لادن نيکنام
آشنايي مخاطب ايراني با زندگي قديس ها، در اکثر مواقع برمي گردد به آثار نيکوس کازانتزاکيس؛ به شخصيت هايي که او با تکيه بر مستندات تاريخي بازسازي مي کرد. با تخيل خود لحظه يي تراژيک براي آن قديس خلق مي کرد و مخاطب را به شدت درگير نوع حيات و زيست آنان ساخته و نهايتاً يک قديس را به يک اسطوره بدل مي ساخت. کازانتزاکيس در اين پرداخت ها از تکنيک اغراق استفاده مي کرد. جزئياتي ماندگار از زندگي آنان ارائه مي داد. معمولاً هم اين قديس را يک شخصيت عاشق و وفادار همراهي مي کرد؛ کهن الگويي برخاسته از واقعيت زندگي قديسان. مريدي که معناي زندگي اش در کنار قديس تعريف مي شد. گاه هم اين همراه راوي قصه مي شد. شايد او هم از تخيل خود براي پررنگ کردن سطرهاي زندگي قديس استفاده مي کرد. اين دو نفر تکميل کننده ساختار روايت شده، به هم بافته هر يکي به برجسته شدن عنصر شخصيت پردازي کمک مي کرد. اما وقتي يک فيلسوف - داستان نويس مثل «ميگل د اونامونو» راوي داستان بلندي به نام «قديس مانوئل» مي شود، حکايت فرق مي کند.
در تسلط اين نويسنده بر اصول داستان نويسي هر چند شکي وارد نيست اما شخصاً بر اين باورم که ميزان اثرگذاري کاري مثل «سرگشته راه حق» با «قديس مانوئل» قابل مقايسه نيست. شايد عده يي هم اين قول را مردود بدانند و بگويند اتفاقاً همين پرداخت ميني ماليستي از زندگي واقعي يک قديس به ملموس شدن اين شخصيت منجر شده است. قديس مانوئل ابتدا مانند بادکنکي توسط راوي اول شخصي به نام آنخلا کاربالينو لحظه به لحظه متسع شده و بعد آرام آرام مي ترکد. به صورت انساني نزديک مي شود.
ابعاد ذهني يک انسان با تمامي شک و ترديدهايش نمودار مي شود. منتها بحث بر سر اين است که اين شخصيت چه در لحظه هايي که ابعاد فرازميني پيدا مي کند، درگيرکننده نيست، چه در لحظه هايي که به چارچوب هاي زميني نزديک مي شود. اصلاً نزاع ميان دو قطب عشق و عقل به خوبي در اين کار درنيامده است. اين تضاد مي توانست بستر مناسبي باشد براي ارائه يک وجه درگيرکننده شخصيتي.
اما نويسنده با رعايت يک قاعده به نام ايجاز از برجسته کردن اين تضاد چشم پوشيده است. دستاورد اين نوع پرداخت دور شدن از حوزه احساسات گرايي و سانتي مانتاليسم اما نزديک شدن به ارائه يي دم دستي است و باز اشکال عمده تري به اين اثر وارد است؛ چرا نويسنده از ذهنيات راوي اول شخص اطلاعات اندکي به ما مي دهد؟ اصلاً کارکرد اين راوي چيست؟ يک زن با يک ذهن محدود در جغرافيايي کوچک(دهي که آنها در آن زندگي مي کنند) معمولاً خيال پرداز است.
اما هيچ نشانه يي از خيالات او در متن مشاهده نمي شود. «قديس مانوئل» در حقيقت «قديس مانوئل» آنخلا است.
مردي است که از فيلتر ذهني يک زن ساخته مي شود. اين زن حتي شکاک هم تصوير نمي شود. نه عقل مدار است نه نيروي عاشقانه يي در او مي بينيم. بيشتر شبيه يک دوربين عمل مي کند. اما اين دوربين همواره کارکرد نمايشي هم ندارد. مثل گزارشگر يک شبکه خبري آنچه را مي بيند، تعريف مي کند.
