يكشنبه، 13 بهمن 1387 - شماره 1881
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: كتاب
درباره مجموعه داستان «نفس تنگ» نوشته مهدي مرعشي
روح هاي آشفته
غزاله معيري

مهدي مرعشي براي آن دسته از مخاطباني که ادبيات داستاني را در اينترنت دنبال مي کنند، نام چندان ناآشنايي نيست. در چند سال اخير بيش از 10 داستان از اين نويسنده در سايت هاي ادبي منتشر شده و حالا نخستين مجموعه داستان او «نفس تنگ» به بازار آمده است. مجموعه داستان مهدي مرعشي از دو سال پيش آماده انتشار بوده و سه داستان آن نيز در سال هاي گذشته در اينترنت منتشر شده است. داستان هاي کوتاه «نفس تنگ» مضموني تقريباً يکسان دارند. تنهايي، سايه مرگ و آشفتگي هاي روحي آدم ها مدتي است که تم اصلي اغلب داستان کوتاه هاي سال هاي اخير شده است و اين مجموعه را نيز با داستان هايي که حول تنهايي آدم ها و تاثير آن بر زندگي مي گذرد، نمي توان خارج از اين فضا دانست.

از ميان 9 داستانً «مريم ها»، «حضور»، «درست در ساعت سه نيمه شب»، «گور»، «آبي»، «کاج ها و کلاغ ها»، «از جنس سگ»، «ساعت» و «موريانه»، به جز داستان اول و داستان هفتم، باقي با راوي اول شخص روايت مي شوند.

حس تنهايي زيادي که در شخصيت هاي داستان ها وجود دارد، در روابط اجتماعي خاص آنها يا در آشفتگي هاي روحي شان بروز پيدا مي کند که نمونه اينها را مي توان در داستان هاي «حضور»، «درست در ساعت سه نيمه شب» و «ساعت» ديد.

داستان بسيار کوتاه «حضور»، با راوي اول شخص، در سلولي در زندان مي گذرد. راوي تنهاي داستان درباره خود و گذشته اش و موقعيتي که در آن قرار دارد، با يک موش صحبت مي کند. از علاقه هايش، خانواده اش و تلخي ها و تنهايي هاي زندان مي گويد و سعي مي کند با شخصيت بخشيدن به حيوان، از سنگيني بار تنهايي بکاهد.

«درست در ساعت سه نيمه شب»، داستان سوم مجموعه نيز با اينکه در فضايي کاملاً متفاوت نسبت به داستان هاي قبلي روايت مي شود، اما باز هم راوي تنها بودن ا ست. اين داستان حکايت از تنهايي مردي نويسنده دارد که با وجود داشتن همسر، در انتظار تماس تلفني از زني است که حتي مطمئن نيست تماس مي گيرد يا نه. راوي از همان جمله نخست داستان، زن را خطاب قرار مي دهد و از شب هايي مي گويد که در انتظار تماس او سپري شده؛ تماسي که هيچ گاه گرفته نشده و با نشانه هايي که مرد در داستان مي دهد، به نظر نمي آيد هيچ گاه تلفن زنگ بخورد و کسي که او مي خواهد پشت خط باشد. اما همين «انتظار» چهارساله، بهانه يي است براي مرد داستان که بنويسد، بگويد و حتي بپندارد مزاحم تلفني که دارد، همان زن است و با اين خيال همچنان به شب زنده داري هايش ادامه بدهد.

در داستان «ساعت» با مردي روبه رو مي شويم که تنها روي نيمکتي در پارک روبه روي زمين بازي کودکان نشسته و بازي دختربچه يي را نگاه مي کند و در خيال خود با مخاطبي فرضي صحبت مي کند. راوي همان طور که در ابتداي داستان مي گويد، «بي دليل» عاشق دختربچه مي شود و تمام مدت در ذهن اش تخيل مي کند که شاخه گل سرخي را از باغچه پارک کنده است و به دختربچه هديه مي دهد؛ «فعلاً تنها چيز مهم اين است که دختربچه يي دارد تاب مي خورد و من همين طور بي دليل عاشق اش شده ام. طوري که اگر مواظب خودم نباشم و خودم را به اين نيمکت سيماني فشار ندهم، شايد بلند شوم و از بوته هاي گل هاي سرخ پشت سرم شاخه يي بچينم و بروم تعارف اش کنم. حالا مادرش هم باشد. مگر چه عيبي دارد؟» مرد در داستان، تمام حرکات دختربچه را مي بيند و توصيف مي کند. همبازي هايش را زير نظر دارد و فکر مي کند اگر دو پسر از ميان ديگر بچه هاي زمين بازي، به جاي او شاخه گلي به دختربچه هديه کنند، دخترک چه واکنشي نشان مي دهد و داستان تا زمان خروج دختربچه و مادرش از پارک ادامه دارد. تا جايي که مرد خسته از اين بازي ذهني، دلش مي خواهد چشم هايش را ببندد و بدون دانستن ساعت، آخرين بار که غروب خورشيد را در دريا ديده، به ياد بياورد.

در ميان داستان هاي به نسبت معمولي مجموعه، «کاج ها و کلاغ ها» داستان متفاوتي است. راوي اين داستان پسربچه يي است که به دلايل نامعلوم، زودتر از موعد به سربازي فرستاده شده و در دوران خدمت، موقع فرار کشته شده است. پسربچه و مادرش که او نيز سال هاي پيش مرده، در ميان اقوام بر سر قبر پسر حضور دارند. از خلال صحبت هاي پسر با مادرش متوجه مشکلات زندگي آنها، اختلافات پدر و مادر و چگونگي مرگ راوي مي شويم. پسر در زمان خاکسپاري خودش شيطاني مي کند، درباره مرگ با مادرش حرف مي زند و مرگ در دنياي کودکانه او آنقدر جدي نيست که باعث شود دست از شيطنت هايش بردارد و براي رسيدن به سازدهني اش بهانه گيري نکند، «کاج ها و کلاغ ها» بدون فراز و فرودي، زندگي پسر را غيرمستقيم از زبان خودش و مادرش براي خواننده بازگو مي کند.

مجموعه داستان «نفس تنگ»، داستان هايي ساده را شامل مي شود که خواننده براي رسيدن به مضمون اصلي آنها، درگير پيچيدگي نمي شود. داستان ها در اين کتاب برش هايي بسيار کوتاه از زندگي آدم هايي است که مثل آنها را هر روز دور و بر خودمان مي بينيم، هرچند فضاي داستان ها به خاطر اينکه در چندين سال پيش نوشته شده اند، در بسياري مواقع همسو با ويژگي هاي زندگيً امروزي مردم در شهر نيست. با مرور داستان هاي مجموعه به نظر مي رسد نويسنده تمايل به تجربه گونه هاي مختلف داستاني دارد که با اين فرض، و با در نظر گرفتن نثر روان و ساده مرعشي، مي توانيم نفس تنگ را شروع راه نويسنده يي بدانيم که به نظر مي آيد نوشتن يکي از مهم ترين دغدغه هاي اوست.
درباره مجموعه داستان «شهر يک نفره»
هراس هاي شهري
علي چنگيزي

فرماليست هاي روس داستان را توالي طبيعي و انتزاع حوادث مي دانند در حالي که پيرنگ حوادث را انتخاب و بازآفريني مي کند يعني آن را گسترش مي دهد. در پيرنگ اغلب زمان مي شکند و ترتيب و توالي زماني حوادث به هم مي خورد و پيرنگ پرسش تازه يي را در ذهن خواننده برمي انگيزد. پيرنگ وابستگي موجود ميان حوادث داستان را به طور عقلاني تنظيم مي کند.1 ساختمان ماهرانه پيرنگ مستلزم توانايي پرورش حوادث درون يک اثر در يک سير تحولي جالب و پويا است.2 چيزي که بعضاً در مجموعه داستان «شهر يک نفره» کمرنگ به نظر مي رسد.

«شهر يک نفره» عنوان اولين مجموعه داستان «مرجان بصيري» است که از سوي نشر ققنوس منتشر شده است. 10 داستان اين مجموعه کمابيش داراي ساختار و اتمسفر مشابهي هستند. اغلب داستان هاي بصيري در اين مجموعه در فضايي ماتم زده و سرد مي گذرد و به نظر مي رسد فضاي غالب داستان نويسي اين روزها در نوع نگاه نويسنده به جهان داستاني شخصيت هايش تاثير زيادي گذاشته است. داستان هاي بصيري بي شک جزء داستان هاي آپارتماني هستند؛ داستان هايي که در فضاي محدود يک آپارتمان رخ مي دهند و شخصيت هاي داستاني هم به نوعي آپارتماني هستند؛ شخصيت هايي کمابيش آشنا و گرفتار در ملال زندگي شهري. شايد به دليل آشنا بودن و کليشه يي بودن اين شخصيت هاست که کاراکترهاي اغلب داستان هاي «شهر يک نفره»، «قالبي» از آب درآمده اند. شخصيت ها به جز در يکي دو مورد نسخه بدل و کليشه يي شخصيت هاي ديگر هستند و از خود هيچ تشخصي ندارند و غالباً در داستان تکرار مي شوند و ردپايي در همه داستان هاي اين مجموعه دارند. از اين رو ديالوگ هايشان براي خواننده قابل پيش بيني است و طبق الگويي رفتار مي کنند که خواننده حرفه يي با آن در متن هايي با نگاهي مشابه قبلاً آشنا شده است. اين موضوع نشان مي دهد نويسنده بعضاً چندان توفيقي در شناخت و نزديک شدن به رفتار و زندگي شخصيت هايش نداشته است و داستان هايي از اين دست به راحتي به ورطه تکرار مي افتند و نخ نما از آب درمي آيند. شايد به همين دليل، يعني توفيق نداشتن نويسنده در پردازش و شناخت شخصيت هايش، باشد که بيشتر داستان هاي بصيري داراي پايان بندي نامنتظره هستند. پايان بندي نامنتظره بيش از آنکه نشان دهنده روشي براي برچيدن ختم داستان باشد، نشان دهنده پيرنگ نه چندان قرص و قايم آن است. آنجا که پيرنگ سر و شکل مناسب و قابل قبولي دارد، پايان بندي داستان خوب از آب درآمده است و در ساختار داستان به خوبي جا افتاده است. به عنوان مثال در داستان «آنها»، «شهر يک نفره» و «اژدها» که بهترين داستان هاي کتابند، «آنها» روايت مردي است که بعد از دوره يي بيکاري، کار عجيبي را قبول کرده است؛ کاري که صاحبکارش اين گونه توصيفش مي کند؛ «همين. بايد حواست رو خوب جمع کني. چهارچشمي مواظب باشي.» مرد نمي داند بايد مواظب چه باشد، صاحبکار حالي اش مي کند که او تنها بايد روي صندلي بنشيند و حواسش را جمع کند. مرد تا پاسي از شب مي نشيند و کوچه را ديد مي زند تا ببيند «چي» يا «کي» مي آيد. تنها نشانه يي که صاحبکار از کساني که قرار است بيايند به مرد مي دهد، اين است؛ «ببين وقتي بيان خودت مي فهمي.» در آخر داستان وقتي مرد از کار آن روزش فارغ مي شود و به خانه خودش مي رسد، متوجه آمدن آنها مي شود.

در اين داستان واقعه يي نامنتظره و خارج از ساختار داستان رخ نمي دهد چرا که نشانه هاي آمدن و اتفاقي عجيب در خود داستان، هرچند ظريف، وجود دارد. «بصيري» به خوبي توانسته است زندگي ملال آور مردي را روايت کند که از سر ناچاري تن به کاري عجيب داده است. «آنها» هراس انسان را نشان مي دهد؛ هراس صاحبکار که انگار مبتلا به پارانوياست و مرد هم کمابيش همين هراس را حس مي کند و در انتهاي داستان با آن روبه رو مي شود. داستان «شهر يک نفره» هم داستاني است که در آن هراس و تنهايي زني به تصوير کشيده مي شود. «شهر يک نفره» روايت مينا، زني است که مي پندارد خانه شان «آن نور تند نارنجي» خانه همسايه شان را ندارد. به شوهرش مي گويد؛ «خيلي روشنه. از خونه ما کوچيک تره عجب نوري داره.» وقتي مينا با زن همسايه آشنا مي شود و با او به سفر مي رود، رابطه يي بين آن دو زن شکل مي گيرد؛ رابطه يي که با وجود کوتاه بودن مدت زمان آشنايي عميق است آن هم به دليل شکست و سردي تلخي که هر دو زن در رابطه زناشوهري شان حس مي کنند. انگار هر دو ساکنان«شهر يک نفره» خودشان هستند. وقتي مينا، در آغوش زن همسايه آرام مي گيرد هراس او از بازگشت به خانه اش، به پيله تنهايي اش، حس مي شود. داستان «شهر يک نفره» به دليل روايت و پيرنگ و شخصيت پردازي اش داستان خوبي است و خواننده را تا به انتها به همراه مي کشد. داستان «اژدها» هم از نظر نوع روايت و نگاه نويسنده داستان خوبي است. اژدها نامي است که دخترک راوي به خيابان خلوتي داده است که او و مادر گوشه گيرش در آن زندگي مي کنند؛ مادري که از «غريبه ها» مي ترسد و دوست ندارد خودش و دخترش زياد با مردم رفت و آمد کنند. کم کم اين اژدها - خيابان- در تنهايي و خيالات دختر که راوي داستان است، جان مي گيرد و دختر شب ها، دور از چشم مادر، در را به روي اژدها باز مي کند و اژدها مثل جفت جدا افتاده از او مي پيچد به تنش و گرمش مي کند. پناه بردن به داستان «اژدها» سمبلي است از خسته شدن دختر از مادر مجنونش از خانه يي که سرد و متروک است. نمادي است از پناه بردن دختر به خيابان.

اما در داستاني مثل «نارنجي» پايان بندي داستان چندان قابل قبول از آب درنمي آيد. «نارنجي» داستان پسر و دختر جواني است که انگار رابطه سردي دارند. دختر، پسر را ترک مي کند و پسر متوجه مي شود دختر در برنامه زنده تلويزيوني شرکت کرده است و راجع به نقاشي هايش توضيح مي دهد و پسر را در آن برنامه بزرگ ترين مشوق و راهنماي هنري اش مي داند. داستان پايان بندي نه چندان دلچسب و باورناپذيري دارد؛ دختر به پسر زنگ مي زند و مي گويد؛ «دو ساعت پيش يه مصاحبه از من پخش شد. زير آرم شبکه نوشته بودن زنده. ولي زنده نبود. مال سه چهار ماه پيشه.» داستان نمي تواند پرسش هاي بنيادين را که در ذهن خواننده شکل مي گيرد، پاسخ دهد و اينجا است که ضعف شخصيت پردازي و پيرنگ هر دو به عنوان دو سر يک الاکلنگ سر باز مي کند.

با وجود آنکه بيشتر داستان هاي کتاب داراي درونمايه يي هستند که نشان از ديد نويسنده به آدم هاي شهرنشين اين روزها دارد، آنجا که به دليل شناخت کافي نويسنده از احوالات شخصيت هاي داستاني اش پردازش داستان دقيق بوده داستان خواندني از آب درآمده. مثل دو داستان «شهر يک نفره» يا «آنها» اما آنجاها که نويسنده چندان توفيقي در نزديک شدن به شخصيت هاي داستانش و به چالش کشيدن زندگي شان نداشته، نتوانسته آن درونمايه را بپرورد و شکوفا کند. از داستان هاي خوبي مثل «آنها» و «شهر يک نفره» و «اژدها» مشخص است که نويسنده استعداد خوبي در ديدن آدم ها و طرح ريزي داستاني خواندني در يکي دو صفحه دارد و اگر نويسنده کمي سخت گيرانه تر و با توجه بيشتر به عناصر داستاني، زمان، روايت، شخصيت و پيرنگ داستانش را ارائه مي کرد مطمئناً تعداد داستان هاي قابل تامل اين مجموعه بيش از اينها مي بود.

پي نوشت ها؛-------------------------

1- عناصر داستان نوشته جمال ميرصادقي، ص66

2- پايه هاي هنرشناسي علمي نوشته آونرزپس، ص 129
عناوين اين صفحه
روح هاي آشفته
هراس هاي شهري

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام