را داشت و سوالي از او پرسيده نشده بود، سوالي در مورد تجربه غريب بهداد و اينکه از اين تجربه ترسي داشته يا نه پرسيد که بهداد با لحني غريب و بيشتر تمسخرآميز گفت؛ از اين بابت ترسي نداشتم و بازي در اين نقش را تجربه کردم.
پنج نکته در حاشيه نشست «امشب شب مهتابه» محمدهادي کريمي
آشتي، آشتي
1- محمدهادي کريمي کارگردان «امشب شب مهتابه» وقتي روي سن حاضر شد اول با اهالي رسانه آشنايي داد که ما هم بله، قبلاً مثل شما اون ور مي نشستيم اما حالا که اومدم اين ور هواي مارو داشته باشيد. اصلاً فيلم ما در مورد آشتيه، پس نواقص آن را ببخشيد.

2- همراه کارگردان محمدحسين آرمان، عليرضا علويان و دانيال عبادي بازيگر فيلم حضور داشتند. به خاطر تاثير عميقي که فيلم روي تماشاگران گذاشته بود بسياري از آنها نتوانستند اين حجم تاثير را تحمل کنند و از ميانه هاي فيلم از سالن خارج شدند و در جريان تاثيرزدايي از خودشان در نشست شرکت نکردند تا جلسه خلوت اين فيلم به آرامي برگزار شود.

3- کريمي گفت فيلم من در وسط دو نگاه است؛ فيلم هايي که با حمايت دولت ساخته مي شوند و قدرت جذب مخاطب را ندارند و سينماي عامه پسند پر از محصولات مبتذل که فقط براي خنديدن تماشاگر ساخته شده اند. حالا معلوم نيست منظور ايشان چه بوده؟ اينکه فيلم «امشب شب مهتابه» آميخته يي از هر دوست يا متفاوت از هر دو ولي در همان ميانه هاست.

4- دانيال عبادي بازيگر پراحساس فيلم که در جلسه هم سعي مي کرد چندان احساساتي نشود، گفت؛ کارگردان از من خواست در بازي اين نقش از ابراز احساس پرهيز کنم. در چنين بيمار هايي سکون و سردي ديده مي شود. آنها تلخ و عصبي و شکننده هستند و من سعي کردم اين ويژگي ها را در بازي ام نشان بدهم. عجب کار سختي داشته است اين آقاي عبادي.

5- جلسه با خير و خوشي به پايان رسيد و حاشيه نداشته و کار ما را اين طور کساد کرد. از اين رو پيشنهاد مي شود در جلسات بعدي از آقاي حسينعلي ليالستاني دعوت شود تا روح در جلسات بدمند و فضا را از سردي و يکنواختي خارج کنند. حالا روح دايناسور باشد که چه بهتر،
هشت نکته در حاشيه نشست فيلم «پوسته»
کفش ها در آسمان ، قورباغه زيرميز
1- جلسه پرسش و پاسخ فيلم «پوسته» اولين ساخته مصطفي آل احمد در ساعات پاياني روز پنجشنبه در حالي برگزار شد که اکثر خبرنگاران و منتقدان مشغول گذراندن تعطيلات پايان هفته شان بودند. تاکيد مسوولان برگزاري جلسات بر تشکيل جلسه پرسش و پاسخ براي هر دو فيلمي که در سانس آخر نمايش داده مي شوند، باعث شده است زمان براي پرسش معدود سوالاتي که از سوي اندک حاضران جلسه پرسيده مي شود هم وجود نداشته باشد و شاهد خميازه هاي ممتد مهمانان و مخاطبان شان باشيم.

2- در ابتدا مجري مراسم جليل اکبري صحت، از خاطره انگيز بودن نام خانوادگي کارگردان براي همه ياد کرد و نسبت او را با خانواده آل احمد ها جويا شد که البته با جواب دلسرد کننده يي روبه رو شد. آل احمد گفت؛ «من راجع به اين موضوع صحبت نمي کنم، چون به نظرم مهم نيست. برويم سراغ سوالات مهم تر.»

3- آل احمد صحبت هايش را با يک مخالف خواني شروع کرد و گفت؛ «مهم ترين عامل توسعه هنر نقد است که متاسفانه نقد دقيق و موشکافانه و صريح در ميان جامعه مطبوعاتي ما وجود ندارد. صراحت کلام و عدم محافظه کاري لازم، ديگر ديده نمي شود. البته صراحت تعريفي دارد که با توجه به اخباري که از چند روز گذشته اين جلسات شنيده ام، به نظرم بسيار تغيير کرده است.» البته گويا آل احمد در جريان خلوت تر بودن جلسات اين سانس بوده است که چنين مخالف خواني را به راه انداخت.

4- اين بار نوبت مريم کاوياني بود که به سوال عجيب هميشگي يکي از خبرنگاران جواب دهد. «چقدر بازي کردن در کنار الناز شاکردوست به عنوان يکي از چهره هاي تجاري سينما براي شما سخت بود؟» اين سوال تيزهوشانه در حالي پرسيده شد که کاوياني و شاکردوست حتي يک پلان مشترک هم در فيلم نداشتند.

5- آل احمد در جواب اين سوال که آيا قصد رسيدن به يک شهر آرماني را در فيلم اش داشته است (که انصافاً سوال بي اهميتي به نظر نمي رسيد) با بي اعتنايي حرف هاي قبلي اش را تکرار کرد. او گفت دغدغه خاصي روي شهر خاصي نداشته است و چيز مهمي در اين سوال نمي بيند که برايش وقت بگذارد و «برويم سراغ سوالات مهم تر» را مجدداً تکرار کرد.

6- کاربرد کلمات لاتين در صحبت هاي آل احمد آنقدر زياد بود که مجيد توکلي را به ستوه آورد و او از کارگردان درخواست کرد يا فارسي حرف بزند يا کلماتش را معني کند. البته پرواضح است که توکلي از طرح اين اعتراض هدف ديگري داشته است. آل احمد نيز از توکلي خواست به ديکشنري مراجعه کند، چرا که جايگزيني براي اين کلمات پيدا نمي کند.

7- از آنجايي که رسم است از هر کدام از مهمانان سوالي پرسيده شود، مجري که محمدرضا فلاحي يکي از بازيگران فيلم را فراموش کرده بود، در آخرين لحظات از او خواست دو دقيقه يي صحبت کند. فلاحي نيز حرف هاي آل احمد را تاييد کرد و گفت؛ «در اولين پلان هايي که بازي مي کردم دائماً سعي داشتم کاراکترم را معرفي کنم اما مصطفي دائماً اعتراض مي کرد غلو نکنم. زماني ناراحت مي شدم اما الان که براي اولين بار فيلم را ديدم بسيار خوشحالم که به کارگردانم اعتماد کردم.»

8- سوالات فراواني که در اين جلسه مطرح شد به اشکالاتي که اصطلاحاً به آن ايرادات منشي صحنه يي مي گويند اشاره داشتند. آل احمد خودش نيز بر اين نکته تاکيد داشت و سراسر اين فيلم را پر از اشکالات اينچنيني دانست. او گفت؛ «منطق واقعي در اين فيلم حاکم نيست و اتفاقاً من شيفته همين سينما هستم. اگر از ديدگاه دودو تا چهار تايي به فيلم نگاه کنيم اين حرف شما کاملاً درست است. در زمان پيش توليد و سر صحنه هم منشي صحنه، دستياران و مشاوران دائماً نگران اين مسائل بودند ولي براي من اصلاً مهم نبود. سينما واقعيت نيست. سينما فقط مستندسازي نيست. خصوصاً در اين فيلم که به نوعي ميني مال است و فضا ها به سمت فضاهاي سوررئال پيش مي روند.» جلال اکبري بر اساس صحبت هاي آل احمد اين سوال را مطرح کرد که وقتي فيلمي منطق واقعي را از مخاطب مي گيرد، به جاي آن چه چيزي به او مي دهد و دنبال چه چيزي مي کشاندش. اين سوال نيز جواب دلسردکننده يي داشت؛ «هيچ چيز، همان چيزي که در فيلم ديديم. چطور وقتي در شعري مي خوانيد کفش هايم در آسمان بود و قورباغه زير ميز، باور مي کنيد، اين فيلم را هم همان طور باور کنيد.» بالاخره بعد از دايناسور و بزغاله، پاي قورباغه هم به اين جلسات باز شد.
سامان خان و انگشتر متبرک و... «بدو لولا بدو»
جواد طوسي

اين سينماي «تجربي» و «آوانگارد» هم کم کم دارد يک معضل اساسي در سينماي ما مي شود. سينمايي که در روند صحيح و مسير طبيعي خودش مي تواند جا باز کند و به يک نگاه و بيان نو و متفاوت تبديل شود، حالا دارد در همين گام هاي اولش وضعيتي دافعه آميز پيدا مي کند. يادم مي آيد همين خلاف آمد عادت بودن و نوآوري را در بعضي از فيلم هاي «سينماي آزاد» سابق و تجربه هاي دانشجويان دانشکده هنرهاي دراماتيک، مثل فيلم «ارگانيک» ساخته فرامرز معطر، شاهد بودم. در اغلب اين فيلم ها، فرم به شکلي افراطي بر فضا و کليت کار غالب بود و ما با دنيايي سوررئال و انتزاعي و آدم ها و روابطي غريب و غيرعادي روبه رو بوديم. زمانه هم ثابت کرد در همان سينماي کوتاه تجربي، فيلم هايي چون نهنگ (حسن بني هاشمي)، «ارتفاع متروک» (بهنام جعفري)، «خاکباران» و «آن سوي آتش» (کيانوش عياري)، «دختربس نمي خواست تنها باشد» (ناصر غلامرضايي)، «خانه ابري» (ابراهيم حقيقي)، «مکث» (مجيد قاري زاده)، «فصلي ديگر» (زاون قوکاسيان)، «باران بايد» و «ما همراهان سست» (مهرداد تدين) حضور تاثيرگذارتر و ماندگارتري دارند. حالا طي اين سال ها به اقتضاي فضاي عمومي جامعه و نوع کنش ها و واکنش هاي نسل سوم در چنين دنياي نامتوازن و پرتناقضي، فيلم هايي را در پوشش تجربي مي بينيم که بيشتر بيانگر ذهن مغشوش و پريشان سازندگان شان هستند. در بعضي از اين فيلم ها نشانه هاي عيني اين اغتشاش ذهني را در شکل استفاده از فرم، تغيير پياپي و آزاردهنده لحن، نوع مواجهه دوربين با فضا و موقعيت صحنه و آدم ها مي بيني. گويي سازنده جوان اين فيلم ها در همين اولين تجربه ها مي خواهد خودش را کاملاً تخليه کند و همه چيز را به هجو بکشد و همه آدم ها (حتي مخاطبش) را سر کار بگذارد. نمي دانم اين دوستان قبول دارند که هر بيان و اجراي شلخته و ناموزوني را نمي توان به مثابه نوعي اعتراض و واکنش نسبت به دنياي مغشوش و شرايط اجتماعي/ سياسي/ اقتصادي حاکم بر آن دانست؟ نقطه انتخاب اوليه و عامدانه يک فيلمساز در بستر رئاليسم، سوررئاليسم، ناتوراليسم و... راهيابي او به دنيايي ذهني و کابوس گونه و ماليخوليايي و فانتزي و فضاهاي اکسپرسيونيستي و... لزوماً بايد در وهله اول از يک انسجام دروني و فکري برخوردار باشد و نمي توان به يک اغتشاش ظاهري و جاري درباره موضوعي يک اثر، فرم و بياني مغشوش تر از خودش تحميل کرد. نتيجه فاجعه يي مي شود که در فيلم «صندلي هاي خالي» ساخته فيلمساز جوان «سامان استرکي» شاهد بوديم. اتفاقاً فيلم تا آن قسمتي که به زندگي آن زوج جوان مي پردازد که در انتظار تولد فرزندشان هستند (با بازي خيلي خوب رضا عطاران و فريده فرامرزي) و بعد از تولد او پي به معلوليتش مي برند، لحن و بيان مناسب و تاثيرگذاري دارد ولي پس از آن با يک شاهکار عجيب و غريب سر و کار داريم. فيلمساز جوان ما فکر کرده با امان ندادن به دوربين و تماشاچي خود و استفاده از نماهاي غيرمتعارف و بازي با لنز و فرم و ترکيب سينماي انيميشن و زنده و شلنگ تخته انداختن هاي گوناگون مي تواند اين دنياي هذياني و بيمارگونه را براي من تماشاگر بخت برگشته، باورپذير سازد. بعد هم ايشان در جلسه پرسش و پاسخ، با صراحت لهجه و بياني صادقانه مي گويند؛ «من در بچگي ام سال ها به اتفاق خواهرم در زيرزمين خانه از سوي پدرمان حبس بوديم.» خب نتيجه آن حبس کشيدن ها همين نوع فيلم ساختن مي شود که دمار از روزگار ما درمي آورد. واقعاً ما چه گناهي کرده ايم که سامان خان استرکي حالا در دوران جواني و بلوغ شان مي خواهند دق دلي پدر خود و دوران حبس کودکي شان را سر ما بيگناهان بالفطره خالي کنند؟ والله ما هم در آن سنين اوضاع و احوال خيلي روبه راهي نداشتيم، ولي سعي کرديم عقده يي نشويم تا شتکش دامنگير کسي نشود. شنيده ايم فيلم هاي ديگري مثل «شبانه روز» و «پوسته» نيز در همين فضاهاي تجربي متکي به فرم پرسه مي زنند. فقط دعا مي کنيم فيضي که از ديدن فيلم «صندلي هاي خالي» نصيب مان شد، دوباره شامل حال مان نشود زيرا همين يک بار براي هفت پشت مان بس است. ما حرف جناب «شهرام مکري» مبني بر اينکه نسل ايشان ساختارشکن است را قبول داريم و اين جمله را با خط نستعليق نوشته و بالاي سرمان نصب کرده ايم تا حسابي آويزه گوش مان باشد. اما خود شما را حکم قرار مي دهيم و به همان «انگشتر متبرکت» قسم مي دهيم که بگويي آيا ساختارشکني اينه که در «صندلي هاي خالي» ديديم؟ شما به عنوان کسي که حرفش در ميان نسل خودش خريدار دارد، اين دوستان نااهل تان را نصحيت کنيد که «الان به قدر کافي صندلي سينماها خالي است، لااقل با اين نوع ساختارشکني هاي به شدت جسورانه خراب ترش نکنيد.» مگر آنکه اصلاً اين ولايت و تماشاچي هايش را بي خيال شده ايد و مي خواهيد بزنيد تو گوش هر چي جشنواره خارجي... خدا پشت و پناه تان و التماس دعا داريم.
دشواري هاي انتخاب بهترين هاي اين دوره
بعد از سال ها
امير پوريا
amirpouria@gmail.com

از سال 1370 که فيلم هاي «مسافران»، «زندگي و ديگر هيچ»، «نرگس»، «دلشدگان»، «ديگه چه خبر؟»، «نياز»، «هور در آتش»، «بدوک»، «ناصرالدين شاه آکتور سينما»، «خانه خلوت» و «دو نيمه سيب» يک جا در جشنواره دهم فجر حاضر بودند تا امروز و اين دوره، 17 سال است که هيچ گاه دشواري امسال را براي انتخاب برگزيده هاي جشنواره نداشته ام. «درباره الي» اصغر فرهادي و «بي پولي» حميد نعمت الله- حتي با وجود احتمال تلخ بيرون کشيدن اين دومي توسط سازندگانش بابت بي مهري محتمل داوران- در اغلب زمينه هاي تصويري، فيلمبرداري، بازيگري، فيلمنامه و کارگرداني غافلگيري هايي به همراه دارند. اولي در ميزان نزديکي به ضرباهنگ زندگي با همه قضاوت هاي غلط و درستي که در آن مي کنيم، اتفاقي منحصر به فرد در سينماي ماست و حتي اگر کسي فيلم را به لحاظ حرف و حس جاري در آن دوست نداشته باشد، دست کم تعليق و تاثيري که براي تماشاگر به ارمغان مي آورد، کاملاً بي سابقه است. «بي پولي» هم به اين دليل که فيلمي «دولحني» است، همچون هر فيلم پست مدرن ديگري که لحن واحد و تکليف مشخصي ندارد، از «بيل را بکش» تارانتينو تا «دختردايي گمشده» مهرجويي، اينجا با کم اعتنايي هايي مواجه خواهد شد و اين براي من، لزوم توضيح ظرافت هايش را بيشتر خواهد کرد. «بيست» عبدالرضا کاهاني بعد از سال ها بيزاري ام از کليشه ها و شعارهاي سوزناک فيلم هاي ايراني مرتبط با طبقه محروم، نخستين باري بود که در اين چند سال حس کردم مي توانم براي شخصيت هايي در اين طبقه غمگساري کنم و به احساس غبن و فريب احساسات خوردن، دچار نشوم.

دشوارترين و ديرياب ترين عنصر فيلم اين است که مي تواند اين داستان را نه فقط در فضايي بسته، بلکه با سپردن بخش عظيمي از روابط به تلاقي نگاه ساکت و خاموش بازيگران به هم پيش ببرد. «صداها» ي فرزاد موتمن و «شبانه روز» کيوان عليمحمدي و اميد بنکدار هر دو با «حيف»هايي قابل تشريح از اينکه به تمام واحدهاي داستاني شان بها و حجم يکساني اختصاص ندادند و برخي را بي کارکرد رها کردند، فيلم هايي هستند که روايت و شيوه دکوپاژ - بيشتر در مورد دومي- غيرمتعارف خود را به تدريج و به درستي براي بيننده جا مي اندازند و از آن نوعي «منش» مي آفرينند. هر دو از بهترين موسيقي هاي اين دوره جشنواره بهره مي برند و ديالوگ نويسي عقيقي در اولي و استيل فيلمبرداري پورصمدي در دومي براي من که کارهاي قبلي اين دو دوست را دوست نداشته ام، حرمتي بزرگ برمي انگيزد. «زادبوم» ابوالحسن داوودي نيز با تقسيماتي که براي انتقال مضمون «ميراث» ميان سه نسل مي کند و سر فرصت و حوصله، به مسائل هر يک مي پردازد، و به ويژه با موسيقي فضاسازانه دقيق کارن همايونفر، فيلم متين و محترمي است. حتي «اخراجي ها2» بازي بسيار قابل ملاحظه يي از حسام نواب صفوي را به نمايش مي گذارد و در گوشه هايي از چند فيلم ديگر، همچون فيلمبرداري رفيعي جم در فيلم بيضايي و بازي پوريا پورسرخ در فيلم شهبازي، عوامل محبوب ديگري هم دارم. تازه هنوز «ترديد» و «اشکان...» و «صندلي خالي» و چند فيلم مهم ديگر را نديده ام؛ و باز هم تازه شانس آورده ام که مثل بعضي از دوستانم «وقتي همه خوابيم» و «عيار14» را به دلايل ساختاري که نوشته ام، دوست ندارم. اينها را به فال نيک مي گيريم. انگار همه دقيق تر و خلاق تر شده اند و بستر مناسبي براي عرضه توليدات متفاوت با يکديگر فراهم بوده است. اين يکي را ديگر از من يکي با لحن تند و غرور هميشگي ام نسبت به نظارت رسمي، احياناً توقع نداريد؛ اما واقعاً مميزي هم تا اندازه قابل ملاحظه يي هنرشناسي و همراهي نشان داده و در خصوص جزئيات روايت و تصويرسازي فيلم هاي فاخرتر و شاخص تر، حساسيت هاي غريب و غيرعادي هميشگي را کاهش داده است. اميد دارم اين رفتار تا زمان اکران عمومي فيلم هاي حاضر و همچنين غايبان مهم جشنواره تداوم يابد.
کرگدن، بن لادن
گيت عمورضا
سيدعلي ميرفتاح

محمدرضا شريفي نيا از روزهاي اوجش به پايين آمده و حضورش در اين سياهه ترور چندان وجهي ندارد. اما از اين جهت که پدپده يي چون او تاثير پايداري روي سينماي کشور گذاشته، کسي مرا به مظلوم کشي و غريب زني متهم نمي کند. هر چه باشد او هنوز هم گيت ميان بري است براي داخل شدن در بدنه سينما، خاصه در حرفه بازيگري، که سال به سال دريغ از پارسال، هي دارد معيارها تنزل مي کند و سطح توقعات فني و هنري پايين مي آيد. همين که زيبايي دخترپسندانه و پسرپسندانه داشته باشي، نه، قيافه هم خيلي مهم نيست، همين که بتواني از گيت شريفي نيا عبور کني، براي ماندن در سينما کافي است. بايد به حلقه او نزديک باشي و او را به عنوان مدير برنامه غيررسمي بپذيري و قراردادها را امضا کني. او در طول پروژه خودش هوايتان را دارد و از همين الان هم اسم و عکس تان جاي خوب پوستر و سردر و تيزر و آنونس نشسته است. براي اين چيزها جاهاي ديگر دنيا بايد عضو گنگ و گروه و دسته باشيد، يا گادفادري پشت سرتان ايستاده باشد، اما در اينجا همين که از گيت عمورضا عبور کنيد، کافي است.

شريفي نيا قطع و يقين مي توانست هنرمند بزرگي شود. حتي مي توانست نويسنده خوبي هم شود. معلوم است در همه امور هنري استعداد عجيبي داشته است. تئاتر، گرافيک، عکاسي، بازيگري، تبليغات و... همه توانايي هاي بالقوه يي است که در شريفي نيا و در خيلي هاي ديگر وجود دارد. اما استعداد و توانايي بالقوه چندان کارساز و مشکل گشا نيست که هزار نکته باريک تر از مو اينجاست. توي هر روزنامه و مجله يي که پا بگذاريد کلي استعداد مي بينيد که به هزار دليل امکان ظهور و بروز نيافتند و امروز صاحبان شان مجبورند پشت ميز بنشينند و قلم صدتا يک غاز بزنند. توي شهرستان ها و روستاها هم چنين وضعيت رقت باري حاکم است؛ استعدادها دارند تباه مي شوند و مي پوسند و از بين مي روند. اما شانس و اقبال و پشتکار و همت و مداومت و... لازم است تا از دل اين استعداد ها هنرمندي پا به عرصه بگذارد. در غير اين صورت شانس و اقبال مي خواهد و اعتماد به نفس کاذب و روي زيادتر از قالب و از همه مهم تر نسبت فاميلي، قوم، خويشي و... اما در سينمايي که معيارهاي درست و حسابي و ضابطه هاي عقلي و هنري حکمفرما نيست، شما با کارگرداني مواجه مي شويد که آدم بي ذوقي نيست، اما کارگرداني نمي داند. بازيگري مي بينيد که تيپ و قيافه دارد، اما بازي بلد نيست و... خوشبختانه اين اتفاق توي مسائل فني کمتر مي افتد و پاي تکنيک و حساب و کتاب که پيش مي آيد کمتر صاحبان ذوق داخل مي شوند، اما وقتي بازي و کارگرداني و قصه و... بد است، فيلمبردار و صدابردار و مونتور و بقيه اهل فن چه کاري از دست شان برمي آيد؟ چيزي که پدر صاحب بچه اين سينما را درآورده و درمي آورد همين امور ذوقي است که همه در آن خود را به کمال مي بينند. مشکل من با شريفي نيا هم همين امور ذوقي، يا اصلاح کنم، همين اموري است که از نظر من فني است، اما او ذوقش را براي انجام آنها کافي مي داند؛ آنقدر کافي که هيچ وقت توي فيلم به يک شغل کفايت نمي کند و معمولاً با يک دست چند هندوانه برمي دارد. کمي در اين باره توضيح مي دهم.

شريفي نيا مي توانست هنرپيشه قابلي شود اگر وقت مي گذاشت و تمرين مي کرد و دوره مي ديد و فيلم خوب تماشا مي کرد و بيش از هر چيزي روي خودش کار بي وقفه مي کرد. اما او اين کارها را نکرد و تبديل به هنرپيشه ميان مايه يي شد که تنها توانايي اش راحتي فوق العاده جلوي دوربين است. او مي توانست عکاس خوبي شود اگر وقت مي گذاشت و زحمت مي کشيد و عکس ديگران، خاصه استادان عکاسي را مي ديد و تحليل مي کرد و دست از ممارست برنمي داشت. اما او متاسفانه وقت اين کارها را نداشته و تبديل به عکاس متوسطي شده که به صرف صميميت با هنرپيشه ها مي تواند آلبوم منحصر به فردي براي خودش درست کند؛ آلبوم منحصر به فردي که وجه امتيازش شان هنري و توانايي عکاسي نيست. بر همين منوال او گرافيست بدي است، اما پوسترسازي هم مي کند. مشاور تبليغاتي خوبي هم نيست، اما تيزر و آنونس و مواد تبليغي زير نظر او مهيا مي شود. او در کستينگ هم کار چندان زيادي جز ارتباطات گسترده با جوانان بازيگر سينما ندارد اما اگر کستينگ به معناي زنگ زدن و راضي کردن هنرپيشه است، او در اين زمينه استاد است. خاصه براي کارگردانان جواني که مي ترسند اين سوپراستارها تلفنشان را برندارند و تحويل شان نگيرند، شريفي نيا يک منجي افسانه يي است. درباره دستياري و برنامه ريزي من هيچ نمي گويم که بايد در اين باره کارگردانان و تهيه کننده ها اظهار نظر کنند که بگذريم.

من هرچه فکر مي کنم دليل اصرار شريفي نيا را براي اين همه کار متوسط و حتي بد را نمي فهمم. شايد براي اينکه دير رسيده و دارد جبران مافات مي کند، اما توي سينما دير رسيدن و زود رسيدن در برابر خوب رسيدن و خوب ماندن اهميتي ندارد. مي شود از 50 سالگي وارد سينما شد اما کاري کرد کارستان و به يادماندني.

شريفي نيا مي توانست جزء نوابغ باشد. استعداد عجيبي دارد، اما به اصرار زياد توي سينما خود را به اقيانوسي به عمق کمتر از يک بندانگشت بدل کرده. جز حيف و صدحيف چه مي توانم بگويم؟ اگرچه هنوز هم دير نيست که اولين شرطش همين بستن گيتي است که ميان مايگان به واسطه او از آن عبور مي کنند و داخل اين سينماي بي حساب و کتاب مي شوند.

kargadan.net& mirfattah@yahoo.com
عناوين اين صفحه
انرژي ات را مهار کن تا به زندگي برسي
چند ايستگاه جلوتر
حالا که حالت خوب است
بدون ً شوق ً پاک کردن ً شيشه
دو سه چيزي که امسال از او مي دانم
بدون خستگي و خسته کنندگي
حتي قبل و بعد از ماجرا را تمرين کرديم
فيلمي بدون شباهت به بقيه سينماي ايران
«شبانه روز»؛ سبک باروک و شکوهمندي «ناديدني»
ضيافتي براي گوش ها و چشم ها
چهره روز ؛بهرام رادان
زيبايي به منزله احترام
آشتي، آشتي
کفش ها در آسمان ، قورباغه زيرميز
سامان خان و انگشتر متبرک و... «بدو لولا بدو»
بعد از سال ها
گيت عمورضا
شش روز براي تصميم گرفتن کافيست

برداشت اول
شش روز براي تصميم گرفتن کافيست
کمال تبريزي

روز اول جشنواره

ميگن امشب مراسم افتتاحيه برگزار ميشه ولي خبري از کارت نيست، شايد از اينکه پاداشي به دفتر جشنواره نداديم، عصباني هستند، شايد هم اين روش جديد دبير تازه از گرد راه رسيده است؛ قطع يک طرفه ارتباط با عوامل سينما، چون تمايل بايد از سوي سينماگران باشد؛ ما هم بررسي مي کنيم و در صورت لزوم پاسخ مي دهيم،... توي اين فکرا بودم که خبر رسيد نه بابا فکراي ناجور نکن، آنقدر اوضاع درهم و برهمه که يادشون رفته به بعضي ها کارت بدن، خنده ام گرفت،

روز دوم

سر صحنه بودم که خبر رسيد چقدر اونايي که کارت مراسم دستشون رسيده بود و رفته بودن افتتاحيه، از خنده ريسه رفته بودن براي اجراي عالي فروتن و افتادن پرده و فرار عوامل و نهايتاً آواز توام با نگراني سراج که مبادا يه چيز ديگه بيفته رو سرش، گرچه ضرب المثل قديمي ميگه شنيدن کي بود مانند ديدن ولي بازهم خنده ام گرفت،

روز سوم

دو تا کارت اختتاميه بخش بين الملل همراه با کارت الکترونيکي که نفهميدم براي چيه به دستم رسيد، و نمي دونم چرا بلافاصله ياد ضرب المثل خنده دار قديمي افتادم که آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هيچي، و دوباره خنده ام گرفت،

روز چهارم

امروز تماس گرفتند که بيا بليت هاتو بگير، و تاکيد کردن که چون امسال سهميه خانه سينما خيلي محدود شده حداکثر يک يا دو سري مي توني بگيري اونم چون تويي وگرنه به بقيه يه سري بيشتر نميدن، تشکر کردم و همچي بفهمي نفهمي ياد تازه کاري دبير جشنواره افتادم هرچند مي تونست ربطي به اون بنده خدا نداشته باشه؛ ولي با اين حال باز هم خنده ام گرفت،

روز پنجم

سر صحنه فيلمبرداري از جاهاي مختلف خبر مي رسه که تو سينماها به خصوص سينماي مطبوعات، اغلب بينندگان موقع تماشاي فيلم ها مي خندن و دست مي زنن، منم با تعجب مي پرسم که براي چي؟، اونا هم ميگن امسال همه چي برعکسه، سر فيلم هاي جدي و معناگرا، خيلي ها مي خندن و دست مي زنن، منم متحير و نگران ميشم که خدايا نکنه سر پاداش، همينا گريه کنن، فعلاً خدارو شکر که به جشنواره نرسيد،

روز ششم

چون بليت داشتم و چون به خاطر بارش برف و نعمت الهي کارمون تعطيل شد ساعت 30/3 تو سالن شماره 3 پرديس سينمايي ملت هستم. فيلم با تاخير 15 دقيقه يي شروع ميشه و بعد از نمايش يه پرده 20 دقيقه يي نمايش قطع ميشه و ما بايد صبر کنيم تا پرده بعدي که توي سالن بغلي در حال نمايشه تموم بشه، بياد اينجا سر بشه؛ يعني اولش که الان آخره، بشه اول؛ بره تو دستگاه نمايش تا ما بتونيم بقيه فيلمو ببينيم، اين فاصله اونقدر طول کشيد که وقتي ادامه فيلم شروع شد خنده مون گرفت؛ چون يادمون رفته بود تا کجا ديده بوديم و چي شده بود، شايد يکي از دلايل اينکه ميگن سر فيلم هاي جدي مي خندن و دست مي زنن، همين باشه، دلم براي فيلم پرويز سوخت که بايد اينجوري به نمايش دربياد و خدارو باز شکر کردم که به رغم همه تلاش مون، پاداش به جشنواره نرسيد، واقعاً که عسي ان تکرهوا شيء و هو خير لکم. موقع بيرون اومدن از سالن يه چيز خيلي عجيب و ناراحت کننده ديدم، يکي يه گوشه يي، رديف بليت هاي چند سري، مربوط به همه سکانس ها رو بيرون آورده بود و دنبال سکانس بعدي مي گشت، و من که ديگه بليت نداشتم بايد برمي گشتم؛ خيلي هاي ديگه هم همين طور، ياد حرف خانه سينما درباره محدوديت بليت ها افتادم و حسابي خنده ام گرفت، فکر کنم يه جورايي همه مون بايد از خواب بيدار شيم، وقتي همه خوابيم، من که نتونستم ببينمش، ولي اسمش که خيلي مناسب حال و هواي جشنواره اس، چقدر اين جمله درسته که بزرگ ترين گناه، کوچيک شمردن گناهه، از پارکينگ سينما که مي اومدم بيرون؛ به خودم گفتم ديگه نميام جشنواره فيلم ببينم، تو اين فکر بودم که جشنواره امسال چقدر تو موقعيت هاي مختلف باعث خنده شده؛ ظاهراً مسوولان امسال به کلمه جشن تو جشنواره توجه خاصي نشون دادن؛ تا سينماگران و مردم تو دهه فجر جشن بگيرن و احساس شادي کنند. خدا اجرشون بده،


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام