ناهيد طباطبايي

آرنج دست چپم درد مي کرد. اول فکر کردم از عوارض شناسنامه است و محلش نگذاشتم. بعد ديدم بدتر شد. رفتم دکتر. گفت تنيس البو است؛ بيماري آنهايي که تنيس بازي مي کنند. گفتم دکتر در عمرم راکت تنيس دست نگرفتم. و از چيز هايي که شبيه آن هستند فقط ماهي تابه و خاک انداز به دست مي گيرم، آن هم با دست راست، نه دست چپ. دکتر گفت اغلب اين اتفاق براي خانم ها مي افتد، بايد بروي فيزيوتراپي، 10 جلسه، بعدش هم بايد دستت را بيندازي گردنت. يعني با خودت دست در گردن بشوي. گفتم باشد. خوشبختانه فيزيوتراپي نزديک خانه است. سه تا کوچه پايين تر. تنوعي است. مي روي دراز مي کشي، برق خفيفي بهت وصل مي کنند که گاهي هم دردناک مي شود، چشم هايت را مي بندي و گوش هايت را تيز مي کني. اين تجربه را به تمام کساني که احتياج به درمان، استراق سمع، دلجويي، نوازش، حرف زدن، همدردي و نياز به يک استراحت يک ساعته با خيال راحت دارند، پيشنهاد مي کنم. و اما در باب استراق سمع، که همين گفتن کلمه اش گلودرد مي آورد. بله، فيزيوتراپي براي من خيلي فايده دارد، چون حتي اگر دستم هم خوب نشود، چند يادداشت از تويش درمي آيد. ديروز تو اتاقک پهلويي که تنها با يک پرده از من جدا مي شد، خانم ميانسالي خوابيده بود که صدايي بم و دلي پردرد داشت، البته زانويش هم درد مي کرد که به من مربوط نمي شد. خانم ظاهراً معلم بازنشسته بود و با شوهر غرغرويش که او هم بازنشسته بود زندگي مي کرد. خانم دو تا پسر داشت که يکي را زن داده بود و يکي را فرستاده بود فرنگ. من فقط اينها را فهميدم. خيلي دلم مي خواست ببينم خ (خانم)چه شکلي است اما رويم نشد پرده را کنار بزنم. وقتي خانم ف (فيزيوتراپ) رفت پيشش تا پايش را ماساژ بدهد، گفت وگوي آموزنده زير بين آنها درگرفت که من در عين امانت برايتان نقل مي کنم. شايد شما هم مثل من از آن چيزي بياموزيد.
ف؛ امروز چطوريد؟
خ؛ خيلي بهترم. پريروز که ليزر گذاشتيد خيلي خوب بود. انگار خيلي موثر است.
ف؛ بله براي بعضي از درد ها خيلي خوب جواب مي دهد.
خ؛ راستي خواستگاري خواهرت چي شد؟ خوب بودند؟
ف؛ بد نبودند. البته پسره خونه نداره، اما باباش گفته دو سال اجاره اش را مي دهد. قيافه اش هم بد نبود. حالا بايد خواهرم فکر هايش را بکند.
خ؛ مگه تازه باهاش آشنا شده.
ف؛ بله. پدر و مادر من خيلي سخت گيرند. اين طوري نيست که بگذارن ما با کسي دوست بشيم.
خ؛ درستش هم همينه. عروس من که دوسالي مي آمد و مي رفت تا بالاخره پسرم رو تور کرد. از اون دختر هاي حراف و زبله. يعني الان همه دخترا اين طوري شدن. مثل شما کم پيدا ميشه. به اميد خدا عروسي سر مي گيره و بعدش نوبت شماست ديگه.
ف؛ خيلي ممنون. البته اين رو بگم ها. زن برادر من هم دو سه سالي با برادرم دوست بود. مامانم اينها فقط براي دختر هاشون سخت مي گيرن.
خ؛ درستش هم همينه. خوش به حال پسر هايي که با شما ازدواج مي کنن. اصلاً از اول هم معلوم بود که دختر خوب و نجيبي هستي. حتماً يک پسر خوب هم گيرت مياد.
ف؛ قربان شما. شما لطف دارين.
خ؛ راستش پسر من هم خيلي پسر خوبيه. سربه راه مثل بره. باباش ميگه من نفهميدم اين زن گرفته يا شوهر کرده. از صبح تا غروب که کار مي کنه. شب هم که مياد خونه، ديگه عروسه دست به سياه و سفيد نمي زنه. بايد رخت ها رو بريزه توي ماشين. گردگيري کنه. يک شب در ميون شام درست کنه. سفره بندازه. تازه بعد از شام هم ظرف ها رو بشوره که صبح خانم با خيال راحت بره کلاس بدنسازي و آرايشگاه و اين حرف ها. دائم هم مادر و خواهرش خونه اينان. عروسه مي شينه به وراجي و پسرم ازشون پذيرايي ميکنه.
ف؛ شما هم خب لابد ميرين پيششون.
خ؛ به اين جريان برق( حتماً به دستگاه اشاره مي کرد) ماه به ماه اگر پامو بذارم خونه شون. برم چي کار، اسباب زحمت بچه ام ميشم. اون که از جاش تکون نمي خوره. دريغ از يک املت که بذاره جلومون. مخصوصاً ميگه از بيرون غذا بيارن. از اين پيتزا ميتزاها. بعدش هم پاشو ميندازه رو پاش و سريال نگاه مي کنه.
ف؛ زن برادر من هم همين طوري هاست. اصلاً نمي فهمه احترام چيه. تازه اون هم با مامان من که تا قورمه سبزي شون رو هم پاک مي کنه مي فرسته خونه شون. مامانم که مي خواد سر به تنش نباشه. ميگه تا وقتي ما عروس بوديم، کلفتي مادرشوهر رو مي کرديم، حالا که مادرشوهر شديم بايد کلفتي عروس رو بکنيم.
خ؛ آره به خدا. من که شاغل بودم تا مي رسيدم خونه، آخه چند سالي با مادرشوهر زندگي مي کردم، جارو رو برمي داشتم و اتاق ها رو جارو مي کردم. بعد غذا مي پختم. بعد رخت ها رو مي شستم. با همين دست هام که حالا چارچنگولي شدن. بعد تازه مي نشستم به خياطي. تمام لباس هاي خواهرشوهرهام رو من مي دوختم. چهار کيلو سبزي پاک مي کردم براي دوازده نفر. يک وعده قورمه سبزي. بعد تازه همسايه ها ميامدن شب چره. هي چايي بده. هي استکان بشور. هي آجيل و شيريني بده، هي پيشدستي بشور. خلاصه تا ساعت دوازده يک بند کار مي کردم و صبح دوباره مي رفتم سر کار. هفته يي شش روز کار مي کردم و با بچه هاي مردم سروکله مي زدم. اون وقت نه اخمي، نه تخمي، نه نازي، نه نوزي. حالا تا تکون مي خوري تولد عروسه بايد کادو بخري، سالگرد ازدواجه، بايد کادو بخري. مادرشوهر من خدابيامرز اصلاً نمي دونست ما کي به دنيا آمديم. تا حرف لباس خريدن و مسافرت مي شد مي گفت از تو ديگه گذشته. اون وقت خودش هر سال بايد مشهدش را مي رفت و شمالش رو مي رفت. تا شوهرم يک چيزي برام مي خريد، مي گفت لوسش نکن، اون هم جلوي خودم.
ف؛ خب، اين هم از ماساژ امروز. پس فردا بيشترش مي کنم. الان ديگه درد مي گيره.
حسابي وسوسه شده بودم خانومه رو ببينم. همه ش فکر مي کردم بايد خيلي قلچماق باشه. آخه اين همه کار توي يک روز...
توي همين فکر ها بودم که ف آمد سراغم. حال و احوال کردم و گذاشتم به کارش برسه. دلم مي خواست بهش بگم از حرف هاي مريضش اين طوري نتيجه گرفتم که آدم تا عروسه، مادرشوهرها بدن، وقتي مادرشوهر شد، عروس ها بد ميشن. اما هيچي نگفتم.
فکر کردم اين طوري سنگين ترم.