يكشنبه، 13 بهمن 1387 - شماره 1881
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
دوشنبه زار
پيروزي در غربت


علي اکبر قاضي زاده

من انقلاب را نديدم. نتوانستم لذت پيروز شدن بر آن نظام زورگو را ببينم. حيف شد.

شبي که پس از سفري طولاني، به سوي غرب، به خانه دوستي در بريج پورت واقع در يک ايالت مينياتوري در شرق آن کشور به نام کانکتي کات رسيدم، اول شب بود؛ دوازده ساعت عقب تر از تهران- چهاردهم دي ماه 1356.

آخرين واقعه يي که در تهران ديدم ده شب شعر بود در سفارت آلمان. معلوم بود پوسته آهنين اقتدار پهلوي ترک برداشته است. همان روزها جزوه يي را هم ديده بودم؛ سخنان سايروس ونس وزير خارجه کارتر در باره حقوق بشر. با اين حال در اوايل زمستان 56 بر هم خوردن آن دستگاه باورکردني نبود. پرونده سازي رايج بود. حرف زدن، کتاب خواندن، حتي فکر کردن برخلاف نظر دستگاه، جرم بود. مي خواستند همه يک جور فکر کنند؛ آن جوري که مي خواستند. آزادي، آرماني دور و خيالي بود. داشتم چه مي نوشتم؟

همان شب اول، در يک برنامه خبري، فيلمي از سخنراني فرح پهلوي را در بنياد کارنگي نيويورک نشان دادند. از ميان جمعيت، دختري فرياد زد؛ شاه قاتل است، و برنامه بر هم ريخت. باورتان مي شود؟ در همان ساعت اول. بريج پورت بندري متروک و بسيار سرد در شرق امريکا بود که گويا در دوران رواج کشتيراني، بسيار آباد بوده است. غير از دانشگاه، شهر پر از ساختمان هاي قديمي و رها شده بود. در خياباني به نام ايرانستان خانه داشتم. قرار بود من آنجا دوره زبان را بگذرانم و وارد دانشگاه بريج پورت شوم.

کمي بعد، يک شب ديگر- فکر مي کنم ژانويه 1978بود- که شاه به واشنگتن آمد. دوباره چندين و چند شب در تمام بخش هاي خبري، موضوع استقبال کارتر از شاه موضوع خبرها شد؛ دانشجويان ايراني تظاهرات کردند و پليس براي جلوگيري، گاز اشک آور به ميان دانشجويان انداخت که باد گاز را تا جايگاه رساند. در نتيجه شاه و فرح و کارتر و زنش همه دستمال در آوردند تا اشک چشم و آب بيني را پاک کنند. باور نمي کنيد، نکنيد؛ از آن روز تا وقتي از امريکا برگشتم، ايران در صدر خبرها ماند که ماند،

بهار سال 57 يک دستگاه فورد پينتوي چهار سيلندر دست دوم خريدم و از لب بندر شرقي کوبيدم و تا بندر غربي امريکا (سان فرانسيسکو) راندم (هشت روز و شب). در برکلي ساکن شدم که با يک پل، به سان فرانسيسکو وصل است. اينجا وضع آب و هوا و زندگي خيلي بهتر بود. بايد کار مي کردم و کردم. چون قرار نبود کسي پولي براي من بفرستد. ديگر تهران شده بود کانون خبر. فيلم و خبر و ميزگرد و مصاحبه و گزارش بود که از پي هم نشان مي دادند. بچه هاي ايراني هم- از انواع سليقه هاي سياسي- فعال بودند. فروشگاهي در برکلي بود به نام يرواند که کتاب، مجله و جزوه هاي فارسي مي فروخت. تابستان همان سال پاي تلويزيون از ديدن خبر آتش سوزي در سينما رکس آبادان غافلگير شديم. همان شب راه افتاديم برويم «خانه ايران» تا ببينيم چه خبر است. بسته بود. حالا ديگر تمام امريکاييان مي خواستند بدانند در ايران چه خبر است. سطح آگاهي بسياري از اين مردم از دنيا باورنکردني فقيرانه بود. در همان بريج پورت و در همان روزهاي اول ورود، پيرزني در آسانسور پس از آن که دانست ايراني هستم، به من گفت؛ اين دستگاه- آسانسور- حتماً براي تو بايد خيلي جالب باشد، در دانشگاه سان فرانسيسکو، دانشجويان دوره فوق ليسانس تصور مي کردند در تهران ما با شتر عبور و مرور مي کنيم و زير خيمه روزگار مي گذرانيم و هر يک، چند چاه نفت داريم، حالا باور نکنيد. امريکاييان واقع بيني هم بودند که صميمانه وضع ما را درک مي کردند. بگذريم تهران مرکز عالم امکان شده بود و ما فقط تلويزيون را داشتيم و تلفن که برقراري تماس، خود حکايتي بود. چگونه بايد به آن دانشمندان امريکايي بفهمانيم که تبليغات رسانه هاي امريکايي درست نيست که ادعا مي کنند؛ شاه دارد تلاش مي کند تمدن را به مردم ارزاني دارد اما مخالفان نمي خواهند؟ هرچه فيلم خبري هم نشان مي دادند يا از حاشيه ميدان گمرک تهران و حلبي آبادهاي زير نازي آباد بود يا از روستاهاي متروک. در تعطيل ژانويه 79، تلفني عزت سعادت يکي از آشنايان خبر داد در اکلاهما سيتي- شهري که اقامت داشت- سميناري دو روزه در باره ايران برقرار است. رفتيم. کار دانشجويان مسلمان بود؛ با کارگرداني شهريار روحاني. آن روزها بختيار سر کار بود و خيابان ها عرصه انقلاب. همان جا توانستيم تصوري نزديک به واقعيت از زندگي اجتماعي فرداي ايران به دست آوريم.

شاه که جا خالي کرد و امام که بازگشت، معلوم بود که بساط پهلوي برچيدني است. حالا غير از خبرهاي ايران، چيز دندان گير ديگري در رسانه ها نمي شد يافت.

چگونه مي توانم آن حس پيروزي در غربت را شرح دهم؟ در خيابان يونيورسيتي اول پرچم ايران را ديدم از پنجره تويوتايي در حال حرکت، بيرون آمده. بعد در اîش بي چهار هموطن را يافتم که داشتند شادي مي کردند. من را پذيرفتند و فقط توانستيم همديگر را بغل بگيريم و دمً گريه را رها کنيم. چقدر دلم مي خواست براي يک لحظه هم شده باشد در تهران باشم و در ميان شور پيروزي مردم؛ بدون زورگويي، بدون ساواک و بدون پرونده سازي؛ آزاد.

روز دوازدهم فوريه- بيست وسوم بهمن- يک جعبه شکلات خريدم و به کلاس رفتم. درس تعطيل شد و همه مي خواستند بدانند از اين به بعد چه خواهد شد. تنها ايراني کلاس بودم. گفتم؛ حالا خواهيد ديد يک ملت با نيروي خود، نفت خود، گستره انديشه خود، همبستگي خود و... آزادي خود به کجا خواهد رسيد.

فکر نکنيد پس از آن خبرهاي ايران در رسانه هاي امريکايي ختم شد. برعکس خبرها تازه در راه بود؛ جنگ سرد ميان دو کشور، تسخير سفارت، حادثه طبس و...

اين طوري بود که من پيروزي انقلاب را از نزديک نديدم و در لذت پيروزي سهم نگرفتم؛ مگر از دور.
کشور هفتاد و دو ملت
جشن آزادي
پاکسيما مجوزي

روزي است که همه جا تعطيل است و تعطيلي هاي اينجا همه بهانه يي است براي شادي کردن. بنابراين صداي موسيقي و آواز مثل هميشه به گوش مي رسد. مردم به مهماني مي روند و شايد هم مسافرت. اما با تمام شباهت هايي که اين روز با ديگر روزهاي تعطيل دارد تفاوت عمده يي هم در آن حس مي شود. چون تنها در اين روز، روزنامه يي منتشر نمي شود و غير از اين پيام هاي تبريک سياسي نيز براي سياستمداران هندي از سوي کشورهاي ديگر فرستاده مي شود. دو کشور مهمي که در اين روز رئيس جمهورهايشان به هند پيام تبريک فرستادند و خبر آن تيتر روزنامه هاي روز بعد شد، ايران و امريکا بودند. با تمامي اختلافاتي که بين اين دو کشور وجود دارد اما پيام هايشان به نوعي مشابه بود.

