ترجمه؛ هاشم بناءپور hashembanapour@yahoo.com
.jpg)
امبرتو اکو فيلسوف و رمان نويس به سال 1932 در ايتاليا زاده شد. دوران کودکي او همزمان بود با جنگ جهاني دوم. وي در رشته فلسفه به درجه دکترا نائل آمد. «نام گل سرخ»، «آونگ فوکو»، «در جست وجوي زبان طبيعي»، «کانت و پلاتيپوس» و... از آثار مهم وي به شمار مي آيند. پاره يي از آثار و جستارهاي او به فارسي برگردانده شده است.
---
-شما در اغلب آثار آکادميک تان به رشته نشانه شناسي پرداخته ايد. نشانه شناسي دقيقاً چيست؟ به نظر شما در نشانه شناسي چه چيزهايي اهداف اصلي به شمار مي آيند؟
اگر بخواهم پاسخي تخصصي به شما بدهم بايد بگويم نشانه شناسي مطالعه نشانگي در همه جوانب آن است. اما در اينجا مجبورم تعريفي از نشانگي ارائه دهم. تا به حال چندين کتاب درباره اين موضوع نوشته ام که بي ترديد در اينجا با اين ضيق وقت و با چند جمله نمي توان پاسخ دقيق و مناسبي از آن به دست داد. در اصطلاح آکادميک، نشانه شناسي را به عنوان شاخه يي از فلسفه و حتي به منزله بخشي از فلسفه منظور نمي کنم. شايد بتوان آن را بسان يک مکتب يا شبکه بندي رشته يي مطالعه درباره انسان تلقي کرد که از رهگذر آن آدميزاد نشانه ابداع مي کند. اين مساله فقط محدود به زبان نيست. مطالعه سيستم خاص نشانه ها را اغلب نشانه شناسي مي گويند. براي مثال زبان شناسي، نشانه شناسي زبان گفتار است. همچنين چراغ هاي راهنمايي و رانندگي نيز نشانه اند. تفاوت ميان زبان مثل زبان انگليسي و سيستم چراغ راهنمايي در اين است که نشانه هاي سيستماتيک چراغ راهنمايي از زبان شناسي ساده تر است. رويکردي کلي به کل مساله رفتار نشانه شناسي وجود دارد و من اين را مطالعه نشانه شناسي عام مي نامم. در اين مفهوم در نشانه شناسي پرسش هاي فلسفي بنيادين پيش کشيده مي شود. به جاي تحليل رفتار زباني، فلسفه زبان را بررسي کنيد که در آن هر نوع توليد نشانه تاويل و تحليل مي شود. راستش را بخواهيد نشانه شناسي عام براي من صورتي از فلسفه است. از اينها که بگذريم وقتي ارسطو مي گويد وجود را مي توان به روش هاي گوناگون نامگذاري کرد، به واقع او وجه مشخصه فلسفه را جست وجوي نشانه شناسانه مي داند.
-مسلماً به اين نتيجه رسيده ايد که داستان اين توانايي را به شما مي دهد تا به چيزي جدا از آن چيزي که در کارهاي فلسفي و انتقادي تان رسيده ايد، دست بيابيد. وقتي رماني مي نويسيد به چه مفهومي به پرسش هاي فلسفي متفاوت تر از يک نظريه پرداز مي نگريد؟
پرسش شما دو پاسخ مختلف را پيش پاي ما مي گذارد. به واقع مرتبط است با دو مساله گوناگون؛ نخست روانشناسي آفرينش ادبي و دوم نقش ادبيات در بحث هاي فلسفي به ويژه در دوران کنوني. در اين مرحله بايد بگويم وقتي رماني را شروع مي کنم هرگز به پرسش هاي فلسفي نمي انديشم. من رمانم را با وضعيتي که در آنم و با خيالپردازي آغاز مي کنم و اصلاً نمي دانم سر از کجا درخواهم آورد. تنها پس از اين مرحله درمي يابم که به نحوي با مسائل فلسفي سر و کار دارم. خب شرح اين قسمت ماجرا امکان پذير نيست. در اين مرحله درمي يابم وقتي با معضلات فلسفي به شيوه مقاله نويسي سر و کار دارم بايد بکوشم به نتيجه يي قطعي برسم و آمادگي دارم که از آن نتيجه دفاع کنم. اگرچه مي دانم براي رسيدن به نتيجه بايد دست از آزمودن شيوه هاي احتمالي بردارم و همان مسائل را دقيقاً بررسي کنم. برعکس وقتي رمان مي نويسم در مرحله تاثيرپذيري هستم و مي کوشم امر واقع را بازنمايي کنم که مي تواند به نتايج بسياري منجر شود. به عبارتي ديگر يک سلسله پرسش ها براي خوانندگان طرح مي کنم اما براي آنان نسخه پيچي نمي کنم. ترجمه اين اصطلاحات در استعارات فلسفي به نوشتن کار پژوهشگرانه همچون نوشتن «رساله منطقي فلسفي» ويتگنشتاين مي ماند در حالي که نوشتن رمان شبيه به اين است که داريد «پژوهش هاي فلسفي» ويتگنشتاين را مي نويسيد. اين امر ما را به مرحله دوم پرسش شما رهنمون مي کند. تعدادي از فيلسوفان جدي دوران ما از آفرينش ادبي به منزله زمينه يي براي سر و کله زدن با مسائل فلسفي ياد کرده اند. فيلسوفاني سراغ داريم که درباره کافکا، توماس مان يا مارسل پروست تاملاتي داشته اند. همچون پاره يي از فيلسوفان يوناني که از اسطوره به منزله بازنمايي مساله ساز و نامحدود مسائل انساني سود جسته اند. فيلسوفاني بوده اند که از ادبيات چنين بهره يي گرفته اند. صرفاً به اين سبب که گفتمان هاي روايتي و شاعرانه مشمول صدق و کذب نمي شوند اما مي توان از آنها به منزله منبع بي پايان پرسش سود جست.
-نوشتارهاي شما به ويژه داستان هايتان را خوانندگان گوناگوني با روش هاي بسيار متفاوت تاويل و تفسير کرده اند. تفاوت بين تاويل و تفسير غلط را در چه مي دانيد؟
در شروع دوران فلسفي خودم بسيار تحت تاثير لوئيجي پارييون بودم چراکه فلسفه تاويلي او به واقع فرمي از علم هرمنوتيک است. به همين دليل در دهه هاي بعد با مطالعه انديشه سي اس پيرس مغلوب تفکرات او شدم. نظريه تاويلي پيرس بسان مقوله يي وحدت بخش اين توانايي را به من داد تا بتوانم کار اصلي ذهن و زبان را شرح و تفسير کنم. اما مشخصه اصلي فلسفه پارييون اين بود که کار تاويل يعني به نوعي برخورد آزادانه و وفادارانه با متن، نه تقدس قائل شدن براي آن. شخص آزاد است، چرا که از منظر خودش به مساله مي نگرد. به واقع چيزي را دقيقاً بررسي مي کند. چنين ديالکتيکي بين آزادي و وفاداري به مفهومي که پيرس از آن به عنوان نشانگي نامحدود ياد مي کند در افکار من نقش اصلي را دارد. شاهد اين مدعا جستارهاي متاخر من در کتاب «حدود و ثغور تاويل» است. جسورانه بگويم. هنوز بر اين باورم که سطحي ظاهري در زبان وجود دارد، يعني درجه صفر. تاويل از آن سطح شروع مي شود و نمي توان آن را ناديده گرفت. آيا مي توان «شب زنده داري فينگان ها»ي جيمز جويس را به منزله تاويلي آزاد از «بر باد رفته» مارگارت ميچل مطالعه کرد؟ اگر پاسخ منفي است اين يعني پاره يي از تاويلات متن را نمي توان به سادگي بسان تاويل آن متن پذيرفت. مگر اينکه شما بر اين باور باشيد که در کار تاويل درجه يي از وفاداري به متن وجود دارد. من مي توانم سمفوني هاي شوپن را همراه با ارکستر بنوازم و همچنين مي توانم به طور هرمنوتيکي تمريني پربار داشته باشم. اما مردم عموماً معترفند نمايش خوب کورتو بسيار نزديک به کار شوپن است و به گمان من حق با آنان است.
-شخصيت هاي ادبي توماس آکويناس قديس و جيمز جويس به وضوح در نوشتارهاي شما به تصوير کشيده شده اند. چه چيزي توجه شما را به آکويناس و جويس جلب کرد؟
آدمي به دلايل متفاوتي با نويسنده يي آشنا مي شود و در اين آشنايي برنامه يي از پيش تعيين شده وجود ندارد. مثل عاشق شدن است. اين مساله به هر حال پيش مي آيد و پرسيدن اين پرسش معقولانه نيست که چرا مثلاً مورد «الف» را به مورد «ب» ترجيح داديد. بعداً شايد بپرسيد چرا پروژه يي مثل اين وجود دارد. البته نوعي فرجام شناختي است. من در اين بازي توهم فرجام شناختي، آکويناس و جويس را کساني مي دانم که مطالعات و تحصيلات مرا تکميل کردند. شايد به نظر آيد که اين کار موجد مراتبي شود. اما جهان منظم آکويناس شيوه هوشمندانه حذف کل سنت پيشين را از ديده نهان مي کند. شيوه ديگر منظم و بي نظم است و در چنين حالتي مشخصاً بايد ساختارها را نظم داد؛ چه تقارن وحشت بار و زيبايي، اين طور نيست؟ پرمسلم است که اين امر منوط به طرح روي آورندگي در داستان است. کيست که اين موضوع را بداند؟
-چرا پراگماتيسم امريکايي در کل و فيلسوف هاروارد و سي اس پيرس پراگماتيست به طور اخص براي فيلسوفان قاره يي جذاب بوده اند و توجه آنان به پيرس جلب شده است؟
در مواجهه با پراگماتيسم امريکايي، من بين پراگماتيسم جيمز يا ديويي و فلسفه پيرس تمايز قائل مي شوم. مي دانيد که پيرس از شباهت ايده خود با ديدگاه جيمز بسيار ناراحت بود و تصميم گرفت فلسفه خود را پراگماتيسم بنامد. او هيچ گاه به کسي نگفته که چنين واژه زشتي را دزديده است. پراگماتيسم امريکايي در مفهوم جيمزي و ديويي اوايل قرن بيستم در ايتاليا پيروان بسياري داشت و به اصطلاح واکنشي بود نسبت به ايده آليسم کروچه و جنتيله. پيرس در نيمه اول قرن بيستم کشف شد و جنبه نشانه شناسي او بود که اروپايي ها را افسون کرده بود. در ضمن چنين جنبه يي بسيار کمتر بين اندک افراد خوش شانس مورد توجه قرار گرفت که فلسفه پيرس را در امريکا تا به حال مطالعه کرده اند زيرا در رويکرد نشانه شناسي ساختارگرايان مدل زباني ترجيح داده مي شد و پيرس از گوناگوني نشانه هاي بسياري آگاه بود که انسان توليد مي کند و از آنها بهره مي گيرد.
-به نظر شما فلسفه تحليلي و قاره يي چه تفاوت هايي با هم دارند؟
هر تلاشي براي تمايز قائل شدن بين فلسفه تحليلي و قاره يي بر مبناي مسائلي که در پرسش ها و پاسخ هايي که در اين دو فلسفه مطرح مي شود، گمراه کننده است. در هر مرحله يي شخص مي تواند کشف کند که وجوه مشترکي بين فلسفه قاره يي و تحليلي وجود دارد. با اين اوصاف، وجوه مشترک همواره از انظار پنهان مي ماند. گويي هم در فلسفه تحليلي و هم در فلسفه قاره يي کسي کار مي کند تا عوالم را متقابلاً مانعه الجمع تعبير کند.
براي شرح اين تفاوت واقعي، از قياس مرتبط با تمايز بين فلسفه مدرن و قرون وسطي سود مي جويم. محققان کراراً نوآوري مي کنند و مي کوشند هر ابداعي را در حاشيه به منزله نظريه سنتي يگانه يي پنهان کنند. برعکس فيلسوفان مدرني مثل دکارت مي خواستند از لوح سفيد شروع کنند و براي اين کار سنت پيشين را وارونه مي کردند و معضل شک را پيش مي کشيدند. به ظاهر هر گفتماني با گفتمان قبلي آغاز مي شود. هر کسي نوعي قاعده يا قانون را تشخيص مي دهد. بگذاريد بگويم قانون از نوعي که فرگه در پي اش بود. در مسير تفکر، فيلسوف بايد به زبان تخصصي فلسفه عمومي به ديده احترام بنگرد و هر پيشنهاد جديدي بايد ريشه در قانون و قاعده پرسش ها و پاسخ هاي پيشين داشته باشد. فيلسوفان قاره يي مي کوشند نشان دهند که آنان با گفتمان هاي فلسفي پيشين کاري ندارند، حتي وقتي مسائل قديمي را به زبان فلسفي جديدي ترجمه مي کنند. مي دانم که تفاوت هاي ديگري هم وجود دارد، اما من بر اين نکته تاکيد مي کنم که به واقع بر مبناي تمايزي است که در سبک فلسفي وجود دارد تا در مجموعه متفاوتي از محتوا و روش.
-در قرن هفدهم جان لاک فيلسوف انگليسي در کتاب «تحقيق در باب قوه فاهمه انسان» مي گويد هر ايده يي مجموعه يي از نشانه ها است و پيرس به نظر مي آيد به اين ديدگاه معتقد است. آيا ذهن واقعاً به منزله فرآيند نشانه ها مي تواند بدان ها ساختار دهد؟ اگر اين طور نيست پس موضوع واقعي علم نشانه شناسي چيست؟
اين عقيده که مفاهيم و ايده ها نشانه هايي بيش نيستند، به مدت ها پيش از نظريات آکم برمي گردد. حتي پيش از او هم مي توان نظرياتي در اين باره يافت. به فرض چيزي اتفاق مي افتد که به اصطلاح آن را ذهن مي نامند. اگر ذهن مساوي است با مغز، پس آنچه اتفاق مي افتد حالات طبيعي ويژه يي هستند. در غير اين صورت انسان آزاد است که در مورد دوزخ براي خود توجيهي بتراشد. البته حالت ها شيء نيستند. اما از رهگذر ذهن است که مي توانيم در باب چيستي اشيا بينديشيم. از اين رو، آنچه در ذهن روي مي دهد، مي تواند مظهر يا اختصار چيزي باشد يا حتي مي تواند رقص غول ها باشد. اين تعريفي است از نشانه يا فرآيند نشانه شناسي از دوران باستان تا به امروز. از اين رو کار ذهن نشانه شناسي است.
-در سال هاي اخير، در ايالات متحده در حوزه روشنفکري و عقل گرايي به بحث درباره ماهيت سياسي معرفت پرداخته شده است. در مقام يک اروپايي و روشنفکري که ريشه در سنت غربي دارد، اين نظرگاه محافظه کارانه را چگونه توجيه مي کنيد؟
در دبيرستان هاي اروپا به دانش آموزان در 12سالگي هومر يا ويرژيل درس داده مي شود و در 16سالگي انتظار مي رود همه چيز را درباره افلاطون و ارسطو بدانند. اما هرگز انجيل را نمي خوانند. درباره قرآن هم حتي صحبتي به ميان نمي آيد. از اصول بوديسم فيلسوفان غربي صرفاً در شرايط خاصي نقل و قو ل هايي ارائه مي دهند و فقط کساني که درباره انسان شناسي فرهنگي در دانشگاه درس مي خوانند چيزهايي درباره اساطير آفريقايي به گوش شان مي خورد. اين نوع رويکرد و آموزش درست نيست، به نوعي اروپامحوري است. اما عکس اين هم نادرست و نژادپرستانه است که دانشجويان سياهپوست فقط به فرهنگ غيرغربي دسترسي داشته باشند و آنان را از آرا و نظريات ارسطو و افلاطيون دورنگه دارند. درست است که بنيامين لي راف مي گفت مطالب فيزيک هسته يي معاصر را به احتمال در زبان هوپي بهتر مي توان دريافت تا در زبان انگليسي اما ماجرا به اينجا ختم نمي شود. بخش اعظم علم مدرن را صرفاً با فهميدن اصول اساسي ميراث غربي مي توان دريافت. شناختن آنها حق هر انساني است. مساله اينجاست که برنامه آموزشي آينده اين است که چگونه فرهنگي کامل فراهم آوريم. يوناني ها آن را دوره کسب علم مي ناميدند. آن چيزي را مي توان کسب علم تلقي کرد که اروپايي محور نباشد.
منبع؛ ----------------------------
The Harvard Review of philosophy
پي نوشت؛-------------------------
1- Intention، حيث التفاتي و راجعيت هم به
کار مي برند.