يكشنبه، 13 بهمن 1387 - شماره 1881
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
کاپيتاليسم را مسخره کن


داوود سينايي

به جز چند داستان کوتاه تاکنون اثر ديگري از جان آپدايک به فارسي منتشر نشده. سهيل سمي يکي از رمان هاي مهم آپدايک را به فارسي ترجمه کرده که ظاهراً ظرف همين هفته از طرف نشر ققنوس به بازار عرضه مي شود. سهيل سمي سال گذشته هم با ترجمه «اپراي شناور» يکي ديگر از رمان نويسان بزرگ امريکايي قرن بيستم يعني جان بارت را به خوانندگان فارسي زبان معرفي کرد. اين اثر ارديبهشت ماه امسال به عنوان رمان ترجمه برگزيده جايزه ادبي روزي روزگاري انتخاب شد. با سهيل سمي درباره ويژگي هاي جان آپدايک گفت وگو کرديم.

---

-آپدايک يکي از بزرگ ترين رمان نويسان نيمه دوم قرن بيستم امريکاست. چه مشخصه يي او را در اين جايگاه قرار مي دهد؟

آپدايک جزء گروهي از نويسندگاني است که در دهه هاي 20 و 30 به دنيا آمدند و حدود سال 1950 اولين آثارشان را منتشر کردند. يک نمونه بارز ديگر جان بارت است که اتفاقاً دو سال از آپدايک کوچک تر است. ايشان هم پا به سن گذاشته. اما متاسفانه تا همين چند وقت پيش رمان دوست هاي ايراني بارت را نمي شناختند. نويسندگان زنده اين نسل هم ديگر بازنشسته شده اند و نمي نويسند. متاسفانه يک به يک از دنيا مي روند. اما از حيث داستاني عمده ترين دستاورد اين نسل که در واقع نقطه عطفي در تاريخ رمان نويسي امريکاست سبک تراژدي- کميک است. همان طور که مي دانيد ارزش هاي کاپيتاليستي در دهه هاي مياني قرن بيستم در امريکا تبليغ مي شد. اين نويسندگان اکثراً گرايش سوسياليستي داشتند يا در هر حال نمي توانستند تبليغات اطراف خود را باور کنند. به همين خاطر اصلي ترين ويژگي مشترک اين نسل شايد تمسخري نسبت به جامعه امريکا و ارزش هايش باشد. تم گروتسک در بيشتر داستان هاي آنها ديده مي شود. اگر رمان «اپراي شناور» را خوانده باشيد صحنه درگيري قهرمان داستان و سرباز آلماني نمونه بسيار خوبي از اين برخورد است. در عيني که طنز به نظر مي رسد بسيار وحشتناک است. اين طنز ترسناک مشخصه رمان هاي تراژدي - کميک امريکايي است که توسط نويسندگاني مثل بارت و آپدايک ابداع شد. متاسفانه در ميان خوانندگان ايراني غول هايي مثل همينگوي و فاکنر جايي را که اشغال کرده اند هيچ وقت به ديگران نمي سپارند. غول ها باعث شده اند ما نسبت به نويسندگان بزرگ امريکايي بي اعتنا باشيم و در شناختن آنها تاخير داشته باشيم. در حالي که شايد تعداد جوايزي که آپدايک دريافت کرده از همينگوي هم بيشتر باشد.

-اما برخلاف ديگر نويسندگان امريکايي که در دهه هاي 50 و 60 شروع به نوشتن کردند جان آپدايک يک نويسنده رئاليست است.

اگر رئاليسم را سبکي بدانيم که در آن جهان با توصيف هاي ساده و سرراست روايت مي شود، حتي امروز رمان نويسي مثل همينگوي هم رئاليست به شمار مي رود. اما نويسنده هايي مثل آپدايک، بارت و سلينجر در همان دوران که سرراست نوشتن و سبک هاي ژورناليستي باب بود رمان هايي نوشتند که وزن سوبژکتيو در آنها خيلي زياد بود. در همين رماني که من ترجمه کرده ام حالت هاي ذهني متفاوت و مختلفي از شخصيت ربيت به تصوير کشيده شده اما نه به اين قيمت که جذبه داستان از دست برود. مشابه همان چيزي که در سينماي امريکا مي بينيم. گذشته از فيلم هاي بي ارزش و عامه پسند هاليوودي همان طور که مي دانيد تعداد فيلم هاي هنري و تامل برانگيز امريکايي هم اصلاً کم نيست. در واقع کارگردانان امريکايي هم به عميق ترين مسائل امروز بشر مي پردازند اما کارشان با کارگردانان فخيم اروپايي فرق مي کند و در واقع جذاب تر است. آپدايک رمان نويس هم از اين نظر يادآور کارگردانان بزرگ امريکا است. مثلاً ملال و دشوارخواني آثار آلن رب گري يه به هيچ وجه در رمان هاي آپدايک نيست. او جذبه امريکايي را دارد. قهرمانان کتاب هايش هميشه کاريزماتيک هستند. اما به يک اعتبار او هم رئاليست است و اين را مي توان در ارتباط مشخص فضا و زمان در آثارش ديد.

-چه چيزي شما را ترغيب کرد اثري از آپدايک به فارسي ترجمه کنيد؟

شناختن آپدايک را هم مثل خيلي ديگر از نويسنده هايي که مي شناسم مديون کتابخانه خيلي خوب دانشگاه علامه طباطبايي هستم. از خوش شانسي، من در دوره يي در اين دانشگاه درس خواندم که استادهاي خوب انگشت شمار نبودند. از طريق همين استادها و کتاب هايي که معرفي کردند با خيلي از نويسنده ها آشنا شدم که اسمي از آنها در جماعت ادبي ايران نبود. فکر مي کنم اسم آپدايک را اولين بار از ارباب شيراني شنيدم و زمان درازي است که دوست داشتم روي آن وقت بگذارم و ترجمه اش کنم. از جمله همين آثار يکي هم «روياي امريکايي» نورمن ميلر است که آن هم به زودي منتشر مي شود. اين کارها سال هاست که در برنامه من است.

-به عنوان مترجم چه ويژگي زباني در رمان آپدايک شما را مشغول کرد؟

اخيراً کتابي در زمينه مديريت ترجمه مي کردم. آن موقع فهميدم چقدر خودم را با ترجمه آثار ادبي اذيت کرده ام. هرچند به نظر مي رسد اين نويسنده ها نثر آساني دارند و متکلف نيستند اما تبديل اين نثر ساده به فارسي خيلي سخت است. حتي بايد اعتراف کنم اين گرايش در من ايجاده شده که به سراغ متن هاي آسان تري بروم. خيلي از نويسنده هاي معاصر امريکايي اين خصلت را دارند. وقتي با متن انگليسي روبه رو مي شوي به نظرت آسان و قابل فهم مي آيد اما تبديل همان جمله هاي به ظاهر ساده به زبان ديگر خيلي کار سختي است.

-تصميم داريد ديگر رمان هاي ربيت را هم ترجمه کنيد؟

نه، اينها رمان هاي مستقل هستند. اما چيزي که مدنظرم است و شايد اگر دوباره سراغ آپدايک بروم اين اثرش را ترجمه کنم، رمان ديگري از اين مجموعه است که در سال 1990 از او منتشر شده. يعني خيلي بعد تر از چهار رمان ديگر و اسمش هم مي شود « آرامش ربيت». مرگ او خيلي مرا متاثر کرد به خصوص که تقريباً همزمان با انتشار اولين اثرش به فارسي درگذشت.

-آيا آپدايک بر نويسندگان نسل بعد خود در امريکا تاثير گذاشته است؟

بله، ولي خوب نمي شود گفت مثل فاکنر مريداني دارد. به نظر من اين موضوع خوب رساله نويسي و کار تحقيقي است. در نويسندگان نسل بعدي رد آپدايک ديده مي شود. به هرحال به نوع خودش تاثيرگذار بوده و در تاريخ رمان امريکا ماندگار خواهد بود.
نقدي از جويس کرول اوتس
عشق هاي امريکايي در نوشته هاي جان آپدايک
ترجمه؛ نشميل مشتاق



«من بايد، بدون فکر و انديشه، به طبيعت پناه برم و خود را همچون بوم هاي خالي نقاشي وانهم و در پي اين تفويض، نقش يک حقيقت سودمند زيبا را از آن بستانم.»

قنطورس

---

به طور معمول نبوغ جان آپدايک به شکل توانمندي هاي غنايي حوادث تراژيکي بروز مي کند که در پي ناتواني از توجيه خاصيت تراژدي مانندشان، به قالب کمدي درمي آيند. آثار آپدايک بيانگر استحاله دائم «رنج کشيدن» به يک اثر هنري ناب هستند. در داستان هاي او يک داناي کل با اميد به ممانعت از بروز مجدد رويدادهاي ناگوار از نوشته شدن امر تراژيک جلوگيري مي کند.

آپدايک هم مثل فلانري اوکانر که او نيز پيش از روي آوردن به نوشتن در رشته هنر تحصيل کرده بود، بيش از ساير نويسندگان به «تفويض» بصري هنرمند به محرک هاي جسماني موجود در دنياي داستاني مي پردازد. او براي مخاطبان خود، جهان را از درون باز مي کند و اين اکتشاف را به گونه يي رونويسي مي کند که گويي دنياي وي «صوري خارجي» هم دارد- تصاويري واضح، دوست داشتني و گهگاه نادقيق- که شايد حاصل قوه ابداع و ابتکار ذهن آپدايک در ترکيب سازي باشد، چيزي که او را قادر مي سازد از نظام هستي شناسانه مذهبي حاکم بر انديشه خويش نيز بگريزد. آپدايک هميشه به گونه يي جهان را بيان مي کند که بي نياز از تفکر مذهبي وي بتواند خواننده را رستگار سازد. با اينکه سبک نوشتاري آپدايک تا حدي با نوشته هاي ناباکوف پهلو مي زند اما هرگز نثر آپدايک به نوشته هاي ناباکوف شباهتي ندارد- نثري که سعي در مسخره و پنهان کردن طبيعت و تبديل آن به چيدماني ماشيني و خودمحور دارد- در عوض آپدايک در اين زمينه کاملاً سخاوت به خرج مي دهد و بيش از حد به افشاي آنچه در طبيعت مي بيند مي پردازد. نثر پربار او مثل آثار ساير نويسندگان امريکايي غني است و عناصر زيادي در آن حضور دارد.

در «زنان و موزه ها» عنوان داستان به وضوح محتواي آن را افشا مي کند. آپدايک در اين قصه نشان مي دهد زنان و موزه ها ساختارهاي رازآلودي هستند که اين اسرارآميزي به محض ورود و کنکاش مرد در آنها از ميان مي رود.

بر خلاف فلانري اوکانر که به طبيعت معنوي علاقه مند بود، کلام آپدايک گويي از وجود الکساندر بلاک برمي خيزد که مي گويد؛ ما به جسمانيت عشق مي ورزيم؛ که طعمش، آهنگش و بوي تعفنش را از آرواره هاي مرگ استنشاق مي کنيم... اوکانر- به عنوان يک کاتوليک معتقد- با اين باور که روح آدمي جاودانه است و با تکيه بر مذهب راسخ خود، براي شخصيت هاي تمثيلي آثارش سرنوشت هايي هولناک رقم مي زند. هرچند اعتقادات ديني آپدايک هم چندان سست نيست، ردپاي مذهبي بودن در نوشته هايش کمرنگ است و اميد براي رستگار شدن شخصيت ها در اين داستان ها دور و محال به نظر مي رسد. با اينکه حقيقت سودمند و زيباي آرماني پيتر کالدول به دنياي مذهبي آپدايک راهي ندارد، اما هرگونه توصيف محترمانه از نوع بشر به شکلي فکاهي به تصويري جسماني تنزل مي يابد؛ به طبيعت بشري آدمي. از اين روست که انسان تنها به محض جسماني شدن و فرديت يافتن مي تواند طغيان کند و از سرنوشت محتوم و تقدير الهي اش روي برتابد؛ که اين امر خود گواهي است بر پوچي شأن و مرتبه آدمي.

در داستان قنطورس که يکي از کارهاي نخستين و به نوعي شرح حال خود آپدايک است، فرض دو شقه نويسنده در مورد «کافر» و «مسيحي» اهميت زيادي دارد. شايد بسياري از منتقدان اين دوگانگي و علاقه آپدايک به نو کردن حماسه هاي کهن را ناشي از علاقه قديمي جان به افسانه هاي يونان باستان بدانند- کاري که جويس در اوليس انجام داد- اما وي بر خلاف جيمز جويس براي آفريدن ساختاري نو به تشکيلات قديمي متوسل نمي شود بلکه سعي دارد براي خويش يا جرج کالدول يک بعد معنوي ديگر بيافريند که بي ادعاي نوگرايي آثار حماسي قديم خود به نوعي شبيه حماسه باشد. شايد «کافر» در نظر آپدايک کنايه يي از بخش مونث هستي باشد و هرچند او در فصل يک داستان قنطورس به انگاره بوالهوس و ستمکار زئوس اشاره مي کند اما منظور واقعي اش «ورا هومل»- ونوس/ آفروديت- است که با چيرون سخن مي گويد و به رغم نيمه دد بودن وي سعي در پذيرفتنش دارد. اين ونوس است نه زئوس که بر جهان کفر جولان مي دهد. ورا هومل موجودي دلپذير، ساده، تابناک و دلسوز و در عين حال «زن»- موجود-ي هرزه است. در مقابل وي «کسي کالدول» همسري وفادار است و به دام افتاده در تله ازدواجي تلخ. ورا وعده است و کسي حقيقت. ورا موجودي است که تنها به آن اشاره مي شود و ناشناخته باقي مي ماند اما کسي شناخته شده است. و در نهايت اين ونوس است که قدرت تغيير دادن زندگي انسان ها را دارد بي آنکه در آن تداخلي ايجاد کند.

در بيرون هميشه هوشياري مردانه يي وجود دارد که هرچند به صورت موجز اما قدرت برانگيختن دارد؛ همچون همان تجربه عاطفي ورود به موزه ها و زن ها؛ زن خود زندگي است و مرد قدرت زيستن؛ زن بازيگوش و بي وفاست همچون طبيعت و در نهايت تجسم مام هستي که بي رحمانه به خواسته هاي زيباي جواني که وي را دوست دارد پشت و سپس او را نابود مي کند. پيتر خردسال با ديدن مجسمه آبفشان حوض داخل موزه، يک تنديس سبزرنگ از زني مرمرين، دچار تشنگي و سپس از نوشيدن آب محروم مي شود. اين انديشه به رشته تحرير درآمده توسط آپدايک اشاره يي است به حقيقتي که پيتر در بزرگسالي هم با آن مواجه مي شود؛ محروميت از بهره مندي. ونوس در عين آنکه در درون همه زنان داستان وجود دارد در هيچ کدام حضور ندارد و مردان به دنبال اين موجود خواستني و دست نيافتني ازدواج مي کنند، از زنان خود جدا مي شوند و دوباره زنان ديگري را برمي گزينند تا به جادوي فرابشري دلخواه خود برسند. زني کودکي مي زايد، ديگري بچه اش را سقط مي کند اما ونوس سترون است. او هرگز پا به داستان نمي گذارد. و ونوس/ وراي داستان قنطورس جذب شخصيت متضاد خود يعني مارچ کشيش مي شود، کسي که ايمانش همچون پولاد آبديده محکم، خدشه ناپذير و نامتزلزل است؛ شخصيتي که در غالب آثار آپدايک در قواره هاي کمابيش يکسان ديده مي شود.

از آنجا که نمونه اصلي مونث هميشه در خارج نمود مي يابد و دانش اين تجسد به ندرت تحصيل مي شود خميره اوليه ايده يادشده همواره ناديده انگاشته مي شود. جنيس انگستروم داستان «خرگوش» چيزهايي مي گويد که محال است از زبان هيچ زني نقل شود؛ الفاظي که در عين وضوح کاملاً غلط است. در بيشتر موارد نمود يافتن انگاره يادشده اصلاً قابل تشخيص نيست. زن که نماد طبيعت است مورد ستايش قرار مي گيرد. او نمادي است براي مادرانگي و زنان داستان زماني مورد مهر مردان قرار مي گيرند که در آستانه مادرشدن هستند. آنها با شانه هايي خميده از رسالت «جاودانه» کردن مردان به طور کلي از زندگي خسته مي شوند(همچون جوان ميپل داستان زنان و موزه ها) و در برابر مردان شورشي متافيزيکي را آغاز مي کنند؛ «چرا عشق تان هميشگي نيست؟»

و اينچنين است که شخصيت هاي داستان هاي آپدايک براي فرار از اين سرخوردگي دست به دامان دين و ارزش هاي مذهبي مي شوند و جاودانگي را در معنويت جست وجو مي کنند. در نوشته هاي جان آپدايک «اروس» مبين حيات است چيزي که معمولاً خود را در وجود زن ها مي يابد. خرگوش در داستان «بدو خرگوش» نماد شاعر و مردي خام و جوان است. 10 سال بعد که اين موجود به سرزمين خود بازمي گردد به دام مي افتد و محکوم به گردن نهادن به مجموعه ناهمگني از عقايد و آراي جمعي مي شود و هم اوست که در داستان «خرگوش» در شخصيت هري استحاله مي يابد و در انتهاي داستان نزد همسرش بازمي گردد و خسته و وامانده هر آنچه زنش مي گويد تصديق مي کند. همان آري گفتني که مرد داستان اوليس جويس هم از آن خسته است؛ نماد يک مرد «امريکايي» شکست خورده و بازنده. باري، جهان عوض نمي شود اما تاريخ - فردي و جمعي- تغيير پيدا مي کند. زن و شوهرها ماجراهاي ملودرام ويژه زوج هاي امريکايي عادي را تجربه مي کنند؛ عشق شان پابه پاي بازار بورس مي بالد و با کسادي آن ويران مي شود.

داستان فکاهي و کمدي مي تواند چنين مسائل تراژيکي را به زيبايي بيان کند و به سادگي ديدگاه يک انسان معمولي را از نظرگاه داناي کل به تصوير کشد. در نوشته هاي آپدايک وقتي شخصيت ها از جهان معنوي فاصله مي گيرند، دچار معصوميت عميقي مي شوند؛ امري که سبب پررنگ تر شدن رنج هاي آنها مي شود.

آپدايک در داستان هاي خود نقش مذهب را به زيبايي بيان مي کند و جريان تقدير و سرنوشت هاي گوناگون افراد را به زيبايي به تصوير مي کشد. او با اشاره به عظمت الوهي و مذهب بر خرد نسبي بشري صحه مي گذارد و براي اين کار فضايي فکاهي و طنزآلوده مي آفريند. اگر ايمان افراد محدود به زمان و مکان مي شود و به جاي ابدي بودن امري زمانمند و از درون در حال تلاشي است چرا هرگز از ميان نمي رود؟ به رغم رو به زوال بودن اوضاع امور دنيوي معنويات و مسائل مربوط به جهان والا که عشق در آن هميشگي بوده همواره پايدار است. از همين رو تلاش بشريت براي رسيدن به وصل جسماني که ونوس وعده آن را مي دهد ناموفق خواهد ماند و چنين است که؛ «ما کماکان به جسمانيت عشق مي ورزيم؛ که طعمش، آهنگش و بوي تعفنش را از آرواره هاي مرگ استنشاق مي کنيم...» و تنها هنر انسان اين است که با انقياد و سرسپردگي به آنچه برايش مقدر شده است به جاودانگي موعود الهي دست يابد.
عناوين اين صفحه
کاپيتاليسم را مسخره کن
عشق هاي امريکايي در نوشته هاي جان آپدايک
آپدايک از مرگ مي نويسد

آپدايک از مرگ مي نويسد
اين روزها ديگر کسي نمي تواند واپسين واژگان يک نويسنده را در بستر احتضارش پيدا کند. اين «آخرين ها» شايد تنها به گوش پرستار نوبت شب بيمارستاني برسد که هنرمند در آن جان مي دهد. اما به هرحال براي من - نويسنده يي سالخورده- بررسي اين نوع آثار خيلي جالب است. من فکر مي کنم اين هنرمندان هنوز زنده اند، همان طور که «آخرين هايشان»؛ آنان حتي در مرز باريک ميان مرگ و زندگي چيزي براي گفتن دارند. در سال 1995 ادوارد سعيد استاد دانشگاه، منتقد و روزنامه نگاري که به خاطر طرفداري اش از مردم فلسطين مشهور است در دانشگاه کلمبيا يک دوره آموزشي جديد را تحت عنوان «واپسين آثار، سبک آخر» ارائه کرد و تا پيش از مرگ زودهنگامش در اثر سرطان خون (در سال 2003) با جمع آوري گزيده يي از مقالات مربوطه اين طرح را ادامه داد. پس از وي مايکل وود به همراه همسر سعيد اين کار را دنبال کرد. نتيجه اين همکاري اثري به نام «درباره سبک آخر؛ موسيقي و ادبيات ضدمرگ» است که از سوي انتشارات پانتئون به چاپ رسيد. سعيد اين طرح را با الهام از تفکرات فيلسوف آگاه و خوشفکر آلماني تئودور آدورنو در مورد آخرين آثار بتهوون ارائه کرد. به گفته آدورنو ريشه ناهماهنگي و گسستگي آخرين آثار اين هنرمند که خواهان نابودي بورژوازي بود، در واقع در«ايده زنده ماندن در مرزهايي فراتر از هنجار ها و پسنديده ها» ريشه دارد. «عينيت همچون چشم انداز يک ويرانه است، ذهنيت نوري است که بر آن مي تابد و به تنهايي در زندگي مي درخشد. بتهوون قطعات موزوني نساخت. او با تکيه بر قدرت گسستگي، قطعات خود را از يکديگر تفکيک کرد تا شايد آنان را جاودانه سازد. در تاريخ هنر مي توان آخرين آثار يک هنرمند را مصيبت او به شمار آورد.» به هرحال، گويا آفرينش اين مصيبت براي بتهوون سودمند بود. به گمان آدورنو سبک آخر اين موسيقيدان برجسته متاثر از خلاقيت هاي آثار شوئنبرگ است که فکر مي کرد موسيقي پيشرفته منابعي در اختيار ندارد و براي تکامل و تجلي يافتن بي آنکه بخواهد خود را طرفدار بشردوستي نشان دهد واقعاً به انسانيت مهر مي ورزد. رويکرد آدورنو طعنه آميز، مدرن و ضدبورژوازي است؛ نگرشي که گسستگي و مصيبت را ارج مي نهد و بشردوستي و توازن را مردود مي شمارد. بنابراين تنها خود هنر (دست کم هنر مدرن) درصدد نو کردن خويش است. آدورنو بر اين باور است که قدرت فرديت در واپسين آثار هنري به چنان ژست سودازده يي بدل مي شود که خود مانع نمود روح هنر در نفس اثر مي شود. هنرمنداني که در مجموعه «درباره سبک آخر» سعيد از آنها ياد شده، اغلب آهنگساز هستند (البته محور يکي از فصل هاي کتاب، گلن گلد نوازنده است). سعيد پيانيست موفق و منتقد موسيقي روزنامه نيشن خود اشتهايي عجيب براي اجراي موسيقي داشت و فکر مي کرد واجد توانش آهنگ شناسي- فهم فني و بسيط موسيقي- نيز هست. با مطالعه گفت وگوهاي عالمانه افرادي چون بتهوون، موتزارت، ريچارد اشتراوس و باخ مي توان نتيجه گرفت آثار معدود کساني - همچون جيسپي تاماسي دو لامپدوسا اشراف زاده سيسيلي، ژان ژنه فرانسوي و کنستانتين کاوفي شاعر اهل اسکندريه- را مي توان بدون در نظر گرفتن کيفيت هاي «خلاف جريان آب» و بي قاعدگي و ناسازگاري هنرشان اجر نهاد. باربارا هرنشتاين اسميت استاد برجسته ادبيات در اقدامي مشابه سعي کرد از آثار آخر اهالي برجسته ادبيات فهرستي جداگانه تهيه کند. وي براي مجموعه خود از واژه «شکوه سالخوردگي» استفاده کرد. خيلي از انديشمندان بر اين باورند «تايمون آتني» ناتمام و نارس، گواهي بر يک بحران در زندگي نويسنده است. در دايره المعارف بريتانيکا از اين اثر به عنوان «شکافي محرز» ميان کارهاي قبلي و چهار اثر بعدي شکسپير ياد شده است. چهار نمايشنامه پريسلز، سيمبلاين، افسانه زمستان و تندباد را به طور عام «داستان هاي عاشقانه» مي خوانند.

فرم اين آثار که عوام پسندانه است کماکان خيلي طرفدار دارد؛ مخاطب پس از تماشاي مشقت ها و مخاطرات زياد، با پاياني خوش (اگرچه باورنکردني) روبه رو مي شود؛ دست آخر توفان ها، وحشت و اغتشاش جاي خود را به وصال، بخشش و آشتي مي دهد. اما نسيم مطبوعي که از دل اين داستان هاي عاشقانه برمي آيد حاصل توسل آگاهانه و گاه بي شرمانه به امکانات نمايش است که نمايشنامه نويس آن را در اختيار دارد. در واپسين سال هاي زندگي شکسپير، تغيير نحوه اجراي نمايش از دگرگوني حال و هواي نمايشنامه ها نيز بيشتر مي شود.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام