
منصور بيطرف، کيوان مهرگان
دکتر محمود سريع القلم استاد دانشگاه شهيد بهشتي در ادامه گفت و گوي خود با اعتماد درباره چگونگي تنظيم روابط دولت اوباما با ايران و نيز تاثير بحران مالي جهان بر اقتصاد ايران، ديدگاه هاي خود را بيان مي کند.
---
-بحث هاي مربوط به ايران باقي مي ماند. در بين ايراني ها چه در بين سياستمداران و مقامات حکومتي و چه در بين مردم عامه برداشتي وجود داشت که اوباما ممکن است بتواند يخ روابط دو کشور را آب کند و ديوار بي اعتمادي را بشکند. هيچ کس هم مبناي اين تصور و باور را به جز شعار خود اوباما که شعار تغيير بود، چيز ديگري نمي دانست. درباره شکل گيري اين ذهنيت و درست يا نادرست بودن آن نظر شما چيست؟
در کشور ما شناخت سياسي عمدتاً يک شناخت احساسي است. خيلي هم فرق نمي کند چه در کوچه و بازار و چه در رسانه هاي به ويژه تصويري. بنابراين کساني که تصور مي کردند اوباما چون سياهپوست و از نژادي است که مظلوميت کشيده و به هرحال پدر کنيايي دارد، قرار است نسبت به کشورهاي در حال توسعه يا علاقه مند به استقلال سياسي رهيافت ديگري داشته باشد. در عمل مشاهده کرديم اوباما نماينده يک حاکميت است. اوباما نماينده يک حزب و سيستم است. اوباما اپراتور سياسي يک حاکميت سياسي است. چون در کشور ما فرد از سيستم مهم تر است. ما تصور مي کنيم همه جاي دنيا همين طور است. در کشورهايي مانند ژاپن، آلمان، مجموعه غرب، حتي به نظر من در يک دهه اخير در چين و ترکيه ما به طرف سيستم حرکت مي کنيم و افراد دستور کار سيستم را اجرا مي کنند به جاي آنکه افراد بر سيستم مقدم باشند. اوباما با دستور کار حزبي نسبت به ايران پيش خواهد رفت. وي اکنون مثلثي را انتخاب کرده است که ممکن است قدري کار را با ايران سخت کند و آن مثلث، يکي رئيس دفتر او يا رئيس اجرايي کاخ سفيد است. فردي به نام رام ايمانوئل که در شهر واشنگتن معروف به يکي از قوي ترين اپراتورهاي سياسي است. او شبکه بسيار وسيعي از افراد و سياستمداران را مي شناسد که مي تواند کارها را پيش ببرد و به نظر من به همين دليل است که او را انتخاب کرده اند. با اينکه بين اوباما و ايمانوئل شناخت قديمي نبوده است ولي کسي را انتخاب کرده اند که از پدر و مادر مهاجر اسرائيلي است و در مراکز قدرت و اقتصاد امريکا بسيار شناخته شده است. شخص دوم خانم کلينتون است که وزير خارجه خواهد بود و در دستور کار حزبي خود به اين صورت عمل خواهد کرد که بسيار به لابي يهوديان در امريکا نزديک خواهد بود. اين را هم در نظر داشته باشيد که هر کس که سناتور نيويورک است، با يهوديان قوي ترين ارتباطات را دارد حتي اگر خودش هم يهودي نباشد. خانم کلينتون چند دوره سناتور نيويورک بوده است. از نظر تاريخي دولت کلينتون در رابطه با ايران بسيار نرم سخن گفت اما تمام قوانيني که عليه ايران تصويب شد، در دوره بيل کلينتون بود يعني آنها به زبان نرم اما چوب هاي بسيار سختي اعتقاد دارند. دولت بوش بسيار سخت صحبت کرد اما در عمل متفاوت بود. شخص سومي که بسيار مهم است دنيس راس است که براي سال ها مسوول دولت امريکا در مذاکرات فلسطين و اسرائيل بود. بعد از توافقات اسلو، وي مهم ترين فردي بود که بين فلسطيني ها و اسرائيل از جانب امريکا به طور رسمي ميانجيگري کرده است. اين شخص نسبت به ايران نگاه هاي بسيار تندي دارد و هم اکنون مشخص شده به عنوان مسوول دولت اوباما در مسائل خاورميانه و ايران خواهد بود. به هرحال مثلث دنيس راس، رام ايمانوئل و هيلاري کلينتون مثلثي است که به جامعه يهودي و اي پک يعني گروه لابي اسرائيل-امريکا بسيار نزديک است و به نظر من مي توان تحولات غزه را هم در همين راستا بررسي کرد يعني اسرائيل اکنون با آمدن اوباما و حاکميت حزب دموکرات احساس امنيت مي کند و به همين دليل در اواخر سال 2008 اين حمله را به منطقه غزه آغاز کرد. به نظر من نگاه دولت اوباما به ايران از لنز يهودي و اسرائيلي خواهد بود يعني اگر دولت بوش قدري تحت تاثير بعضي سياستمداران ملي امريکا مانند کيسينجر که معتقد بودند نبايد با ساختار ايران کاري داشت بلکه بايد به دنبال نزديک کردن سياست ها بين ايران و امريکا بود و اگر دولت بوش به بعضي از مراکز تحقيقاتي در امريکا که معتقد بودند بايد ايران را بهتر شناخت و بايد منافع ملي جمهوري اسلامي را بهتر درک کرد و توجه داشت، اکنون اين غلظت کمتر شده است، يعني اکنون نقش نهادي مانند شوراي روابط خارجي امريکا که نقش ملايمي نسبت به ايران داشت، کاهش پيدا کرده و اوباما تحت تاثير دستور کار اي پک و منافع دولت اسرائيل نسبت به خاورميانه خواهد بود.
-يعني تصوراتي که ايراني ها داشتند، اشتباه بود؟
بستگي به اين دارد که ما چه تلقياتي داشته ايم. اينکه اوباما قرار است طرف ايران را بگيرد، بسيار ساده لوحانه است. اوباما رئيس جمهور امريکا و تحت تاثير نظام داخلي اين کشور است. به نظر من بخشي از مساله اين بود که ما فکر مي کرديم چون او سياهپوست است، قرار است از ما حمايت کند و اين حتماً يک تلقي اشتباه است.
-مي توانيم بگوييم ساده لوحانه بود؟
بله، عرض کردم بسيار ساده لوحانه بود. البته هنوز بسيار زود است که ما بخواهيم از برخورد اوباما با ايران تحليل دقيقي انجام دهيم ولي آرايش تيم اوباما و رهيافت هايي که اين افراد به آنها اعتقاد دارند، آمدن خانم کلينتون به وزارت خارجه امريکا و اکثريت دموکرات در کنگره امريکا که به طور سنتي به يهوديان نزديک تر هستند، نشان دهنده اين است که اوباما، حداقل برخوردهاي بسيار سختي را نه به معناي نظامي بلکه به معناي تحريم هاي بيشتر آغاز خواهد کرد و من فکر مي کنم در رابطه با مسائل هسته يي اوباما بيشتر از نهاد سازمان ملل و اتحاديه اروپا و همين طور از قوانين خود دولت امريکا استفاده خواهد کرد. با توجه به پايين آمدن قيمت نفت، شايد نگاه آنها، نگاهي باشد که بخواهند از طريق فشارهاي اقتصادي، مسائل حقوق بشر و انزواي سياسي در خاورميانه استفاده کنند.
-شعار مذاکره مستقيم بدون پيش شرط و بدون ميانجي، يعني بحثي که اوباما در مورد ايران مطرح کرد سه جزء داشت، آغاز مذاکره بدون پيش شرط و مستقيم بود. اين سه مساله بين ايران و امريکا، با توجه به رويارويي هايي که در 30 سال گذشته داشته اند، اتفاق کمي نيست. به نظر شما چنين چيزي اتفاق مي افتد يا فقط يک شعار تبليغاتي است؟
البته نسبتاً زود است که قضاوت کنيم، اما من احساس مي کنم بسياري از اين موارد شعارهاي تبليغاتي خواهد بود زيرا مذاکره مستقيم با ايران ممکن است مورد علاقه شخص اوباما باشد ولي ممکن است کنگره امريکا و لابي ها اين مساله را نپذيرند. اکنون تصميم گيري در امريکا نسبت به 30-20 سال گذشته بسيار تغيير پيدا کرده است. زماني که نيکسون رئيس جمهور امريکا بود، در حوزه سياست خارجي با استقلال عمل مي کرد و به کنگره امريکا اطلاع مي داد، به اندازه يي که امروز گروه هاي فشار، لابي ها و مراکز تحقيقاتي در فرآيندهاي تصميم گيري و سياستگذاري اثر دارند، در آن زمان اين طور نبود. امروز در واشنگتن 16 هزار نفر وجود دارند و به طور رسمي و قانوني ثبت شده اند که کار لابي در قوه هاي مقننه و مجريه امريکا انجام مي دهند. اکنون رئيس جمهور امريکا تحت تاثير اين فضاها قرار دارد و با توجه به اينکه اکثريت دموکرات در کنگره است و آرايش تيم سياسي، امنيتي و سياست خارجي اوباما بسيار به جامعه يهوديان نزديک است، به نظر من اوباما تحت تاثير آنها قرار خواهد گرفت. البته به نظر من اوباما عمدتاً به مسائل اقتصادي مي پردازد و خود را رئيس جمهوري مي داند که قصد بازسازي اقتصاد را دارد زيرا اگر اين کار را انجام دهد و پاسخ اين اقدامات را در سيکل اقتصادي طي دو يا سه سال آينده به دست آورد، شرايط را براي انتخاب مجدد خود براي چهار سال دوم فراهم مي کند. بنابراين بيشتر خود را يک رئيس جمهور اقتصادي خواهد کرد و سياست خارجي به معناي امنيتي کلمه را برعهده وزارت خارجه و وزارت دفاع مي گذارد. حتي قول داده است بخش هايي از جلسات کابينه خود را به طور آنلاين پخش کند تا شهروندان ببينند. وي قصد دارد مشارکت مردم امريکا را افزايش دهد، حتي به تيم خود پيشنهاد داده که از نظر حقوقي بررسي کنند که چقدر امکان پذير است قبل از اينکه هر لايحه يي را قانون و امضا کند، بتواند فضا را براي چندين ساعت باز کند و مردم از هر جاي امريکا زنگ بزنند و نظر خود را در مورد آن قانون بيان کنند و قصد دارد يک رئيس جمهور ديجيتالي و اينترنتي باشد.
به همين دليل من فکر مي کنم خود شخص اوباما در سياستگذاري ها نسبت به ايران نقش جدي ايفا نکند و فضاها و تيم ها، جريان و لابي ها، آن را هدايت کنند. اين يکي از ضعف هايي است که کشور ما و جمهوري اسلامي دارد زيرا امريکا کشور لابي ها است، هرکس آنجا لابي کند برنده است. ناگهان عده يي در آنجا پيدا مي شوند و براي جلوگيري از صيد نهنگ دريايي لابي مي کنند و موفق مي شوند. قدرت اسرائيل و يهوديان در امريکا به خاطر لابي هايي است که دارند. در امريکا 5/8 ميليون مسلمان و 5/4 ميليون يهودي وجود دارد ولي قدرت گروه يهودي نسبت به گروه مسلمان شايد صد به يک باشد. از نظر نفوذ و تاثيرگذاري بر فعاليت هاي سياستگذاري و تصميم گيري آنچه را که امروز من به عنوان دانشجوي علم سياست مي توانم از شواهدي که موجود است استنتاج کنم، اين است که اوباما يک رئيس جمهور اقتصادي خواهد بود و عمده وقت خود را براي بازسازي اقتصاد امريکا صرف خواهد کرد و اگر در ديپلماسي هم نقشي ايفا کند، در ديپلماسي اقتصادي با قدرت هاي بزرگ دنيا و گروه بيست خواهد بود. بنابراين در مجموع مي توان گفت در يک سال آينده هر دو طرف نيات و تمايلات يکديگر را خواهند آزمود و به نظر مي رسد امريکايي ها هم منتظر نتيجه انتخابات رياست جمهوري در ايران باشند تا اينکه مشاهده کنند در حوزه قوه مجريه احياناً چه تحولي صورت بگيرد يا اينکه تداوم رياست جمهوري فعلي باشد، هرچند به نظر من در حوزه هاي قدرت در نظام بين الملل فعلي اين تلقي وجود دارد که قوه مجريه و قوه مقننه در ايران ظرفيت سياسي و حقوقي براي تغيير در سياست خارجي جمهوري اسلامي را ندارند و به دلايل حقوقي، قانون اساسي، نهاد رهبري مهم ترين نهاد در حوزه سياست خارجي و تنظيم سياست هاي کلان کشور است. بنابراين اين نگاه هم وجود دارد که شايد نتيجه انتخابات رياست جمهوري زياد مهم نباشد، زيرا در ايران نهايتاً نهاد رهبري تعيين کننده است. اما به نظر من به دلايل مختلف سياست خارجي جمهوري اسلامي نسبت به امريکا قابل تغيير نيست. اولين دليل اين است که کلاً سياست خارجي ايران به نظام اقتصادي و فرآيندهاي توليد ثروت در ايران متصل نيست. چين، روسيه، برزيل، ترکيه، کره جنوبي و مالزي در 20 سال اخير سياست خارجي خود را به دلايل اقتصادي تغيير داده اند به اين خاطر که توليد ثروت و رشد و توسعه اقتصادي براي آنها در اولويت بود و سياست خارجي را در استخدام توسعه اقتصادي قرار دادند. در کشور ما دايره سياست خارجي و دايره توسعه اقتصادي با هم فضاي مشترک بسيار محدودي دارند شايد در حد چند نقطه مماس باشد، در حالي که در کشوري مانند چين اکنون دايره اقتصاد و دايره سياست خارجي دو دايره کاملاً متداخل هستند و با هم کار مي کنند. دليل بعدي اين است که در نظام جمهوري اسلامي ماهيت قدرت، عقيدتي است. در ايران ماهيت قدرت، اقتصادي نيست، حتي اگر دولت اردوغان در ترکيه را مطالعه کنيد، مشاهده خواهيد کرد که 90درصد فکر، برنامه ريزي، اولويت ها، سياستگذاري ها گرايش هاي بين المللي دولت اردوغان براي افزايش ثروت ملي ترکيه است. در کشور ما حوزه قدرت بر پايه هاي ارزشي و عقيدتي بنا شده است، بنابراين سياست خارجي در استخدام نظام عقيدتي است. ماهيت قدرت در نظام جمهوري اسلامي، عقيدتي است و فکر و انديشه اسلامي بر هر منظومه منافع ديگري اولويت دارد. انديشه اسلامي به طور طبيعي در تقابل با ساختار سرمايه داري و مادي موجود بين المللي است. اگر قرار باشد جمهوري اسلامي ساختار موجود جهان را بپذيرد، ديگر جمهوري اسلامي نخواهد بود. جمهوري اسلامي را بايد يک سيستم ديد و سياست خارجي اين سيستم تحت تاثير مفاهيمي مانند استقلال، دارالايمان و نفي سبيل است که به راحتي نظام مسلط جهاني را نمي پذيرد.
-اين تضاد تا چه زماني مي تواند ادامه پيدا کند؟
تضاد نيست، ساختار قدرت در ايران است.
-آيا مي تواند تعامل برقرار کند؟
چرا سياست خارجي جمهوري اسلامي نمي تواند تغيير کند؟ دليلش اين است که جمهوري اسلامي يک سيستم است و هر سيستمي پيروان، حاميان و طرفداران فکري خود را جذب مي کند. اگر حاکميت امريکا را مطالعه کنيد، يک نفر طرفدار سوسياليسم پيدا نمي کنيد. اگر نظام اتحاد جماهير شوروي را مطالعه کنيد، يک نفر طرفدار کاپيتاليسم پيدا نمي کنيد. جمهوري اسلامي به طور طبيعي در ساختار قدرت خود نيروهايي را مي تواند جذب کند که داراي افکار، گرايش ها و تمايلات مشابه سيستم هستند چون جامعه ايران پيچيده است و به طور طبيعي مانند هر جامعه انساني ديگر گرايش ها و تمايلات متفاوتي در آن وجود دارد. اگر قرار باشد سياست خارجي جمهوري اسلامي تغيير پيدا کند، بخش هاي ديگري از جامعه ايران فعال مي شوند و بين جامعه و حاکميت نوعي ناهماهنگي به وجود مي آيد. من فکر مي کنم منطق امنيت ملي، ساختار قدرت و نظام اقتصادي، آموزشي و رسانه يي منشعب از نظام عقيدتي است و همگي ايجاب مي کند که کشور ما با نظام سرمايه داري و مسلط غربي در تعارض باقي بماند.
-اين تضاد تا چه اندازه پايدار است؟
هر نوع تغيير به لحاظ سياسي بستگي به صلاحديد مسوولان کشور دارد و به لحاظ اقتصادي، تا زماني که اقتصاد ما دولتي است.
-يعني اگر سياست هاي اصل 44 به آن صورتي که بايد اجرا شود، ممکن است اتفاقاتي بيفتد؟
البته من به عنوان يک دانشجوي علوم سياسي تا آنجا که سياست و اقتصاد ايران را مي فهمم، تحقق اصل 44 را يک آرزوي درازمدت مي دانم.
-نمي خواهيد بگوييد محال است؟
خير، محال نيست. اين يک تصميم شجاعانه ملي است که دولت در ايران مسوول معاش مردم نباشد. مي تواند اتفاق بيفتد، در جاهاي ديگر نمونه هايي وجود دارد، اما پيامدهاي زيادي دارد يعني اگر اصل 44 تحقق پيدا کند، دولت ها بايد در ايران با جامعه، در طراحي سياستگذاري ها شريک شوند، مثلاً يک بخش از آن بخش خصوصي است. اکنون حزب کمونيست چين از 2200 بنگاه اقتصادي چيني که درآمدهاي کلان دارند (يعني بخش خصوصي چين) تقاضا کرده است که در بين خودشان يک نهاد ايجاد کنند و نمايندگاني را به حزب کمونيست براي شرکت در جلسات بفرستند. نهايتاً 25 نفر را انتخاب کردند به طور مرتب و ماهانه با حزب کمونيست چين براي هماهنگي سياستگذاري هاي اقتصادي، اجتماعي و سياست خارجي و مشتقات آنها جلسه دارند. به طور مثال سياستگذاري در رابطه با نيروي کار و دستمزدها نشان مي دهد وقتي حکومت چين تصميم مي گيرد معاش مردم توسط خودشان مديريت شود. مي داند براي مديريت کشور و سياست خارجي کشور بايد با آنها سهيم شود، اين اتفاقي است که به طور ملايم در روسيه هم افتاد ولي به گستردگي چين نبوده است. در روسيه هنوز يک اليگارشي وجود دارد که سياست و اقتصاد را مديريت مي کند. اين اتفاق بزرگ در مکزيک، برزيل، آرژانتين و شيلي افتاده است. امروزه مکزيک کشوري است که در آن بين بخش خصوصي و قوه مقننه و قوه مجريه آن مشارکت خارق العاده يي وجود دارد يعني کشور مکزيک در 10 سال گذشته در خود تحولاتي را ايجاد کرده است که در دو قرن اخير تلاش مي کرد و نتوانست آنها را انجام دهد. اکنون نرخ رشد اقتصادي برزيل 8/6 درصد است که يکي از کشورهاي مهم اقتصادي جهان است و مشارکت بين دولت، بخش خصوصي، سنديکاهاي کارگري، جامعه مدني و قوه مقننه را ايجاد کرده است و اين مدلي است که شايد در واقع بتوان گفت در کشورهاي مهم صنعتي از قرن 19 آغاز شد. آيا به لحاظ فکري، فلسفي، ملي، فقهي و عقيدتي به اين نتيجه رسيده ايم که مي خواهيم چنين تصميم گيري هايي را انجام دهيم يا خير؟ به فضاهاي سياسي و اجتماعي و تصميم گيري هاي مسوولان نظام ما بستگي دارد. من در کوتاه الي ميان مدت چنين احتمالي را نمي دهم زيرا يکي از ويژگي هاي جامعه ايراني اين است که جامعه ايراني تشکل نيافته است و به طور کلي ما ايراني ها در تشکل مشکلات بسيار بنيادي داريم. ما جامعه يي اتميزه و فرد فرد هستيم و گاه حتي از نفي يکديگر لذت رواني مي بريم. جامعه يي که در آن تشکل نباشد، نمي تواند کارهاي بزرگ انجام دهد. چرا ژاپن توانسته ژاپن شود؟ در اين رابطه فرانسيس فوکوياما مي گويد ريشه آن در سرمايه و سرمايه داري نيست، بلکه ريشه آن در يک عبارت خلاصه مي شود و آن تشکل و اعتماد است که ژاپن را ژاپن کرده است.
-ما متاسفانه اصلاً تشکل نداريم؟
در آن بسيار ضعيف هستيم ولي مقدمات آن فراهم شده است. به نظر من بعد از انقلاب انديشه تشکل در ايران شکل گرفته است، يعني نسبت به 100 سال گذشته ما بسيار جلو آمده ايم اما از استانداردهاي بين المللي هنوز خيلي عقب هستيم يعني اگر بخواهيم ايران شناسي کنيم نمي توانيم اين کار را به طور مستقل در تاريخ مان انجام دهيم. ما ايراني ها در هنر، ادبيات، معماري و عرفان، تاريخ بسيار برجسته يي داريم. ما آثار ادبي داريم که هيچ ملت ديگري نتوانسته آن را توليد کند و همچنين ما در آثار ادبي در دنيا اول هستيم. در هنر و معماري بسيار پيشرفته هستيم، اما در يک حوزه نمي توانيم ادعاي زيادي کنيم. ما ايراني ها در سياست و حکومت، تاريخ درخشاني نداريم يعني تاريخ ما، تاريخ حذف و خشونت است. شاه عباس سه تن از پسرهاي خود را کور کرد تا با عثماني ها عليه او ائتلاف نکنند. اگر دوره پهلوي را مطالعه کنيد، حذف افراد از صحنه سياسي بسيار رايج و متداول بوده است و کار جمعي در سياست از همه چيز سخت تر است زيرا در آنجا منافع مطرح است. در حالي که در کار اقتصادي، افراد چون سهم مي برند حاضر هستند با هم کنار آيند اما سخت ترين مشارکت، مشارکت سياسي است. ما اينها را تجربه نکرده ايم و کلاً ما ايراني ها کار جمعي را تجربه نکرده ايم زيرا استبداد تاريخي ما استبداد فردي است. استبداد چيني، استبداد هرمي است به همين دليل موفق هستند و حزب کمونيست دوام آورده، کارکرده، رفرم شده و تکامل پيدا کرده است و با بخش خصوصي کار مي کند. در چين مي پرسيد اين مملکت در دست کيست؟ گفته مي شود دست حزب کمونيست است. مي پرسيد حزب کمونيست چه کار مي کند؟ مي گويند حزب کمونيست به دنبال بسط سرمايه داري است. اين تناقض است اما به خاطر اينکه چيزي به نام چين وجود دارد، که بر هر مساله ديگري اولويت دارد موفق شدند. ژاپن و کره جنوبي هم همين طور هستند. کشورهاي ديگر منطقه آسيا هم از آنها تبعيت کردند. فيليپين، تايلند، مالزي و سنگاپور همگي تحت تاثير مدل چيني و ژاپني هستند. استبداد ايراني، استبداد فردي بوده است. يک فرد به نام ناصرالدين شاه وجود داشته و بقيه همه رعيت بودند، حتي وزرا هم رعيت بودند. فيلم کمال الملک را اگر مشاهده کنيم نحوه برخورد ناصرالدين شاه با اتابک الگوهاي رفتار سياسي در ايران بوده است. اکنون در جامعه ما گفت وگو، گفتمان، فضاهاي فکري و رسانه ها هستند و انتخابات داريم، هرچند انتخابات بايد دوره هاي تکاملي خود را طي کند. در کشور ما صحبت از حقوق و آراي مردم و مشارکت مردمي مي شود.
ادامه در صفحه 11