دوشنبه، 7 بهمن 1387 - شماره 1876
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
دوشنبه زار
چه کج رفتاري اي چرخ


علي اکبر قاضي زاده


تالار گراندهتل داشت سرريز مي شد. کنار خيابان سنگفرش لاله زار، چند اتومبيل نو پارک شده بودند. هنوز درشکه هاي عمومي و شخصي از راه مي رسيدند و مسافران مشتاق را پياده مي کردند. هنوز از واگن اسبي و از سر لاله زار کساني پياده مي شدند و با شتاب به سوي گراندهتل مي دويدند. هنوز مشتاقاني از هر سو مي آمدند... و هنوز نيم ساعتي به آغاز کنسرت مانده بود. متصدي تالار سعي داشت آن عده را که بي بليت آمده بودند، قانع کند که کنسرت تا دو هفته ديگر اجرا مي شود، گوش کسي اما بدهکار نبود. هيچ کس نمي خواست پشت در بماند. اين ماجرا، هر وقت عارف کنسرت داشت، تکرار مي شد.

شب هايي که عارف در اواخر قرن شمسي پيش برنامه داشت، هيچ خبري مهم تر از اين برنامه در شهر نبود. نه اينکه مردم دلمشغولي ديگري نداشتند؛ داشتند؛ زياد هم داشتند. جنگ اول جهاني گذشته بود و فقر و ناامني و نااميدي داشت از سر و کله مردم بالا مي رفت. اصلاً شايد همان دلمشغولي مردم را به تالار کنسرت مي کشاند. مي کشاند تا ببينند امشب عارف کجاي اين جامعه ناساز را مي خواهد هدف بگيرد.

مثل آن شب سرد زمستان. پرده بالا رفت و انتظار روي سکوت تالار سنگين نشست. برنامه، اول با پيش درآمد آغاز شد. سپس شکرالله خان تار را روي پا گذاشت و مقدمه آواز را آغاز کرد که در پي آن آواز محزون عارف در دستگاه محزون دشتي، تالار را فراگرفت. امشب در صداي عارف رگه هاي پيدايي از خشم و غصه موج مي زد...

زمستان نحس سال 1290 شمسي بود. پس از پايداري مردانه مجلس دوم در برابر اولتيماتوم روسيه، ناصرالملک نايب السلطنه دستور بستن مجلس، توقيف روزنامه هاي مستقل و تعطيل کارهاي احزاب را صادر کرده بود. در تبريز روسيان آزادي طلبان را گروه گروه به دار مي کشيدند. براي در خود فرو رفتن، مردم، بهانه زياد داشتند.

گريه را به مستي بهانه کردم

تصنيف را عارف هميشه با درونمايه عشقي و عاطفي آغاز مي کرد و سپس در بندهاي بعدي، به موضوع روز مي پرداخت. امشب، نوبت نايب السلطنه بود. بند دوم آغاز شد؛

شد چو ناصرالملک مملکت دار/ خانه ماند و اغيار، ليس في الدار

کنسرت که تمام شد، سالن يکباره از فرياد همراهي مردم منفجر شد. عارف، کار خود را کرده بود. اگر آژان هاي نظميه پا در ميان نمي گذاشتند، بيرون بردن عارف امکان نداشت. اول صبح، ناصرالملک قراگوزلو، يپرم خان رئيس نظميه را فرستاد تا عارف را کت بسته بياورد. عارف از تهران همان ديشب گريخته بود. هنر بار ديگر قدرت نمايانده بود.

ابوالقاسم عارف قزويني آغازگر تصنيف به معناي کلي آن و آغازگر سرودن تصنيف ميهني بود؛ گو اينکه تصنيف ميهني، پس از عارف، نامي شايسته تر از او را هنوز که هنوز است، نشناخته. غزل و قطعه هم گفته است. انصاف اما اينکه صرف نظر از برخي خط ها، شعر عارف درخشان نيست. هنوز که هست واژه هاي« از خون جوانان وطن لاله دميده» دل هر ايراني ايران خواهي را مي لرزاند. نيز تصنيف ماندگار «بهار دلکش رسيد و دل بجا نباشد» يا «دل هوس سبزه و صحرا ندارد». عارف چنان به تصنيف اعتبار بخشيد که شاعري چون بهار هم به آن پرداخت. شعر عارف، مثل عشقي و لاهوتي از نااميدي و بدبيني سرشار است.

وقتي عارف ترانه سرايي کرد و اعتباري يافت، شاعران ديگر هم خواستند کلام خود را به مدد آهنگ پراثرتر کنند. اول عشقي بود که نمايش هاي شعر و آهنگي (اپرت) ساخت. بهار هم از اين رسم روزگار نخواست عقب بماند که مرغ سحر او از بقيه موفق تر از آب درآمد. کار به آنجا رسيد که وحيد دستگردي گوشه گير هم موسم گل را سرود. عارف از جنس ديگري بود. آهنگ را خود مي ساخت. شعر هم کار خود او بود، خواندن هم. امروز ديگر کمتر شاهدي زنده است که خواندن عارف را به ياد آورد. ديروز اما از زبان بسيار کسان شنيدم که پرشور مي خواند و حس و حال تالار را به تمامي جذب خود مي کرد. مي گفتند صداي باز و گسترده يي نداشت (در قياس با استادان آواز آن روز که کم هم نبودند). اما با احساس مي خواند و چون کلام و چرخش آوامايه ها از خود او بود، اثرگذار مي توانست بخواند. نيز فقط نمي خواند؛ اجرا مي کرد. بلد بود با حرکت دست و رفت و آمد روي صحنه، اثر ژرف تري بر تماشاچيان بگذارد. يک بار در بهار 1293شمسي کنسرت را در باغ گسترده و زيباي ظل السلطان (عمارت مسعوديه- در خيابان اکباتان امروز که حالا در اختيار وزارت آموزش و پرورش است) برگزار کرد و چون هميشه انبوه جمعيت را به باغ کشاند. عارف شعري از خود را با آواز اجرا کرد تا آنجا که؛

بگو به عقل منه پا بر آستانه عشق/ که عشق در صف ديوانگان سپهدار است/ اين بيت بر محمد ولي خان سپهدار تنکابني- يکي از دو سردار فاتح تهران در سال 1287شمسي- گران آمد. دستور داد عارف را پيدا کنند و حالي او کنند که «گربه کجا تخم مي گذارد». عارف را در خيابان ناصرخسرو يافتند و آنقدر زدند که يقين کردند او را کشته اند. مردم او را به بيمارستان بردند و نجاتش دادند. سپهدار در برابر همدردي مردم پا پس گذاشت و برادرش جمشيدخان سردار کبير (به قول مردم سردار اکبير) را فرستاد تا از او دلجويي کند. عارف عذر سپهدار را پذيرفت و هديه او (خانه يي و مبلغي پول) را رد کرد. رضاخان که آمد، انتظار داشت از عارف ستايش بشنود. اهل اين کارها نبود. بر شاعر تهيدست چنان روزگار را سخت گرفت که روستايي در همدان را براي گوشه گزيني انتخاب کرد. دستگاه پليسي رضاشاهي نمي گذاشت کسي به زيستگاه عارف نزديک شود. در آن تبعيد و در آن تنهايي بي پايان، عارف سرانجام در روز دوم بهمن سال 1312شمسي در پنجاه سالگي و در سکوت، درگذشت. تصنيف هاي او اما، تا عارفي ديگر به عرصه برسد، همتا ندارد.
کشور هفتاد و دو ملت
سفيد، سياه و زرد؛ انسان
پاکسيما مجوزي

روزي براي خريد هديه يي به يکي از فروشگاه هاي بزرگ رفته بودم اما چيزي که توجه مرا بيش از پيش به خود جلب کرد، تابلوهايي بود که روي ديوار راه پله هاي فروشگاه نصب شده بود. خوشبختانه جمعيت جلوي در آسانسور اين شانس را نصيبم کردند که از پله ها بالا بروم و همه تابلوها را ببينم. عکس ها با مضامين مختلف اما تکان دهنده روي ديوار ايستاده بودند. يکي از آنها نيم تنه مردي سياهپوست بود که دست راستش از آرنج قطع شده بود. دست مصنوعي مرد، يک استوانه يي فلزي بود که به جاي انگشت، قاشقي به آن نصب شده بود. اسم تابلو «غذا» نام داشت. تابلوي ديگر با عنوان «انسان» عکس سه قلب طبيعي را کنار هم گذاشته بود که زير آنان نوشته شده بود؛ سفيد، سياه و زرد. با ديدن عکس فکر کردم اي کاش اين تابلو به جاي اينکه در راه پله اين فروشگاه به دور از هرگونه توجه قرار بگيرد، به يک عکس بزرگ تبليغاتي تبديل شود. آن هم در مکاني پررفت و آمد تا هر کسي که عکس را ديد، ريشه انسان را به ياد بياورد؛ ريشه يي که هميشه يکي بوده و هست و تفاوت آن هميشه در بيرون از انسان وجود داشته است. در چيزهايي مثل رنگ پوست، نژاد، مذهب، فرهنگ و جامعه. در حالي که انسان از درون يکي است. اعضاي بدنش مشابه است و احساساتي مشترک دارد. درک او از بيماري و گرسنگي، عشق و نفرت، هجران و وصل يکي است. شايد هند تنها کشوري است که اين باور را به بهترين شکل نشان داده است. شواهد نشان مي دهد تنها در اين سرزمين، هيچ اعتقاد يا باوري در اولويت قرار ندارد و تنها ريشه انسان اصل است. چه بسا اگر اين نگاه در دنيا حاکم بود، ديگر هيچ جنگ و تبعيضي وجود نداشت. براي نمونه همه اديان در هند تعطيلي رسمي دارند؛ شايد براي باور به اين گفته گاندي؛ «خدا بزرگ تر از آن است که در يک دين جاي بگيرد.»
خاکستر سوزان
محمد سرابي

بعد از 22 روز بمباران و هجوم نظامي اسرائيلي ها مهمات شان را مصرف کردند و دست از کشتار برداشتند. آخر کار بمب فسفري که مخصوص خاکستر کردن ساخته شده است هم روي فلسطيني ها آزمايش شد. بدشان نمي آمد آنقدر از ساکنان غزه يک و نيم ميليون نفري آتش مي زدند تا هيچ کسي باقي نماند. اين بار مي خواستند با «کشتن» آوارگان مساله فلسطين را حل کنند. در سه روز اول روزي 100 نفر زير بمباران جان دادند. بعد از گذشت 10 روز از شروع حمله ها الي ايزاکسون يکي از افسران نيروي جنگي اسرائيل به خبرنگار بي بي سي گفته ارتش موفقيت نظامي بزرگي به دست آورده است. حتماً منظورش از موفقيت نظامي شليک اشتباه و تلف کردن سربازان خودشان است که در حمله زميني اتفاق افتاد. شايد هم منفجر کردن مدرسه الفخور شهر جباليا را که به سازمان ملل تعلق داشت و40 پناهنده در آن اقامت داشتند، موفقيت حساب مي کند. اطلاعات رسيده از نوار غزه بسيار مغشوش است و غيرنظاميان کشته شده در اين حادثه از 11 تا 30 نفر متغير هستند ولي هيچ يک از نظاميان حماس در مدرسه نبودند.

تنها يک چيز مسلم است و آن اينکه دولتمردان اسرائيل مي خواستند در 20 روز قبل از رياست جمهوري اوباما و قبل از انتخابات خودشان تا مي توانند فلسطيني بکشند. شايد تلافي جنگ 33 روزه و شکست از سيدحسن نصرالله را اينجا در بياورند. نسبت نظاميان حماس به مردم عادي که در اين حمله ها کشته شده اند بسيار پايين است و اين يعني هدف گيري کور، يعني هر ساختماني که شايد پايگاه نظامي بود و چند خانه اين طرف و آن طرفش را با هم نابود کردند.

زمستان سال گذشته که فقط برق غزه قطع شده بود و درگيري گسترده يي هم در بين نبود، «علا هشام ابوديهيم» خودش را به مرکز آموزشي «يشفيات مرکاز هراف» در بيت المقدس غربي رساند و رگبار گلوله هاي اسلحه اش را به سمت کساني گرفت که در آن مرکز مشغول ياد گرفتن آموزش هاي افراطي «گوش آمونيم» بودند. جنبش گوش آمونيم از تندروترين گروه هاي اسرائيل است و نيروهايش از مفاهيم بنيادي صهيونيستي تا عمليات جنگي را ياد مي گيرند. هشام چند بار خشاب هاي کلاشينکف را پر کرد و حدود 50 نفر را هدف قرار داد که بيشتر از 10 نفر آنها در جا کشته شدند. اسرائيلي ها مي گفتند يشفيات مرکاز يک مدرسه غيرنظامي بوده است ولي از آنجا که هشام بعد از چند ساعت تيراندازي توسط اسلحه کمري يکي از کساني که در همان مرکز آموزش مي ديدند، کشته شد پس او هدفش را به دقت انتخاب کرده بود. هشام اهل بيت المقدس بود و مجوز تردد آزادانه داشت.

آدم هاي بسياري در غزه نزديکان و خانواده هايشان را از دست دادند. کساني که بچه هاي کوچک شان را با دست خود دفن کرده اند هيچ چيزي برايشان باقي نمانده است جز اينکه انتقام بگيرند. اگر اسرائيلي ها فکر مي کردند با قتل عام مردم مشکل غزه تمام مي شود به زودي شعله هاي پنهان خاکستر غزه را در شهرک هاي خودشان خواهند ديد. جنگ تمام شد و حالا سازمان هاي بين المللي کارشان را براي رسيدگي به هر کسي که زنده مانده شروع مي کنند. اما قتل عام غزه بذر کينه را در سرزمين هاي اشغالي کاشته است که همه جا ريشه مي زند و حداقل يکي دو دهه خواب آرام اسرائيلي ها را خواهد گرفت.
عناوين اين صفحه
چه کج رفتاري اي چرخ
سفيد، سياه و زرد؛ انسان
خاکستر سوزان
صفحه آخر

صفحه آخر
injasafheakharast@yahoo.com


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام