|
علي شروقي
«گداها هميشه با ما هستند» شامل قصه هايي است با مفاهيم «زوال»، «شکست» و «حسرت»؛ قصه هايي با الگوهاي روايي و مضمون هاي کم و بيش آشنا براي خواننده يي که در اين سال ها ترجمه هاي فراوان از قصه هاي کوتاه نويسندگان رئاليست قرن بيستم امريکا را خوانده است؛ نويسندگاني که بعضي هايشان مدتي به «چخوف بودن» مفتخر شده اند و اصطلاح «چخوفي» آنقدر براي توصيف آثارشان به کار رفته که گاه خاص بودن و محدود و وابسته بودن اين آثار به جغرافيا و فرهنگي که در آن شکل گرفته اند زير آن اصطلاح بيش از حد کلي و غيردقيق «چخوفي» ناديده انگاشته شده. ضمن اينکه در اين قصه ها عاملي گول زننده وجود دارد که خيلي ها را به سمت تقليد از اين قصه ها و توهم ساده لوحانه راحت بودن اين تقليد کشانده است. اين عنصر گول زننده، ساده بودن ظاهري اين قصه ها است که اين مورد به ويژه در مورد کارور مشهودتر است. اما آنچه هنگام تقليد از اين آثار فراموش مي شود اين است که در اين قبيل آثار پس از زدوده شدن تمام حشو و زوائد، آنچه به جا مي ماند لحظه هايي است که در عين گذرا بودن و يک آن درخشيدن بر تنش هايي بنيادين پرتو مي افکند حال آنکه مقلدان اين قبيل قصه ها دقيقاً نمي دانند چه چيز را حذف کنند و چه چيز را به جا بگذارند و به همين دليل گاه عناصر برسازنده تنش ها و کنش هاي اصلي و بنيادين حذف مي شوند و آنچه در آثار اين مقلدان به جا مي ماند مجموعه يي از جزييات بي اهميت و حشو و زوائدي است که بايد حذف مي شدند اما به جا مانده اند و اين عکس آن چيزي است که در پس پشت ظاهر ساده و گول زننده قصه هاي نويسندگاني چون توبياس وولف اتفاق افتاده است. «گداها هميشه با ما هستند» اولين مجموعه قصه يي است که از توبياس وولف به فارسي ترجمه شده و پيش از اين تنها تک قصه هايي از او در گزيده ها و برخي نشريات منتشر شده بود که از جمله اين تک قصه ها مي توان به قصه «آن ميلر ديگر» با ترجمه جعفر مدرس صادقي اشاره کرد که در مجموعه «لاتاري، چخوف و داستان هاي ديگر» چاپ شده است.
در بيشتر قصه هاي مجموعه گداها هميشه با ما هستند «شکست» آدم ها و «زوال» و «فروپاشي» امر باشکوه يا امري که از دور و در نگاه کلي نگر ساده انگارانه باشکوه به نظر مي رسد يا در درون کانون خانواده رخ مي دهد يا در زمينه هايي عمومي تر يا همزمان در هر دو. اما نکته اصلي در اين قصه ها دگرديسي مفهوم شکست و فروپاشي در آنها در قياس با رمان هاي کلاسيک امريکايي است که در آنها به همين مفاهيم پرداخته شده است. در قصه هاي توبياس وولف ديگر با شکست هاي بزرگ نظير شکست هاي شخصيت هاي رمان هاي فاکنر روبه رو نيستيم، همان طور که اين قصه ها در قياس با رمان هاي کلاسيک از هر گونه ايده بزرگ و جهانشمول فلسفي خالي هستند و در عوض انباشته اند از خرده ايده هاي پراکنده در اجزاي متلاشي و در پيوند با همين خرد شدن ايده هاي بزرگ است که آدم ها و حوادث نيز خرد و تجزيه و به بارقه هايي بدل مي شوند که هر اندازه از «شکست» و «امر باشکوه» را که در آنها جاي گيرد در خود حمل مي کنند و گاه هر تکه از شکست کلي و عام، با يکي از اين بارقه ها خود را يک آن نشان مي دهد و محو مي شود. اهميت لحظه در اين قصه ها به دليل همين خصلت آنها است. در ميان قصه هاي مجموعه «گداها هميشه با ما هستند» قصه «گمشده» از نظر نحوه روايت قدري متفاوت تر با ديگر قصه ها است و همچنين تا حدي از نظر شيوه پرداختن به مفهوم شکست و خود انساني که به عنوان فرد شکست خورده در مرکز اين قصه قرار گرفته است، «گمشده» تا حدي يادآور آثار کلاسيک و البته در حجم و ابعادي کوچک تر است. قهرمان اين قصه کشيشي است به نام «پدر لئو»؛ کشيشي که به دليل طرز تفکر قديمي و توجه بيش از حدش به جزييات پيرامون نمي تواند خود را در وضعيت موجود تثبيت کند و مدام از جايي به جايي ديگر رانده مي شود و سرانجام روياهاي بزرگش در يک صومعه بي نظم و به هم ريخته بر باد مي رود. «پدر لئو» مانند بسياري از شخصيت هاي ديگر قصه هاي توبياس وولف آدمي است با آرزوهاي بربادرفته که در بهترين حالت با تحقق کاريکاتورگونه آرزوهاي خود روبه رو مي شود. آنچه بيش از هر چيز پدر لئو را از برقراري ارتباط با محيط و آدم هاي پيرامون ناتوان مي کند معطوف شدن بيش از حد ذهنش روي جزيياتي است که ديگران بي اعتنا از کنارشان مي گذرند و به زندگي خود و لذت بردن از همان اموري مشغولند که امثال پدر لئو را رنج مي دهد. «گمشده» تجسم هوشمندانه محو شدن شکوه دروغين يک سيستم طي فرآيند تجزيه شدن است، همان طور که صومعه زير نگاه ريزبين پدر لئو گسسته و نامنظم و رو به زوال مي نمايد. اما وقتي پدر لئو اين حقيقت را با مدير روياپرداز صومعه در ميان مي گذارد، مدير از اين تذکر پدر لئو مي رنجد و ترجيح مي دهد صومعه اش را همچنان يک کل منسجم بپندارد. پس از آن پدر لئو در تقلاي بيهوده اش براي زندگي را مثل ديگران گذراندن هم شکست مي خورد. هر امر کلي به چشم او به اجزاي هراس آوري بدل مي شود و اين گونه است که وقتي پدر لئو همراه جري- اعانه جمع کن شياد صومعه- به لاس وگاس رفته تصوير زرق و برق لاس وگاس به اين صورت پيش چشمش دگرگون و به منظره يي هراسناک بدل مي شود؛ «هلال ماه بالاي نخل هاي بلندي که استخر را احاطه کرده بودند ديده مي شد. پدر لئو دسته يي راهزن را تصور کرد که کنار چاهي در صحرا چادر زده اند و بره يي را روي آتش کباب مي کنند، نور نقره يي ماه روي فلز حکاکي شده اسلحه هايشان منعکس مي شد، زناني با روبنده در سکوت اين طرف و آن طرف مي رفتند و دستورات آنها را انجام مي دادند.»
اين تصوير از آن دست بارقه هايي است که يک دم مي درخشند و محو مي شوند و تصويري از زوال را در ابعاد کوچک خود فشرده مي کنند يا تکه هايي از آن را مثل ترکش هايي مي پراکنند.
مارک در قصه «فروپاشي صحرا، 1968» نمونه يي ديگر از شخصيت شکست خورده يي است که روياهايش بر باد مي روند. او در آرزوي خواننده شدن با زن و بچه اش به لس آنجلس مي رود. بين راه ماشين شان خراب مي شود. مارک زن و بچه را در يک پمپ بنزين وسط صحرا پيش يک زن و چند مرد مي گذارد و خودش مي رود دنبال قطعه يي که براي تعمير ماشين لازم دارد. در صحرا يک نعش کش مارک را سوار مي کند. يکي از مسافران نعش کش به مارک پيشنهاد مي کند با آنها به سن لوکاس برود. وعده کار و پول مارک را به رفتن وسوسه مي کند اما سرعت زياد نعش کش مي ترساندش. مارک وحشت زده از اين سرعت در صحرا پياده مي شود. در فاصله يي که مارک و زنش از هم جدا هستند، کليت هر کدام شان در ذهن آن يکي تجزيه مي شود و هر آن گسست ميان مارک و زنش آشکارتر مي شود. هر چند اين گسست به هيچ وجه ناگهاني رخ نمي دهد و اصولاً در قصه هاي توبياس وولف معمولاً از همان آغاز، يک عامل ناجور و ناهماهنگ حضور دارد که خبر از تنش مي دهد. در پايان قصه «فروپاشي صحرا، 1968» کريستال- زن مارک- در صحرا ميان غريبه هايي که متعلق به سرزميني ديگر هستند (کريستال امريکايي نيست) رها شده است.
چارلي- قهرمان قصه «داستان ما شروع مي شود»- نمونه يي ديگر از انسان شکست خورده است. او که آرزوي نويسنده شدن در سر داشته اکنون پيشخدمت يک رستوران است و تنها دلخوشي اش رفتن به کافه يي است که روزگاري آلن گينزبرگ و جک کرواک به آن مي آمده اند. چارلي در نامه هايي که به پدرش مي نويسد به دروغ از دوستان نويسنده و هنرمندش سخن مي گويد. در حالي که واقعيت چيز ديگري است و «ناشراني که داستان هايش را براي آنها مي فرستد، بدون هيچ يادداشتي پس شان مي فرستند- همه جز يکي که با مداد و با خطي خرچنگ قورباغه زير عنوان داستان نوشته بود؛ دستمون انداخته يي؟» (ص 117)
مجموعه «گداها هميشه با ما هستند» پر از اين قبيل «خرده دن کيشوت هاي شکست خورده» است که قادر به انجام حتي کوچک ترين عمل قهرمانانه نيستند. هر عمل نامتعارفي در اين قصه ها يا به شکست منجر مي شود يا ميل شخصيت قصه به انجام عملي نامتعارف به نحوي کاريکاتورگونه ارضا مي شود. شخصيت هاي طردشده و هر يک به نحوي به حاشيه رانده شده اين قصه ها توان هرگونه مقاومت در برابر ايدئولوژي حاکم را از دست داده اند و در جست وجوي يافتن جايگاهي در نظام تثبيت شده و برخورداري از شهرت و موفقيت گاه سر از عوالم ماليخوليايي درمي آورند يا آواره مي شوند. مقاوم ترين اين شخصيت ها در برابر ايدئولوژي شايد همان «پدر لئو»ي قصه «گمشده» باشد.
توبياس وولف روايتگر جهاني است که در آن هر ايده بزرگ پيش از شکل گرفتن به نمونه يي فاسد، مضحک و مبتذل از خود بدل مي شود و حسرتي از حضور حقيقي خود را برجا مي گذارد و حتي در خيلي از مواقع حسرتي از همان حضور کاذب و مبتذل را و در نهايت اين شکست زوال و فروپاشي است که به صورت اجزاي پراکنده در فضاي قصه ها معلق است. مثل ذرات گرد و غباري که سرانجام روي همه چيز را مي پوشانند.
*اين کتاب با ترجمه منير شاخساري توسط نشر چشمه منتشر شده است |