ظاهراً مغازه اش فرقي با ساير مغازه هاي خيابان مولوي ندارد. اما وقتي دقايقي کنار ميزش مي نشيني و به گفت وگوي مراجعان و روابطش توجه مي کني، مي بيني گرچه بر سردر اينجا نام بازرگاني مولوي به چشم مي خورد اما در اينجا بيش از يک نهاد دولتي يا يک سازمان غيردولتي خدمات مردمي صورت مي گيرد. کمي بيشتر که پاي صحبت او مي نشيني، مي فهمي در پس اين چهره به ظاهر بازاري يک روشنفکر اهل قلم، سياست و شعر و ادبيات پنهان است. او از پيشکسوتان ايجاد تشکل هاي کارگري و سنديکاي کارگران در تهران است. از نويسندگان مجله توفيق بوده که در قالب شعر و قصيده، نقدهاي ريشه يي خود را به گوش مردم مي رسانده که مجموعه يي از آنها را زير چاپ دارد. با اين همه از عرصه مبارزات سياسي بازنمانده و در ارتباط تنگاتنگ با همه نحله ها و گروه هاي مبارز از نهضت امام خميني، موتلفه اسلامي، نهضت آزادي و مجاهدين خلق بوده است. شکنجه و زندان را با شرافت و سربلندي تحمل کرده و پس از آزادي در کوران انقلاب خدمات مردمي شاياني داشته است. اکنون او با دلي اميدوار، اهل مدارا، بي جنجال و شعار همچنان در عرصه تشکل هاي صنفي و خدمات مردمي از بسياري فعالان بنام فعال تر است. نام کامل او علي صباغ ثاني نژاد است و هم اکنون رئيس سنديکاي صنايع آلومينيوم کشور است. حکايتش خواندني است.
-ساليان درازي است که شما در عرصه مبارزات سياسي فعاليد. در زمينه تشکل هاي صنفي و مدني نيز علاوه بر پيشکسوتي همچنان فعال و تاثيرگذار هستيد، بازگويي تجربيات شما بخشي از تاريخ ماست. براي نسلي که با اين تجربه کمتر آشناست، لازم است ابتدا از چگونگي شروع فعاليت هايتان بگوييد.
سال هاي دهه 30 در ارتباط با جبهه ملي وارد يکسري مسائل احساسي شدم. بعد آرام آرام به جرگه فداييان اسلام پيوستم. جوان بودم و به اقتضاي سنم بيشتر رفتار و حرکاتم احساسي بود. علاقه مند بودم با ظلم مبارزه کنم و به اين خاطر در اين راه به گروه هاي سياسي نزديک شدم. بعد از شهادت فداييان اسلام تقريباً همه نيروهاي انقلابي و نيروهايي که آن روزها جزء مبارزان بودند در لاک خود فرو رفتند، اعدام ذوالقدر، واحدي و خليل طهماسبي هم به اين مساله دامن زد. سازمان امنيت تهران به اين جوانان سخت گرفته بود. خلاصه آنها شديداً به دنبال مبارزان آن روز افتادند. تعدادي را دستگير کردند و چهار نفر از بچه ها را شهيد کردند. بعد هم اعلام شد هر کس توبه نامه بنويسد از تعقيبش صرف نظر مي کنيم، خيلي ها هم نوشتند. البته من در چنان حد و سطحي نبودم. بعد از اين قصه مساله نهضت هاي کارگري در ايران شروع شد. البته مذهبي ها خيلي دنبال جريانات نهضت کارگري نبودند، در آن روزها بيشتر توده يي ها به دنبال اين قضايا بودند. البته توده يي که مي گوييم، خيلي از توده يي ها مارکسيست و کمونيست نبودند، توده يي مذهبي بودند، يعني يک فرد هم روز عاشورا دنبال دسته ها راه مي افتاد، نماز مي خواند و در حزب توده هم عضو بود.
-چه سالي وارد فعاليت هاي کارگري شديد؟
من در سال 1336 سنديکاي کارگري در تهران درست کردم به نام سنديکاي صنايع آلومينيوم تهران و حومه. هدف اصلي آن فعاليت هاي صنفي بود، بعضي وقت ها لازم بود مواضع مان را در رابطه با خواسته هاي صنفي روشن کنيم، گاهي اوقات مجبور مي شديم تظاهرات کنيم، اولتيماتوم بدهيم، تراکت پخش کنيم و ميتينگ برگزار کنيم.
-يک سنديکاي قانوني راه انداختيد؟
بله، قانوني بود. چند سنديکاي کارگري در ايران بود که بعضي هايشان به حزب مردم يا ايران نوين وابسته بودند، تعدادي هم مستقل بودند. ما هم عضو سنديکاهاي مستقل کارگري بوديم يعني وابسته به گروهي نبوديم و خودمان روي پاي خودمان بوديم. بالاخره آرام آرام سر و صدا از ناحيه کارگرها زياد شد و ساواک هم فعال شد. آقاي تيمور بختيار يکي از روساي قوي ساواک شد. پرونده سازي از آن زمان باب شد، يعني مي خواستند با افرادي که فعال سياسي بودند، مذاکره کنند. پرسشنامه مي دادند و مي گفتند پر کنيد. من يادم نمي رود که چند پرسشنامه پر کرده بودم و در هر کدام شان يک چيزي گفته بودم، يک روز که دستگير شده بودم همين تيمور بختيار و سرهنگ مولوي که رئيس سازمان امنيت تهران هم بود عصباني شد و خيلي سر و صدا کرد.
-آن موقع به چه عنوان احضار مي شديد؟
رئيس سنديکا بودم و رئيس تبليغات سازمان سنديکاهاي کارگري مستقل. قصه اش خيلي عريض و طويل بود.
-فقط کارگرهاي صنف آلومينيوم بودند؟
نه، همه کارگرها و همه سنديکاهاي مستقل کارگري زير پوشش آن بودند.
-چند سنديکا بوديد؟
تقريباً 8 ، 9 سنديکا بوديم. مهم ترين شان سنديکاي خباز و بلورساز بود. سنديکاي خباز نزديک 15هزار کارگر عضو داشت، خيلي مهم بود، يعني بهترين نماينده تهران شايد با 12 تا 18هزار راي نماينده اول تهران مي شد. آن وقت ما در صنف خباز 15هزار راي داشتيم. تا اينکه دکتر اميني روي کار آمد. من در اين دوران دو سه مرتبه بازداشت شدم، يعني کارمان به جايي رسيد که دنبالم بودند و بايد به تبعيد مي رفتم. ساواک هم مي گفت يا بياييد حکم تبعيدي خودتان را امضا کنيد و به تبعيد برويد يا اينکه بايد به زندان برويد. ما هم فراري شديم. يادم مي آيد که چند نفر از ما رفتيم سر همين کوره پزخانه هاي اطراف تهران. يکي هم من بودم که سر کوره پزخانه ممتاز کارگري مي کردم. کارگر معمولي روزي 7 تومان بود، اما من دو شيفت سر کوره کار مي کردم و 14 تومان مي گرفتم. نياز داشتم و مجبور بودم اين گونه کار کنم.
-ماجراي تبعيد گرفتن شما چه بود؟
يک مصاحبه مطبوعاتي راه انداخته بوديم و خبرگزاري ها را دعوت کرده بوديم، از جمله خبرگزاري تاس. کارگرهاي کوره پزخانه، پست و تلگراف اعتصاب کرده بودند. ما هم مي خواستيم هماهنگ شويم و با آنها اعتصاب راه بيندازيم. آنها موافقت نمي کردند. ما کنفرانس مطبوعاتي گذاشتيم تا با خبرگزاري ها صحبت کنيم و به آنها بگوييم در چه وضعيتي قرار داريم. آن زمان هم روابط ايران و شوروي سرد بود. در آن مصاحبه خبرگزاري تاس پرسيد اگر احياناً همين طوري که در پست و تلگراف ارتشي ها را گذاشتند تا کارها را انجام دهند، در خبازخانه تهران هم ارتشي ها را بگذارند تا نان تهيه کنند، آن وقت شما چه مي کنيد؟ گفتيم اولاً اين کار غيرممکن است ولي اگر اين کار را بکنند خب 15 هزار گدا به گدايان تهران اضافه مي شود. اين حرف خيلي بزرگي بود، تکان دهنده بود. خبرگزاري تاس هم منتشر کرد و به خاطر اين دنبال ما بودند. بعد هم ما را خواستند، رفتيم و صحبت کرديم، خيلي تند برخورد کردند. همين سرهنگ مولوي رئيس سازمان امنيت تهران که آرتيست و ورزشکار هم بود، مثل آرتيست ها قدم مي زد و صحبت مي کرد. چند تايي از ما را دعوت کرده بود و تهديد کرد و بعد هم گفت ما همين جوري که تهديد مي کنيم با شما رفيق هم هستيم و مي خواهيم با شما همکاري داشته باشيم. باز ما آنجا يک مقدار زبان درازي کرديم و گفتيم آخر جناب سرهنگ از اين قول و قرارها خيلي با ما گذاشته اند. يک دوات خيلي بزرگي روي ميزش بود، برداشت و محکم زد روي فرش. فرش سفيد قيمتي بود. دوات را به زمين زد و توپيد که من سربازم، من حرف مي زنم پايش مي ايستم. همين قضيه سبب شد فرداي آن روز يکي از معاون هايش به نام سرهنگ صدارت ما را صدا زد و گفت بياييد هر کجا که خودتان به عنوان تبعيد انتخاب مي کنيد، برويد.
-دادگاه نرفتيد؟
نه، خودشان تبعيد مي کردند، قدرتمندانه تبعيد مي کردند. البته تبعيدي هاي ديگر هم فکر مي کنم همين طور بود، يعني اصلاً دادگاه تبعيد نمي کرد. ما هم در آن زمان وضعيت مان جوري بود که امکانات مالي نداشتيم چون خيلي سرشناس نبوديم، کارگر بوديم ديگر. گفتيم کجا برويم، چطور زندگي کنيم؟ مساله هم برايمان سخت بود. کار ما را هم همه شهرهاي ايران نداشت که برويم آنجا کارگري کنيم. خلاصه سخت بود. چون اينها دنبال مان بودند نمي توانستيم در کارخانجات آلومينيوم کار کنيم و رفتيم سر کوره ها کار کرديم. يک روزي از روزها کارفرماي کوره ممتاز با سرکارگر برخورد مي کند و مي گويد اين جوانک کيست که اينقدر کار مي کند؟ ما هر دفعه مي آييم، مي بينيم اينجا سرش به کارش است.
-منظور شما بوديد؟
بله من را مي گفت. جواب داده بود که کارگري است بچه تهران و دو شيفت کار مي کند. تعريف مي کرد که کارفرما زده توي سرش که چي شده بچه تهران مگر مي آيد اينجا کار کند. بچه کدام محله است؟ گفته بود بچه مولوي است، سر کوره کار مي کند؟ اين قابل قبول نيست. خلاصه مرا صدا کرد و گفت فلاني شما بچه کجايي؟ گفتم بچه همين خراب شده. گفت پس چرا اينجا کار مي کني؟ گفتم اگر بگويم مي گويي از فردا صبح نيا. گفت نه بگو. گفتم داستان ما اين جوري است. گفت سواد داري؟ گفتم يک مقدار دارم. گفت چقدر داري؟ گفتم هر مقدار که بخواهي. خوشش آمد و خنده اش گرفت. خلاصه مرا دعوت به دفترداري تشکيلاتش کرد. خوشبختانه تا ديروز زير آفتاب داغ و کوره ها و حرارت کار مي کردم؛ خشت مالي و آجرزني و گل آوردن، از فردا رفتيم دفتر و 20 تومان هم روزانه حقوق گرفتيم. يک شيفت هم کافي بود، البته کمتر از يک شيفت شد، زير کولر هم بوديم، خدا را شکر خيلي راحت شديم. آنجا کار مي کرديم تا اينکه دکتر اميني روي کار آمد. دکتر اميني عفو عمومي و اجازه تظاهرات و ميتينگ داد که تظاهرات جبهه ملي دوم در جلاليه، اولين ميتينگ بود.
-سال 39 بود؟
بله سال39 بود، زماني که دکتر اميني مي خواست اصلاحات به وجود بياورد. مي نشست با همه گروه ها صحبت مي کرد و به همه هم مي گفت کمربندها را سفت ببنديد، سفره ها را جمع و جور کنيد، اقتصاد مملکت در وضع بدي بود. از جمله يک روز هم همه ما کارگرهاي تهران را دعوت کرده بود، همه سنديکاها و هيات مديره ها و کارگرها را دعوت کرد رفتيم دبيرستان البرز، محل جلسه. يک مقدار سخنراني کرد و علاقه مند بود که براي همه گروه ها شرايط را توضيح دهد. من گفتم که آقاي دکتر ببخشيد، شما با اين توضيحاتي که داديد، چند نفر از کابينه شما خيلي چپ مي زنند با اينها چطور کنار مي آييد؟ - در کابينه افرادي مثل حسن ارسنجاني، درخشش و الموتي بود- گفت اتفاقاً اعلي حضرت هم همين سوال را از من کردند و من توضيح دادم ترمز اينها در دست خودم است يعني همه کارگرها فهميدند که قصه چه قصه يي است.
-پس از فوت آيت الله بروجردي وضعيت چه تغييري کرد؟
مرحوم آيت الله بروجردي را خدا رحمت کند. پس از فوت ايشان حاج آقا روح الله خميني اعلاميه داد. اين اولين اعلاميه آقاي خميني بود، ما سابقه يي هم از پيش با آقاي خميني داشتيم.
