غزاله معيري

مهدي مرعشي براي آن دسته از مخاطباني که ادبيات داستاني را در اينترنت دنبال مي کنند، نام چندان ناآشنايي نيست. در چند سال اخير بيش از 10 داستان از اين نويسنده در سايت هاي ادبي منتشر شده و حالا نخستين مجموعه داستان او «نفس تنگ» به بازار آمده است. مجموعه داستان مهدي مرعشي از دو سال پيش آماده انتشار بوده و سه داستان آن نيز در سال هاي گذشته در اينترنت منتشر شده است. داستان هاي کوتاه «نفس تنگ» مضموني تقريباً يکسان دارند. تنهايي، سايه مرگ و آشفتگي هاي روحي آدم ها مدتي است که تم اصلي اغلب داستان کوتاه هاي سال هاي اخير شده است و اين مجموعه را نيز با داستان هايي که حول تنهايي آدم ها و تاثير آن بر زندگي مي گذرد، نمي توان خارج از اين فضا دانست.
از ميان 9 داستانً «مريم ها»، «حضور»، «درست در ساعت سه نيمه شب»، «گور»، «آبي»، «کاج ها و کلاغ ها»، «از جنس سگ»، «ساعت» و «موريانه»، به جز داستان اول و داستان هفتم، باقي با راوي اول شخص روايت مي شوند.
حس تنهايي زيادي که در شخصيت هاي داستان ها وجود دارد، در روابط اجتماعي خاص آنها يا در آشفتگي هاي روحي شان بروز پيدا مي کند که نمونه اينها را مي توان در داستان هاي «حضور»، «درست در ساعت سه نيمه شب» و «ساعت» ديد.
داستان بسيار کوتاه «حضور»، با راوي اول شخص، در سلولي در زندان مي گذرد. راوي تنهاي داستان درباره خود و گذشته اش و موقعيتي که در آن قرار دارد، با يک موش صحبت مي کند. از علاقه هايش، خانواده اش و تلخي ها و تنهايي هاي زندان مي گويد و سعي مي کند با شخصيت بخشيدن به حيوان، از سنگيني بار تنهايي بکاهد.
«درست در ساعت سه نيمه شب»، داستان سوم مجموعه نيز با اينکه در فضايي کاملاً متفاوت نسبت به داستان هاي قبلي روايت مي شود، اما باز هم راوي تنها بودن ا ست. اين داستان حکايت از تنهايي مردي نويسنده دارد که با وجود داشتن همسر، در انتظار تماس تلفني از زني است که حتي مطمئن نيست تماس مي گيرد يا نه. راوي از همان جمله نخست داستان، زن را خطاب قرار مي دهد و از شب هايي مي گويد که در انتظار تماس او سپري شده؛ تماسي که هيچ گاه گرفته نشده و با نشانه هايي که مرد در داستان مي دهد، به نظر نمي آيد هيچ گاه تلفن زنگ بخورد و کسي که او مي خواهد پشت خط باشد. اما همين «انتظار» چهارساله، بهانه يي است براي مرد داستان که بنويسد، بگويد و حتي بپندارد مزاحم تلفني که دارد، همان زن است و با اين خيال همچنان به شب زنده داري هايش ادامه بدهد.
در داستان «ساعت» با مردي روبه رو مي شويم که تنها روي نيمکتي در پارک روبه روي زمين بازي کودکان نشسته و بازي دختربچه يي را نگاه مي کند و در خيال خود با مخاطبي فرضي صحبت مي کند. راوي همان طور که در ابتداي داستان مي گويد، «بي دليل» عاشق دختربچه مي شود و تمام مدت در ذهن اش تخيل مي کند که شاخه گل سرخي را از باغچه پارک کنده است و به دختربچه هديه مي دهد؛ «فعلاً تنها چيز مهم اين است که دختربچه يي دارد تاب مي خورد و من همين طور بي دليل عاشق اش شده ام. طوري که اگر مواظب خودم نباشم و خودم را به اين نيمکت سيماني فشار ندهم، شايد بلند شوم و از بوته هاي گل هاي سرخ پشت سرم شاخه يي بچينم و بروم تعارف اش کنم. حالا مادرش هم باشد. مگر چه عيبي دارد؟» مرد در داستان، تمام حرکات دختربچه را مي بيند و توصيف مي کند. همبازي هايش را زير نظر دارد و فکر مي کند اگر دو پسر از ميان ديگر بچه هاي زمين بازي، به جاي او شاخه گلي به دختربچه هديه کنند، دخترک چه واکنشي نشان مي دهد و داستان تا زمان خروج دختربچه و مادرش از پارک ادامه دارد. تا جايي که مرد خسته از اين بازي ذهني، دلش مي خواهد چشم هايش را ببندد و بدون دانستن ساعت، آخرين بار که غروب خورشيد را در دريا ديده، به ياد بياورد.
در ميان داستان هاي به نسبت معمولي مجموعه، «کاج ها و کلاغ ها» داستان متفاوتي است. راوي اين داستان پسربچه يي است که به دلايل نامعلوم، زودتر از موعد به سربازي فرستاده شده و در دوران خدمت، موقع فرار کشته شده است. پسربچه و مادرش که او نيز سال هاي پيش مرده، در ميان اقوام بر سر قبر پسر حضور دارند. از خلال صحبت هاي پسر با مادرش متوجه مشکلات زندگي آنها، اختلافات پدر و مادر و چگونگي مرگ راوي مي شويم. پسر در زمان خاکسپاري خودش شيطاني مي کند، درباره مرگ با مادرش حرف مي زند و مرگ در دنياي کودکانه او آنقدر جدي نيست که باعث شود دست از شيطنت هايش بردارد و براي رسيدن به سازدهني اش بهانه گيري نکند، «کاج ها و کلاغ ها» بدون فراز و فرودي، زندگي پسر را غيرمستقيم از زبان خودش و مادرش براي خواننده بازگو مي کند.
مجموعه داستان «نفس تنگ»، داستان هايي ساده را شامل مي شود که خواننده براي رسيدن به مضمون اصلي آنها، درگير پيچيدگي نمي شود. داستان ها در اين کتاب برش هايي بسيار کوتاه از زندگي آدم هايي است که مثل آنها را هر روز دور و بر خودمان مي بينيم، هرچند فضاي داستان ها به خاطر اينکه در چندين سال پيش نوشته شده اند، در بسياري مواقع همسو با ويژگي هاي زندگيً امروزي مردم در شهر نيست. با مرور داستان هاي مجموعه به نظر مي رسد نويسنده تمايل به تجربه گونه هاي مختلف داستاني دارد که با اين فرض، و با در نظر گرفتن نثر روان و ساده مرعشي، مي توانيم نفس تنگ را شروع راه نويسنده يي بدانيم که به نظر مي آيد نوشتن يکي از مهم ترين دغدغه هاي اوست.