چهارشنبه، 2 بهمن 1387 - شماره 1872
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: گزارش اجتماعي
قبل از مرگ والدين رزمندگان مفقودالاثر
شهداي گمنام را شناسايي کنيم

شيوا زرآبادي

آرامش اينجا بوي خاک مي دهد. سکوت اينجا صداي قبرستان دارد و خلوتي اش از جنس مرگ است. بهشت زهرا نيست اما با مرگ سر و کار دارد؛ نه مرگي معمولي، مرگي دلاورانه، مرگي غريبانه. حسي مي گويد فضا پر از قدرشناسي است. حسي حضور محترمي را خبر مي دهد؛ هرچند که اينجا نه نشانه يي دارد و نه اسمي بر سردرش. از دربان مي پرسم اينجا کجاست. مي خندد و فقط مي گويد انگار تا حالا اينجا نيامده يي؛ مرکز تحقيقات ژنتيک در محل کم رفت و آمدي نزديک پل کردستان. قرار بود با دکتر محمود تولايي در بيمارستان بقيه الله گفت وگو کنيم اما قرارمان به اينجا منتقل شد؛ جايي که براي موضوع گفت وگويمان شواهد غيرزنده يي وجود دارد. موضوع پيکرهاي شهدا و شهداي گمنامند و اينجا مرکزي است که هم اکنون پنج پيکر شهيد و اجزايي از پيکر500 شهيد براي نمونه برداري هاي تشخيص هويت در اتاق کوچکي از اين ساختمان قرار دارند. در لا به لاي گفت وگو دکتر تولايي اين جمله را تکرار مي کند که بعداً مي رويم آزمايشگاه تا شما از نزديک ببينيد. و از نزديک ديديم؛ اتاق آنتروپولوژي، پيکرشناسي. خلاف تصور معمول اتاق نه سردخانه است و نه تجهيزات خاصي براي نگهداري اجساد دارد. دکتر مي گويد؛ «خيلي بهتر از قبل است.» در واقع آنچه اينجا از پيکر شهدا وجود دارد استخوان ها، پلاک و کارت شناسايي آنهاست. در کنار در ورودي تابوتي با در نيمه باز قرار دارد. تا لبه تابوت چند لايه ملافه سفيد در هم پيچيده شده اند. دکتر يکي از ملافه ها را کنار مي زند. يک استخوان ران، چند استخوان دنده و استخوان لگن به همراه يک کارت در کمي خاک به رنگ استخوان ها ديده مي شود. روي پارچه سفيد با ماژيک نوشته اند مجهول الهويه، مقبره غرب الزبير،

17/12/2007. پيکر از عراق به ايران آمده است. قلب تند مي زند. پيکر، فرزند کدام مادر يا همسر کدام زني است که 19 سال است به انتظارش نشسته. نفس بالا نمي آيد؛ از حسرت غريب افتادن، از دلاوري که اين گونه پاسخ داده شده.

دکتر کمد ديواري را باز مي کند. در ظرف هاي کوچک پلاستيکي بار کدخورده اجزاي شهدا قرار گرفته اند؛ بيشتر استخوان ران، دندان و فک. 500 ظرف. اتاق آرام است. هيچ بويي نمي دهد. هيچ صدايي ندارد. هيچ نوري در آن نيست. مثل خاک. بيرون از اتاق، برج ميلاد نزديک و دست نيافتني است. صداي بوق ماشين هايي که در ترافيک خيابان شيراز و اتوبان همت گير کرده اند، به گوش مي رسد. زندگي ما ادامه دارد. برج ها، اتوبان ها، تکنولوژي ها و آنها، مادران و پدران پيري که شايد ناديده پيکر فرزندشان از دنيا رفته اند. حلقه در هم پيچيده است. دکتر مي گويد اکنون به دانش تشخيص هويت پيکرهاي شهدا دست يافته ايم. در خبرها مي آيد چند شهيد گمنام در فضاي دانشگاه يا ميداني از شهر به خاک سپرده مي شوند. مي شنويم مقاومت هايي از براي اين اقدام وجود دارد. دوستي از خانواده شهدا هم از اين کار ناراضي است . و امروز آنچه اين حلقه را تنگ تر مي کند اين است که چرا با صرف هزينه کافي به جاي استفاده تبليغاتي از شهداي گمنام توسط دانش دست يافته امروزي آنها را شناسايي نمي کنيم و به خانواده هايشان برنمي گردانيم. در گفت وگو با دکتر تولايي به گونه يي به اين سوال پاسخ داده شده است. تولايي متخصص بيوتکنولوژي و رئيس مرکز تحقيقات دانشگاه علوم پزشکي بقيه الله است. گفت وگو را در زير بخوانيد.

---

-موضوع شناسايي شهداي گمنام تفحص شده به تازگي به جريان افتاده است. پيش از اين وضعيت شهداي گمنام و شناسايي آنها چگونه بود؟

ابتدا بايد مقدمه يي را خدمت تان عرض کنم. تا حالا منتظر کسي بوده ايد. انتظار يک پديده بسيار سنگين روحي و رواني است که در خانواده هايي که مفقودالاثر دارند تا خبري از عزيزشان نرسد تا سال هاي سال تمام نمي شود. پدرها و مادرهاي زيادي، همسران و فرزندان زيادي با وجود گذشت حدود 20 سال از جنگ همچنان در تب و تاب انتظار مي سوزند. شايد فکر کنيم در وانفساي اجتماعي اين موضوع هم گم شده ولي ممکن است براي ما گمشدگان ماديات اين مساله فراموش شده باشد اما براي کسي که عزيزي را داده هيچ وقت فراموش نخواهد شد و پديده انتظار همواره زنده است. در هر حادثه يي چه جنگ ها و چه بلاياي طبيعي حداقل و اولين چيزي که مي تواند موجب کاهش آلام خانواده هاي داغدار باشد دادن خبر مطمئن و متقن از سرنوشت عزيزشان است و در يک هواپيما اگر تمام سرنشينان دچار سانحه شده باشند باز خانواده منتظر است ببيند پيکر عزيزش کدام يکي است. و بازماندگان همواره دل شان مي خواهد اگرچه عزيزشان را از دست داده اند يک مامني، يک پناهگاهي، يک سنگ قبري و يک يادبودي از عزيزشان باشد تا با آن درد دل کنند. و چنين انگيزه و احساسي مرا به سمت اين موضوع هدايت کرد و در شرايطي که شنيدم تعدادي از شهداي گمنام قرار است تشييع شوند و در جاي جاي کشور ما به خاک سپرده شوند، در اين انديشه فرو رفتم که شايد همان گونه که اين دلاوران جان خود را کف دست گذاشتند براي خدمت به کشورشان شايد امروز هم عرصه جهاد متخصصان اين است که در اين عرصه ورود پيدا کنند و پديده انتظار را تبديل به يک لبخند رضايت براي خانواده هاي منتظر کنند. عزيزاني در سال هاي بعد از جنگ براي بازگرداندن پيکر اين عزيزان جان خود را کف دست گذاشتند، در مناطق آلوده به مين و مهمات منفجرنشده ورود پيدا کردند و تعدادي از آنها هم تاکنون به شهادت رسيدند. به همين جهت کار ما تکميل زحمت ايثارگران صحنه تفحص است.

-آقاي تولايي فعاليت مرکز شما از سال 81 آغاز شده، بنابراين قبل از سال 81 شهدا به صورت گمنام به خاک سپرده مي شدند؟

به طور کلي تعداد زيادي از شهدا همراه با کارت شناسايي و پلاک بودند که بر اساس نام آنها به خانواده هايشان تحويل داده مي شد. ممکن است در صحنه هاي مختلف تجاوز شيميايي دشمن، تعدادي از شهدا وقتي وارد اورژانس مي شدند پرسنل به دليل آلودگي شيميايي مجبور بودند تمام اجزاي آلوده را از اين افراد جدا کنند و بعضاً يکي از همان اجزا ممکن است کارت شناسايي يا پلاک فرد بوده و اين فرد چه بسا در اورژانس يا مراحل بعدي به شهادت مي رسيد. در برخي موارد در شرايط عادي با ماژيک يا با علائم ديگري روي پيکر مشخصات فرد يادداشت مي شد اما در مواردي همان صحنه ها و همان اورژانس ها هم مورد حملات دشمن قرار مي گرفت و بمباران مي شد و شرايط طوري نبود که امکان نامگذاري و ارسال اينها با نام به پشت خط ميسر باشد. بنابراين شرايط مختلفي پيش آمده که ما تعداد کثيري افراد بدون نام داشته باشيم.

-به غير از 40 هزار شهيد مفقودالاثر جست وجوشده چه تعداد ديگري باقي مانده اند؟

حدس مي زنيم حدود 8 تا 10 هزار نفر ديگر پيکرهايي باشند که به دليل قرار داشتن در سرزمين هاي مشترک ايران و عراق هنوز جست وجو نشده اند. از سال 83 به اين طرف در اثر حضور نيروهاي بيگانه امريکايي در مرزها اصل موضوع تفحص در اين نواحي منتفي شد. در داخل مرزهاي ما نقاطي که امکان تفحص داشت، تفحص شده. در بين اين افرادي که تفحص مي شوند ممکن است بعضاً افرادي با پلاک و ويژگي هاي فردي شناسايي شوند و برخي بدون اين مشخصه ها. از طرفي در برخي نواحي مثلاً در خوزستان به علت باران هاي سيل آسا يا در کرخه به دليل آب گرفتگي دوسه ماهه طبيعي است پيکرهايي که در آن مناطق بودند گاهي در اثر بارندگي ها و آبرفت ها جا به جا شدند. بنابراين امروز هم که اين سرزمين ها تفحص مي شوند گاهي اجزايي از پيکر شهدا به شکل پراکنده يا به شکل مخلوط با پيکرهاي ديگر پيدا مي شود. پس اجتناب ناپذير است که ما با تعدادي پيکر بدون پلاک و کارت مواجه باشيم و طبيعي است که نظام جمهوري اسلامي، خود را مديون اين خانواده ها بداند و در اين مدت توان خود را براي خدمت به اين خانواده ها به کار بگيرد. يکي از جلوه هاي آن اين است که ما از فناوري هاي جديد و دانش پيشرفته تشخيص هويت در دوسه دهه اخير بهره مند شويم.

-از يک مقطعي به بعد ما وارد برهه علمي اين کار شديم، قبل از آن شهدايي به طور گمنام دفن مي شدند؟

بله. مسوولان حداکثر چاره يي را که داشتند به کار مي گرفتند. طبعاً تا قبل از فعاليت اين مرکز شهداي زيادي به صورت گمنام دفن شدند. زماني که ما اين اقدام را شروع کرديم در ابتدا يک پروژه تحقيقاتي بود چون دانش آن را به طور عملي در اين حوزه در اختيار نداشتيم و در کشورهاي توسعه يافته هم بيشتر اين توان در اختيار بخش هاي نظامي و در امريکا بيشتر در اختيار اف بي آي است. بنابراين بسياري از اطلاعات علمي و فني را نمي توانستيم از طريق اينها به دست آوريم و به اي ميل هاي ما پاسخ داده نمي شد. من به عنوان عضو هيات علمي دانشگاه با همکاري برخي از استادان متعهد ديگر در حوزه ژنتيک، دانشجوياني را به خدمت گرفتيم و حدود 10 پايان نامه کارشناسي ارشد و دکترا در حوز ه هاي مختلف اين موضوع توسط دانشجويان تهيه شد و دانش فني اين کار را در کشور خودمان به دست آورديم. بنابراين شايد در آن دو سه سال اول بعد از سال 81 بيشتر تلاش علمي ما براي يادگيري و دست يافتن به متدهاي روش کار بود. اما لطفي که مسوولان کميته جست وجو کردند اين بود که به مجموعه هاي مسوول دستور دادند از هر شهيدي که از آن به بعد تفحص مي شود يک قطعه کوچکي در اختيار ما قرار گيرد و ما آن را به آزمايشگاه منتقل کنيم و يک کد و شناسه ژنتيک روي اجزاي پيکر درج کنيم. بنابراين در چند سال اخير که شهدا در سراسر کشور دفن شدند، قابل رديابي هستند و نمونه يي از آنها در آزمايشگاه ما وجود دارد. محققان ما با استفاده از دو بانک اطلاعاتي، يکي اطلاعات ژنتيک افراد مجهول الهويه که مربوط به استخوان هاست و ديگري بانک اطلاعات ژنتيک مربوط به والدين، اقدام به تشخيص هويت مي کنند. در حال حاضر ما در حال تشکيل بانک اطلاعات والدين هستيم. در اين روش با استفاده از نمونه خون والديني که فرزند مفقود دارند و نمونه هايي که از شهدا در اختيار داريم براي تشخيص هويت شهدا اقدام مي کنيم. طبعاً اين دو بانک وقتي اطلاعاتش به اندازه کافي برسد، قابل جست وجو خواهد بود. ما روي مجموعه سه ميليارد باز آلي که در هر سلول وجود دارد نقاط ويژه يي را انتخاب و اطلاعات ژنتيکي آن را استخراج و در بانک اطلاعات وارد مي کنيم. همين نقاط را در ژنوم پدران و مادران شناسايي مي کنيم و بعد يک موتور جست وجوي هوشمند اين تطابق را انجام مي دهد و به اين ترتيب امکان شناسايي افراد مهيا مي شود.

-مگر تشخيص هويت جزء حوزه وظايف پزشکي قانوني نيست؟ چرا تا پيش از اين پيکرهاي شهدا توسط سازمان پزشکي قانوني تشخيص هويت نمي شدند؟

اساساً در دنيا اين موارد جزء وظايف سازمان هاي پزشکي قانوني است اما به دليل گستردگي موضوع بر اساس توافقي که بين مسوولان پزشکي قانوني وقت و کميته جست وجوي مفقودين به عمل آمد، اين موضوع از طريق توافقنامه يي به کميته جست وجوي مفقودين واگذار شد. از سوي ديگر در آن زمان نفس کار علمي اين بحث، سازمان پزشکي قانوني کشور هم وجود نداشت.

-در چه سال هايي اين واگذاري صورت گرفت؟

اين را بايد از مسوولان کميته جست وجوي مفقودين بپرسيد.

-بعد از پايان جنگ بود؟

خير، حين جنگ. در آن زمان اين مساله به تعاون نيروهاي مسلح واگذار شد و طبيعي بود در آن زمان امکان اينکه نيروهاي پزشکي قانوني در صحنه هاي نبرد حضور پيدا کنند و بخواهند فرآيندهاي رسيدگي معمول خود را داشته باشند، وجود نداشت و بر مبناي ضوابطي اين مسووليت به کميته واگذار شده که بنده بي اطلاعم و بيشتر عهده دار حوزه فني و علمي موضوع هستم. اما نکته قابل توجه اين است که فعاليتي را که ما آغاز کرديم براي اولين بار در کشور به اجرا درمي آمد و در آن زمان سازمان پزشکي قانوني هم قادر به انجام چنين خدمتي نبود چون دانش و تکنولوژي لازم را نداشت. اين حرکت علمي سبب رشد در نيروي انتظامي و پزشکي قانوني ما شد به طوري که مي توان از اين دانش در هر حادثه ديگري هم استفاده کرد.

-اگر زودتر به اين دانش رسيده بوديم، چه کمکي به شهدا مي شد؟ آيا مواردي بوده که براي باقي نماندن شهدا در محيط مجبور به دفن آنها حين عمليات شوند؟

در فيلم ها هم بسيار شنيديد گاهي رزمنده يي جان خود را به خطر مي اندازد تا پيکر دوستش را بياورد عقب و به خانواده ها برگرداند. بنابراين ما هيچ مورد دفن عجولانه يي در نقاط مرزي نداشتيم و امروز هم که آرامگاه هايي در فکه، طلاييه و شلمچه وجود دارند، مربوط به اجزايي است که بسيار خرد شده و ديگر قابل انتقال نبوده اند. يعني تا امروز که 20 سال از جنگ مي گذرد يک مورد پيکر را با سهل انگاري جايي دفن نکرده اند. از طرفي اين تکنولوژي مال همين يک دهه اخير است. اگر ما امروز بحث کارت هويت ژنتيکي را مطرح مي کنيم سال 1998 در امريکا عملياتي شده است و ما هم به موازات پيشرفت دنيا رشد کرده ايم. در آن زمان اصلاً اين تکنولوژي ها رايج نبود. به تازگي گروه هاي علمي روي پيکرهاي گورهاي دسته جمعي در سارايوو يا بقاياي بازمانده از جنگ جهاني دوم يا بقاياي بازمانده در حوادث کي مور شرقي و ويتنام کار مي کنند. اين قابليت ها در همين سال هاي اخير در اختيار دانشمندان قرار گرفته و طبيعي است که در آن دوران اين دانش وجود نداشته است.

-پس اين شهداي گمنام که هر از گاهي طي مراسمي به خاک سپرده مي شوند، يک پيکر کامل نيستند؟

نه. تمام اجزاي هر پيکر در حد قابل جمع آوري، جمع آوري شده است. جست وجوگران با سرند حتي خاک هاي مخلوط با استخوان را جدا مي کنند و آن استخوان هايي را که از سرند عبور نمي کنند، منتقل مي کنند. شرع اسلام هم تاکيد دارد که اجزاي هر پيکر بايد به پيکر ملحق شود. بنابراين به لحاظ شرعي هم ما نمي توانيم اجزا را رها کنيم و بناهاي يادبود شهداي گمنام در نقاطي بوده که ممکن است ما يک گور جمعي داشتيم. براي اينکه آن منطقه را زنده نگه دارند چنين بنايي احداث شده. ضمن اينکه تمام اجزاي قابل تفکيک برداشت شده و چند پيکر تفکيک شده آنجا دفن شده يعني مکان را به عنوان يادبود محفوظ نگه داشتند.

-شهدايي که در دانشگاه ها و ميادين شهر دفن شده اند، نمونه برداري شده اند تا زماني قابل شناسايي باشند؟

بله. تمام پيکرهايي که به ما منتقل مي شوند قبل از اعزام نمونه برداري مي شوند. البته ما نمي دانيم پيکرها کجا دفن مي شوند.

-بنابراين اين نمونه برداري از شهداي گمنام مربوط به سال هاي 82 ، 83 مي شود که مرکز شما وارد اين عرصه شد و شهدايي که پيش از اين دفن شده اند، هميشه گمنام باقي مي مانند يا مي توان حال که به اين دانش رسيده ايم زماني آن شهدا را بيرون آورده و شناسايي کرد؟

بله، به اين موضوع فکر کرديم. اما گفتيم قدم اول را براي پيکرهايي برداريم که بدون محدوديت قابل دسترسي هستند و ابتدا کار اين نمونه هاي موجود را تمام کنيم و بعد دنبال گرفتن مجوز شرعي نبش قبر شهداي گمنام برويم و اين کار هم ساده نيست. زمان بر و مشکل است. هنوز زود است که براي اين موضوع تصميم گيري کنيم.

-وجود شهداي گمنام پس از هر جنگي اجتناب ناپذير است؟

بله، خصوصاً مواردي که جنگ ها طولاني مي شود و اگر يک طرف جنگ هم جنايتکار باشد و خارج از عرف جنگ عمل کند، احتمال وجود شهداي گمنام بيشتر مي شود. من الان تصاويري را مي توانم به شما نشان دهم که مرتبط به پيکر رزمندگان ايراني است که به وسيله نيروهاي عراقي اعدام شدند و سال هاي سال در صحنه روباز و دورافتاده باقي ماندند. يا گروه هاي صليب سرخ در عراق به اين نتيجه رسيده اند که اسرايي در زمان صدام و جنگ ايران و عراق، تيرباران و در محل هايي دفن شده اند که ما امروز آثاري از شناسايي آنها در اختيار نداريم. ما با اين صحنه ها بسيار مواجه بوديم.

-با اين دانشي که الان وجود دارد براي 10 هزار پيکر باقي مانده در صورت جست وجو شدن چه اتفاقي خواهد افتاد؟

دقيقاً هر پيکري که همراهش پلاک يا کارت شناسايي يا مستندي نباشد در قدم اول گمنام است اما اينکه ما به اين اکتفا و اينها را گمنام رها مي کنيم، هرگز چنين نيست. همان گونه که شهدايي که طي 5 ، 6 سال پيش تفحص شده اند چنين سرنوشتي نداشتند. مسوولان مربوطه تلاش براي تشخيص هويت اين افراد را پي مي گيرند.

-به نظرتان براي ده ها هزار شهيدي که گمنام دفن شده اند، کم کاري نشده است؟

اينکه ما افسوس گذشته را بخوريم چاره ساز نيست؛ براي اينکه دانشي نبوده است و ما هم نداشتيم اما اينکه به محض اينکه به دانشي دست پيدا کرديم از تجربه هاي گذشته استفاده کنيم، مهم است. کاري که ما بعد از دست يافتن به توانايي انجام اين کار کرديم اين بود که به مسوولان گفتيم اندکي از نمونه خون کساني را که در مشاغل پرخطر کار مي کنند، در اختيار ما بگذارند. ما چند سي سي از خون هر فردي که مي خواهد در صحنه هر عملياتي وارد شود مثل يک آتش نشان يا يک خلبان را در بانک اطلاعات ذخيره مي کنيم تا در صورت سانحه فرآيند تشخيص راحت تر شود. الان گاهي شده ما براي پرونده يک استخوان يک ماه در آزمايشگاه کار مي کنيم اما براي يک نمونه خون کمتر از دو ساعت کار مي کنيم. اين برنامه براي نظامي ها در حال اجراست.

-آقاي دکتر روند شناسايي يک پيکر از لحظه پيدا شدن تا تحويل به خانواده چگونه است؟

وظيفه تفحص در صحنه عمليات بر عهده کميته جست وجوي مفقودين است. اين کميته بعد از اينکه مناطق را شناسايي مي کنند پيکر را به شکل انفرادي بسته بندي مي کنند و به معراج شهدا که يکي از موسسات زيرمجموعه کميته جست وجوي مفقودين است، انتقال مي دهند. اين موسسه وجود پيکرها را به ما اطلاع مي دهد. ما از آنها نمونه برداري مي کنيم و از گزارشي که تهيه مي شود يک پرونده شکل مي گيرد و به همراه آن يک قطعه کوچکي در حد 10 يا 15 گرم از نمونه استخوان برداشت مي شود و بارکدي روي کارت همراه پيکر درج مي شود و آن پيکر مجدداً به معراج شهدا تحويل مي شود. در گزارش ما مواردي مثل اينکه در کدام منطقه و به وسيله چه گروهي کشف شده است يا اينکه اجزاي پيکر چه استخوان هايي دارد عنوان مي شود و استخوان هاي موجود و مفقودشده پيکر روي فلوچارت درج مي شود. احتمال دارد در شرايطي دو يا چند پيکر با هم مخلوط شده باشند. پيکرهايي که ما برداشت مي کنيم فرآيندهاي کار آزمايشگاهي براي آنها انجام مي شود و يکسري اطلاعات ژنتيکي از اينها به دست مي آيد. ما تا زماني که بانک اطلاعات همه خانواده مفقودين را نداشته باشيم نمي توانيم تشخيص دهيم اين پيکر متعلق به خانواده يي از استان فارس است يا از خوزستان. بنابراين لازمه پاسخگويي اين است که ما هر دو اطلاعات خود را به موازات هم تکميل کنيم. به همين جهت در برخي نواحي مثل مجنون مي گويند 20 تا شهيد بودند. ما مي دانيم اين 20 تا تقريباً مال گردان مشخصي از لشگر حضرت رسول است. آن وقت مي رويم سراغ خانواده هاي آنها چون جمع محدود تري مي شود و سريع تر امکان شناسايي دارد. اما وقتي برخي از سرزمين هاي ما بارها دست به دست شده و در طول 8 سال لشگرها و گردان ها و يگان هاي مختلف در آن منطقه رفت و آمد کردند تا آن بانک اطلاعات خانواد ه ها شکل نگيرد پاسخگويي هم راحت نيست.

ادامه در صفحه 14
راضي ام به رضاي خدا
بنفشه سام گيس

مادران جنگ، اگر پاي صحبت شان بنشيني، حرف بسيار دارند. خاطراتي از عزيزترين عزيزشان که امروز به هيئت استخواني، در گوري خفته يا که آنقدر بي نام و نشان است که مزاري هم ندارد براي گريستن. آنچه در پي مي آيد خاطره يکي از مادران جنگ است که ظرف 27 سال گذشته ندانسته که سرکدام مزار و در کدامين خاک بايد به سوگ فرزند از دست رفته اش بنشيند؛ «پسر من 26 ساله بود. تک فرزند بود. نه پسري دارم و نه دختري. از سال 56 و پيش از آمدن امام، به عنوان نيروي داوطلب فعال بود. جنگ که آغاز شد به عنوان بسيجي ثبت نام کرد. گردنبندي به گردن داشت. وقتي مي آمد خانه مي گفتم «اين تکه آهن را به گردن انداخته يي.» مي گفت «مامان، بعدها مي فهمي که همين تکه آهن چقدر سربلندت مي کند.» پسرم نمونه بود. نمازخوان، مهربان، تا ساعتي که رفت يک بار پيش من و پدرش لباس آستين کوتاه نپوشيد. خيلي باحيا بود. خيلي با آبرو بود. خيلي متدين، خيلي باخدا. يک روز براي همسايه مان خبر آوردند که پسرش شهيد شده، خبر آوردند که سرش از بدنش جدا شده. پسرم آمد پيش من و گفت «مامان ديگر نمي تواني جلوي مرا بگيري. فقط نمي خواهم که ناراحت باشي. من مي روم جبهه.» گفتم «آخر تو تک فرزند هستي. اصلاً تو را نمي برند. تو خودت پدر هستي. بچه چهار ساله داري. زن داري. مستاجري. من زن و بچه ات را کجا ببرم.» گفت؛ «شما هم اجازه ندهي من مي روم. 26 سال زحمت مرا کشيدي. خواهش مي کنم خودت را بي احترام نکن.» اهالي مسجد محل آمدند گفتند «خانم، اجازه نده اين پسر به جبهه برود، يکدانه پسر است.» هر چه گفتم قبول نکرد. مي گفت «مامان شما قبول مي کني که برادرهاي ما در جبهه ها کشته شوند و من کنار دست شما نشسته باشم؟ اصلاً شما نبايد چنين تقاضايي داشته باشي. من بايد داوطلبانه بروم و شما هم هيچ اعتراضي نکني.» آن شب استخاره کردم. آيه حضرت موسي آمد که فرعوني ها حضرت موسي را به پيامبري قبول نمي کردند. همان شب خواب ديدم که در يک برهوت ايستاده ام. نه علفي بود و نه آبي. آقايي را ديدم که پرچم هاي سبز به دست گرفته بود. با خودم و از ناراحتي گفتم نگاه کن اينها بسيجي هستند. يکدفعه ديدم خانمي کنار من ايستاده است. با آرنج به من زد و گفت «خانم مي داني اينها که هستند؟» گفتم من از کجا بدانم. گفت «اين پسر من حضرت مهدي(ع) است. تمام دنيا را با پرچم سبز پر مي کند.» يکدفعه ديدم که آن آقا جلوي من ايستاده است و يک خودکار و دفتر بزرگ به دست گرفته. از من پرسيد «دخترم، اسم پسرتو چيست.» گفتم حسن. گفت «ديگر نشنوم بگويي حسن. بگو سيدحسن.» گفتم آقا، اين بچه سيد نيست. من سيد هستم ولي پدرش سيد نبوده. آقا گفت «همان که گفتم. ديگر نشنوم حسن، سيدحسن.» دفتر را باز کرد ديدم سه جا امضا شده سيدحسن، سيدحسن، سيدحسن. آن آقا با عصبانيت برگشت و رفت. همان خانم مرا صدا زد و گفت «بيا برويم جايي را نشانت بدهم.» گفتم آخر عروسم اينجا نيست. گفت؛ «خب عروست را هم مي بريم.» گفتم خانم، عروسم شهر زندگي مي کند. گفت «تو صدا بزن.» اسم عروسم را صدا زدم، ديدم کنارم ايستاده. آن خانم ما را برد طرف غرب. طرف کردستان. کوهي بود. نشستيم آنجا. به دره نگاه کردم ديدم يک وانت ايستاده، يک تابوت نو، يک پرچم نو روي آن کشيده اند. زدم توي صورتم و گفتم مادرجان الهي بميرم. تو کسي را نداري و تنهايي زير آفتاب سوزان. آن خانم به من گفت؛ «اين شهيد هم پدر دارد و هم مادر. ولي خيلي طول مي کشد تا بيايند و او را ببرند. او مفقود است.»

صبح خوابم را براي پسرم تعريف کردم. پسرم گفت «مادر چرا اين خواب را براي من گفتي. اين خواب پرده است. من هم آن را ديده بودم ولي براي شما نگفتم. من با امام زمان کار دارم. مي خواهم دردهايم را به امام زمان بگويم.» از وقتي که رفت چهار ماه تهران را زير پا گذاشتم. هر جا مجروح آوردند، رفتم. بيمارستاني نمانده بود که نرفته باشم. سه ماه جبهه ماند. سه تا نامه نوشت و ديگر خبري نشد. مي گفت «اين پلاک را مي بيني. من اين پلاک را جايي قايم مي کنم که اصلاً جنازه ام به دست تو نرسد. من مي خواهم مفقود بمانم.» گفتم من ديوانه مي شوم. گفت «مامان ديوانه نمي شوي. خدا به تو صبر مي دهد.» 26 سال است که رفته و هنوز در خانه مان را که مي زنند دلم مي ريزد و مي گويم آمدند به من خبر بدهند. آمدند و جنازه اش را آوردند. اما تا امروز يک استخوانش را هم براي من نياورده اند. به من گفتند که موشک زده و جنازه اش پودر شده. اما باور نمي کنم. هنوز سوار ماشين که مي شوم اول صورت راننده را نگاه مي کنم. مي گويم نکند حواس پرتي گرفته يادش رفته خانه اش کجا است. زنش رفت شوهر کرد. خودم گفتم برود شوهر کند. نوه ام را خودم بزرگ کردم. نتوانست شوهر مادرش را به جاي پدرش بپذيرد. من هم نتوانستم بپذيرم. راضي ام به رضاي خدا. هر چه خدا بخواهد. اين سرنوشت من بود.

فقط يک بچه داشته باشم. آن هم يک پسر. يک جايي برود که مرا سربلند کند. مدال افتخار به گردنم بياويزد. دلم برايش تنگ مي شود. چه کار کنم. خدا را صدا مي زنم. هر چقدر مي توانم سوره والعصر مي خوانم. آيه الکرسي مي خوانم که مبادا کفر بگويم. هيچ وقت نگفتم چرا رفت. نگفتم چرا پسر من رفت. چرا بياورم کفر گفته ام. خدا گلچين است. بهترين گل ها را مي چيند. اما خدا به من اين لياقت را داد که امانتش را 26 سال نگه دارم و صحيح و سالم نگه دارم و نگذارم که راه کج برود و بعد به خودش برگردانم. راضي ام به رضاي خدا. »
تفحص، از ديروزها تا امروز
جست وجو و يافتن پيکر شهداي هشت سال دفاع مقدس يکي از مهم ترين دغدغه هايي است که حتي در طول سال هاي جنگ نيز ذهن بسياري از رزمندگان را به خود مشغول کرده بود. پس از جنگ نيز اين حرکت، نخست به صورت خودجوش و بعد از مدتي در قالب سازمان يافته تا به امروز ادامه يافته است. اما در تمامي اين سال ها يکي از مقولات مهم در بين نيروهاي جست وجوگر، نحوه شناسايي شهدا است. آنچه در پي مي آيد بخشي از خاطرات نيروهاي تفحص و برگرفته از سايت ساجد است.

---

مادر چگونه فرزندش را شناخت

پيکر يکي از شهدا به نام احمدزاده را که هيچ پلاک و مدرکي نداشت، تحويل خانواده اش داديم. مادر او با ديدن چند تکه استخوان، مات و مبهوت فقط مي گفت؛ اين بچه من نيست. در همان لحظات تکه پاره هاي لباس شهيد را مي جست که ناگهان چيزي توجهش را جلب کرد. دستانش را ميان استخوان ها برد و خودکار رنگ و رورفته يي را درآورد. با گوشه چادر، بدنه خودکار را پاک کرد. سريع مغزي خودکار را درآورد و تکه کاغذي را که داخل بدنه آن لوله شده بود، خارج ساخت. اشک در چشمانش حلقه زد. همه متعجب شده بودند که چه شده، ديديم روي کاغذ لوله شده نام احمدزاده نوشته، مادر آن را بوسيد و گفت؛ اين دستخط پسر من است. اين پيکر پسرمه، خودشه.

شهيدً استوار

همراه بچه هاي گروه تفحص لشگر عاشورا، در منطقه فکه ، همانجايي که روزي در بهار سال 62 عمليات والفجر يک انجام شده بود، خاکريزها و شيارها را مي گشتيم تا شهيدان بر جاي مانده را بيابيم. روي يکي از خاکريزها بسيجي آرپي جي زن ، روي زانو نشسته بود تا تانک روبه رويش را بزند، ولي بلافاصله پس از شليک موشک گلوله تک تيراندازان عراقي پيشاني اش را شکافته و او که رو به جلو افتاده بود، در همان حال لوله آرپي جي به صورت عمود بر زمين مانده و بدن او متکي بر آرپي جي ، به حالت نيمه سجده روي خاکريز مانده بود، آرام و آهسته ، استخوان هايش را جمع کرديم و اندام مطهرش را با خود آورديم .

پس از دوازده سال...

سال 73 بود که همراه بچه ها در منطقه والفجر مقدماتي فکه کار مي کرديم. 10 روزي بود که براي کار، از وسط يک ميدان مين وسيع رد مي شديم. ميان آن ميدان، يک درخت بود که اطراف آن را مين هاي زيادي گرفته بودند. روز يازدهم بود که هنگام گذشتن از آنجا متوجه شدم يک چيزي مثل توپ از کنار درخت غلت خورد و در سراشيبي افتاد پايين. تعجب کردم. مين هاي جلوي پا را خنثي کرديم و رفتيم جلو. نزديک که رفتيم، متوجه شديم جمجمه يک شهيد است. آن را که برداشتيم، در کمال حيرت ديديم پيکر اسکلت شده دو شهيد پشت درخت افتاده و اين جمجمه متعلق به يکي از آنها است. 12 سال از شهادت آنان مي گذشت و اين جمجمه در کنارشان بود ولي آن روز که ما آمديم از کنارش رد شويم و نگاهمان به آنجا بود، غلت خورد و آمد پايين که به ما نشان دهد آنجا، وسط ميدان مين، دو شهيد کنار هم افتاده اند.

انگشت و انگشتر

چند روزي مي شد که در اطراف کاني مانگا در غرب کشور کار مي کرديم. شهداي عمليات والفجر چهار را پيدا مي کرديم. اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پيکر شهيدي داخل يکي از سنگرها شديم، سريع رفتيم جلو، همان طور که داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تير يا ترکش به او اصابت کرده و شهيد شده بود. خواستيم که بدنش را جمع کنيم و داخل کيسه بگذاريم، در کمال حيرت ديديم در انگشت وسط دست راست او انگشتري است. از آن جالب تر اينکه تمام بدن کاملاً اسکلت شده بود ولي انگشتي که انگشتر در آن بود کاملاً سالم و گوشتي مانده بود. همه بچه ها دورش جمع شدند. خاک هاي روي عقيق انگشتر را که پاک کرديم، اشک همه مان درآمد. روي آن نوشته شده بود؛ «حسين جانم».

آري، اين پسر من است

«معراج شهدا» شلوغ بود. سالن پر بود. جمعيت کم بود، ولي آنچه بيشتر به چشم مي آمد، تابوت هاي چوبي پيچيده در پرچم سه رنگ جمهوري اسلامي بودند. هر ساعت، خانواده يي مي آمد. پدري و مادري، برادري و خواهري، آرام مي گريستند، ولي صدايشان مي آمد. از بدو ورود به سالن، سراسيمه مقواهاي نصب شده روي تابوت ها را مي خواندند و گمشده خويش را مي جستند. خانواده يي وارد شد، مادري و پدري. برادرهاي شهيد هم بودند. تابوت را که در رديف بالايي رو به سقف بود، پايين آوردند. همه بي تاب بودند. به خصوص مادر. تابوت که بر زمين نشست، صلواتي فرستاده شد و پس از پرچم، در چوبي کنده شد. گريه ها شدت گرفت. صداها بلندتر شد. هق هق ها به ناله تبديل شدند. ولي مادر، آرام و ساکت بندهاي کفن کوچک را که به جثه يي درهم پيچيده و کوچک مي ماند، همچون کودکي در قنداقه يي سفيد، باز کرد. چيزي نبود جز چند تکه استخوان زرد شده، زردي به رنگ خاک. جمجمه يي نيز در کنار پيکر بود. با چشماني که هنوز مي نگريستند. مادر مبهوت بود. برادرها، او را «برادر» خطاب مي کردند و مي گريستند؛ پدر نيز او را به نام پسرش صدا مي زد، ولي مادر همچنان، با چشمانش، ميان استخوان ها را مي کاويد، لحظه يي سر بلند کرد و رو به مسوولان معراج شهدا که در کنارش بودند، سر پايين انداخت و شروع کرد به جستن ميان استخوان ها؛ تکه پاره يي از شلوار بسيجي به دستش آمد. او را که در دست گرفت، خطاب به بقيه گفت؛ «اين تکه لباس، جيب سمت راست شلوار پسر من است که ميان استخوان هايش بوده، و اين راز پسر من است. هنگامي که عازم جبهه بود، تکه يي کش سفيد و پهن داخل جيب سمت راست شلوار او دوختم. ناخواسته اين کار را کردم، شايد دلم مي گفت که سال ها بايد به دنبال او بگردم. حالا اين تکه پارچه خونين، جيب شلوار است. اگر همان گونه که خود مي دانم، کش مورد نظر داخل آن باشد، پسرم است، وگرنه، که هيچ،» همه نگاه ها مضطرب بود. نگران به دستان مادر مي نگريستند. مادر صلواتي فرستاد و جيب شلوار را به داخل برگرداند. تکه يي قهوه يي رنگ شده خودنمايي کرد، خودش بود. مادر ذوق زده شد. چشمان پاکش از اشک لبريز بودند، برگشت رو به پدر و گفت؛ «خودشه... پسرم... اين همان کشي است که با همين دست هاي خودم دوختم.» دستانش مي لرزيد. به دستانش نگاه مي کرد و به استخوان هاي پسر، دست هايي که سال ها پيش از اين، ظاهراً ناخواسته، کاري انجام دادند که پس از 10 سال فرزند به دامان مادر بازمي گشت.
عناوين اين صفحه
شهداي گمنام را شناسايي کنيم
راضي ام به رضاي خدا
تفحص، از ديروزها تا امروز

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام