چهارشنبه، 2 بهمن 1387 - شماره 1872
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
نقد/ گفت وگويي با «مهدي غبرائي» به بهانه ترجمه اثر دوريس لسينگ «فرزند پنجم»
جهان زير خاکستر

لادن نيکنام

«دوريس لسينگ» نويسنده نام آشنايي است، حالا که برنده جايزه نوبل است و به نظر مي رسد حتي روزي که نامش را به عنوان برنده اين جايزه شنيد باور نمي داشت دريافت آن را و اگر در رمان کوچک «فرزند پنجم» اندکي دقيق شويم، باز نگاه خاص، جهان بيني او و نوع مواجهه اش با هستي پيرامون خود، آشنا مي شويم. او را مستحق دريافت اين جايزه خواهيم پنداشت و از تعجب خودش متعجب مي شويم چرا که در درجه اول متن را متحير مي کند. در خوانش نخست سادگي و کنش گرايي روايت شما را با خود مي برد چنان که فکر مي کنم نويسنده را هم با خود برده است.

او قاعدتاً خود را بايد دربست در اختيار سلسله حوادثي که ديويد و «هريت» پشت سر مي گذارند، گذاشته باشد که چنين روان رمان را تا نيمه جلو برده است و بعد در نيمه دوم ريتم حوادث کند مي شود. لسينگ آرام آرام با ورود «بن» فرزند پنجم به ذهنيت «هريت» نزديک مي شود؛ مادري که از وجود چنين فرزندي در عذاب است و نمي داند با موقعيت تازه يي که فرارويش قرار گرفته چه کار کند. در حقيقت در نيمه اول رمان ساختار روايي بيشتر متمرکز بر کنش گرايي است و در نيمه دوم ذهنيت يک زن، يک مادر، در متني زنانه ساخته مي شود.

زنانه از اين جهت که نويسنده به خوبي چالش هاي ذهني يک مادر را به تصوير کشيده است. او را در نقطه مقابل خانواده قرار مي دهد يعني «هريت» به عنوان عضوي از خانواده در مقابل آن ساخته مي شود. او براي حفظ خانواده به حرکتي ضد آن مبادرت مي ورزد. با نگهداري از «بن» در خانه کودکان ديگر خود را قرباني مي کند. روياهاي خود را ناديده مي گيرد. همسرش از او و «بن» فاصله مي گيرد. «بن» هم هيچ درکي از اين فداکاري مادرانه ندارد. با ورود «بن» روند رو به تزايد اتفاقات و رويدادهاي خوشايند متوقف مي شود. کنش ها از سرخوشي ذاتي خود فاصله مي گيرند و در نطفه خفه مي شوند. شما به عنوان مخاطب اثر هر چقدر نيمه اول را به سادگي مي خوانيد و از روي حوادث عبور مي کنيد در نيمه دوم کتاب متوقف مي شويد و در فکر فرو مي رويد. انتخاب «هريت» را زير سوال مي بريد و از خود مي پرسيد؛ «مگر اين زن خواستار تشکيل يک خانواده نبود؟ چرا «بن» را با وجود تمام مخاطراتي که در خود حمل مي کند به ديگران ترجيح مي دهد؟»

اين سوال پاسخي ندارد مگر درک و دريافت دقيق متن و مشاهده تضادهاي ذهني و روحي و رواني يک مادر. «هريت» زني است که در ابتدا مي داند از زندگي چه مي خواهد، نيازهاي خويش را مي شناسد اما با ورود «بن» تمام قواعد درهم مي ريزد. هم او، هم ديويد از کعبه آمال شان دور مي شوند. قواعد و اصولي هم که به آن پايبند بوده اند، درهم مي ريزند و يگانه عنصري که در نيمه دوم کتاب برجسته مي شود اتفاقي است که در هيئت يک موجود خارق العاده برجسته مي شود. تمام آن مسير کنش گرايانه بخش اول، در يک جهت مشخص، هدايت شده و ادامه پيدا مي کند.

هر چند اين به معناي کم شدن عامل جذابيت روايت نيست، بلکه اتفاقاً نويسنده به خوبي مخاطب را در نيمه دوم کتاب به ژرفاهاي لايه هاي روانشناسانه و جامعه شناسانه کار خود نزديک مي کند. اين دو شيوه پرداخت کاملاً به اقتضاي درونمايه يي است که لسينگ سعي در طرح و پرورش آن داشته است. مهدي غبرائي در اين باره بر اين باور است؛ «با برداشت شما مخالفتي ندارم. نويسنده به گمانم ضمناً مي خواسته مسائل دهه 60 ميلادي را در کتاب خود مطرح کند. فرآيندهاي جنگ جهاني دوم آرام آرام آشکار مي شود. گرايش ها و نحله هاي سياسي و فکري و جنبش هاي مختلف پا مي گيرد. در دهه 60 به نهايتش نزديک مي شود. کتاب بر اين اساس حالت کنش مند پيدا مي کند ولي کم کم رويکرد روانشناختي اثر مدنظر نويسنده قرار مي گيرد. خود نويسنده هم از حوزه سياسي به مرور زمان پس از سفر به انگلستان فاصله مي گيرد و به طرف روانشناسي مي آيد.

من از اين نظر با شما موافق هستم. اعتقاد دارم بين اين دو مقوله يک جور بالانس وجود دارد. اين رمان همان طور که مي دانيد جزء رما ن هاي مفصل او نيست. «باز عشق» و «دفترچه طلايي» رمان هاي مفصل تري هستند و جنبه هاي فمينيستي در آثار او هم ديده مي شود. اما اين رمان نسبتاً کوتاه است. شايد اصطلاح «رمانک» براي آن بهتر است. يا به خاطر خصوصيات ذهني، سياسي، اجتماعي يا رويکرد روانشناختي سعي داشته کار خود را به شکل موجز و موثري ارائه دهد. ولي در عين حال شما مي بينيد يکهو کتاب به پايان مي رسد. احتمالاً نخواسته يا نتوانسته بيش از اين مطلب را کش دهد.»

ويژگي مهم و برجسته کتاب توجه نويسنده به پرداخت شخصيت «هريت» به عنوان يک مادر است. نزديک شدن راوي داناي کل در لحظه هاي مشخص و توجه به ذهنيات او و شرح و بسط آن به قدر لازم و در عين حال نمايش کنش هاي بيروني او به برجسته شدن شخصيت مادر منتهي شده است.

شايد عنوان کتاب فرزند پنجم باشد ولي رمان بيشتر شرح ذهنيات، کنش ها و واکنش هاي مادري است در ارتباط با فرزند پنجم يعني «بن». استيصال، عشق و علاقه بدون قيد و شرط، خستگي، تنهايي، افسردگي، سرگشتگي و طيفي از احساسات گوناگون را شما در اين زن مي بينيد. «هريت» هر چند با زن هاي ديگر متفاوت تصوير مي شود ولي در ارتباط با مقوله مادري شبيه بيشتر زن ها رفتار مي کند. ممکن است مادرش رفتار او را نپسندد ولي به دليل وفاداري «هريت» به «بن» او نيز در کنار دخترش از بن و ديگر بچه ها مراقبت مي کند. در حقيقت «هريت» همه را وامي دارد تا در کنار او و مساله يي که پيش آمده بايستند. کودک خشن و بيش فعالي که گويي کمر به نابودي خانواده بسته است. آيا «بن» نماد يا نشانه يي است از عوامل گوناگوني که در يک جامعه مدرن تاب خانواده را نياورده و آن را در ميان چرخ دنده هاي خود نابود مي کند؟ در هر حال به نظر مي آيد «دوريس لسينگ» به عنوان يک نويسنده زن به خوبي از عهده پرداخت اين شخصيت برآمده است و تضادهاي ذهني او را از نظر دور نداشته و به تشريح تمام شک و ترديدهاي «هريت» پرداخته است.

«بن» لحظه هايي گويي بهانه يي است براي ساخته شدن «هريت»؛ مادري که حتي در دوران بارداري قرص هاي آرام بخش مي خورد تا حرکات ناگهاني جنينش را کنترل کند. تاکيد نويسنده بر ظاهر ناهنجار «بن» هم بر قوت هسته دراماتيک داستان کار افزوده است. (شايد آن نگاه جزيي پردازانه زنانه که اين روزها در ايران به عنوان شاخصه متن زنانه مدنظر خيلي ها است در اين اثر ديده نشود اما در عوض آنچه نويسنده به آن توجه داشته، پرداخت لايه هاي روانشناسانه است، آن هم به شکلي دقيق به گونه يي که هيچ خصيصه زنانه يا مادرانه هنگام مواجهه با يک فرزند معلول از نظر دور نيفتد.) مهدي غبرائي مترجم اين اثر نظر خود را در اين مورد چنين شرح مي دهد؛ «با اين ديدگاه هم موافقم. حتماً همين جور بوده است. همان جور که قبلاً هم اشاره کردم، اين نويسنده مسائل را از ديدگاه زنانه مطرح مي کند. اينجا در ايران بحث هايي در ارتباط با زنانه نويسي مطرح است اما روي چگونگي آن چندان متمرکز نشده ايم. خود من هم به کيفيت اين کارها نمي خواهم بپردازم ولي شما در اين کار با نمونه کامل احساس مادرانه در ارتباط با بچه بيش فعال اش مواجه هستيد؛ مشکلي که اسباب از هم پاشيدن کانون خانواده را فراهم مي کند. نويسنده به دغدغه هاي ذهني زن بسيار نزديک مي شود. رمان با تمام فشردگي اش از نوع برخورد «هريت» با ديويد و افراد خانواده و حتي پزشک غفلت نکرده است. اين زن با خودش مي گويد آيا اين موجود را خودش به دنيا آورده است يا او نسبتي با موجودات ديگر کرات آسماني دارد و جنبه هاي مرموزي اين قضيه در ذهن او پيدا مي کند.

روحيات و حسيات اين زن به خوبي توصيف و تصوير شده است و خيلي ها به خصوص خانم ها با آن احساس نزديکي مي کنند. به نظرم حس مادرانه را دوريس لسينگ به خوبي در اين کتاب توضيح داده است.»

متن «لسينگ» بدون شک در خوانش نخست مخاطب را راضي و قانع مي کند. هر نوع مخاطبي از هر جنس و سني مي تواند کتاب را خوانده و از مطالعه اش لذت ببرد اما هر چه از خوانش نخست دورتر شويم، مي بينيد مي توانيد لايه هاي ديگري را از اين روايت درک و دريافت کنيد.

استفاده از اسطوره ها، طرح مفهوم خانواده، مساله روانشناسي زن يا مادر، پرداختن به بيماري بيش فعالي، نحوه نگهداري از کودکان در دل يک جامعه مدرن، سرنوشت و فرجام اين گونه کودکان در جامعه و انواع بزهکاري هاي اجتماعي، همه لايه هايي است که مي توانيد در اين رمان کوچک با آن برخورد کرده و در ارتباط با آنها فکر کنيد. به نظر مي رسد نويسنده از اين لايه ها غافل نبوده شايد نه در برداشت يا نوشتار نخست که در بازنويسي هاي بعدي احتمالاً به برجسته کردن آنها انديشيده است. هر چند به گمانم هرگاه نويسنده يي در ساير رشته هاي مرتبط با داستان نويسي مطالعات يا تجربه هايي داشته باشد به شکل ضمني در کارش ديده مي شود يعني نمي تواند دانش خود را هنگام بازنويسي يا خلق اثر از نظر دور بدارد. اما مهم اين است که در لايه رويي نويسنده به روايت بينديشد و ضرباهنگ مناسب آن، يعني از بستر يا خط روايت غفلت نکند. اين رويکردي است که «لسينگ» در «فرزند پنجم» به آن دقت داشته است. مهدي غبرائي در اين ارتباط مي گويد؛ «سوال مشکلي است، به اين معنا که شخصاً در اين رابطه کمتر فکر کرده ام. اما در توضيح اين نکته بايد بگويم من بيشتر (واقعيت هم همين است) نگاهم به کار، نگاه کيفي است. بنابراين فکر مي کنم بعضي شاخصه ها و خصيصه ها را شاخک هاي حسي من هميشه مي گيرد و درگيرش مي شود. بيشتر در خواندن رمان مدنظرم است.

وقتي حس ام با اثر نزديک است مي گويم چاره يي جز کار کردن نيست. از دو منبع هم در توضيح نکته يي که گفتيد استفاده مي کنم؛ يکي خود کتاب که اجازه مي دهد خواننده چنين برداشت هايي داشته باشد و به نظر مي رسد نويسنده هم به آن توجه کرده است و ديگر منابعي که در مورد نوشتن لسينگ در دست هست. در پرسش قبلي هم توضيح دادم که معروف است دوره دوم کار دوريس لسينگ دوره کارهاي روانشناختي است. به احتمال قوي به دنبال مسائل روانشناسي بوده و در سايه افکار سياسي چپ که داشته از حوزه هاي ديگر هم در نوشتن کتاب بهره جسته است و باز با توجه به اينکه خودش زن است و مادرم هم هست و همچنين آشوب هاي سياسي بسياري را در زمان خود شاهدش بوده، طبيعتاً لايه هايي از هر يک از اين رويدادها و نگرش ها در کارش ديده مي شود. اين لايه ها بدون ترديد روي کتاب اثر گذاشته است.»

به لحاظ ساختاري کتاب همان گونه دو تکه دارد؛ تکه کنش گرا و تکه ذهنيت مدار. راوي داناي کل دو کارکرد متفاوت دارد؛ گاه پرشور و التهاب وقايع مختلف را کنار هم چيده و جلو مي برد، گاه به ذهنيت «هريت» نزديک مي شود و خط انفصال اين دو بخش به دليل حضور «بن» است يعني از نيمه هاي کتاب که «بن» به دنيا مي آيد تازه نويسنده به دغدغه هاي روانشناسانه خود نزديک مي شود. قبل از آن بيشتر شبيه گزارشي است از يک خانواده خوشبخت. شايد هم لسينگ مي خواسته از عنصر زيبايي شناسانه تضاد استفاده کند يعني يک خوشبختي روشن و تخت و آسيب ناپذير در سايه يک اتفاق شوم چگونه يک مرتبه شکل عوض مي کند. اما اگر به راستي نويسنده از ابتداي کار «بن» را در بستر روايت وارد مي کرد چه مي شد؟ آيا «بن» ظرفيت جذابيت بيشتري نداشت؟ در اين شکل «بن» هيولايي است که زير سايه قضا و قدري اش «هريت» ساخته مي شود.

در شکل پيشنهادي بيشتر عنوان رمان با محتوا و ساختار کار مطابقت داشت. ما «بن» را با تمام توصيف ها و تصويرهاي نويسنده در هاله يي از ابهام مي بينيم هر چند نشانه هاي بيش فعالي در او ديده مي شود، ولي از ماهيت واقعي يا رو به بهبود يا رو به قهقرايش اطلاع خاصي نداريم. «بن» در لحظه هايي به سمت ارتباط گيري با ديگر افراد خانواده حرکت مي کند و در لحظه هايي ديگر از آنها دور مي شود. اما اين حرکت ها در جهت برسازي اين شخصيت از دل روايت نمي شود. شايد «لسينگ» چنان درگير ساخت «هريت» در ذهنش بوده است که اصلاً به فرجام «بن» در اين ميان به شکل جدي نينديشيده است. مهدي غبرائي در اين باب چنين مي گويد؛ «به نظرم مي رسد مقدمه چيني هاي آمده لازم مي بود تا تاثيري که اين بچه روي خانواده مي گذاشت، از کار درمي آمد. کتاب از آشنايي زن و شوهر شروع مي کند و آرام آرام مي رسد به ورود «بن». در متن اصلي در صفحه 30 يا 35 «بن» به دنيا مي آيد. به نظر من اين ورود ديرهنگام نيست.» اگر نويسنده به شخصيت «بن» درست در اوج گرايش او به گروه هاي خلافکار مدرسه مي پرداخت و در ادامه سرنوشت او را پي مي گرفت و هم دوش «هريت» از موقعيت هاي او تصويرهايي به ما ارائه مي داد، بدون ترديد بر سطح درگيري ما با کتاب مي افزود. کتاب عمده ضعف ساختاري اش به دليل پايان بندي ناگهاني اش است.

دفعتاً همه چيز در يک تصوير کوچک مانند تصوير ميز آشپزخانه خلاصه مي شود. درست در نقطه اوج درگيري، مخاطب مي بيند حجم نازکي در دستش باقي مانده است و از خود مي پرسد چگونه مي خواهد نويسنده کلاف باز شده روايت را جمع کند و اين حسرت هنگام پايان بردن اين متن با مخاطب باقي مي ماند. خروج تک تک افراد خانواده از خانه شايد توجيه پذير باشد ولي لااقل پل به عنوان نقطه مقابل بن مي توانست بيشتر کانون توجه نويسنده قرار گيرد.

چرا تمام شخصيت هاي کتاب با «بن» به يک شيوه برخورد مي کنند؟ چرا ظرافت هاي برخورد انساني فقط از عهده مادر برمي آيد؟ چرا نويسنده به کانون تنش «بن» و «پل» بيشتر نپرداخته است؟ در اين شکل ارائه پل هم از ظرفيت هاي مناسب رواني برخوردار نيست بلکه در لحظه هايي به دليل ترس و انفعال بيشتر از «بن» وقت «هريت» را مي گيرد. پس مي توانستيم از ماهيت ارتباط دو برادر به شکل جدي تري اطلاع پيدا کنيم. فرصت هايي که اگر نويسنده بناي نوشتن متن بلندتري داشت، حتماً در آن جاي مي داشت. در اين شکل «پل» نمايندگي نيروهاي خير و «بن» نماد و نشانه شر است. باقي خواهرها و برادر ديگر خانه را خالي مي کنند و تاب فضاي خانه را نمي آورند. حمايت «هريت» برايشان توجيه پذير نيست و حتي ميل پدري کردن در ديويد هم ديده نمي شود.

چگونگي دور شدن ديويد از فرزندش هم به دقت ساخته نشده است. آيا ديويد از بذل توجه کامل «هريت» نسبت به «بن» دچار حسادت مي شود؟ مهدي غبرائي در اين باره بر اين باور است؛ «شايد همان جور که شما مي گوييد بتوان با هر دو ديد نگاه کرد. براي اينکه نويسنده مي خواسته روي شخصيت مادر تکيه کند، نوع روايت را اينچنين طراحي کرده است و باز توجه کنيد که حجم کتاب در اين نوع پرداخت دخيل است. نويسنده اگر حوزه وسيع تري براي خود قائل مي شد، کنتراست هاي ديگر هم ايجاد مي کرد و مادر را در سايه قرار مي داد. ايجاد نکردن اين کنتراست ها شخصيت مادر را برجسته کرده است. بيشتر به نظرم اين اثر حکايت مادر است. داستان مادر اهميت دارد. مصيبتي که بر سر يک مادر مي آيد، مد نظر نويسنده بوده است.

در کتاب ديگري که ادامه اين اثر محسوب مي شود به نام «بن در جهان» نويسنده بيشتر به خود شخصيت «بن» پرداخته است. در اينجا به دليل برجسته شدن مادر، خود «بن» هم در سايه قرار مي گيرد. شايد بعد از اتمام اين کار اين جرقه در ذهن نويسنده زده شده است که بايد به خود «بن» هم بپردازد. براي همين خود اسم کتاب يعني «فرزند پنجم» از دو منظر قابل نگرش است؛ يکي اينکه خود فرزند مورد نظر اهميت دارد و ديگري اينکه خانواده وجود دارد که چهار فرزند ديگر هم در آن به دنيا آمده اند و حالا بايد ديد که با پنجمين فرزند خود چه رفتاري دارند. اين حالت در عنوان کتاب هم ملحوظ شده است يعني يک طرف «بن» هست و طرف ديگر آدم هاي دور و برش. در ادامه اين کتاب در اثر بعدي «بن در جهان»، شما تقابل او را با هستي پيرامونش شاهد هستيد.»

و سر آخر اينکه «بن» حقيقتاً مي تواند نماد چه عنصري در عصر حاضر باشد؟ «بن» خط بطلاني مي کشد روي تمام آرزوها و آمال يک زن و يک مرد. «بن» ذات خشونت اين زمانه است. به مرکزي هم فرستاده مي شود که کودکان شبيه او در فجيع ترين شکل ممکن ازشان نگهداري مي شود.

اين جايي است که اگر ذره يي يا کورسويي اميد هم براي بهبود «بن» مي توان متصور شد آن را به يک پوچ يا هيچ يا فاجعه بزرگ بدل مي کند. «هريت» نگران فرزندش- فرزند آخر و پنجم- به اين مرکز رفته تا او را نجات دهد. بي آنکه تصويري از اين مرکز داشته باشد، رهسپار آنجا مي شود. تصور کنيد در بستر يک جامعه مدرن چه رفتار قرون وسطايي با افراد آسيب ذهني اعمال مي شود که او سراسيمه «بن» را از آنجا بيرون مي برد و بعد «بن» ترس خورده و آسيب ديده به خانواده بازمي گردد و خانواده را جدي نمي گيرد. جذب تلويزيون مي شود؛ آن هم برنامه هاي خشن و سرگرم کننده اش. نويسنده سقوط «بن» به ورطه يي هولناک را به تصوير مي کشد. از دست «هريت» هيچ کاري برنمي آيد.

خانواده از هم گسسته شده و «هريت» تنها مي ماند و فرزندش. ديويد خود را در کار غرق مي کند. در لحظه هايي گذرا «بن» رفتار متفاوتي از خود به نمايش مي گذارد. ما اميدوار مي شويم که شايد فرجام ديگرگونه يي در انتظارش باشد؛ اميدي که با تعليق پايان مي گيرد. از «بن» در پايان بندي کتاب نکته يي دستگيرمان نمي شود. انرژي روايت در خدمت نشان دادن «هريت» است. مادر چنان اهميت پيدا مي کند که «بن» با همان سايه بزرگ و هولناکش در سايه قرار مي گيرد. همه چيز حول محور ذهنيات مادر ساخته مي شود. «بن» مي تواند نماد اتفاقي نامعلوم باشد که ساختارهاي مدني را تخريب مي کند. به هيچ آرماني پايبند نيست. اصلاً درکي از اين آرمان ها ندارد. او مثل «ماشين خشونت» کورکورانه رفتار مي کند. اين رفتار بي ترديد ريشه در مسائل فيزيولوژيک دارد. بيوشيمي سلول هاي مغزي او درهم ريخته است. اما مرکزي هم براي درمان يا کنترل اين افراد گويي وجود ندارد. انرژي فوق العاده و لجام گسيخته فيزيکي «بن» اسباب هراس همگان را فراهم مي کند هرچند دوستاني در مدرسه پيدا مي کند که شبيه خودش هستند. آنها جذب يکديگر مي شوند. کلني کوچکي را در گوشه کنار جامعه مي سازند.

اين کلوني به هيچ ارزشي پايبند نيست. از درک ارزش فرسنگ ها فاصله دارد و کمر به قتل هر چه که ريشه در اعتقادي خاص دارد، بسته است. «بن» نماد هيولايي است که ريشه هاي فکري و فرهنگي يک جامعه را مورد هدف قرار مي دهد. اين افراد مي توانند خوراک مناسبي باشند براي افرادي که آگاهانه به تخريب تمايل دارند؛ افرادي که اين روزها نمونه هايش را در جهان فراوان مي بينيم. «بن» دغدغه اصلي ذهن هر مخاطبي است که اين کتاب را به پايان مي برد آن هم درست در اوج نقطه درگيري مخاطب با متن. مهدي غبرائي درباره درک شخصي اش از کاراکتر «بن» چنين مي گويد؛ «ديگران مساله يي را مطرح کرده اند که من هم با آن مخالفتي ندارم و آن بحث فرانکشتاين است. اين شخصيت يک فرانکشتاين جديد است؛ موجودي که به دنيا آمده است براي اينکه ماموريتي انجام دهد. حالا اينکه خير است يا شر مي توانيم به آن فکر کنيم. اما موضوع سياسي هم به گمانم مطرح است. اگر جنبه ماورايي را برگيريم در حقيقت نماد يا نشانه بختکي است که روي کشورهاي اروپايي بالاخص انگلستان افتاده و منجر به آشوب هاي گوناگون مي شود. ولي مهم اين است که خوبي اثري اينچنين در اين است که برداشت هاي مختلفي از آن مي توان کرد.

«بن» با تمام قدرتي که دارد نمي تواند منشاء شر مطلق باشد. در نوع رفتار و نگاهش نوعي اجبار يا معصوميت هم ديده مي شود. گويي او نه به فرمان خود که با اتصال به ريشه هايي مشخص از موقعيت خود ناخشنود است. او در سلسله اتفاقات اتوماتيک جلو مي رود.

فقدان آگاهي از موقعيت خودش به دراماتيک شدن سرنوشت «بن» مي انجامد. اين آگاهي لازمه رشد اجتماع کوچکي است که روزگاري آرزوي ديويد و «هريت» بود. اگر همه شخصيت ها در اين اثر از ابتدا به خانواده اعتقاد نداشتند، ورود «بن» باعث مي شود ديويد و «هريت» هم آن را اصل شک قرار دهند. «بن» اسباب عدم قطعيت را فراهم مي کند. يکي از عللي است که اين نظريه را سبب شده است. جامعه هم با تمام ادعاهاي پرطمطراق اش کاري براي مهار يا بهبودش انجام نمي دهد. او يگانه مسافر اين جهان است که هستي پيرامونش را نمي تواند دوست داشته باشد و پا بر هر جايي بگذارد، آن سرزمين يک مرتبه شعله ور شده و همه چيز در زمينه يي خاکستري محو مي شود.

آفتاب در انديشه کامو
ظهر آن روز

نادر شهريوري (صدقي)

«مي خواهم تنها بدوم.»

نيچه

1- اين سايه آدمي است که همه جا به دنبال اوست، هيچ چيز مگر سايه اش اما همين سايه گاه ناپديد مي شود و آدمي را تنها مي گذارد. آدمي در آن هنگام تنها مي شود يعني بدون سايه، بدون سايه يي که به دنبالش روانه باشد. آن هنگام يا در واقع آن دو هنگام سرنوشت، نيمه شب و نيمه روز است. ولي هنگام نيمروز خورشيد درست بر فراز سر آدمي مي ايستد و بي هيچ محدوديتي مي تابد. در اين هنگام آفتاب باعث آن مي شود که نقطه نهايي سرشت آدمي ظهور کند يا به عبارت ديگر خود را لخت نشان دهد. اين لختي ها همان لختي فيزيولوژيک است که آدمي را بدون سايه و درست در نيمروز و آن هم در متن هستي پديدار مي کند. اين تن عريان اما به دور از هر گونه محدوديتي است. در محدوديت است که آدمي خودش نمي شود و نقش بازي مي کند. تن عريان اما، آن هم در آفتاب نيمروز ديگر هيچ يک از محدوديت هاي جامعه بورژوازي را با خود به همراه نمي آورد. در صورتي که بورژوازي سراپا محدوديت و پوسيدگي است. پوشاندن البسه و فرم هاي متنوع به تن لخت سرشت بورژوازي است زيرا تن لخت و چهره آفتاب زده براي بورژوازي مايه هراس است. لختي يا همان فقر آن قسمت از هستي را کشف و نمايان مي کند که در ثروت به صورت پنهان و پوشيده بر جاي مانده و بايد که پنهان بماند. علاوه بر آن لختي شجاعت مي آورد. در واقع آن حالت بدويت است که شجاعت به بار مي آورد. اين مساله براي بورژوازي خوف انگيز است.

آفتاب، تن لخت و فقر دستمايه هاي انديشه کامو است اما اين هر سه به خصوص در جنوب بيشتر به چشم مي آيد، به اين دليل است که جهان کامو، جهان جنوبي ها است. اصلاً از نگاه غربي يا همان شمال، کامو جنوبي است، علاوه بر آن آفتاب زده و لخت است.

اما براي کامو آفتاب اهميت محوري دارد. اصلاً جهان از طريق آفتاب است که آشکار و سپس کشف مي شود. بنابراين او آفتاب را بر هر چيز ديگري ترجيح مي دهد «مثل سلسيوفوس در اسطوره سلسيوفوس که «آب و آفتاب، سنگ هاي گرم و دريا» را به «پاداش هاي طاعت الاهي» ترجيح مي داد»1 آفتاب که با همان حرارت و گرما برانگيزاننده قهرمان هاي رمان هايش مي شود و آنها را به هذيان يا حتي کشتن ديگران ترغيب مي کند درست همان طوري که مورسو شخصيت اصلي رمان بيگانه وارد دعوايي شد که اصلاً به او ارتباطي نداشت. او در ساحل و بي هيچ انگيزه قبلي مرد عرب را در «آفتابي بدون سايه» کشت. اگرچه مورسو بي احساس و بي عاطفه نبود اما به نظر مي آيد که آفتاب و لختي کار خود را کرده است. اين را کامو سال ها بعد از انتشار کتاب بيگانه و در پيشگفتاري که بر ترجمه انگليسي رمان بيگانه مي نويسد، اين گونه توضيح مي دهد «مورسو در نظر من دربه در و آواره نيست - انساني است بينوا و عريان و عاشق آفتابي که از آن سايه به جا نمي ماند. او فاقد عواطف و احساسات نيست - نيروي محرکش شوري ژرف و سخت پاست»2

سپس حتي کامو قهرمان داستانش را جوياي نوعي حقيقت (منتها از نوع منفي) معرفي مي کند که بدون آن نوع از حقيقت پيروزي آدمي (البته که اگر از نظر کامو پيروزي وجود داشته باشد) از دايره وقوع و امکان به دور است. «نيروي محرک او (مورسو) و هدفش حقيقت است. اين حقيقت، حقيقتي منفي است - حقيقت هستي و احساس - ولي بدون آن پيروزي آدمي بر خودش و بر جهان از دايره امکان به دور خواهد ماند.»3

2- اما آفتاب معجزه ديگري نيز دارد و آن هذيان است.

آفتاب نيمروز يعني آفتابي که مستقيم و عمود مي تابد، همچنين باعث سرگيجه مي شود. سرگيجگي نوعي جهان خيالي است که آدمي مي تواند در آن توقف حاصل کند، اما توقفش در اين جهان خيالي کوتاه است و آدمي دوباره به طبيعت بازمي گردد. طبيعتي که از نظر کامو بامعنا است. در سرگيجگي اما آدمي هذيان مي گويد، هذيان هايي که تن لخت مي سرايد. در هنگام هذيان گويي توقفي حاصل مي آيد. در اين لحظه است که آدمي از زمان و مکان رهايي مي يابد. اين لحظه همان تلقي هنر از نظر شوپنهاور است يعني لحظه يي فاقد خواست که براي شوپنهاور در بهترين حالت آن موسيقي به مثابه بالاترين هنر تبلور آن لحظه بود. (کامو نيز تحت تاثير اين مساله بود که آن را به خصوص در «اسطوره سلسيوفوس» شرح مي دهد.) در اينجا ميان موسيقي و آفتاب مشابهاتي به وجود مي آيد به عبارت ديگر موسيقي و آفتاب در اين باره يعني در توليد سرگيجگي هر دو داراي تاثرات و تاثيرات مشابهي هستند. يعني در هر دو نوعي نويد رستگاري وجود دارد که اين نويد در لحظه است و علاوه بر آن فقط نويد است و همچنين در هر دو نيز شور و جذبه ايجاد مي شود.

کامو اين موضوع را در «اسطوره سلسيوفوس» بهتر شرح مي دهد زيرا در آنجا نيز جهان همچون طبيعت در تلاش بي پايان و بي وقفه قرار دارد. کامو پادشاه مکار اسطوره هاي يوناني - سلسيوفوس - را بدل به قهرمان پوچ مي کند. سلسيوفوس پس از مرگش از پلوتون به التماس مي خواهد به او اجازه دهد روي زمين بازگردد تا زنش را ادب کند. پلوتون موافقت مي کند، اما سلسيوفوس وقتي روي زمين بازمي گردد و لذت آب، آفتاب، سنگ هاي گرم و دريا را دوباره کشف مي کند از بازگشت به سرزمين مردگان سر باز مي زند. سرانجام مرکوريوس را مي فرستند تا او را برگرداند، تا اين بار براي ابد مجازات شود. مجازات سلسيوفوس اين است که بايد الي الابد سنگي عظيم را به بالاي قله برساند و چون سنگ به بالاي قله رسيد دوباره مي غلتد و پايين مي افتد.4

از اين کار خدايان به دنبال هدفي بودند زيرا «خدايان فکر مي کردند و نه بي دليل، که مجازاتي وحشتناک تر از اين کار بيهوده و بي اميد نيست»5 اما با اين همه باز هم ممکن است که حتي در اين کار بي معني و بيهوده نيز بشود که روزنه يي يافت و لحظاتي هم که شده از اين مجازات وحشتناک خلاصي پيدا کرد. آن روزنه همان لحظه توقف است. منظور البته آن است که اگر نجاتي حاصل آيد، آن نجات در لحظه توقف به دست مي آيد. اين توقف مشابه همان نشئگي ناشي از سرگيجه رفتن بر اثر تابش آفتاب نيمروز است. اين توقف همچنين فارغ از خواست بودن و موسيقي است که در اينجا با آفتاب و تاثير آفتاب نيمروز (ساعت 12 ظهر) يکي مي شود. خود کامو اين موضوع را بهترين شکل خودش و در سطور پاياني همان کتاب اين گونه بيان مي کند «به بالا بردن سنگ خود ادامه دهيد. مبارزه بهتر از تسليم شدن است. شايد در بالا رفتن يا در راه پايين آمدن، زيبايي گذرايي هم ديده شود».

3- اکنون به مورسوي «بيگانه» بازگرديم. مورسويي که زندگي عادي روزمره يي داشت يعني مي خورد، کار مي کرد، سيگار مي کشيد و مي خوابيد، روزهاي تعطيل به ساحل مي رفت و گاه نيز بر بالکن خانه اش به تماشاي آدم ها مي نشست و هر گاه که مي خواست حرف بزند (اين کار به ندرت اتفاق مي افتد چون به طور کلي آدم کم حرفي بود. با صراحت و صريح صحبت مي کرد، يعني آنچه را که فکر مي کرد بيان مي کرد. از اين رو دروغ نمي گفت.

دروغگو کسي است که بيش از آن چيزي را که احساس مي کند بيان مي کند چه مطابق احساساتي خوشايند خودش باشد و چه احساسات ناخوشايند خودش، اما با اين همه آدم ها به طور کلي دروغ مي گويند (مطابق اين تعريفي که از دروغگو شد) زيرا به اين کار نياز دارند زيرا برايشان آرامش خاطر به ارمغان مي آورد، اما اگر در ميان عموم دروغگويان فردي نيز پيدا شود که از دروغ گفتن امتناع کند اين کار غيرعادي و آن فرد عجيب به نظر مي آيد ولي «مورسو از دروغ گفتن امتناع دارد... اين کاري است که همه ما هر روز براي ساده کردن زندگي انجام مي دهيم. مورسو به رغم ظواهر، نمي خواهد زندگي را ساده کند. او تنها به چيزي لب مي گشايد که راست باشد. از اينکه احساساتش را به جامه مبدل بيارايد خودداري مي کند.»6 اينچنين است که مورسو تک مي افتد و منزوي مي شود زيرا حاضر نمي شود مطابق هنجار و قاعده عمومي بازي کند. بنابراين او با اجتماعي که در آن به سر مي برد بيگانه مي شود. او در دادگاه نيز صراحت دارد يعني وقتي رئيس دادگاه از مورسو مي پرسد چرا عرب را کشته است مورسو آنچه را که فکر مي کرده است، بيان مي کند. او در جواب رئيس دادگاه مي گويد نمي دانم، تقصير آفتاب بود. در اينجا وقتي که مورسو مي گويد تقصير آفتاب بود يعني به راستي که تقصير آفتاب بود، آن هم آفتاب نيمروز و بي سايه.

nadershahrivari@yahoo.com

پي نوشت ها؛------------------------

1- فلسفه کامو، ريچارد کمبر، ترجمه خشايار ديهيمي، ص 30

2- آلبر کامو، نوشته کانر کروز اوبراين، ترجمه عزت الله فولادوند، ص 32

3- آلبر کامو، نوشته کانر کروز اوبراين، ترجمه عزت الله فولادوند، ص 32

4- فلسفه کامو، ريچارد کمبر، ترجمه خشايار ديهيمي، ص 139

5- فلسفه کامو، ريچارد کمبر، ترجمه خشايار ديهيمي، ص 139

6- آلبر کامو، نوشته کانر کروز اوبراين، ترجمه عزت الله فولادوند، ص 32

عناوين اين صفحه
جهان زير خاکستر
ظهر آن روز

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام