جواد طوسي؛ علايق حسن فتحي به شهادت اغلب آثارش، ريشه در تاريخ دارد. اين شور و شيدايي و دغدغه مندي مداوم در گذر از تاريخ، از آدمي با سن و سال او شايد عجيب به نظر بيايد. تاريخ براي فتحي بستر مناسبي در جهت تجربه کردن قالب هاي اجرايي و نمايشي مختلف و مکاشفه در درون آدم هايي است که در مواجهه عيني با تاريخ صيقل مي يابند و به هويتي تازه مي رسند.مجموعه هاي «شب دهم»، «روشن تر از تاريکي»، «مدار صفر درجه» و فيلم اخيرش «پستچي سه بار در نمي زند»، مي توانند نمونه هاي خوبي در مورد علت اين کانون توجه بودن تاريخ در دنياي حسن فتحي باشند. او در اين آثار خود، اصرار بر روانکاوي آدم هايش و طبقه اجتماعي آنها دارد. در اين شکل همراهي فتحي با افراد برگزيده اش، تراژدي شکل مي يابد و ماهيت وجودي آنها رفته رفته برملا مي شود. او در امتداد اين پرده برداري از تاريخ و نمايش نيک و بد آدم هاي خود، پيشنهاد عاشق بودن و عاشق ماندن مي دهد. اگر چشم بصيرت داشته باشيم و از ريتم ناموزون و کسالت بار زندگي روزمره مان فاصله بگيريم، مي توانيم اين گونه ارجاعات و استنادات تاريخي را جدي تر بگيريم و آنها را محملي بدانيم براي عبرت گرفتن و درک بهتر زمانه خود و... و عاشقانه زيستن. در دنياي سياست زده يي که آدم ها به نوعي هويت باختگي دروني و فرهنگي رسيده اند، نسبت به اين تعهد و وفاداري حسن فتحي به ساحت تاريخ نبايد بي تفاوت بود.
---
-به عنوان اولين سوال خواستم بدانم دغدغه شما نسبت به تاريخ و کالبدشکافي و مرور و بازنگري آن، ريشه هايش به چه عواملي برمي گردد که «شب دهم» و سريال «ملاصدرا» (روشن تر از خاموشي) و «مدار صفر درجه» و اين فيلم آخرتان «پستچي سه بار در نمي زند» اين وجه مشترک را دارند؟ نوع مواجهه شما با تاريخ چگونه است؟
ما شايد جزء چهار، پنج کشور دنيا باشيم که تاريخ کهن دارد. شهروند امروزي هر کدام از اين کشورها را وقتي مي خواهيد مورد واکاوي يا شناسايي قرار دهيد، اگر پيشينه تاريخي او را درست نشناسيد ممکن است نتوانيد قضاوت صحيحي نسبت به موقعيت امروزين اين شهروند پيدا کنيد. مشخصاً در مورد ايران با يک پيشينه چند هزار ساله روبه رو هستيم يعني اجداد و نياکان ما چند هزار سال در اين سرزمين زندگي کردند. زندگي آنها در طول اين چهار، پنج هزار سال آميخته با تجربه هاي گوناگوني از سختي، رنج، ترس، اضطراب، شادي، شور و خوشحالي است و تمام جلوه ها و جنبه هاي متفاوت حيات و مرگ را نياکان ما در اين گذر چند هزار ساله تجربه کردند و حالا امروز و در اين لحظه ما شهروندان ايراني حامل ميراث چند هزار ساله نياکان مان هستيم. لازم نيست کسي از اين ميراث حرف بزند تا بفهميم تحت تاثير اين ميراث هست يا نيست. در رفتار شخصي اش، در زندگي روزمره اش، در نگراني هايش، در اضطراب هايش، در خوش باشي هايش، در غم ها و شادي هايش، در همه گزينش هاي عقلايي و عاطفي اش، در اندازه اضطراب ها و تشويش ها و دلهره ها و هراس هايش ما آن رد و هوا و پيشينه تاريخي انسان ايراني را مي بينيم. با اين توضيح اين سوال همواره به عنوان فيلمساز براي من مطرح بوده که آيا مي شود راجع به انسان اين روزگار بي اعتنا به پيشينه تاريخي اش سخن گفت؟ آيا مي شود راجع به انسان اين روزگار جامعه ايران بي اعتنا به عطا و لقاي گذشته تاريخي اش قضاوت کرد؟ او را درست تحليل و ارزيابي کرد و در نتيجه به يک داوري درست و صحيح راجع به رفتار امروزي اش دست پيدا کرد؟ اين ماجرا زماني به نظرم اهميت بيشتري پيدا مي کند که ما درمي يابيم هرگونه امکان دسترسي جامعه امروز ما به توسعه، خوشبختي، تفاهم، تعامل، فرهنگ، ادبيات و هر آن چيزي که ممکن است زندگي امروزي انسان ها را کمي دلنشين تر کند، کمي آرامش بخش تر کند، کمي قابل تحمل تر کند در پرتو بررسي موشکافانه تاريخ اين انسان امکان پذير است. با چنين حساسيت و ديدگاهي است که من خواسته و ناخواسته در اغلب آثارم نمي توانم پس زمينه تاريخي را ناديده بگيرم.
-حالا در ارتباط با همين دغدغه يي که دست از سر شما برنمي دارد، به عنوان يک بيننده و علاقه مند صرفي که رفته رفته به اين مديوم علاقه مند شديد يک دوره يي مجموعه سازي بود و حالا کم کم سينما برايتان محوريت پيدا مي کند، در مولفه هاي تاريخي با اين نشانه شناسي هاي معاصر يا يک مقدار متقدم تر در کدام يک از فيلمسازان بيشتر برايتان جذابيت داشت اعم از فيلمسازان خودمان تا فيلمسازان جهان؟
در کمال فروتني عرض کنم من بيشتر از اينکه از فيلمسازان جهاني آموخته باشم از فيلمسازان ايراني ياد گرفته ام. شايد به دليل اينکه زبان مشترکي داشتيم. از فيلمسازان جهاني شما تکنيک و دکوپاژ و زاويه نگاه را مي آموزيد. همه ما هم ياد گرفتيم از خيلي از بزرگان. اما از اين منظري که شما صحبت مي کنيد من بيشتر تحت تاثير فيلمسازان وطني خودمان بوده ام في المثل مرحوم علي حاتمي فکر مي کنم در اين زمينه کارهاي بسيار ارزشمندي کرده. حتي از يک زاويه فکر مي کنم مسعود کيميايي از اين منظر کار ارزشمندي کرده. با توجه به اينکه تاريخ براي من چيزي نيست که 300 ، 400 سال پيش اتفاق افتاده. من اين طوري تاريخ را نگاه نمي کنم. تاريخ براي من از طلوع تمدن و فرهنگ و مدنيت ايراني در عصر باستان آغاز مي شود، ادامه پيدا مي کند تا بعد از اسلام و تا همين ديروز ساعت چهار، پنج بعدازظهر که با هم تلفني صحبت کرديم و قرار امروز را گذاشتيم براي من مي شود تاريخ. از اين زاويه اگر شما به تاريخ نگاه کنيد يعني هر آنچه پديد آمده و اتفاق افتاده تا همين يک ساعت پيش، يک روز پيش، يک هفته پيش. آن موقع بايد بگويم علاوه بر مرحوم حاتمي، تحت تاثير نگاه کيميايي هم بوده ام. فيلم «قيصر» الان براي من يک اثر معاصر نيست. من «قيصر» را يک اثر تاريخي مي دانم يعني يکي از قله هاي سينماي تاريخي ماست. آثار کارگردان ارزشمندمان داريوش مهرجويي في المثل «دايره مينا» ديگر براي من يک فيلم تاريخي محسوب مي شود. فيلم معروف «هامون » اش هم همين طور.
-علت چيست که شما يک وجه مشترک از اين حيث در فيلمسازان خودمان مي بينيد؛ که تاريخ را انتخاب مي کنند ولي يک مقدار دغدغه هاي دروني تر و شخصي تر خودشان را ملحق مي کنند به گستره تاريخ؟ اين به چه برمي گردد که فيلمساز اين جايي ما اصلاً نوع نگاهش به اين شکل است؟
من فکر مي کنم دليلش روشن است. فيلمساز ايراني نه مي خواهد تاريخ را نبش قبر کند که سراغ سينماي تاريخي رفته و نه مي خواهد اسکلت مرده ها را از گورشان بيرون بکشد و نه برخورد موضعي داشته باشد بلکه دنبال اين مي گردد که آيا عناصري در گذشته تاريخي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي اين جامعه وجود دارد که به کار روزگار امروز ما هم بيايد؟ جمله معروف «گذشته چراغ راه آينده است» نصب العين بسياري از فيلمسازان سينماي ما است. همواره سراغ گذشته مي روند تا ببينند با گذشته مي توانند پرتوي روي امروزمان بيندازند، تا ببينند از عناصري که در گذشته تاريخي ما به شکل ديرينه وجود داشته چه مقداري از آن به درد روزگار امروز ما مي آيد و چه مقدارش به کار نمي آيد.
وقتي مي گوييم تعهد يک فيلمساز، منظور الزاماً اين نيست که راه بيفتد در خيابان راهپيمايي کند و شعار بدهد. مسووليت انساني- اجتماعي اش در همين است که در نگاهش به تاريخ دردمندانه پي يافتن عناصري است که شايد به داد همنوعان شهروند و هموطن اين روزگارش برسد. اگر سراغ تاريخ مي رود معني اش اين نيست که مي خواهد نسبت به امروز بي تفاوت باشد، معني اش اين است که او امروز و گذشته را يک کل همبسته يکپارچه مي بيند که در يک فرآيند ديالکتيکي در پي هم مي آيند، او يک مجموعه زيستي را مي بيند که حالش امروز است و گذشته اش تاريخ است و در تحليل هر آنچه به امروز مربوط است از گذشته کمک مي گيرد.
-در مجموعه هايي که شما ساختيد که به گونه يي ارتباط موضوعي با حوزه تاريخ داشته، چرا يک تقدم و تاخر منطقي وجود ندارد؟ مثلاً از «شب دهم» به «روشن تر از خاموشي» مي رسيم و بعد از آن به «مدار صفر درجه» و حالا هم به «پستچي هميشه...». مثلاً انتظار مي رود «روشن تر از خاموشي» اولين گام شما باشد.
همين طور هم هست. «ملاصدرا» قبل از «شب دهم» ساخته شد اما متاسفانه تلويزيون بعد از «شب دهم» آن را پخش کرد و اين تصور و سوءتفاهم براي مخاطبان پديد آمد که «ملاصدرا» بعد از «شب دهم» ساخته شد. «ملاصدرا» 1376 کليد خورد، «شب دهم» سال 1380 يعني سه سال بعد از ساخت «ملاصدرا » ساخته شد.
-پس حالا ديگر منطق خودش را از نظر سير تاريخي پيدا مي کند. بعد از سلسله مراتبي که ما در مجموعه هاي قبلي شما ديديم در فيلم آخرتان با يک نوع شيوه بيان متفاوت تري روبه رو هستيم، اينجا يک ترکيب فرمي و يک نگاه و بيان شالوده شکنانه در نوع روايت پردازي وجود دارد که از آن وجه روايت پردازي خطي، عامدانه عدول مي کند. اين انتخاب به چه برمي گردد و در واقع چقدر با برنامه ريزي حساب شده اين ريسک را به جان خريديد؟
من به ياد دارم ما يک گفت وگوي تلويزيوني با يکديگر داشتيم در اواخر پاييز سال گذشته در مورد سريال «مدار صفر درجه» که در بخشي از آن گفت وگو روي نحوه داستانگويي و روايت در «مدار صفر درجه» صحبت کردم. آنجا مطرح کردم که چند وقتي است در آثار خودم علاقه مند شدم به نحوه داستانگويي و روايت گويي شرقي نزديک شوم حتي در آن گفت وگوي تلويزيوني با شما از قصه هزار و يک شب ياد کردم و گفتم در اثر تلويزيوني با توجه به اينکه مخاطب تلويزيوني عامه مردم هستند در حدي که خيلي مخاطب خط قصه را گم نکند سعي کردم به شيوه داستانگويي هزار و يک شب نزديک شوم. اين علاقه را در «پستچي سه بار در نمي زند» دنبال کردم و سعي کردم با توجه به اينکه قرار بود اين کار براي سينما ساخته شود و در سينما با مخاطب هاي خاص تري علاوه بر مخاطبان عام سر و کار داريم بيشتر به مغز و جوهره روايت از نوع هزار و يک شبي اش نزديک شوم يعني ما در شيوه داستانگويي شرقي که يک مدل آن همين قصه هاي هزار و يک شب است و يک مدل آن هفت پيکر نظامي گنجوي باشد، ترکيب و تناسبي را مي بينيم که اگر بخواهيم به زبان و سبک هاي ادبي امروز سخن بگوييم شايد با مسامحه بشود بيان کرد تا حدودي به سبک رئاليسم جادويي نويسندگان امريکاي لاتين از جمله مارکز نزديک هستيم. بنابراين اين علاقه يي بود که از سه، چهار سال قبل در من شکل گرفته بود که حالا بتوانم نوع روايت گويي غيرارسطويي را هم با استناد به منابع و مآخذ داستاني خودمان تجربه کنم. در «مدار صفر درجه» تا حدودي اين اتفاق افتاد اما در «پستچي سه بار در نمي زند» من بيشتر سراغ اين تجربه آمدم و سعي کردم بيشتر از اين شيوه داستانگويي کمک بگيرم.
-منتها اينجا يکسري عوامل و نشانه هاي معاصرتر هم وجود دارد، مثلاً خود سنت تعزيه در نوع رجزخواني ابرام غيرت (امير جعفري) با زن مورد علاقه اش يا صولت (علي نصيريان) و رابطه يي که با همسرش دارد وقتي شمشير را دستش مي گيرد و دنبال همسرش مي کند گويي يک نوع حرکت دوار با سنت تعزيه را در يک موقعيت و لوکيشن شاهد هستيم. چگونه به اين بار ترکيبي رسيديد؟
به هر حال گفتم وقتي من سراغ تاريخ مي روم يک دغدغه مدرن و معاصر دارم و به اين ترتيب قطعاً با خودم المان ها و نشانه ها و سمبل ها و رمزهايي را از وضعيت معاصر به بطن تاريخ مي برم. يعني در اغلب کارهاي من اين وضعيت هست. ما به يک سنتزي مي رسيم از يک موقعيت و وضعيت تاريخي و يک موقعيت و وضعيتي که بيشتر رنگ و بوي حالا و اکنون معاصر را دارد. در «پستچي سه بار در نمي زند» هم دقيقاً اين مولفه چون مولفه هاي قبلي آثار من اينجا تکرار شده يعني ما به يک سنتزي از موقعيت هاي کهن سنتي، قديمي و موقعيت هاي معاصر و روز همچنان که شما گفتيد، مي رسيم.
-در «پستچي سه بار در نمي زند» مقاطعي که شما انتخاب کرديد که قسمت مربوط به خود شازده صولت در واقع 1310 به بعد و حول و حوش...
بله، اوايل حکومت پهلوي اول است.
-زمان ابراهيم غيرت و کودتاي 28 مرداد و آن زمان ها است. اين مقاطع چه اهميت ويژه تاريخي براي شما داشته که از طريق اين شمايل و آدم ها يک نقبي به آن دوران مي زنيد؟
واقعيت امر اين گونه است که من ابتدا سه تا قصه مستقل داشتم که به هر حال دوره هاي تاريخي متفاوت داشتند.
-آيا مي خواستيد هر کدام از اينها را براي يک فيلم به کار ببريد؟ يعني هر کدام در واقع يک فيلم بود؟
يکي از هدف هايم اين بود که هر کدام از آنها را در يک فيلم بگنجانم و همچنان که يک بخش هايي از کار را ديديد فکر مي کنم با من هم عقيده باشيد که هر کدام از اين طبقات پتانسيل اين را داشت که خودش به يک قصه و کار سينمايي مستقل تبديل شود. اما بعدها به يک ترکيب رسيدم و خيلي خوشحالم از اينکه اين ترکيب در کنار هم قرار گرفت. حالا براي اين قصه ها و دلالت هاي اجتماعي و فرهنگي و سياسي اش بايد موقعيت سياسي آن قصه را فراهم مي کردم يعني في المثل وقتي در طبقه سوم يک شاهزاده قجري دارم که مي خواهد از کشور فرار کند طبيعتاً اين سوال پيش مي آيد که در چه مقطعي از دوره پهلوي اول شاهزاده هاي قجري تصميم به فرار گرفتند.
البته براي شما ناتوراليسم تاريخي زياد اهميت ندارد، گويي يک بهانه است.
دقيقاً. يک بهانه است و خب ديدم به لحاظ منطقي در اوايل حکومت رضاخان بوده که اغلب آنها سعي مي کردند از کشور خارج شوند که يا خودشان مي خواستند يا جان شان در خطر بوده يا امکان داشت ماموران رضاخاني اموال و طلا و جواهرات آنان را ضبط و ثبت کنند. دلايل مختلفي داشتند براي اينکه به گونه يي به حاشيه بروند يا از کشور خارج شوند يا در شهرستان ها ساکن شوند. در قصه دوم من موقعيت آدمي را داشتم که جبر زندگي و ستم زندگي، وضعيت خاصي که براي اين آدم به وجود آمده، بي کسي و تنهايي او، او را مجبور مي کند راحت جهت عوض کند بي آنکه به پيامدهاي اخلاقي تغيير جهت خلق الساعه بينديشد و دنبال يک وضعيت سياسي مي گشتم که براي اين تغيير جهت مناسب باشد و چيزي که يافتم داستان درگير شدن «طيب» در دهه 40 بود. در واقع او در دوره خودش آدم مطرحي بود و در يک دوره وي حتي با دربار و نزديکان دربار دچار تعارض مي شد و نهايتاً اين تعارض ها و درگيري هاي طيب با دربار به هر دليلي که بوده اعم از سياسي، اقتصادي و اجتماعي که جاي بحث ما نيست، سبب مي شود او را بگيرند و نهايتاً طيب قبل از اينکه دستگير و اعدام شود بين جوانان هم محله و همشهري خودش نوچه و مريد زيادي داشته است. خدا بيامرزد رفتگان شما را من يک دايي داشتم که دو سال پيش فوت کرد. او يکي از دوستان طيب بود که بعد از اينکه طيب را دستگير کردند و در واقع رژيم دنبال دوروبري هاي طيب مي گشت دايي من به مدت 15 سال تهران را ترک کرد و در يکي از روستاهاي اطراف زنجان که در واقع ولايت مادري اش بود، ساکن شد و از آنجا بيرون نيامد. من هم سعي کردم قصه را براساس يک واقعه و حادثه واقعي سياسي بنا کنم. در آن مقطع خيلي از طرفداران طيب پخش و پلا شدند، عده يي فرار کردند مثل دايي من که به زادگاه هاي خودشان رفتند و سال ها از روستا و زادگاه شان بيرون نيامدند و عده يي هم در همين تهران به مخالفان طيب پيوستند مثل شعبان جعفري و در کنار آن آدم ها به آلاف و الوفي هم در زندگي شان رسيدند. چيزي که براي من حائز اهميت بود واقعه سياسي نبود، قصه بود ولي احساس کردم اين قصه که حکم مظروف را دارد مناسب ترين ظرف براي مظروف در طبقه سوم اوايل حکومت رضاخان است. طبقه دوم زماني است که طيب را اعدام کردند و نوچه هايش پخش و پلا شدند و طبقه اول هم که داستان متفاوتي داشت.
-در شکل پردازش کلامي اين سه دوره مي بينيم شما سعي کرديد از شيوه ديالوگ نويسي خودتان انگار به يک بيان مستقل براي هر يک از اين دوره ها برسيد که ترکيب اينها و طراحي آنها کار سختي است که آدم بتواند براي دوره شازده يک نوع ديالوگ نويسي را تجويز کند و براي دوره ابرام که همان مقطع 28 مرداد سال 32 را دربر مي گيرد يک نوع را و براي اين دختر و پسر مربوط به اين نسل يک نوع واژگاني که با اين تناقض و پارادوکس جامعه فعلي ما بتواند همخواني داشته باشد. چگونه به چنين بيان سه گانه يي رسيديد، در واقع حتماً يک پيش فرض هم داشتيد که بايد اين بيان به يک تکلف گويي براي مخاطب فعلي ما که به قدر کافي به سهل پسندي هم عادت کرده کشيده نشود؟
اين بيان سه گانه که شما فرموديد صراحتاً عرض کنم حاصل 15 سال تحقيق و مطالعه بود يعني 15 سال تحقيق، مطالعه، خواندن، فيش برداري و با تير و طايفه هاي کهنسال قجري نشستن و ضبط کردن صداي آنها، در قهوه خانه ها، رفتن و ضبط کردن صداي آدم هايي که به قهوه خانه ها مي آيند و...
-يعني تا اين حد شما اين ممارست را داشتيد؟
ناگزير بودم. با جوان هايي شبيه جوان هاي طبقه اول در مجلس و ميهماني و کافي شاپ و پارک در اين زمان نشستن و صحبت هاي آنها را ضبط کردن و يادداشت برداشتن و چاره ديگري هم نبود، بايد اين مسير را مي رفتيم.
-آرشيو هم براي کارهاي پژوهشي تان داريد؟
الان در کتابخانه من چند کارتن وجود دارد که در هر کدام از اين کارتن ها هزاران کاغذ فيش برداري وجود دارد که حاصل تحقيقاتم روي کتاب ها و رمان هاي چهار پنج دهه است يا حاصل تحقيقاتي بود که روي فيلمنامه هاي اين چهار پنج دهه داشتم يا نتيجه ضبط و ثبت گفتارهاي روزمره خيلي از مردم بوده يعني براي اينکه به اين بيان برسم طبيعتاً بايد چنين فرآيند تحقيقاتي 15ساله را دنبال مي کردم. ابتدا اين فرآيند 15 ، 16 ساله برکاتش فقط در نوشتن فيلمنامه «پستچي...» نبود، در نوشتن فيلمنامه «پهلوانان نمي ميرند» در سال 1374، فيلمنامه «ملاصدراي شيرازي» در سال 1376، فيلمنامه «شب دهم» در سال1380 و فيلمنامه «مدار صفردرجه» در سال 1382 اين تحقيقات به کمک من آمد و من را هدايت کرد که اين يک وجه قضيه است اما صرف استفاده از اينها نبود يعني واقعيت امر اين است که وقتي شما نگاهت شخصي است در اين نگاه شخصي ممکن است تلاش کنيد به يک ديالوگ نويسي شخصي و ويژه هم برسيد. طبيعتاً در اين مسير هر قدر من با واژگان اين سه دوره بيشتر آشنا شدم به وسيله تحقيق سعي کردم به يکسري ترکيبات کلامي هم برسم. خاطره يي را برايتان تعريف کنم؛ در سال 1374 که سريال «پهلوانان نمي ميرند» را ساخته بودم در يک جلسه يي چند تن از دوستان و بزرگان بودند از جمله آقاي علي معلم دامغاني شاعر که يکي از قسمت هاي سريال را ديده بود و چون آدم اديبي است و سخن شناس و ادب شناس است از من سوال مي کرد که اين واژه «چوپيچه» که شما در سريال پهلوانان به کار برديد به چه معناست و مي گفت من هر چه گشتم هيچ جا اين واژه را پيدا نکردم. درست و غلط آن، اين ديگر ماحصل مونتاژ ذهن من بود که به اين دو کلمه رسيده بودم يعني چوپيچه به معناي شايعه انداختن و پيچاندن يک چيزي که چو شده. خب در طول اين 15 سال واژگاني را از اين دست وارد فرهنگ ديالوگ نويسي خودم کردم؛ واژه هايي که در واقع مونتاژ من از چند واژه و کلمه بوده که برخي از آنها به بار نشسته و به قول سياه بازها يخش گرفته و ممکن است با بعضي از آنها هم مخاطب مشکل داشته باشد.
مثلاً ديالوگ هاي طبقه اول خيلي جالب است چون چند تن از دوستان که ديدند مي گفتند چرا اينها اين گونه حرف زدند و من به دوستان گفتم از من نپرسيد، از خودتان بپرسيد و اين معلوم مي شود که خيلي از ما نسل جوان جامعه را نمي شناسيم. واژگاني که من در طبقه اول استفاده کردم براساس سه چهار کتاب در مورد فرهنگ کوچه و بازار امروز، فرهنگ لغات مخفي امروز و نشستن و ساعت ها گفت وگو کردن با بچه ها از پسرهاي خودم گرفته که گاهي به گونه يي حرف مي زنند که من نمي فهمم تا ديگران جمع آوري شده.
-من معتقد هستم شما يک نوع قائل به تفکيک شدن در فيلم را توامان اعمال و اجرا مي کنيد. دو تا قسمت مرتبط با شازده صولت و ابرام غيرت شيوه کلامي و بياني شان يکدست است يعني در واقع يک تغييرپذيري و وضعيت مستحيل شده يي را در اين دو مقطع نمي بينيم اما اين نسل از يک نوع عصبيت و تخليه کردن اوليه که به گونه يي مي خواهد طرف مقابل خودش را محاکمه کند نهايتاً به يک نقطه تعديل يافته مي رسد که اين نقطه تعديل يافته پيشنهاد تاريخي شما براي اين نسل است.
قطعاً. اين به اين دليل است که «تنگ چشمان نظر به ميوه کنند/ ما تماشاگران اين بستانيم» آن دو نسل که سعي کرديم به اندازه هم به هر کدام بپردازيم ديگر نسل هاي تماشاگر تاريخ ايران هستند.
-و چه بسا تمام شده.
و تمام شده هستند. نسل بازيگر تاريخ اجتماعي ما همين نسل معاصر است و طبيعي است که چون او در وسط ميدان و او بازيگر اصلي است، اوست که امروز فرمان ماشين تاريخ و فرهنگ و تمدن ايران دستش است. طبيعتاً تمرکز بيشتر من در فيلمنامه روي اوست و نکته مهم اين است که به رغم تمام بن بست ها و کج تابي ها و نابختي هايي که براي نسل طبقه سوم و دوم پديد مي آيد اما اين نسلي که امروز حي و حاضر است، اين اميد را دارد که زندگي انساني تر و آرمانخواهانه تري را تجربه کند و اين اميد برايش وجود دارد که عشق را به معناي حرکت در مرز مشترک انسانيت بين زن و مرد تجربه کند. اين اميد را دارد که از کابوس هاي تاريخي خودش به روياهاي تاريخي خودش پناه ببرد.
-به همين دليل است که پيش درآمد و افتتاحيه فيلم شما با حضور و آمدن اين دو آدم وابسته و الگو قرار گرفته اين نسل به اين لوکيشن و خانه همراه است. اصولاً المان هاي شما از پاي اينها و خود ماشيني که اينها پياده مي شوند شايد اين جنسي از ابزار مدرنيته اين زمانه باشد که به گونه يي خودش را به من بيننده تحميل مي کند ولي به يک نوع بي هويتي اوليه پي مي بريم. وقتي شما اينها را از خانه بيرون مي کنيد براي آنان هويت مندي ايجاد شده، آن دختر يک مانيفست براي خودش برگزار مي کند. وقتي مونولوگ خودش را به عنوان مرثيه سرايي اجرا مي کند و در واقع بيان مي کند و توضيح مي دهد...
در واقع اين دو نفر اين امکان را پيدا مي کنند با تاريخ قبل خودشان ملاقات کنند. ملاقات با دو برهه تاريخ قبل از خودشان نهايتاً موجب کاتارسيس و تطهير روحي، رواني آنها مي شود. اينجاست که شايد به يکي از پيام هاي فيلم مي رسيم. تطهير جامعه امروز ما، کاتارسيسم جامعه امروز ما از رهگذر رويکرد به تاريخ، ملاقات با نقطه هاي مهم تجربه هاي تاريخي اش امکان پذير است. اين رويکرد تاريخي، اين واکاوي تاريخ پشت سرمان به ما مي تواند کمک کند که در جامعه امروز به وضعيت متعادل تر و متوازني دست پيدا کنيم.
-در واقع اين لوکيشن دالان تاريخ است و يک نوع محلي براي پا گذاشتن به آن و وضعيت متحول شده بعدي که براي اينها رقم زده مي شود. اين لوکيشني که شما آن را ميدان و محک براي داوري آد م هايتان قرار داديد، چگونه پيدا شد؟ در وضعيتي که آدم بتواند آدم هايش را به يک پرسه زني در طبقاتي وا دارد که هر کدام از اين طبقات هم مي تواند بخشي از مقطع تاريخ تلقي شود؟
ما خيلي سخت پيدايش کرديم. واقعيت امر اين لوکيشن که شما در فيلم ديديد با لوکيشني که من در فيلمنامه ديدم شايد 30 ، 40 درصد متفاوت است يعني در لوکيشني که من در فيلمنامه طراحي کرده بودم يک خانه سه طبقه يي قديمي است با اتاق هاي بسيار و راهروهاي بسيار بزرگ. حدود دو سه ماه ما فقط از طريق تيم توليد و تدارکات وقت گذاشتيم که چنين خانه يي را پيدا کنيم. حتي به چند سفر به شهرستان ها متوسل شديم به اميد آنکه در آن شهرستان ها آن عمارت را پيدا کنيم. ماحصل سفر و حضر ما اين بود که ما به دو عمارت رسيديم. عمارتي در نزديک ميدان نوبنياد که اين عمارت به سفارت کويت تعلق دارد البته يکي دو تا فيلم اين شانس را داشتند که قبلاً در آن عمارت کارهاي کرده بودند؛ يکي از آن کارهاي قبلي آقاي معتمدي «قاعده بازي» بود که از آن لوکيشن استفاده کرده بود. ما که رفتيم جلو تا بگيريم به ما گفتند سفير کويت در ايران براي عمل جراحي قلب خارج از ايران است و تا زماني که ايشان نباشد امکان گرفتن مجوز نبود. به رغم همه جور نامه نگاري امکان استفاده از آن عمارت که تا حدود 80 درصد با عمارتي که در قصه من بود همخواني داشت، منتفي شد و با کمال تاسف ما نتوانستيم آن عمارت را بگيريم.
-که به مراتب بهتر از خانه کنوني بود؟
قطعاً بهتر بود. نهايتاً من در زماني که سريال مدار صفر درجه را مي ساختم خاطرم بود که عمارتي در اطراف خيابان درياي نو در ستارخان وجود دارد که به دوستان تدارکات گفتم بروند آن را ببينند و بپرسند به چه کسي تعلق دارد و معلوم شد متعلق به بانک ملت است و بانک ملت در شرف تخريب عمارت است و به دليل اينکه مردم محله معترض هستند فعلاً شهرداري مجوز تخريب به بانک نداده است. وارد گفت وگو شديم و نهايتاً از طريق تلاش هايي که تيم تهيه و توليد کردند خوشبختانه ما توانستيم عمارت را بگيريم اما اين عمارت با عمارت فيلمنامه خيلي منطبق نبود. ناگزير يک بخشي از کار را براساس معماري اين عمارت که خانه يي است که به خاندان درياني ها ي قبل از انقلاب تعلق داشته بخشي از فضاهاي قصه ام را سعي کردم با معماري عمارت تطبيق دهم و يک قسمت هايي را هم نمي شد مثلاً من يک راهروي عريض و طويل مي خواستم بنابراين ناگزير شديم اينها را به کمک طراح صحنه و لباس مان آقاي نژادايماني دکور بزنيم. يعني شما در فيلم يک عمارتي را مي بينيد که خيلي از بخش هاي آن واقعي است و چند تا از بخش هاي آن در واقع دکور است و به هرحال چيزي حدود 60 ، 70 درصد عمارتي که من در فيلمنامه نوشته بودم از اين طريق حاصل شد.
-حالا در همين لوکيشن که پروسه پيدا کردن آن را تشريح کرديد، حوزه مانور خودتان به عنوان کارگردان و فيلمبردارتان به طور ويژه مطلوب و ايده آل بود. به چند درصد از خواسته هايتان در چنين لوکيشني توانستيد برسيد؟
فکر مي کنم با تلاش هايي که صورت گرفت و دکورهايي که زديم چيزي حدود 70 ، 80 درصد خواسته هاي ما از حيث لوکيشن برآورده شد البته لحظات سختي هم داشتيم. مثلاً يکي از سکانس هاي اين فيلم دوربين سوار بر کريم هاي بزرگ بود و قرار بود وقتي شخصيت هاي طبقه اول از حياط مي دوند و داخل مي روند دوربين حرکت کند و بيايد روي طبقه دوم. پشت پنجره يکسري اتفاقات مي افتد و دوباره دوربين حرکت مي کند به طبقه سوم مي رود و در اتاقي پشت پنجره يکسري اتفاقاتي را مي بينيم و در يک پلان يک موقعيت تاريخي 70 ، 80 ساله ديده مي شد. يکي از سخت ترين قسمت هاي فيلمبرداري در اين عمارت اين پلان بود يعني ما يک شب تا صبح هر کاري کرديم نتوانستيم بگيريم و دليلش اين بود که من دنبال اين بودم که فاصله دوربين با همه سوژه ها که در اتاق و پشت پنجره قرار دارند کاملاً برابر باشد که ما يک نگاه دموکراتيکي کرده باشيم، در صورتي که موقعيت ساختماني متفاوت بود يعني طبقه دوم و سوم عقب روي داشت و به دليل ستون هايي که وجود داشت دوربين خيلي نمي توانست جلو بيايد که نهايتاً به فاصله يي که در طبقه اول داشتيم برسد.
-حالا واقعاً کات داشتيد يا پلان- سکانس يکدست بود؟
واقعيت اين است که بچه ها گاهي خسته مي شدند و به من پيشنهاد مي کردند کات بدهم و قسمت ديوار را که رد مي کنيم و تاريک است سياهي ديده نشود و من نمي خواستم اين کار را انجام دهم و خيلي پافشاري کردم. يک شب تا صبح هر کار که کرديم نشد و فرداي آن روز استراحت کردم و راه حل ديگري پيدا کردم که به هرحال منجر شد به اينکه ما پلان را بدون کات بگيريم يعني فردا شب آن دوباره سکانس- پلان گرفتيم هرچند فاصله دوربين با سوژه چنان که من مي خواستم يک اندازه و برابر نشد اما به هرحال تا حدودي به خواست مان نزديک شديم که به هرحال صحنه خيلي سختي بود.
-در مورد پلان- سکانسي که اشاره کرديد تا قبل از اين پلان- سکانس مي بينيم شما به صورت مرحله مرحله به اين دوره ها مي پردازيد ولي در اينجا علت اينکه الزام و اصرار داشتيد که اين پلان- سکانس وجود داشته باشد مرتبط با آدم هاي نسل خودتان مي شد که در گذر از آن مقاطع تاريخي حتماً بايد اين رفتار و برگشت را داشته باشند تا از رفتن و خروج از اينجا منصرف شوند و به يک نوع در خودنگري برسند؟
اين بود، علاوه بر اين اگر در خاطرتان باشد در اين سکانس - پلان ما سه تا وضعيت داشتيم و...
-ولي با هم وجه مشترک دارند.
و همين نکته مورد نظر من بود و به همين علت نمي خواستم کات بزنم. در طبقه اول يک پسر جوان، يک دختر جوان را به زور تهديد اسلحه به خانه مي برد تا صبح شود و پدر دختر بيايد. در طبقه دوم يک آدم لات لمپن با يک قمه دو سه متري دنبال يک زن مي گردد که به تعبير خودش روده هايش را زه تابي کند. در طبقه سوم يک شاهزاده قجري با يک شمشير آخته دنبال يک زني مي گردد تا او را بکشد يعني در يک نگاه به وضعيت هاي مشترک، وضعيت زن را احساس کردم، تاريخ اجتماعي خودمان يک نگاه به موقعيت مظلومانه زن بيندازد يعني اين پلان در واقع قرار بود نگاه من را راجع به وضعيتي که در تاريخ اجتماعي خودمان از زن سراغ دارم، منتقل کند. همواره زن ها در وضعيت تدافع بودند، همواره در وضعيت تبعيض بودند حالا در هر طبقه به نوعي، در طبقه اول آن جوان به زور دختر را به عنوان گروگان گرفته که با پدرش تسويه حساب کند ولي دختر بيچاره قرباني جنگ و دعواي ميان آنهاست، در طبقه دوم همين طور و... يعني در اين سکانس - پلان وجه مشترکي که وجود دارد موقعيت اجتماعي زن در يک فرهنگ مردسالار است يعني در فرهنگي که نه همه آدم ها، خيلي از آدم هاي جامعه ما متاسفانه گرفتارش هستند که اين وضعيت به نظرم اصلاً سياسي نيست و بيشتر به نظرم يک وضعيت فرهنگي است. اغلب انسان هايي که در جامعه ما در طول اين چند دوره زندگي کرده اند نگاهشان به زن، نگاه به يک جنس دوم بوده و ابزاري نگاه کرده اند. آن نگاهي که مثلاً خداوند در قرآن مجيد مي گويد؛ «تنها دليل برتري انساني بر انسان ديگر فقط خوب تر بودنش است»، ما آن نگاه را در اين فرهنگ نمي بينيم. در اين فرهنگ نگاه هايي را مي بينيم که بيشتر از آنچه از انگاره هاي ايدئولوژي آمده باشد از سنت هاي قومي و قبيله يي و عشيره يي و نياکان ما آمده که همواره به زن به عنوان موجود درجه دوم نگاه مي کنند. اين نگاه من را چه به عنوان يک انسان معاصر که در يک جامعه مدني زندگي مي کند و چه به عنوان يک مسلمان ساده همواره آزارم داده - و اصلاً اين نگاه، يک نگاه مشرکانه است.
-براي همين است که شما در اين موقعيت هاي سه گانه بيشتر به زن اين فرصت را مي دهيد براي بيان تک گفتارهاي خودش که از حالات و روايت پردازي شخصي فراتر مي رود و به يک نوع بيانيه ذهني اجتماعي، سياسي و تاريخي تبديل مي شود. درست است که خود همسر شازده و محبوب ابرام غيرت قربانيان اين وضعيت مهاجم هستند ولي به هر حال شما به عنوان خالق و سازنده اين اثر و گذرکننده از اين مقوله تاريخي يک نوع قائل به تفکيک شدن براي آدم هاي خودتان داريد و اينجا به گونه يي براي زنان خودتان در عين حال که ممکن است در موقعيت تراژيک قرار مي گيرند و قرباني مي شوند به هر حال يک فضا و ميدان علمي براي توضيح موقعيت خودش مي دهيد ولي نهايتاً در مورد زن اين زمانه در واقع در ساحت تراژيک قرار نمي دهيد و به گونه يي خودش را به شرايط تحميل مي کند براساس آگاهي و تعقل که در اين گذر تاريخي پيدا کرده است.
فرصت هايي که در قصه به زنان طبقه دوم و سوم داده مي شود تا از طريق مونولوگ ها خودشان را بيان کنند، شايد اين به تلافي فرصت هايي است که تاريخ اجتماعي ما در گذشته به زنان نداده است. در طبقه اول با يک خانمي روبه رو هستيم که در واقع نماينده زن معاصر است و خط سير تاريخي که ما در 70 ، 80 ساله داريم به هر حال مبين اين مساله است که هر چه ما جلو آمده ايم، زن هاي جامعه ما بيشتر توانسته اند خودشان را بيان کنند گو اينکه من هنوز احساس مي کنم نسبت به آن اتفاق ايده آلي که بايد بيفتد يعني جامعه يي که زن و مرد به يک اندازه حق حيات، حق زندگي، اظهار نظر، حق برخورداري از مواهب زندگي اجتماعي - فرهنگي را بايد داشته باشند، هنوز ما به آن سطح نرسيديم اما چيزي که امروز در جامعه ما نسبت به زنان و مردان هست در مقايسه با چيزي که در دهه هاي گذشته داشتيم، قطعاً مساعدتر و بهتر است به همين خاطر مي بينيم اين مونولوگ گويي ها بيشتر به زن هاي طبقه دوم و سوم اختصاص دارد. زن طبقه اول ما خيلي اکتيوتر است و گاه خشونتي را از او مي بينيم که ممکن است از يک مرد ببينيم. شايد به اين دليل است که زن جامعه امروز ما نسبت به حقوق اجتماعي اش آشناتر از زن جامعه ديروز ماست. اينها نکاتي بود که من سعي کردم رعايت کنم.
-ولي به هر حال در اين سه دوره تاريخي شما يک نوع واکاوي مفهوم عشق را مد نظر داريد که به عقيده من با يک ترکيب فلسفه و تاريخ و روانشناسي حوزه تاريخ توام است. آيا فکر مي کنيد بعد از مراحل قبلي که پشت سر گذاشتيد در مدار صفر درجه و شب دهم و حالا از يک جهت هم سريال ميوه ممنوعه امروزي تر است؟ ولي باز به عقيده من همين مضامين را دربر دارد. اين فصل مشترک آثار شما از جنبه هايي که من اشاره کردم با يکديگر زمينه هاي يکسان و مشترکي دارد، به دغدغه هاي خودتان برمي گردد؟
قطعاً، يعني حتماً يک نسبت معين و مشخصي با تجربيات زيستي من به عنوان يک آدم 48 ساله که الان روبه روي شما نشسته و 48 سال است که در اين جامعه زندگي مي کند، دارد و اساساً فکر مي کنم فيلم خوب فيلمي است که تجربه هاي زيستي فيلمساز تامينش کند. فيلمساز هر زمان تصميم بگيرد فيلمي بسازد که هيچ نسبتي با تجربه هاي زيسته اش ندارد، معمولاً فيلم خيلي خوبي از کار درنمي آيد. تجربه زيستي من بيشتر در چارچوب و حول و حوش همين مفاهيمي که شما به آن اشاره کرديد جريان داشته و اين نوع از مفاهيم همواره بيش از ساير مفاهيم نظر من را به خودش جلب کرده از جمله موضوع عشق در طبقه اول يک نوعش را مي بينيم و در طبقه دوم و سوم يک نوعش را ولي مشکل بزرگ اين عشق ها به خصوص در طبقه سوم اين است که در مواجهه عاشق و معشوق با هم درست بيان نمي شود. يک جمله يي را آلبر کامو بعد از اينکه نمايشنامه سوءتفاهمش را نوشته بود در مصاحبه يي مي

گويد که من آن را براي توضيحم در اينجا وام مي گيرم؛ مي گويد ما در دنيايي زندگي مي کنيم که اگر بخواهيم درباره تو دچار سوءتفاهم نشوند و در نتيجه قضاوت ها و تصميمات نادرستي در مورد تو نگيرند، بايد در روز روشن خيلي صريح جلو بروي و خودت را بيان کني. فاجعه و تراژدي عشق در طبقه دوم و سوم فيلم پستچي اين است که عاشق و معشوق از ابتداي شروع عشق تا پايانش همواره در هاله يي از ابهام، چندپهلويي و چندگويي به سر مي برند و هيچ موقع خيلي صريح و روشن خودشان را براي همديگر بيان نمي کنند، هيچ گاه خيلي صريح و روشن بيان نمي شود که اين زن به چه علت کنار آن مرد است؟ آيا مجبور است يا نه، دوست دارد. اما در طبقه اول اين گونه نيست. در طبقه اول با همين نسل جوان امروزي سر و کار داريم که به قول شما به رغم اينکه بي هويتي تهديدش مي کند، بي ريشگي تهديدش مي کند و دچار افسردگي هاي روحي رواني است اما يک حسن بزرگ دارد که اين حسن در واکاوي و حل بسياري از بن بست ها در آينده شايد او را کمک کند. آقاي طوسي شفاف است، صريح اللهجه است و به صراحت خودش را بيان مي کند. در طبقه اول که دختر و پسر را به عنوان نمايندگان اين نسل مي بينيم يکي از چيزهايي که در کنار چيزهاي ديگر نهايتاً اينها را نجات مي دهد و باعث مي شود آنها اميدوارانه اين خانه را ترک کنند، صراحت شان با هم است. حتي گاه اين صراحت خيلي درشت و خشن است اما نهايتاً اين صراحت و خلوص در مواجهه با يکديگر آنها را نجات مي دهد.
- فيلم «پستچي سه بار در نمي زند» را در کارنامه هنري خودتان در چه جايگاهي مي بينيد؟
فروغ فرخزاد جمله يي دارد که؛ «من هميشه به آخرين شعر خودم بيش از تمام شعرهاي قبلي ام علاقه مند هستم و باور دارم» من همين حرف را راجع به «پستچي سه بار در نمي زند» مي گويم، اين فيلم که آخرين کار من است از نظر خود من شايد بهترين کاري است که تا به حال چه در سينما و چه در تلويزيون داشته ام.