سه شنبه، 8 بهمن 1387 - شماره 1877
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تئاتر
با عليرضا نادري و بازيگرانش سر تمرين نمايش «کوکوي کبوتران حرم»
عمر بر باد است آن هم به دلايلي واهي


ندا طيبي

هرگز اجراي هيچ نمايشي جزء آرزوهايم نبوده است اما اجراي «کوکوي کبوتران حرم» برايم به آرزو تبديل شده است و اميدوارم تا آخر بدون هيچ مشکلي به صحنه برود.

عليرضا نادري حتي زماني که تمرينات نمايش جديدش به شکل کاملاً جدي در حال انجام بود، هنوز دچار ترديد بود. او پس از غيبت پنج ساله خود همچنان اصرار داشت «کوکوي کبوتران حرم» را به صحنه بياورد؛ «درباره دليل اين پافشاري بعدها به تفصيل سخن مي گويم اما براي من مهم ترين مساله اتلاف وقت و عمر يک انسان به دلايل واهي است و کاملاً از اين موضوع دفاع مي کنم که نمايش «کوکوي کبوتران حرم» به دلايل واهي شش سال تمام در محاق ماند و همراه با نمايشنامه ديگرم «اين قصه را ايرانيان نبشته اند» در هر دو دوره يي که مي شناسيم امکان اجرا پيدا نکرد.»

پيشنهاد

نادري براي تحقق اين آرزو دو وضعيت را پيشنهاد کرد؛ هر اصلاحي را که مدنظر مميزان بود اعمال مي کند و حتي اگر نمايش را خيلي مساله دار دانستند، حاضر بود آن را ويژه بانوان اجرا کند؛ «هر دو پيشنهاد را از آن رو عنوان کردم تا نشان بدهم نمايش به دلايل نادرستي که ساخته ذهن ديگران است، امکان اجرا نيافته است. در اين مدت ماجرايي را به اين متن نسبت مي دادند که ارتباطي به آن نداشت و اينها ناشي از اين است که عده يي نمايشنامه نمي خوانند و براساس شنيده هايشان تصميم گيري مي کنند و اگر اين نمايشنامه مانند هر متن ديگري با تمرکز بهتري خوانده مي شد، اين همه حاشيه سازي هم صورت نمي گرفت.»

نگارش «کوکوي کبوتران حرم» اواخر سال 81 آغاز شد و اوايل سال 82 به پايان رسيد و همين سال بود که يکي از دوستان نادري آن را به جشنواره فجر پيشنهاد کرد که رد شد و اين حاشيه ها از همان جا شروع شد.

تغيير شرايط

بعد از اجراي «31/6/77» عليرضا نادري همچنان در انديشه «اين قصه را ايرانيان نبشته اند» بود؛ همان متني که بهمن 79 در جشنواره فجر اجرا شد و با اينکه جايزه هم گرفت اما در اجراي عمومي ناکام ماند؛ انتظاري که هشت سال به طول انجاميد و آنقدر ادامه پيدا کرد که انگيزه اجرا را از نادري گرفت و اين بي انگيزگي بعد از بيماري و بستري شدن او دوچندان شد؛ «در بيمارستان به اين فکر کردم که چرا امروز اين نمايش را اجرا کنم. اين نمايش هم مانند هر متن ديگري براي ماندگاري نوشته شده بود اما اجراي آن را در شرايط کنوني چندان مناسب نمي ديدم. مانند جمله يي که آماده مي کنيد در شرايط خاصي به زبان بياوريد اما متوجه مي شويد شرايط تغيير کرده است، اجراي اين نمايش هم در فاصله سال هاي 79 تا 82 خيلي خوب بود. پافشاري بر مساله هويت ايراني هنوز هم منتفي نشده است اما امروزه به نظر مي رسد مسائل مهم تري وجود دارد.» نادري در دوره دوري از صحنه پيشنهادات ديگري را هم ارائه کرده بود؛«هتل ايرانيان» را که براي اجرا در مراسم بازگشايي تئاتر شهر به او سفارش شده بود و نمايشنامه يي با موضوع جنگ که البته آن را نپذيرفتند. «قاضي و رقصنده» و «هونگ اجدادي» ديگر آثار ناکام اين نمايشنامه نويس و کارگردان تئاتر در طول اين سال ها هستند.

12 زن

12 زن همه همراه، همسفر، هر يک با آرزويي. از اين زنان يکي در انديشه فرزند است و ديگري بعد از اين همه سال حتي حالا که دختر را روانه خانه بخت کرده در حسرت مرد بودن، هنوز کابوس ناظم مدرسه با آن يکي همراه است، آن ديگري هم اندوه شوهر الکلي اش را دارد...12 زن همه همراه، همه تنها. عليرضا نادري را به عنوان نمايشنامه نويس جنگ مي شناسيم هرچند پرداختن به مضامين جنگي تنها بخشي از کارنامه کاري او را تشکيل مي دهد و او همواره در جست و جوي دست يازيدن به تجربه هاي نو است اما در ميان آثارش جاي نمايشنامه يي زنانه خالي بود و حالا نادري با اجراي «کوکوي کبوتران حرم» اين جاي خالي را پر مي کند، آن هم با 12زن و بدون هيچ مردي؛ «يک دسته کار کاملاً مردانه دارم. گفته مي شد کمي روحيه زن ستيزي در کارهايم وجود دارد. متاسفانه در حوزه نقد و تحليل قدري مشکل داريم. زماني که کاراکتر زني در نمايشي ويرانگر است، ويرانگري او به پاي نويسنده گذاشته مي شود در حالي که اين گونه نيست بلکه جهان چنين است. در دنيا هر کس بار گناه خود را به دوش مي کشد هرچند هيچ کس به تنهايي مقصر نيست اما هر کسي کيفر اعمال خود را پس مي دهد. دوست داشتم نمايشي با رويکرد کاملاً زنانه و کندوکاو در مناسبات زنان داشته باشم و اين سوژه با اين ساختار و موقعيت به ذهنم رسيد.» او برخلاف برخي از نويسندگان که در پرداختن به کاراکترهاي زنانه دچار افراط و تفريط مي شوند، به خوبي از عهده اين کار برآمده است و زنان نمايش او همه باورپذير و ملموس اند؛ «قاعدتاً نويسنده بايد بتواند کاراکترها را باورپذير خلق کند البته براي طي اين مسير روش هاي گوناگوني وجود دارد. چندان با اين موضوع موافق نيستم که نگارش چنين اثري نيازمند معاشرت نزديک با زنان است چرا که براي نويسنده کوچه نرفتن مثل کوچه نديدن نيست. نويسنده مي تواند شرايطي را تصور کند که هرگز در آن قرار نگرفته البته استفاده از تجربيات شخصي بسيار خوب است. من هم در نگارش اين اثر از اين تجربيات استفاده کرده ام اما همان گونه که اشاره کردم نويسنده از قوه تخيل خود استفاده مي کند.»

پيچيدگي هايش

تور زيارتي تازه به مشهد رسيده است. زنان با سر و صدا وارد محل اقامت خود مي شوند. حاج خانم (مسوول تور) در مورد مهمانسرا توضيحاتي به آنان مي دهد. يکي از اتاق ها درست روبه روي حرم است و از پنجره آن مي توان وسط ضريح امام غريب را نگريست. «کوکوي کبوتران حرم» داستاني خطي و ساده دارد. پيچيدگي هاي آن در حوزه ساختار نيست که بيشتر کاراکترها را دربرمي گيرد. نادري که تجربه نگارش و کارگرداني نمايشنامه پيچيده يي همچون «چهار حکايت از چندين حکايت رحمان» را در کارنامه کاري خود به ثبت رسانده، مي گويد؛ «ساختار يک متن تبلور درونمايه آن است؛ اين متن ساده نيست. اينکه در قياس با چهار حکايت ساختار ساده تري دارد تا حدي قابل پذيرش است چون در آن نمايشنامه درباره دروغ سخن مي گوييم و ذات دروغ و فريب پيچيده است و اينجا درباره تنهايي آدم ها و روابطشان. اين نمايشنامه اثر ساده يي نيست. اينکه آدم ها در شرايط خيلي عادي ديده مي شوند، به ظاهر ساده مي آيد اما اگر توانسته باشم عمق موجود در شخصيت ها را واکاوي کنم، بعد ديگري از ساختار را به ما پيشنهاد مي دهد که همان پيچيدگي در کاراکترهاست.»

بازگشت از جعبه جادويي

عليرضا نادري در سال هاي دوري از صحنه همچنان سرگرم نوشتن بود. هرچند آثار نوشتاري او به اجرا نرسيدند اما در آن ميان نگارش ديالوگ هاي مجموعه تلويزيوني «ميوه ممنوعه» به کارگرداني حسن فتحي فرصتي را براي شناسايي قلم تواناي اين هنرمند نزد طيف گسترده تر تماشاگران رسانه ملي فراهم آورد و حالا بازگشت دوباره او به هنر نخبه تر تئاتر اين پرسش را در ذهن تماشاگران مشتاق و علاقه مندش پديد آورد که آيا نادري هم مانند برخي ديگر از هنرمنداني که حضور در جعبه جادويي را تجربه کرده اند، دچار سطحي نگري شده است؟ او البته با اين نظريه چندان موافق نيست بنابراين با ترديد مي گويد؛ «اگر واقعاً اين گونه است مي کوشم اين اتفاق برايم نيفتد ضمن اينکه سال هاست براي تلويزيون مي نويسم اما هيچ يک از آثارم امکان ساخت نيافته اند. بخشي از اين ناکامي ها به دلايل کاملاً خودخواهانه، مادي و سهل انگارانه بوده و بخش ديگر هم برايم چندان مشخص نيست. بايد ديد اين موضوع درباره کدام يک از هنرمندان صدق مي کند. شايد تعدادي از آنان با اين نظر موافق نباشند و من نيز کمي ترديد دارم که تلويزيون، هنرمندان را دچار سطحي نگري مي کند. اما اين پرسش فرصتي را فراهم مي کند تا اين هنرمند از تلويزيون بيشتر بگويد؛ «در کشورهاي مترقي رسانه هاي تصويري همچون تلويزيون و سينما بيشتر به افکار انسان ها و کمتر به غرايز آنان مي پردازند اما تلويزيون و اخيراً سينماي ما اصولاً به غرايز انسان ها مي پردازند و اين همان چيزي است که قشر نخبه به آن ابتذال مي گويد. اين ابتذال به دليل رسانه تلويزيون نيست بلکه نگرش مسوولان و مصوبان آن هنرمندان را به چنين کاري وامي دارد البته هنرمند هم مي تواند تصميم بگيرد مبتذل نشود. و هستند کساني که تن به اين کار نداده اند. اين مساله يي کاملاً اساسي است چون در اين رسانه هنرمند را ميرزا بنويس مي دانند نه موجودي متفکر. در سينما نيز چنين است. مديراني که هيچ فني را نمي دانند، براي بازتاب دادن افکارشان تعدادي نويسنده را به استخدام درمي آورند و چون قرار است در اين رسانه هم به بخش بزرگي از غرايز انسان ها و نه زيبايي شناسي و تفکرشان پاسخ داده شود، زيبايي شناسي هنرمند بايد بر اساس جهان بيني و داوري مدير آن رسانه باشد. اگر آن مدير خود اين فنون را مي آموخت، دست به خلق مي زد اما چون هنرمند را به کار مي گيرد تماشاگر ابتذال را به هنرمند نسبت مي دهد. کنترل کنندگان که هرگز مردم را جدي نمي گيرند اين وضعيت را ايجاد مي کنند به همين خاطر سينماي فوق مترقي ما- اگر داشته باشيم- هزاران گام از مردم عقب تر است. اما هنرمند در تئاتر فضاي بازتري دارد. اين آزادي هم اصيل تر است و هم قابل لمس تر چراکه در تئاتر حدود را مشخص مي کنند اما در سينما چون کنترل در تمام مراحل وجود دارد و توسط افرادي اعمال مي شود که مميز هستند دست و پاي هنرمند بسته است.»

فرصت آفريني

زنان از راه رسيده حاج خانم را خوب نمي شناسند. هما اما با او خرده برده هايي دارد. «کوکوي کبوتران حرم» فرصتي را براي بهناز جعفري فراهم کرد تا با نادري کار کند و به افسانه ماهيان نيز نقشي کاملاً متفاوت در کارنامه او پيشنهاد شده است. جعفري که از علاقه مندان آثار نادري است در آغاز از حضور دوباره او خوشحال شد و بعد از قطعيت همکاري اش در اين نمايش، اين خوشحالي دوچندان شد؛ «اين متن از کارهايي است که بايد مدام بدوم تا به آن برسم و جزئيات آن را دريابم. مي دانم که همه عناصر کاملاً درست و قابل تامل کنار هم چيده شده اند. جملاتي که در روزمرگي زندگي به آساني فراموش شان مي کنيم اينجا به زيباترين شکلي کنار هم چيده شده اند و همين جزئيات است که مرا به کليات نقش مي رساند.» گرچه اصطلاح زندگي کردن در نقش را بسيار لوث شده مي داند اما؛ «براي من زندگي دوباره يي است. هر يک از اين زنان از قشر خاصي هستند و در کنار هم برشي از زندگي را روايت مي کنند. نقش هايمان دور از ذهن يا اساطيري نيست به همين امروز و همين گوشه کنارها تعلق دارد و اينچنين است که بايد هرچه پذيرفتني تر بازي کنيم.» جعفري که نادري را از «سعادت لرزان مردمان تيره روز» مي شناسد اميدوار است اين هنرمند هميشه به بدنه تئاتر وصل باشد که بودنش ثروتي است براي تئاتر و مي تواند مردم را به سالن کشاند تا شاهد زندگي خودشان روي صحنه باشند.

عکس يادگاري

افسانه ماهيان اما براي اجراي صحنه يي ترجيح داد «حاج خانم» را بازي کند، پس نقش «هما» بر عهده بهناز جعفري گذاشته شد و با اينکه تمام گروه به اين انتخاب مردد بودند قرار شد ماهيان نقشي را بازي کند با فرسنگ ها فاصله نسبت به تجربيات قبلي اش؛ «نقش حاج خانم کوتاه تر است اما در «کوکو...» همه کاراکترها در جاي خودشان ديده مي شوند، همه رنگ دارند همچون عکس يادگاري که همه ديده مي شوند و نه مثل عکس پرتره به همين دليل خواستم نقشي کاملاً متفاوت را بازي کنم.» حاج خانم اما با تمام جديت اش لحظاتي طنز مي آفريند؛ «اين متن پر از طنز موقعيت است. در برخورد با کاراکترها و گونه گوني آنهاست که موقعيت هاي کميک ايجاد مي شود. همه کاراکترها جدي هستند اما در برخورد با هم اين طنز به وجود مي آيد.»

شايعه

از همان بدو ورود، بعد از نفس نفس زدن هاي بالا آمدن از اين همه پله، جاري ديگر بنا را بر غرغر کردن مي گذارد... شبنم مقدمي اما همان نقشي را بازي مي کند که در نمايشنامه خواني داشت؛ «مانند تمام نقش هاي اين نمايشنامه، نقشي است که خوب پرداخت شده و به لحاظ فيزيکي و سني ويژگي هايي دارد که هر بازيگري دوست دارد خود را در آن محک بزند. همه نقش هاي اين متن کاراکتر هستند و همه شناسنامه دارند.» نادري گرچه به ريزه کاري ها توجه بسياري دارد اما اين دقت، آزادي عمل را از بازيگرانش نمي گيرد؛ «اين ريزبيني به معناي ديکتاتوري نيست. همه اتودهاي خود را داريم اگر در راستاي نقش باشد آقاي نادري مي پذيرد. اصولاً براي بازيگر بسيار لذت بخش است زماني که مي بيند تمام جزئيات رفتاري و گفتاري اش توسط کارگردان ديده مي شود.» همه گروه اميدوارند نمايش بدون دردسر اجرا شود؛ نمايشي که افسانه ماهيان از آن همچون دختر زيبا و پاکي ياد مي کند که پشت سرش سخنان بيهوده يي وجود دارد.

نمايش «کوکوي کبوتران حرم» در آخرين روز جشنواره (10 دي ماه)روي صحنه خواهد رفت.
دو نگاه به اجراي «خشکسالي و دروغ» نوشته و کار محمد يعقوبي
شيرين و باحال*


امين عظيمي

«زندگي تقليد هنر نيست، تقليد برنامه هاي بد تلويزيونيه.»

وودي آلن

رابطه زن و مرد درست مثل يک اقيانوس است؛ اقيانوسي که اگر آدم باهوشي به آن نگاه کند و اتفاقاً درک بالايي از حس شوخ طبعي و بي منطقي بالقوه زندگي داشته باشد، مي تواند تا آخر دنيا با خيال راحت به گنجينه سوژه هاي بکر و ناب اش براي نوشتن و نمايش دادن دل خوش کند و هرگز کم نياورد. اقيانوسي که در نهايت آرامش هر لحظه ممکن است دستخوش عظيم ترين توفان ها شود و ثانيه يي بعد پذيراي دست نوازشگر آفتاب لذتي خيال انگيز باشد. اما اين اقيانوس هرچه هست هرگز از پا نمي ايستد و هميشه و حتي در اوج سکون، گرفتار جنبش ظريفي از درون مي شود. اين تلاطم و چالش، بزرگ ترين معماي هستي است و قدمتي به اندازه پرسش از معناي زندگي، تولد و حتي مرگ دارد. اينکه زن ها و مردها چرا هيچ وقت نمي توانند در کنار هم به يک آرامش مطلق و پايدار دست يابند؟ و راستي اين کشمکش بي پايان بين زن و شوهرها و خواسته ها، نيازها، حقايق، آرزوها و واقعيت هاي زندگي کجا به يک پايان خوش مي رسد؟ اين سوال و سوال هايي از اين دست بارها در لابه لاي 12 تکه اصلي جديدترين نمايش محمد يعقوبي پرسيده مي شود و درست عين جمله زيرکانه «وودي آلن» که بالاي اين نوشته آمده تماشاگر را از اين همه شباهت بين زندگي خود و اطرافيانش و شمايل ساده و سطحي و به نظر دم دستي زن ها و مردهايي که در اجراي يعقوبي آفريده شده، متعجب مي کند. زندگي که در بيشتر لحظات درست عين برنامه هاي بد تلويزيوني بي قاعده، بي منطق و مضحک به نظر مي آيد و تلاش براي رها شدن از ابتذال و معناباختگي آن به چيزي تبديل نمي شود جز دست و پا زدن در يک دور تسلسل بي پايان، همان طور که شخصيت وکيل نمايش يعقوبي بعد از جدا شدن از همسرش و ازدواج مجدد با زني که همواره عاشق اش بوده باز هم به شکلي ديگر دچار همان آسيب هايي مي شود که در رابطه قبلي اش داشته است.

محمد يعقوبي بعد از اجراي «ماچيسمو» که براي او گامي به پس به شمار مي رفت در «خشکسالي و دروغ» دوباره به جهان نوشته هاي پيشين خود بازگشته و در ترکيب بديعي از شوخ طبعي، نکته سنجي و ظرافت اجرايي، تماشاگر را در برابر چالش هاي زندگي يک وکيل (اميد) و همسرش (ميترا) که در طول نمايش از او جدا مي شود، زني که بعداً به همسري وکيل درمي آيد (آلا) و برادر او (آرش) و در نهايت ارتباط اين چهار نفر با همديگر قرار مي دهد. يعقوبي تلاش مي کند از پس نگاهي وودي آلن وار به جزيي ترين لحظات و موقعيت هاي ارتباطي بين زن ها و مردهاي اثر خويش و به همان صداقتي که وودي آلن سوالاتش را مثلاً در فيلم «آني هال» رو به دوربين مي پرسد، مخاطب را در جايگاه ناظري قرار دهد که در فاصله خنده هاي سرخوشانه اش به رفتار و کردار شخصيت ميترا که به خلاقانه ترين شکل توسط آيدا کيخايي تجسم يافته و نقطه عطفي در کارنامه کاري اين بازيگر محسوب مي شود، خود را در برابر سوالاتي ببيند که شايد در طول روز بارها از خود پرسيده و چون پاسخي براي آنها نيافته، جايي در قلمرو ناخودآگاهش به آنها پناه داده است. پرسش هايي که در طول تاريخ، نويسندگان، فيلمسازان و مصنفان بسياري را بر آن داشته که آثار خود را بر محور چنين پرسش هايي بنا کنند و بي آنکه اميد روشني براي رسيدن به پاسخ نهايي داشته باشند - مگر پاسخي هم وجود دارد؟ - خود را در مسير تلاش براي کشف حقيقت زندگي قرار دهند.

يعقوبي در «خشکسالي و دروغ» اين پرسشگري را در هاله يي ظريف و متاثر از روزمرگي هاي امروز مخاطبان ايراني اش پرورانده است. اشاراتي که به وبلاگ نويسي يا ترجمه هاي سردستي و شتابزده زيرنويس فيلم ها در اجرا مي شود در نهايت جزيي بودن خويش، تماشاگر را به يکباره با تصاويري آشنا و ملموس با زندگي خودش مواجه مي کند- آن هم تماشاگري که در يکي دو سال گذشته حتي با قوي ترين دوربين هاي شکاري هم نتوانسته اثري از خود و دغدغه هايش در نمايش هاي روي صحنه رفته در ايران بيابد- و در ادامه از طريق ديالوگ هاي کنشمندي که هر کدام به سادگي و به تنهايي موقعيت نمايشي خلاقانه يي را مي آفريند، همراه مي شود. منطق ساختاري اجراي يعقوبي معطوف به موقعيتي نمايشي است که در زمان حال و بين اميد، آلا و آرش و ميترا به واسطه تماس تلفني مي گذرد و هر آنچه تا لحظه پاياني نمايش و در خلال رفت و برگشت هاي متقاطع 12تکه نمايشي رخ مي دهد برخاسته از همين موقعيت اوليه است. در حقيقت يعقوبي با نگاهي چيدماني، اضلاع گوناگون حجمي مکعبي شکل را در هريک از صحنه هاي اجرا مي گشايد و در برابر ديدگان تماشاگر قرار مي دهد. اين درست شبيه روندي است که در فرآيند طراحي صحنه اثر رخ داده است و ما در طول اجرا شاهد چيدمان هاي متفاوت و گوناگوني از ماده هايي واحد هستيم که در عين خلق فضا و مکان هاي متفاوت، برخاسته از يک منبع و سرچشمه است. گويي يعقوبي تلاش دارد مخاطبانش را از دريچه هاي مختلفي که بر ساختمان روايت خويش تعبيه کرده وارد و خارج کند و هر بار آنها را به يکي از اتاق ها و لحظات جاري در آنها ببرد. فرآيندي که در اجراهاي پيشين او همچون گل هاي شمعداني، قرمز و ديگران، رقص کاغذ پاره، ماه در آب و... با ترکيب هاي ديگري از آن روبه رو بوده ايم. با اين حال برخي از اين تکه ها فاقد ارزش هاي يکسان روايتگرانه هستند و يعقوبي مي تواند در اجراي عمومي خويش با حذف يا انتقال بخشي از اطلاعات به چنين صحنه هايي به اجرايي مطلقاً منسجم و قدرتمند دست يابد. همچون تکه 6 اجرا که در آن ميترا مشغول روزنامه خواندن براي اميد است و اميد پس از لحظاتي براي رفتن به دستشويي صحنه را ترک مي کند. اطلاعاتي که در اين صحنه بر مبناي مسير پيش رونده روايت در اضلاع مکعبي به مخاطب منتقل مي شود در صحنه هاي قبل تر توسط اميد بازگو شده و جز جذابيت صحنه يي حاوي لزوم روايي نيست و مي تواند حذف شود.

از سوي ديگر آنچه اجراي «خشکسالي و دروغ» را نه در جايگاهي بالاتر از ديگر آثار يعقوبي بلکه در گونه يي متفاوت قرار مي دهد، سروري زباني طنزآلود و شيرين است که هيچ گاه براي گرفتن خنده از تماشاگران باج نمي دهد و با اتکا به داشته هاي خويش او را به خنده مي اندازد. بايد پذيرفت يعقوبي ديالوگ نويسي قهار است و به دليل نگاه جامع و نافذي که به اطرافش دارد به خوبي از جزئيات حوادث و اتفاقات ساده و روزمره ماده براي ديالوگ نويسي جمع مي کند و در نمايشنامه هايش به کار مي گيرد و اين همان راز متفاوت بودن آثار اوست. يعقوبي براي نوشتن نمايشنامه به آدم ها نگاه مي کند. آنها را واکاوي مي کند و با زيرکي جزيي ترين رفتارها و گفتارهاي آدم ها را در آثارش تزريق مي کند.

حضور درخشان علي سرابي در نقش اميد که توانايي و تسلط بالاي اين بازيگر بااستعداد و خوش آتيه تئاتر ايران را بار ديگر يادآوري مي کند و نيز حضور روان و غافلگيرکننده مهدي پاکدل در نقش آرش به همراه بازي باورپذير رويا دعوتي، اجراي «خشکسالي و دروغ» را تا امروز به يکي از بهترين هاي جشنواره بيست و هفتم بدل کرده است. اجرايي شيرين و باحال که در زمان اجراي عمومي اش در سال 1388 مخاطبان بسياري خواهد داشت.

*نام اين نوشته برگرداني از عنوان فيلم Sweet And Lowdown ساخته وودي آلن محصول سال 1999 است.
بازگشت به امروز
اشکان غفارعدلي

بر بلنداي آينه يي که «محمد يعقوبي» با «خشکسالي و دروغ»اش، پيش روي جامعه اين روزها قرار مي دهد، همه قامتً ناساز و ناهمگونً «بحرانً عاطفي» حاکم بر روابط ميان انسان ها، به وضوح خودنمايي مي کند. در سايه چنين بازنمايي و انعکاسي است که يعقوبي مجال آن مي يابد تا روابطي را به تصوير کشد که هرآنچه مربوط به مناسبات ميان «زن ها و شوهرها» مي شود را بازتاب بخشد و چنين، با نمايش اش، شرحي از چگونگي «روابط و مناسبات زناشوهري» در اين روزها به دست دهد.

خشکسالي و دروغ، پس از يک وقفه کوتاه، بازگشتي پرتوان وقدرتمند به عرصه رئاليسم اجتماعي و درام ايراني براي محمد يعقوبي محسوب مي شود و اين همه از آن روست که «خشکسالي و دروغ»، به دليل درايت، صداقت، تيزبيني و نکته سنجي يعقوبي، حکايت همين روزهاست؛ درست قصه «اين روزها»،

در خشکسالي و دروغ، آنچه روايت را به پيش مي راند، زنجيره مناسبات و روابطي است که آدم ها را در مقطعي از داستان به هم وصل و در زماني ديگر آنها را از هم فصل مي کند و بدين ترتيب، شخصيت ها را در طول نمايش در موقعيت هاي متعدد موافق و مخالف نسبت به يکديگر قرار مي دهد. چنانچه در جايي از نمايش عنوان مي شود دور شدن ازيک شخص لزوماً به معناي نزديک شدن به شخص ديگري نيست و چنين نمايش قرارداد مي کند که کنش اصلي اش همين موقعيت ها و لحظاتي است که در آنها آدم ها با هم ارتباط برقرار مي کنند و به فراخور موقعيت هايشان به هم دور يا نزديک مي شوند. موقعيت هايي که برآمده از شرايط و نحوه حضور آنها در کنار يکديگر است. از اين روست که به واسطه خلق لحظات متعدد، امکان پرداختن به مناسبات ميان زوج ها در نمايش فراهم مي شود و براي اين منظوراست که يعقوبي روايتش را با «مسائل پنهان» موجود در روابط زوج ها آغاز مي کند و کم کم آن را بسط و گسترش مي دهد وبا طرح نارضايتي ها و به تبع آن آزار و اذيت ها و«دروغ»، سرانجام ابعاد اهريمني شيوع چنين نکبت و معضلي را در جامعه ودر سطح روابط انساني به تصوير مي کشد.

چنين، يعقوبي روايت اش را از زمان حال و با تصوير کردن «اميد» و «آلا» در مقام يک زوج مي آغازد. پس از آن با تماس ميترا - همسر سابق اميد- نظم آغازين در هم مي شکند و روايت در شتابي منظم و رو به عقب، زندگي «ميترا» و «اميد» را در مقام يک زوج پي مي گيرد و اين گونه به واسطه شبکه يي از روايت هاي موازي که ابعاد و وجوه زندگي شخصيت ها در آن، هر لحظه بيش از پيش آشکار مي شود، امکاني براي بازشناخت نوع روابط و مناسبات ميان آنها، از خلال ديالوگ نويسي هاي پرمغز، نغز و جذاب يعقوبي فراهم مي آيد. در چرخه اين روايت هاست که روند جدايي اميد از ميترا و آلا از همسرش - افشين- تبيين و ترسيم مي شود و به واسطه همين موقعيت هاي ايجاد شده است که يعقوبي نقبي به اجتماع اين روزها مي زند و با جزيي نگري هايش، خشکسالي و دروغ را به آينه يي نهاده در برابر بحران هاي عاطفي موجود تبديل مي کند.

بدين ترتيب يعقوبي به واسطه برش هايي که به گذشته شخصيت هايش مي زند، نحوه فروپاشي زوج «آلا-افشين» و زوج «ميترا-اميد» را نشان مي دهد و به تبع اين فروپاشي ها، چگونگي شکل گيري ترکيب جديد «آلا-اميد» را تصوير مي کند. در اين ميان آنچه بسيار حائز اهميت مي نمايد، شيوه داستانگويي يعقوبي و چگونگي ترسيم اين فعل و انفعالات روي صحنه است. به غير از دو صحنه آغاز و پايان، بدنه نمايش تماماً به گسست اميد و ميترا از هم و پيوند آلا و اميد با هم، اختصاص دارد و يعقوبي براي اين منظور متناوباً از خانه اميد و ميترا به خانه آلا و آرش-برادر آلا- برش مي زند و با اين رفت و برگشت ها، قصه به روان ترين شکل ممکن- بي آنکه روايت اش را فرياد کند - براي مخاطب بازگو مي شود.

طرفه اينجاست که يعقوبي در اين رفت و برگشت ها، شخصيت هايش را در رابطه هاي دوتايي قرار مي دهد و جز در نقطه اوج که هر چهار شخصيت اش را در خانه اميد و ميترا به بهانه تماشاي فيلم گرد هم مي آورد، از هرگونه تجميعي بر صحنه به شدت پرهيز مي کند، مضافاً که جز در دو صحنه آغاز و پايان در هيچ جاي نمايش نيز ترکيب سه نفره يي از چهار شخصيت نمايش سراغ نمي توان گرفت و چنين يعقوبي با توزيع سنجيده شخصيت هايش بر صحنه، از خلال رابطه هايي محدود و به غايت کنترل شده، مناسبات ميان شخصيت هايش را با نظمي هندسي وار و در روندي بطئي و تدريجي شکل مي دهد. اما از سوي ديگر در فرآيند اين فعل و انفعالات و اين ترکيب و تجزيه هاست که يعقوبي، هم به ريشه يابي بحران مدنظر مي پردازد و هم آنکه از خلال برداشتي به غايت مبتني بر مناسبات حاکم بر روابط امروزي، عواقب و اثرات ناشي از وضعيت کنوني را هشدار مي دهد و از زبان آرش و با بهره گيري از گفته داريوش اول، نجات از اين شرايط دوزخي را که همه جايش آلوده به زهر «دشمني» و «خشکسالي» و «دروغ» است، آرزو مي کند،

يعقوبي براي نمايش ابعاد و گستره اين بحران، از بازآفريني استادانه گفت وگوهاي روزمره و معمولً زناشوهري بيشترين بهره را مي گيرد و در اين راستا، با خلق فضاهايي ساده، واقعي و باورپذير، فهرست و مجموعه يي از اهم موضوعات و مسائل موجود را در اثرش لحاظ مي کند؛ حتي يعقوبي، دست به نوعي کلاژ متني مي زند و اطلاعات برگرفته از اخبار روزنامه ها، مجلات، وبلاگ ها، لطيفه ها و... را نيز ضميمه درامش مي کند تا همه شمولي نگاهش را در رابطه با موضوعش هر چه بيش از پيش تعميم و گسترش بخشد.

در عين حال يعقوبي در فاصله تعويض صحنه ها و از طريق صداهايي که از بلندگوها پخش مي شود نيز محملي مي سازد تا از طريق آن به طرح چراهايش بپردازد و با طرح پرسش هاي بسيار حتي به دورترين و نامحتمل ترين زواياي اين رابطه نيز توجه نشان مي دهد؛ و چنين، يعقوبي در رابطه با مباحث مرتبط با «زن ها و شوهرها» مي کوشد تا هيچ حرف ناگفته يي باقي نگذارد که البته نيز نمي گذارد.

نکته اينجاست که يعقوبي در «خشکسالي و دروغ» به چنان توانايي و کمالي در ساده نويسي مي رسد که گويي هرآنچه بر صحنه نقش مي بندد، نقشي از واقعيت است؛ گويي مي توان براي هر آنچه که بر صحنه به تصوير درمي آيد، مصداقي در جهان خارج جست؛ و خلق چنين کيفيت و اعجازي در صحنه به راستي که شگفت انگيز و قابل ستايش است.
عناوين اين صفحه
عمر بر باد است آن هم به دلايلي واهي
شيرين و باحال*
بازگشت به امروز

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام