مسعود بهنود

اگر نه 90 ، 80 و چند سالي دارد مرد اسکاتلندي. با سبيل هاي چخماقي، هر روز به زحمتي خود را مي کشد با عصايي که چهارپا دارد به پارک نزديک، نيمي از عمرش را نه در جزيره ابري بلکه در آفتاب ميانه خاور گذرانده است. نظامي مرد 30 سال در امارات زيسته. از اول تاسيس امارات، نايب رئيس ستاد ارتش ابوظبي بوده. قصد دارم خاطرات دست اولش را ضبط کنم. مشغولم. خليج فارس و اطرافش را خوب مي شناسد و مردمانش را. عربي و ترکي را سليس حرف مي زند. مي گويد به دين همسرم هستم، و همسرش سوري است.
دوشنبه تا ديدمش از جيب يک شماره روزنامه رايگاني مترو لندن را بيرون کشيد و دو صفحه وسطش را نشانم داد و با لبخندي شادماني خود را نمود. اين گزارش را جسيکا هولاند درباره دو حادثه فرهنگي نوشته که اين روزها در لندن، محافل هنري و علمي را زير تاثير گرفته. اولي نمايشگاه 21 اثر امروزي ايراني در گالري معتبر ساعتچي و ديگري نمايشگاهي با عنوان شاه عباس در بريتيش ميوزيوم که حادثه بزرگي است و ديدني، از آثار کمياب نقاشان دوران عظمت صفوي. گزارش خانم هولاند با تيتري آهنگين از ترکيب ضربه، مشت و تاريخ، به تصوير بريتانيايي ها از ايران امروز و تضادش با تاريخ کهنسال آن اشاره دارد.
پيش از اينها بر بنيان تجربه و شناختش از جنوب خليج فارس برايم گفته بود اينان که امروز در دوبي و ابوظبي به دنبال بلندتر کردن ارتفاع برج هايشان، و ساختن جزاير عجيب، مناطق برف ساز گرچه مصنوعي، دعوت از مشهوران جهان هستند، تحقيري هزاران ساله را چاره مي کنند. قرن هايي که گرسنه و پابرهنه بر کناره آب در انتظار کشتي صاحبان اروپايي ايستادند يا براي تکه ناني به دنبال شان راه افتادند. اين علاقه غريب شان به اتومبيل هايي عجيب و غريب با دستگيره هاي طلا و صندلي هاي براق متظاهر از آن روست که همواره «صاحب» اروپايي را سوار بر اين سياره ها ديده اند و خود را سائلي دوان در پي اش و برايم گفته بود اما در شمال خليج فارس، هر که حکومت داشته باشد فرقي ندارد، حتي آن پابرهنه گرسنه بندري هم چون پشتش به ارتفاعات و دره هاي سبز است صاحب غروري دارد که در چهره شاه عباس پيداست که لباس خود را بر تن برادران شرلي کرد و آنها را به خدمت خود درآورد.
اسکاتلندي سالخورده با اشاره به نقاشي شاه عباس مي گويد اين همان شاهي است که اميرش را فرستاد تا تمامي جنوب خليج فارس ضميمه کرد و همان جا که امروز برج هاي بلند برپاست و اتوبان ها و پالايشگاه هاي نفت يا بندرگاه هاي تجاري شد تبعيدگاه بدکاران و جانياني که مزاحم مردم فلات ايران بودند.
چهارشنبه که دوباره ديدمش انگار منتظرم بود. اول شست خود را به نشانه پيروزي بالا گرفت و بعد هم با انگشتانش «وي» ساخت به نشانه پيروزي باز، همان عادت چرچيل. چند ثانيه يي وقت برد تا دريابم اشاره اش به پرتاب موشک اميد است. با لبخندي مي گفت حالا امريکايي ها لابد تبليغ مي کنند که اين موشک مقوايي است. اما خودشان مي دانند که نيست. تازه اگر ندانند هم ماموران شان در منطقه برايشان خواهند نوشت از غروري که با هر حرکت ايراني ها به مردم منطقه دست خواهد داد. آنها مي دانند که مردم جنوب خليج فارس و کل منطقه، آنهايي که به فکر چيزي بزرگ تر از برج ها و هتل هاي بين المللي و مارک هاي لباس و بوتيک ها هستند، چطور مغرور خبرهايي مي شوند که از ايران مي رسد.
کلنل مي گويد در روزگاري شاهد بوده که مردمان جنوب خليج فارس به بمب هسته يي پاکستان چنان مي نازيدند که عکس هايي از آن را در پستوهايشان به ديوار زده بودند. اما کوتاه مدتي گذشت و نازشان فروکش کرد.
لبخند صورت کلنل به نشانه فهم حقيقتي دور از نگاه همگاني، گشوده شد تا گفت ايران به گوش اين مردم تحقير شده مي خواند که به صورت صاحبان اروپايي و امريکايي چنگ مي توان زد، مي توان با آنان کلنجار رفت، حرف شنوي آنان نبود. و ماهواره هم به فضا فرستاد.
کلنل وقتي به حکايت هايش پايان داد، يا خسته شد، گويا بنا به وظيفه منفعت غربي ها را هم بايد مي جست وقتي گفت ساکنان شرق اگر اعتماد به نفس پيدا کنند ديگر نه که خطرناک نيستند، بلکه رفيق راه تمدن جهاني خواهند شد. اين اوباما با داستان آشناست، اما ما اروپايي ها کمي طول مي کشد.