چهارشنبه، 2 بهمن 1387 - شماره 1872
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تاريخ
سرنوشت عبرت انگيز بنيانگذار ساواک
مار در آستين شاه

مهدي غني

چرخ روزگار چنان چرخيد که تيمور بختيار اولين رئيس ساواک که قدرتمند ترين مقام امنيتي ايران در دهه 30 بود، به فرمان رئيس بعدي ساواک ترور شد. ماجرايي که پيچيدگي هاي سياسي خاص خود را دارد.

ساواک مخفف سازمان امنيت و اطلاعات کشور در سال 1335 ايجاد شد. قبل از آن تشکيلات شهرباني و نيز فرمانداري نظامي مسووليت سرکوب مخالفان دستگاه را بر عهده داشتند. اما پس از کودتاي سال 32 که با کمک سازمان هاي اطلاعاتي امريکا و انگليس ساواک سازمان داده شد، دستگاه حاکمه به اين نتيجه رسيد که ارگان هاي قبلي توانايي مقابله با مخالفان را ندارند. با همکاري و مشورت امريکاييان تشکيلات خاص سرکوب مبارزان سياسي ايجاد شد و رياست آن را به تيمور بختيار سپردند. تيمور که پس از کودتا فرماندار نظامي تهران شد با قاطعيت و خشونت تمام با مخالفان رژيم برخورد کرده و صلاحيتش را براي چنين کاري به اثبات رسانده بود.

اما اين اولين رئيس و بنيانگذار ساواک سرنوشت عجيبي پيدا کرد. او که همه مخالفان سياسي رژيم را سرکوب کرده و از اين جهت شهرتي به هم زده بود، چند سال بعد خود بنيان رژيم پهلوي را به خطر انداخت و تبديل به معضلي بزرگ براي آن شد. ماجراي تيمور بختيار که بيشتر به يک رمان پليسي شباهت دارد يکي از چالش هاي دروني دستگاه حاکمه پهلوي بود که در ميان حوادث تاريخي دهه 40 گم شده و کمتر بازگو شده است.

رشد مبارزين و رفرم حاکميت

از سال 1335 ساواک تحت رياست بختيار به تدريج بر همه ارکان حکومتي چيره شد و چند سال بعد مهم ترين رکن تصميم گيرنده و اثرگذار نظام شاهنشاهي شد. پس از کودتا و سرنگوني حکومت ملي دکتر مصدق، همه منتقدان و مخالفان سرکوب شدند. دکتر مصدق بازداشت، محاکمه و تبعيد شد. دکتر فاطمي دستگير و اعدام شد. رهبران فداييان اسلام هم اعدام شدند. آيت الله کاشاني منزوي شد. اعضاي حزب توده دستگير و برخي اعدام و تعدادي محبوس شدند. اعضاي نهضت مقاومت ملي دستگير شدند و در همه اين وقايع تيمور بختيار دستي بر آتش داشت. در پايان دهه 30 رژيم احساس مي کرد ديگر با مانعي روبه رو نخواهد بود.

اما سال هاي 1339 و 1340 حوادثي رخ داد که براي رژيم شاه به صورت يک تهديد جدي به شمار آمد.

1- به رغم سرکوب هاي بعد از کودتاي 1332 نيروهاي ملي و آزاديخواه رشد کرده بودند، به طوري که فضاي عمومي کشور به نفع آنان بود. وعده هاي کودتاچيان عملي نشده و تبليغات سوء عليه حکومت ملي دکتر مصدق کارکرد خود را تا حدي از دست داده بود. نارضايتي در ميان مردم در حال فزوني بود.

2- امريکا با توجه به تجربه نهضت ملي نفت، رشد نيروهاي ملي را خطري براي منافع خود و رژيم کودتا مي ديد و از اين جهت اوضاع آينده ايران را بحراني پيش بيني مي کرد. از اين رو براي جلوگيري از اين بحران توصيه مي کرد حاکميت دست به اصلاحات و رفرم هايي بزند تا نارضايتي ها مهار شده و مخالفان غافلگير شوند. اين نگرش با نگاه پليسي و امنيتي حاکم بر شاه و اطرافيانش همخواني نداشت.

با روي کار آمدن جان اف کندي از حزب دموکرات در امريکا تغييري در سياست هاي داخلي و خارجي امريکا ايجاد شد. در مورد ايران نيز دولت وي تاکيد بيشتري بر رفرم و اصلاحات اقتصادي سياسي مي کرد.

3- انتخابات مجلس بيستم که قرار بود در خردادماه 1339 برگزار شود، مصادف با چنين شرايطي شد. تقلبات گسترده انتخاباتي توسط عوامل حاکميت موجب اعتراضات گسترده آزاديخواهان و مردم و درخواست ابطال انتخابات شد. معمولاً دو حزب خودساخته دولتي کرسي هاي مجلس را پر مي کردند. در بعضي شهرها طبق معمول تظاهراتي در اعتراض به آزاد نبودن انتخابات برگزار شد. از سوي امريکا نيز به شاه فشار مي آمد که دايره انتخابات را قدري وسيع تر کرده و اجازه دهد چند تن از منتقدان و مخالفان سياسي نيز به مجلس راه يابند. اما شاه نمي خواست زير بار اين مساله برود. سرانجام مجلس بيستم با استعفاي نمايندگانش تعطيل شد. بار ديگر در دي ماه انتخابات برگزار و در اسفندماه 1339مجلس تشکيل شد اما همين مجلس هم که با تقلبات فراوان تشکيل شده بود، در ارديبهشت 1340 منحل اعلام شد.

نارضايتي مردم شدت گرفت و نيروهاي سياسي مخالف مثل جبهه ملي تحرکات ويژه يي را شروع کردند. فعاليت هاي دانشجويان گسترش يافته بود و روز به روز فراگيرتر مي شد. به طور مثال تظاهرات ميدان جلاليه (پارک لاله فعلي) در سال 1339 از سوي جبهه ملي بسيار باشکوه برگزار شد. در ارديبهشت 1340 نهضت آزادي اعلام موجوديت کرد. يکي از شعارهاي اصلي اين جريان برگزاري انتخابات آزاد بود. در چنين فضايي بود که شاه، بختيار را از رياست ساواک برداشت. هدف اين بود که اين عمل شاه در راستاي همان اصلاحات تلقي شود و جامعه يي که به دنبال مقصر مي گشت مسوول همه خشونت ها و اعمال خلاف گذشته را تيمور بختيار بداند. در چنين حال و هوايي بود که تيمور بختيار اولين رئيس ساواک در برابر شاه قد علم کرد.

رئيس ساواک مار در آستين شاه

شاه که از سويي با نيروهاي ملي و آزاديخواه درگير بود و از سويي با نابساماني اوضاع داخلي روبه رو شده بود، به تدريج نسبت به سپهبد بختيار احساس نگراني کرد؛ نکند وي از قدرت فوق العاده اش سوء استفاده کند. گفته شده بختيار هنگام گفت وگو با شاه گاه با لحني گستاخانه سخن مي گفت. واقعيت اين بود که تيمور خدمات بزرگي به شاه کرده بود. اما ديکتاتورها از خدمتگزاران خود نيز مي هراسند و از هر ريسمان سياه و سفيدي به گمان ماري خطرناک احتياط مي کنند. شاه درگيري بختيار با عضو شوراي عالي امنيت را بهانه کرده و دستور برکناري طرفين کشمکش را صادر کرد. يکي از دلايل برکناري وي عدم موفقيت ساواک در پيشگيري تحرکات مخالفان و رشد نيروهاي ملي بود. اما حکومتي که بقاي خود را مديون سرکوبگران بود، چگونه مي توانست با آنها برخورد کند؟

تيمور که از سال 1332 سکان امنيت کشور را در دست داشت، در زمينه هاي زيادي از جمله گسترش و تثبيت شعب ساواک در همه شهرها و مبارزه با کمونيست ها و همچنين درهم شکستن نهضت مقاومت ملي به ظاهر موفق شده بود و به اين پيروزي ها مي باليد. عدم موفقيت در برگزاري انتخابات فرمايشي و مخدوش نيز براي رژيم گران تمام شد و اين نيز به گردن تيمور افتاد.

شرايط آن زمان، دوران شکل گيري نهضت ملي و قدرت گرفتن مصدق را تداعي مي کرد که از انتخابات دوره پانزدهم شروع شده بود. شاه با برکناري بختيار در سال 1339 گناه همه اين مسائل را به گردن او انداخت. اما بختيار کسي نبود که اين بي مهري را که به گمان وي نمک نشناسي بود، بپذيرد. مقامات امنيتي خود را حافظ و قيم نظام مي دانستند و به تدريج احساس مي کردند اساس و رکن حاکميت هستند. بنابراين تصور حاشيه نشيني و کناره گيري با خميره آنان سازگار نبود. بختيار نيز اين برخورد با خودش را نپذيرفت.

نعل وارونه

بختيار به يارکشي روي آورد. حتي تلاش کرد با نيروهاي جبهه ملي ارتباطي برقرار کند. در سفري که به امريکا داشت به ملاقات کندي رئيس جمهور امريکا رفت. در اين ديدار نزد کندي از شاه بدگويي کرد و او را بي کفايت خواند و گفت شاه نمي تواند نظم و امنيت در کشور برقرار کند. بختيار با همه زرنگي اش درنيافته بود که مترجم او در اين ديدار تمامي گفت وگوهايش را به ساواک گزارش مي کند. تيمور پا فراتر گذاشته و در برابر مواضع رسمي دولت نسبت به مسائل خارجي موضع گيري مي کرد. وقتي جواهر لعل نهرو گوا را که قبلاً مستعمره پرتغال بود، تصرف کرد، دولت ايران عمل وي را محکوم کرد ولي تيمور بختيار از نهرو حمايت کرده و کار او را در راستاي اعمال حق حاکميت معرفي کرد. به طور مشخص گفته شده وي با دکتر مظفر بقايي رهبر حزب زحمتکشان ملاقات کرده بود. اين تحرکات نيز بلافاصله به شاه خبر داده مي شد و وي را بيشتر نسبت به وي حساس مي کرد.

پيامد اين گزارش ها اين شد که در بهمن ماه 1340 شاه بختيار را به کاخ احضار کرده و به او دستور مي دهد ايران را ترک کند. کسي نمي داند وقتي تيمور بختيار از کاخ بيرون مي آمد چه حالي داشت و از ذهن او چه مي گذشت. اما او بي آنکه فرصت را از دست بدهد چند ساعت بعد به سوئيس پرواز کرد. معلوم نيست اين پرواز با انگيزه اطاعت از شاه انجام شد يا ترس از اينکه در ايران بلايي بر سرش آورند. اما معلوم است آن روز تيمور بدترين ساعت هاي عمرش را آزمود.

در 15 سال گذشته او خدمات شاياني براي تثبيت سلطنت محمدرضا کرده بود. سال 1325 در جريان آذربايجان زحمات زيادي کشيد و پس از آن بود که شاه همواره افتخار مي کرد آذربايجان را به ايران برگردانده است. در ماجراي کودتا عليه دکتر مصدق وقتي روز 25 مرداد کودتا شکست خورد و عوامل کودتا بازداشت شدند، بازماندگان کودتا فرستاده يي نزد او که در آن زمان در کرمانشاه فرمانده تيپ بود، فرستادند. در حالي که برخي ارتشيان همچون فرمانده لشکر اصفهان حاضر به همکاري نشدند، تيمور بلافاصله اعلام آمادگي کرد و بدين منظور در راس يک ستون زرهي عازم تهران شد. کودتا در 28 مرداد پيروز شد و شاه موفق شد بار ديگر بر اريکه سلطنت تکيه زند. بعد از کودتا به پاس وفاداري اش او به فرمانداري نظامي تهران منصوب شد. او يکي از اعضاي دادگاه دکتر مصدق بود. عبدالحسين واحدي از رهبران فداييان اسلام را پس از دستگيري با کلت شخصي اش به گلوله بست و به شهادت رساند.

او همه اين کارها را به خاطر تثبيت قدرتي انجام داده بود که اينک تحمل ديدن او را در کشور خودش نداشت. باورکردني نبود ولي واقعيت اين بود که او محترمانه به خارج از ايران تبعيد شده بود. او گرچه تا چند ماه پيش در راس ساواک و قدرتمند ترين مقام ايران بود اما ماهيت قدرت را نشناخته بود و نمي دانست وقتي پاي منافع پيش آيد تمام سوابق و خدمات او ناديده گرفته مي شود. آن روز سراسر وجود تيمور را کينه فراگرفته بود و به چيزي جز انتقام نمي انديشيد.

او طي مصاحبه با مطبوعات غرب رسماً از شاه و دولت اميني انتقاد و مخالفت خود را اعلام کرد.

اما شاه از او به شدت هراسان بود و بايد هم مي بود زيرا بختيار اولاً بسياري از اسرار خاندان سلطنت را مي دانست و مي توانست با افشاگري آنها، براي شاه دردسر زيادي درست کند. ثانياً او در راس سازمان اطلاعات و امنيت بود و اسرار ديگران را مي دانست، اما کسي نمي دانست ياران او کيانند و با چه طيف ها و اشخاصي ارتباط دارند. بيم اين مي رفت که در صورت نبرد روياروي بتواند ضربه مهلکي به نظام وارد آورد.

آن زمان که بختيار به قلع و قمع مخالفان شاه مشغول بود و محمدرضا او را تشويق مي کرد، هرگز به ذهن کسي از جمله شاه نمي رسيد که روزي همين بختيار ثبات شاه را به خطر اندازد ولي سال 1340 گويا اين واقعه شگفت در حال انجام بود. همزمان با تبعيد بختيار تعداد زيادي از افسران ارتش را به اتهام نزديکي با بختيار بازنشسته کردند. چندي بعد دستور مصادره اموال بختيار از سوي شاه صادر شد.

رئيس نمايندگي ساواک در ژنو فردي به نام سرهنگ حقيقي (بهايي) بود که سخت به بختيار علاقه داشت. وي عليه بختيار اقدامي نمي کرد. از همين روي ساواک مستقلاً ماموراني به ژنو اعزام کرد که مراقب بختيار باشند. تيمور از ژنو راهي جنوب فرانسه شد. دولت فرانسه به ايران اعلام کرد که مراقب بختيار هست و مرتباً کارهاي او را به ايران گزارش مي کردند. زماني که در ايران ماجراي 15 خرداد 1342 به وقوع پيوست، اين رئيس سابق ساواک از فرانسه به لبنان آمده بود. رئيس جديد ساواک سناريويي ترسيم کرد که بختيار را به عنوان عامل پشت پرده شورش 15 خرداد معرفي مي کرد.

بختيار دريافت که ديگر امکان بازگشت به قدرت را در حاکميت فعلي از دست داده است. او از لبنان به عراق رفت و در آنجا به کمک رژيم بعثي عراق که با ايران مشکل داشت، امکاناتي فراهم کرد و عده يي از افسران بازنشسته و فراري را دور خود جمع کرد. وي دريافت که تنها راه پيش رويش نزديک شدن به مخالفان است اما گذشت هشت سال از کودتا و پنج سال از تاسيس ساواک مدت درازي نبود که از حافظه مردم پاک شود و سوابق وي را از ياد برده باشند. اگر مبارزان موضع جديد بختيار را ترفندي از سوي ساواک تلقي نمي کردند، حداقل سلامت لازم براي همکاري را در او نمي ديدند.

تيمور به داريوش فروهر نامه يي نوشت و او را به همکاري دعوت کرد «داريوش عزيزم... يقيناً آگاه هستيد که عراق مي باشم و براي آزادي ملت ايران از زير بار استبداد و استعمار مبارزه مي کنم و براي شورش همگاني ملت ايران با مسلح ساختن مردم تلاش مي کنم. از آنجايي که شما را خوب مي شناسم که مردي شجاع و ميهن پرست هستيد و هميشه در مبارزات ملي و ميهني پيشگام و کوشا بوده ايد، دعوت مي کنم با سازمان و ياران خودتان به جنبش آزاديبخش ملت ايران بپيونديد و شخص شما در انجمن رهبري شرکت کنيد... يقيناً خود شما هم به اين نکته پي برديد که ديگر حرف و سخن و شعار و تراکت کارشان را کرده اند و بايد اکنون کارهاي گرم تر کرد. در اين راه است که ما گام برمي داريم.» اما پاسخ مثبتي از او دريافت نکرد.

از ديگر اقداماتي که بختيار در جهت متمرکز کردن و جذب ناراضيان انجام داد، تحريک و حمايت از اکراد ايران عليه حکومت تهران بود. در اين رابطه فرخ قاليچه چيان، يکي از منابع ساواک، در گزارشي مي نويسد؛ «پس از حل اختلاف بين دولت عراق و شورشيان آن کشور «پس از عيد نوروز» 10 نفر از اکراد ايراني به ملاقات تيمور بختيار آمده و ضمن مذاکره با وي گفته اند مي توانند حدود يک هزار نفر را مسلح کنند و تقاضاي يک هزار قبضه اسلحه را داشتند. بختيار با پيشنهاد آنها موافقت و اظهار داشته به موقع اسلحه لازم را به آنها تحويل خواهد داد.»

سپهبد بازنشسته در طول مدتي که در عراق عليه شاه ايران فعاليت مي کرد، درصدد بود هر مخالفي را به طريقي جذب کند. در اين خصوص اصلاحات ارضي که در اوايل دهه 40 انجام گرفت، مي توانست فرصت را براي وي مهيا کند.

روزنامه اطلاعات مورخ 2/10/1349 مدعي شد برخي سازمان هاي کمونيستي در سال 1348 با بختيار ارتباط برقرار کرده و با وي همکاري کرده اند. از جمله مي توان از سازمان انقلابي حزب توده و نيز کنفدراسيون محصلين و دانشجويان ايراني خارج از کشور نام برد. اين روزنامه نوشت کوروش لاشايي و حسن ماسالي و خسرو کلانتري نيا از عناصر چپ کمونيستي با بختيار ملاقات داشته اند.

از آن سو ساواک که متولي امنيت نظام شاهنشاهي بود، موظف شد بختيار را تحت نظر بگيرد. لذا تعدادي عناصر وابسته به خود را به بختيار نزديک کرد تا او را مراقبت کرده و اطلاعات دقيق از عملکرد وي به ساواک بدهند.

هر چه زمان مي گذشت تعداد اين جاسوس هاي ساواک در اطراف بختيار بيشتر مي شد. بختيار با ساده انديشي به آنان اعتماد کرده بود و برنامه هاي خود را به آنها مي گفت و حتي برخي از آنها را مامور انجام کارهايي مي کرد. غافل از آنکه تمام اين مسائل به ساواک گزارش مي شود.

وي با نمايندگان قوميت هاي کرد و ترک تماس مي گرفت و به آنها وعده مي داد که حقوق آنها را احيا خواهد کرد. عشاير را دعوت به اتحاد مي کرد و وعده هايي به آنها مي داد. اين تماس ها گرچه مرتباً به ساواک گزارش مي شد و دور از چشم آنها نبود اما حساسيت آنها را نيز نسبت به بختيار برمي انگيخت. شاه و اطرافيانش نگران بودند که اگر بختيار بتواند با قوميت ها و به ويژه عشاير پيوند برقرار کند، مي تواند کشور را با بلواي بزرگي روبه رو کند.

شهرياري

يکي از عناصري که ساواک در ميان اطرافيان بختيار نفوذ داده بود چهره مرموزي بود به نام عباس شهرياري که بعدها به مرد هزارچهره معروف شد. شهرياري توسط خود بختيار از ميان عناصر حزب توده براي ساواک عضوگيري شده بود و سپس در راس شبکه يي مخفي قرار گرفته بود که به ظاهر تشکيلاتي کمونيستي بود و تعدادي عناصر چپ را نيز جذب کرده بود. کار اين شبکه به دام انداختن کمونيست ها بود. تيمور بختيار که گمان مي کرد شهرياري همچنان به شخص او وفادار است چنان به او اعتماد کرده بود که خط مشي عملي خود را براي او کاملاً تشريح کرد. از جمله به وي توصيه کرد يکسري عمليات مسلحانه و ترور شخصيت ها را در ايران سازمان دهد. شهرياري به همراه گروه کوچکي از ساواکي ها پس از سال 1342 با بختيار ارتباط برقرار کردند.

هرچه زمان مي گذشت دايره ارتباطات بختيار بيشتر شده و حساسيت ساواک نيز افزون مي شد، تا جايي که در سال 1348 دستور نابودي وي در دستور کار قرار گرفت. شهرياري با يک افسر فراري توده يي وارد معامله يي شد، به اين ترتيب که وي بختيار را ترور کند و در عوض پول هنگفتي در اختيار وي گذاشته شده و امکان اعزام وي به امريکاي جنوبي فراهم شود. فرد مذکور مساله را مي پذيرد و منتظر فرصت مي نشيند.

سرانجام در مرداد 1349 بختيار توسط همراهان خود که برخي از آنها منابع ساواک بودند، براي شکار بيرون مي رود. در آن زمان روابط بغداد و تهران متزلزل بود. تيمور قبل از سفر ملاقاتي با صدام حسين داشت و در پايان به او گفت مي خواهد به هواخوري و شکار برود.(ساواک، ص 101) در حين شکار بختيار محافظان عراقي خود را رها کرده و همراه افسر مزبور که مورد اعتمادش بود به تنهايي پيش مي رود. افسر مربوطه هنگامي که براي شکار به مرزهاي ايران نزديک شده بودند، بختيار را ترور کرده و خود را به مرزهاي ايران مي رساند. به اين ترتيب اين رياست سابق ساواک توسط عوامل ساواک به قتل مي رسد. روزنامه هاي تهران نوشتند تيمور بختيار به دست اطرافيان خودش به قتل رسيد.

ماجراي او در مناسبات دروني رژيم تاثيرات مهمي داشت که کمتر به چشم مي آمد؛

1- تجربه تيمور بختيار به حاکميت اقتدارگرا نشان داد خطر صرفاً از جانب مخالفان و منتقدان نيست، بلکه خودي ترين عناصر نيز مي توانند بنياد قدرت را به خطر اندازند. اين واقعه براي آنها تشويش خاطر و هراسي هميشگي را به ارمغان آورد که نوعي بي اعتمادي به همه عناصر پيراموني بود. وقتي رياست ساواک که خود مسووليت امنيت مقامات و حفاظت نظام از دشمنان را برعهده داشت قابل اعتماد نباشد از ديگران چه توقعي مي توان داشت.

2- اما از جهتي ديگر نيز اين ماجرا قابل تامل است و آن موضع کارگزاران است. کارمندان و مديران رده هاي پايين نيز از اين واقعه تاثير گرفتند. عنصري که همه توان خود را براي تثبيت حاکميت مصروف کرد، ساواک را بنيان گذاشت و بسياري کارکنان سابق خود را در آنجا به خدمت گماشت عاقبت قرباني همين سازمان خودساخته شد. اين تجربه احساس ناامني و بي ثباتي را در دل کارگزاران مي کاشت و به آنها مي فهماند که دستگاه حتي به خودي ترين عناصر خود نيز رحم نمي کند. تنها راه ماندگاري بي هويتي و مطيع محض شاه بودن است.

3- اين واقعه نشان داد تفکر سفيد يا سياه ديدن و مرزبندي خودي و غيرخودي اصالتي ندارد. سفيدها هم به سياهي تبديل مي شوند. گاه خودي ها کاري مي کنند که از غيرخودي ها هرگز برنمي آيد.

منابع؛-------------------------------

1- کريستين دلانوا، ساواک، ترجمه عبدالحسين نيک گهر، طرح نو، چاپ اول، 1371

2- خاطرات ارتشبد حسين فردوست، انتشارات اطلاعات، جلد اول

مي سازمت وطن
فارغ التحصيلان دانشکده فني تهران جلساتي دوره يي دارند و عده يي از پيشکسوتان فارغ التحصيل اين دانشکده را دعوت مي کنند تا يادي از گذشته ها کنند. به اين ترتيب تاريخچه يي شفاهي از اين دانشکده تهيه مي شود که با تداوم اين جلسات تکميل خواهد شد. دکتر مهدي قاليبافان دانشيار گروه مهندسي عمران دانشکده فني از فارغ التحصيلان اين دانشکده است که خاطراتش فضاي دهه 40 دانشکده را به تصوير مي کشد.

اشغال وطن

با ورود ارتش هاي متفقين به ايران در سال 1320، زندگي آرام و روياهاي دوران کودکي من پايان يافت. پس از آن، بي آنکه از دنياي کودکي خود کاملاً رها شده باشم، در فضايي ديگر قرار گرفتم که از عالم کودکي من بسيار فراتر مي رفت. در اين فضا بزرگ ترها مي نشستند و حول محور «وطن» و اينکه چه خواهد شد و چه بايد کرد گفت وگو مي کردند. من صحبت هايشان را مي شنيدم، به ذهن مي سپردم و آنچه در زادگاه تحت اشغالم، تبريز، مي گذشت برايم به نوعي سرگرمي تبديل شده بود. تحصيلات ابتدايي من در چنين فضايي پايان يافت و هنگامي که وارد دبيرستان شدم، برادرم به دانشکده پزشکي دانشگاه تهران رفت. از طريق آن زنده ياد بود که با محيط دانشگاه آشنا شدم. در دوره امتحانات، در فضاي آرام دانشگاه به مطالعه مي پرداختم و به تدريج با دانشکده هاي مختلف آشنا مي شدم. ابتدا متمايل به تحصيل پزشکي و سرانجام به دانشکده فني علاقه مند شدم.

تحصيلات

در سال 1338 فوق ليسانس گرفتم، در سال 1340 به عنوان دانشجوي ممتاز دانشکده فني به فرانسه اعزام شدم، در سال 1343 در مهندسي ساختمان هاي بتن آرمه دکترا گرفتم و در خرداد 1344 به ميهن بازگشتم. از دوران تحصيل در دانشکده تقريباً تمامي استادانم را به ياد دارم و از آنها صرفنظر از اعتقادات سياسي و اجتماعي شان با احترام ياد مي کنم. نقش آقايان مهندس خليلي، دکتر رياضي، مهندس حامي و مهندس به نيا در شکل گرفتن شخصيت حرفه يي من بيشتر از ساير استادانم موثر بوده است. ارتباط دانشجويان دانشکده فني در آن زمان با يکديگر خوب و در عين حال متاثر از تعصب هاي سياسي و اجتماعي بود. در ارتباط با دانشجويان ديگر دانشکده ها از تعصب هاي دانشکده يي هم رنگ مي گرفت. با اين وجود، از زمان تحصيل در دانشکده بسياري از دوستان خوب را به ياد دارم. بعد از چهل و چند سال، همچنان هر ماه برايشان دعوتنامه ناهار مي فرستم و «دونگي» دور هم جمع مي شويم. در رستوران، اغلب براي اينکه سروصدايمان مزاحم ديگران نباشد، ما را در گوشه يي قرنطينه مي کنند.

16 آذر

گرچه شانزدهم آذر 1332 را هيچ گاه از ياد نمي برم، با آنچه شاهدان عيني اين واقعه نگاشته اند، من نمي بايست چيزي بگويم. با هر سه تن از نزديک آشنا بودم. با احمد قندچي چهار سال همکلاس بودم. با مصطفي بزرگ نيا هم محلي و دوست بودم و با آذر (مهدي) شريعت رضوي اگرچه چند ماهي بيشتر از آشنايي مان نمي گذشت، بسيار نزديک بودم. او دوستي داشت که با هم از مشهد به تهران آمده بودند و اين شخص با من هم خانه شده بود. به اين مناسبت چندين بار در هفته يکديگر را مي ديديم. تا آنجا که به ياد دارم، هميشه از شانزدهم آذرماه به عنوان روزي تاريخي ياد مي شد، چنان که در سال هاي بعد از اين رخداد نيز، در دوران قبل از انقلاب، هرساله بدون استثنا دانشجويان کلاس ها را تعطيل مي کردند و پس از اداي احترام به شهيدان، دانشکده را ترک مي گفتند.

مي سازمت وطن

اما درباره امروز دانشکده. تعلم خشک در دانشگاه کمتر شده بدون اينکه به آرامش خاطر افزوده شود. به علاوه احترام به حرفه مهندسي، در دانشکده کم وبيش خدشه دار شده و با اقدام هاي غيرفني و غيراصولي، به دانشجويان بدآموزي مي شود. مهندسان پياده نظام بشريت اند و بايد راه را براي حرکت جوامع به جلو باز کنند. کساني که به تحصيلات دانشگاهي مي پردازند بايد به رسالت و وظايف خودآگاه باشند و متعهدانه به کار بپردازند و در عين آنکه براي تامين شرايط بهتر زندگي و کار ديگران تلاش مي کنند، خود را هم فراموش نکنند؛ اما زياده خواه نباشند و انتظار قدرشناسي هم نداشته باشند.

ما به اين مملکت مديونيم زيرا براي ايجاد تمام امکاناتش، فردفرد ملت زحمت کشيده اند. من مخالفتي با رفتن ندارم، چرا که شهروندي هستم معتقد به اعلاميه جهاني حقوق بشر که بند اول آن، آزادي انسان را در انتخاب محل زندگي اش ضمانت مي کند. پس اينکه کجا زندگي مي کنيد مساله يي است شخصي. اما اگر رفتيم، آنها حق دارند به ما به چشم غريبه نگاه کنند چرا که رفته ايم تا از امکانات آنان سوءاستفاده کنيم. شايد بگويند امروز شرايط در اينجا بسيار سخت است. به ياد داشته باشيم سختي ها در هر عصر و هر سرزميني هست بايد ماند و ساخت.
عناوين اين صفحه
مار در آستين شاه
مي سازمت وطن

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام