پنج شنبه، 17 بهمن 1387 - شماره 1885
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
تهراني ها-36
شکارـ1


اميرحسين خورشيدفر- amirkhorshidfar@Yahoo.com


آسمان ابري و نزديک است. شاپور صبري 14 ساله با دوستش توي کوچه ها پرسه مي زنند. تفنگ بادي چهار و نيم روي دوش دوستش است. پسر زير درخت هاي چنار بلند دريان نو مي ايستد و نشانه مي رود. هر دو توجهي به دسته دخترهايي که از امتحان برمي گردند و هرهر کرکر مي کنند، ندارند. انگار در موقع نشانه رفتن لازم است شاپور هم با همان دقت و يک چشم بسته به پرنده ها خيره شود. پسر ضربه خوردگي کوچکي روي لوله تفنگ را به شاپور نشان مي دهد. اشکال کار اينجاست. اين است که گلوله به هدف نمي نشيند و فقط چرت زمستاني پرنده ها را به هم مي زند. شاپور کلاغي را نشان پسر مي دهد که از دهانش بخار بيرون مي آيد. خنده شان مي گيرد. طوري در مگسک نگاه مي کنند که انگار دوربين باشد و اين صحنه ثبت شود. نوبت شاپور هم مي شود. شاپور نشانه مي رود. شليک مي کند. گنجشک ها از جايشان جنب نمي خورند. يک ساعت بعد نشسته اند کنار آب نماي پارک شهر آرا. نگهبان پارک نگهباني مي دهد که در نروند. دور ميزهاي پينگ پنگ سنگي شلوغ است. صداي عربده دبيرستاني ها مي آيد. شرط بندي کرده اند. پسري از جمع شان نگهبان را صدا مي کند. دو نفر که گلاويز شده اند. روي سنگريزه ها غلت مي خورند و تن شان پيداست. نگهبان سوت مي زند. همين. رويش را برمي گرداند. دوست شاپور به پهلويش مي زند. دعوا آن طرف حسابي گرم شده. هر دو تايشان قلچماق اند و ريش شان درآمده. يکي شان تقلا مي کند بنشيند روي سينه ديگري. بعد غلتي که مي خورند آن يکي زور مي زند. کسي هم جلو نمي رود جدايشان کند. دوتا از آن پپه ها راکت ها را برداشته اند و از فرصت استفاده کرده اند. سرويس هاي ناشيانه مي زنند و توپ از دست شان درمي رود. نگهبان تشر مي زند؛ «تکون نخورينا» بعد مي رود به طرف ميز پينگ پنگ. شاپور پا روي پا انداخته و ناخن مي زند به زخم روي قوزکش. بالاخره لبه زخم ور مي آيد. خون تازه کمرنگي آن زير پيداست. دوستش بلند مي شود و مي زند به شانه شاپور. شاپور سرش را مي گرداند به سمت دعوا. ظاهراً فقط براي آنکه وانمود کند برنامه فرار را متوجه نشده. دوستش چند لحظه مکث مي کند. فحشي مي دهد و مي دود به سمت اتاقک نگهباني. شاپور هم از جايش بلند مي شود. نگهبان که برمي گردد دوستش با تفنگ از روي شمشادها پريده. نگهبان برمي گردد و يقه شاپور را مي گيرد و مي نشاندش روي ديواره سنگي.

---

مثل ترم هاي قبل است. باز هم هنرجوهاي نخاله را فرستاده اند به کلاس او. پسر گيج و چاقي که با تاخير جواب مي دهد روبه رويش نشسته و تخته شاسي را روي پايش گذاشته. انگار گردن کشيده باشد روي يک ديوار چوبي. صورتش پوست زبري دارد که از سرما سرخ شده. جوانه هاي سبيل سياهي بالاي لبش روييده. شاپور صبري فکر مي کند يکي از آن خنگ هاي هيچي نفهمي است که پدر و مادرش فکر کرده اند با دو ماه کلاس طراحي مي توانند بچپانندش توي دانشگاه هنر. خوب ديگر شغل شاپور صبري همين است. بي استعدادها را بفرستد توي دانشگاه. يک قدم عقب مي رود و زل مي زند به پسر چاق. پسر هم بي تفاوت، بدون عجله. شاپور مي گويد؛ «نمي خواي کاپشنت رو در بياري؟ شال گردنت را چطور؟» پسر مي گويد؛ « نه. اينجا خيلي سرده»

دو سه تا دختر خانم هم تاييد مي کنند. يک نفر زير مي گويد ويززززززز

- اين جوري که نمي توني کار کني. اين جوري نمي شه طراحي کرد. بايد راحت و آزاد باشي.

با خودش فکر مي کند اين گنده بک اخمو چه جوري مي تواند آزاد و راحت باشد.

- آخه من وقتي سردمه نمي تونم طراحي کنم.

- مگه قبلاً طراحي کردي؟

سر تکان مي دهد. اما گفت وگو ادامه پيدا نمي کند. شاپور نمي پرسد کاري همراهش هست يا نه. پسر هم چيزي نمي گويد. يک مداد سوسمارنشان سياه با مقطع شش ضلعي از جامدادي پارچه يي دودي اش بيرون مي آورد و خرت خرت مي تراشدش و بعد مثل بقيه مشغول مي شود به خط کشيدن. شاپور صبري مکعب هاي چوبي را روي چهارپايه مي گذارد. ده نفر ديگر هم مشغول هستند. شاپور از پشت سر هنرجوها دور مي چرخد. بالاي سر پسر چاق مي رسد. مکعب ها به دقت رسم شده. پسر بدون عجله مشغول پررنگ کردن خطوط محيطي مکعب هاست. او استاد مکعب کشيدن است.
از خودم تا همه
فيزيوتراپي ـ1


ناهيد طباطبايي


آرنج دست چپم درد مي کرد. اول فکر کردم از عوارض شناسنامه است و محلش نگذاشتم. بعد ديدم بدتر شد. رفتم دکتر. گفت تنيس البو است؛ بيماري آنهايي که تنيس بازي مي کنند. گفتم دکتر در عمرم راکت تنيس دست نگرفتم. و از چيز هايي که شبيه آن هستند فقط ماهي تابه و خاک انداز به دست مي گيرم، آن هم با دست راست، نه دست چپ. دکتر گفت اغلب اين اتفاق براي خانم ها مي افتد، بايد بروي فيزيوتراپي، 10 جلسه، بعدش هم بايد دستت را بيندازي گردنت. يعني با خودت دست در گردن بشوي. گفتم باشد. خوشبختانه فيزيوتراپي نزديک خانه است. سه تا کوچه پايين تر. تنوعي است. مي روي دراز مي کشي، برق خفيفي بهت وصل مي کنند که گاهي هم دردناک مي شود، چشم هايت را مي بندي و گوش هايت را تيز مي کني. اين تجربه را به تمام کساني که احتياج به درمان، استراق سمع، دلجويي، نوازش، حرف زدن، همدردي و نياز به يک استراحت يک ساعته با خيال راحت دارند، پيشنهاد مي کنم. و اما در باب استراق سمع، که همين گفتن کلمه اش گلودرد مي آورد. بله، فيزيوتراپي براي من خيلي فايده دارد، چون حتي اگر دستم هم خوب نشود، چند يادداشت از تويش درمي آيد. ديروز تو اتاقک پهلويي که تنها با يک پرده از من جدا مي شد، خانم ميانسالي خوابيده بود که صدايي بم و دلي پردرد داشت، البته زانويش هم درد مي کرد که به من مربوط نمي شد. خانم ظاهراً معلم بازنشسته بود و با شوهر غرغرويش که او هم بازنشسته بود زندگي مي کرد. خانم دو تا پسر داشت که يکي را زن داده بود و يکي را فرستاده بود فرنگ. من فقط اينها را فهميدم. خيلي دلم مي خواست ببينم خ (خانم)چه شکلي است اما رويم نشد پرده را کنار بزنم. وقتي خانم ف (فيزيوتراپ) رفت پيشش تا پايش را ماساژ بدهد، گفت وگوي آموزنده زير بين آنها درگرفت که من در عين امانت برايتان نقل مي کنم. شايد شما هم مثل من از آن چيزي بياموزيد.

ف؛ امروز چطوريد؟

خ؛ خيلي بهترم. پريروز که ليزر گذاشتيد خيلي خوب بود. انگار خيلي موثر است.

ف؛ بله براي بعضي از درد ها خيلي خوب جواب مي دهد.

خ؛ راستي خواستگاري خواهرت چي شد؟ خوب بودند؟

ف؛ بد نبودند. البته پسره خونه نداره، اما باباش گفته دو سال اجاره اش را مي دهد. قيافه اش هم بد نبود. حالا بايد خواهرم فکر هايش را بکند.

خ؛ مگه تازه باهاش آشنا شده.

ف؛ بله. پدر و مادر من خيلي سخت گيرند. اين طوري نيست که بگذارن ما با کسي دوست بشيم.

خ؛ درستش هم همينه. عروس من که دوسالي مي آمد و مي رفت تا بالاخره پسرم رو تور کرد. از اون دختر هاي حراف و زبله. يعني الان همه دخترا اين طوري شدن. مثل شما کم پيدا ميشه. به اميد خدا عروسي سر مي گيره و بعدش نوبت شماست ديگه.

ف؛ خيلي ممنون. البته اين رو بگم ها. زن برادر من هم دو سه سالي با برادرم دوست بود. مامانم اينها فقط براي دختر هاشون سخت مي گيرن.

خ؛ درستش هم همينه. خوش به حال پسر هايي که با شما ازدواج مي کنن. اصلاً از اول هم معلوم بود که دختر خوب و نجيبي هستي. حتماً يک پسر خوب هم گيرت مياد.

ف؛ قربان شما. شما لطف دارين.

خ؛ راستش پسر من هم خيلي پسر خوبيه. سربه راه مثل بره. باباش ميگه من نفهميدم اين زن گرفته يا شوهر کرده. از صبح تا غروب که کار مي کنه. شب هم که مياد خونه، ديگه عروسه دست به سياه و سفيد نمي زنه. بايد رخت ها رو بريزه توي ماشين. گردگيري کنه. يک شب در ميون شام درست کنه. سفره بندازه. تازه بعد از شام هم ظرف ها رو بشوره که صبح خانم با خيال راحت بره کلاس بدنسازي و آرايشگاه و اين حرف ها. دائم هم مادر و خواهرش خونه اينان. عروسه مي شينه به وراجي و پسرم ازشون پذيرايي ميکنه.

ف؛ شما هم خب لابد ميرين پيششون.

خ؛ به اين جريان برق( حتماً به دستگاه اشاره مي کرد) ماه به ماه اگر پامو بذارم خونه شون. برم چي کار، اسباب زحمت بچه ام ميشم. اون که از جاش تکون نمي خوره. دريغ از يک املت که بذاره جلومون. مخصوصاً ميگه از بيرون غذا بيارن. از اين پيتزا ميتزاها. بعدش هم پاشو ميندازه رو پاش و سريال نگاه مي کنه.

ف؛ زن برادر من هم همين طوري هاست. اصلاً نمي فهمه احترام چيه. تازه اون هم با مامان من که تا قورمه سبزي شون رو هم پاک مي کنه مي فرسته خونه شون. مامانم که مي خواد سر به تنش نباشه. ميگه تا وقتي ما عروس بوديم، کلفتي مادرشوهر رو مي کرديم، حالا که مادرشوهر شديم بايد کلفتي عروس رو بکنيم.

خ؛ آره به خدا. من که شاغل بودم تا مي رسيدم خونه، آخه چند سالي با مادرشوهر زندگي مي کردم، جارو رو برمي داشتم و اتاق ها رو جارو مي کردم. بعد غذا مي پختم. بعد رخت ها رو مي شستم. با همين دست هام که حالا چارچنگولي شدن. بعد تازه مي نشستم به خياطي. تمام لباس هاي خواهرشوهرهام رو من مي دوختم. چهار کيلو سبزي پاک مي کردم براي دوازده نفر. يک وعده قورمه سبزي. بعد تازه همسايه ها ميامدن شب چره. هي چايي بده. هي استکان بشور. هي آجيل و شيريني بده، هي پيشدستي بشور. خلاصه تا ساعت دوازده يک بند کار مي کردم و صبح دوباره مي رفتم سر کار. هفته يي شش روز کار مي کردم و با بچه هاي مردم سروکله مي زدم. اون وقت نه اخمي، نه تخمي، نه نازي، نه نوزي. حالا تا تکون مي خوري تولد عروسه بايد کادو بخري، سالگرد ازدواجه، بايد کادو بخري. مادرشوهر من خدابيامرز اصلاً نمي دونست ما کي به دنيا آمديم. تا حرف لباس خريدن و مسافرت مي شد مي گفت از تو ديگه گذشته. اون وقت خودش هر سال بايد مشهدش را مي رفت و شمالش رو مي رفت. تا شوهرم يک چيزي برام مي خريد، مي گفت لوسش نکن، اون هم جلوي خودم.

ف؛ خب، اين هم از ماساژ امروز. پس فردا بيشترش مي کنم. الان ديگه درد مي گيره.

حسابي وسوسه شده بودم خانومه رو ببينم. همه ش فکر مي کردم بايد خيلي قلچماق باشه. آخه اين همه کار توي يک روز...

توي همين فکر ها بودم که ف آمد سراغم. حال و احوال کردم و گذاشتم به کارش برسه. دلم مي خواست بهش بگم از حرف هاي مريضش اين طوري نتيجه گرفتم که آدم تا عروسه، مادرشوهرها بدن، وقتي مادرشوهر شد، عروس ها بد ميشن. اما هيچي نگفتم.

فکر کردم اين طوري سنگين ترم.
داستانک
همه ما
سروش صحت

پسر جواني که عقب تاکسي نشسته بود برنامه جشنواره را دستش گرفته بود و داشت فيلم ها را به دختر جواني که کنارش نشسته بود، معرفي مي کرد. نمي دانم کدام فيلم بود که موقع معرفي اش گفت؛ «اينو ميگن شاهکاره.» دختر گفت؛ «پس حتماً ببينيمش.» پسر جوان گفت؛ «اگه بشه که عاليه.» دختر گفت؛ «چرا نشه؟» پسر گفت؛ «براي اينکه همه مي خوان اين فيلم را ببينن.» دختر گفت؛ «همه يعني کيا؟» پسر گفت؛ «هر کي که ما مي شناسيم.» راننده گفت؛ «من که 20ساله سينما نرفتم.»
عناوين اين صفحه
شکارـ1
فيزيوتراپي ـ1
همه ما

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام