ايمان بيات فر
چند وقتي مي شود که درگير دادگاه و کلانتري هستم. اين جور جاها پر است از اتفاقات و موضوعات مختلف و بعضاً دراماتيک؛ لزومي هم ندارد که اين موقعيت ها را فقط بتوانيم در سينما پيدا کنيم و شاهد آن باشيم، زندگي خودمان هم پر است از اين موقعيت ها، کافي است مقداري هم به اطراف مان نگاه کنيم و خودمان را به خواب نزنيم. به اينجا که رسيديم، اين را هم بگويم که ايده شروع سينما از دل خود سينما را قبول ندارم، زندگي جريان داشته و سينمايي هم از آن بيرون آمده، مثل خيلي چيزهاي ديگر.
يک روز که منتظر بوديم تا نزد داديار مجتمع قضايي برويم مساله يي را به چشم خودم ديدم که اتفاقاً بي ربط با موضوع هم نيست. بعد از بيان اين اتفاق به «عيار14» فيلم جديد پرويز شهبازي مي پردازم.
منتظر نشسته بوديم که سربازي به همراه متهمي وارد شد. بلافاصله مرد ديگري جلوي متهم را گرفت تا با او صحبت کند که بعدها فهميدم وکيل شاکي بوده و حرف از مصالحه و سازش مي زده است، موضوع هم اين طور بوده که از مدت ها قبل بين شاکي و متهم اختلاف و به دنبال آن کينه يي وجود داشته و از سر حس انتقامجويي، شاکي چک هاي خرج کرده متهم را مي خرد و در شب عروسي متهم، او را با حکم جلب دستگير مي کند، علاوه بر آبروريزي پيش آمده و... همسر متهم هم قيد ازدواج با او را مي زند و عملاً زندگي شروع نشده متهم به هم مي ريزد و تيره و تار مي شود. شاکي هم احتمالاً ترسيده و به هر دليلي بنا را بر مصالحه گذاشته... برمي گردم به صحنه يي که در مجتمع قضايي ديدم، متهم فقط به وکيل شاکي اين را گفت؛ شب عروسي انداختينم زندان، آبروم رفت و زنم هم بهم پيغوم داد ديگه پاي اين زندگي نمي مونه... ديگه سازش براي چي؟ قرارهً که يه کم حبس بکشم، اما اون موقع که مي خوام بيام بيرون مي دونم بايد برم سر وقت کي... که به هر دليلي زندگي ام رو به هم زد...
به اصطلاح اين از اين، تا وقتي که سر جايش منظورم را از شرح اين ماجرا بيان کنم.
نوشتن درباره «عيار14» نوشتن در مورد آدم هاي ترسو و نيم بند است، نوشتن در مورد سيلي از سوءتفاهمات است، نوشتن در موردً اينکه آقاي شهبازي فکر مي کند مي تواند بيننده اش را که بعضاً چندين سال نيز چشم انتظار اثرً ديگري از او بوده سرً کار بگذارد که اتفاقاً بزرگ ترين اشتباه او هم همين است. معتقدم نه او بلکه هر فيلمسازً ديگري هم هر وقت فرض کرد چند قدم از مخاطب جلوتر است و او را ابله فرض کرد، حاصل کار او سوءتفاهمات و پريشان گويي هايي در قالب يک فيلم مثل «عيار 14» مي شود. مادامي که فيلمساز خودش را با مخاطب يکي و هم سطح بداند آن وقت حداقل در قدم اول درست گام برداشته است. از اينجاست که تکليف مان با فيلمسازمان روشن مي شود.
روايت کلاسيک و در نگاه اول به ظاهر پيچيده داستان اصلاً به کمک فيلم نيامده انگار آن حسً امروزي و مدرن قصه در پس اين فرم روايت گم مي شود، اساساً فيلم «عيار14» يک نوع تظاهر به فرم است که از بسياري جهات وامدار مولفه هاي سينماي کيارستمي است، ولي اتفاقاً تا همين جا هم کار خراب مي شود و وجه درام داستان به نوعي در اين فرم روايت گم مي شود. شهبازي عادت دارد به خوبي از سينماي کيارستمي تقلب کند، کاري که در «مسافر جنوب» و «نجوا» انجام داده بود. نکته اصلي فيلم اينجاست که حتي نمي تواند بيننده را مثل خيلي از فيلم هاي سطحي حاضر در جشنواره سرگرم کند، که شايد دليل اين موضوع همان ساده لوح فرض کردنً مخاطب است.
به عنوان مثال اگر حرف از «ماجراي نيمروز» است، فيلم استاد با آن همه جسارت کجا و اين فيلم ما کجا... ياد آن کرين افسانه يي از جلوي صورت «گري کوپر» افتادم که به تصوير او تنها در يک شهر مي رسد که در اوج تنهايي و در عين حال که وظيفه يي هم ندارد، بر مي گردد و مي جنگد... حالا فريد (فروتن) ما با آن همه ترس کجا؟ آن همه ترس فقط براي فرار از يک انتقام احتمالي. بيان اين مطلب که «عيار14» حتي گرته برداري خفيفي از «ماجراي نيمروز» است به شدت اشتباه است، بحث بازآفريني موضوع را هم نمي توان قبول کرد.
اين فيلم پر از تزريق است تا بتواند سر ًپا بايستد و کله پا نشود، ولي اين به اصطلاح تمهيدات عملکرد معکوسي را در کليت کار دارد، از جمله در زمينه تاکيد بر رابطه سست فريد با همسرش (افشارزاده) که نمي فهميم ريشه اين اختلافات کجاست؟ آيا شروع قضيه با خريدن زورکي ماشين براي همسرش اتفاق افتاد؟ فلاش بک هاي نخ نما شده دستگيري منصور(کامبيز ديرباز)، تاکيد بر تنهايي جف کاستلووار(،) منصور در آن سکانس بازي کردن با سگ، پخش شدن ترانه يي از اديت پياف در آن ناکجاآباد در ماشين فريد، شخصيت پرداخت نشده مينا (ساداتي) در فيلم که وصله بسيار نچسبي است و يک جور هم يادآورً مريم پاليزبان «نفس عميق»؛ احسان (پوريا پورسرخ) که در فيلم هيچ عملکرد خاصي از خود ندارد و يک منفعل به تمام معناست، همه و همه مي توانند از اين گونه تمهيدات بي اثر به حساب بيايند.
نکته اصلي ماجرا رستگاري منصور است. اينکه در انتهاي فيلم به يکباره چه اتفاقي براي منصور افتاد که او اين طور تصميم گرفت؟ اين طور به نظر مي رسد که منصور به زندان افتاد، در زندان طي يک درگيري يک چشم خود را تا حدودي از دست داد، زن و بچه اش را به واسطه زنداني بودن گم کرد و... همه اينها به اينجا ختم مي شود که منصور به شهر بر مي گردد تا از فريد طلايي براي دخترً خردسالش بخرد و به دنبال دختر و خانواده اش برود. شايد اگر اين به اصطلاح رستگاري منصور براي بيننده بيان مي شد قسمتي از ماجرا حل بود. اگر هم قرار بر اين بود، که حق داشتيم بپرسيم پس چرا منصور به دنبال فريد مي رود؟ سراغ او را مي گيرد، مهدکودک فرزند منصور را مي يابد، خانه منصور را مي پايد و... اگر قرار بود با يک آدم بده اهلي و رام روبه رو شويم چه نيازي به اينها بود؟
کم کم مجبورم به اين نتيجه برسم که منصور در آن مسافرخانه با همنشيني با احسان و خوردن سيرابي و ساندويچ و دوغ به چنان معرفتي رسيد که از انتقام گرفتن منصرف شد. فصل عزيمت «نفس عميق»وارً مينا و فريد به سمت تهران و برخوردً آن با تريلي حاوي بنزين و آن آتش گرفتن دستً فروتن براي برداشتن طلاهايش مرا ياد سريال «کليد اسرار» انداخت. با خنده در سينما به دوستم گفتم ببين مال دنيا با آدم چه کار مي کند.
بعد از ديدن فيلم تمام تبليغات و به اصطلاح پروپاگاندايي که قبل از جشنواره بعضي از منتقدين براي اين فيلم و بعضاً بدون ديدن آن به راه انداخته بودند برايم کاملاً خنثي شد، خدا را شکر که ذره يي هم به آنها دل خوش نکرده بودم، اينکه فيلمنامه اين فيلم بارها بازنويسي شده، اينکه آقاي کارگردان يک سال به انتظار برف نشسته است، اينکه همين آقاي کارگردان براي گرفتن کپي رايت قانوني استفاده از چهار دقيقه اول قطعه آداجيو آلبينوني اين زحمت را به خود داده و به اروپا سفر کرده است که از قضا اصلاً هم دلچسب نيست و شايد شهبازي براي اينکه نيم نگاهي هم به جشنواره هاي خارجي دارد اين بها را پرداخته است، اينکه عباس کيارستمي سکانس آخر فيلم را کارگرداني کرده و اتفاقاً اصلاً به فيلم هم کمک نکرده است و خيلي چيزهاي ديگر. هر کس که اين پنج سال براي فيلم جديد شهبازي انتظار کشيد و نديده تبليغ اين فيلم را مي کرد، مطمئناً الان راهي جز گفتن آخيش ندارد. بالاخره به يک نحوي بايد خودمان را گول بزنيم ديگر.
کوشيدم «نفس عميق» را بهانه يي براي خوب يا بد بودن «عيار 14» قرار ندهم. هر نوشته يي را که خواندم به نحوي فيلم را پشت «نفس عميق» پنهان مي کرد. رفته رفته جسارت شهبازي هم به مراتب کمتر شده است، جسارت فيلم «نفسً عميق» کجا و اين ميزان ترس و انفعال شخصيت ها و به مصلحت انجاميدن خود فيلم در «عيار14» کجا.. فکر مي کنم قصدم را از مطرح کردنً اتفاقي که در ابتداي نوشته ام بيان کرده بودم، کاملاً درک کرده باشيد. اينکه هر اتفاقي پيامد خاصً خودش را دارد و نمي توان به راحتي از کنار آن گذر کرد. ديالوگ اميرعلي فيلم «اعتراض» کيميايي يادمان نرفته که مي گفت «اگه صد دفعه ديگه ام اون اتفاق مي افتاد من همون کار و مي کردم» و منظورش انتقام بود.
حالا با ديدن «عيار14» نوع نگاه به سينماي شهبازي براي من حکم ديدن منظره يي از پسً يک شيشه بخارگرفته در يک روز زمستاني را دارد. هيچ شوق و اشتياقي براي پاک کردن شيشه ندارم.