علي اکبر قاضي زاده
تالار گراندهتل داشت سرريز مي شد. کنار خيابان سنگفرش لاله زار، چند اتومبيل نو پارک شده بودند. هنوز درشکه هاي عمومي و شخصي از راه مي رسيدند و مسافران مشتاق را پياده مي کردند. هنوز از واگن اسبي و از سر لاله زار کساني پياده مي شدند و با شتاب به سوي گراندهتل مي دويدند. هنوز مشتاقاني از هر سو مي آمدند... و هنوز نيم ساعتي به آغاز کنسرت مانده بود. متصدي تالار سعي داشت آن عده را که بي بليت آمده بودند، قانع کند که کنسرت تا دو هفته ديگر اجرا مي شود، گوش کسي اما بدهکار نبود. هيچ کس نمي خواست پشت در بماند. اين ماجرا، هر وقت عارف کنسرت داشت، تکرار مي شد.
شب هايي که عارف در اواخر قرن شمسي پيش برنامه داشت، هيچ خبري مهم تر از اين برنامه در شهر نبود. نه اينکه مردم دلمشغولي ديگري نداشتند؛ داشتند؛ زياد هم داشتند. جنگ اول جهاني گذشته بود و فقر و ناامني و نااميدي داشت از سر و کله مردم بالا مي رفت. اصلاً شايد همان دلمشغولي مردم را به تالار کنسرت مي کشاند. مي کشاند تا ببينند امشب عارف کجاي اين جامعه ناساز را مي خواهد هدف بگيرد.
مثل آن شب سرد زمستان. پرده بالا رفت و انتظار روي سکوت تالار سنگين نشست. برنامه، اول با پيش درآمد آغاز شد. سپس شکرالله خان تار را روي پا گذاشت و مقدمه آواز را آغاز کرد که در پي آن آواز محزون عارف در دستگاه محزون دشتي، تالار را فراگرفت. امشب در صداي عارف رگه هاي پيدايي از خشم و غصه موج مي زد...
زمستان نحس سال 1290 شمسي بود. پس از پايداري مردانه مجلس دوم در برابر اولتيماتوم روسيه، ناصرالملک نايب السلطنه دستور بستن مجلس، توقيف روزنامه هاي مستقل و تعطيل کارهاي احزاب را صادر کرده بود. در تبريز روسيان آزادي طلبان را گروه گروه به دار مي کشيدند. براي در خود فرو رفتن، مردم، بهانه زياد داشتند.
گريه را به مستي بهانه کردم
تصنيف را عارف هميشه با درونمايه عشقي و عاطفي آغاز مي کرد و سپس در بندهاي بعدي، به موضوع روز مي پرداخت. امشب، نوبت نايب السلطنه بود. بند دوم آغاز شد؛
شد چو ناصرالملک مملکت دار/ خانه ماند و اغيار، ليس في الدار
کنسرت که تمام شد، سالن يکباره از فرياد همراهي مردم منفجر شد. عارف، کار خود را کرده بود. اگر آژان هاي نظميه پا در ميان نمي گذاشتند، بيرون بردن عارف امکان نداشت. اول صبح، ناصرالملک قراگوزلو، يپرم خان رئيس نظميه را فرستاد تا عارف را کت بسته بياورد. عارف از تهران همان ديشب گريخته بود. هنر بار ديگر قدرت نمايانده بود.
ابوالقاسم عارف قزويني آغازگر تصنيف به معناي کلي آن و آغازگر سرودن تصنيف ميهني بود؛ گو اينکه تصنيف ميهني، پس از عارف، نامي شايسته تر از او را هنوز که هنوز است، نشناخته. غزل و قطعه هم گفته است. انصاف اما اينکه صرف نظر از برخي خط ها، شعر عارف درخشان نيست. هنوز که هست واژه هاي« از خون جوانان وطن لاله دميده» دل هر ايراني ايران خواهي را مي لرزاند. نيز تصنيف ماندگار «بهار دلکش رسيد و دل بجا نباشد» يا «دل هوس سبزه و صحرا ندارد». عارف چنان به تصنيف اعتبار بخشيد که شاعري چون بهار هم به آن پرداخت. شعر عارف، مثل عشقي و لاهوتي از نااميدي و بدبيني سرشار است.
وقتي عارف ترانه سرايي کرد و اعتباري يافت، شاعران ديگر هم خواستند کلام خود را به مدد آهنگ پراثرتر کنند. اول عشقي بود که نمايش هاي شعر و آهنگي (اپرت) ساخت. بهار هم از اين رسم روزگار نخواست عقب بماند که مرغ سحر او از بقيه موفق تر از آب درآمد. کار به آنجا رسيد که وحيد دستگردي گوشه گير هم موسم گل را سرود. عارف از جنس ديگري بود. آهنگ را خود مي ساخت. شعر هم کار خود او بود، خواندن هم. امروز ديگر کمتر شاهدي زنده است که خواندن عارف را به ياد آورد. ديروز اما از زبان بسيار کسان شنيدم که پرشور مي خواند و حس و حال تالار را به تمامي جذب خود مي کرد. مي گفتند صداي باز و گسترده يي نداشت (در قياس با استادان آواز آن روز که کم هم نبودند). اما با احساس مي خواند و چون کلام و چرخش آوامايه ها از خود او بود، اثرگذار مي توانست بخواند. نيز فقط نمي خواند؛ اجرا مي کرد. بلد بود با حرکت دست و رفت و آمد روي صحنه، اثر ژرف تري بر تماشاچيان بگذارد. يک بار در بهار 1293شمسي کنسرت را در باغ گسترده و زيباي ظل السلطان (عمارت مسعوديه- در خيابان اکباتان امروز که حالا در اختيار وزارت آموزش و پرورش است) برگزار کرد و چون هميشه انبوه جمعيت را به باغ کشاند. عارف شعري از خود را با آواز اجرا کرد تا آنجا که؛
بگو به عقل منه پا بر آستانه عشق/ که عشق در صف ديوانگان سپهدار است/ اين بيت بر محمد ولي خان سپهدار تنکابني- يکي از دو سردار فاتح تهران در سال 1287شمسي- گران آمد. دستور داد عارف را پيدا کنند و حالي او کنند که «گربه کجا تخم مي گذارد». عارف را در خيابان ناصرخسرو يافتند و آنقدر زدند که يقين کردند او را کشته اند. مردم او را به بيمارستان بردند و نجاتش دادند. سپهدار در برابر همدردي مردم پا پس گذاشت و برادرش جمشيدخان سردار کبير (به قول مردم سردار اکبير) را فرستاد تا از او دلجويي کند. عارف عذر سپهدار را پذيرفت و هديه او (خانه يي و مبلغي پول) را رد کرد. رضاخان که آمد، انتظار داشت از عارف ستايش بشنود. اهل اين کارها نبود. بر شاعر تهيدست چنان روزگار را سخت گرفت که روستايي در همدان را براي گوشه گزيني انتخاب کرد. دستگاه پليسي رضاشاهي نمي گذاشت کسي به زيستگاه عارف نزديک شود. در آن تبعيد و در آن تنهايي بي پايان، عارف سرانجام در روز دوم بهمن سال 1312شمسي در پنجاه سالگي و در سکوت، درگذشت. تصنيف هاي او اما، تا عارفي ديگر به عرصه برسد، همتا ندارد.