محمد باغباني؛ در عين نااميدي و در لحظه يي که اميد بنکدار و کيوان عليمحمدي داشتند عطاي فيلمسازي را به لقاي آن مي بخشيدند (حداقل براي شبانه روز) اين پروژه متفاوت سينمايي در نهايت کليد خورد و سينماي تجربي، سينمايي که در ايران به شدت در جهت خلاف جريان اصلي حرکت مي کند، توانست به تعداد فرزندان اندک خود يکي ديگر اضافه کند. اميد و کيوان مقتدرانه مسير فيلمسازي شان را با شبانه روز ادامه داده اند. الان کاري به نتيجه کار ندارم که فيلم را خواهيد ديد و قضاوت خواهيد کرد. البته همان طور که در گفت وگو خواهيد خواند، اين فيلم را اندکي بايد رهاتر تماشا کنيد و خودتان را به حس و حال و فضاي کار واگذار کنيد. در فضايي که اين دو نفر حتي حاضرند فيلمسازي را رها کنند ولي تحت هيچ شرايطي به سراغ پروژه هاي خواستگاري چارمنگولي نروند، مهم ترين اصل اعتمادي است که مخاطب بايد به فيلم آنها داشته باشد، چراکه در اين فضاي متشنج و حيرت آور، آنها به تنها چيزي که احترام گذاشته اند، شعور مخاطب است. در يادداشت هاي بعدي مستقيم تر به اين فيلم متفاوت خواهم پرداخت که همين الان منتظر تماشاي فيلم روي پرده و براي بار دوم هستم اما قبل از ورود به لذت متن، گفت وگويي با اميد و کيوان ترتيب داده ايم. کيوان و اميد حرف هاي زيادي داشتند که طبيعتاً به خاطر محدوديت کلمات نتوانستيم همه آنها را به کار ببريم اما چيزي که براي من و احتمالاً شما واضح و آشکار خواهد شد، اين است که اميد و کيوان جداي اعتقادات جدي شان به هنر و سينما، در نامتعادل ترين شرايط کار خود را به سرانجام رسانده اند. شبانه روز به نوعي ادامه شبانه است اما نه به واسطه کارگرداني و شيوه روايت بلکه به معني پافشاري بر اعتقاد و مقاومت کردن در برابر جريان هاي بي بخار اصلي. اين يعني ماليخولياي مقاومت.
---
-شما با همين دو فيلم بلند و برخي آثار مستندتان نشان داده ايد تا چه حد به متفاوت بودن اهميت مي دهيد. به نظر من در ايران تفاوت خيلي به معني نو بودن نيست. بيشتر به معني رايج و مرسوم نبودن و دور بودن از اين فضا است و اين ريسک بزرگي است. اين موضوع در عين اينکه مي تواند زيبا باشد، به نوعي هم خطرناک است. منظورم لجبازي با سينماي رايج است. در سينماي شما اين تفاوت چقدر به عنوان ايدئولوژي شما است و چقدر به عنوان سبک منحصر از ايدئولوژي.اميد؛ من و کيوان از زماني که کار فيلمسازي را شروع کرديم، مقوله کار هنري را اين طور شناختيم که اتفاقاً يکي از جذابيت هاي کار هنري اين است که هيچ چارچوب و قانوني ندارد و هميشه در شکستن قوانين قديمي است که هنرمند مي تواند راه هاي جديد را پيدا کند. حالا من و کيوان سينماي تجربي را خيلي دوست داريم. در اين تجربه ها چيزهايي هست که کار مي کند و چيزهايي هم ممکن است با اقبال روبه رو نشود. در واقع ريسک کار تجربي کردن همين است .چون آدم وقتي در ژانر کار مي کند مي داند که قواعد چيست و در چه چارچوبي پيش مي رود و مي تواند پيش بيني کند که چه جوابي مي گيرد. فيلم او چه مخاطبي دارد، چه استقبالي از آن مي شود و چه نوع آدم هايي فيلم را در دست دارند ولي در سينماي تجربي که ما به آن علاقه داريم و آن را به اين صورت ياد گرفتيم، سعي مي کنيم از قالب هايي که رايج است، پرهيز و کار را براي خودمان سخت کنيم و پيشنهادهاي جديدي بدهيم و اين به معني دهن کجي کردن به سينماي رايج ايران نيست. البته کتمان نمي کنيم فيلم هايي که در حال حاضر اکران مي شوند، فيلم هايي نيستند که من و کيوان دوست داشته باشيم و به خاطرشان سينما برويم. ما دوست داريم فيلم هايمان را در يک گستره جهاني مقايسه کنيم. بيشتر به خاطر «کانسپتي» که براي مفهوم سينما تعريف کرده اند و نه اينکه بخواهم بگويم ما خيلي تواناييم. دوست داريم اين گونه نگاه بکنيم اما اين شيوه فيلمسازي ما ضرورتاً به معني دهن کجي يا يک خواسته لجبازانه به سينماي رايج نيست.
کيوان؛ بحثي هم که من مي توانم به حرف هاي اميد اضافه کنم، اين است که ما از زماني که وارد مسير فيلمسازي شديم، دوست داشتيم پروسه تجربه کردن را در هر زمينه يي دنبال کنيم. حالا اين پروسه در يک مقطع بحث فيلمنامه است و در فاز کارگرداني دوست داريم فيلمنامه براي اين باشد که راه را گم نکنيم.
در فاز کارگرداني قرار نيست که فقط فيلمنامه ها مصور شوند. من فکر مي کنم مرز بين کارگرداني و مصورسازي مشخص نيست. ما مصورساز زياد داريم. ما کارگردان نداريم چون فيلم ها يمان را خودمان تدوين مي کنيم. دوباره در اين فاز هم اين اتفاق مي افتد تا ببينيم چه خلاقيتي مي توان به کار بست. همانطور که اميد گفت، واقعاً من مثلاً خيلي مي شنوم که مي گويند اينها مي خواهند تکنيک شان را به رخ بکشند. جوابي که مي شود داد اين است که براي چه کسي مي خواهيم تکنيک مان را به رخ بکشيم؟ پروسه فيلمسازي آنقدر سخت است که اين حرف ها ديگر معني نمي دهد آن هم وقتي مي خواهيد يک فيلم به خصوص فرهنگي را بسازيد. آنقدر مسير سختي پيش روي شما است که اگر فرضاً هم دليلت اين باشد که بخواهي تکنيکت را به رخ بکشي، اصلاً وسط راه پشيمان مي شوي، برمي گردي و...
خيلي انگيزه هاي قوي تري مي خواهد. براي ما اين انگيزه هاي قوي تر، تجربه کردن و تلاش براي رسيدن به يک زبان است. تلاش براي اينکه لزوماً وارد چيزهايي که امتحانش را پس داده، نشوي. ما در فيلم يکسري مسائل را تجربه مي کنيم. مثلاً اگر ببينيم در يک مساله توانايي داريم، سعي مي کنيم در فيلم بعد اصلاً سراغ آن نرويم و ببينيم که از چه راه ديگري مي توان وارد شد. چيزي که من و اميد از آن بدمان مي آيد، اين است که اصولاً اعتقاد داريم در سينماي ايران اتفاق بدي که مي افتد آدم ها ناتواني خود را پشت يکسري شعار مخفي مي کنند مثلاً اينکه ما به دنبال هنر متعهد هستيم. ما دغدغه مردم را داريم. در حالي که ما مي دانيم اصلاً اين گونه نيست. خيلي واضح است که اگر شما دغدغه مردم را داشتيد، اگر واقعاً به هنرتان متعهد بوديد خيلي از اين کارها را انجام نمي داديد و مرتکب چنين کاري نمي شديد که به قول شاملو «شرمساري جبران ناپذيري است». من و اميد سعي مي کنيم خودمان را از اين جريان بيرون بکشيم. به خاطر همين هم هست که بين فيلم اول و دوم ما چهار سال فاصله مي افتد. در فضايي که همه به يک مسير مي روند، شما اگر بخواهيد به جاي ديگري برويد، بايد اول فضايش را آماده کني.
-ترس من در واقع اين است که سينماي شما جايگاه خودش را پيدا نکند و ديده نشود. ما از دهه بيست ميلادي سينماي تجربي داريم و همين الان هم کسي که فيلم تجربي کار مي کند، همه چيز برايش روشن است بخصوص بحث مربوط به اکران فيلم. متاسفانه ما سينماي تجربي مان هم بايد در دل جريان اصلي معني پيدا کند. چقدر فروخته و... حتي تهيه کننده دغدغه فروش دارد و مي داند فيلم متفاوت کار کرده ولي دغدغه فروش دارد. در ايران اين ريسک سنگيني است.
کيوان؛ به نظرم ما نمي توانيم در ايران مبحث مخاطب شناسي را خيلي دقيق پيگيري کنيم و بگوييم مخاطب با چه فيلمي ارتباط برقرار مي کند و با چه فيلمي ارتباط برقرار نمي کند. موقعي که مي خواهيم فيلمي بسازيم، سعي مي کنيم بهترين آدم ها بيايند. يعني من و اميد مثلاً به نابازيگر و... اصلاً اعتقادي نداريم. براي هر سکانس بايد آدمي که بهترين است را بياوريم و فکر مي کنيم حضور ستاره ها خيلي کمک مي کند به ارتباط بهتر کار ما به مخاطبي که زياد با اين فضاهاي تجربي آشنا نيست. حال وقتي خودت را در يک فضاي امتحان پس نداده مي گذاري، بايد خودت بگردي و ببيني چه کار مي تواني بکني. الان مثلاً من و اميد مسير را اين گونه آمده ايم و اميدوارم باز بشود راه هاي ديگري را هم پيدا کرد. ولي اعتقاد داريم تو بهترين تلاشت را بکن، حالا ممکن است زمان ببرد، ممکن است يک ذره اولش براي مردم سخت باشد ولي فکر مي کنم بالاخره ارتباط برقرار مي شود. ما مثلاً بعد از شبانه وقتي MDAM را ساختيم، خيلي از دوستان من و اميد مي گفتند بابا مردم نگاه نمي کنند. ولي آمارهايي که اعلام شد نشان داد که يکي از پربيننده ترين فيلم هاي پخش شده از شبکه چهار بوده. اعتقاد دارم ما «يک بخش پنهان» در جامعه مان داريم که واقعاً در خانه شان مي نشينند مثلاً حالا نمي گويم ديويد لينچ ولي من فکر مي کنم بابل را راحت دنبال مي کنند.
-يا مثلاً سريال Lost .
دقيقاً، اينها به نظر من آن بخش از آدم هايي هستند که ما کمتر در سينما به آنها توجه مي کنيم. اگر فيلم ها واقعاً در يک شرايط درستي Peresent شوند و مخاطب بداند با چه فيلمي قرار است روبه رو شود، من فکر مي کنم از اين حالت دربيايد. خيلي از همين فيلم هايي که فکر مي کنند مي فروشد واقعاً نمي فروشد حالا ممکن است بعضي است از آنها هم به يک فروشي دست پيدا کند. ديديم ديگر مثلاً امسال دو تا بازيگر از تلويزيون مي آيند به يکباره همه مي روند سراغ اين آدم ها. آيا سال ديگر هم همين است؟ مطمئناً اين جوري نيست. البته مسير، مسير واقعاً سختي است، تازيانه هايي که روي بدن آدم مي آيد، کشنده است ولي به نظر بايد اميدوار بود و من و اميد همچنان اميدواريم.

اميد؛ من هم فکر مي کنم در واقع اين تيپ فيلم ها يعني آثار تجربي هيچ ربطي به فيلم هاي آماتوري که در واقع از سر عدم شناخت قواعد کلاسيک سينما عنوان تجربي به خود مي گيرند، (واقعاً الکي و بي جهت) ندارند. فيلم هاي تجربي در واقع با يک طراحي درست براي اکران، تبليغاتي که حالا نمي گويم بيلبوردهاي خيلي زياد بلکه طراحي تبليغاتي درست و يک اکران درست اتفاقاً مي تواند آن تماشاگراني را که سال ها است از سينما قهر کرده اند، به سينما بکشاند.
-چرا فکر مي کنيد سينماي شما دو نفر به اين ستاره ها نياز دارد؟
کيوان؛ براي من و اميد اصولاً در کارهايمان فرم و تصوير خيلي اهميت دارد، اينکه آدم ها فيگورهايشان چگونه است و کجا قرار بگيرند و اصولاً جنس ميزانسن هايمان جوري است که واقعاً خيلي ميلي متري است مثلاً در شبانه روز هم ما يک سکانس داشتيم که زمين را پر از چسب کرده بوديم تا بازيگر بداند در اين نقطه ها بايد بايستد. حتي مثلاً سه سانت اين طرف تر بازيگر ممکن بود کسي را بپوشاند... من و اميد چون سرعت کارمان هنگام فيلمبرداري خيلي بالا است، اصولاً به آدم هايي احتياج داريم که
1- بسيار باهوش باشند 2- به شدت نگران کارشان باشند 3- با تمرکز خيلي بالايي سر کار بيايند. من با آدمي که مثلاً سر کار بخواهد با موبايل صحبت کند و نداند که در چه فضايي کار مي کند، سخت بتوانم کار کنم.
-در راستاي سينماي متفاوتي که دنبال مي کنيد، طبيعي است که در بحث مربوط به بازيگري هم کارهاي شما تفاوت هاي اصلي داشته باشد بخصوص نسبت به سينماي رايج ايران. در بحث مربوط به بازيگري خود شما تا حدي تحت تاثير محمدرضا اصلاني هستيد. اين سليقه و جنس بازي گرفتن در سينماي شما از کجا مي آيد. بازي ها سرد و شيوه ديالوگ گويي کاملاً تخت و بي حس است. حتي ممکن است خيلي ها فکر کنند بازيگران دارند بد بازي مي کنند.
اميد؛ در مقوله بازيگري ما خيلي از آقاي اصلاني ياد گرفته ايم. خيلي هم مديون ايشان هستيم. آقاي اصلاني براساس نگاه خاص شان به مينياتور و نقاشي هاي کلاسيک در واقع يکسري ژست ها، حرکت ها و رفتارها را بازسازي مي کند. سليقه من و کيوان در مقوله بازيگري جوري است که مثلاً ما دوست داريم که تمام زوائد و حواشي را از بازيگر بگيريم يعني تمام اضافه کاري هايي را که يک بازيگر مي تواند بکند، براي اينکه نقشش بيشتر ديده شود.
-رابطه بين زن و مرد در فيلم شبانه روز تمام کليد فيلم است يعني حس وحال بين اينها است که بايد توسط مخاطب فهميده و درک شود. در اينجا داستان آنقدر مهم نيست.
کيوان؛ ببين چيزي که در شبانه روز از مرحله فيلمنامه من و اميد دنبال آن بوديم بحث «انتخاب غلط است». من اعتقاد ندارم نقش هاي مرد ما منفي است به دليل اينکه اعتقاد دارم انتخاب ها اساساً غلط بوده اند. فرخ (پارسا پيروزفر) اگر از ابتدا انتخابش درست بود و کنار مرجان قرار مي گرفت، کاملاً رابطه خوب و خيلي عاشقانه يي به وجود مي آمد چون فرخ يک جهان کودکانه دارد که اين جهان کودکانه اش از سمت هورا شيوا پاسخ داده نمي شود. او اين جهان کودک را در ارتباط با مرجان پيدا مي کند در حالي که اگر از ابتدا اين دو نفر کنار هم قرار گرفته بودند، اصلاً اين مشکلات به وجود نمي آمد. در قصه فوژان هم همين است. حالا يک تم پنهان هم فيلم دارد و آن بحث مربوط به دروغ است. تو يک دروغ مي گويي و بازي از دستت در مي رود مثلاً فوژان خيلي دختر قدي است و فکر مي کند از بار هر مسووليتي برمي آيد. ولي بعداً مي بيند که اصلاً توانايي اداره اش را ندارد. در فيلم هاي ديگر آدم ها به راحتي تصميم مي گيرند ولي تصميم گرفتن کار راحتي نيست. مشکل اصلي آدم هاي شبانه روز اين تصميم ها است که نشان مي دهد آدم هاي فيلم نقطه ضعف دارند و لزوماً تصميم هايي که مي گيرند، تصميم هاي درستي نيست و به خاطر همين لزوماً نمي توانيم بگوييم اين منفي است يا آن مثبت.
-در اين فيلم ديالوگ درخشاني وجود دارد «من نمي دانم من دير به دنيا آمدم يا تو زود». منظورم تقديرگرايي است. چيدماني که شما در فيلم هاتان داريد، انگار که تقدير را جور ديگري مي چينيد که ببينيد حالا چي مي شود و کاراکترها را در اين محيط آزمون مي کنيد؛ جنسي از تقديرگرايي که در کارهاي شما بي تاثير از آنتونيوني نيست.
کيوان؛ يکي از فيلمسازهايي که اصولاً من و اميد را به سينما علاقه مند کرد، آنتونيوني است. اولين بار که آگرانديسمان را ديدم هنوز با اميد دوست نبوديم. آنجا بود که من تصميم گرفتم کارگردان شوم بي ربط. حالا نمي دانم چرا؟ ولي واقعاً آنتونيوني از کساني بود که فکر مي کنم در جان من و اميد نشست بخصوص آدم هاي تنهاي آثار او که در ديالوگ برقرار کردن واقعاً مشکل دارند. يکي از فيلم هاي محبوب من «ماجرا» است که در حد ستايش مي پرستمش. واقعاً از وقتي که اين فيلم را ديديم، اين سوال برايمان مطرح شد که واقعاً اين آدم ها چرا نمي توانند با هم ارتباط برقرار کنند؟ من اعتقاد دارم اين بخش از آدم هاي فيلم هاي ما، مطمئناً تحت تاثير آن عشقي است که سال هاست نسبت به آنتونيوني داريم و اصولاً در مجموعه کارهاي من و اميد به شکلي تماتيک آنتونيوني خيلي حضور دارد. يک بحث تقديرگرايي که کردي ربطي به فيلم ندارد، حاشيه فيلم است. ولي عميقاً به شما مي گويم که شبانه روز کاملاً بر اساس يک منطق تقديرگرايانه ساخته شد. شبانه روز در مسيري افتاد که انواع انرژي ها در مسيرش قرار گرفتند که اين فيلم ساخته نشود و دقيقاً پارسال همين موقع ها بود که من و اميد دست هامان را برديم بالا و مرگ شبانه روز را جلوي چشم خودمان ديديم. فقط از خدا کمک خواستيم و گفتيم تو به ما کمک کن که اين فيلم ساخته شود. نوروز امسال به تمام بچه هاي گروهمان زنگ زديم و اعلام کرديم که خردادماه اين فيلم به جريان مي افتد بدون اينکه پولي داشته باشيم ولي اين فيلم در خردادماه پولش جور شد و فيلم ساخته شد اصلاً شبانه روز بر اساس تقدير ساخته شد.
-شبانه و شبانه روز يک مقدار براي ديدن و درست فهميدن نياز به تقلب دارند. براي خود من تقلب اين است که خيلي راحت صرف نظر از ارزشگذاري بنشينم و يک بار فيلم را ببينم. تمام که شد بار دوم با خيال راحت و براي اينکه فيلم را بهتر بفهمم آن را ببينم. اين تقلب من است. مي خواهم سوال کنم براي مخاطبي که آنقدر با سينما درگير نيست و نگاه تحليلگرايانه ندارد، قبل از تماشاي شبانه روز، به نظرتان به چه نکاتي بايد توجه کند تا همان بار اول هم فيلم برايش حداقل جذابيت هايي داشته باشد؟
کيوان؛ من فکر مي کنم اصولاً فيلم ديدن کار راحتي نيست يعني ما بايد بپذيريم که براي فيلم ديدن بايد تلاشي از سمت مخاطب صورت بگيرد ولي اعتقاد دارم اگر مخاطب وارد سالن شود و واقعاً خودش را رها کند، چيزهايي براي دريافتن مي يابد. در شبانه روز من فکر مي کنم مسير قصه جوري است که اگر تماشاگر دوست داشته باشد خودش را رها کند در قصه، فيلم او را مي برد حالا براي مخاطبي که تخصصي تر به سينما نگاه مي کند، کشف يکسري از چيزها ممکن است جذاب تر بنمايد. مثلاً در قصه فوژان کارتي را که بابک مي فرستد به خانه فوژان براي او (يک نقاشي از لوسين فرويد)، اين تابلو مثلاً ته فيلم بازسازي مي شود که نيکي کريمي نشسته و دوربين به سمت او مي رود. اينجا يک کدهايي است که قرار نيست هر کسي آن را بگيرد. اگر هم نگيرد خيلي در مسير قصه اذيت نمي شود ولي براي کسي که درک شان مي کند، اين کدها مي توانند اثر را جذاب تر کنند. حالا اين کدها در جاهاي مختلف فيلم پخش است. اعتقاد دارم که شبانه روز از نظر بصري مي تواند چشم تماشاگر را نوازش دهد.
-چون الان راجع به اسم کاراکترها صحبت کرديد و به نظرم در فيلم هاي شما همه چيز چيده شده است (اگر پشه يي هم رد شود انگار با انتخاب شما بوده) راجع به اسم ها صحبت کنيد. منظورم اين است که اسم رهنما براي من حتماً بايد معني داشته باشد، سياوش و....
اميد؛ راستش در واقع اين اسم گذاري ها اول از همه براي اين است که من و کيوان اين آد م ها را درست تر بشناسيم تا بتوانيم بهتر آنها را بنويسيم و براي آنها بازيگر انتخاب کنيم مثلاً در مورد کاراکتر هورا شيوا، اين اسم را ما از آذر شيوا گرفتيم.
-هورا شيوا کدام است؟
مهتاب کرامتي، که شيوا ستاره محبوبي بود که در واقع محبوبيتش توام با يک بار مثبت خارج از حواشي رايج سينماي آن دوره بود، يک خانمي به لفظ آدم هاي آن دوره داشت. در واقع نوستالژي که به آن آدم داشتيم، باعث شد اين اسم را بگذاريم يا آقاي رهنما ارادتي به فريدون رهنما، همين طور در مورد شهرام منزلت يک جوري سعي کرديم در واقع ضمن آهنگين بودنش به هر حال يک جوري به کاراکتر آن آدم نزديک باشد اما ضرورتاً اسم گذاري هاي ما به آن معني نيست که حالا اين آدم چون اسمش منزلت است بايد اين کار را بکند يا يک منزلتي دارد، نه در واقع اين جوري نيست.
-در شبانه به نظرم همه چيز چيده شده و فکر شده است. همه چيز همان طور که بايد باشد به خصوص در طراحي صحنه، لباس و...مي بينيم. خب خيلي دوست دارم برويم سراغ اين بحث که چقدر به ذهنيت فيلمسازي شما برمي گردد و در فيلمنامه منعکس مي شود يعني جزئيات چقدر مهم است در سينماي شما، آن هم در اين شرايط سخت؛ شرايطي که شايد اصطلاح «بگير بره» يا «بگير بريم» در آن باب شده.

اميد؛ راستش را بخواهيد محمدجان من و کيوان سعي مي کنيم هميشه از مرحله نوشتن فيلمنامه آن آدم ها را ببينيم مثلاً خانه سياوش را ببينيم و پيدا کنيم. سياوش در اين تيپ خانه ها که در خيابان حافظ است مي تواند زندگي کند. خوشبختانه وقتي فيلمنامه نوشته شد، يکي از آدم هايي که ما با او مشورت کرديم آقاي رامين فر بود. ايشان گفتند من خواندم. احساس کردم اين سکانس هاي قاجاري شما سياه و سفيد است. احساس کردم سياوش در يک خانه يي است به سبک وارتان. مثلاً ما تصوري که از شخصيت مرجان داشتيم، به شيده محمودزاده که طراح لباس ما بود گفتيم. براي او شرح داديم که به نظر ما مرجان کاراکتري است که فمينته دارد. اين آدم هميشه دامن مي پوشد، هيچ گاه شلوار جين نمي پوشد آدمي است که گردنبند مرواريد مي اندازد، عطر مي زند و رژ لبش مايه هاي گلي دارد، يک ذره آرايش اش ديده مي شود و... يا مثلاً فوژان اسپورت و خيلي اکتيو است يا خاطره خيلي پسرانه و ....
کيوان؛ يا مثلاً در مورد خانه سياوش اتفاقاً مي گفتيم ديوارهاي خانه سياوش بايد بافت دار باشد. من يک شب در قصه سياوش که در روز تعطيل هم بود، پايم گرفت به چراغي که روي ميز سياوش بود افتاد زمين و خرد شد و حالا داريم فيلمبرداري مي کنيم. ببينيد بچه ها گفتند يک نيم ساعت يک تنفسي بدهيم، دو تا از بچه هاي صحنه با موتور رفتند. منوچهري عين همان چراغ را گرفتند و آمدند. من و اميد براي انگشتر سياوش رفتيم انگشتر خود مرحوم سياوش را آورديم. زيرسيگاري خود سياوش را آورديم. چون حامد هم مي گفت مال خودش را به من بدهيد. مي گفتيم مي آوريم چون اعتقاد داريم اين جزئيات است که در نهايت يک چيزي را دو قدم جلوتر مي برد.
-حامد بهداد يکي از چهره هايي است که بايد شما را به خاطر حضور و بازي اش ستايش کنم. بهداد به اين معروف است که دوست دارد اغراق کند در بازي و در واقع «اور اکتينگ» کند ولي در سينمايي که ما فکر مي کرديم تا قبل از اين شما زياد به بازي توجه نمي کنيد، ديديم که يک بازيگري با اين سابقه را آورديد و تبديل کرديد به يک موجود معصوم ديگر. خيلي دلم مي خواهد راجع به اين پروسه کارگرداني اصلاً به خصوص حامد بهداد، نقش اش و گريم و همه چيز توضيح دهيد.
اميد؛ در واقع حامد که تبديل شد به سياوش آن هم جزء ماجراهاي تقديرگرايانه فيلم بود براي اينکه من و کيوان يک فيلم مستندي ساخته بوديم درباره سياوش.
-داخل پرانتز اول مسعود رايگان را براي اين فيلم انتخاب کرده بوديد؟
کيوان؛ نه، براي يک فيلم مستند از حامد دعوت کرديم براي ما يک ساعتي روي فيلم نريشن بگويد و خيلي هم لطف کرد. بعد از همين ديدار کوتاه، متن را برايش فرستاديم و براي حامد توضيح داديم که لحن بايد چطور باشد. آمد يک بار تمرين کرديم و يک بار هم خواند و بعدش در واقع قلاب ما در همديگر گير کرد. ما در اين مدت به خيلي از آدم ها در سن هاي مختلف براي نقش سياوش فکر کرده بوديم چون اصرار داشتيم فيزيک آن آدم حتماً بايد عين سياوش باشد، در مورد چهره (گريم) صدا، رفتار و نگاه هم همين طور. خب بعضي ها که مثلاً سن شان بالاتر بود، اين توانايي را نداشتند که بتوانند چنين گريم و چنين شرايط فيزيکي را تحمل کنند. پس رفتيم سراغ آدم هاي جوان تر. با سودابه خسروي (طراح گريم) مشورت کرديم. وقتي حامد را ديديم بدون اينکه به حامد چيزي بگوييم با سودابه صحبت کرديم و نظرش را پرسيديم. راجع به گريم حامد بهداد براي من به عنوان گريمور سخت ترين آدم براي کار گريم و تغيير چهره است. گفت به نظر من خيلي آدم سختي است ولي انتخاب شما است يعني شما هر چه بگوييد همه تلاشم را مي کنم. بعد ما باز هم فکر کرديم و جلسه يي گذاشتيم با حامد و با هم صحبت کرديم. حامد گفت شما مي خواهيد يک چيزي به من بگوييد ولي نمي دانم چرا نمي گوييد بعد گفت شما داريد يک فيلمي را شروع مي کنيد؟ گفتيم آره. بعد گفت مستند است؟ گفتيم نه يک فيلم داستاني است. گفت جريان چيست؟ قبل از اينکه برايش توضيح دهيم از حامد پرسيديم تو اصلاً دوست داري يک نقشي را که اصلاً ربطي به تو نداشته باشد (نه سنش و نه...) بازي کني؟ گفت آره خيلي عاشق اين جور کارها و عاشق ماجراجويي هستم. ما گفتيم يک دوست مشترکي داشتيم به اسم علي تيموري. از طريق علي فيلم مستند چشم اندازهاي سياوش را داديم، ببينيد. وقتي فيلم را ديد گفت مرسي خيلي فيلم خوبي بود، حالا من بايد چه کار کنم. گفتيم حالا تو بايد نقش اين آدم را بازي کني. بعد گفت باشد و برايش فيلمنامه را فرستاديم. فيلمنامه را خواند و گفت خيلي فيلمنامه خوبي است و الان ديگر مصمم تر شدم. بعد از يک هفته زنگ زد، گفت من نمي آيم، چون شما اگر فکر آبروي مرا نمي کنيد چرا فکر آبروي خودتان را نمي کنيد.
گفت يا شما ديوانه ايد که مي خواهيد با دادن اين نقش به من فيلم خود را خراب کنيد يا اينکه مي خواهيد مرا خراب کنيد. من و اميد هم به او گفتيم ببين همين بحث تقدير است. تو اين مسير را آمدي و اين نقش مال تو است، دست من و اميد نيست. ما مي توانيم به تو قول بدهيم به دليل اينکه سياوش را خوب مي شناسيم تمام کمک مان را بکنيم که تو اين شخصيت را بهتر بشناسي. بعد ديگر قرارداد بسته شد. هر چه فيلم هاي آرشيوي از سياوش داشتيم و عکس و دست خط و نقاشي ها و متريال در اختيارش قرار داديم و اين آدم واقعاً انرژي گذاشت. سودابه خسروي انرژي وحشتناکي گذاشت براي اينکه قالب گيري از صورت حامد بهداد اصلاً کار راحتي نيست؛ براي اينکه حامد خيلي آدم انرژيکي است. قطعه سازي هايي که براي صورت حامد بهداد انجام شده همه يکبار مصرف بودند و هر شب اين قالب ها از نو ريخته مي شدند. بعضي وقت ها کار با اين قالب ها واقعاً دردسرساز مي شد.
از وقتي با سودابه خسروي کار مي کنم، هيچ وقت اينقدر او را عصبي نديدم. تا روزي که ما در صحنه داشتيم پلان هاي اول قصه سياوش را بدون حضور سياوش مي گرفتيم. من يکدفعه ديدم سودابه قدري آشفته و عصبي است که به کل بچه هاي گروه کارگرداني گفتم وارد اتاق گريم تحت هيچ شرايطي نمي شويد چون حالش خيلي بد است. واقعاً نگران بود. سودابه خسروي مي گفت من اگر از پس اين کار بربيايم هر فيلم ديگري را مي توانم کار کنم.
حامد هم دقيقه 90 به اصطلاح سياوش مي آمد و مي گفت اميد، سياوش وقتي مي خواهد سيگار بکشد اين انگشتش چه جوري بود و چه کار مي کرد؟ حالا اميد بايد بر تخيلش رجوع کند و بگويد. حامد اين کار را هم مي کرد و حامد مي گفت آخ اين چقدر خوب است. يا مثلاً اميد در مورد شکل قلم به دست گرفتن سياوش هم توضيح مي داد. خانواده سياوش دعوت شدند و آمدند سر صحنه. خانمش گفت اين خود سياوش است. من عميقاً اعتقاد دارم و يک روز به خود حامد هم گفتم ببين دست کيوان و اميد نيست. تو اين نقش را بازي کردي. تو از طرف سياوش انتخاب شدي. پس تمام آن عذاب هايي که سياوش در اين 20 سال کشيد، تو دو هفته آن را تحمل کن. مي دانم براي تو تحمل چهار ساعت گريم آن هم صبح زود سخت است ولي تصور کن اين آدم 20 سال عذاب کشيده و واقعاً در وجود حامد اين قضيه نشست.
-راجع به بازي حامد توضيح دهيد. اينکه چقدر با هم هماهنگ بوديد؟ چقدر اضافه کاري داشت يا نداشت؟ چون خيلي نقش مهمي است و از بهترين بازي هاي بعد از انقلاب است.
کيوان؛ من و اميد، سياوش را دوست داشتيم و هر روز سياوش را در جلوي چشم مان مي ديديم. واقعاً بعضي از ديالوگ ها گريه من و اميد را درمي آورد مثل آن پلاني که داشت سيگار مي کشيد و مي گفت؛ به بهار قول دادم تا زماني که زنده است سيگار نکشم حالا کجاست عزيز دلم. واقعاً من و اميد آنجا پاي مانيتور پس افتاديم. اتفاقي که افتاد به قول حامد بهداد تکيه کلام خودش است که مهر ما به دل همديگر افتاد. ما سعي مي کرديم بهترين شرايط را براي حامد به وجود آوريم. شايد يکي از راه هايش اين بود که به بچه ها پيشنهاد کرديم يک چيزي مثل تخت بياوريم، اين چهار ساعت را بخوابد و ما گريم کنيم که تکان نخورد. چون هم براي ما سخت بود هم براي حامد. هر بار چهار ساعت وقت مي بردش. موهايش را به خاطر اين فيلم تراشيد. کلي چسب و آن قوزي را که روي گردنش مي گذاشتند، بايد تحمل مي کرد و اذيت مي شد ولي واقعاً بازيگر درجه يکي است به خاطر اينکه يکي از چيزهايي که من و اميد در رابطه با او کشف کرديم اين است که به کارش فکر مي کند. خيلي زحمت مي کشد. در قصه سياوش دوربين نه پن مي زند نه حرکت دارد. همه شات ها ثابت است. مي گفتيم حامد بيا مانيتور را ببين. علي تيموري جاي حامد بهداد مي ايستاد. بعد حامد نگاه مي کرد. مي گفتيم اين محدوده کار تو است و مي رفت.
به خودش هم بارها و بارها گفتم خيلي نامردي چون در هر پلان او يک برگ روي دست کارگردان رو مي کرد يعني من اين را دارم اعتراف مي کنم. واقعاً خيلي از کارهايش را در لحظه مي کرد. و اصلاً بي نظير بود. مثلاً قرار بود به دالان برود، گربه نزديک پاي او بود اصلاً قرار نبود حامد بهداد برگردد خم شود و گربه را بلند کند. رفت پيش پيش کرد، گربه نيامد. برگشت آنقدر نرم و لطيف اين گربه را زير بغلش زد که من و اميد کنار مانيتور گفتيم لااله الا الله، دست بر نمي دارد از اين کارهايش. بارها و بارها از اين کارها کرد يعني مي آمد قاب را مي ديد و مي گفت خب پس يک ايده يي دارم و ايده اش را بالاخره اجرا مي کرد. علي تيموري، خانم رويا جاويدنيا را دعوت کرد. من و اميد او را نمي شناختيم و براي يک نقش ديگر دعوتش کرده بوديم. وقتي آمد من و اميد گفتيم اينکه بهار است. بعد گفتيم خانم جاويدنيا شما براي نقش ديگري دعوت شديد ولي اين نقش را بخوانيد. او به نوعي برقي را در چشم ما ديد و قبول کرد که بيايد. واقعاً اگر شبانه روز ساخته شد به خاطر قصه سياوش است نه به خاطر من و اميد. من اعتقاد دارم خود سياوش اين فيلم را ساپورت مي کرد تا اين فيلم ساخته شود. من دو سه هفته پيش که در اوج عصبانيت بودم موبايلم زنگ خورد. گوشي را برداشتم. ديدم يک نفر مي گويد من از خانه سينما زنگ مي زنم. فکر کردم در مورد همين شبانه روز است و عصبي هم بودم. گفتم حرفت را بگو. گفت هيچ چيز فقط مي خواستم به شما اطلاع دهم چشم انداز هاي سياوش به عنوان يکي از 30 مستند برتر بعد از انقلاب است. ببينيد من مي گويم اين سينک شدن ها اتفاقي نيست.
-اتفاقاً قسمت هاي مربوط به سياوش خيلي جذاب بود. ايده قاب ثابت ايده درخشاني است و الان توي سينما هم جايگاه خاصي دارد به خصوص که فضاي بيرون قاب معني بيشتري پيدا مي کند. چرا در اين فصل اين نوع دکوپاژ را انتخاب کرديد؟
اميد؛ در هر حال بخشي بر مي گشت به کاراکتر سياوش، اينکه سياوش کسرايي روماتيسم ستون فقرات داشت و نمي توانست آزاد حرکت کند. افق ديدش هميشه محدود بود براي اينکه هميشه سرش پايين بود. در نتيجه اين به هر حال يک بهانه يي مي داد به ما که حالا ما با قاب هاي ثابت که از يک جاي فيلم کج مي شود و دوباره بر مي گردد و نرمال مي شود، يک جور مي توانيم زاويه ديد محدود اين آدم را القا کنيم نه اينکه حالا به صورت مستقيم ولي ممکن است در کليت اين فيلم، يک حس درست و خاصي به مخاطب دهد. با همه محدوديت ها يک جاهايي حامد يک پيشنهادهايي مي داد و هميشه هم مي گفت (يک اصطلاحي داشت) اگر من دارم اضافه کاري مي کنم و نظافت را به هم مي زنم، به من بگوييد که اين کار را نکنم يا اين کار را بکنم. يک جاهايي فکر مي کرديم يک ذره اين کارت را بيشتر کن يا يک ذره کمترش کن ولي در همان حيطه با همان قاب هاي ثابت که فکر مي کنيم يک جوري نزديک ترين امکان براي بيان زاويه ديد و بيان روحيه آن آدم بود. حس نقاشانه بودن فضا را هم بيشتر القا مي کرد. در مورد قصه سياوش از اول مطمئن بوديم بدون حرکت دوربين اين بخش را خواهيم ساخت. يک تجربه بود براي ما اينکه ببينيم چطور بدون حرکت مي توان فيلم ساخت. در عين حال فکر مي کرديم مونوکروم بودنش يک جوري کهنگي را مي سازد و اين ثابت بودنش حس مربوط به نقاشي را. يعني چون در مورد يک نقاش است، بياييم و عين يک تابلو نقاشي بسازيم. يکي از پلان هايي که بعد از مرگ بهار گرفتيم و آزاده صمدي از آشپزخانه با سيني چاي مي آيد واقعاً 45 دقيقه چيدن آن آدم، آن گوشه، آن ليوان آنجا، اينها واقعاً کار مي برد و مي گفتيم اين بايد عين تابلو باشد، عين نقاشي باشد به خاطر همين اين قصه را اين جوري گرفتيم. قصه تاج السلطنه را سياه و سفيد مي ديديم با پلان سکانس هاي طولاني. يا داستان مرجان نرمال ترين دکوپاژ را داشت. ببينيد باز من يک چيزي که در مورد حامد دوست داشتم بگويم اين است که از لحظه يي که گريم مي شد به يک آرامش مي رسيد مثلاً سر صحنه مرگش گفتيم حامد بيا پلان را ببين. نشست و قبل از اينکه برود پلان را بازي کند کلي گريه کرد. اتفاقاً پلان هاي آخري هم بود که داشت بازي مي کرد. من در دو سه تا پلان قصه سياوش بازي حامد را خيلي دوست دارم؛ يکي نگار جواهريان مي گويد؛ چاي مي خوريد... بعد حامد بهداد يک نگاهي به او مي کند و من عاشق اون تک چشم حامد از لاي موهايش هستم که نگاه مي کند که چه به اين دختر بگويد. فقط فکر مي کند سيگارش را دربياورد. به نظرم خيلي زيباست. تو يک بازيگر را، همه چيزش را ازش گرفتي و فقط يک چشم دارد و يک دست و وقتي من کات دادم، گفتم حامد اين تک چشم تو... گفت ديدي؟ گفتم فکر کردي با کي داري کار مي کني؟ من عاشق آن لحظه ام. من و اميد داريم اينجا بال بال مي زنيم آن لحظات را ببينيم. بعد بامزه يک جايي در تمرينات يک کاري را مي کرد. بعد مي گفت حالا بگيريد. بعد برداشت اول مي گفتيم حامد جان اگر فکر کردي ما حواس مان نبود، ما حواس مان بود. در تمرين اين کار را کردي ولي الان نکردي. بعد مي گرفت ما را فشار مي داد چون نمي توانست بخندد. بيچاره مي گفت خيلي شماها بدجنس هستيد، باشه چشم آن کار را هم مي کنم.
کيوان؛ مي داني اينکه در تمام صحنه ها دست و پايش را بسته يي و اين هيچ چاره يي ندارد بايد با چشم ديگري بازي کند. به نظر من آنجاست که حامد بهداد واقعاً بازيگر خوبي است يا وقتي که سر ميز نشسته لحن دخترش را مي فهمد که دختر دارد بد حرف مي زند و از همان زير يک نگاه مي کند. اين باري که روي دوش او است من به عنوان يک کارگردان احساس مي کردم اين بار واقعاً براي او سنگين است. خيلي وقت ها که صبح زود مي آمد من و اميد مطمئن بوديم حامد خسته است و نياز به استراحت دارد، ولي مي گفتيم بايد عذاب بکشد چون اتفاق خوبي دارد مي افتد. مي گفتيم تحمل کن. حتي به راحتي يک روز آمد و گفت خسته ام، بگذاريد بخوابم، گفتم نمي تواني بخوابي. تو خسته يي، ما هم خسته ايم. گفت مي گذارم مي روم. گفتم برو ولي اگر رفتي ديگر برنگرد. گفت خيلي نامردي، با شماها آدم نمي تواند حرف بزند. وقتي که يک تکه از صدا اشکال داشت بعداً در آن ايستگاه راه آهن که اصلاً صداي قطار وحشتناک بود، حامد آمد دفتر و کف زمين دفتر ماني هاشميان نشسته بود و وقتي صحنه ها را ديد مي زد تو سر خودش، من آنجا فهميدم مي ارزيد، آزارش داديم ولي مي ارزيد. نگار پلان خودش را که ديد جيغ کشيد و گفت و اس ام اس داد که من چيز زيادي از فيلم نديدم و افتخار مي کنم در اين فيلم هستم. من و اميد دو سال تمام سختي کشيديم و اينها را هم عذاب داديم ولي مي ارزيد. برخي اتفاق ها هم مثل معجزه بود. حامد به خاطر ريش مصنوعي اش مدام مجبور بود زير چانه اش را بخاراند. خانم کسرايي سر صحنه بود و گفت اتفاقاً اين کار را سياوش هم مي کرد. جالب که خود ما اين موضوع يادمان نبود. وقتي که گفتند فيلم توقيف شده و در جشنواره نيست، من و اميد زديم زير خنده. علي تيموري با ما بود، گفت ناراحت نيستي؟ گفتم ببين اينها نمي دانند من و اميد شبانه روز را چطوري ساختيم. اگر مي دانستند اين حرف ها را نمي زدند. گفتم به تو قول مي دهم اين فيلم به جشنواره برود. امروز صبح خيلي استرس داشتم ولي گفتم اگر قرار بود ساخته نشود اصلاً ساخته نمي شد که حالا کسي بخواهد جلوي آن را بگيرد. اين فيلم آنقدر انرژي پشت سرش است که اصلاً دست کيوان و اميد نيست. اتفاق ديگري که در قصه سياوش افتاده اين بود که ما حضور يکسري گربه را در فيلمنامه نوشته بوديم، در دکوپاژ هم نوشته بوديم ولي به اميد مي گفتم اميد اين گربه دقيقه آخر شدني نيست. رفتيم در يک لوکيشني دو روز قبل از فيلمبرداري مربوط به گربه ها. ديديم چند تا گربه آنجا هست و چقدر هم رام هستند. ببين موقع آن سکانس بچه ها رفتند گربه ها را پيش کردند، آمدند ايستادند. بعدش حامد اين گربه را زد زير بغلش و اين گربه به بهترين شکل آمد درون فيلم ما. يا مثلاً حامد به اين گربه ها غذا مي داد و آنها از دست حامد غذا را مي گرفتند. اينها واقعاً معجزه هايي بودند که تو اين کار ما ديديم.
-حامد خيلي خوش شانس است که با کارگردان هاي خوب کار کرده. بحث آخر اينکه در دکوپاژ کار شما بحث هويت شخصيت ها و مساله تکنيک روايي خيلي با هم مرتبط اند. در حرفه خبرنگار آنتونيوني اين نوع دکوپاژ خيلي مطرح مي شود. خودت هم به اين فکر مي کردي يا برايت کاملاً ناخود آگاه بود؟
کيوان؛ واقعاً نمي دانم. خودآگاه نبود ولي آنتونيوني خيلي روي من و اميد تاثير گذاشت در حالي که خيلي ها مي گويند تحت تاثير اليور استون، آرونوفسکي يا کيشلوفسکي هستيم. ميان اين همه آدم تنها کسي که روي آنتونيوني دست گذاشته تويي و دقيقاً رفتي روي ناخودآگاه من و اميد دست گذاشتي. مثلاً اليور استون براي من و اميد خيلي قابل توجه است و خيلي فيلم هايش را دوست داريم ولي آنتونيوني آن پشت است و از آن چيزهايي است که از پشت مثل مادربزرگ آدم که سال ها هم نبيني و نباشد ولي باز نقش تاثيرگذاري دارد. آن خاطره را از او داري.