و براي من يکي که تعريف هر واقعه يي بدون تصويرهايي جزيي پردازانه، باورپذير نيست و بدتر درگيرکننده هم نيست بيشتر شبيه يک قول است. اما بياييد همين نوع ارائه ميني مال را با تصاويري که عطار در تذکره الاوليا مي دهد، مقايسه کنيم.
در متن اونامونو ما از روي رنج هاي يک انسان سر مي خوريم. اصلاً نويسنده فرصت نمي دهد که پاهاي خيال مان در برکه دردهاي يک انسان خيس شود اما در تذکره الاوليا وقتي مي خوانيم قطره خون يک عارف وقتي بر زمين مي چکيد نقش «الله» به خود مي گرفت، به شدت تحت تاثير قرار مي گيريم. دليلش هم واضح است؛ چيره دستي عطار در خلق اين تصويرها چنان چشمگير است که نمي توانيد از آن رخ برگيريد. اما قديس مانوئل يک کشيش است که صرفاً کار مي کند. به مردم کمک مي کند، همه جا حاضر و ناظر براي رفع مشکلات روزمره اهالي ده است، گاهي کراماتي هم دارد. اين نوع حرکت ها بيشتر به نزديکي کنش هاي مانوئل به يک انسان معمولي و دلسوز کمک مي کنند تا يک قديس. او از خود چندان غافل نيست که در مردم مستحيل شده باشد و مهم تر راوي اول شخص داستان اونامونو درصدد ارائه يک تصوير فرازميني از يک قديس نيست. گويي نويسنده پشت او مخفي شده و مدام به او تذکر داده که مبادا از خيال خود چيزي، نشانه يي بر اين متن بيفزايي. ما بايد با همکاري هم يک آدم معمولي را با ويژگي هاي خاص نشان دهيم و بعد در پايان بندي اثر به مخاطب يادآور شويم که او به تمامي کارهايي که انجام مي داده است، مشکوک بوده از اول.
او يک مومن يکدست نبوده بلکه وارد حوزه شک و ترديد شده است. حال در خوانشي ديگر مخاطب مي تواند تمامي کنش هاي ابتدايي ارائه شده در آغاز داستان را محل ترديد قرار دهد چرا که آنخلا و برادرش از ذهن قديس پرده برداري کرده اند. اما همين شک و ترديدها را وقتي شما در ذکر بايزيد بسطامي يا حلاج در تذکره الاوليا مي خوانيد باز به شدت تحت تاثير قرار مي گيريد؛ افرادي که در هر بخش آرام آرام وجوه مختلف شخصيت شان را عطار تصوير مي کند و شما از لابه لاي همين تصويرها است که مي توانيد به واکاوي اين کاراکترها بپردازيد. قديس مانوئل متني است کاملاً غربي و تذکره الاوليا دقيقاً يک متن شرقي. اولي عاقلانه ضمن فاصله گيري از احساسات به تعريف پاره يي وقايع مي پردازد و ديگري با ارائه برش هايي ريز و جزيي پردازانه مي خواهد شما را وارد فضايي فرازميني کند. اونامونو تاکيدش بر وجه انساني يک قديس بيشتر است. او مي خواهد يک انسان را به طور کامل با تمام دغدغه ها، وسوسه ها، ترديدها و تشکيک هايش در آنچه خود به آن باور داشته و براساس آن عمل کرده به چالش بکشد. شخصيت آنخلا و لاثارو برادرش به برملا شدن راز قديس کمک مي کنند؛ رازي که ريشه در نوع تفکرات مانوئل دارد؛ نگاه مانوئل بيشتر براساس توصيف هايي که آنخلا از او به دست مي دهد به پديده هايي که پيرامونش را احاطه کرده بيشتر نگاهي عاشقانه و شاعرانه است. تصويرهايي که از رودخانه، کوه، ماه و ستارگان مي دهد بر وجه غنايي نگرش او تاکيد دارند.
ما از پيشينه مانوئل هم اطلاعات درستي نداريم. انگار که او از آسمان بر زمين افتاده. خاطره يي دور از آسمان دارد و حتي شک دارد که سرانجام دوباره به آسمان بازمي گردد. او معتقد است که دين راه نجات بخش انسان هاست و در اين راه تلاش بسياري هم مي کند تا مردم لحظه يي از نگرش ديني غافل نشوند. او حتي ديوانه شهر را تحت تاثير قرار مي دهد و باز به نوعي حافظ منافع کودکان و سالمندان هم هست. مانوئل يکي از مردم است. يکي که تنها تفاوتش دغدغه خستگي ناپذيرش براي رساندن کمک به آنان است. اساساً تفاوت عمده يي که ميان قديس هاي غربي و عارفان شرقي وجود دارد، همين است؛ اولي سعي بر مفيد بودن براي يک جامعه دارد. دومي بيشتر غرق در احوالات خويش است و تصاوير فراواقع از خود به يادگار مي گذارد. يکي در جمع به بلوغ مي رسد ديگري در انزوا. يعني قديس هاي غربي در ازاي مفيد بودن براي جامعه شان لقب قديس مي گيرند.
اما بيشتر عارفان ما در زمان گذشته هر چند افراد از آنان ايمن بوده اند ولي در انزواي خود در چله نشيني ها به فضل و کمال و درک و دريافت ديگري از جهان رسيده اند. مانوئل البته به مدد ذهن اونامونو از يک الگوي تثبيت شده فاصله گرفته و شک و ترديدهاي سايه افکنده بر ذهنش تمامي اعمال نيک گذشته اش را زير سوال مي برد. نه خود عمل ها که نيت آنها و شايد تاکيد نويسنده بر همين نيت ها تيري باشد رهاشده از چله کمان اونامونو به سمت ذهن ما که آيا بايد به خود عمل ها فکر کنيم يا نيت پنهاني آنها. داستان بلند «قديس مانوئل» بيشتر شبيه افتتاحيه يي است بر قرن بيستم؛ بر قرني که حتي قديسانش از آنچه انجام مي دهند، مطمئن نيستند. آنان مثل ديگران فرزندان شک زمانه اند. به واکاوي خود مي پردازند و از مواجهه با دالان هاي تيره و تار ذهن خود نمي هراسند. در اين داستان بلند به جز سه شخصيت اصلي قديس، آنخلا و لاثارو شخصيت مهم ديگري ديده نمي شود. شايد اين سه راس روايي هم اشاره يي باشد به همان مثلث ايمان مسيحي. اما آنخلا و لاثارو به هيچ روي براي ما ساخته نمي شوند. به نظرم حتي اگر نويسنده از راوي داناي کل استفاده مي کرد تاثيري در نوع ارائه روايت نداشت. آنخلا به هر چيزي شبيه است جز راوي و مهم تر يک زن. حتي چند باري هم که کشيش به او يادآوري مي کند که بايد به يک پيوند فکر کند، موضوع را عوض مي کند. او بيشتر سرگردان است. سرگردان رفتارهاي مانوئل. شايد او چنان محو اين شخصيت است که اساساً فرصت درگيري با نيازهاي خود را ندارد. شايد او سرگشته مانوئل است. براي اين گزينه هاي احتمالي شما نشانه يا کدي در متن مشاهده نمي کنيد. فقط مي توانيد از ذهن خيال پرداز خود در اين مسير کمک بگيريد. آن را پذيرفته يا رد کنيد. ديالوگ هايي که در اين کار ميان شخصيت ها درمي گيرد، درگيرکننده نيستند. بيشتر شبيه نظريه هايي است که اونامونو در باب محتواي داستاني داشته و خواسته آنها را از دهان شخصيت بگويد. بدون شک ميان داستان نويسي، فلسفه، نقاشي، موسيقي و جامعه شناسي و... ارتباط تنگاتنگي هست اما حتماً کار هنرمند پنهان کردن اين خط و ربط هاست نه برملا کردن شان. ولي بدون ترديد آنچه نمي توان از ياد برد ترجمه زيبا و شيوا و حتي لحظه هاي شاعرانه استاد بهاءالدين خرمشاهي است که متن را به ساحت ادبيات نزديک مي کند. شايد چه بسا نزديک تر از آنچه مدنظر فيلسوف داستان نويس بوده است.