انگليسي ها در 15 آگوست 1947 از هند رفتند و در26 ژانويه 1950 جمهوري دموکراتيک با تصويب قانون اساسي در هند به پيروزي رسيد و هر سال جشن بزرگي براي روز جمهوري برپا مي شود. گويي هند در اين روز به معناي واقعي آزاد شده بود و ديگر استقلال مطلق خود را داشت. انگليسي ها رفتند اما هندي ها عادت کرده بودند چايشان را با شير و کمي شکر مخلوط کنند. به قول يکي از دوستان فرانسوي مان هر جايي که چاي با شير وجود دارد يعني روزي انگليس آنجا بوده، مثل هند يا استراليا. انگليسي ها رفتند اما هندي ها خيلي خوب مي توانستند به زبان آنان صحبت کنند و زبان رسمي و اداري شان نيز مثل آنان شده بود و اين روزها اگر با راننده ريکشايي هندي حرف بزني جوابت را انگليسي مي دهد. آنان رفتند اما نسل جوان هند براي تحصيل و کار به انگلستان و اين روزها استراليا مي رود. غير از اين اسم شهرها و ايالت هاي اين مرز و بوم نيز سال هاي سال به شکلي که انگليسي ها روزي در آنجا بودند تلفظ مي شد. شايد براي اثبات اينکه انگليسي ها واقعاً رفتند دولت هند تصميم گرفت اسم محلي ايالت ها و شهرهاي خود را دوباره احيا کند. براي همين است که اين روزها به جاي بمبئي مي شنويد مومباي. انگليسي ها از هند رفتند. ديگر استعماري وجود ندارد و هر سال 26 ژانويه، هندي ها روز جمهوري را جشن مي گيرند و پرچم سه رنگ نارنجي، سفيد و سبزي را تکان مي دهند که چرخي در ميان آن ايستاده است و کسي به سايه ها نيز کاري ندارد.
مظلوميت روزنامه نگاري در اين ديار
کريم ارغنده پور

کاوش در ادبيات دولت نهم به خوبي امکان داوري در باره ميزان تطابق گفتار و رفتار آن را پديدار مي سازد. واژه «عدالت» از کلماتي است که در اين دولت به وفور به کار رفته و ادعاهاي زيادي را خلق کرده است، در مقابل شايد واژه «آزادي» باشد که کمتر به کار رفته و ادعاي زيادي هم برنيانگيخته است. همين طور است واژه «مردمسالاري» که چنان که شايسته بوده در دولت جديد به کار نرفته در حالي که اين دولت نه تنها در فربه سازي خود تلاش کرده بلکه از هيچ کوششي نيز در بسته تر کردن نظام تصميم گيري ها فروگذار نکرده است. بهترين شيوه کاربردي اين کاوش اين است که هر کسي در حوزه کاري خود شعارها و عمل دولت را مورد داوري قرار داده و قضاوت کند. طبعاً اين کار جدا از اينکه دولت بپسندد يا نه، در بطن جامعه صورت خواهد گرفت.

در حوزه روزنامه نگاري اين کار نتايج بسيار جالبي به دست مي دهد. من در اينجا مايلم فقط درباره شعار عدالت نکاتي را در اين حوزه طرح کنم. اولاً دولت در ابتداي امر وعده داد به همه احزاب قانوني کشور مجوز روزنامه مي دهد، ثانياً امکان نقد دولت را فراهم مي سازد، ثالثاً شفافيت در کارش باشد، رابعاً امکان دسترسي به مسوولان را تسهيل مي کند، خامساً با نظارتي که انجام مي دهد کمتر روزنامه يي توقيف مي شود و قس عليهذا. حال که بيش از سه سال و نيم (يعني بيش از 90 در صد) از زمان مسووليت اين دولت سپري شده با کمال تاسف بايد گفت که شعارهاي فوق عملي نشده است.

اولاً به همه احزاب مجوز روزنامه داده نشد بلکه به بهانه هاي غيرمنطقي پاره يي از آنها- و از جمله مهم ترين رقباي دولت- از اين حق محروم ماندند. در اين زمينه از ابتداي مسووليت دولت نهم بنا بر اخبار تنها مجوز چهار روزنامه صادر شده که همه آنها بدون استثنا يا وابسته به نهاد دولتي بوده اند يا حامي دولت بوده اند يا به جناح اصولگرا تعلق داشته اند. در برابر، در همين مدت چندين روزنامه و مجله مستقل يا اصلاح طلب توسط هيات نظارت بر مطبوعات توقيف يا لغو امتياز شده است. به اين ترتيب به راحتي مي توان درباره ادعاي استقبال از نقد يا شفاف کردن اطلاعات نيز قضاوت کرد. افزودن بر شمار مطبوعات دولتي، وابسته به دولت يا حامي آن و متقابلاً حذف مطبوعات رقيب يا مستقل، روشن است که جز مبسوط اليد کردن دولت نقش ديگري نداشته است. در همين زمينه اقدام نمادين دولت در معرفي ناقدان برتر و اهداي جايزه به آنان اقدام برجسته يي بود که نمي تواند در اين ميان دور از نظر قرار گيرد. تبليغات کنندگان به عنوان ناقد برتر معرفي شدند و به اين ترتيب روشن شد که نزد اين دولت ظاهراً معناي بسياري کلمات با عرف عمومي متفاوت است و «نقد» نيز يکي از آنهاست، ادعاي در دسترس تر بودن مسوولان هم نيازي به گفتن ندارد. دولت نهم اين ادعا را حتي درباره نشريات متحد خود نتوانسته اجرا کند چه رسد به کل نشريات. اصولاً با مشي بسته اين دولت چنين امکاني منتفي است. کمتر شدن توقيف مطبوعات نيز حکايت جالبي دارد. اگر تا پيش از استقرار دولت نهم احکام قضايي توقيف بسياري از نشريات را رقم مي زدند؛ در دوران اين دولت هيات نظارت بر مطبوعات در اين زمينه پيشتاز بوده و بدون تشريفات و روند قضايي به تعطيل و توقيف بسياري از نشريات مستقل حکم داده است. اقدامات دولت نهم درباره مطبوعات البته به موارد فوق محدود نمي شود. چندي پيش مديران پنج روزنامه اصلاح طلب در نامه يي به رئيس جمهور محترم مواردي از تضييقاتي که در حق آنها روا داشته شده و مي شود را توضيح دادند. هفته گذشته نيز يکي از آنان که نماينده مجلس است توضيحات بيشتري را ارائه کرد که همگي تاسف برانگيز است. همه مي دانند حوزه فرهنگ در کشور ما از نظر اقتصادي بسيار نابرخوردار است. روزنامه و کتاب از ديرباز امکان دريافت کمک هاي دولتي را داشته اند. کمک هاي دولت اصلاحات در اين زمينه نه تنها به سمت اصلاح طلبان جهت دار نبود بلکه در بسياري اوقات دوستان اصلاح طلب گلايه و اعتراض داشتند که کفه ترازوي دولت به سمت رقبا سنگين تر هم هست، حال دولت نه تنها اين کمک ها را به شدت محدود کرده بلکه به طرق مختلف تلاش مي شود تا همين روزنامه هاي فعلي نيز محدود و محدودتر شوند. از جمله اينکه فاش شده دولت در ادامه مهرورزي هاي خود تلاش دارد از سفارش آگهي هاي دولتي به مطبوعات مستقل نيز جلوگيري کند. اين امر در کشور ما که بخش عمده امور اقتصادي و اجتماعي و خدماتي و... دولتي است در حکم اين است که مطبوعات مستقل از بخش عمده درآمدهاي خود نيز محروم شوند. بگذريم از اينکه بر اساس گفته ها تلاش براي ناتوان کردن مطبوعات از اين منظر ابعاد بزرگ تري دارد. معناي بارزتر اين تلاش ها جز نفسگير شدن حرکت مطبوعات مستقل و غيروابسته نيست. حال با عنايت به گفته هاي فوق آيا باز هم نيازي به کاوش درباره ميزان عادلانه بودن رفتار با مطبوعات مستقل هست؟،
عناوين اين صفحه
پيروزي در غربت
جشن آزادي
مظلوميت روزنامه نگاري در اين ديار
صفحه آخر

صفحه آخر
injasafheakharast@yahoo.com


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام