شنبه، 12 بهمن 1387 - شماره 1880
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: يادنامه بورقاني
بورقاني و دوره فضاي باز مطبوعات
محمدحسن عليپور

شادروان احمد بورقاني را براي اولين بار در يکي از روزهاي پاياني پاييز 76 در دفتر کارش در معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد ملاقات کردم. وقتي ما در نشريه آبان اخبار مربوط به يکي از شخصيت ها را به صورت محدود پوشش مي داديم، اين ملاقات صورت گرفت. آن روزها فضاي مطبوعاتي امکان انتشار اخبار مربوط به افراد و گروه هاي منتقد و مخالفي را که در زمينه سياسي، اجتماعي و فرهنگي فعاليت مسالمت آميز داشتند، به راحتي نمي داد. بنابراين اگر نشريه يي حتي به صورت محدود اقدام به انتشار اين گونه خبرها مي کرد، انگشت هاي اشاره به سمت آن نشانه گرفته مي شد. ضمن اينکه فضاي رسانه يي که امروزه نيز گريبان مطبوعات را رها نمي کند همچنان آزاردهنده بود. اگرچه پس از يک دوره کوتاه در سال هاي 77 تا 79 اين فضا به حداقل کاهش پيدا کرد و البته تا حدودي گشايش چنين فضايي را بايد نتيجه گشاده نظري و ديد باز کساني مثل شادروان بورقاني دانست که هم شناخت کافي نسبت به کارکردها و جايگاه رسانه در دنياي امروز داشت و هم خود را پايبند به الزمات آزادي مطبوعات مي دانست و کوشش مي کرد حداقلي از اين آزادي ها که به شکل گيري اهرم هاي نظارتي بر قدرت منجر مي شد، وجود داشته باشد. به هر حال ملاقات با زنده ياد احمد بورقاني در دفتر معاونت مطبوعاتي در خيابان عباس آباد انجام گرفت. بورقاني ضمن توضيح درباره اهميت کاري که مطبوعات بايد انجام دهند توضيحاتي در مورد حساسيت هايي که درباره فعاليت مطبوعاتي که او به تازگي و پس از روي کار آمدن دولت خاتمي تصدي آن را به عهده گرفته بود، ارائه کرد و سپس گفت به خاطر چاپ خبر ها و مطالب مربوط به همان شخصيت که البته در نشريه آبان به صورت کوتاه پوشش داده مي شد، قصد برخورد با شما را دارند. آقاي بورقاني سپس گفت البته من به ايشان گفته ام انتشار اين مطالب در چارچوب کار رسانه يي است و اگر مخالفتي داريد بايد از طريق دادگاه مطبوعات اقدام کنيد و نه دادگاهي ديگر. وي سپس در ادامه گفت، البته ممکن است دادگاه شما را تحت تعقيب قرار بدهد، شما هم آماده باش و دفاعيه يي تنظيم کن. من و دوستان تحريريه تقريباً نگران واکنش ها بوديم. اما اين برخورد حرفه يي زنده ياد بورقاني براي من جالب و در واقع غيرمنتظره بود؛ چون شناخت قبلي چنداني نسبت به ويژگي هاي شخصيتي وي نداشتم. احمد بورقاني البته چندان دوام نياورد و پس از مدتي از سمت خود استعفا داد و دوره رونق و گشايش فضاي مطبوعاتي هم جاي خود را به نامدارايي و سختگيري به مطبوعات داد. من البته پس از رفتن زنده ياد بورقاني از وزارت ارشاد ارتباطي با او نداشتم و فقط گاهي در مراسمي که برگزار مي شد، سلام و عليکي داشتم، يا نوشته هاي او را مي خواندم. اما او به لحاظ فردي آدمي معنوي نشان مي داد؛ به دور از تکلف و تکليف. زنده ياد بورقاني آدمي با پرنسيب اجتماعي بود و ديدگاه هايي روشن و پيشرو در مورد نهادينه شدن فعاليت مطبوعاتي و حمايت از مطبوعات در شرايط سخت داشت و اين ويژگي او که در فضاي چندزيستي و چندچهره يي جامعه ما که دامان خيلي ها از جمله پاره يي از فعالان سياسي به آفت آن آلوده است، باارزش بود. شايد آنچه موجب دوست داشتن بورقاني نزد اهالي مطبوعات شد به جز حمايت حرفه يي او از اين صنف آسيب ديده، استقلال نظر و سبک تک زيستي و يک چهره يي او بود که در فضاي چندزيستي او را به سرافرازي رساند. يادش گرامي.
گفت وگو با محمدجواد مظفر
او قدر خود را يافته بود
-آقاي مظفر شما با احمد بورقاني چه آشنايي داشتيد و او را چگونه آدمي دريافتيد؟

هر کس ياد زنده ياد احمد بورقاني مي افتد، صميميت، سرزندگي، عشق به مردم و شادابي و نشاط و بذله گويي او را به خاطر مي آورد. متاسفم که من سال هاي زيادي با او آشنا نبودم.

زماني ما با هم در يک راستاي شغلي بوديم ولي مستقيماً با هم مرتبط نبوديم. در زماني که من مديرکل مطبوعات خارجي بودم ايشان در خبرگزاري جمهوري اسلامي کار مي کرد و مسوول خبرهاي جنگ بود. ما گرچه مرتب با خبرگزاري کار داشتيم ولي مستقيم با ايشان در ارتباط نبوديم. بعد هم ايشان به نيويورک رفت.

آشنايي مستقيم من از دوره اصلاحات شروع مي شود. او در اين دوره خوش درخشيد هرچند دولت مستعجل بود. او نماد و فرهنگي را از خودش به جا گذاشت که مسووليت پذيري و شرکت در ساخت قدرت براي اين نيست که ما قدرتمند باشيم و بر مردم سلطه داشته باشيم. او نشان داد قدرت تنها به دست آوردن موقعيتي است که براي مردم کاري انجام دهيم. به اعتقاد من احمد پيام دوم خرداد را گرفته بود و مي دانست در حوزه مسووليت خودش در معاونت مطبوعات وزارت ارشاد چه کند. لذا او توانست در آن دوران با برنامه ريزي نقش اساسي در توسعه مطبوعات کشور ايفا کند. اختلاف نظرش هم با مسوولان بالاتر بر سر رعايت قانون بود. نه اينکه او طالب چيزي فراتر از قانون باشد يا اينکه مثل بعضي که اين اتهام ممکن بود به آنان زده شود که خواستار نوعي آنارشيسم هستند، او ابداً چنين نبود. او مي خواست قانون رعايت شود. اعتراضش اين بود که هيات نظارت حق توقيف مطبوعات را مستقيماً ندارد. حداکثر مي تواند گزارشي تهيه و دلايلش را به دادگاه مطبوعات ارائه کند و اين دادگاه است که با طي تشريفات خاص خود در اين مورد نظر مي دهد. در مقطعي که اوضاع بحراني شد به او فشار آورده مي شد که هيات نظارت خود راساً مطبوعات را توقيف کند. احمد بورقاني بحق از اين خواست سر باز زد. لذا مدتي بود که در هيات نظارت شرکت نمي کرد و وزير خود در جلسات حضور مي يافت. تا اينکه احمد مجبور به استعفا شد. در جلسه توديع خودش نشان داد چه رويکردي نسبت به مطبوعات به عنوان رکن چهارم دموکراسي دارد. بعد هم نشان داد تا چه حد به آرمان هاي اصلاح طلبي و آزاديخواهي، خالصانه و متواضعانه وفادار است. بدون اينکه اهل خودنمايي و خودستايي باشد همچنان حضور خود را در عرصه فرهنگي حفظ کرد. به دليل ممارست و تحصيلاتش در حوزه ادبيات ايران و آشنايي با متون کهن ايراني نوشته هايش از لطافت و سادگي برخوردار بود و به دل خواننده مي نشست. در فعاليت هاي اجتماعي هم با همه جرياناتي که با اهداف اصلاح طلبي همراه بودند همکاري مي کرد. تلاش بي شائبه اش در برگزاري همايش يکصدمين سال مشروطيت براي همه مشهود بود و نتيجه اش برگزاري آن همايش به صورتي موفق و آبرومند بود.

-از برخوردهاي آن شادروان چه نکته يي به خاطر داريد؟

خاطرم هست که من چند بار به نقل از مرحوم علامه بزرگ دکتر سيدجعفر شهيدي داستاني از علماي مشروطه نقل کردم. ايشان مي گفت مردم به يکي از علماي مشروطه رجوع مي کردند و دائم مي پرسيدند اگر مشروطه شود چه اتفاقي مي افتد. ايشان که مي خواست مساله را به نحوي ساده براي مردم توضيح دهد که برايشان ملموس باشد مي گفته اين چلوکبابي را مي بينيد چطور هر آشغالي را چرخ کرده و به هر قيمتي به خورد مردم مي دهد و هيچ حساب و کتاب و قانوني نيست و هيچ کس هم نظارت و کنترلي بر اين کار ندارد. اگر مملکت مشروطه شود و مملکت قانون پيدا کند، ديگر اين کبابي نمي تواند چنين خودسرانه هر کاري بکند. کار حساب و کتاب پيدا مي کند. بعد که مشروطه شد و وضع بدتر شد مردم به آقا گفتند چي شد؟ ايشان گفت طوري نيست اگر مشروطه شد و کبابش به ما نرسيد سيخش به ما رسيد. من اين داستان را براي احمد هم گفتم. جريان انتخابات مجلس ششم پيش آمد که من از حوزه تهران کانديدا شده بودم و احمد هم در آن شرکت کرده بود. وقتي نامه شوراي نگهبان را در مورد رد صلاحيت خودم به من دادند، احمد که شوخ طبعي اش را همه ديده بودند به من گفت باز آن سيخه نصيبت شد. او با استفاده بجا از اين نکات طنزآميز در عين حال ميان حوادث امروز و تاريخ گذشته به نوعي ارتباط برقرار مي کرد و نشان مي داد اين مسائل در يک سير تاريخي و مرتبط به هم قرار دارد. من اين را از او الهام گرفتم و در مقاله يي با عنوان 19 دي ماه و سرگذشت يک نسل در روزنامه عصر آزادگان يادآور شدم و نوشتم ديشب دوستي به طنز گفت باز از آن کباب مشروطه سيخش نصيبت شد که من گفتم مثل اين 20 سال گذشته. اين حسن نيت و صفا و همدلي احمد بورقاني همواره درخشان بود. در آخرين ديدارم در جريان انتخابات مجلس هفتم در ستاد انتخابات اصلاح طلبان او را ديدم که به ظاهر لاغر شده بود. به او گفتم خيلي روي فرم آمدي. گفت من کيلومترها راه رفته ام. روزانه حدود 10 ، 15 کيلومتر راه مي روم و بايد ادامه دهم. با اين وصف هيچ فکر نمي کردم او به اين زودي ازميان ما برود. مدت زيادي طول نکشيد که شبي به من پيام دادند احمد از ميان رفت. گويي تمام غم هاي عالم بر سرم آوار شد. باورکردني نبود. در مدت کمي شاهد از ميان رفتن چند تن از دوستان از جمله احمد بودم که به قول امام ماندن و عمر طولاني يکي از نتايجش هم ديدن داغ دوستاني است که انسان ناگزير شاهدش خواهد بود. هرگز تصور نمي کردم من ناگزير شوم مراسم ختم احمد را ببينم و در سوگ او در آنجا صحبت کنم. درحالي که طبيعي بود عکس قضيه واقع شود و اين احمد بود که بايد در مجلس ترحيم من حضور مي يافت. اما با کمال شگفتي اين اتفاق افتاد.

به نظر من احمد بورقاني مي تواند الگويي باشد براي همه ما به عنوان کسي که چه در قدرت و چه در خارج از قدرت براي اهدافش تلاش مي کند و در قدرت و بيرون از آن دو چهره از خود بروز نمي دهد. روحش شاد باد.

-نکته يي که در پايان اشاره کرديد و ديگران هم در آن مرحوم ديده اند همين است که او در هر پست و موقعيتي بوده است به لحاظ رفتار و اخلاق تفاوتي با قبل از آن و بعد از آن نداشته است. شما اين خصوصيت را چگونه تحليل مي کنيد. اين کنش از کجا نشات مي گيرد؟

نکته جالبي است. من اعتقادم بر اين نيست که بنيان هاي تربيتي و خانوادگي هيچ گاه دست از سر ما برنمي دارد. ما در طول دوران زندگي مان رفتاري از خودمان بروز مي دهيم که در شالوده خانوادگي و دوران کودکي بر آن اساس تربيت شده ايم و با آن خو گرفته ايم. احمد هم نشان مي داد در يک خانواده اصيل و سالمي پرورش يافته است. البته من شاهد کساني بوده ام که از يک خاستگاه طبقاتي پايين و مناسبات محروم برخاسته اند و به قدرت رسيده اند اما متاسفانه بعدها گذشته خودشان را فراموش کرده اند. اما احمد با يک مراقبت دائمي آن گوهر خودش را حفظ کرده و در خودش نهادينه کرده بود. اين مراقبت دائمي امري است که همه ما به آن نيازمنديم و بايد نسبت به آن دقت کنيم.

-اين پرسش هم مطرح مي شود که اين مراقبت دائمي که امثال بورقاني داشته اند چگونه حاصل مي شود؟ چطور بعضي خود را از ياد مي برند و برخي مثل احمد به چنين مراقبتي دست مي يابند؟

اين به درون انسان برمي گردد. يعني نوع رابطه يي که انسان با جهان هستي و با خودش برقرار مي کند زمينه پيدايش چنين توانايي را فراهم مي کند. من مخصوصاً از عبارت جهان هستي استفاده کردم نه خداوند، براي اينکه افراد غيرمذهبي را هم منظور دارم. منظورم اين است که تمام انسان ها در صورتي که با جهان پيراموني خودشان ارتباط درستي برقرار کنند و بتوانند جايگاه خودشان را در عالم درک کنند آن زمان قدر و منزلت و سعه وجودي خودشان را درمي يابند. به قول حضرت امير که مي گويد کسي که قدر خود را درنيابد هلاک مي شود. به اعتقاد من احمد از کساني بود که جايگاه خودش را در جهان هستي و در ارتباط با خداوند تعيين کرده بود.

-نکته ديگري که در زندگي مرحوم بورقاني مشهود است و اين روزها کمتر اتفاق مي افتد نوع زندگي و تعامل ايشان با مردم است. ايشان زندگي ساده يي داشته و در همان محل قديمي خود زندگي مي کرد و ارتباطش را با مردم محل و طبقات فرودست از دست نداد. درحالي که روشنفکران ما امروز در مناسباتشان با توده مردم فاصله زيادي دارند و به لحاظ فرهنگي از همزباني و همدلي برخوردار نيستند. اما بورقاني با توده مردم مناسبات و تعامل خوبي داشت. اين خصوصيت را ناشي از چه مي دانيد؟

اين هم يکي از زيبايي هاي زندگي احمد بود. من مي دانستم احمد در کجا زندگي مي کند اما به خانه اش نرفته بودم. متاسفانه بعد از درگذشتش به خانه اش رفتم. براي من بسيار جالب و جذاب بود وقتي سادگي زندگي او را ديدم. با توجه به اينکه او مسووليت ها و پست هايي داشت که مي توانست به راحتي زندگي مرفهي براي خود تدارک ببيند. او مدتي در دفتر خبرگزاري در نيويورک مسووليت داشت، بعد معاون وزير شد و مدتي هم به نمايندگي مجلس انتخاب شد اما همچنان همان سبک و سياق زندگي خانوادگي و روابطش با اهل محل را حفظ کرده و تغيير چنداني نکرد. اين يک رابطه دوسويه است که نصيب هر کس نمي شود. تنها نصيب صديقيني مي شود که خودساخته اند و براي خودشان جايگاهي فراتر از ظواهر مي بينند و اين از الطاف خداوندي است که شامل او هم شده بود. هرکسي اين شايستگي را پيدا نمي کند.
بياني از باورهاي سياسي بورقاني
دو گزاره، دو مسير
عبدالله ناصري

در تاريخ و فرهنگ مغرب زمين، منازعه ديرپاي کليسا با ساحت علم و انديشه به غلبه علم و تجربه انجاميد و به قول «ديويد ليندز» نويسنده «ثروت و فقر ملل» يکي بايد خود را کنار مي کشيد و اين کليساي قرون وسطي بود که از قدرت کنار کشيد. به عبارت ديگر کليسا به علت ادعاهاي غيرخردمندانه خود، چيزهاي فراواني از دست داد. يکي از اين چيزها «تفسير رسمي و همگون از مسيحيت» بود زيرا مغرب زمين فهميد «اقتدار بايد تقسيم شود تا انديشه و روح آدمي تعالي يابد». مغرب زمين پي برد «حقايق علمي تابع قدرت معنوي و روحاني کليسا نيستند». مغرب زمين متوجه شد «پيشرفت علمي و ايدئولوژي، جدا نشدني و به يکديگر متصلند». مغرب زمين دريافت «روش هاي علمي به صاحبان حکومت ها قدرت مي بخشد و به عبارت ديگر اعداد و کميات بر پديده ها و بر جريان ها حکومت مي کنند». مغرب زمين آگاهي يافت «نگرش هاي جديد و نقد علمي حکومت و رفتار قدرت سياسي نه تنها گستاخي و براندازي نيست، که براي حيات و تعادل اجتماعي و فکري يک ضرورت است». مغرب زمين به اين نکته آگاهي يافت «آنچه وحدت ملي، منافع ملي و تماميت ارضي را ضمانت مي کند قانون محوري است». اروپا (به معناي فرهنگي آن و اعم از دو قاره اروپا و امريکاي شمالي و توسعه يافتگان آسيايي مانند ژاپن) متوجه شدند ابتدا بايد قدرت ملي را تقويت و آنگاه در عرصه بين المللي گردن فراز کرد. بر اين اساس بود که براي عمومي شدن قانونگرايي گام هاي اساسي برداشت. دموکراسي و دغدغه نهادينه کردن آن را پيش و بيش از هر تلاش ديگري اهتمام خود قلمداد کرد. سعي کرد مباني معرفت و شناخت انسان را بر پايه «زمان شناسي» استوار کند و به جاي توقف در «صحنه افتخارات اساطيري و افسانه يي» خود، آينده پژوهي و آينده انديشي کند، چراغ خرد را بر فراز تاملات و دغدغه هاي حکومت و جامعه روشن کند و با صداي رسا اعلام کند؛ «عصر شعار، تحميل عقيده، توهم زايي و عوام فريبي» سپري شده و دوران «شعور، آزادي عقيده، واقع گرايي و صداقت» فرا رسيده است. انسان غربي آنگاه روي سعادت ملي و توسعه فراگير را مشاهده کرد که پذيرفت تفسير عصري «کرامت انساني» (لîقîد کرٌîمنا بني آدم) يعني کرامت انساني و حقوق بشر است که حکومت را باقي و ماندگار مي کند.

تحولي که در عرصه هاي مختلف حيات انساني پديد آمد نظام کليسا را بر آن داشت تا براي مقابله با مخالفان «قدرت گرايي کليسا»، انديشه «ضرورت تسليم مطلق انسان مريد در برابر کليساي مراد» را تبليغ کند. شبيه همان انديشه امام محمد غزالي که معتقد بود «خطاي شيخ برتر است از ثواب مريد.» اين همان قانوني بود که به تعبير افلاطون «هرگز برتر از آن نبوده و نيست.» اما در اين منازعه، نهايتاً خردمندي مبتني بر علم و تجربه، عقل مداري مبتني بر ارقام، رياضيات و منطق بر باور محتوم گرايي نهاد مسيحيت پيروز شد و توانست «جامعه مدني» يا «دموکراسي» را استوار سازد و محقق کند. جامعه مدني که اگرچه نه در عمل اما در باور و انديشه ديانت را عدالت گستري، اقتدار ملي را حرمت انسان، امنيت اجتماعي را حاکميت قانون، منزلت جهاني را مشارکت عمومي و عزت بين المللي را پاسخگويي عمومي ترجمه کرد و اخلاق و اقتصاد را يک چيز دانست. اين همه، آموزه هاي تاريخي همه اديان توحيدي بود که اسلام صريح تر و شفاف تر آن را بيان کرده است، اما جهان « مسيح باور» ضرورت آن را درک و گوي سبقت در توسعه را اختيار کرد. اگرچه به علت برهم ريختگي و عدم توازن شناخت و عمل گرفتار مشکلاتي شد. مسلمان ايراني نيز با آموزه هاي ديني خود و اين تجربه تاريخ ساز جهاني و با فراز و فرودهاي چند دهه اخير حيات خود، مسير و سرنوشت خود را بايد تعيين کند و بداند وقتي توسعه يافته است که حکومت و دولتي توسعه يافته داشته باشد. حکومت و دولت توسعه يافته قطعاً نيازمند باور به ثبات ساختاري، نوگرايي، شايستگي در مديريت کلان و خرد، نقش پذيري علمي بخش غيرحکومتي، تناسب بين المللي و خويشتن نگري (به معناي پرهيز از انتقال مسائل دروني به جهان برون يعني همان فرافکني ملي) خواهد بود. بي شک انتخاب هر گزاره براي زندگي مسيري خاص در پي دارد. البته پيش از انتخاب نيک بايد دانست براي سرنوشت مطلوبي که مي تواند رهايي انسان از درماندگي را تضمين کند، تحول تاريخي او را نويد دهد و توسعه پايدار و نهايتاً منزلت جهاني و تاريخي اش را محقق کند، بايد هزينه پرداخت کرد، سختي تحمل کرد و مقاومت هاي نابخردانه را شاهد بود. همچنان که در سده گذشته انسان ايراني اين روند را تجربه کرده است. شاهد اين مثال ايراني احمد بورقاني است که در اين راه در مدت زمان کوتاه زندگي خود رنج برد و هزينه پرداخت کرد و استوار ايستاد. منش وي مي تواند به عنوان چنين الگويي به کار گرفته شود. از سوي ديگر راهي ديگر هم پيش روي ما است. دلخوشي به دستاوردهاي مقطعي، زودگذر، ناپايدار و غيرموثر در روند تحول ضروري تاريخي در کنار عوام فريبي ها و حتي دروغ پردازي هاي اين و آن. بهتر است تامل کنيم؛ تامل در تاريخ غرب و شرق. با جست وجو براي پاسخ به اين سوال که «چه انديشه يي قابليت هموارسازي مسير صلاح و فلاح انسان را دارد».
بورقاني و مردم


او از نادر مديراني بود که همچون گذشته در ميان مردم و با مردم ماند. از همين رو همه مردماني که در گوشه و کنار او را ديده اند، از او خاطره دارند. نيازي نيست به سياستمداران و نخبگان براي شناخت او روي آوري. هر کس که او را ديده است گوشه يي از خلقيات او را به تصوير مي کشد.

همسايه ها نمي دانستند

رضا...

جناب آقاي بورقاني رو من يکي دو بار در محله زندگي خودمون ديده بودم ولي فکر نمي کردم اينقدر به ما نزديک باشن. باور کنين بعد از فوتش همسايه ها فهميدن که ايشون نماينده مجلس بودن، در مورد خدماتي که اين انسان براي آزادي مطبوعات در دوران معاونتش در وزارت ارشاد و نمايندگي مجلس انجام داده، گفتني ها را دوستانش گفتند. چيزي که براي من به عنوان بچه محل ايشون جالب بود، ساده بودن و سر به زير بودن اين آدم بود که حتي همسايه ها هم نمي دونستن ايشون از مقامات کشوري هستند، کسي که سال ها با رنو يا پاي پياده اين ور اون ور مي رفت در حالي که...

جاي خالي اين مردان

حامد قدوسي

من احمد بورقاني را فقط يک بار به طور جدي از نزديک ديدم. سال 76 بچه هاي سمپاد چيزي به اسم مجله حضوري راه انداخته بودند که برخي خوانندگان بايد آن را به خاطر داشته باشند. اين مجله سر جمع دو يا سه بار برگزار شد و يک بارش در فرهنگسراي بهمن بود. قسمت پاياني برنامه هم سخنراني احمد بورقاني معاون وقت مطبوعاتي وزارت ارشاد بود. اولش که اين قسمت برنامه را ديديم غر زديم که در برنامه يي که قرار بود محفل گپ و گفت دانشجويي باشد، براي چه مقامات را دعوت کرده ايد. بورقاني آمد و راجع به توسعه مطبوعات در ايران صحبت کرد. حتماً موقعيت هاي مشابهي را تجربه کرده ايد که کسي سخن گفتن را شروع مي کند و کم کم سکوت مطلقي بر شنوندگان حاکم مي شود و همه آنچنان غرق لذت مي شوند که دوست دارند اين سخنراني هرگز تمام نشود. صحبت هاي بورقاني يکي از معدود خاطرات ناب من از چنين جلسه يي بود. جايي که مي شد فرق بين مديري که ارقام و اعداد کليشه يي ارائه مي دهد و شعار مي دهد و کسي که استخوان خرد کرده کار مطبوعاتي است را به وضوح ديد. يک توضيح بورقاني هيچ وقت از خاطرم نمي رود. يکي از بچه ها پرسيد که شما چرا به مطبوعات (به اصطلاح) «زرد» مجوز مي دهيد يا حمايت مي کنيد؟ بورقاني مثالي از چندين نشريه زرد موفق خارجي با تيراژ ميليوني زد و گفت ما حمايت مالي خاصي از اين نشريات نمي کنيم ولي هيچ دليلي ندارد جلويشان را بگيريم. اين مطبوعات قشر وسيعي از مردم را تغذيه مي کنند و بسيار بهتر است مردم عادت کنند که جريده يي ولو به باور ما زرد بخوانند تا اينکه هيچ چيز نخوانند. مدت چندان طولاني از اين جلسه نگذشته بود که احمد بورقاني از معاونت مطبوعاتي استعفا داد. اگر اشتباه نکنم او اولين مدير دولت خاتمي بود که وقتي ديد نمي تواند کاري که بايد بکند و براي آن سر کار آمده است را به سرانجام برساند و بايد از اصولش عدول کند، از قدرت کنار رفت. اين کارش او را براي من در کنار معدود سياستمداران تاريخ ايران نشاند که چنين کرده بودند. يادش گرامي. آيا مرداني از جنس او دوباره ظهور خواهند کرد؟

حق او بر گردن ما

محسن مخملباف

هر کس در سال هاي اخير از خواندن مطلبي در روزنامه يي به حقيقتي که نام آن آزادي است، پي برده است، از ياد نمي برد که احمد بورقاني بر گردن او حقي دارد.

در خبرگزاري

فرج...

يادم است وقتي وارد خبرگزاري جمهوري اسلامي شدم فقط 19 سالم بود. او در آن موقع دبير سرويس سياسي بود و خيلي تشويقم کرد که خبرنگار شوم. آن موقع جنگ بود و احمد خيلي فعال براي انعکاس حماسه هاي آن دوران که بعدها توسط عده يي مصادره شد، تلاش مي کرد. بهترين خاطره ام از او وقتي بود که از معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد کنار مي رفت و مراسمي برايش گرفته بودند. با چشمان اشکباري از عارفان حکايتي را نقل کرد که؛ هر که به اين خانه آمد نانش دهيد و نامش نپرسيد، چه اگر به درگاه خداوند به جان ارزد البته که در درگاه ابوالحسن خرقاني به نان ارزد... اين جمله او هنوز هم در يادم است. خدايش رحمت کند.

بايد بريم

مسعود سفيري

خاطره مي آيد و من مي روم به سال 62 که در خبرگزاري جمهوري اسلامي استخدام شدم. احمد بورقاني از کساني بود که خيلي در موردش خبر بود از شوخي تا نوشتن. بچه نظام آباد که با يک پيراهن ورزشي آبي شماره پنج به خبرگزاري آمده بود و خوب درخشيده بود. تپل بود و شوخ. به بخش خبر که رفتم بورقاني و مهدي هراتي و رضا شجاع نوري کمک کردند. من شش ماه مي نوشتم، احمد مي خواند و مچاله مي کرد و به سطل مي انداخت. اگر نمي افتاد مي گفت آقا مسعود زحمت بکش. من دلم مي رفت تو سطل همراه آن کاغذي که مچاله شده بود.

من سردبير روزنامه اخبار بودم؛ تيتر زدم؛ «بورقاني به هر قيمتي نماند». زنگ زد؛ «آقا مسعود بي خيال شو.» تا رفت به مجلس و قانون مطبوعات را تدوين کرد و من سردبير روزنامه حيات نو بودم. فشار زياد بود. هفته يي که قرار بود مجلس در مورد قانون مطبوعات تصميم گيري کند يک گزارش خبري گرفتيم. سيد هادي خامنه يي که مدير مسوول بود آن روزها بيشتر به روزنامه سر مي زد. وقتي موضوع را شنيد، گفت؛ «صحبت هاي احمد بورقاني را هم اضافه کنيد. او همه کاره است.» گفتم؛ «سرش شلوغ بود پيدا يش نکرديم.» گفت؛ «من امروز با او صحبت کردم الان مي نويسم.» گفتم؛ «خلاف اخلاق است» ولي او نپذيرفت در صفحه اول با يک عکس درشت تيتر زدم؛ «کسي امضا پس نگرفته». روز پنجشنبه روزنامه چاپ شد. براي خريد آخر هفته بيرون بودم. وقتي به خانه رسيدم همسرم گفت آقاي بورقاني تماس گرفته بود. منتظر تماس توست. زنگ زدم طبق معمول گفت؛ «آقا مسعود اين چه کاري بود؟» گفتم؛ «سيد هادي نوشت نه من.» گفت؛ «تو بايد جلوگيري مي کردي، مي خواهند قانون جديد را هوا کنند.»...

بورقاني اما هنوز خبر ساز بود. روزي رفتم به دفترش در کوچه بيمه. گفتم کتابي دارم در مورد جنبش دانشجويي. نامه نوشت به جعفر همايي در نشر ني تا سرآغاز دوستي باشد با اهل قلم.

در عصر يخبندان پس از اصلاحات از بورقاني کم خبر بودم تا روزي که در بيمارستان قلب بستري شد. سرانجام سيگار و وزن زياد کار خودش را کرد. کاش جدي مي گرفت. کاش حرص نمي خورد. کاش باور مي کرد کاري از کسي ساخته نيست. زنگ زدم در دوران نقاهت بود با شوخي و خنده گفت؛ «نشد». گفتم؛ «شوخي خوبي نبود.» گفت؛ «بايد بريم چاره نيست.»

انقلاب کرديم که مثل او به قدرت برسند

بابک تختي

اولين بارها «احمد بورقاني» را مي ديدم که آرام آرام و سر به زير، از راهرو باريک آن زمان کم نور و تازه ساز پاساژ «فروزنده» مي آمد و از کنار کتابفروشي ام رد مي شد و مي رفت فروشگاه کناري و بغل بغل کتاب مي خريد و از جلو چشم حسرت زده من که براي مشتري جان مي داد، بي اعتنا مي گذشت. هنوز معاون مطبوعاتي بود و براي همه روزنامه خوان ها هيبتي داشت که ناخواسته شرمت مي آمد که دو قدم برداري و سلام و عليکي کني تا شايد باب دوستي گشوده شود. يا شايد دلت مي خواست تشکري کني از کارهايي که مي دانستي کرده و مي دانستي که حتماً آسان نيست. سال ها گذشت، از کارها کناره گرفته بود و از مجلس هم دور شده بود و مهياي برپايي «همايش مشروطه» بود که فرصت ديدار در اتحاديه ناشران و کتابفروشان دست داد. تازه مطلبي نوشته بود درباره کتابي که چاپ کرده بودم و قوت قلبي داده بود. دم دماي انتخابات مجلس خبرگان و شوراي شهر، به کتابفروشي آمد. يکي بي مقدمه پرسيد که؛ «چرا بايد به اصلاح طلبان راي بدهيم؟» لحظه يي ساکت ماند و چشمان درشتش را به کتابي روي پيشخوان دوخت و گفت؛ «چون راه ديگري نداريم.» بعد حرف را عوض کرد و از سفرش به نيويورک با يک روحاني گفت در شب هالووين، که همه را از خنده روده بر کرد و اشک به چشم همه آورد و سر آخر هم کلي به من پز داد که وزن کم کرده. من پرسيدم؛ «چقدر؟ 200 گرم؟،» صورتش از خنده پر شد که؛ «نه، 250 گرم،»

يادش به خير، احمد آقا را گرچه مجموعاً يک ساعت هم بيشتر نديدم. از جمله آدم هايي بود که سال 57 بهشان مي گفتيم «خلقي»؛ چپ و راست بودن شان فرقي نمي کرد، آدم هايي بي شيله پيله که کمک به همسايه از خواست و نياز خودشان مهم تر بود. آن سال ها فضا فضاي اين گونه آدم ها بود. الگو بودند و سرمشق. آن عواطف انساني که گفته مي شود «فقط با انقلاب برانگيخته خواهد شد» را بايد در وجود اين آدم ها مي ديدي. براي همين هم انقلاب کرديم که اينها به قدرت برسند... اما ذات قدرت انگار با بورقاني نمي خواند. وقتي خواندم همسر و پسر گرامي اش که از بيمارستان خارج شده اند، بغض شان ترکيده که تنها شديم، نمي دانم چرا احساس کردم واقعاً در غم و تنهايي شان شريکم. با اين همه تفاوتي که شايد با ذات اين آدم بي کينه و مهربان احساس مي کنم.
انسان وحدت بخش


جلال جلالي زاده


مجلس ششم با توجه به شرايطي که پس از دوم خرداد 76 به وجود آمده بود شکل گرفت؛ شرايطي که دولت اصلاحات مسبب آن بود. با وجود فشار افکار عمومي و تغييراتي که در زمينه نظارت بر انتخابات مجلس شوراي اسلامي پديد آمده بود، مردم توانستند در فضاي به وجود آمده نفسي بکشند و در اين فضا خواسته يا ناخواسته کانديداهاي بيشتري از طيف اصلاحات تاييد شدند و به مجلس راه يافتند.

فضاي مجلس ششم که داراي اکثريت اصلاح طلبان با طيف هاي مختلف فکري بود به گونه يي باعث به وجود آمدن شوق و اميد در مردم شده بود. به خصوص براي کساني که از نظر فکري و فرهنگي در گسترش فضاي اصلاحات موثر بودند و در اين عرصه هم مورد اعتماد مردم قرار گرفته و به مجلس راه يافته بودند. اين افراد در فعال کردن مجلس و ارائه طرح ها و لوايح در عرصه مجلس پيشقدم بودند. يکي از اين نمايندگان احمد بورقاني بود. او با توجه به آنکه توانسته بود در حضور قبلي خود در حوزه فرهنگي کشور بسيار فعال و وارسته و مدبر ظاهر شود، در وزارت ارشاد فضاي بهتري را براي فعال کردن حوزه مطبوعات و رسانه ها ايجاد کرد و با فکر بلند و نظر والايي که داشت، با ايجاد و انتشار مطبوعات بيشتر نقش عظيمي در اين حرکت داشت. در مجلس هم همين نقش را دنبال مي کرد. هرچند او در مجلس عضو کميسيون فرهنگي نبود و در کميسيون امنيت ملي عضويت داشت، اما جزء کساني بود که از شعور و درايت و کياست خودش به نحو شايسته يي استفاده مي کرد، بدون اينکه اهل شعار و تظاهر و ريا باشد. زماني که موضوعات مهمي چون قانون مطبوعات در کميسيون فرهنگي طرح مي شد، احمد بورقاني فعال ترين نقش را در کميسيون فرهنگي داشت و در تمام جلسات شرکت مي کرد. او با طرح ديدگاه هاي کارشناسي خود نمايندگان را در جهت توسعه و تکميل اين قوانين همراه مي کرد.

با آنکه حضور فيزيکي وي خيلي مشهود نبود اما در پشت اکثر کارهاي فکري و سياسي و اجتماعي حضور فعالي داشت و در نوشتن نطق اکثر نمايندگان کمک و همفکري مي داد بدون آنکه به رخ کسي بکشد.

نقش چنين افرادي که بدون منت و بي تکلف با همه وجود در اين کشور در زمينه کارهاي فرهنگي کاري انجام مي دهند، نقش بسيار اثرگذاري است و در اين بين بورقاني که در زمينه قانونگذاري و حمايت از طرح ها و لوايح فرهنگي اثرگذاري خاصي داشت توانست وظيفه خود را نسبت به مردم به خوبي به انجام برساند.

همه لحظاتي که با چنين مردي روبه رو هستيد خاطره يي دلپذير و به ياد ماندني است. مانند زمان تصويب قانون مطبوعات، تحصن در مجلس شوراي اسلامي، اما ماندگارترين خاطره به زمان برگزاري همايش بزرگداشت صدمين سال مشروطيت برمي گردد. در زمان اجراي همايش احمد به من اطلاع داد که در يکي از پنل ها بايد به عنوان عضو هيات رئيسه حضور پيدا کنم ولي من اصرار داشتم يکي ديگر از دوستان اين مسووليت را بپذيرد اما او همچنان اصرار بر حضور من داشت و عنوان داشت شما هم کرد هستيد و هم اهل سنت، ما بايد اين حس را عنوان و منتقل کنيم که مشروطه متعلق به همه ما است و تمام اقليت ها و قوميت ها در آن حضور داشته و دارند.

در مجلس افراد مخالفي بودند که در حرف ها و رفتارشان رعايت افراد را نمي کردند. اما آقاي بورقاني داراي چنان متانتي بود که ضمن پايبندي و مراعات و اهميت دادن به افکار و انديشه هاي خود از سوي مخالفان فکري نيز از احترامي قابل تحسين برخوردار بود، به طوري که هنگام به وجود آمدن هرگونه اختلاف و تنش از زمره اولين کساني بود که سخنانش از سوي مخالفان و موافقان پذيرفته مي شد. بايد اذعان داشت چنين شخصيت هاي مقبول و محبوبي براي پيشرفت و حل اختلافات جامعه براي ما ضروري است.

مشکل جامعه ما مشکل افراط و تفريط است و بيشترين ضربه يي که تا به حال خورديم از اين افراطيون يا تفريطيان بي تفاوت بوده است. بورقاني داراي شخصيت متعادلي بود، اهل تندروي و ابراز احساسات و کيش شخصيت و خودنمايي نبود. او به صورت گمنام قصد خدمت داشت.

اين چنين افرادي که از روحيه ملايم و متين و استوار و آزادي برخوردار هستند، روحيه يي جز ايجاد الفت و وحدت بين افراد مختلف ندارند.

او نيز چون هدفش ترويج روحيه اصلاحي و تحکيم اصلاحات در کشور بود، قصد داشت افراد را به هم نزديک کند و نمي خواست تنها براي يک حزب خاص يا گروه خاصي مايه بگذارد. هدفش نزديکي بزرگان اصلاحات به يکديگر بود. او عقيده داشت با تفاهم و گفت وگو مي توان به اين انديشه و اهداف دست پيدا کرد. او به اين راه ايمان داشت و سخت مقابل راه تفرقه و رودررو انداختن افراد بود.

در واقع جامعه به چنين افرادي نياز دارد تا تندروي هاي افراد را متعادل و ملايم کند و افراد بي انگيزه را هم انگيزه ببخشند.

بورقاني چون شخصي هدفمند با پشتوانه منطقي بود در اين انديشه راه مي پيمود تا از طريق تاسيس نهادهاي فرهنگي و انتشار مطبوعات بتواند يک خودآگاهي ملي را در سطح کشور به صورت يکسان توزيع کند تا همه شهروندان و قوميت ها از اين امکان به صورت يکسان بهره مند شوند. من در کردستان به خوبي شاهد به ثمر نشستن چنين نگاهي بودم. بسياري از اهل قلم در مناطق کردنشين تحت چنين فضايي رشد کرده اند.

تشييع جنازه وي نيز نشان داد نه تنها در بين موافقان بلکه در ميان مخالفانش از جايگاه خاصي برخوردار است.

اما بايد به اين نکته توجه داشت، هرچند افرادي مانند بورقاني خودساخته و بي ريا هستند اما وظيفه جامعه است که اين افراد و زحمات و فداکاري هاي آنان را فراموش نکند، ما بايد براي ترغيب نسل هاي آينده به تلاش ها و ارزش ها و رفتار بورقاني بيشتر ارج بنهيم تا بتوانيم از وجود چنين الگوهايي براي ساختن جامعه بهتر استفاده کنيم.
بورقاني؛ روشنفکر کمياب
مرتضي کاظميان

به علل متعدد، زنده ياد احمد بورقاني به مثابه نمادي «کمياب» از روشنفکر آزاده و مسوول و با ويژگي هاي اخلاقي ممتاز، قابل الگو برداري و تکريم است، اين ادعا (که او «نمونه»يي بس کمياب در جريان روشنفکري امروز ايران محسوب مي شود) در ادامه نوشتار، به اجمال و با استناد به برخي از ديدگاه ها و رفتارها و منش او، تبيين مي شود.

پيش از آغاز، نمي توان از ذکر يک نکته - و تاکيد - صرف نظر کرد؛ و آن اينکه هرچند اين يادداشت به بهانه سپري شدن يک سال از فقدان آن فرهيخته گرانقدر نگاشته مي شود، اما هرگز در مقام ستايش هاي مرسوم و غلو و مبالغه در وصف او نيست. اين مهم را تنها آناني که با «احمد بورقاني» نشست و برخاست داشتند، مي توانند گواهي دهند. مکتوب پيش رو، اگرچه در مقام توصيف آن عزيز است، ولي براي مخاطبان احتمالي، يادآور برخي خصايص و ويژگي هاي مهم است که غفلت از آنها نه تنها روشنفکران که ادعاهاي ايشان را نيز - بيش از پيش - کم حاصل و بي رونق و نحيف مي سازد. از منظري ديگر، اين نوشتار همچنين اگرچه در ظاهر در مقام توصيف برخي از ويژگي هاي احمد بورقاني است، اما در واقع مي کوشد ضمن نقد و آسيب شناسي روشنفکران، الگويي قابل استناد و کاربردي و عيني را براي زندگي روشنفکرانه ارائه و تبيين کند.

---

1- بورقاني برخلاف برخي از مدعيان روشنفکري، متعهد به حقيقت و در پي حق بود، حقيقت را قرباني مصلحت نمي کرد، مصلحتي مهم تر و فوري تر از پاسداشت حقيقت براي خويش قائل نبود، حقيقت را به تمامي در کف باکفايت ذهن خويش نمي ديد، خود را تنها کاشف و جست و جوگر حقيقت نمي دانست، براي ديگران نيز حظي از حقيقت قائل بود، حقيقت را تنها از آن گروه و جماعت و فرقه يي خاص نمي دانست، اگر منتقدان و مخالفان خود را نيز برحق مي ديد، و سخن حقي مي شنيد، در مقام فرار يا اجتناب و لجاجت بر نمي آمد.

2- بورقاني برخلاف بسياري از مدعيان روشنفکري، که پرگو و پرمدعايند و زباني حجيم تر از ذهن خود دارند، يا زبان بازي و لفاظي هاي روشنفکرانه شان بسي بيشتر از انديشه ورزي ايشان است، کم گو و پرخوان بود؛ بورقاني بسيار مي خواند؛ ادبيات و شعر و رمان و داستان را با تاريخ و سياست و جامعه شناسي درهم تنيده مي خواند، از اين زاويه، ميان رشته يي مي خواند و آگاه تر و همه جانبه تر از بسياري هم سلکان خويش(روشنفکران) مي انديشيد. کافي است مکتوبات به جاي مانده از او را ورقي زد تا ميزان آميختگي اش با کتاب و حجم مطالعه اش را حدس زد و تمجيد کرد.

3- بورقاني برخلاف بسياري از مدعيان روشنفکري، در کنج عافيت و برج عاج خويش نياسوده و نلميده بود؛ زندگي فکري و کاوش هاي تئوريک او، در پيوند با واقعيت هاي زمانه و زندگي واقعي مردمان روزگارش

- و به ويژه هم ميهنانش - بود؛ فعاليت هاي فکري - فرهنگي او آشکارا سمت و سويي اجتماعي و جامعه نگر داشت، ذهن اش را از عينيات پيرامون منتزع نمي کرد، در کش و قوس بازي با واژه ها و ارضاي شخصي نبود، چشمي بر کتاب، و چشمي بر جامعه داشت؛ دانش را براي رهايي بخشي و انديشه را به منظور بسط فضاي زندگاني مردمان عصر خويش قدر مي گذاشت، در کنج کتابخانه نياسود و در مطالعه خويش چنان غرق نشد که صداي گشنگان و دردمندان و رنج ديدگان و ستم زدگان را نشنود.

4- بورقاني برخلاف شمار زيادي از روشنفکران، در عرصه سياست و سياست ورزي، واقع بين (و نه واقع گرا) بود؛ اگرچه سري پردرد و جاني تشنه حقيقت داشت و کمال گرا و آرمانخواه بود، اما واقعيت را از ياد نمي برد؛ هرچند با بسياري از انتقادات و ايرادات به وضع موجود همدل بود - و اين را به صراحت در گفت وگوها ابراز مي داشت - اما واقع بينانه عمل مي کرد و سر خويش بر ديوار بتوني واقعيت نمي کوفت، آرمانخواهي بود که سقف واقعيت و ديوارها و چارچوبه محدوديت هاي عيني را به دقت، ارزيابي و فهم مي کرد.

5- بورقاني در نقطه يي محسوس از موقعيت بسياري از روشنفکران، مومنانه و اميدوارانه، جهد مي کرد؛ و اين دو بال (اميد و ايمان) اگر نزد بسياري گمشده هاي بزرگ اند، در پيش بورقاني ياران هميشگي و کمک کارهاي ويژه و غيرقابل جايگزين محسوب مي شدند. با وجود تحليل تلخ و سياه و به شدت واقع بينانه از اوضاع، اما چنان اميدوارانه و مومنانه سخن مي گفت و رفتار مي کرد که تو گويي گامي ديگر تا پيروزي بزرگ نمانده و پشت همين امروز و آن سوي همين ديوار، حاصل کار منتظر نشسته است. و اين، بي شک از «ايمان» او بود و اميد مومنانه اش.

6- بورقاني در فاصله يي مشهود از رفتارها و منش هاي مرسوم روشنفکران، مردمي بود و مردم گرا؛ شوخ بود و بذله گو، راحت بود و صميمي؛ اهل خنده و لبخند بود و گريزان از اخم و چهره عبوس، شادي افزا بود و طناز، به راحتي و گوارا سخن مي گفت و از مغلق گويي و پيچيده بافي هاي روشنفکرانه، به وضوح - چنان که آثار مکتوبش نشان مي دهد - گريزان بود.

7- بورقاني در شمار آن گروه از روشنفکران بود که دو گوش دارند و يک زبان، مي شنيد و مي انديشيد، پيش از گوش سپردن، پاسخي در چنته آماده نساخته بود؛ پيشاپيش خود را عين حق و طرف مقابل را دست خالي و بي منطق و دور از استدلال فرض نمي کرد، هنر خوب گوش کردن را خوب آموخته بود.

8- بورقاني اهل عمل بود و نه مرد سخن، از شمار آنها بود که منتظر ديگري نمي نشينند، از آن گروه که هميشه آستيني بالا زده دارند و «يا علي» برلب، مرد تريبون و سن و صحنه و تشويق نبود؛ کافي بود سري به آن سوي پرده بکشي تا مرد عرق ريزي را ببيني که جست و خيز مي کرد و در پي گشودن گرهي از کارهاي مانده، به اين سو و آن سو مي دويد؛ از جمله آن جماعت بود که «خدا» را ناظر و حاضر مي ديد و منتظر «خسته نباشيد»ي هم نبود.

9- بورقاني فروتن بود و فرسنگ ها دور از غرورهاي کاذب مدعيان روشنفکري، سراغي از کيش شخصيت را در او نگير، مرد افتاده حکايت همان درخت مشهور پرميوه و پربار بود؛ اگر غرور و افاده و ادعا و تکبر و نخوت، بسياري از روشنفکران را هر روز بيش از روز پيشين از متن و بطن جامعه دور مي سازد، او اما به صفت فروتني بزرگوارانه و افتادگي صميمانه و منش صادقانه و بي ريايش، «آدم ربا» بود و از يادنارفتني...

بي ترديد بر فهرست پيش گفته مي توان افزود و افزود، اما سرانجام بايد در نقطه يي ايستاد، اين نقطه، به نظر مي رسد فهم همين سخن است که چرا احمد بورقاني از يادنارفتني است... محتمل، از آن رو که «شخصيت» از يادنرفتني را به تصوير کشيد، ويژگي هايي انساني و کمياب.

صرف نظر از «او» و آنچه که «او» بود، ويژگي هاي احمد بورقاني، به مثابه گنجي پرگوهر، براي تمامي دوستان و يارانش و نيز روشنفکران ايرا ن زمين قابل بازخواني و الگوبرداري است.

احمد بورقاني نمونه يي کمياب از روشنفکراني است که به آنچه مي گويند، در عمل معتقدند، منش او، کليد واژه گم گشته بسياري از روشنفکران امروز اين سرزمين است. کاش چنين روشنفکران کميابي را هرگز از ياد نبريم...
دوست داشتني ترين تپل دنيا
نصرالله حدادي

روزنامه «سلام» را روي ميزم گذاشت و با انگشتانش اشاره به يک ستون کرد. خبري را که من در يک کنفرانس پزشکي پيرامون حمايت از بيماران خاص اعلام کرده بودم، نشانم داد. چشمانش مهربان و صميمي و چهره گرد و تپلش، سخت به دل ما نشست. حتي اسمش را هم نمي دانستم. آن روز 25 مهرماه سال 1372 بود و بعدها دانستم نامش «احمد بورقاني فراهاني» است. آخرين بار که او را ديدم، براي انجام کاري به خيابان طالقاني رفته بودم، بد نديدم سري به دفتر او در کوچه بيمه جنب هلال احمر بزنم. با همان صميميت پذيرايم شد و سفارش چاي داد. در قندان، به جاي قند، «توت خشکه» بود، از ديابتش پرسيدم، گفت؛ هيچ چيز شيريني را نمي خورم و مواظب هستم و من مي دانستم اين بيماري موذي، براي آن «دوست داشتني ترين تپل دنيا» چقدر خطرناک است. هميشه آهسته و آرام به محل کار مي آمد، من در طبقه اول بودم و او در طبقه دوم، چند ساعتي را به ويرايش کتاب مي گذراند و ساعت دو سه با همان ماشين فسقلي اش مي رفت. هر چه ماشينش کوچک بود، ظرف غذايش بزرگ تر از ديگران بود. يک بار که غذايش را براي گرم کردن روي اجاق گذاشته بود، با ظرف هاي مشابه روي ميز غذا آمده ظرف او را «حاج آقا» که آبدارچي بود، در برابرش نهاد. احمد از حاجي پرسيد؛ از کجا فهميدي اين ظرف مال منه؟، جواب حاجي، همه را به خنده انداخت؛ ظرفت هم مثل خودت تپله. با هم قرار گذاشته بوديم که براي محل کار سابقش تعدادي کتاب بخريم. به طبقه دوم رفتم تا اعلام آمادگي کنم. در اتاقش نبود و هر چه صدايش کردم، جوابم را نداد. از همکاران پرسيدم؛ احمد را نديديد؟ همه اظهار بي اطلاعي کردند. يک ربع بعد صدايش را از داخل اتاقش شنيدم. پرسيدم کجا بودي؟ جوابم را نداد و وقتي دولا شد تا جوراب هايش را به پا کند، دريافتم مشغول نماز خواندن بوده و لحظه يي که به دنبالش رفته بودم، پشت ميز - هميشه عادتش بود - سجاده گسترده و به سجده رفته بود. بيش از دويست جلد کتاب خريديم و همان جا بسته بندي و ارسال کرديم. صبح هنگام يک برگ چک 50 هزار توماني روي ميزم بود. امضاي او را مي شناختم، پرسيدم چک براي چيست؟ گفت؛ هر کي هر کاري مي کنه، بايد دستمزدشو دريافت کنه، اين حق الزحمه ي ديروزه، و وقتي امتناع کردم، گفت؛ من چکو نوشتم، مي خواي وردار، نمي خواي ورندار. به او گفتم «ديگر با تو نمي آيم» و بار ديگر که اين کار تکرار شد، دو جلد کتاب قطور را علاوه بر ديگر کتاب ها نيز خريد. يکي را به من داد و ديگري را خودش برداشت. حق شناسي در ذاتش بود.

خبر آوردن پيکر برادر شهيدش را به او داده بودند. به اتفاق علي رضايي و بسياري ديگر به بهشت زهرا رفتيم. خاک آماده بود. يک تکه استخوان، يک پلاک و کلاهي بافتني . فقط يک لحظه صدايش به آسمان برخاست؛ لامصب ها، هيچي ازش باقي نذاشتن. و آنچه از پيکر برادر باقي مانده بود را بوسيد و همراه قطره اشکي در دل خاک نهاد. آن روز که بغض احمد هنگام خداحافظي از پست و مقامي که هرگز خواستارش نبود را ديدم، هيچ فرقي ميان آن اشک و اين بغض نبود. جدايي از برادر و ديدار به قيامت و دور شدن از موقعيتي که فقط به قصد قربت و خدمت به مردم انتخاب کرده بود. احمد شيفته اسلام و ايران بود. همواره عادت داشت هنگام کار، صندلي را روي دو پايه قرار داده و به عقب ببرد و نتيجه کار معلوم بود. يک بار با صداي مهيبي او به همراه صندلي «پخش زمين شدند» در حالي که مي خنديدم، به او گفتم؛ احمد روز قيامت اين صندلي ها از تو شکايت مي کنند اين چندمين صندلي است؟، در حالي که لباس هايش را مي تکاند، گفت؛ صندلي اش به درد نخوره، به من چه؟ گفتم؛ تو عادت داري «يه وري» روي صندلي بشيني، صندلي چه گناهي داره؟ گفت؛ بابا من تقصيرم چيه، يه خورده وزنم زياده، و آن وزن زياد، سرانجام قلب نازنين او را از حرکت انداخت. سه چهار ماه قبل از فوتش براي پيدا کردن اسناد بيمه و امور بازنشستگي دست به دامانش شدم. با گشاده رويي پذيرفت و هفته بعد زنگ زد و آن شد که توانستم بازنشسته شوم. براي تشکر شب هنگام به خانه اش زنگ زدم. گفت کمتر به دفتر کوچه بيمه مي رود و خيال دارد آنجا را تخليه کند. بابت مساعدتش در ارائه اسناد اصلي به بيمه تشکر کردم، گفت؛ درست شد؟ و وقتي پاسخ مثبت مرا شنيد، گفت؛ خدا را شکر، تو عاقبت به خير شو، باقيش مهم نيست، حداقل تو يکي ميان ما سر و ساماني مي گيري. از قلب و ديابتش پرسيدم، گفت؛ مي سازيم ديگه. او با ديابت و نارسايي قلبي اش ساخت، اما آنان نساختند و احمد را از جامعه فرهنگي کشور گرفتند و بدين ترتيب دوست داشتني ترين تپل دنيا رفت. احمد هر گاه عصباني مي شد يا تحرک زيادي پيدا مي کرد، به شدت قرمز مي شد و عرق مي ريخت. در نمايشگاه بين المللي ارديبهشت 1384 در حالي که دو بسته کتاب در دستانش بود، به غرفه «سازمان چاپ و انتشارات» آمد. سيدمهدي قديم زاده مديرعامل وقت سازمان چاپ تعدادي کتاب را تقديمش کرد، با حق شناسي، رو به من کرد و گفت؛ اينا رو يه جوري بفرست کنار ماشين، من ديگه نفس ندارم. هنگام ترک نمايشگاه کنار در خروجي جنوبي بار ديگر ديدمش.

تاکيد کردم کتاب ها را به ماشين او رسانده ام، گفت؛ دعا کن وقت خواندنش را پيدا کنم و من يقين دارم نثر شيرين احمد، به همراه خط زيبا و شکسته اش حاصل سال ها خواندن و خواندن بود. نصيحتي که شريعتي به فرزندش احسان کرده بود. آن روز که خبر درگذشت احمد را شنيدم، عجب نداشتم که دنيا براي او کوچک بود و قلب مهربانش بزرگ تر از همه. «احمد»ي که من ديدم، چه آنگاه که در سال 72 برکنار بود، با «احمد»ي که بعدها به مقام و منصبي در وزارت ارشاد رسيد و چه آنگاه که به محل دفتر کوچکش در خيابان طالقاني بازگشته بود، هيچ فرقي با هم نداشتند. امروز که او نيست اين را نمي گويم، بلکه آن وقت هم که بود قدر گوهر پاکش را مي دانستم. و چه بزرگمردي بود و آيندگان خواهند دانست عمر کوتاه احمد، مصدر چه خدمات بزرگي در عرصه مطبوعات در کشور شد. خدايش بيامرزد.
چرا هنوز هم احمد

هادي خانيکي


سير تقويم جلالي به جمال تو خوش است

فصل ها را همه با فاصله ات سنجيدند

قيصر امين پور

در نيمه دوم سال 86 غروب چهار ستاره، آسمان ادب و علم و فرهنگ و اخلاق را براي اهالي سياست و انديشه و اصلاح تار و تيره کرد؛ مرگ قيصر امين پور در آبان، دکتر سيدجعفر شهيدي در دي، احمد بورقاني در بهمن و آيت الله محمدرضا توسلي در اسفند به گفته رودکي «نه کاريست خرد». اکنون سالياد احمد در پيش است و حسرت او همچنان در پي. براي بورقاني بسيار نوشته اند، اما گويا هنوز چيزهايي کم است. غمنامه سوگ او فراوان بوده است، ولي اين همه آنچه بايد باشد، نيست. در شرح قصه فراق مي توان بيشتر در پي «کارکرد بياني» زبان بود. به عبارت ديگر کارکرد بياني اين گونه نوشته ها و گفته ها توجه به پيام دهنده است. در بافت ارتباط علاقه شخصي نويسنده و گوينده و تفسيري که از ديگري و حادثه ديگر دارد در کانون قرار مي گيرد و بقيه در حاشيه. پيام دهنده به دنبال آن است که حرفش را بزند نه آنکه انديشه و رفتار و کردار مخاطب را تحت تاثير قرار دهد. مرثيه و غمنامه براي بيان غم و اندوه از نبود کسي که دوستش داري و در مرگش به سوگ نشسته يي.

احمد را زياد دوست داشتند و برايش زياد به سوگ نشستند؛ از «ميدان تسليحات» و «ستاد تبليغات جنگ»، تا عرصه مطبوعات و حوزه سياست و فرهنگ. هنوز هم هرگاه و بيگاه که به قطعه نام آوران گورستان بهشت زهرا پناه مي بري گور ساده احمد را همچنان پناهگاه خانواده و دوستانش مي بيني، پس رواست که مرثيه هاي احمد از حد صحنه هاي مطبوعات بگذرد و سر از «کتاب احمد» يا «کتاب هاي احمد» درآورد.

اما اين همه کارکردهاي زبان در اين غم و غم هايي از اين دست نيست. کار از حد «کارکردهاي بياني» مي گذرد و به «کارکردهاي عاطفي» هم مي رسد؛ آنجا که در احساس و غم و غصه نويسنده يي و گوينده يي شريک مي شويم و با ماتم و اندوه او همداستاني و همدلي مي کنيم. آنجا که با تصوير تلخ نوشته يي و گفته يي با آهي و اشکي به ميهماني مي رويم و به هيجان مي آييم.

به نظر من براي احمد و امثال او بايد زبان را از کارکردهاي عاطفي هم فرا برد و به عرصه «کارکردهاي اطلاعاتي» درآمد. در کارکردهاي اطلاعاتي سخن به جاي آنکه به سوي احساسات خود يا مخاطب رود يا حتي در دايره «کارکردهاي تجويزي» و بايد و نبايدهاي هنجاري بماند، رو به توصيف و تبيين يافته ها و تجربه ها مي کند. کار زبان در اينجا استفاده از فرصت ها براي دانستن و آموختن است.

از مرثيه هايي براي احمد و اقرانش مي توان چنين نقش هايي را انتظار داشت، به ويژه در ساليادش. آنان در زمره کساني اند که به گفته سعدي؛

اميد هست که روشن بود بر او شب گور

که شمعدان مکارم ز پيش بفرستاد

پس چه بهتر که از آن «شمعدان مکارم» در اين ايام بيشتر سخن رود؛ همان که نام «تجربه احمد» بر پيشاني دارد.

تجربه احمد کنشي اخلاقي و فداکارانه است که بي شباهت به کار «پطروس شجاع» در گذاشتن انگشت به سوراخ سد شکسته نيست. هر سد يا سدهايي که براي انباشت فضايل و تجارب اخلاقي، سياسي و مدني در ايران بايد باشد به دليل فقدان يا ضعف نهادها و شبکه هاي اجتماعي، رخنه ها و سوراخ هايي خطربار دارد. همين سوراخ ها و رخنه ها است که به جاي امکان توانمندي و فرصت آفريني راه را بر بي پناهي و آسيب پذيري فرد و جامعه مي گشايند، اينها همان نقاط آسيب و خطرند که مي توانند جامعه سياسي و مدني را در معرض زوال و فرسايش قرار دهند. وقتي که نهاد و شبکه نيست يا هست و قدرت ندارد، بايد در پي پطروس هاي شجاع و فداکار بود؛ آدم هايي که به تنهايي بار يک نهاد را به دوش مي کشند. آدم هايي که نمي گذارند منفذها و رخنه ها باعث شکستن سدها شوند. آدم هايي که تا صبح بيدار مي مانند و بي جان مي شوند، اما به فکر جان جامعه اند. آدم هايي که وقتي سر بر آستان جانان مي نهند، از پا نمي نشينند. آدم هايي که نمي گذارند ذخيره هاي يک ملت، زود خالي شود.

آدم هايي که به جاي جمع اند، اول شخص مفرد نيستند، اسم جمعند و احمد يکي از آنها بود؛ فردي به جاي جمع، شخصي در غياب سازمان، مرکزي در فقدان دايره و همين ها بود که هنوز جاي خالي او را در گستره خلأهاي نهادين جامعه ما نشان مي دهد. احمد بي تعارف يکي نبود، بسيار بود؛ خط فاصله نبود، نقطه وصل بود، براي همين بود که «فصل ها را همه با فاصله اش سنجيدند.»
از اعتراف به اشتباه نهراسيم
احمد بورقاني

ساعت هنوز چهار بامداد نشده بود که از گوشه شرقي ميدان حسن آباد مرحوم استاد رضا اصفهاني را سوار کرديم و زديم به سمت پس قلعه. مرحوم آقا رضا همان کت و شلوار ساده مندرس طوسي با پيراهن سفيد يقه بسته را براي آمدن به کوهستان پوشيده بود که در پارلمان بر تن مي کرد و با شجاعتي بي روي و ريا بر مال اندوزان مي تاخت و سخن خداوند را فرا ياد مي آورد که «وîالٌîذًينî يîکنًزïونî الذٌîهîبî وîالٍفًضٌîةî وîلاî يïنفًقïونîهîا فًي سîبًيلً اللٌهً فîبîشًٌرٍهïم بًعîذîابي أîلًيمي.»

قرار بود آن روز در جوف پياده روي درکوهستان درباره پاره يي مسائل اقتصادي از نظرات مرحوم اصفهاني بهره بگيريم. مهندس مهدي هراتي از دانشجويان شجاع و زندان رفته قبل از انقلاب و سردبير ارشد آن روز خبرگزاري جمهوري اسلامي يعني سال 1363و اخوي کهترش عبدالحسين خان به محض سوار شدن استاد، بحث را آغاز کردند.

نمي دانم چطور شد که دقايقي بعد از بلوار کشاورز در مرکز تهران سر درآورديم و بعد از آنکه از کنار ساختمان بلند شيشه يي وزارت کشاورزي رد شديم يکباره و در ميان گفت وگو ها صداي خنده استاد رضا اصفهاني بلند شد و گفت اي روزگار چه فکرهايي مي کرديم و بعد از سکوت دوستان ادامه داد قبل از انقلاب هر موقع از مقابل اين ساختمان رد مي شدم با غيظ پيش خود مي گفتم چه انسان هاي پليدي در اين ساختمان حاکم اند و فکر نمي کردم روزگاري ريسمان چرخ هاي آن را به دست من بدهند تا دريابم چه تصور ناصوابي داشته ام. و بعد از روزهايي سخن گفت که در ابتداي پيروزي انقلاب سرپرست وزارت کشاورزي شد، و با مردان و زناني رويارو گرديد که همه خوبي و شعور و دانش بودند و ما را پند داد که تعجيل سم مهلک قضاوت است.

از آن روز به بعد هرگاه نوشته يي، گفتاري، مقاله يي و کتابي از صاحب منصبان قبل از انقلاب ديدم و شنيدم و خواندم هم سخنان مرحوم اصفهاني را به ياد آوردم و هم پند او را و امروز که خاطرات سياسي مرحوم دکتر علي اکبر سياسي رئيس سرشناس دانشگاه تهران از زير چاپ خارج شده بيش از پيش به درستي آن اندرز پي مي برم و وظيفه خويش مي دانم درود و سلام خداوند را بدرقه راه فاضل پاک دست و زاهد سليم النفس استاد رضا اصفهاني کنم که در کنار قضاوت منصفانه به ما آموخت که از اعتراف به اشتباه نهراسيم.

* از مقدمه کتاب گزارش يک زندگي خاطرات علي اکبرسياسي
روزنامه نگار باقي ماند


احمد بورقاني فراهاني در دي ماه 1338 در ناحيه وحيديه در شرق تهران ديده به جهان گشود. او فرزند سوم خانواده پرجمعيتي است که پدرش با اشتغال به کار بنايي آن را اداره مي کرد.

وحيديه در آن سال ها خارج از محدوده تهران قرار داشت و از کمترين امکانات عادي شهري بي بهره بود. نه منطقه خيابان بندي شده بود و نه از تلفن و برق و آب لوله کشي شده خبري بود. آنچه بيشتر به چشم مي آمد آثار باقيمانده از زندگي روستايي يعني باغات رو به خشکي و رمه هاي خسته گوسفندان بود. از اوايل سال 1340 نمادهاي شهري و زندگي به ناحيه وحيديه آمد. خياباني خاکي به نام وحيديه خيابان تهران نو يا دماوند فعلي را به خيابان نظام آباد يا شهيد مدني فعلي متصل کرد و اين شد مسير اصلي رفت و آمد مردم به شهر. همزمان دو دبستان پسرانه و دخترانه در منطقه احداث شد که اولي ديهيم نام گرفت و دومي

شوريده شيرازي.

احمد بورقاني دوره پنج ساله ابتدايي را در دبستان ديهيم گذراند؛ دوره يي که تنها خواندن و نوشتن فارسي را براي او به ارمغان آورد و او کمتر خاطره خوشي از اين دوره به ياد دارد زيرا رفتار تحکم آميز و توام با تندي مسوولان و برخي معلمان مدرسه اجازه نداد خاطرات و روزهاي خوشي در حافظه درازمدتش باقي بماند. معلمان عمدتاً به ارائه دروس معمول همت مي گماردند و به همين خاطر هيچ به يادش نمانده حتي يک بار کسي داستان، قصه يا خاطره شيريني را سر کلاس درس براي او و همشاگردي هايش تعريف کرده باشد اما تا بخواهيد از چوب و فلک و خط کش و کمربند و ترکه خاطره دارد. يک نفر در کلاس بي نظمي به خرج مي داد و همه کلاس کتک مي خوردند و البته معلمان همواره از بورقاني عذر مي خواستند که مي دانستند او دانش آموز منظم و مودبي است ولي ناچار است در تنبيه جمعي مشارکت کند.

البته اينها همه مانع از آن نشد که او به مطالعه آزاد روي نياورد. بعد از سال 1346 يعني زماني که کلاس دوم دبستان بود به عضويت کتابخانه يي درآمد که کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان در جوار دبستان ديهيم به راه انداخته بود و انصافاً نقش موثري در پر کردن سالم اوقات فراغت دانش آموزان پرفقر وحيديه داشت. کتابخانه کانون علاوه بر فراهم آوردن امکان مطالعه کتب دلچسب و جذاب، کلاس هاي مختلف جنبي نظير آموزش موسيقي، نقاشي، خطاطي، روزنامه نگاري، روزنامه ديواري، عکاسي و... را براي ارتقاي آگاهي هاي کودکان و نوجوانان نيز ارائه مي کرد. اولين کتابي که احمد بورقاني خواند «ميهمانان ناخوانده» است که متاسفانه نام نويسنده آن را در خاطر نداشت. نقاشي هاي آن، کار نقاش و هنرمند پرتوان نورالدين زرين کلک است. اولين کلاسي را نيز که بورقاني در کانون شرکت کرد کلاس روزنامه ديواري بود که تا امروز طوقش را از گردنش برنداشته است.

دوره ابتدايي او به نظام جديد تحصيلي برخورد و پنج ساله شد. بورقاني بعد از اخذ تصديق پنجم ابتدايي به عنوان اولين گروه از دانش آموزان وارد دوره راهنمايي شد. کلاس اول دوره راهنمايي را در دبستان کوروش که بعد از انقلاب به ابوذر تغيير نام داد، طي کرد. فضاي پرتنش و کلاس هاي پردانش آموز اين مدرسه موجب شد والدينش مدرسه او را تغيير دهند و احمد بورقاني دو سال باقيمانده دوره راهنمايي را در مدرسه راهنمايي احمد زرافشان در خيابان نظام آباد جنوبي ايستگاه امير شرفي طي کرد؛ مدرسه يي که اولين خاطرات خوش تحصيلي را البته همچنان در کنار ضرب و شتم و کتک در ذهنش برجاي نهاد و نام محمدعلي جمال زاده پدر قصه نويسي نوين ايران را اولين بار در اين مدرسه از زبان آموزگار مهربان درس فارسي شنيد و قصه هاي روح نواز «يکي بود، يکي نبود» را نيز در همين کلاس. همه اينها موجب شد در پايان دوره راهنمايي، احمد بورقاني با رتبه يي بالا و نمراتي پرزرق و برق راهي دوره متوسطه شود و به همين علت او مختار شد ميان همه رشته هاي تحصيلي يعني(رياضي و فيزيک)، علوم تجربي، صنعت (هنرستان)، علوم انساني (ادبي) و خدمات (بازرگاني و مديريت) هر کدام را که مايل است برگزيند و او رشته جامع را انتخاب کرد.

احمد بورقاني دوران جواني خود را اين گونه توصيف مي کند؛ «در سال هاي قبل از انقلاب در خيابان نظام آباد جنوبي دو باب دبيرستان معروف نظرها بود، اولي دبيرستان محتشم کاشاني در ايستگاه اسلامي که در دهه 50 به ابراهيم صهبا تغيير نام داد و ديگري دبيرستان فروغي. دانش آموزان اين دو دبيرستان به رغم همجواري اندک تفاوت هايي با هم داشتند، اولي ها قدري بي پرواتر، صريح تر، ورزشکارتر و درس ناخوان تر و دومي ها کمي با دفتر و کتاب مهربان تر، دست به جيب تر بودند و قبل از کتک کاري مقاديري گفتمان نيز خرج مي کردند. فروغي ها با سنگ و قوطي و هر شيء کروي و مدور فوتبال بازي مي کردند و صهبايي ها عمدتاً با توپ، منتها بي باد و با بادش فرق نمي کرد. فروغي هاي مذهبي سياسي تر بودند چون آيت الله واحدي برادر پرهيزگار شهيد واحدي فداييان اسلام آنجا تدريس مي کرد و صهبايي هاي سياسي ادبي تر چون آيت الله مدرس گيلاني اديب و غزالي شناس زاهد کلاس هاي سال آخر دبيرستان را از درياي بيکران دانش خويش بهره مند مي ساخت. ما صهبايي ها براي ناهار ناچار بوديم به سمت ميدان فوزيه آن زمان و امام حسين فعلي برويم. برنامه اين بود که اگر به موقع از دبيرستان بيرون مي آمديم نماز را به جماعت در مسجد امام حسين(ع) اقامه مي کرديم. تا آنجا که به يادم مانده مرحوم آيت الله سيدرضا صدر پدر محترم دکتر محمد صدر معاون سابق وزير خارجه و شادروان آيت الله حقي مديرمسوول روزنامه ناکام ملت قبل از انقلاب در اين مسجد اقامه جماعت مي کردند. اگر دير از مدرسه بيرون مي زديم در نيمه راه در مسجد حضرت فاطمه(س) در ايستگاه عظيم پور نماز ظهر و عصر را فرادا به جا مي آورديم. بعد هر کس به فراخور موجودي جيبش ناهاري مي زد. فقرا نان و ماست يا نان و پنير و حلواارده و اغنيا نان و کباب يا نان لواش گوشت. از سال 4 53 بود که ساندويچ مد شد.

البته پدرم همواره ما را از تناول ساندويچ منع مي کرد و مي گفت مانند خران نايستيد و غذا بخوريد. بعد از نماز و ناهار، دانش آموزان به چند گروه تقسيم مي شدند. برخي براي بازي فوتبال و واليبال به مدرسه بازمي گشتند، عده يي به سمت فروشگاه ها و مغازه هاي کالا و لباس در حول وحوش ميدان فوزيه مي رفتند که بعدها «فروشگاه کوروش» پاتوق اصلي شان شد و قليلي نيز به سوي کتابفروشي هاي ميدان. سه باب کتابفروشي در نبش ميدان فوزيه و خيابان مازندران و نيز داخل مازندران به يادم مانده است. اولي که محتشم و آب و رنگ دار به چشم مي آمد انتشارات اميرکبير بود. انصافاً استقرار کتابفروشي در آن محل موهبتي بود.

بعدها کسي نفهميد چرا انتشارات اميرکبير مصادره شد. سازمان تبليغات اسلامي به عنوان متولي، کتابفروشي ميدان فوزيه را همانند برخي کتابفروشي هاي ديگر اميرکبير فروخت و کتابفروشي به لباس فروشي مبدل شد.

انتشارات اشرفي و حميد نيز در اوايل خيابان مازندران براي خود کسب و کاري داشتند. اشرفي پر و پيمان تر بود و حميد کم جان تر. هنوز اين دو کتابفروشي کم و بيش فعالند. در آن سوي ميدان نبش خيابان تهران نو هم دو باب کتابفروشي قرار داشت که اين روزها هر دو به فرش فروشي مبدل شده اند. تنها نام يکي از آنها در خاطرم باقي است؛ انتشارات خدير. به نظرم کمي تا قسمتي چپ مي زدند. بعد از انقلاب دوام نياوردند و رفتند.

گرچه معمولاً توقف من در کتابفروشي اميرکبير طولاني بود اما مي کوشيدم به چشم کارکنان کتابفروشي نيايم، بيشتر تماشاگر و ورق زن بودم تا خريدار. تقريباً با کتاب هاي مهم و کلاسيک در اين کتابفروشي آشنا شدم و حسرت و داغ ابتياع شان را در نبش همين خيابان مازندران و فوزيه به دل گرفتم. دو کتابي که آن روزها براي خريدشان بي تاب بودم يکي «با کاروان حله» بود و ديگري «دو قرن سکوت». هر دو به خامه مرحوم حسين زرين کوب. تصور مي کنم بهاي هر يک 35 يا 25 تومان بود و ابتياع آن با پول توجيبي روزانه آن روزهاي من جمع ضدين بود. يادم مي آيد پول توجيبي روزانه ام 10 ريال بود که 4 ريال آن بايد به اتوبوس رفت و برگشت مي رفت و 6 ريال آن نيز براي ناهار و ساير هزينه هاي پيش بيني نشده. راه پس انداز آمد و شد پياده و صرف 90 دقيقه وقت و تناول ناهار شراکتي بود با اين وجود پولي که در انتهاي هفته يا ماه برايم باقي مي ماند کفايت کتبي نظير «با کاروان حله» و «دو قرن سکوت» را نمي کرد. علاقه ام به خريد «با کاروان حله» بيشتر بود. از آن رو که فشرده يي از مقاله «آواره يمگان» را در کتاب «گزيده يي از ادب فارسي» گرد آورده استاد علي اصغر خبره زاده خواندم و شيفته شدم. باري به هر دري که مي زدم تا براي خريد کتاب مالي فراهم کنم ميسر نمي شد حتي به شرط بندي نيز رو آوردم و با عمويم که آهنگري نيک نهاد است و هموست که چشمان مرا روي سياست و اسلام مبارز باز کرد بارها بر سر سفره جناغ شکستيم اما از بخت بد همواره من بازنده مي شدم و حيرت انگيزتر اينکه پدرم که در تامين نيازهاي مطالعاتي و درسي ما کمترين ترديدي به خود راه نمي داد و از شدت علاقه من به اين کتب نيز مطلع شده بود، هيچ گاه درصدد برنيامد به مناسبتي حداقل يکي از اين دو کتاب را براي من تهيه کند و هکذا همويم و اين داغ بر دلم ماند. بي کاروان حله برفتم از دبيرستان ابراهيم صهبا در نظام آباد به دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد در سناباد. زماني که در مشهد دانشجوي جغرافيا بودم و سفرنامه خوان، به تصادف بخت يار شد تا «آواره يمگان» را با حضور قلب بهتري بخوانم و بدين ترتيب علاقه به ناصرخسرو و عشق به کتاب «با کاروان حله» در جانم تازه تر شد اما شر و شور دانشگاه و سياست در سال هاي 59 ، 58 حتي در دانشکده ادبيات و علوم انساني دانشگاه مشهد اجازه نداد که به معشوق برسم. داغ باقي ماند. فراق 15 سالي به طول انجاميد؛ فراقي که ديگر بحران اقتصادي علت آن نبود بلکه لجاجتي ناشناخته براي نخريدن کتاب در پشت آن رفته بود. با کتاب قهر کرده بودم که به موقع در دامنم نيامده بود. در تابستان 1374 سفري به سمنان دست داد. به روال معمول در تلاش يافتن کتابفروشي ها و غذاخوري هاي خوب شهر برآمدم. به کتابفروشي نوبنيادي رهنمون شدم. ويترين ها و قفسه ها نو بودند و برق مي زدند اما از کتاب پر و پيمان نشده بود. قصد کردم براي خوش ساختن دل کتابفروش جوان حتماً کتبي ابتياع کنم اما هرچه بيشتر مي جوريدم کمتر مي يافتم. که ناگاه چشمم به جمال پرنور «با کاروان حله» روشن شد. اجازه ندادم داغش تازه شود. به پيشخوان کتابفروشي شتافتم و 2500 تومان وجه آن را پرداختم. شبانه در منزل همشيره در آرامش دلچسب شب سمنان باز هم «آواره يمگان» را مرور کردم و جاني تازه گرفتم. از آن روز تا امروز با کاروان حله با آوارگان يمگان اش عصاي دستم در غالب نوشتن ها و گفتارهايم بوده است.

بورقاني در سال هاي انقلاب هم فعاليت داشت. سال 1357 که اقدامات انقلابي در کشور گسترش يافت او نيز همپاي مردم در فعاليت هاي مختلف مشارکت فعال داشت. تعطيلي کلاس هاي درس و دبيرستان و نيز برپايي تظاهرات روزانه همراه با ساير همکلاسان به فريضه يي عادي تبديل شده بود. بورقاني در عين حال طي سال هاي 56 و 57 قاري قرآن صبحگاهي در مدرسه بود و معمولاً از خواندن دعاي صبحگاهي که دعا به جان شاه از جمله مفاد آن بود، سر باز مي زد و همين امر مسوولان دبيرستان را وامي داشت که کس ديگري را براي قرائت دعا سرصف آورند و البته از اواخر مهر سال 1357 خواندن دعاي صبحگاهي کلاً از مراسم صبحگاهي حذف شد و به جاي آن ترجمه آيات قرائت شده و نيز قرائت و ترجمه يک حديث و روايت جايگزين آن شد. از جمله ديگر فعاليت هاي او در دوره تحصيل در دبيرستان، کمک به تهيه روزنامه ديواري در دبيرستان بود که کوشش مي شد تا آنجا که ميسر است مسائل ديني و امور ضدحکومتي در آن گنجانده شود.

تحصيل در دوره راهنمايي احمد بورقاني مصادف با پيروزي انقلاب شد و موجب شد او توجه جدي تري به درس و مشق خود معطوف دارد اما فعاليت هاي جنبي همچنان ادامه داشت. او مسووليت انتشار نشريه يي را در دبيرستان در نيمه اول سال 1358 برعهده گرفت که با نام «حقيقت» سه شماره آن به صورت استنسيل تکثير و در اختيار دانش آموزان قرار گرفت و اين نخستين کار جدي روزنامه نگاري بورقاني است. او در هر شماره مقاله يي را نوشت که تنها مقاله «وحدت» به يادش مانده است که درباره نماز جمعه بود.

بورقاني در اولين کنکور بعد از انقلاب شرکت کرد و به رغم علاقه براي ادامه تحصيل در رشته زبان و ادبيات فارسي، رشته جغرافيا را برگزيد و به دانشگاه فردوسي مشهد رفت تا هم زندگي مستقل را تجربه کند و هم با کمک هزينه تحصيلي که دريافت مي کند بعد از اين باري بر دوش خانواده نباشد اما هزينه تحصيل نظير اجاره خانه و... و نيز عدم پرداخت کامل و بهنگام کمک هزينه او را وادار کرد همچنان متکي به خانواده باقي بماند. هرچند بورقاني در دوره تحصيل در دبيرستان، معمولاً ايام تابستان را همراه پدر به کارگري ساختمان مي گذراند و در کمک به خانواده کوتاهي نمي کرد اما زندگي دانشجويي مشهد بدون کمک خانواده ميسر نشد. در مدت يک سالي که او در مشهد اقامت داشت در کنار تحصيل همچنان از فعاليت هاي سياسي و مذهبي در دانشگاه دريغ نمي ورزيد. دانشگاه مشهد، انجمن اسلامي نداشت. گروه هاي اسلامي فعال در دانشگاه که با ديدگاه ها و انديشه هاي او نزديکي داشت يکي «شاخه دانشجويي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي» بود و ديگري «مجمع احياي تفکرات شيمي» که اين دومي تقريباً کارکرد انجمن اسلامي را داشت و به علت سخنان تند و تيز شهيد عبدالحميد ديالمه رئيس مجمع احيا و نماينده مشهد در مجلس اول شوراي اسلامي در مسائل مختلف، گروهي شناخته شده بود. بورقاني در جلسات و فعاليت هاي اين دو گروه مشارکت داشت و در جريان تقسيم امکانات براي گروه هاي دانشجويي، نام خود را به عنوان عضو شاخه دانشجويي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي در دانشگاه مشهد ثبت کرد.

انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاه ها، بورقاني را به تهران کشاند و او بلافاصله به دستياري پدر رفت و سرگرم کار بنايي شد. هنوز چند روزي از اشتغال به حرفه قديمي نگذشته بود که از سوي برخي دوستان دعوت به همراهي با دکتر کمال خرازي در خبرگزاري جمهوري اسلامي فعلي و خبرگزاري پارس آن زمان شد. دکتر خرازي در تيرماه 1359 حکم سرپرستي خبرگزاري پارس را از شوراي انقلاب دريافت کرد و بورقاني همراه با جمعي ديگر از جوانان علاقه مند که عمده آنها دانشجو بودند از همان روز نخست پا به خبرگزاري پارس نهاد. آنها بعد از طي يک دوره آموزش خبري و شرکت در امتحان در گروه هاي خبري خبرگزاري تقسيم شدند. رتبه خوب بورقاني او را به گروه سياسي کشاند و در کمتر از يک هفته احمد بورقاني به عنوان خبرنگار خبرگزاري پارس در دفتر امام خميني معرفي شد. هنوز چند ماهي از اشتغال او در گروه سياسي نگذشته بود که مسووليت دبيري اخبار گروه سياسي به بورقاني واگذار شد و او امکان يافت براي انتشار يا عدم انتشار اخبار سياسي خبرگزاري تصميم گيري کند و بعد از گذشت کمتر از يک سال بورقاني عملاً سردبير گروه سياسي خبرگزاري شد. البته تا قبل از اين او فعاليت در بخش هاي مختلف را آزموده بود؛ از خبرنويسي گرفته تا شرکت در مراسم و برنامه هاي مختلف خبري از جمله پوشش اخبار پارلمان و رئيس مجلس و شوراي عالي دفاع. علاقه بورقاني به کار خبري و نيز اختصاص عمده وقت روزانه اش در خبرگزاري موجب شد او به سرعت پله هاي رشد را طي کند. بورقاني در سال 1363 سردبير ارشد خبرگزاري جمهوري اسلامي شد و اين اختيار را به دست آورد که بر کليه گروه هاي خبري و تحريريه خبرگزاري نظارت و مديرت کند. او بعد از مدتي به سمت مدير اخبار خبرگزاري جمهوري اسلامي منصوب شد که کليدي ترين پست خبرگزاري در آن زمان بود.

احمد بورقاني همزمان با کار سخت در خبرگزاري، بعد از بازگشايي دانشگاه ها به تحصيل خود ادامه داد و دانشگاه شهيد بهشتي را براي ادامه تحصيل انتخاب کرد. در سال 1365 با معدل الف در رشته جغرافياي انساني اقتصادي فارغ التحصيل شد.

بورقاني در سال 1366 خبرگزاري جمهوري اسلامي را موقتاً ترک گفت و رسماً به ستاد تبليغات جنگ رفت، هر چند طي سال هاي ماضي در شوراها و جلسات مختلف اين ستاد مشارکت فعالي داشت. بورقاني در سال 66 به سمت سخنگوي ستاد تبليغات جنگ منصوب شد و مسووليت اطلاع رساني اخبار جنگ را عهده دار شد. او تا پايان جنگ در اين سمت باقي ماند و بعداً به خبرگزاري جمهوري اسلامي بازگشت. او در اين فاصله در شکل گيري و برگزاري کنفرانس بين المللي تجاوز و دفاع مشارکت داشت و مسووليت بخش خبري داخلي و خارجي کنفرانس را بر عهده داشت و نيز دبيري انتشار کتاب مقالات کنفرانس را در دو مجلد عهده دار شد.

بورقاني بعد از بازگشت به خبرگزاري جمهوري اسلامي به سمت مشاور مديرعامل منصوب شد و يک سال بعد در سال 1368 مسووليت تاسيس دفتر خبرگزاري جمهوري اسلامي در سازمان ملل متحد در نيويورک به وي واگذار شد. بورقاني در پاييز سال 1368 در نيويورک مستقر شد و اين همزمان بود با قبول مسووليت نمايندگي دائمي ايران در سازمان ملل متحد توسط دکتر کمال خرازي که 10 سال رئيس مستقيم بورقاني بود و بدين سان دست روزگار اين دو را در يک شهر و در يک سازمان اما در دو مسووليت مستقل باز در کنار هم قرار داد.

بورقاني يکي از مفيدترين دوره هاي کار خود را سه سال و اندي مي داند که در مقر سازمان ملل مشغول به کار بوده است. به گفته او هر روز اين سه سال و اندي آموزش و تجربه تکرار ناشدني بود و انسان احساس مي کرد لحظه لحظه چيزي به او افزوده مي شود و امروزش با ديروز کاملاً متفاوت است.

بورقاني به رغم دشواري ها و سختي ها موفق شد علاوه بر تاسيس يک دفتر خبري فعال و آبرومند در ناحيه منهتن نيويورک براي ايرنا، با تدبير و صبوري، دفتري شايسته در بهترين و مهم ترين منطقه خبررساني سازمان ملل يعني طبقه سوم اين سازمان که محل فعاليت آژانس ها و خبرگزاري ها و راديو و تلويزيون ها و مطبوعات درجه اول جهان است برپا کند که براي خبرگزاري هاي باسابقه سازمان ملل حيرت انگيز بود زيرا دفتر 25 متري خبرگزاري امريکايي يونايتدپرس را مقامات سازمان ملل به دو بخش تقسيم کردند و نيمي از آن را در اختيار ايرنا قرار دادند. خبرگزاري جمهوري اسلامي همسايه يونايتدپرس در جنوب و خبرگزاري رويترز در شمال شد و اين موقعيت البته به سهولت نصيب ايرنا نشد مگر با تلاش و مساعدت نمايندگي ايران و شخص دکتر کمال خرازي و همکاران محترم ايشان و نيز دورنگري مسوولان دفتر. فراموش نشود که حدود چهل خبرگزاري، راديو و تلويزيون و مطبوعه مهم در آن زمان در سازمان ملل در انتظار اتاق و جا به سر مي بردند و اين ايرنا بود که موفق به دريافت آن شد.

دفتر ايرنا در سازمان ملل در مدت مديريت بورقاني به لحاظ ميزان اخبار ارسالي همواره صدرنشين دفاتر خارج کشور ايرنا بود و دو بار نيز در همايش هاي سالانه ايرنا به عنوان بهترين دفتر برگزيده شد.

بورقاني بعد از استعفاي سيدمحمد خاتمي از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، تقاضاي بازگشت به کشور را تسليم مسوولان جديد خبرگزاري کرد و در پايان سال 1371 به کار خود در دفتر ايرناي سازمان ملل متحد خاتمه داد. در بازگشت به تهران که تجربه گرانقدر 14 سال کار در خبرگزاري را توشه راه داشت، به علت استقرار مديريت جديد به رغم تمايل قلبي، خبرگزاري را ترک گفت و به بخش خصوصي رفت. او از سال 1372 الي 1376 علاوه بر نگاشتن مقاله و مطلب در مطبوعات کشور، به کار ويراستاري کتاب مشغول شد و راهبري يک موسسه فرهنگي را نيز عهده دار شد و سايتي به زبان انگليسي به نام نت ايران روي اينترنت راه اندازي کرد. نت ايران اولين و جدي ترين سايت ايراني به زبان انگليسي در آن زمان بود که محور کارش ترجمه مقالات و گزارش هاي خوب منتشره در مطبوعات کشور بود. اين سايت با اقبال خوبي روبه رو شد و روزانه تا 30 هزار بيننده داشت که نهادهاي فکري و نيز عمومي در سرتاسر جهان از بازديدکنندگان عمده سايت بودند. سايت بعدها به علت مشکلات مالي تعطيل شد.

بورقاني در عين حال در اين سال ها سردبيري مجله يي را بر عهده گرفت که در نوع کاري تازه و بديع بود؛ مجله يي به زبان انگليسي که در کانادا از زير چاپ خارج مي شد اما هيات تحريريه آن در ايران و تاجيکستان و روسيه مستقر بودند. هدف نشريه بررسي مسائل ايران در آسياي مرکزي بود. انتشار اين نشريه که ENVOY نام داشت تا پنج شماره ادامه يافت اما مشکلات مالي آن را نيز زمين زد.

در سال 1375 که آقاي سيدمحمد خاتمي تصميم گرفت نامزد رياست جمهوري شود، بورقاني نيز به ستاد انتخاباتي ايشان پيوست و بعد از پيروزي وي به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي رفت. اين در حالي بود که تصور مي شود بورقاني همراه با دکتر خرازي به وزارت خارجه مي رود. دکتر عطاءالله مهاجراني وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي مسووليت معاونت مطبوعاتي اين وزارتخانه را برعهده احمد بورقاني نهاد. در دوره مسووليت بورقاني، جامعه شاهد رشد و توسعه چشمگير مطبوعات به ويژه روزنامه ها شد و در عين حال بيشترين مخالفت ها با حوزه مطبوعات نيز در همين دوره شکل گرفت.

کمک به توسعه مطبوعات، برگزاري دومين سمينار بررسي مسائل مطبوعات ايران، تغيير جشنواره مطبوعات از مجمعي نمايشي به مکاني براي رشد و داد و ستد فکري در جامعه، کمک به ارتقاي آموزش در حوزه مطبوعات و رفعت بخشيدن به جايگاه روزنامه نگاران و خبرنگاران در کشور، تقويت نهادهاي صنفي مطبوعات از جمله انجمن صنفي روزنامه نگاران و انجمن صنفي شرکت هاي تبليغاتي و فراهم آوردن امکان صدور مجوز براي خبرگزاري هاي غيردولتي و خصوصي از جمله اقدامات وي در اين دوره بود.

بورقاني بهمن 1377 يعني کمتر از يک سال و نيم بعد از قبول مسووليت معاونت مطبوعاتي به علت برخي دشواري ها و مشکلات دروني و بيروني ناچار شد از سمت خود استعفا دهد. او بعد از آن به وزارت کشور رفت و مشاور وزير کشور شد. در عين حال به کار نوشتن در مطبوعات ادامه داد و شايد اصلي ترين کار وي همين نوشتن بود. مقالات بورقاني هم با نام مستعار، هم بي نام و هم با نام در مطبوعات منتشر مي شدند.

بورقاني در سال 1379 به همراه هياتي براي شرکت در کنفرانس بررسي مسائلي مطبوعات ايران که به همت دانشگاه کلمبيا در نيويورک و نمايندگي ايران در سازمان ملل متحد برپا شده بود، به نيويورک رفت و بعد از شرکت در چند نشست در موسسات تحقيقاتي و پژوهشي و تشريح مسائل مختلف ايران به ويژه حرکت رو به رشد توسعه سياسي و فرهنگي در ايران به کشور بازگشت. وي در همان سال از سوي حزب مشارکت ايران اسلامي و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي و دفتر تحکيم وحدت از شهر تهران نامزد نمايندگي مجلس شوراي اسلامي شد و موفق شد راي اعتماد مردم تهران را جلب کند و به عنوان نماينده ايشان وارد مجلس شود.

بورقاني در سال اول مجلس به عضويت کميسيون امنيت ملي و سياست خارجي درآمد و مخبر اين کميسيون شد. وي در سال دوم از سوي نمايندگان مجلس به عنوان عضو هيات رئيسه مجلس انتخاب شد و مسووليت کارپردازي فرهنگي مجلس و نيز سخنگويي هيات رئيسه مجلس طي سه سال بعدي به او واگذار شد.

بورقاني در تهيه و تدوين و تصويب قوانين سياسي و فرهنگي در مجلس شوراي اسلامي ايفاي نقش کرد.

وي علاوه بر اينها در مجامع و شوراهاي مختلفي عضويت داشته است از آن جمله مي توان به دو دوره عضويت در شوراي عالي خبرگزاري جمهوري اسلامي از سال 1376 الي 1384 و يک دوره عضويت در شوراي نظارت بر صدا و سيماي جمهوري اسلامي از سال 1379 الي 1381 اشاره کرد. او دو دوره نيز عضو هيات داوران نهايي جشنواره مطبوعات بوده است.

بعد از پايان کار مجلس ششم بورقاني به وزارت کشور بازگشت و از آنجا به کتابخانه ملي جمهوري اسلامي ايران رفت و مشاور رئيس کتابخانه شد اما با روي کار آمدن دولت احمدي نژاد به ماموريت وي در کتابخانه ملي خاتمه داده شد و پرونده وي به رياست جمهوري بازگشت و از آن زمان او ناچار به استفاده از مرخصي استحقاقي و بدون حقوق شد.

بورقاني البته تا اين اواخر هم در مطبوعات مي نوشت و روزنامه نگار باقي مانده بود.
عناوين اين صفحه
بورقاني و دوره فضاي باز مطبوعات
او قدر خود را يافته بود
دو گزاره، دو مسير
بورقاني و مردم
انسان وحدت بخش
بورقاني؛ روشنفکر کمياب
دوست داشتني ترين تپل دنيا
چرا هنوز هم احمد
از اعتراف به اشتباه نهراسيم
روزنامه نگار باقي ماند

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام