ترجمه؛ نشميل مشتاق
«من بايد، بدون فکر و انديشه، به طبيعت پناه برم و خود را همچون بوم هاي خالي نقاشي وانهم و در پي اين تفويض، نقش يک حقيقت سودمند زيبا را از آن بستانم.»
قنطورس
---
به طور معمول نبوغ جان آپدايک به شکل توانمندي هاي غنايي حوادث تراژيکي بروز مي کند که در پي ناتواني از توجيه خاصيت تراژدي مانندشان، به قالب کمدي درمي آيند. آثار آپدايک بيانگر استحاله دائم «رنج کشيدن» به يک اثر هنري ناب هستند. در داستان هاي او يک داناي کل با اميد به ممانعت از بروز مجدد رويدادهاي ناگوار از نوشته شدن امر تراژيک جلوگيري مي کند.
آپدايک هم مثل فلانري اوکانر که او نيز پيش از روي آوردن به نوشتن در رشته هنر تحصيل کرده بود، بيش از ساير نويسندگان به «تفويض» بصري هنرمند به محرک هاي جسماني موجود در دنياي داستاني مي پردازد. او براي مخاطبان خود، جهان را از درون باز مي کند و اين اکتشاف را به گونه يي رونويسي مي کند که گويي دنياي وي «صوري خارجي» هم دارد- تصاويري واضح، دوست داشتني و گهگاه نادقيق- که شايد حاصل قوه ابداع و ابتکار ذهن آپدايک در ترکيب سازي باشد، چيزي که او را قادر مي سازد از نظام هستي شناسانه مذهبي حاکم بر انديشه خويش نيز بگريزد. آپدايک هميشه به گونه يي جهان را بيان مي کند که بي نياز از تفکر مذهبي وي بتواند خواننده را رستگار سازد. با اينکه سبک نوشتاري آپدايک تا حدي با نوشته هاي ناباکوف پهلو مي زند اما هرگز نثر آپدايک به نوشته هاي ناباکوف شباهتي ندارد- نثري که سعي در مسخره و پنهان کردن طبيعت و تبديل آن به چيدماني ماشيني و خودمحور دارد- در عوض آپدايک در اين زمينه کاملاً سخاوت به خرج مي دهد و بيش از حد به افشاي آنچه در طبيعت مي بيند مي پردازد. نثر پربار او مثل آثار ساير نويسندگان امريکايي غني است و عناصر زيادي در آن حضور دارد.
در «زنان و موزه ها» عنوان داستان به وضوح محتواي آن را افشا مي کند. آپدايک در اين قصه نشان مي دهد زنان و موزه ها ساختارهاي رازآلودي هستند که اين اسرارآميزي به محض ورود و کنکاش مرد در آنها از ميان مي رود.
بر خلاف فلانري اوکانر که به طبيعت معنوي علاقه مند بود، کلام آپدايک گويي از وجود الکساندر بلاک برمي خيزد که مي گويد؛ ما به جسمانيت عشق مي ورزيم؛ که طعمش، آهنگش و بوي تعفنش را از آرواره هاي مرگ استنشاق مي کنيم... اوکانر- به عنوان يک کاتوليک معتقد- با اين باور که روح آدمي جاودانه است و با تکيه بر مذهب راسخ خود، براي شخصيت هاي تمثيلي آثارش سرنوشت هايي هولناک رقم مي زند. هرچند اعتقادات ديني آپدايک هم چندان سست نيست، ردپاي مذهبي بودن در نوشته هايش کمرنگ است و اميد براي رستگار شدن شخصيت ها در اين داستان ها دور و محال به نظر مي رسد. با اينکه حقيقت سودمند و زيباي آرماني پيتر کالدول به دنياي مذهبي آپدايک راهي ندارد، اما هرگونه توصيف محترمانه از نوع بشر به شکلي فکاهي به تصويري جسماني تنزل مي يابد؛ به طبيعت بشري آدمي. از اين روست که انسان تنها به محض جسماني شدن و فرديت يافتن مي تواند طغيان کند و از سرنوشت محتوم و تقدير الهي اش روي برتابد؛ که اين امر خود گواهي است بر پوچي شأن و مرتبه آدمي.
در داستان قنطورس که يکي از کارهاي نخستين و به نوعي شرح حال خود آپدايک است، فرض دو شقه نويسنده در مورد «کافر» و «مسيحي» اهميت زيادي دارد. شايد بسياري از منتقدان اين دوگانگي و علاقه آپدايک به نو کردن حماسه هاي کهن را ناشي از علاقه قديمي جان به افسانه هاي يونان باستان بدانند- کاري که جويس در اوليس انجام داد- اما وي بر خلاف جيمز جويس براي آفريدن ساختاري نو به تشکيلات قديمي متوسل نمي شود بلکه سعي دارد براي خويش يا جرج کالدول يک بعد معنوي ديگر بيافريند که بي ادعاي نوگرايي آثار حماسي قديم خود به نوعي شبيه حماسه باشد. شايد «کافر» در نظر آپدايک کنايه يي از بخش مونث هستي باشد و هرچند او در فصل يک داستان قنطورس به انگاره بوالهوس و ستمکار زئوس اشاره مي کند اما منظور واقعي اش «ورا هومل»- ونوس/ آفروديت- است که با چيرون سخن مي گويد و به رغم نيمه دد بودن وي سعي در پذيرفتنش دارد. اين ونوس است نه زئوس که بر جهان کفر جولان مي دهد. ورا هومل موجودي دلپذير، ساده، تابناک و دلسوز و در عين حال «زن»- موجود-ي هرزه است. در مقابل وي «کسي کالدول» همسري وفادار است و به دام افتاده در تله ازدواجي تلخ. ورا وعده است و کسي حقيقت. ورا موجودي است که تنها به آن اشاره مي شود و ناشناخته باقي مي ماند اما کسي شناخته شده است. و در نهايت اين ونوس است که قدرت تغيير دادن زندگي انسان ها را دارد بي آنکه در آن تداخلي ايجاد کند.
در بيرون هميشه هوشياري مردانه يي وجود دارد که هرچند به صورت موجز اما قدرت برانگيختن دارد؛ همچون همان تجربه عاطفي ورود به موزه ها و زن ها؛ زن خود زندگي است و مرد قدرت زيستن؛ زن بازيگوش و بي وفاست همچون طبيعت و در نهايت تجسم مام هستي که بي رحمانه به خواسته هاي زيباي جواني که وي را دوست دارد پشت و سپس او را نابود مي کند. پيتر خردسال با ديدن مجسمه آبفشان حوض داخل موزه، يک تنديس سبزرنگ از زني مرمرين، دچار تشنگي و سپس از نوشيدن آب محروم مي شود. اين انديشه به رشته تحرير درآمده توسط آپدايک اشاره يي است به حقيقتي که پيتر در بزرگسالي هم با آن مواجه مي شود؛ محروميت از بهره مندي. ونوس در عين آنکه در درون همه زنان داستان وجود دارد در هيچ کدام حضور ندارد و مردان به دنبال اين موجود خواستني و دست نيافتني ازدواج مي کنند، از زنان خود جدا مي شوند و دوباره زنان ديگري را برمي گزينند تا به جادوي فرابشري دلخواه خود برسند. زني کودکي مي زايد، ديگري بچه اش را سقط مي کند اما ونوس سترون است. او هرگز پا به داستان نمي گذارد. و ونوس/ وراي داستان قنطورس جذب شخصيت متضاد خود يعني مارچ کشيش مي شود، کسي که ايمانش همچون پولاد آبديده محکم، خدشه ناپذير و نامتزلزل است؛ شخصيتي که در غالب آثار آپدايک در قواره هاي کمابيش يکسان ديده مي شود.
از آنجا که نمونه اصلي مونث هميشه در خارج نمود مي يابد و دانش اين تجسد به ندرت تحصيل مي شود خميره اوليه ايده يادشده همواره ناديده انگاشته مي شود. جنيس انگستروم داستان «خرگوش» چيزهايي مي گويد که محال است از زبان هيچ زني نقل شود؛ الفاظي که در عين وضوح کاملاً غلط است. در بيشتر موارد نمود يافتن انگاره يادشده اصلاً قابل تشخيص نيست. زن که نماد طبيعت است مورد ستايش قرار مي گيرد. او نمادي است براي مادرانگي و زنان داستان زماني مورد مهر مردان قرار مي گيرند که در آستانه مادرشدن هستند. آنها با شانه هايي خميده از رسالت «جاودانه» کردن مردان به طور کلي از زندگي خسته مي شوند(همچون جوان ميپل داستان زنان و موزه ها) و در برابر مردان شورشي متافيزيکي را آغاز مي کنند؛ «چرا عشق تان هميشگي نيست؟»
و اينچنين است که شخصيت هاي داستان هاي آپدايک براي فرار از اين سرخوردگي دست به دامان دين و ارزش هاي مذهبي مي شوند و جاودانگي را در معنويت جست وجو مي کنند. در نوشته هاي جان آپدايک «اروس» مبين حيات است چيزي که معمولاً خود را در وجود زن ها مي يابد. خرگوش در داستان «بدو خرگوش» نماد شاعر و مردي خام و جوان است. 10 سال بعد که اين موجود به سرزمين خود بازمي گردد به دام مي افتد و محکوم به گردن نهادن به مجموعه ناهمگني از عقايد و آراي جمعي مي شود و هم اوست که در داستان «خرگوش» در شخصيت هري استحاله مي يابد و در انتهاي داستان نزد همسرش بازمي گردد و خسته و وامانده هر آنچه زنش مي گويد تصديق مي کند. همان آري گفتني که مرد داستان اوليس جويس هم از آن خسته است؛ نماد يک مرد «امريکايي» شکست خورده و بازنده. باري، جهان عوض نمي شود اما تاريخ - فردي و جمعي- تغيير پيدا مي کند. زن و شوهرها ماجراهاي ملودرام ويژه زوج هاي امريکايي عادي را تجربه مي کنند؛ عشق شان پابه پاي بازار بورس مي بالد و با کسادي آن ويران مي شود.
داستان فکاهي و کمدي مي تواند چنين مسائل تراژيکي را به زيبايي بيان کند و به سادگي ديدگاه يک انسان معمولي را از نظرگاه داناي کل به تصوير کشد. در نوشته هاي آپدايک وقتي شخصيت ها از جهان معنوي فاصله مي گيرند، دچار معصوميت عميقي مي شوند؛ امري که سبب پررنگ تر شدن رنج هاي آنها مي شود.
آپدايک در داستان هاي خود نقش مذهب را به زيبايي بيان مي کند و جريان تقدير و سرنوشت هاي گوناگون افراد را به زيبايي به تصوير مي کشد. او با اشاره به عظمت الوهي و مذهب بر خرد نسبي بشري صحه مي گذارد و براي اين کار فضايي فکاهي و طنزآلوده مي آفريند. اگر ايمان افراد محدود به زمان و مکان مي شود و به جاي ابدي بودن امري زمانمند و از درون در حال تلاشي است چرا هرگز از ميان نمي رود؟ به رغم رو به زوال بودن اوضاع امور دنيوي معنويات و مسائل مربوط به جهان والا که عشق در آن هميشگي بوده همواره پايدار است. از همين رو تلاش بشريت براي رسيدن به وصل جسماني که ونوس وعده آن را مي دهد ناموفق خواهد ماند و چنين است که؛ «ما کماکان به جسمانيت عشق مي ورزيم؛ که طعمش، آهنگش و بوي تعفنش را از آرواره هاي مرگ استنشاق مي کنيم...» و تنها هنر انسان اين است که با انقياد و سرسپردگي به آنچه برايش مقدر شده است به جاودانگي موعود الهي دست يابد.