-قبل از 41؟
بله، قبل از 41، تقريباً سال 38 يا 39 جبهه ملي اطلاعيه يي داده بود، همان اوايل آمدن اميني در ارتباط با ملي شدن صنعت نفت. يک عده يي از رفقاي ما مي گفتند احياناً اگر کسي در رابطه با همين مساله انفال (اسمش را انفال گذاشته بودند که وفق بدهند با سوره انفال) شهيد و کشته شود کارش به کجا مي کشد. ما مجبور شده بوديم خدمت آقايان برويم. به قم خدمت آقاي صدر و آقايان ديگر رفتيم. آيت الله صدر پدر همين آقا سيدرضا هنوز زنده بود، خدا رحمتش کند. خدمت اين آقايان رفتيم و پرس و جو کرديم. همه اين آقايان ما را به حاج آقا روح الله ارجاع دادند. رفتيم خدمت حاج آقا روح الله، ايشان هم گفت آيت الله کاشاني که تهران هستند شما چرا به قم آمديد، از خود آقاي کاشاني استعلام مي کرديد. ما با آقاي کاشاني ارتباط داشتيم. آن وقت آقاي خميني برايمان کمي صحبت کرد. ما فهميديم که ايشان با همه تفاوت دارند، خيلي تفاوت دارند. منزل آقاي بروجردي اصلاً راهمان ندادند. يعني ما رفتيم نشستيم آقا را آوردند، همين که خواستيم سر مسائل برويم دو نفر زير بغل آقا را گرفتند و رفتند. گفتند آقا در اين کارها دخالت نمي کند. احتمالاً ديدند ما خيلي جوانيم، خلاصه آقاي خميني اولين اعلاميه را که داد من اولين نفري بودم که از تشکيلات کارگري کنار کشيدم و جزء مبارزان به اصطلاح نهضت خميني شدم. بعد هم گروه هاي موتلفه درست شد و با گروه هاي موتلفه رفيق بوديم. با آنها فعال شديم ولي عضو نشديم. بعد از جريانات گروه هاي موتلفه، گروه ملل اسلامي تشکيل شد. باز با همه اينها رفيق و آشنا بوديم، مي شناختيم شان. ضمناً ناگفته نماند بيشتر جوان هايي که در زمان طاغوت مبارزه مي کردند همه بچه هاي جنوب شهر و شرق تهران بودند. يعني يادم مي آيد در زندان قصر سال 52 که سال درگيري بود، ساواک مي خواست زندان ها را از شهرباني بگيرد و آنها هم مقاومت مي کردند، خلاصه يک مقدار با همديگر مشکل داشتند. سرگردي آمد و گفت بچه هايي که مال شرق تهران هستند، بيايند اين طرف، بچه هايي که مال غرب تهران هستند بروند آن طرف، بيشتر طرف شرق تهران آمدند، شايد تقريباً 80 ، 85 درصد و 15 درصد طرف غرب تهران بودند. گفتند مذهبي ها هم بيايند اين طرف، اينها همه مذهبي بودند، آن طرفي ها يک مقدار با مذهب مشکل داشتند. مثلاً جواد منصوري از رفيق هاي خوب و قديمي ما بود، مثلاً ابوالقاسم جزء رفيق هاي خوب و قديمي ما بود، تنها کسي که من از اين بچه ها نمي شناختم، آقاي مرتضي حاجي جزء بچه هاي ملل اسلامي بود. بقيه تقريباً جزء بچه هاي ما بودند. مرتضي حاجي بچه غرب تهران- قصرالدشت - بود.
-چطور شما وارد جمعيت موتلفه و حزب ملل نشديد؟
در جريانات حزب ملل آن موقع هنوز دنبال مسائل جريانات کارگري بودم. جريانات کارگري جوري بود که کسي باور نمي کرد يک نفر مذهبي هم در ميان جمع سنديکايي ها باشد. همين سرهنگ مولوي به سرهنگ صدارت مي گفت تو گول اين را نخوري که براي کارگرها نهج البلاغه مي گويد، به محض اينکه باد به پرچم سرخ بخورد اين هم آن طرف مي رود. يعني باورشان نمي شد کسي باانگيزه مذهبي براي کارگرها کار کند. روغن نباتي شاه پسند جزوه هايي چاپ کرده بود حاوي کلمات قصار حضرت علي عليه السلام. من اين کتاب را هميشه به همراه داشتم، هر وقت که براي کارگرها کنفرانس مي گذاشتيم، يکي دو تا حديث و روايت از نهج البلاغه برايشان مي خواندم. به ساواک گزارش مي کردند و مي گفتند اين مذهبي است. آن وقت ناگفته نماند وقتي که حزب ملل اسلامي تشکيل شده بود ضمن اينکه علاقه مند بودم و دلم هم مي خواست در فعاليت هاي آنها نقش داشته باشم، اما خيلي محکم برخورد نکردم. حتي در رابطه با سازمان مجاهدين هم بعد ها همان طور شد. اصلاً بازاري ها دردشان اين است، تحقيق مي کنند، تا انتهاي يک جريان برايشان روشن نشود، به آن نمي گروند. مثلاً در رابطه با سازمان مجاهدين خلق بعضي از آقايان تا حدودي تاييد و کمک مي کردند، سفارش هم مي کردند ولي بازاري ها خيلي دقت داشتند و دست به عصا عمل مي کردند. نتيجه اين احتياط ها اين بود که با آنها نرفتم. با موتلفه يي ها هم باز ميانه مان جور نبود. چون ما به اصطلاح خودمان تقريباً مذهبي روشنفکر بوديم، حرف هايي داشتيم در ارتباط با مبارزات شاه. يعني آن روزها نگاهي به تاريخ جهان نهرو را مي خوانديم. يا مثلاً جريانات قوام نکرومه را يا احمد سوکارنو يا ناصر را تحليل و دنبال مي کرديم. مي ديديم که ما نسبت به خيلي از کشورها، نسبت به مسائل خيلي عقبيم. اين است که خيلي دنباله رو آنها هم نمي شدم تا اينکه قصه بچه هاي سازمان به وجود آمد. آرام آرام با اينها ارتباط برقرار کردم.
-چه سالي با آنها آشنا شديد؟
تقريباً سال 47.
-از همان اوايل؟

بله احمد رضايي با ما رفيق بود. بچه محل بود، خدا رحمتش کند. اصغر بديع زادگان با من بچه محل، رفيق و آشنا بود. اين آخرها حاج ابراهيم استادآقا هر 5 تاي اينها را در خانه خودش تحت الحفظ نگه داشته بود. يعني مشکين فام، سعيد محسن، محمدآقا حنيف نژاد، احمد رضايي و...
-با چپي ها هم آشنايي داشتيد؟
با بچه هاي چپي هم آشنايي داشتم، بچه هايي که زمان قبل از نهضت جزء تشکيلات کارگري بودند. يکي اسکندر صادقي نژاد بود که جزء سنديکاي فلزکار مکانيک بود. بنده خدايي بود به نام آقاي نصيري. اصغر ايزدي رفيق اسکندر صادقي نژاد بود. اينها با ما در آن جريان کارگري ارتباط داشتند. من آن روزها تحليلي در ارتباط با وضع کارگري ايران نوشته بودم درباره اينکه کارگران ايران چرا تن به اعتصاب نمي دهند؟ چرا ديگر به مبارزه دعوت نمي شوند، چرا مبارزه نمي کنند؟ دليلش اين بود که کارگرها ترسو بودند، نمي آمدند. بعد نتيجه گرفته بودم که اينها به خاطر مسائل مالي است. مکانيسم و ريز دلايل آن را تشريح کرده بودم.
-چه سالي؟
سال 37. مثلاً گفته بودم پسر مش حسين از روستا به تهران مي آيد. اينجا شروع به کار مي کند. روزي چهار پنج تومان به او مي دهند. اين چهار تومان را که به او مي دهند يک تومانش را مي خورد، چهار تومانش را جمع مي کند. اصلاً خانواده ندارد، کارگري مجرد است. اگر در روستا دو تومان پول داشت، دو تومان را در داخل يک کاغذ مي گذاشت. کاغذ را مي گذاشت داخل يک دستمال. دستمال را مي گذاشت داخل يک کيسه. کيسه را هم مي انداخت گردنش. پشت خيش هم کار مي کرد. هرچند وقت دستمال را درمي آورد ببيند دو تومان هست يا نه. مساله پول اين طوري بود. حالا آمده تهران و کار کرده روزي پنج تومان درآمد دارد روزي يک تومانش را بالاخره خورده، چهار تومانش مانده است. شب عيد که مي شود کمي لباس نو مي خرد، کفشش را هم واکس مي زند و مي رود روستا. در روستا اهالي مي گويند پسر مش حسين رفته تهران ببين ماشالله چه وضعي پيدا کرده است. وضعش خوب است و حالا پسر مش غلامعلي را هم ببرد. پسر کربلايي اسمال را هم ببرد. او هم آنها را مي آورد تهران. بلافاصله هم برايش تدارک ازدواج مي کردند. ازدواج مي کرد و در همين دروازه غار هم خانه يي مي گرفت. خانه خيلي ارزان. زندگي مي کرد و 2 سال بعد هم بچه دار مي شد. حالا اگر به اين مي گفتي بيا اعتصاب کن، مي گفت خرجي زن و بچه ام را کي بدهد؟ کجا بروم؟ کي مرا اينجا مي شناسد؟ خلاصه اعتصاب نمي کردند. بنده که نماينده سنديکا بودم، براي بيمه کارگرها فعاليت مي کردم، وقتي مي رفتم در کارخانه يي که کارگرها کار مي کردند، مي گفتند برو بيرون، ما نماينده نمي خواهيم. خود کارگرها بيرون مان مي کردند. مي گفتند نياييد اينجا، نمي توانيم اعتصاب کنيم، برخلاف کارگرهاي کشورهاي اروپايي. دکتر حسين آريان پور استاد همين اصغر ايزدي بود، استاد دانشگاه تهران که چپ هم بود. اصغر ايزدي اين مقاله را برده بود به ايشان نشان داده بود. او گفته بود که آقاي ايزدي من نمي دانم اين آقاي نويسنده تحليل کيست، اما اينقدر به تو بگويم که او در زورخانه ورزش کرده، ما نشستيم عکسش را تماشا کرديم. ما در رابطه با مسائل و تحليل هاي کارگري در اين حديم، او خوب شنا و غواصي کرده است. به هرحال من با همه ارتباط داشتم، در جريان ملي شدن و پس از آن با آقاي کاشاني هم در ارتباط بودم.
-با آيت الله کاشاني چه نوع ارتباطي داشتيد؟
صنف ما فروشگاه هايشان در بازار بين الحرمين بود. بازار بين الحرمين بيشترشان آلومينيوم فروش بودند. مرحوم کاشاني با آلومينيوم فروش ها ارتباط داشت. ضمن اينکه خانه شان هم در پامنار يعني نزديک ما بود. حاج مرتضي تجريشي همسايه ديوار به ديوار مرحوم کاشاني بود. حاج مرتضي تجريشي برادر حاج اسدالله تجريشي از رفقاي ما بود. ما به خانه آقاي کاشاني مي رفتيم. احمدآقا پسرش هم سن و سال ما است. آقا محمود بزرگ تر از احمدآقا است، احمد هم در جريان مبارزه بود. يادم هست حتي مرحوم بروجردي نامه نوشت براي پسر رضاخان که اگر يک مو از سر آقاي کاشاني کم شود من از ايران مهاجرت مي کنم. دستور مي دهم شيعيان هم مهاجرت کنند. نامه را آقاي موسوي که رابطه داشت، به شاه داد.
يک روز به احمدآقا گفتم من پهلوي بابات نشسته بودم، يک بيت شعر خواند، من گريه ام گرفت. روي کاغذ سيگار هم نوشتم. شعر اين بود؛
مني که نام شراب از کتاب مي شستم/ زمانه کاتب دکان مي فروشم کرد
وقتي نزد آقاي کاشاني رفتم، من نشسته بودم آقاي مظفر بقايي هم پهلويشان نشسته بود. بازار تهران اعتصاب کرده بود. مظفر بقايي به آقاي کاشاني گفت حضرت آيت الله با اينکه اين بازاريان تشکيلات نيستند، حزب نيستند، برنامه نيستند، چقدر قشنگ عمل مي کنند، چقدر هماهنگ عمل مي کنند. مرحوم کاشاني هم تکيه کلامش بي سواد بود، گفت بي سواد تو خيال مي کني اينها تشکيلات ندارند، اينها شعور تشکيلاتي دارند. بازار تهران وقتي صبح باز مي شود صدهزار نفر به بازار مي آيند، صدهزار نفر هم مي روند. آن صدهزار نفري که مي آيند آدم هايي هستند که يکي صدهزار تومان پول دارند.
- آن وقت هم صدهزار تومان پول زيادي بود- بايد پول شان را حفظ کنند. بيايند کالايشان را از تهران بخرند، مدتي هم بمانند، کدام مسافرخانه و هتل بروند، اين خودش يک شعور اجتماعي مي خواست. آن وقت آن صدهزار نفري که از بازار تهران مي روند همه مسائل تهران را منتقل مي کنند. يعني خبر بلافاصله در همه جاي ايران پخش مي شود. تو خيال مي کني اينها سازمان ندارند.
-اين جريان مربوط به چه زماني است؟
شايد 44 - 43 باشد. دانشجويان اعتصاب کرده بودند، ريختند توي بازار. بازاري ها هم اعتصاب کردند که خيلي جالب شد. بازار وقايع را خيلي سريع انتقال مي داد مثلاً آن وقت که واقعه سياهکل پيش آمد حدود دو ساعت بعد ما اينجا در تهران فهميديم.
-به وسيله همين شبکه بازار؟
آره، از طريق همين شبکه. خبرها آن روز داغ بود و سريع منتشر مي شد. کميته مشترک ساواک هم هنوز شکل نگرفته بود. به هرحال به تدريج جريان مجاهدين هم شکل گرفت. آرام آرام با اينهايي که سابقه مبارزاتي داشتند، ارتباط برقرار مي کردند. از جمله مصطفي خوشدل، محمد مفيدي و اصغر منتظرحقيقي اينها افرادي بودند که با من ارتباط مستقيم و مستقل داشتند. اصغر جزء گروه تسليح مجاهدين بود، در خيابان شاپور او را زدند. رفته بود خانه محمود شفيع، که دايي اش بود؛ داداش حاج مهدي شفيع. من از طريق فردي به نام علي اکبر کريمي لو رفتم که خوشبختانه زمان خيلي خوبي هم لو رفتم. ابو شريف- اسم مستعار عباس زماني بود- و حسين حاج علي اکبري هم با من ارتباط مستقيم داشتند. آن روزي که ساواک حوالي کارخانه ما مي گشت که ببيند کي مي آيد و کي مي رود، از قضا حاج عباس با حسين حاج علي اکبري آمدند دفتر مقداري پول خرد داشتند. من آنها را 20 توماني و 50 توماني به آنها دادم. ناگهان دو نفر آمدند، گفتند فلاني باخبر هستي که دور و بر کارخانه تان خيلي شلوغ است؟ نگاه کرديم، ديديم حسابي محاصره است. آنها را از پشت بام حمام کنار کارخانه رد کرديم، رفتند. خدا خيلي رحم کرد. آنها رفتند ولي ساواکي ها آن روز هم سراغ ما نيامدند. فردا آمدند مرا دستگير کردند و بردند. خوشبختانه آن دو نفر آن روز کارهايشان را رديف کردند که به لبنان بروند و رفتند. من هم خوشحال شده بودم که اينها رفتند، هرچه لو رفته بود گردن آنها انداختم.
-پس در بازجويي يک امکان خوب پيدا کرديد؟
خيلي عالي. آن وقت ابوشريف اسمش آقاشيخ عباس بود. سيدعلي اندرزگو هم که فراري بود اسم مستعارش آقاشيخ عباس بود. ساواکي ها اين دو را با هم اشتباه گرفته بودند. من آنقدر بين آن دو قشنگ بازي کردم که اينها ديگر داشتند عرش را سير مي کردند. روز سوم بود که احساس کردند مرا بايد کمي نگه دارند. دست از سر ما برداشتند. گفتند بايد براي تله برويم. مرا تنها مي آوردند در محل که آن فراري ها را شناسايي کنم و آنها را بگيرند.
-نمي دانستند که اين دو خارج رفته اند؟
هيچي نمي دانستند. سيدعلي اندرزگو هم آن موقع ايران نبود. تقريباً سه چهار ماه جلوتر آمد و مقداري هم امکانات آورده بود، رفته بود چيذر در باغ پدر مجيد فياضي چال کرده بود. نزديک 14 ، 15 روز مرا آوردند تله. سرکار مي ايستاديم کار مي کرديم که اينها مثلاً ابوشريف، يا حسين مکانيک را بگيرند.
-اين تله را توضيح بدهيد بد نيست. دقيقاً کجا شما را مي بردند؟
ميدان مولوي کارخانه داشتيم و پشتش هم حمام بود. ساواکي ها آنجا را محاصره کرده و بيرون ايستاده بودند که مثلاً يکي بيايد او را بگيرند. به من هم آموزش مي دادند که وقتي آمد دست راستش را بگير و ول نکن.
-شما شب به زندان برمي گشتيد؟
برمي گشتم. روز مي آمدم، غروب برمي گشتم. روز سيزدهم بود که آخر شب آمدند، ساعت 2 شب بود. آمدند در سلول را زدند. گفتند کارهايت را بکن، برنامه ات را حاضر کن. صبح ساعت 8 بايد برويم بهبهان. گفتم بهبهان براي چه؟ گفتند اين دو نفر را ساواک در بهبهان ديده است. من آنقدر نگران شدم که خدايا نکند اين طور باشد؟ خيلي غصه مي خوردم، ناراحت شدم، با خدا راز و نياز مي کردم که وسيله يي فراهم کند اين بچه ها گير نيفتند. داشتم خودم را مي ساختم که وقتي رسيديم آنجا و بچه ها را ديدم، چه کار کنم. براي خودم طرح و برنامه ريختم که اگر مثلاً ديدم اينها دارند از آن طرف مي روند، رويم را طرف ديگر بکنم و بدوم، داد بزنم تا شلوغ بشود. خوشبختانه فرداي آن روز آمدند، گفتند نمي خواهد برويم، اشتباه شده است.
-شما با اين افراد ارتباط تشکيلاتي داشتيد يا ارتباط دوستانه؟
ارتباط کاري داشتيم، تشکيلاتي نه. من با هيچ گروهي تا حالا ارتباط تشکيلاتي برقرار نکرده ام جز همين تشکيلات کارگري که گفتم و الان هم هنوز در همين زمينه فعاليت دارم. با همه آنها همکاري داشتم و کمک مي کردم.
-کار سياسي داشتيد ولي عضو تشکيلات نبوديد؟
کار سياسي داشتيم، کار تسليحاتي داشتيم. رفت و آمد زياد داشتيم. امکانات برايشان فراهم مي کردم. اما عضو تشکيلات شان نشدم. يک بار تصادفي به يکي از خانه هاي تيمي شان رفتم. در کوچه گلشن با مصطفي خوشدل و دو تا از بچه هاي ديگر بوديم. مي خواستيم ببينيم در خانه چه خبر است. کوچه درازي بود، ته کوچه خانه گرفته بودند. نمي دانستند وسط کوچه بچه هاي فداييان خلق خانه داشتند. خانه آنها لو رفته بود. ساواکي ها آمده بودند آنجا را محاصره کرده بودند و وضع خيلي بدي به وجود آمده بود. تيراندازي مي کردند، درگيري داشتند. سه نفرشان کشته و يکي شان هم دستگير شد. آن وقت ما خيال مي کرديم که خانه ماست که محاصره کرده اند. پشت بام به پشت بام فرار کرديم. من از يک تير چراغ برق پايين آمدم. آن زمان يک کورک خيلي بزرگ هم داشتم که اذيتم مي کرد. کورک سر وا کرد، خيال کردم تير هم خورده ام. بالاخره فرار کرديم و به خانه آمديم، همين يک بار به خانه آنها رفتم. انواع همکاري را با آنها داشتم حتي بيشتر از اعضاي خودشان. نتيجه اين روابط به آنجا ختم شد که چهار ماه و خرده يي هم زير بازجويي بودم.
-اسم بازجوهايتان يادتان هست؟
بازجوهايم اسماعيلي، آرش، منوچهري و مصطفوي بودند. مصطفوي سرپرست بازجوها بود.
-وضعيت شکنجه و بازجويي در دوره کميته مشترک چطور بود؟
چهار ماه بازجويي کميته مشترک طول کشيد. روز اول به محض ورود هفت، هشت، ده نفر در اتاق بازجويي ريختند سرم. هرکسي هرچيزي داشت مي زد. اينقدر با نوک کفش هايشان به قلم پايم زدند که بعدها فرورفتگي در آن ايجاد شد. ناگهان مصطفوي آمد توي اتاق و گفت خجالت بکشيد، اين جوان چه کرده که داريد اين طوري مي زنيد؟ پدرش را درآورديد، سر و کله اش را کبود کرديد، ولش کنيد.
اين را نگفتم، زماني که اميني روي کار آمده بود، من در مجله توفيق مطلب مي نوشتم. يکي از اشعارم بحر طويلي بود که مي گفتم؛ اي جان پسر قصه ز احوال پدر/ تا که شوي باخبر از مملکت
سربه سر اوضاع جهان/ آنچه بود در پس هر پرده نهان و... که ان شاءالله در کشکول ثاني که در حال چاپ است کاملش مي آيد. در آن شعر گفته بودم وقتي مي خواهند حيوانات وحشي جنگل را اهلي کنند، مي روند براي اينها دام مي گذارند و مي گيرند و مي آورند و چهار پنج روز آنها را گرسنه نگه مي دارند. همين که از حال رفتند يک عده قرمزپوش داخل قفس مي ريزند و آن حيوانات را به قصد کشت مي زنند. آنها هم که ناي تکان خوردن ندارند، کتک هم مي خورند. بعد از اينکه حسابي کتک خوردند يک عده سفيدپوش مي آيند توي قفس و اين قرمزپوش ها را مي زنند و بيرون مي کنند. براي شير و ببر و پلنگ غذا مي گذارند. نزديک سه چهار دفعه اين کار تکرار مي شود. اين حيوانات با قرمزپوش ها بد و با سفيدپوش ها خوب مي شوند. سفيدپوش ها راحت توي قفس مي روند و حيوان کاري به آنها ندارد. بعد به روي کارآمدن دکتر اميني پرداختم که حالا اين آقا آمده و منم منم مي زند که صندلي مشروطه چي ها اين طور است و... اين را توفيق زمان اميني چاپ کرده بود، ساواکي ها آن را ديده بودند. علاوه براين شعر ديگري هم در رابطه با زندگي فقيران و زمستان فقيران گفته بودم که آن را هم در بيست و دومين کنگره حزب کمونيست روماني يک نفر ايراني بلند شده و به فارسي خوانده بود.
-همين شعر شما را خوانده بود؟
آره همين شعر را خوانده بود. که همزمان با آن سازمان امنيت من را احضار کرد و بردند و مقداري تهديد کردند، اما نزدند. شعر اين گونه ادامه داشت؛ در ماه دي آن واقعه بر من اثري داشت/ گويا که شتا بهر غريبان خبري داشت/ آن طرف خيابان که نبودي گذري هيچ/ بيچاره فقيري که خميده کمري داشت/ نه کهنه لباسي و نه فرشي، نه حصيري/ با زندگي سخت، دو ساله پسري داشت/ ني کس نظري، ني گذري، جانب او کرد/ اين بي خبري بر دل او نيشتري داشت. بعد ادامه داد، آخرش گفتم؛ آن خواجه ز سرما خبرش نيست تو ثاني/ کم گو به دل آتش غم شعله وري داشت/ او شاد از اين بود که در آخر عمرش/ زيبا کفني داشت که بر او نظري داشت/ يا آنکه ز خاک وطنش بود نصيبش/ يک متر زميني که در او بال و پري داشت خيلي شعر جانداري بود آن روزها. روي اين سوابق ساواکي ها دل پري داشتند. وقتي مصطفوي آمد، گفت نزنيد اين بيچاره را، جوان مردم را چرا مي زنيد؟ به او گفتند بشنو اي جان پسر قصه ز احوال پدر، مال اين است. مصطفوي گفت پس بزنيدش. زدند و بلافاصله بردند به اتاق تمشيت- اتاق مخصوص شکنجه- مرا بستند به تخت. گفتند بگو. گفتم چه بگويم؟ گفتند بگو. هر چه آنها زدند، گفتم آخه من چه بايد بگويم. يک راهي، خطي بدهيد که راجع به چه بگويم. راجع به کجا صحبت کنم، اينکه نمي شود. گفتند اينقدر مي زنيمت که خودت بگويي. نشان به آن نشاني که هشتاد و چهار کابل را خودم شمردم که داشتند مي زدند. بقيه اش را ديگر نتوانستم بشمرم. بدشانسي بيهوش هم نمي شدم. چون وقتي بيهوش مي شدي ولت مي کردند. بيهوش نمي شدم ولي درد سراپاي وجود و عمق جانم را گرفت. آخرش ديدند که چيزي نمي گويم، ولم کردند. همين طوري با پاي زخمي و همان وضعيت بد مرا به اتاق بازجويي بردند. يکي يکي سوال مي کردند، از کجا، چطوري. گفتم اصلاً اينهايي که مي گوييد براي سر ما گشاد است. من اين چيزها سرم نمي شود. گفتند پس چطوري اينها را نوشتي. چطوري و از کجا اين حرف ها را زدي. گفتم من با همه دنيا رفيقم. هرکسي سراغم مي آيد با او سلام و عليک مي کنم.
ادامه مصاحبه را فردا بخوانيد.