دوشنبه، 30 دي 1387 - شماره 1870
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: يادنامه
گوشه نشين فرهنگ
شيما بهره مند-shima.bahremand@gmail.com

ابوالحسن نجفي از نامداران نسل دوم ترجمه ايران يا به معناي مدرن و امروزي ترجمه از نسل اول مترجماني است که آثار بزرگي از تاريخ ادبيات فرانسه را به ايران آورد. ترجمه بچه هاي کوچک قرن اثر کريستيان روشفور در سال 1344

- نمونه يي از ادبيات فرانسه که زباني گفتاري داشت - آغاز راهي است که نجفي در طول اين پنجاه سال کار مداوم در حوزه ترجمه پيموده است.

گرچه پيش از اين او با ترجمه داستان هايي از نويسندگان معاصر فرانسه در نشرياتي چون جنگ اصفهان نويد راهگشايي به ادبيات غرب را داده بود. در سال 1345 با ترجمه شيطان و خدا ؛ نمايشنامه يي سه پرده يي ، نخستين ترجمه خود را از ژان پل سارتر منتشر مي کند. ترجمه يي که بعدها با برگردان آثار ديگري از سارتر او را در جايگاهي مي نشاند که از اولين معرفي کنندگان سارتر و تفکر «اگزيستانسياليسم» در ايران لقب مي گيرد. گوشه نشينان آلتونا ، درباره نمايش، دو اثر مهم و بحث برانگيز سارتر ؛ ادبيات چيست و وظيفه ادبيات از ديگر ترجمه هاي او از سارتر است.

اينها و ترجمه برخي از بهترين نمونه هاي ادبيات فرانسه چون خانواده تيبو اثر روژه مارتن دوگار، پرندگان مي روند در پرو مي ميرند رومن گاري، ضدخاطرات آندره مالرو (همراه با رضا سيدحسيني)، وعده گاه شير بلفور ژيل پرو و انتخاب داستان هايي از نويسندگان برتر ادبيات فرانسه در دو مجموعه نويسندگان معاصر فرانسه و بيست و يک داستان از نويسندگان معاصر فرانسه موجب شد او را در کسوت مترجمي بشناسند که ادبيات و نظريات ادبي- فلسفي فرانسه را به ايرانيان معرفي کرد.

نجفي جداي از ترجمه با آموختن دروس زبانشناسي آندره مارتينه و رولان بارت در مدرسه مطالعات عالي فرانسه تحقيقات و مطالعات خود را در حوزه زبانشناسي و بر روي زبان فارسي آغاز کرد و با تاليفاتي چون مباني زبانشناسي و کاربرد آن در زبان فارسي (1371) و اثر بحث برانگيزش غلط ننويسيم در سال 1366 و فرهنگ فارسي عاميانه - که آن را مطابق با متدهاي علمي و مدرن نوشته است- خود را به عنوان زبانشناس و معلمي متعصب به زبان فارسي نشان داد.تحقيقات او را در حوزه وزن و عروض شعر فارسي که جسته و گريخته از آن سخني به ميان آمده است، حاوي نکاتي مي دانند که هيچ يک از ديگر ادباي «کلاسيک شناس» تا امروز به آن نپرداخته اند.

خلاصه آنکه نجفي با تسلط بر ادبيات کلاسيک و مدرن ايران و غرب از دقيق ترين مترجمان صاحب سبک ايران به شمار مي رود. از آثار نجفي نوشتن، فشردن نيم قرن تلاش او درون انگشتانه يي است. نمي توان چشم بسته روي اثري دست گذاشت که به دليلي در برابر ترجمه ديگر برتر نباشد يا تفکري نو در انتخاب يا تاليف آن ديده نشود.

اما تاثيري که نجفي جداي از ترجمه و تاليفاتش بر ادبيات و جامعه ادبي داشته وجوه بيشتري از شخصيت او را نشان مي دهد؛ نجفي گوشه نشين فرهنگ است اما حضورش در محافل و نشريات ادبي چون جنگ اصفهان، مجله سخن و جلساتي که تا اين روزها ادامه دارد بيانگر تاثيري است که او در جريان سازي ادبي و بر آثار نويسندگان نام آور معاصر داشته است؛ گلشيري که از مهم ترين اصحاب جنگ اصفهان و آغازگران آن بوده است در يادداشتي مي نويسد؛ «حادثه مهم براي ما کشاندن نجفي به جلسه جنگ بود. از نجفي کارهايي در سخن و صدف درآمده بود. بعدها فهميديم که مدتي (گو اينکه به رسم سخن سردبير آن را اعلام نمي کردند) او هم سردبيري کرده است و جزء گردانندگان صدف بوده است.»

راه اندازي انتشارات نيل از ديگر فعاليت هاي موثر نجفي است که در آن مهم ترين آثار ادبيات قرن بيستم؛ بابا گوريو، سرخ و سياه، دن کيشوت و... به انتخاب نجفي منتشر شد و براي اولين بار ويرايش به شکل مدرن و امروزي اش در آن باب شد آن هم به ابتکار نجفي که زبانشناس بود و ويرايش و زبان فارسي را به خوبي مي دانست.

رسم خواندن در جمع و رو در رو از اثري سخن گفتن، شنيدن انتقادات و نظرات را يادگار همين محافل ادبي چون جنگ اصفهان مي دانند. با حضور ابوالحسن نجفي با اين شخصيت چندوجهي اش به جنگ - که زبان مي داند و فرنگ رفته است و داستان مي شناسد - پلي ميان اصحاب جنگ با دنياي ادبيات غرب به ويژه فرانسه شکل مي گيرد. «آشنايي ما با رمان نو فرانسه از طريق او ميسر شد. در عوض آشنايي او با عروض و شعر نو و ادبيات معاصر در زماني که او در پاريس زيسته بود و بازخواني همه ترجمه هاي او دين او است به ما.»از تاثيرش بر نويسندگان مهم معاصر ما هوشنگ گلشيري، بهرام صادقي، تقي مدرسي و حتي مترجماني چون احمد گلشيري، منوچهر بديعي و... نيز بسيار گفته اند.«بهرام صادقي به حقيقت او را اولين خواننده آثارش مي دانست. همچنين تقي مدرسي. اينها را البته طي سال ها و تکه تکه دريافتيم. آنچه براي ما در آن جلسه جالب بود نظام داشتن ذهن او بود. و عدم اتکايش به احوال و اقوال اهل قلم، بلکه توجه به خود اثر. ما گويا بيشتر در شعر دستي داشتيم و به قدرت خلق متکي بوديم و او متکي بود بر تحليل هرچيز و تعيين جاي هرچيز. از 44 تا 49 او بهترين خواننده و مخاطب اغلب آثار ما بود.همکاري ما با او از جنگ سوم جدي تر شد و خود او هم بهترين سال هاي کار و فعاليتش را همين سال ها مي داند؛ گوشه نشينان آلتونا، شنبه و يکشنبه در کنار دريا، ادبيات چيست و غيره.» هوشنگ گلشيري نيز شازده احتجاب - معروف ترين اثرش - را محصول جنگ و همين بازخواني ها در جمع مي داند.

در تاريخ روشنفکري ايران، محافل و جريان هاي ادبي همواره در دل احزاب و گروه هاي سياسي شکل گرفته است. البته بوده اند محافلي که مستقل و جداي از سياست به ادبيات و هنر پرداخته اند اما اگر رد پاي آنها را نيز پي بگيريم به جريان يا دست کم تفکري سياسي مي رسيم.جنگ اصفهان را که از مهم ترين محافل ادبي اصفهان و حتي ايران است ، به نوعي انشعابي از انجمن ادبي صائب مي دانند؛ «در انجمن ادبي صائب بيشتر کار به دست جوانان نوگرا بود يا نيمدارگوي؛ دوبيتي هاي پيوسته يا طرح مسائل اجتماعي در قالب غزل و قطعه.چندتايي هم بودند که انجمن را پوشش کرده بودند براي تشکل سياسي آن قبيله حزبي... و اثر به ازاي کاربرد اجتماعي اش سنجيده مي شد.»

جنگ اصفهان با حضور افرادي که دست به قلم داشتند براي ادبيات، نشريه يي صرفاً ادبي شد ، به گونه يي که برخي ديگر از اهالي ادبيات و فرهنگ آن روزها آن را نشريه يي در جزيره متروک خواندند که هيچ نگاهي به وقايع روز ندارد و به مسائلي چون «تعهد» وقعي نمي نهد و حتي در تيتري در مجله فردوسي نوشتند «اصحاب کهف دوباره بيدار شدند».

بسياري از کساني که آن روزها از اصحاب جنگ بودند يا حشر و نشري با آنان داشتند اين امر را تا حدود بسياري حاصل حضور اديبانه نجفي در جنگ اصفهان مي دانند که مصداق اين گفته سقراط است؛ «بنويس تا بيرون آيي، تا رها شوي. فقط نوشتن ممکن است تو را رهايي بخشد.»

در حال و هواي سياست زده آن روزها هر کس دستي به قلم داشت براي يک ايدئولوژي خاص يا تعهدي مي نوشت و هر اثر ادبي و نوشته يي را با ارزش اجتماعي و پيام آن اندازه مي زدند. جداي از سياست در ادبيات نيز پدرخوانده واري و گاه مرشد و مريدي مرسوم شد ؛ چه خواسته چون جلال آل احمد - که نسل تازه را جوان هايي مي دانست که تنها بر ضد پيرها قيام مي کنند بي آنکه حرف تازه يي براي گفتن داشته باشند و به صراحت و سختگيري اش شهرت داشت ، با خرقه يي به دوش به عنوان صلتي تا آن را به آنکه در نظام فکري اش اندازه شد، عطا کند- و چه ناخواسته چون هوشنگ گلشيري که به دليل سبک خاصش در نوشتن و تاثيرش در پا گرفتن محافل ادبي هنوز هم مريداني دارد. اين دو نمونه يي از يک سبک و تفکر خاص در ادبيات ايران هستند.اما ابوالحسن نجفي در همان فضاي ملتهب و سياست زده در محافل ادبي بي هيچ کدام از تعهدات و مريدپروري هاي مرسوم تنها به ادبيات و «کلمه» پرداخت و حتي با اختلاف ديدگاه قلم زد، آموخت و در کنار اين جريان هاي ادبي بود. نه کناره گرفت و نه به دام سياست ورزي افتاد. و ارادتمنداني پيدا کرد که به احترام حجب او از ارادت شان کمتر گفتند تا ناخواسته و به رغم ميل باطني اش لقب «استاد» را به دوش نکشد. نجفي نه شاعر است، نه نويسنده، اديبي مترجم است با دغدغه ادبيات و تعصب به حفظ اصالت زبان فارسي.

مهم ترين اثر در باب تعهد ادبيات و هنر را ترجمه کرد و آثاري از پيشگامان مکتب اگزيستانسياليسم و البته از نقد آنها، تا ردپايي از تفکر و ديدگاه خاصي در او نماند. پس نه انگ چپ بودن را حتي به زور مي توان به او چسباند با اينکه در کنار آنها قلم مي زد و بيشتر کساني که حشر و نشري با آنان داشت گرايشي به تفکرات چپ و حزب توده داشتند (چه بسا نجفي هم به تفکر سياسي خاصي نظر مساعدي داشت ) و نه مي توان او را معتقد به ادبيات متعهد و تفکر اگزيستانسياليسم خواند با آنکه اين مفاهيم را ترجمه کرد و به ايران آورد.

نجفي نه براي آنکه به چيزي (تفکر يا ايدئولوژي خاصي) اعتقاد دارد آن را ترجمه مي کند، بلکه هر چيزي را که بخواند، درک مي کند، در خود پرورده و آن گاه اگر آن را مفيد بداند يا لذتي ببرد ترجمه مي کند. پس نگران نيست اگر مدت ها جمله يي را پشت خط نگه دارد تا معادل دقيق و درست برايش پيدا کند. نگران نيست که هر روز بر آثارش بيفزايد و حتي آثار نايابش را زودتر تجديد چاپ کند بي آنکه دوباره از نو آن را ترجمه و بازنويسي کرده باشد. خودش مي گويد هميشه دوست داشته لذت هاي زندگي اش را با ديگران قسمت کند و اين را در ترجمه هايش نشان داده است.

---

اما چرا ابوالحسن نجفي را براي اين ويژه نامه فرهنگ ( که دوشنبه آخر هر ماه منتشر مي شود) انتخاب کرديم؛ نه اينکه پيش از اين ويژه نامه يي در مورد ايشان نبود که آنقدر شناخته شده و تاثيرگذار بوده اند که هر جا از ادبيات فرانسه و حتي جنگ اصفهان و اصحاب آن حرفي به ميان آمده اشاره يي هم به ايشان شده است. ويژه نامه هايي هم منتشر شده؛ مثلاً يکي از اين ويژه نامه هاي متاخر در «شهروند امروز» بود و پيشتر هم جسته و گريخته يا به مناسبتي به ايشان پرداخته اند.پس از دلايل انتخاب ما همين رويگردان بودنش از هاي و هوي رسانه يي و محفلي است.

خودش مي گويد؛ «دوست ندارم خودم را تعريف کنم يا به نمايش بگذارم.» نيازي هم به اين کار نيست. او با آثارش جنبه هايي از توانايي، دانش و حتي شخصيت اش را نشان داده است؛ با غلط ننويسيم سخت گيري اش به زبان فارسي، با فرهنگ فارسي عاميانه تسلط اش به زبان فارسي و شناخت وسيع اش از واژه ها و روش هاي علمي فرهنگ نويسي، با ترجمه هايش؛ دقت و تسلط به دو زبان، انتخاب هايش؛ ذوق و سليقه هنرمندانه، دوري اش از سخنوري؛ حجب و اعتقاد به کار عملي، انتقادپذيري و وقت گذاشتن براي آموزش ديگران؛ فروتني و سال هاي مداوم کار کردن، علاقه اش به آموختن را.

گوشه گير و منزوي اش مي دانند اما از هر کدام از دوستانش که سراغ گرفتيم نقلي از جلسه يي شد که ديروز يا چند روز پيش در خانه نجفي برقرار بوده و کتابخواني هاشان و روي باز او براي پاسخ گفتن به هر سوال بجا و بي جايي. خدمتش که رسيديم از هر دري حرف زديم و پرسيديم جز از خود او که البته گفت به اصرار دوستان و در معذور، گفت وگوي مفصلي براي جشن نامه اش انجام شده که قرار است انتشارات نيلوفر آن را منتشر کند.پس داستاني را که به تازگي از آلفونس دوده خوانده بود و خوشش آمده بود ترجمه کردند و در جمع جلسه دوستانه شان خوانده که در همين ويژه نامه آمده است. از تئاترهاي روي صحنه هم حرف به ميان آمد. از «کرگدن» که اين روزها در تئاتر شهر روي صحنه است. نمايشنامه يي که ابتدا داستان بوده و نجفي هم آن را ترجمه کرده و دوست دارد. از روزهايي گفتند که عباس جوانمرد به ايران آمده بود و با هم چند تئاتر ديده بودند.از اوژن يونسکو و مقالاتي که از او ترجمه کرده اند و درباره فضاي اين سال هاي اخير تئاتر حرف زديم. جداي از ادبيات با تئاتر هم بيگانه نبود. گرچه با ترجمه نمايشنامه و آثاري درباره تئاتر پيشتر هم اين را نشان داده بود اما اينکه از فضاي امروز تئاتر و تئاتر شهر هم مي دانست نشانگر همان روحيه جوان و به روز بودن اش در آستانه هشتاد سالگي است.اينها شايد دليل آن است که مترجم يا اديبي بي بوق و کرنا و وسوسه نام در تارک ترجمه و فرهنگ ايران ماندگار شده و هنوز مي درخشد. اديبي که احمد اخوت - از نويسندگان مطرح روزگار ما - درباره او مي نويسد؛ «در پشت چراغ انساني بود آنکه مي خواستم من باشم.»
مردي که مصاحبه نمي کند
پروانه وحيدمنشparvaneh.vahidmanesh@gmail.com

بوده اند دانشمندان، اديبان، فقيهان و روشنفکراني که از خوان نعمت کبريايي «قلم» را برگزيدند و بر صحيفه عالم، با شب زنده داري، ممارست و تلاش نقشي از انسان زدند. اما کم اند مرداني که قلم وامدار آنان باشد. کم اند مرداني که روزان و شبان خود را بي هيچ چشمداشتي و بي هيچ تمناي نامي وقف دانش کنند. کم اند مرداني که در سکوت، به دور از هياهوي نام و به دور از خواهش شهرت، جهاني وسيع تر از باور ما، به ما ببخشند. کم اند و البته غنيمتي هستند براي انسان.«ابوالحسن نجفي» يکي از اين مردان نادر تاريخ است که نامش اگرچه براي هر کس که کتاب بخواند و از مقابل ويترين کتابفروشي هاي ميدان انقلاب رد شود، غريبه نيست اما خود شخصيتي ناشناخته، به دور از نام و غريب دارد. آشنايي با او البته از پيچيدگي هاي شناخت او نمي کاهد. مردي که گزيده مي گويد، از خود حرفي نمي زند و بودنش متکي به قلم است. نام کوچکش آدمي را به ياد «شيخ ابوالحسن خرقاني» مي اندازد با آن صفات و کمالات که گفته است؛ «هر کس که در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد. چه آن کس که به درگاه باري تعالي به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.» او- ابوالحسن نجفي - هر کس سوالي بپرسد بي منت پاسخ مي دهد، جوياي دانش را تحريض مي کند، دستان کسي که از او دستگيري خواسته، رها نمي کند و براي هر کس که روبه روي او مي نشيند ارزش و احترام قائل است. از مطرح کردن خويش بيزار است. دوست ندارد نامش را در بوق و کرنا کنند، معتقد است؛ «معرف ابوالحسن نجفي کتاب هاي اوست نه مصاحبه کردن با اين جريده و آن جريده». از او عکس زيادي در دست نيست و دوست ندارد وقتي از او مي نويسند مدام با تصوير او صفحه را پر کنند. دوست ندارد زياد از زندگي اش بگويد، اصلاً دوست ندارد از خود بگويد و فايده يي هم براي آن متصور نيست. در برابر اين سوال که چرا مصاحبه نمي کنيد سوال را به گونه يي پاسخ مي دهد که راه هرگونه سوال بعدي را مي بندد؛ «آيا اصل بر اين است که همه مصاحبه کنند؟ آيا اين يک بديهي براي شماست؟» خود نيز مدت ها به اين فکر مي کند که آيا پرهيز او از مصاحبه کردن و مطرح شدن از غرور و خودخواهي او ناشي مي شود يا از انزواطلبي اش - چيزي که خيلي ها معتقدند نجفي از سنين جواني به آن عادت داشته. نجفي خود در پاسخ به شبهه ذهني اش مي گويد؛ «هميشه دوست داشتم از هر چه لذت مي برم آن را با ديگران شريک کنم. اگر کتاب خوبي مي خواندم دوست داشتم همه آن را بخوانند، اگر فيلم خوبي مي ديدم دوست داشتم آن را با دوستانم ببينم. من خودم را آدمي منزوي نمي دانم. به قول شازده کوچولو دوست داشتن به يکديگر نگريستن نيست با هم به يک سو نگريستن است.»

نجفي به واقع تک تک دوستانش را دوست مي دارد، بسيار مراعات حال ديگران را مي کند، دوست ندارد هيچ کس به خاطر او به معذوري بيفتد. نگران است که دوستان آزرده خاطر شوند. شايد در اين نگراني نوعي وسواس هم باشد، همان طور که در ترجمه هايش وسواسي ترين مترجم ايراني نام گرفته است و از هر که بپرسي دقت و توجه بيش از حد نجفي اولين نکته يي است که از او به ياد مي آورد. «گاهي بيش از هفت بار يک مطلب را ترجمه مي کند. با اين حال اعتقاد دارد ترجمه بدون غلط وجود ندارد.»

عبدالمحمد آيتي در مورد دقت و وسواس او مي گويد؛« تازه رانندگي ياد گرفته بود، مربي رانندگي اش گفته بود دست هايت روي فرمان ده و ده دقيقه باشد. نجفي از تهران تا اصفهان رانندگي کرد و ده و ده دقيقه اش ده و يازده دقيقه نشد.»

نجفي برخلاف ظاهر آرام، زندگي بدون هياهو و اجتنابش از شهرت، دوستان بسيار دارد که هنوز بعد از گذران سال ها ارادتي خاص به او دارند. گويا متانت و فروتني اش جهاني را در او پديد آورده که هر که او را بشناسد شيفته اين حجب آميخته به بزرگواري او مي شود. حتي منتقدان او نيز اين خصلت نجفي را ناديده نمي گيرند.

دغدغه او را نمي توان تنها لغت، واژه و کلمه دانست. او دل نگران ميراثي است که اگر کسي پاسداري اش نکند به زودي چون نقشي بر بومي کهنه محو خواهد شد. او دل نگران زبان فخيمي است که در دنياي ارتباطات سريع و رسانه هاي جهاني در ميان امواج هر لحظه يکي از سرنشينانش را از دست مي دهد. او نگران زبان حافظ ها و سعدي هاست و خود نيز چنان به متون کهن مسلط است که بي شک اين پير اصفهاني شيراز را وامدار خود کرده است. نجفي همان طور که دنياي بي قيد سارتر و کامو را ترجمه کرده، «غلط ننويسيم» را نوشته است که سرشار از بايد ها و نبايدهاست. او «ضد خاطرات» را ترجمه کرده؛ کتابي سنگين و پر از جملات نامانوس و از سوي ديگر «شازده کوچولو» را که هم کودکان آن را مي خوانند هم بزرگ ترها و هر کس دنبال خويش در آن مي گردد. نجفي روزگاري در اصفهان و در مدرسه «آليانس» معلمي کرد. او يکي از اعضا و بنيانگذاران «جنگ اصفهان» شد و حرکتي را آغاز کرد که به زعم بسياري سنت گرايان اصفهان را خشمگين کرد؛ محفلي که در دهه هاي 30 و 40 جايي بود براي آدم هايي که جور ديگر نگاه مي کردند و به دنبال شکل دهي به جريان مدرن در ادبيات بودند. نجفي براي ادامه تحصيل راهي فرانسه شد و در رشته زبانشناسي به تحصيل پرداخت. تز دکترايش را نوشت اما هرگز از آن دفاعي به عمل نياورد و همين سبب شد هرگز عنوان «دکتر» را پشت نامش نگذارد. شايد اين کار او هم از همان روحيه غريب او سر زده باشد. نجفي هرگز نخواست در قالب آدم هايي که در اطرافش بودند دربيايد. شايد نخواست با عنوان پرطمطراق دکتر به قول خودش «خود را مطرح کند و به نمايش بگذارد.» ترجمه هايش را بسياري از ما خوانده ايم. «خانواده تيبو» تحول عظيمي در جريان ترجمه و رمان نويسي در ايران ايجاد کرد. «شيطان و خدا» سارتر بسياري را با اگزيستانسياليسم آشنا کرد و «کاليگولا» کامو درد انساني را به نمايش گذاشت که همه ابزارها را براي استيلايش بر جهان جمع مي کند و هر ارزشي را طرد مي کند و به انکار انسان مي پردازد، فارغ از اينکه بداند خود را به نابودي مي کشد. 80 سال از آن روزي که ابوالحسن در اصفهان چشم به جهان گشود مي گذرد و سال هاست از اولين باري که قلم به دست گرفت و ترجمه کرد اما نجفي هنوز ترجمه مي کند. هنوز براي نگارش فرهنگ فارسي به فرانسوي در تلاش است. هنوز روزهاي دوشنبه و سه شنبه مي تواني او را در فرهنگستان زبان فارسي ببيني. هنوز مي تواني از او سوال کني بدون آنکه حس کني شنونده معذب است يا نمي خواهد جواب بدهد. هنوز کتاب هايي پشت ويترين کتابفروشي هاست که نام نجفي بر آن حک شده است و هنوز نجفي حرف هاي ناگفته يي براي تاريخ و ادبيات اين مرز و بوم دارد، هرچند هيچ وقت نمي خواهد از خود بگويد.
داستاني از آلفونس دوده با ترجمه ابوالحسن نجفي
فرماندار در گلزار
آقاي فرماندار براي ايراد خطابه و اعطاي جايزه مي رفت. کالسکه فرمانداري- سورچي جلو، فرٌاش عقب- اورا با دبدبه و کبکبه به جشنواره اي مي برد که در ناحيه اي از قلمروîش برپا بود. آقاي فرماندار، براي اين روز تاريخي، نيم تنه زيباي قلٌاب دوزي و شلوارً کوتاهً چسبانً رگه نقره اي اش را به بر کرده و کلاه منگوله دارش را بر سر نهاده و شمشير تشريفاتيً دسته صدفي اش را به کمر بسته است. روي زانوهايش، کيفً پوستٍ ساغîريً منقٌشً بزرگي قرار دارد. اندوهگين به آن مي نگرد.

آقاي فرماندار اندوهگين به کيفً پوست ساغريً منقش بزرگش مي نگرد؛ در فکر خطابه جانانه اي است که بايد تا ساعتي ديگر در برابر ساکنانً کïمبوفه، يکي از توابعً فرمانداري اش، ايراد کند؛

- آقايان و عزيزان شهروند...

اما هر چه موهاي ابريشم وار دو بناگوش خود را تاب داده و بيست بار پياپي تکرار کرده است؛

- آقايان و عزيزان شهروند...

دنباله خطابه به ذهنش نيامده است.

آري، دنباله خطابه به ذهنش نمي آيد... آخر در اين کالسکه هوا خيلي گرم است... جاده کمبوفه، تا چشم کار مي کند، در زير تابش آفتاب جنوب، با غباري زرٌين برق برق مي زند... از هوا آتش مي بارد، و بر روي نارون هاي کنار جاده، پوشيده از غبار سفيد، هزاران زنجره، از اين درخت به آن درخت، جيرجيرً خود را سر داده اند.ناگهان آقاي فرماندار از جا مي جهد. آن جا، در پاي تپه، چشمش به بيشه کوچکي با درختان سبز بلوط افتاده است که گويي او را به نزد خود مي خوانîد. بيشه کوچک درختان سبز بلوط گويي او را به نزد خود مي خواند؛

- آقاي فرماندار، بياييد خطابه تان را اين جا بنويسيد. زير درخت هاي من، خيلي آسوده تريد.

آقاي فرماندار دل از دست مي دهد. از کالسکه پايين مي جهد و به خدمه دستور مي دهد که منتظر بمانند، چون مي خواهد برود خطابه اش را توي بيشه کوچکً درختان سبز بلوط بنويسد.توي بيشه کوچک درختان سبز بلوط، پرنده ها هستند و بنفشه ها و چشمه ها زير سبزه ها. همين که چشمشان به آقاي فرماندار با آن شلوار زيباي کوتاه و کيف پوست ساغري مي افتد، پرنده ها مي ترسند و دîم درمي کشند و چشمه ها از ترنٌم باز مي مانند و بنفشه ها سر به زير سبزه ها فرو مي برند... آخر اين جماعت کوچک هرگز فرماندار به خود نديده اند، و با صداي آهسته از همديگر مي پرسند اين آقاي خوش پوش که با شلوار کوتاه رگه نقره اي گردش مي کند کيست. با صداي آهسته، زير شاخ و برگ ها، از همديگر مي پرسند که اين آقاي خوش پوش با شلوار کوتاه رگه نقره اي کيست... در اين احوال، آقاي فرماندار که از خاموشي و خرٌميً بيشه به وجد آمده است دامن کïت رسمي اش را پس مي زند و کلاه منگوله دارش را روي سبزه ها مي گذارد و ميان خزه ها پاي درخت بلوط نورسي مي نشيند؛ سپس کيف پوست ساغري منقش بزرگش را روي زانوهايش باز مي کند و يک برگ کاغذ مزيٌن به نشان فرمانداري از آن بيرون مي کشد.چکاوک مي گويد؛ اين نقاش است.

سهره مي گويد؛ نه، اين نقاش نيست چون شلوار کوتاه رگه نقره اي دارد. اين شاهزاده است.

سهره تکرار مي کند؛ اين شاهزاده است.

بلبل پيري که سرتاسر بهار در باغ هاي فرمانداري چهچهه زده است مي گويد؛

- نه نقاش است، نه شاهزاده. من مي دانم اين کيست. اين فرماندار است،و همه ساکنانً بيشه در گوش هم پچپچه مي کنند؛

- اين فرماندار است، اين فرماندار است،

کاکلي مي گويد؛

- چه کلٌه کچلي دارد،

بنفشه ها مي پرسند؛ يک وقت اذيٌتمان نکند؟

بنفشه ها تکرار مي کنند؛ يک وقت اذيتمان نکند؟

بلبل پير جواب مي دهد؛ نه بابا، آدم خوبي است،

و به پشت گرميً اين سخن، دوباره پرنده ها به خواندن و چشمه ها به جوشيدن و بنفشه ها به عطر افشاندن مي پردازند. انگار نه انگار که اصلاً فرمانداري آنجا هست. آقاي فرماندار، گوش بسته بر اين قيل و قال سرورانگيز، در دل از الهه جشنواره ها همت مي طلبد، نوک مدادش را بالا مي گيرد و با لحن تشريفاتي به صداي خود پيچ و تاب مي دهد؛

- آقايان و عزيزان شهروند...

آقاي فرماندار با لحن تشريفاتي تکرار مي کند؛ آقايان و عزيزان شهروند.

قه قه خنده اي گفتارش را قطع مي کند. سر برمي گرداند و يک دارکوب درشت را مي بيند که روي کلاه منگوله دارش نشسته است و خندان به او مي نگرد. آقاي فرماندار بي اعتنا شانه بالا مي اندازد و مي خواهد دنباله خطابه اش را بگيرد، اما دارکوب دوباره سخنش را قطع مي کند و خطاب به او مي گويد؛

- چه کاريه؟

و آقاي فرماندار که از خشم چهره برافروخته است مي گويد؛

- چي گفتي؟ چه کاريه؟

و با يک حرکت دست، جانور گستاخ را از آنجا مي راند و با حدت بيشتر تکرار مي کند؛

- آقايان و عزيزان شهروند...

- آقاي فرماندار با حدت بيشتري تکرار کرده است؛ آقايان و عزيزان شهروند... ولي در اين وقت، بنفشه ها بر نوک ساقه هايشان به سوي او قد مي کشند و با صداي لطيفي مي گويند؛

آقاي فرماندار مي بينيد که ما چه بوي خوشي مي دهيم.

و چشمه ها از زير خزه ها نغمه اي ملکوتي ساز مي کنند و در شاخه ها، بالاي سر او، چکاوک ها زيباترين آوازهاي خود را برايش مي خوانند و همه جماعت بيشه کوچک دست به يکي مي کنند تا نگذارند که او خطابه اش را بنويسد.

همه جماعت بيشه کوچک دست به يکي کرده اند تا نگذارند که او خطابه اش را بنويسد... آقاي فرماندار مدهوش از بوي بنفشه ها و سرخوش از نغمه پرنده ها، بيهوده مي کوشد تا اين افسون تازه را که بر وجودش چيره شده است از خود براند. دگمه هاي نيمه تنه زيباي قلاب دوزي اش را باز مي کند و بر آرنج روي سبزه ها تکيه مي زند و باز هم يک دو بار زير لب مي گويد؛

- آقايان و عزيزان شهروند... آقايان و عزيزان شهر... آقايان و عزيز...

سپس آقايان و عزيزان شهروند را لاي دست باباهاشان مي فرستد، و الهه جشنواره ها ديگر چاره اي ندارد جز اينکه از شرم چهره بپوشاند.از شرم چهره بپوشان، اي الهه جشنواره ها،... نيم ساعت بعد خدمه فرمانداري که نگران اربابشان شده اند به درون بيشه کوچک مي آيند و با منظره اي مواجه مي شوند که ايشان را از ترس واپس مي راند... آقاي فرماندار نيم تنه زيباي قلاب دوزي اش را به کناري افکنده و پيرهن ٍچاک و آشفته مو چون قلندران به شکم بر روي سبزه ها دراز کشيده است... و در حال جويدن ساقه بنفشه مشغول سرودن شعر است.
نجفي مرد فرهنگ و ادبيات
دکتر ضياء موحد



آنچه بايد در ابتدا گفت اين است که علاقه اصلي ايشان به ادبيات است؛ ادبيات ايران و ادبيات جهان. شايد همين علاقه باعث شده زبان فرانسه را در اين حد از تسلط ياد بگيرد و آثار مهمي از ادبيات قرن بيستم فرانسه را انتخاب و ترجمه کند. يا آثار ادبي معاصر ايران را خوب بشناسد و مهم تر از همه اينکه بر آنها تاثير مستقيم داشته باشد و استعدادها را کشف کند. اين حرف بسيار گفته شده است که نجفي توانسته نويسندگاني چون بهرام صادقي، گلشيري، مدرسي و بسياري ديگر را در داستان نويسي راهنمايي کند و از آنها چهره هاي ادبي معروفي بسازد.

اهل ادب بودن و به عبارت ديگر عاشق ادبيات بودن و براي ادبيات بيشترين ارزش را قائل بودن از ويژگي هاي مهم نجفي است. ادبيات همه زندگي اوست و بقيه فعاليت هاي او در سايه همين عشق به ادبيات معنا مي يابد. بسياري کتاب ها با معرفي و ويرايش ايشان چاپ شده است. کتاب تاريخ نقد جديد رنه ولک ترجمه آقاي سعيد ارباب شيراني اگر تشويق ها و حمايت هاي آقاي نجفي نبود هرگز ترجمه و چاپ نمي شد. دکتر سعيد ارباب شيراني انساني اهل فضل و زبان داني برجسته است اما با گريزي که از مطرح شدن داشت مشوقي مانند نجفي مي خواست.

نجفي معلمي که به جوانان اعتقاد دارد

يکي از تفاوت هاي مهم آقاي نجفي با روشنفکران و کساني که فرنگ رفته هستند يا تحصيلات فرنگي دارند اعتقادش به جوانان است و توجهش به آنچه در ايران نوشته و منتشر مي شود. من بارها شنيده ام که مقاله کسي را که نمي شناخته خوانده و از آن تعريف کرده و پيگير بوده تا وي را پيدا کند و فکر نمي کند چون کسي در ايران کار مي کند کار او لزوماً نسبت به آنچه در غرب در حال انجام است نازل تر است. و اين در بين روشنفکران ايران کمتر ديده مي شود.

در نسل نجفي معلماني به کارآمدي او اندکند. او معلمي است که ضمن علاقه به ادب قديم و نظم و نثر گذشتگان به ادبيات معاصر ايران و غرب نيز پرداخته است. در ايران اگر بخواهيم روشنفکر به معناي واقعي کلمه پيدا کنيم نمي دانم چند نفر مثل نجفي مي توان پيدا کرد. ادبيات داستاني را خوب مي شناسد و مي داند چه کارهايي کهنه و چه کارهايي نو است.

انضباط علمي نجفي

انضباط علمي نجفي او را از بسياري از روشنفکران ايراني جدا مي کند. اين مساله را مي توان در مقاله هاي او به وضوح ديد. مقالات منسجم و طبق اصول مقاله نويسي نوشته شده است. هر مقاله مطلبي دارد و با فارسي بسيار روشن حرف خود را به ساده ترين شکل بيان مي کند. ما در روزنامه ها و مجلات مقاله زياد مي خوانيم. در اغلب آنها زياده گويي وجود دارد، اول و آخر مقاله به هم نمي خورد و متناسب نيست. فرهنگ عاميانه فارسي او يک نمونه از انضباط علمي است. شاملو کتاب کوچه را کار کرده و البته کار عظيمي است اما تنها جمع آوري مواد خام است و به اعتبار روش شناسي کار وي روشمند نيست. اما فرهنگ عاميانه بر اساس اصول علمي نوشته شده، تعريف ها بسيار دقيق است و کشف هاي بسيار زيادي در اين کتاب ديده مي شود که در هيچ لغت نامه فارسي وجود ندارد.

تحقيقات او در عروض فارسي هم بدين گونه است. او حرف هاي تازه يي در عروض فارسي زده است و اين حرف ها در يک چارچوب علمي شکل گرفته اند. يک نظام فکري منسجم پشت کار اوست که کمتر شناخته شده است. شايد يکي از علل آن را بتوان کوتاهي نجفي در ارائه اين تحقيقات به شکل يک کتاب دانست.

بارها از او شنيده ام که ترجمه کاري است تجربي. براي آنکه يک مترجم خوب باشيد کافي نيست زبان مبدأ را خوب بدانيد. اين يک فن است و اين فن با تجربه و با مرور زمان و انضباط به دست مي آيد. نمي شود يک مرتبه يک مترجم خوب شد. در همه کارهاي نجفي اين مشخصه ديده مي شود.

نجفي پايه گذار ويرايش در نشر معاصر ايران

نکته ديگري که در عشق او به ادبيات ديده مي شود دلسوزي است که نسبت به کار ديگران داشته است. هنوز بسياري نمي دانند اولين انتشاراتي که در ايران به روش دقيق علمي پايه گذاري شد انتشارات نيل بود که ترجمه هاي آن ويرايش مي شد و نجفي از مرحله انتخاب کتاب، تا ويرايش، تا چاپ در چاپخانه و غلط گيري بر کار نظارت داشت. اگر نظارت او نبود بسياري از کتاب هاي انتشارات نيل نه چاپ مي شد و نه اين کيفيت را داشت. اينکه انسان وقت خود را صرف کار ديگران کند، مستلزم فداکاري است.

بعد ها انتشارات فرانکلين پايه گذاري و همان روش نيل در آن اجرا شد و ويرايشگري رسميتي يافت.

نجفي به مثابه يک مترجم

آثاري که ايشان ترجمه کرده اند همگي با انتخاب دقيق صورت گرفته است. اول کتاب را خوانده و وقتي آن را پسنديده به ترجمه آن پرداخته است. عده يي از مترجمان هستند که بدون خواندن کتاب و تنها با اعتماد به دوستي که آن را اثري خوب مي داند يا تنها به اعتبار نام نويسنده دست به ترجمه مي زنند اما نجفي اين گونه نيست. او کتاب را تا آخر مي خواند و اگر بپسندد ترجمه مي کند. ترجمه هاي او نمونه اعلاي ترجمه هاي موفق است و بخش مهمي از ادبيات قرن بيستم فرانسه از طريق ترجمه هاي او به ايرانيان شناسانده شده است. در

پنجاه - شصت سال گذشته کم بوده اند محفل هاي جدي ادبي که ايشان در آنها موثر نبوده باشد. در دوره يي ايشان سردبير مجله سخن بودند يا مجله صدف که دوره يي چاپ شد و بعد متوقف شد اما کمتر کسي اين را مي داند.

کار ديگري که ايشان در دست دارند و البته کار بسيار سنگيني است تهيه يک لغتنامه فارسي به فرانسه است، کاري بسيار دشوار. معمولاً نجفي کاري را که تقبل مي کند مي سنجد و اگر فکر کند از عهده اش بر نمي آيد آن را قبول نمي کند. نجفي معتقد است تفاوت او با خيلي هاي ديگر در اين است که محدوديت هاي خود را مي شناسد.

غلط ننويسيم

نجفي نسبت به زبان شعر و داستان و کارهاي هنري سختگيري ندارد، اما وقتي به نثر نوشته هاي علمي و تحقيقي مي رسد، سختگير است.

در مورد غلط ننويسيم شايد نه گشاده دستي دکتر باطني صحيح باشد و نه سخت گيري هاي آقاي نجفي. انتقاد مشهور آقاي باطني اغراق آميز بود. همان طور که يک متن انگليسي که نوشته مي شود نياز به ويرايش دارد زبان فارسي هم نياز به ويرايش و درست نويسي دارد. اخيراً کتابي دستم رسيد به نام مباني انگليسي براي روزنامه نگاران. اين کتاب که در حکم دستور العمل براي روزنامه نگاران انگليسي درآمده است پر است از بايدها و نبايدها. در همه زبان ها اين قواعد وجود دارد. زبان فارسي نيز از آنها مستثني نيست. غلط ننويسيم به خيلي ها کمک کرده نکته هاي ظريفي درباره زبان فارسي بياموزند. نجفي معتقد است براي بسياري از کلمات خارجي معادل فارسي دقيق وجود دارد. مطالعه دقيق ادبيات قديم به او کمک مي کند مثلاً در شعر حافظ واژه يي بيابد که بتواند جايگزين معادل آن در فرانسه يا انگليسي کند. نجفي معتقد است بايد ذخيره زبان فارسي را بررسي کرد و تا مطمئن نشديم معادلي نداريم، نبايد دست به واژه سازي بزنيم.

نجفي را نمي توان تنها يک مترجم دانست. البته ترجمه بخشي از فعاليت هاي فرهنگي نجفي است. بخشي که بيشتر نشانه عشق او به ادبيات است. نجفي معلمي بزرگ، مترجمي نامدار، زبان شناسي دقيق، فرهنگ نويسي کم نظير و روشنفکري نمونه است.

واقع اين است که مي توان اينجا و آنجا، هرچند به ندرت، افرادي را با اين وصف هايي که برشمردم پيدا کرد و هيچ کدام ابوالحسن نجفي نباشد. آنچه نجفي را نجفي کرده چيزي است بالاتر از اين وصف ها. آن چيز را بايد در آشنايي با او و حضور او پيدا کرد. اسم خاص از اين نظر دلالت کننده دقيق تري است از وصف هاي خاص. خلاصه آنکه نجفي، نجفي است.
فرهنگ فارسي عاميانه


اين فرهنگ شامل لغات و ترکيبات متداول زبان فارسي امروز در مرتبه زبان عاميانه و زبان روزمره است که در بعضي از موارد تا حد زبان معيار پيش مي رود.

از ديدگاه نجفي، مرز ميان زبان عاميانه و زبان روزمره يا ميان زبان روزمره و زبان معيار را نمي توان به دقت مشخص کرد. تعيين مرز آنها، اگر محال نباشد بسيار دشوار است و به هرحال امري نظري و ذهني است و در عين حال مرز ناثابتي است که پيوسته در معرض تغيير و تحول و جابه جايي است.

همچنان که ابوالحسن نجفي اشاره کرده است، اغلب لغات و اصطلاحات و معاني که در اين فرهنگ آمده است، در فرهنگ هاي عمومي موجود زبان فارسي پيدا نمي شود. شايد از اين رو که فرهنگ نويسان اين دسته از لغات يا معاني را دون شأن زبان زيباي فارسي دانسته و نخواسته اند تا از اين رهگذر به آنها اذن ورود به زبان و شناسنامه رسمي بدهند.

آنچه در اين فرهنگ آمده است لغات و ترکيبات و تعبيرات زبان عاميانه و روزمره متداول مردم تهران در قرن چهاردهم هجري است. از اين رو نگارنده گويش هاي محلي و اصطلاحات و تعبيرات شهرستاني را کنار گذاشته و براي انتخاب مثال ها از آثاري استفاده کرده است که اولاً پس از سال1300هجري شمسي نوشته و منتشر شده باشد و ثانياً نويسنده آنها، زاده تهران يا پرورش يافته در تهران بوده باشد.

نجفي تاکيد مي کند زبان عاميانه تنها منحصر به لغات و ترکيبات نيست بلکه بسياري از معاني واژه هاي زبان معيار و حتي زبان ادبي که غالباً از ديد فرهنگ نويسان پوشيده مانده يا نديده گرفته شده است، نيز بايد جزء زبان عاميانه شمرده شود.
مباني زبان شناسي و کاربرد آن در زبان فارسي
نجفي در کتاب مباني زبان شناسي و کاربرد آن در زبان فارسي کوشيده است تا مفاهيم و مباحث اساسي زبان شناسي امروز با زباني ساده و درخور فهم عموم شرح داده شود.

مخاطب اين کتاب در وهله نخست دانشجويان رشته هاي علوم انساني هستند ولي خواننده عام نيز که مشتاق کسب اطلاعات مختصر و لازم درباره اين علم نسبتاً جديد است از نظر دور نمانده است. مولف معتقد است زبان شناسي در همه رشته هاي فعاليت بشري، آنجا که با زبان سروکار دارد، نفوذ کرده است و امروز ديگر هيچ محقق و متفکري چه در علوم انساني و چه در علوم محض نمي تواند خود را از دانستن آن بي نياز بداند.
درباره غلط ننويسيم ابوالحسن نجفي
کلمه- کلمه/ کلمه- شيء
يوسف اباذري



آقاي ابوالحسن نجفي تاثير مستقيم و غيرمستقيمي بر ادبيات ايران داشته است.تاثيرات مستقيم ايشان از طريق تحقيقات ممتاز و نوشته هاي انتقادي ايشان حاصل آمده است. تاثيرات غيرمستقيم ايشان از طريق تاثير گذاشتن بر چند نسل محقق و رمان نويس و شاعر و مترجم.

شايد تاثير غيرمستقيم ايشان را بتوان با تاثير شگرف گرترود اشتاين در خيل شاعران و قصه نويسان و هنرمندان در اوايل قرن بيستم مقايسه کرد.گرترود اشتاين امريکايي که ساکن پاريس شد، مشوق و حامي ازرا پاوند و ارنست همينگوي و پابلو پيکاسو و شمار بسياري از هنرمنداني بود که هر يک انقلابي در هنري ايجاد کردند.خواص مي دانند که ايشان اولين شنونده و خواننده قصه هاي هوشنگ گلشيري و بهرام صادقي و شعرهاي ضياء موحد و بسياري ديگر بوده اند و خيل مترجمان نيز همواره دست کمک به سوي ايشان دراز کرده اند. از آنجا که تاثير اين قصه نويسان و شاعران و مترجمان در ادبيات جديد ايران کاملاً مشهود است، مي توان به وسعت نفوذ ايشان پي برد.

بي گمان کساني ديگر که اطلاعات بي واسطه يي از اين امر داشته اند بهتر از من قادرند اين رابطه را توصيف، يا سهم ايشان را در ترجمه متون ادبي و لغت نامه نويسي ارزيابي کنند. هدف من در اينجا بررسي کتاب غلط ننويسيم است. اين کتاب بلافاصله بعد از انتشار هياهوي بسياري برانگيخت. هر کسي به سهم خود چيزي گفت. اما محمدرضا باطني زبان شناس آن را به شدت مورد حمله قرار داد. مهم ترين حرف او آن بود که زبان فارسي در حال شکوفايي است و خطري آن را تهديد نمي کند و بهتر است واژه «غلط» را با چنين شجاعت و دليري در مورد زباني در حال شکوفايي به کار نبريم. هدف من چيز ديگري است. من مي خواهم در بنيان هاي فلسفي کتاب آقاي نجفي تحقيق کنم و به شکلي موجز بگويم که دامنه پروبلماتيک اين کتاب مي تواند تا به کجا کشيده شود. کار خود را با افکار ژان پل سارتر شروع مي کنم؛ مي توانستم کار را با افکار کسي ديگر شروع کنم، اما آقاي نجفي يگانه کسي هستند که کتاب مهمي از سارتر را به مفهوم کامل کلمه «ترجمه» کرده اند و مقدمه يي بي بديل بر آن نوشته اند. بنابراين چنين شروعي موجه است. حرف من اين است؛ رويکرد آقاي نجفي به زبان، محافظه کارانه و اريستوکراتيک است و رويکرد محمدرضا باطني پراگماتيک و کارگري.

سارتر در کتاب کلمات مي گويد در کودکي کلمات و اشيا را به درستي از يکديگر تشخيص نمي داده است. حيوانات باغ وحش و کلمات کتاب ها براي او يکي بوده اند. بنابراين رابطه ميان کلمه- کلمه و کلمه- شيء براي او وجود نداشته است. رابطه کلمه- شيء رابطه يي بود که در عصر جديد با ظهور امپريسم و عقل گرايي تفوق يافت. اعم از آنکه شيء، شيئي خارجي باشد يا ايده يي در ذهن. همين تفوق بود که جا را براي تصرف در طبيعت بيروني و دروني و رشد تکنولوژي و ديدگاه فاوستي باز کرد؛ ديدگاهي متکي بر فعاليت مستمر براي تغيير.

آنچه در نقد باطني مشخص و بارز بود تکيه بر همين جنبه تغييردهنده زبان بود. باطني مي خواست به نجفي بگويد که زبان فارسي عصر حاضر، زباني است که کارگران فکري و يدي با آن کار مي کنند و آنچه براي آنان مهم است کاري است که با زبان انجام مي دهند. لحن طعنه آميز باطني حاکي از آن بود که تلاش براي حفظ «درستي» زبان تلاشي هرچند خوب اما «بي فايده» است. زماني که گفتم باطني پراگماتيک و کارگر است، منظورم همين تلقي او بود. ابزار براي کارگر ابزار است نه هدف. اما زماني که ابزار به هدف تبديل شد، به قول گئورگ زيمل دنياي فرهنگ يا به عبارت بهتر تراژدي فرهنگ آغاز شده است. رابطه کلمه- کلمه در اين معنا جزيي از هرمنوتيک است که خود روشي محافظه کارانه به شمار مي رود. هرچند ريکور هرمنوتک را به دو دسته تقسيم کرده است؛ احياي معنا و شبهه. اما کمتر کسي به مقوله دوم ريکور اهميت داده است. هرمنوتيک اغلب در جست وجوي احياي معناست. بي جهت نيست که کتاب نجفي کتابي است در جست وجوي احياي معنا. ممکن است عده اي معترض شوند رابطه کلمه- کلمه بخش ضروري اين گونه کتاب هاست. اما منظور من لحن نجفي است؛ وي با اشمئزاز از دانشجويان از فرنگ برگشته و مترجمان ناشي و روزنامه نويسان و خبرنگاران راديو و تلويزيون سخن مي گويد و آنان را متهم مي سازد که «سلامت» زبان فارسي را به خطر انداخته اند. کتاب مشابهي که فاولر براي انگليسي زبانان نوشته است از جنس کتاب نجفي است، با اين تفاوت که فاولر با لحني خنثي سخن مي گويد و بهتر و بدتر را توضيح مي دهد و در کتاب او از لحن احساساتي که کتاب آقاي نجفي را انباشته است، خبري نيست.

سارتر رابطه يي دوگانه با زبان دارد. از يک حيث او زبان را پراکسيس مي داند و از حيثي ديگر بر آن است که زبان خصلتي شيء گونه دارد. در معناي اول است که او به زبان شناسان حمله مي کند. «کلمات روي ميز انداخته مي شوند، کشته مي شوند، پخته مي شوند، درست مثل ماهي مرده. سخن کوتاه زبان شناسي هنگامي دست به مطالعه زبان مي زند که هيچ کس با آن سخن نمي گويد؛ کلمات مرده، مفاهيم مرده.» در اينجا دشواري پيش مي آيد. چگونه است که زبان شناسي مثل باطني ديدگاهي شبيه به سارتر درباره زبان دارد، در همان حال که سارتر به زبان شناسان حمله مي کند. پاسخ به گمان من ساده است، سارتر از تحولات جديد زبان شناختي خاصه نزد چومسکي و تفاوتي که او ميان ژرف ساخت و روساخت و به طور کلي دستور زايا گذاشته است، اطلاعي ندارد. حمله سارتر بيشتر به زبان شناسان تاريخي و احتمالاً به زبان شناسي فردينان دو سوسور بوده است. باطني که طرفدار چومسکي است بر آن است که مي توان از قواعدي محدود، گزاره هاي بي شماري استنتاج کرد. بنابراين حمله سارتر بيشتر به کساني است که به «دستور زبان» و «احياي زبان» علاقه مند هستند؛ کساني شبيه نجفي. آقاي نجفي خود زبان شناس هستند و بي شک از نظريه هاي چومسکي مطلع اند اما اهميتي به آن نمي دهند. از نظر ايشان «دستور» يا «نحو» اهميتي بسزا دارد. بي جهت نيست که کتاب ايشان انباشته از نکات ريز و درشت دستوري است؛ نکاتي که براي باطني و چومسکي اهميتي ثانوي دارند. آنان زبان زايا مي خواهند. معتقدم آقاي نجفي حتماً به سخنان من معترض خواهند شد. ايشان نيز مي خواهند که زبان زايا باشد منتها با قيد وابستگي به سنتي که آدميان معاصر فقط بايد آن را «رعايت» کنند.اما کاربردهاي نظر دوم سارتر مبني بر شيء بودن زبان چيست؟ سارتر معتقد است زبان شيء است درست مثل اشياي ديگر همچون ميز و صندلي و سنگ. وي مي نويسد؛ «شما واژگان را مي آفرينيد يا به عبارت بهتر ترکيبي از کلمات را مي آفرينيد، همان طور که کودک خانه اي شني بنا مي کند- فقط به سبب زيبايي اش- نه براي آنکه آن را نمايش دهد. حتي در اين حالت کلمات معناي خود را دارند.» به عبارت ديگر کلمات اشياي دلالت کننده (Significant) طبيعي هستند؛ توانا به ايجاد روابط طبيعي با يکديگر بدون اينکه کاري به کار نظامي از آراي عقلاني داشته باشند. از نظر سارتر همان طور که اشيا هستند، زبان نيز هست، يا به قول والتر بنيامين زبان هستي زبان اشيا است. اما نبايد اين مقايسه را بيش از اين ادامه داد. از نظر والتر بنيامين خداوند به حضرت آدم قدرت ناميدن اشيا را داده است. اشيا نامي دارند، زبان نام اشيا است. اما بعد از هبوط اين رابطه گسسته شده است. به همين سبب بنيامين به خصوصيت ارتباطي زبان ظنين است. عصر حاضر عصر فراموش شدن همين زبان توراتي، و غرقه شدن در تفسيرهايي است که بيش از آنکه معناي توراتي را احيا کنند، آن را در ظلمت بيشتري فرو مي برند.

اگر زباني وجود دارد و دلالت گر است، پس نسبت آن با انسان چيست؟ اينجاست که سارتر معتقد است انسان در وضعيت هاي گوناگون به زبان معنا مي دهد. زبان وجود دارد و دلالت مي کند اما انسان يا هستي- در- خود آن را معنا مي بخشد. انسان دال (signifier) است. بي جهت نيست که سارتر زبان را با سيستم عظيم الکترونيکي مقايسه کرده است. دکمه يي را فشار مي دهد و نتيجه خاصي مي گيرد.

در اين معنا آقاي نجفي ديدگاهي شبيه سارتر دارند. زبان سيستمي است که پيشينيان برنامه آن را ريخته اند. اين سيستم دلالت گر است. اگر معنايي را مي خواهيد، دکمه يي را فشار دهيد و آن را بگيريد اما بايد دقت کنيد دکمه ها را اشتباه فشار ندهيد زيرا کار کل سيستم را مختل خواهيد کرد.

آقاي نجفي محافظ دستگاه زبان هستند. به همين سبب بود که ايشان را محافظه کار خواندم. خواننده کتاب غلط ننويسيم مدام در معرض اخطار قرار دارد؛ مبادا اين کار را بکنيد، مبادا آن کار را نکنيد. زيبايي زبان از نظر آقاي نجفي همچون خانه شني سارتر است. ايشان مدام نگرانند که اين بناي جادويي در هم بريزد. نگراني ايشان فقط معطوف به غلط نوشتن نيست بلکه زيبايي شناسانه نيز هست. خانه شني چيزي ظريف و زيبا است. «غلط نوشتن» بر هم زدن زيبايي زبان نيز هست و در عين حال عملي غيراخلاقي. سارتر زماني که مي خواهد زبان شعر و نثر و فلسفه را از علم جدا کند، اخطار مي دهد که استفاده نابجا از زبان عملي غيراخلاقي است زيرا «اخلال در اعتماد» است. وقتي گفتم آقاي نجفي ديدگاهي اريستوکراتيک به زبان دارند، منظورم همين ادغام درستي و زيبايي و اخلاق بود؛ وگرنه به قول ماکس وبر عصر ما عصر از هم گسيختن اين ارزش ها است.

براي کارگري مثل باطني اخلاقي بودن يعني به هدف رسيدن نه رعايت زيبايي شناسانه ابزار را کردن.

تفاوت ديدگاه سارتر با سوسور اکنون ديگر بايد روشن شده باشد. از نظر سوسور دال صوتي است که از دهان ما خارج مي شود و مدلول، مفهوم اين صوت است. سارتر نمي تواند با اين نظر موافق باشد، زيرا همان طور که اکنون ديگر روشن شده است، ادامه کار سوسور به حذف ذهن منجر خواهد شد و سارتر که مهم ترين فيلسوف سوژه در قرن بيستم است، حذف سوژه را حذف آزادي مي داند و هرگز به آن رضايت نمي دهد. اما سارتر پيش از آنکه کساني از قبيل ميشل فوکو استقلال زبان از ذهن را اعلام کنند، از آن خبر داشت. مقايسه گفته هاي اين دو جالب توجه است. فوکو در سرآغاز نظم گفتار مي نويسد؛

«دلم مي خواست مي توانستم کاري کنم که حضور من، در گفتار امروزم، و گفتارهايي که شايد ساليان سال، بايد در اينجا ايراد کنم، آنچنان ناپيدا بنمايد که به چشم نخورد. به جاي آنکه من رشته سخن را به دست گيرم دلم مي خواست سخن مرا دربرمي گرفت و به آن سوي هرگونه سرآغاز ممکن مي برد. دلم مي خواست درمي يافتم که در لحظه سخن گفتن، صدايي بي نام مدت ها پيش از من بلند شده است و مرا کاري نيست جز آنکه با آن صدا هم آواز شوم، دنباله عبارت را بگيرم و بي آنکه کسي متوجهش شود، چنان در تار و پود آن بخزم که گويي خود آن صدا، با يک لحظه بازايستادن، مرا به جاي خود فراخوانده است. اگر چنين مي شد ديگر سرآغازي نمي توانست در کار باشد؛ و من به جاي آنکه کسي باشم که گفتار از آن او است، بيشتر آن نقطه انقطاع کوچکي مي شدم که در روال ايراد گفتار پيش آمده است؛ نقطه ناپديد شدن احتمالي گفتار. دلم مي خواست که پس پشت من صداي مولي1 مي بود (از مدت ها پيش آغاز به سخن کرده و بازگوينده هر آن چيزي که من مي خواهم به شما بگويم) و چنين مي گفت؛ «بايد ادامه داد، من نمي توانم ادامه بدهم بايد ادامه داد. بايد تا زماني که کلمات هست، کلماتي بر زبان آورد، بايد اين کلمات را آنقدر گفت تا مرا بيابند، تا مرا بگويند- چه رنج عجيبي. چه خطاي عجيبي، بايد ادامه داد. شايد اين کار تاکنون انجام شده، شايد اين کلمات تاکنون مرا گفته اند، شايد مرا تا آستانه تاريخم، در برابر آن دري که به تاريخ گشوده ام مي شود، رسانده اند، گمان ندارم که اين در گشوده شود.» فوکو با چنين رويکردي است که مرگ سوژه و انسان را اعلام مي کند و آن را در نظم گفتار ادغام مي کند. در پايان همين کتاب فوکو براي دريافتن امر تاريخي شگردهايي را پيش مي نهد که گويي براي مقابله با سارتر در نقد عقل ديالکتيکي آنها را جعل کرده است.

سارتر از اين پروبلماتيک اطلاع داشت. وي در کتاب ژنه مقدس مي نويسد؛ «چه کسي سخن مي گويد؟ هيچ کس. يا شايد خود زبان ، زبان چيست هنگامي که با خود سخن مي گويد مگر جهان، آفتاب هايش، نسيم هايش، پله هاي مرمرينش و باغ هاي گلشن؛ جهاني که خود را در صفت زباني اش بازمي آفريند؟»

سارتر از آنچه فوکو بعدها خواهد گفت مطلع است اما با آن مخالف است. رويکرد بنياميني او که زبان هستي، زباني جهاني است کاملاً از اين قطعه پيدا است منتها همان طور که گفته شد انسان است که اين زبان دلالت کننده را معني مي کند.

نجفي مثل سارتر از نظريه سوسور بدش مي آيد. دال مي تواند مدلول هاي بسياري داشته باشد و هر مدلولي مي تواند دال مدلول هاي ديگر باشد. ديدگاه اريستوکراتيک نجفي ناخواسته با اين نظر مخالف است. نجفي در کتاب غلط ننويسيم هنگامي که مي خواهد بگويد واژه يا دالي قديمي معنايي تازه يافته است با اشمئزاز مي گويد حالا که چنين شده است ناگزير بايد آن را پذيرفت. اين عبارت را به انحاي گوناگون در اين کتاب مي توان يافت. نجفي از اين معاني تازه ناخرسند است.سبب چيست؟ به گمان من نگاه اريستوکراتيک نجفي به زبان. قبلاً گفتم که رابطه کلمه- کلمه اساس هرمنوتيک است و هرمنوتيک مهم ترين روش کشف کتب مقدس.

همگان مي دانند که آقاي نجفي تباري روحاني دارد و اجداد ايشان نسل اندر نسل جزء روحانيان والامرتبه بوده اند.

نجفي از همان کودکي هرمنوتيسين بار آمده است. باز به قول سارتر مي توانم بگويم که با توجه به فضايي که ايشان در آن متولد شده و بزرگ شده اند اين رابطه به پروژه زندگي ايشان بدل شده است. سارتر در سه کتاب مهم خود درباره ژان ژنه و گوستاو فلوبر و شارل بودلر چنين پروژه هايي را با دقت و وسواس تشريح کرده است. روحانيان خاصه روحانيان بزرگ مفسر کتاب اند و تفسير يعني ايجاد رابطه ميان کلمه با کلمه. مي گويند کتاب مقدس هفتاد معني دارد که فقط يکي دو تاي آن براي عوام شناخته شده است، مابقي آن رمزي است ميان خدا و اوليا و روحانيان. برخي از روحانيان تمايلي ندارند به جز يکي دو معنا مابقي را در اختيار مردم قرار دهند، زيرا مي ترسند آنان به «غلط» بيفتند. همين نگاه اريستوکراتيک است که نجفي را وامي دارد تا در برابر هر معنا يا هر مدلول تازه يي مقاومت کند. اصرار ايشان بر رعايت نحو همانند اصرار بعضي از علما است بر رعايت قواعد رساله ها. نگاه نجفي اريستوکراتيک است چون مي خواهد گنجينه معاني را دور از دسترس دانشجويان از فرنگ برگشته و... نگه دارد؛ و به آنان با تحکم مي گويد که «دستور» را رعايت کنند.

اين نگاه محافظه کارانه و اريستوکراتيک نتايج درخشاني به بار آورده است. کافي است به ترجمه هاي آقاي نجفي نگاه کنيد، انگار الماس تراشيده اند. حتي نمي توان يک کلمه را جابه جا کرد. نثر نجفي، اين نثر اريستوکراتيک و به قاعده در آخر کتاب خانواده تيبو درخشان است. زماني که جنگ در حال تمام شدن است و مرگ آنتوان در حال شروع شدن آن عبارات مقطع تکان دهنده اند. در ايران معمولاً محافظه کاري و اريستوکراتيک بودن را بد معنا کرده اند. بدون اين دو، جهان چيزهاي والايي را از دست مي داد. بيهوده نيست ريچارد رورتي معتقد است جامعه بايد فضايي فراهم کند تا اريستوکرات هاي فکري بتوانند به خلاقيت هاي محافظه کارانه خود ادامه دهند.

اگر نجفي نبود قصه هاي گلشيري و صادقي و شعر موحد چنان تراشيده و به قاعده نبودند، همچنين است آثار کساني که از اينها تاثير گرفته اند.

کتاب غلط ننويسيم تاثير شگرفي روي شخص من گذاشت. به کمک اين کتاب بود که توانستم نثر «قديم» و «جديد» فارسي را بفهمم. هوشنگ گلشيري نيز به اين فهم کمک شاياني کرد. او به من گفت که در ادبيات قديم و جديد ايران چه بخوانم و چگونه بخوانم. خاصه اصرار کرد که ترجمه هاي قديم و جديد قرآن را با دقت و وسواس مطالعه کنم. گلشيري خود خواننده خستگي ناپذير اين ترجمه ها و تمامي کتاب هاي مقدس بود. زماني که او در مناقشه يي نوشت «همه ما بر سر يک سفره نشسته ايم» سخني به گزاف نگفت. کتاب غلط ننويسيم معياري به دست من داد تا به فهم اين گفته ويتگنشتاين توانا شوم که «مرزهاي زبان مرزهاي دنيا است».

اما مي توان از چنين کتاب درخشاني استفاده بد نيز کرد، بهتر است اشاره يي بکنم؛ من سردبير و ويراستار چند نشريه بوده ام. کساني مي آمدند و مقاله هاي خود را روي ميز من مي گذاشتند و مي گفتند؛ «لطفاً بدهيد نثرش را درست کنند.» منظورشان آن بود که مقاله از نظر علمي بي نقص است، فقط نثر آن معيوب است. با کمک نجفي بود که فهميدم مرز زبان، مرز دنيا (در اينجا علم) است. مردم به غلط گمان مي کنند دانشمندند فقط نمي توانند بنويسند. حد دانش آنها حد زبان آنهاست. بدبختانه کتاب غلط ننويسيم آلت دست عده يي به نام ويراستار شده است که درست مثل صافکارها عمل مي کنند، هر چيز معيوبي را به آنها بدهيد، آن را صاف مي کنند در نتيجه مردم با متني روبه رو مي شوند که «غلط» نيست، اما معنايي هم ندارد. خود من در يکي از بدترين لحظات زندگي ام به ساخته شدن چنين کتابي کمک عظيم کردم؛ کتابي که چند نسل دانشجوي جامعه شناسي را به مخمصه انداخت، زيرا ساخت جملات درست بود، اما متن فاقد هر نوع معنا بود. ويراستار در دنياي ديگر فقط وظيفه درست کردن غلط ها را ندارد، او منتقدي سخت گير است. مشهور است که ارنست همينگوي نسخه اول قصه پيرمرد و دريا را که حدود 400 صفحه داشت، به دست ناشر سپرد. ويراستار که اکنون نامش يادم نيست به او گفت بدون کوچک ترين ترديدي يکي از شاهکارهاي قرن بيستم را نوشته يي منتها 300 صفحه آن زائد است. همينگوي 300 صفحه از کتاب خود کاست. جا دارد که کتاب غلط ننويسيم از دست اين کسب و کار پتي بورژوايي خارج شود و به جايگاه اصيل اريستوکراتيک خود بازگردانده شود. کتابي که با آن مي شود پروبلماتيک زبان را فهميد.

پي نوشت؛-------------------------------

1- قهرمان رمان بکت به همين نام
نيکي پير مغان
بهاءالدين خرمشاهي

طبعاً مثل هر اهل قلم ديگر در دو مکتب درس خوانده و بهره برده ام. يکي مکتب درس و بحث و کلاس استادان؛ ديگري در محضر آثار و با خواندن کتاب هاي بزرگان عرصه علم و ادب. از استادان درسي ام بزرگان بلندآوازه اي چون شادروانان دکتر سيدجعفر شهيدي، دکتر ذبيح الله صفا، دکتر پرويز ناتل خانلري، استاد ابراهيم پورداود، دکتر سيدصادق گوهرين، حضرت آيت الله ابوالحسن شعراني، دکتر بهرام فره وشي، دکتر حسن سادات ناصري، دکتر اميرحسن يزدگردي و استاد علامه بديع الزمان کردستاني و از زندگان استاد دکتر مهدي محقق که نزد ايشان هم درس دانشگاهي و هم درس حوزوي (شرح منظومه حکمت حاج ملاهادي سبزواري، شرح باب حادي عشر، مطول تفتازاني و يک دو متن ديگر) خوانده ام.

از گروه دوم به آساني نمي توان نام و نشان به دست داد. از بس- که بحمدالله- بسيارند. زيرا بايد دست کم از صد تن از بزرگان فرهنگ اسلام و ايران نام ببرم. همين قدر بگويم که در مکتب آثار و با خواندن آثار بسياري از اهل قلم نسل پيش از خود به اصطلاح زبان قلمم باز شده و ابتدا به ترجمه و سپس به تاليف روي آورده ام. دو تن از موثرترين اين بزرگان يکي استاد ابوالحسن نجفي است و ديگري استاد کامران فاني که با وجود همسن و سالي و همدرسي در رشته زبان و ادبيات فارسي در دانشگاه تهران (1343 تا 1347) و سپس فوق ليسانس کتابداري در همان دانشگاه (1350 تا 1352) بر من بسي حقوق تعليم و تربيت و ارشاد فرهنگي دارد. با اشاره به رشته کتابداري برايم تداعي معاني شد که دست کم از سه استاد بزرگ اين رشته که سعادت درک محضرشان را داشته ام؛ استادان پوراندخت سلطاني، دکتر نوشافرين انصاري (محقق)، و استاد ايرج افشار هم به نيکي ياد کنم. شرح و بسط دين اخلاقي و فرهنگي خود را به اين بزرگان و بزرگان ديگر با بيان بعضي حکايت هاي طنز و جد در زندگينامه خود نوشتم با عنوان فرار از فلسفه- که پس از 10 سال از چاپ اول آن (انتشارات جامي، 1377) در دست بازنگري و بازنگاري براي نشر قطره دارم- آورده ام.

آري با خواندن آثار بزرگاني چون محمد قاضي، مصطفي رحيمي، به آذين، کريم امامي، داريوش آشوري، جلال آل احمد، حميد عنايت، ابوالقاسم پاينده، دکتر غلامحسين ساعدي، رضا سيدحسيني، نجف دريابندري و براي من موثرتر از همه استاد ابوالحسن نجفي، رشد فکري و فرهنگي پيدا مي کردم. البته چنان که اشاره شد فهرست کامل تر اين نويسندگان به بيش از صد نام نامي بالغ مي شود. في المثل از شاعران بزرگ- از نيما تا بعد- نامي نبردم. اما تقريباً آثار شعراي برجسته را نيز با عشق و علاقه گرسنه چشمي فرهنگي به اصطلاح «مي بلعيدم».

---

باري حسن اتفاقي بود که نخستين مقاله ام که نقد کتاب کريستين و کيد اثر شادروان هوشنگ گلشيري باعث جلب نظر استاد نجفي شد. اين نقد البته منصفانه، اما کمابيش منفي، و بي ترديد با لحني مودبانه نوشته شده بود. مانند نقدي که سه چهار سال بعد بر حافظ شيراز به روايت شاهدان احمد شاملو نوشتم.

در آن زمان حلقه اي از روشنفکران اهل اصفهان که دوست هنرمندم آقاي دکتر ضياء موحد، روانشاد احمد ميرعلايي و هوشنگ گلشيري و نامدارتر و اثرگذارتر از همه جناب نجفي جزو آن جمع فرهنگي بودند و نشريه ارزشمندي به نام جنگ اصفهان منتشر مي کردند.

نقد من بر آن داستان در ايام عيد/ فروردين 1351 نوشته شده بود. تا آن زمان من و رفيق خانه و گرمابه و گلستانم جناب کامران فاني مقاله اي ننوشته بوديم. در بحثي که با هم درباره اين کتاب داشتيم گفتم فاني جان حالا که اين قدر حرف خوب درباره اين کتاب (کريستين وکيد) داري يک مقاله در نقدش بنويس. رفع تکليف کنان و در عين حال مشوقانه گفت چرا خودت نمي نويسي؟ به قول حافظ «آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده». ناگهان تحول حالي در من- که من هم مثل او به نوعي ترس از نوشتن داشتم- پيدا شد. از خاطرم اين معني گذشت که لابد جوهري در من سراغ دارد، در همان آنات تصميم و آرزوي نوشتن مقاله نقد بر آن کتاب در ذهنم نشست. بعد که نقد 5 ، 6 صفحه اي نوشته شد طبعاً فاني اولين کسي بود که آن را خواند و سپس آقاي دکتر جمشيد (نورالله) مرادي آن را خواند به ويژه سطر اول آن را خيلي پسنديد؛ «گلشيري آهسته درخشيد (شازده احتجاب)، چشم ها را خيره کرد (مثل هميشه)، و چشم ها را زد (کريستين وکيد).» در آن نقد بر فرماليسم غيرلازم و کمابيش متکلفانه استاد گلشيري که اتفاقاً همين اثرش هم اثري برجسته بود، و در جنب ايرادها بسي از برجستگي هاي آن را هم گفته بودم، ايراد گرفته بودم.

به قراري که شنيدم آن نقد که به پايمردي همين دوستان و دوست فرهيخته باصفاي ديگرم جناب قاسم صنعوي که در آن سال ها سردبير سخن بود در اين نشريه به چاپ رسيد، مايه بحث و گفت وگوي دوستان حلقه اصفهان شده بود. و سرانجام از استاد نجفي که در آن ايام در آغاز ميانسالي بود نظر خواسته بودند و ايشان گفته بودند والله من نويسنده اين نقد را نمي شناسم ولي حرف هايش بيراه نيست و به اصطلاح راهي به دهي مي برد.

از آن ماجرا 36 سال مي گذرد. از اين مدت 18 سالش در فرهنگستان زبان و ادب فارسي همکار و همسخن با استاد نجفي بوده ام. هيچ وقت به صرافت نيفتاده ام که واقع اين مساله را از ايشان بپرسم. شايد هم مساله اي که براي بسي تشويق کننده بوده، اصلاً در خاطر ايشان نمانده باشد. تقريباً از اوايل دهه 40، هر ترجمه يا مقاله اي که از استاد نجفي منتشر شده با علاقه مضاعف خوانده ام. اما دو کار از کارهاي تاليفي ايشان که هر دو فرهنگ است، برايم خيلي جاذبه داشته است. يکي غلط ننويسيم و ديگري فرهنگ فارسي عاميانه که دومي به گمانم کتاب سال هم شده است. اگر هم نشده باشد هيچ از ارج و اعتبار والاي آن نمي کاهد. با صرف يک ماه وقت براي غلط ننويسيم، و سه ماه وقت براي فرهنگ فارسي عاميانه نقد مفصل نوشته ام. با آنکه مزاج گويي نکرده و کم و کسري ها و عيب و ايرادهايي هم که به نظرم آمده، در هر دو نقد باز گفته ام، هر دو نقد مثبت است و به قصد بازنمايي اهميت و ارزش زباني / ادبي / فرهنگي آنها نوشته شده.

در آغاز نقد مربوط به غلط ننويسيم که نامش از عنوان فرعي همان کتاب يعني «فرهنگ دشواري ها» گرفته شده، چنين آورده ام؛ غلط ننويسيم جديدترين اثر استاد ابوالحسن نجفي زبانشناس، ادب شناس، فرهنگ نويس، مترجم و ويراستار و ناقد شهير است که مرکز نشر دانشگاهي انتشار داده است. زمينه هاي تحقيق و تخصص آقاي نجفي متعدد و متنوع است؛ از ترجمه داستان؛ بچه هاي کوچک اين قرن، اثر روشفور، 1344؛ شيطان و خدا، اثر سارتر، 1344؛ گوشه نشينان آلتونا، اثر سارتر، 1345؛ شنبه و يکشنبه کنار دريا، اثر مرل، 1346؛ ضد خاطرات، اثر مالرو ترجمه با همکاري آقاي رضا سيدحسيني (بهترين کتاب سال در زمينه ترجمه رمان در سال 1346)؛ پرندگان مي روند در پرو مي ميرند، اثر رومن گاري، و داستان هاي برگزيده از ادبيات معاصر فرانسه و اخيراً يک رمان مفصل چندجلدي به نام خانواده تيبو، اثر روژه مارتن دوگار - نزديک به انتشار- تا تحقيق ادبي؛ ترجمه ادبيات چيست اثر سارتر، با همکاري دکتر مصطفي رحيمي و تحقيق تازه اي درباره عروض، و نقد کتاب هاي بسيار در زمينه هاي گوناگون، از جمله حافظ شناسي، کارنامه فعاليت علمي و قلمي 30ساله آقاي نجفي پربارتر از اين است که به اجمال اشاره کرديم.

ترجمه هاي ايشان از نظر حسن انتخاب متن و صحت و دقت و رعايت امانت، غناي نثر طراز اول است. نثر فارسي آقاي نجفي متعارف و مفهوم، روشن و روان و درست و دقيق است. نقد و نظرهاي ايشان ترکيب موزوني از ادب نفس و ادب درس است.

غلط ننويسيم، با عنوان فرعي «فرهنگ دشواري هاي زبان فارسي» به تصريح مولف؛ «فهرستي است به ترتيب الفبايي از غلط هاي رايج در نوشته هاي امروز، اعم از غلط هاي املايي و انشايي، و استعمال نادرست واژه ها، از جمله واژه هاي ماخوذ از زبان هاي خارجي و نيز اشتباهات صرفي و نحوي و به خصوص آنچه به نام «گرته برداري» معروف است... اين کتاب راهنمايي است براي مترجمان و معلمان زبان و محصلان و ويراستاران و به طور کلي همه کساني که براي نوشتن، قلم به دست مي گيرند يا، اگر هم اهل نوشتن نباشند، به حفظ و سلامت زبان فارسي، عنصر اصلي وحدت و قوميت ما مهر مي ورزند... سواي اينها مواردي نيز هست که در آنها فقط رسم الخط کلمات و ترکيبات مطرح شده است. اين رسم الخط که گاهي با شيوه مرسوم در ميان ادبا اختلاف دارد منطبق است با رسم الخط متداول در کتاب هاي درسي و نيز با شيوه املاي فارسي (تهران، 1364) که قبلاً در همين مرکز به چاپ رسيده و دلايل رجحان يک وجه بر وجوه ديگر در آن به تفصيل آمده است.» (پيشگفتار، ص 7- 4)

درباره روش کار و مبنا و محک داوري ها بين کلمات و تعبيرات درست و نادرست مي نويسند؛ «مبناي احکام کتاب حاضر در غلط يا صحيح بودن کلمات و عبارات سه منبع زير است؛ الف- زبان کهن براساس معتبرترين آثار به جاي مانده در طي هزار و دويست سال گذشته، ب- زبان گفتار امروز، ج- زبان نوشتار امروز. اگر کلمه يا عبارتي در هر سه منبع فوق به کار رفته باشد بديهي است که بايد آن را صحيح دانست و لذا در کتاب حاضر نيز به آن اشاره نمي شود مگر براي رفع شبهه از چند کلمه و ترکيب معدود...» (پيشگفتار، ص 6) سپس بحث روشنگري دارد که اگر کلمه يا تعبيري در يک يا دو منبع از منابع ياد شده به کار رود و در يک يا دو منبع ديگر به کار نرفته باشد، حکمش چيست؟

آنچه تا اينجا نوشتيم در معرفي اجمالي مولف و کتاب حاضر بود، بقيه مقاله شامل نقد و نظري است در سه بخش؛ الف- جرح و تعديل بعضي اقوال و اظهارنظر درباره بعضي احکام يا عبارات يا اطلاعات مندرج در مقالات ذيل مدخل ها، که طبعاً طبق نظم الفبايي خود کتاب پيش مي رود. ب- فهرستي از کمبودها و از قلم افتاده ها پ- اشاره اي به مقالات طراز اول و «درخشان» فرهنگ حاضر (اگر به کار بردن صفت «درخشان» در اينجا اشکالي نداشته باشد،)

---

و در پايان نقد و معرفي فرهنگ فارسي عاميانه چنين آورده ام؛

و اما آخرين سخن. در تاريخ هزار ساله فرهنگ نگاري فارسي از لغت فرس اسدي طوسي قرن پنجم هجري، در ميان بيش از دويست فرهنگ رسمي و چهل- پنجاه فرهنگ غيررسمي غمسامحتاً عاميانهف تاکنون شايد فقط دو سه اثر مي توان يافت که از نظر صلابت و ظرافت ساختار و سنجيدگي و دقت و صحت و پرفايدگي و خوشنگاري و خوشخواني و فايده رساني و ره آموزي و مشکل گشايي و خوش تدويني با اين اثر سترگ پهلو بزند. و اين اثر در زمينه فرهنگ عاميانه، از نظر نظم صورت و محتوا و روشمندي بي همتاست. با درود و شادباشي از ژرفاي دل به جناب استاد نجفي، به عرصه آمدن اين دستاورد ديرياب و گنج بيش بها را به همه فرهنگيان و فرهيختگان و فارسي زبانان و فارسي دوستان ايران و جهان و جهان ايران شناسي تبريک مي گويم، و با دو رباعي ناقابل که براي ايشان سروده ام، اين نقد و نظر دراز دامن را به پايان مي برم و از طول و اطاله کلام از همه خوانندگان شکيبا، عذر مي خواهم. آن دو رباعي اين است.

اي مادٌه و صورت کار تو دïرïست

از خويش کشيده اي در اين کار تو رïست

جمله متشابهات کارت محکم

شل نيست به کار تو مگر مدخل «سست»

---

ده سال تلاش خسته جان کرد تو را

گرچه زر نابي امتحان کرد تو را

غافل ز زمانه، از زمان رفته مرا

اين کار ز جاودانگان کرد تو را

تهران، تيرماه 1379

حال که اين دو رباعي را ملاحظه کرديد، از آنجا که «تا سه نشود بازي نشود»، رباعي سوم را هم عرضه مي دارم. و آن ترجمه منظوم سخن سميوئل جانسون فرهنگ نگار نامدار انگليسي قرن هجدهم (1784- 1709 م) است که آن را در آغاز مقاله نقد و معرفي فرهنگ فارسي عاميانه آورده ام؛

کوشنده چو کار خود به پايان ببرد

اميد به تحسين فراوان ببرد

فرهنگ نگار آرزويش اين است

کز سرزنش اهل نظر جان ببرد

بنده يک مقاله سوم هم درباره استاد نجفي نوشته ام که قرار است در جشن نامه ايشان که به کوشش آقاي دکتر اميد طبيب زاده تدوين شده و زير چاپ است درج گردد. موضوع آن مقاله هم از مسائل پالايشگري زبان است، با عنوان «اندکي هم درست بنويسيم».

بيش از اين ديگر کشاله نمي دهم و عنان قلم خود را رها نمي کنم. به خاطرم خطور کرده بود که شمه يي هم از شمايل اخلاقي و محاسن شخصيت والا و زلال حضرت ايشان به قلم آورم. اما آنچه مرا باز داشت اين واقعيت بود که مي دانم خوش نمي دارند کسي از مزايا و سجاياي شخصي يا شخصيتي شان سخن بگويد. وجود نازکش آزرده گزند مباد و باز به گفته حافظ؛

نيکي پير مغان بين که چو ما بدمستان

هرچه کرديم به چشم کرمش زيبا بود
مقاله اي از اوژن يونسکو با ترجمه ابوالحسن نجفي
استاد من سليمان است
من نمايشنامه هاي برشت را دوست ندارم، چون برشت اندرز مي دهد و تبليغ مي کند. کار او کاري «آغازي» نيست، «ابتدائي» است. برشت «ساده گر» نيست، «ساده گير» است. آثار او موضوعي براي تفکر نيست، بلکه بازتاب و تجسم عقيده اي از پيش ساخته است. چيز تازه اي به من نمي آموزد، فقط مکرري را تکرار مي کند.

وانگهي قهرمان برشت «مسطح» است، فقط دو بعد دارد، دو بعد سطح. يعني فقط «اجتماعي» است. آنچه ندارد بعد عمق است، بعد متافيزيک. قهرمان برشت ناتمام است و اغلب لعبتکي است بازيچه دست گرداننده خود. مثلاً در استثنا و قاعده يا در آدم آدم است، انسان ساخته برشت فقط مشروط به شرايط جامعه است، آن هم جامعه اي که به شيوه اي خاص انديشيده شده باشد.

در وجود ما، سواي امر اجتماعي، امري وراي اجتماعي نيز هست، همان که در برابر امر اجتماعي به ما آزادي مي بخشد. و اين مسئله ديگري است خارج از موضوع بحث ما که آيا اين آزادي واقعاً آزادي است يا مشروط شدن پيچيده تر موجود بشري. به هرحال انسان ساخته برشت موجودي مفلوج و ناقص است، زيرا که آفريننده اش دروني ترين واقعيت او را از او دريغ داشته است، انساني است مصنوعي و مبدل، زيرا خالقش آنچه را معرف اوست از او گرفته است. هيچ نمايشي نيست که در آن راز آشکارشونده اي نباشد، هيچ هنري نيست که در آن متافيزيک نباشد. و نيز هيچ امر اجتماعي نيست که مسبوق و مبتني به امري غيراجتماعي نباشد.

اما کار بکت،اساساً تراژدي است. تراژدي است چون تمامي جبر زندگي بشري را وارد ميدان مي کند و نه بشر فلان يا بهمان جامعه را، نه بشري را که از خلال فلان مسلک ديده شود و ناچار فروکاسته شود، زيرا مسلک ها واقعيت تاريخي و متافيزيکي را، واقعيت اصيلي را که انسان از آن سرشته است، ساده و در عين حال ناقص مي کنند. خوش بيني يا بدبيني مطلب ديگري است. مهم- و حقيقي- آن است که انسان در ابعاد متعددش، در ژرفاهاي گوناگونش آشکار شود. در کار بکت، مسئله غايت غايات انساني مطرح است. تصويري که اين نويسنده از تاريخ و از جبر زندگي مي دهد گسترده تر و بنيادي تر است.

بديهي است که نمايش نمي تواند محيط اجتماعي را ناديده بگيرد. اما در کار برشت فقط يک مسئله اجتماعي هست و آن اختلاف طبقاتي است. در حقيقت، اين مسئله فقط يکي از جنبه هاي مختلف امر اجتماعي است. حال آنکه روابط من با همسايه ام نيز امري اجتماعي است. روابط ميان زن و شوهر و ميان عاشق و معشوق نيز اجتماعي است. چون انسان تنها نيست طبعاً هر چيز که هست وابسته به اجتماع است. مي توان از جامعه شناسي ازدواج سخن گفت، يا از جامعه شناسي همسايگي، يا از جامعه شناسي کارخانه، يا دريغا از جامعه شناسي اردوگاه هاي کار اجباري، يا از جامعه شناسي مجامع مذهبي، يا از جامعه شناسي مدرسه و سربازخانه و کار، و اين نشان مي دهد که امر اجتماعي تنها موقوف به «طبقات» نيست. فروکاستن همه امور اجتماعي به يک امر اجتماعي در حکم کاستن انسان است و هم کاستن امر اجتماعي.

نمايش سياسي، در حقيقت، نمايش اجتماعي نارسا و ناقص است. نمايش سياسي غيرانساني است، زيرا فقط واقعيت کاهش يافته انساني را، واقعيت جانب دارانه را به ما نشان مي دهد.

اما آنچه فکر مرا به خود مشغول داشته است، آنچه عميقاً براي من جالب است، آنچه مرا درگير و ملتزم مي سازد مسئله وضع زندگي بشري است در هيئت مجموع آن، چه اجتماعي و چه وراء اجتماعي. و به خصوص وراء اجتماعي، زيرا در آن جاست که بشر عميقاً تنهاست. مثلاً در برابر مرگ. آن جا ديگر اجتماع در کار نيست. و نيز مثلاً هنگامي که چشم باز مي کنم، چشم به خودم و به جهان باز مي کنم و ناگهان يک باره يا چندباره درمي يابم که من هستم، که من وجود دارم، که چيزي گردً مرا گرفته است، که چيزهايي «جهانٍ نام» مرا محاصره کرده اند و همه چيز به نظرم غيرعادي مي آيد، نامفهوم مي نمايد و «حيرت هستي» مرا مي گيرد و من در اين حيرت غوطه ور مي شوم. آن گاه جهان در نظرم بي نهايت غريب جلوه مي کند، غريب و غريبه. در اين لحظه، با حالتي آميخته به دلهره و کيف، جهان را تماشا مي کنم، گويي که از جهان فاصله گرفته ام، از آن بيرون رفته ام. مي نگرم و تصاويري را مي بينم، موجوداتي را که حرکت مي کنند، در زماني که زمان نيست، در مکاني که مکان نيست و صداهايي از خود درمي آورند که نوعي زبان است، اما من اين زبان را نمي فهمم، ذهنم آن را ضبط نمي کند، و از خود مي پرسم؛ «اين چيست؟ اين چه معني دارد؟» و از اين حال روحي (که حس مي کنم عميق ترين حال روحي من است) در جهاني که ديگر هيچ چيزش عادي نيست، گاهي احساس مضحکه بودن هر چيز که هست و گاهي احساسي دلخراش از سستي و ناپايداري جهان ميان هستي و نيستي (چنان که گويي اين همه هم هست و هم نيست) زاييده مي شود، و از همين جاست که «مضحکه هاي سوگناک» من پا مي گيرند، مثلاً صندلي ها که در آن آدم هايي هستند که خودم نمي دانم آيا وجود دارند يا ندارند و آيا واقعٍ حقيقي تر از غير واقع است يا به عکس.

در نظر من چنان است که گويي هستيً جهان در هر لحظه عين نيستي است، گويي هيچ چيز وجود ندارد، گويي در عمق اشياء هيچ نيست يا آنچه هست از دسترس ما بيرون است. تنها يک واقعيت هست و آن پاره شدن مداوم پرده پندار است، و ويران شدن مداوم آنچه ساخته مي شود. هيچ چيز پابرجا نيست، همه چيز درگذر است.

ولي آنچه گفتم تکرار سخنان سليمان است؛ «باطل اباطيل». و جز اين حقيقتي وجود ندارد. استاد من سليمان است.
گوشه نشينان آلتونا
«گوشه نشينان آلتونا» آخرين نمايشنامه ژان پل سارتر از آثار معروف و بحث برانگيز او است که اولين بار انتشارات نيل در سال 1345 با ترجمه درخشان ابوالحسن نجفي آن را منتشر کرد. اين نمايشنامه پنج پرده يي مسائل پيچيده يي چون مسووليت اخلاقي جنايت هاي سياسي را در قالب يک داستان دراماتيک درباره خانواده يي آلماني پس از جنگ جهاني دوم مطرح مي کند.

اين نمايشنامه که در اوج بحران جنگ استقلال الجزاير به صحنه آمد، مسائلي را مطرح مي کند که در آن زمان افکار فرانسويان را منقلب کرده بود؛ مساله وظيفه فرد نسبت به وطن و تولد دشمن در درون انسان. گرچه سارتر در اين نمايشنامه بر آن بوده است که شکنجه را در الجزاير به تصوير بکشد اما چون دريافت که چنين نمايشي نخواهد توانست در پاريس بر صحنه بيايد تغييراتي در آن داد؛ پس صحنه را در آلمان پس از جنگ قرار داد و از مسووليت و محکوميت تک تک افراد جامعه در مقابل فاجعه جنگ سخن گفت. سارتر خود مي گويد با اين نمايشنامه خواسته است تمام جريانات اخير اروپا را که از جنگ دوم جهاني ناشي بوده است، نشان دهد.

حوادث «گوشه نشينان آلتونا» که در سال 1959 پس از جنگ دوم جهاني در آلتونا (از بخش هاي هامبورگ) اتفاق مي افتد، روايت زندگي فرانتس يک افسر سابق ارتش آلمان است؛ پسر ارشد يک کارخانه دار آلماني که مدت 13 سال- پس از بازگشت از جنگ- در اتاقي از خانه پدري خود را محبوس مي کند. داستان نمايش کشف تدريجي فاجعه زندگي فرانتس است. حکايتي از انزواي آدميان و حکايت تنهايي ترسناک بشر است. و از جبر زندگي انسان؛ «آري، نه مي توانيم بميريم، نه مي توانيم زندگي کنيم، به تنگناي عجيبي افتاده ايم...»

فرانتس در سراسر نمايشنامه از نگاه ديگران و داوري شان در آينده واهمه دارد. او که هنوز همان لباس افسري سابق اش را ژنده و کهنه بر تن دارد در تک گويي هاي هذيان گونه اش که با طنز تلخ آميخته است از آلمان و حوادث آن سال ها در برابر قرن هاي آينده دفاع و ادعا مي کند خود را محبوس کرده تا شاهد مرگ وطن اش نباشد. «اي قرن هاي آينده اين است که قرن من تنها و بي قواره که برجاي متهم نشسته است. قرن من نيکوکار بود، اگر انسان دشمن سفاکي نمي داشت که از عهد ازل در کمينش نشسته است... اي قرن هاي خوشبخت، شما که با نفرت هاي ما آشنا نيستيد، چگونه مي توانيد به قدرت سفاک عشق هاي مهلک پي ببريد؟»

سارتر در اين اثر خود از سرنوشت دردناک بشر، گوشه نشيني در جمع و جبر و جريان جبري زندگي مي گويد؛ «خواهش مي کنم. التماس مي کنم، همين طور که هستيم بمانيم. بي حرف و بي حرکت انتظار بکشيم. وضع را تغيير ندهيم. ديگران ما را تغيير مي دهند...»

فرانتس در آغاز جنگ يک يهودي فراري را در اتاق خود پنهان مي کند. پدرش اين موضوع را به نازي ها مي گويد تا در عوض پسرش را مجازات نکنند و فقط به کيفر اين کار او را به ارتش بفرستند.

آنها فرانتس را به جبهه روسيه مي فرستند. او در آنجا چند مبارز را به دست خود زير شکنجه کشته است.

پشيماني و کابوس اين قتل و نفرت پدر او را دچار چنين سرنوشت هولناکي مي کند. سرنوشتي شوم که عاقبت با مرگ يا دقيق تر، خودکشي فرانتس و پدرش پايان مي گيرد. سارتر در اين نمايشنامه مانند ديگر آثار نمايشي خود نشان مي دهد از معدود نويسندگاني است که مفاهيم پيچيده فلسفي، سياسي و اخلاقي زمانه اش را در نمايشنامه هايش مطرح مي کند، بي آنکه ارزش هاي زيبايي شناسي، چون فرم روايت و ساختار هنري اثر کم رنگ شود. «گوشه نشينان آلتونا» با ترجمه و ويرايش دوباره ابوالحسن نجفي پس از سال ها از سوي انتشارات نيلوفر تجديد چاپ شده است.
«شازده کوچولو»ي نجفي را نمي پسندم
مديا کاشيگر



با نسل ابوالحسن نجفي ها و رضا سيدحسيني ها و مصطفي رحيمي ها چرخش عظيمي در ترجمه در ايران پيدا مي شود به اين معني که اگر مترجمان پيشين ما تقريباً هيچ کدام شان سرزمين هايي را هرگز نديده بودند که از زبان آن ترجمه مي کردند و تنها شناخت شان از زبان، آنچه بود که از استاداني خارجي يا ايراني در ايران آموخته بودند يا خودشان در کتاب ها يافته بودند، اما در مقابل فارسي بسيار خوبي داشتند (کساني مانند طسوجي تبريزي يا ميرزا حبيب اصفهاني)، مترجمان جديد ضمن برخورداري از همان تسلط در فارسي، به دليل گسترش امکان سفر، سرزمين هايي را نيز مي شناختند که از آنها ترجمه مي کردند. به بيان ديگر، با نجفي ها و سيدحسيني ها و رحيمي ها، با نخستين نسل از مترجمان حرفه يي روبه روييم که اگرچه زبان را در اينجا فرا گرفته اند و سپس رفته اند و در محل با فرنگي ها و محيط فرنگ آشنا شده اند، اما براي انتخاب متن براي ترجمه ناچار نيستند به آنچه دست تصادف به ايران مي رساند دل خوش کنند و خودشان مي روند و در کتابخانه ها و کتابفروشي هاي فرنگ، از ميان انبوه متن هاي توليدشده دست به انتخاب مي زنند. اين نسل، برخلاف نسل هاي پيشين، به کمبودها علم دارد چون بسيار اهل مطالعه است و انبوهي توليد را مي بيند. بنابراين ترجمه برايش به منزله پروژه يي براي ارتقاي همه جانبه است. با گذر سال ها و تجربه اندوزي بيشتر و بيشتر، ترجمان اين پروژه در نزد يکي مثل رضا سيدحسيني، برنامه يي براي ترجمه نظام مند رمان و معرفي رمان است؛ در نزد مصطفي رحيمي، برنامه يي براي ترجمه انديشه و آن گاه ترجيح تاليف بر ترجمه در انتقال همين انديشه است؛ در نزد ابوالحسن نجفي، برنامه يي براي ترجمه هم ادبيات و هم انديشه است که ديرتر با برنامه منظمي براي کشف توانمندي هاي فراموش شده زبان فارسي براي ترجمه پذيرکردن انواع متن ها به فارسي همراه مي شود. چنين است که گاه، در اوايل، پروژه هاي مشترک دارند و ترجمه کتاب هايي را با هم امضا مي کنند. شخصاً بر اين باورم که متن تعيين کننده براي عبدالحسين نجفي، نخستين ترجمه يي است که به تنهايي، در اواخر سال هاي 30 خودمان، از ادبيات چيست؟ ژان پل سارتر انجام مي دهد و براي نخستين بار يک تنه به جست وجوي برابرنهاده هايي فارسي براي انتقال مفهوم هايي غريبه برمي خيزد. نجفي مترجم درمي يابد که چاره يي ندارد به جز اينکه نجفي محقق هم بشود.

اين باورم اتفاقاً بر «تحليل ستايش برانگيزي از علي صلح جو»* مبتني است که در آن، به اتفاق مهمي اشاره مي کند که ميان ترجمه اول و ترجمه دوم ادبيات چيست؟ مي افتد و اينکه همين ترجمه اول که اتفاقاً مورد انتقاد خود نجفي است، چه نقش تعيين کننده يي در رهايي توانمندي هاي در بند زبان فارسي داشته، تا جايي که کمتر از يک دهه بعد، ترجمه دوم ادبيات چيست؟ ضمناً نمايشگاه توانمندي هاي فارسي است براي در برابرنهاده سازي براي مفهوم هاي غريب خارجي.

اگر چنين اتفاقي مي افتد دقيقاً به خاطر تسلط شگفت نجفي بر متن هاي کهن و فقه اللغه فارسي است.

به همين دليل نيز اگر در ترجمه هاي نجفي، اسم ها را برداريم، مشخصات جغرافيايي را ناديده بگيريم و شناسنامه و صفحه اول کتاب را هم پاره کنيم و ندانيم که نويسنده خارجي است، احساس مان به عنوان خواننده، مواجهه با يک متن درجه اول فارسي است. چون نجفي يکي ديگر از آن عده مترجمان ايراني است که - آن چنان که سنت مترجمان نسل اول بود - وقتي متني نافارسي را به خواننده فارسي زبان تحويل مي دهد، اگر غرابتي باقي است، غرابت نام ها و مکان هاست و نه غرابت زبان. و جالب اينکه به رغم اين همه توانمندي، نجفي ويژگي ديگري هم دارد که من خيلي دوست دارم؛ اعتقاد دارد اگر کسي نتواند در ترجمه يي خطا پيدا کند، از جهل خودش است و نه بي خطايي متن چون امکان ندارد هيچ مترجمي هيچ کجا اشتباه نکرده باشد. با توجه به همين اعتقاد اوست که به خودم اجازه مي دهم وارد بحثي شوم که مي دانم ابوالحسن نجفي از آن نخواهد رنجيد اما به تصورم، توضيح دهنده يکي از دلايل گرايش مسلط تر او به تحقيق است.

ترجمه او را از شازده کوچولوي آنتوان دو سنت اگزوپري نمي پسندم نه به اين دليل که غلط دارد. اگر نجفي اين حرفم را پاي جهلم نگذارد حتي بايد بگويم دقيق ترين ترجمه يي است که تاکنون از شازده کوچولو به فارسي شده است. به اين دليل هم نيست که زبان فارسي خوبي ندارد که اتفاقاً فارسي اش بسيار زيباست؛ برابر نهاده ها بسيار درخشان تر و درست تر از برابرنهاده هاي زنده ياد محمد قاضي است.

چه بسا مشکل من با ترجمه نجفي اين باشد که آنقدر شازده کوچولو را - از همان زمان بچگي - به زبان فرانسوي خوانده ام و دوست داشته ام که شده ام هر ايراني فرانسوي دان يا هر فرانسوي فارسي دان که عظمت کار مترجم را مي بيند اما نمي تواند از هيچ ترجمه فرانسوي هيچ شاعر و متن بزرگ فارسي لذت ببرد. احساس من اين است که نجفي نتوانسته شازده کوچولو را در سطح ضرباهنگ دربياورد. در متن سنت اگزوپري، ضرباهنگي هست که در ترجمه نجفي نمي بينم اما در ترجمه قاضي به رغم اشتباه هايي که دارد، هست. اما اين ايراد را نمي توانم به هيچ يک از ترجمه هاي ادبي ديگر او بگيرم؛ نه به ترجمه اش از داستان هاي کوتاه فرانسوي که ناگفته نماند گزينش شان نيز ضمناً بر ذهن مدرن نجفي گواهي مي دهد و نه به ترجمه اش از خانواده تيبو که يک شاهکار مسلم در زبان فارسي است. از همين جا نتيجه مي گيرم نجفي در ترجمه متن ها موفق تر است که در آنها ضرباهنگ عنصر ثانوي است؛ شعرشناس بزرگي است، اما شاعر نيست.

اين را از بابت خرده گيري نمي گويم؛ نه تنها قرار نيست همه شاعر باشند که حتي بيشتر کساني نيز که ادعاي شاعري دارند، شاعري بلد نيستند. اين را فقط براي اين مي گويم که تلاشي کرده باشم براي فهم اينکه چطور وجه «محقق» نجفي بر وجه «مترجم» او پيروز شده است.

در اين چهل سال گذشته، علاقه اصلي نجفي به مرور بر «واژه» متمرکز شده است، اما نه واژه «شاعرانه» که واژه «درست». يکي از مهم ترين و ضمناً جنجال برانگيزترين کتاب هاي او غلط ننويسيم است و «غلط ننويسيم» يا «درست بنويسيم» را مگر معنا به جز اين است که «شاعرانه ننويسيم»؟

در ترجمه هاي نجفي يک جمله نامتعارف هم نمي توان ديد. به همين دليل معتقدم که نجفي آنقدر به عرف زبان اهميت مي دهد که چه بسا در آنجا که ضرباهنگ از انتقال دقيق معنا مهم تر مي شود، دقت ستايش برانگيز نجفي به مانعي در کار او بدل مي شود. اگرچه از تخصصم خارج مي شوم، اما از آنجا که بحث، بحث نجفي است و نجفي از ترجمه به تحقيق رسيد، اجازه مي خواهم چند کلمه يي هم در باره جنجال برانگيزترين کتاب او يعني غلط ننويسيم، بنويسم.

غلط ننويسيم يعني اينکه جمله متعارف کدام است. ايران، سرزميني است با قوم ها و زبان هاي متعدد. عده يي از اين زبان ها در شمار زبان هاي ايراني اند (فارسي، کردي، ارمني و...)، عده يي در شمار زبان هاي ترکي، عده يي در شمار زبان هاي عربي و... و اين زبان ها دائم در حال تداخل بوده اند و همچنان در حال تداخل اند ضمن آنکه دو قرني است با تداخل زبان هاي جديدي مانند روسي و فرانسوي و انگليسي و... نيز روبه رويند. غلط ننويسيم پيشنهاد يک زبان متعارف است و پيشنهاد ابوالحسن نجفي مانند هر پيشنهاد ديگري بر مجموعه يي از ملاک ها مبتني است که مي شود با شماري يا اصلاً همه شان مخالف بود و اين مخالفت کمترين ربطي به موافقت يا مخالفت با توافق بر سر يک زبان متعارف ندارد. مي شود با ضرورت توافق بر سر زبان متعارف موافق بود و با همه ملاک هاي پيشنهادي نجفي مخالف. اما نمي شود با ضرورت توافق بر سر زبان متعارف مخالف بود و به ملاک هاي نجفي هم تاخت.

بر اين تصورم که بيشتر جنجال هايي که انتشار غلط ننويسيم برانگيخت از دو سوءتفاهم ناشي شد؛ اول اينکه زبان متعارف، نه زبان شعر است و نه زبان ادبيات که اتفاقاً يکي از مهم ترين رسالت هاي شان نوکردن مدام زبان متعارف و بنابراين تغيير آن است؛ متعارف يعني آنچه عرف شده است مانند آن معناهاي يک واژه که مي توان در هر لغتنامه عمومي يافت ضمن آنکه هيچ لغتنامه يي نمي تواند مانع از معنازايي جديد هيچ واژه يي شود. و دوم آنکه اگر قرار است بر سر آنچه زبان متعارف است توافق کنيم، نخست بايد بر سر ملاک هاي آن به توافق برسيم. پس بحث اصلي بهتر است بحث بر سر درستي ملاک هاي پيشنهادي نجفي باشد تا بر سر نتيجه گيري ها و آنچه نجفي به عنوان «درست» يا «غلط» تعريف مي کند. يکي از ملاک هاي نجفي به عنوان نمونه، «گرته برداري» است. مي توان بحث کرد که آيا گرته برداري ملاک درستي براي طرد يک اصطلاح يا واژه از زبان متعارف است يا خير، اما نمي توان به نجفي که به اين ملاک اعتقاد دارد ايراد گرفت که چرا «مي تواني روي من حساب کني» را به عنوان گرته برداري، «غلط» مي نامد. بر اين تصورم که در عرصه زبان متعارف نيز ابوالحسن نجفي اين امتياز بزرگ را داشت که آغازکنند ه بحثي شد که همچنان ادامه دارد وگرنه هزار دستورشناس و متخصص فقه اللغه و دستور نگارش دبستاني و دبيرستاني و دانشگاهي و حتي بخشنامه دولتي نمي تواند مانع از آن شود که عده يي که مي خواهند «غلط» بنويسند، «غلط» ننويسند.

* در گفتمان و ترجمه، تهران، نشر مرکز،1377
شازده کوچولو
«شازده کوچولو» اثر جاودان آنتوان دوسنت اگزوپري نويسنده فرانسوي پس از کتاب مقدس (انجيل) پرخواننده ترين کتاب در جهان است. «شازده کوچولو» تاکنون به بيش از صد زبان در دنيا ترجمه شده است. در ايران نيز ترجمه هاي مختلفي از شازده کوچولو شده است که معروف ترين و شايد بهترين آن را ترجمه مترجم تواناي فرانسه محمد قاضي مي دانند. ابوالحسن نجفي از ديگر مترجمان نامدار ايران و دوست نزديک قاضي نيز سال 1379 ترجمه ديگري از اين اثر پرطرفدار را در انتشارات نيلوفر منتشر کرد.

شازده کوچولو را محبوب ترين کتاب مردم در قرن بيستم مي دانند و از اين رو اين کتاب را «کتاب قرن» مي نامند. «شازده کوچولو» ساکن سياره کوچکي است به اندازه يک خانه. در اين سياره گل زيبايي است که همه زندگي، عواطف، احساسات و رنج هاي او است. اين موجود دوست داشتني روزي تصميم به ترک وطن مي گيرد و پس از گذشت از شش سياره، به سياره هفتم زمين مي رسد. در زمين با روباهي روبه رو مي شود. روباه رازي از زندگي را براي او مي گويد و زندگي شازده کوچولو با اين راز رنگ ديگري مي گيرد. آنتوان دوسنت اگزوپري «شازده کوچولو» را به دوستي به نام «لئون ورت» تقديم مي کند و براي اين از بچه ها پوزش مي خواهد. اگزوپري در مقدمه شازده کوچولو به ترجمه نجفي مي نويسد؛ اين کتاب را به يکي از آدم بزرگ ها تقديم کرده ام. عذر خوبي براي اين کار دارم؛ اين آدم بزرگ بهترين دوست من در جهان است. عذر ديگري هم دارم؛ اين آدم بزرگ مي تواند همه چيز را حتي کتاب هايي را که براي بچه هاست، بفهمد... اگر اين عذرها کافي نباشد، اين کتاب را به او در زماني که بچه بوده است تقديم مي کنم. آخر همه آدم بزرگ ها اول بچه بوده اند ولي کمتر آدم بزرگي اين را به ياد مي آورد. ابوالحسن نجفي در ابتداي «شازده کوچولو» مي نويسد؛ «آنتوان دوسنت اگزوپري «شازده کوچولو» را در سال 1943 در امريکا نوشته و همانجا منتشر کرده بود. در آن زمان، بحبوحه جنگ جهاني دوم، کشور فرانسه تحت تسلط آلمان بود و فرانسويان از تنگي آذوقه و سوخت رنج مي کشيدند.» و در اين روزگار آنتوان دوسنت اگزوپري از ستاره ها گل و رازهايي سخن مي گويد که «هيچ کدام از آدم بزرگ ها هرگز نخواهد فهميد که اين چقدر اهميت دارد.»
دقيق ترين مترجم روزگار ما
رضا سيدحسيني

همکاري من با ابوالحسن نجفي نسبت به دوستي مان امر متاخري بوده است. نجفي همکلاس عبدالله توکل در دانشکده زبان بود. آن زمان با هم زبان فرانسه مي خواندند. من با توکل به تهران آمده بودم و هم منزل بوديم. در واقع دوستي با توکل باعث آشنايي با نجفي شد. بعدها با مطالعات مشترک مان دوستي و آشنايي مان بيشتر شد. اما همکاري من و نجفي به اين ترتيب نبود. در واقع علناً ما همکاري نداشتيم و تنها دوست بوديم تا کتاب ضدخاطرات مالرو کتابي که به گردنم افتاده بود و مجبور به ترجمه آن شدم. البته اگر ضدخاطرات را به راحتي جلويم مي گذاشتند و شروع مي کردم به ترجمه، بسيار هم لذت مي بردم و حتماً براي ترجمه انتخابش مي کردم اما ترجمه اين کتاب طور ديگري بود.

روزي در منزل خسرو سميعي (شوهرخواهر ايرج گرگين) مطابق معمول در طاقچه اتاق دنبال کتاب مي گشتم که ضدخاطرات مالرو را ديدم. آن زمان گرگين مدير «تماشا» بود. پيله کرد که اين کتاب را براي مجله ترجمه کنم. گفتم؛ اين کتاب سنگين تر از آن است که براي پاورقي مجله ترجمه شود. اصرار کرد. من هم گفتم؛ براي پاورقي ترجمه نمي کنم. خلاصه گفت مي دهم کس ديگري ترجمه کند. دوست نجيبي داشتيم به نام «دکتر وهاب زاده» که آن را ترجمه کرد اما حدود صفحه صدم رها کرد. به نظرم دو علت داشت؛ يکي اينکه او سخت چپ بود و گرگين مدام به چپ متلک مي گفت و ديگر اينکه ترجمه ضدخاطرات چندان آسان نبود.

گرگين واسطه شد. تلفن کرد که اين ترجمه را ادامه بده. نپذيرفتم. پس از مدتي قطبي- رئيس راديو و تلويزيون- که آن زمان رئيس ما هم بود، تماس گرفت و گفت اين ترجمه را ادامه بده. ناچار ضدخاطرات را دست گرفتم.

هر هفته مجبور بودم در چاپخانه افست بنشينم و با عجله ترجمه کنم به همين دليل ترجمه تميزي از آب درنمي آمد (در اين مدت کوتاه فقط يک کار کردم آن هم پيدا کردن سبک مالرو بود.) به هرحال ضدخاطرات پاورقي شد و تمام شد.

تا اينکه مرحوم عليرضا حيدري- مدير انتشارات علمي فرهنگي- که بسيار باذوق بود، گفت؛ سيد اگر من نجفي را راضي کنم حاضري با هم دوباره کتاب را دقيق تر ترجمه کنيد؟

من از خدا مي خواستم. نجفي قبول کرد. نشستيم در خوارزمي و آن صد صفحه ترجمه وهاب زاده را از نو ترجمه کرديم. وقتي آن صد صفحه تمام شد نحوه ترجمه و زبان اثر دست مان آمده بود. نجفي گفت؛ ترجمه تو را مي برم خانه و خودم هم ترجمه مي کنم. در اين ترجمه ها نجفي نجابت عجيبي نشان داد. ترجمه هاي مرا کنار مي گذاشت و از سر خودش ترجمه مي کرد. ترجمه خودش را با ترجمه من تطبيق مي داد. ترجمه سومي درمي آمد که دوباره به من نشان مي داد و تازه روزهاي شنبه جلساتي هم در خانه اش مي گذاشت که دوستان، ضياء موحد، ارباب شيراني و... مي آمدند و ترجمه را براي آنها هم مي خواند تا نظري بدهند.همکاري من و نجفي اين طور بود. البته جداي از اين سال ها همکار اداري هم بوديم. هر دو عضو شوراي عالي ويرايش راديو و تلويزيون و شوراي کتاب سروش بوديم. آن روزها من عاشق نشر و کتابفروشي بودم. هست و نيستم را گذاشتم و با پسرخاله نجفي «کتاب زمان» را راه انداختيم اما او از نوع نجفي نبود و سرمايه ام از دست رفت.

پيش از آن نجفي «انتشارات نيل»- انتشاراتي که براي اولين بار در ايران به سمت تخصصي و مدرن شدن رفت- را راه انداخته بود و در آن شريک بود. من هم در نيل رفت و آمدي داشتم اما سهم زيادي نداشتم و از روي علاقه مي رفتم.

مدتي گذشت. نجفي زودتر متوجه شد ماجرايي که بعدها سر «زمان» قرار بود بيايد، سر نيل هم مي آيد. زرنگ بود و به موقع کنار کشيد اما من که عاشق نشر بودم به «کتاب زمان» رفتم. خانه ام را گرو گذاشتم و جلوي دانشگاه تهران کتابفروشي را راه انداختيم اما نجفي از همان اول «زمان» فهميد موضوع آب برمي دارد. سرمايه اش را برداشت و رفت. من ماندم و سرمايه ام از درست رفت اما دوستي من و نجفي ماند.

نجفي در «جنگ اصفهان» هم بود. ميرعلايي و خيلي هاي ديگر هم بودند. اما من فقط چند مقاله داشتم. نجفي از ديد من از آن دست آدم هاي خوب و از استثناهاي زمانه اش است. فرانسه که رفتم آنجا بود. خيلي کمکم کرد. حضور نجفي در فرانسه براي من سرمايه يي بود. چيزهايي را که نمي دانستم او قبلاً تجربه کرده بود. در حومه پاريس زندگي مي کرد. فيلم هاي کمياب را در آنجا نمايش مي دادند. او هم مرا خبر مي کرد. از آن روزها دوستي مان بيشتر شد. آمديم تهران و ادامه پيدا کرد.

ابوالحسن نجفي در کنار محمد قاضي، توکل و... از مترجمان بسيار خوب روزگار ما هستند که هر کدام ويژگي، سبک و مهارت خاص خود را در ترجمه دارند. محمد قاضي از لحاظ فارسي بي نظير است. گاهي جمله هايي را به فارسي نوشته که به راستي آدم حسودي اش مي شود. نجفي اما بسيار دقيق است. اثر را خوب مي شناسد و زبان مبدأ را. معادل فارسي هم خيلي خوب پيدا مي کند.

نجفي تصادفاً از آن دست فرهنگ نويساني است که با ديگران فرق دارد. درس فرهنگ نويسي و زبان شناسي خوانده و روش علمي و درست اين کار را مي داند. فرهنگ عاميانه اش نمونه خوبي از کارهايش در اين حوزه است.

نجفي از ابتدا روي زبان شناسي هم کار کرد و عضو شوراي ويرايش تلويزيون و عضو فرهنگستان شد و در اين حوزه هم هميشه در ويرايش دستي داشت. در ويرايش هم بسيار دقيق است و البته در انتخاب اثر براي ترجمه.خانواده تيبو از روژه مارتن دوگار برجسته ترين کار او است که از آثار مهم ادبيات قرن بيستم است. او هوشمندانه آن را انتخاب کرد و در ترجمه اش زحمتي کشيد و کارهاي استثنايي کرد که اگر ترجمه نمي کرد کار کس ديگري نبود. اما در مورد کامو و سارتر جداي از انتخاب درست اثر کمي هم مد روز بود.

نجفي از دقيق ترين مترجم هاست. نه اينکه اصلاً اشتباه نمي کند اما اگر اشتباهش را به او گوشزد کني واقعاً متشکر مي شود. يعني آدمي است که نمي خواهد اشتباه کند و حتي نسبت به اشتباهش که خيلي کم است، دقيق و سختگير است و به همين دليل بسيار دقيق است. يکي از دوستان ما که استاد دانشگاه تهران است- نام نمي برم- دوست دارد از ديگران ايراد بگيرد به نجفي گفته بود در فلان ترجمه يک جمله اشتباه داري و نجفي هم جواب داده بود؛ بله. البته به جز آن سه چهار جاي ديگر هم اشتباه داشتم و رفيق مان پکر شده بود.

نجفي به طور کلي دقيق و وسواسي است و يک مترجم خوب اين عامل را صد درصد نياز دارد و شايد حتي بشود گفت اين دقت او را برجسته کرده است. البته فارسي را هم بسيار خوب خوانده و مي داند. فارسي خوب را دانستن عامل مجزايي است و نجفي مترجمي است که تاثير اين عامل را به خوبي مي داند. شايد اين وسواس و تعصب به فارسي نجفي را در غلط ننويسيم ديده باشيم. کتابي که بسيار ديده شد و حرف و حديث داشت و به نظرم اين امتياز را داشت که در حوزه خودش اولين بود و از اين منظر هم مهم و تاثيرگذار. يادم هست حوالي صفحات 300 ضدخاطرات بودم که گفت؛ من منصرف شدم. مال خودت. چاپش کن. گفت عباراتي هست که معادل خوبي برايش پيدا نمي کنم. گفتم بده مطالعه کنم. روي اين عبارات کار کردم. معادلي پيدا کردم و نشانش دادم. بالاخره قبول کرد و پسنديد و ادامه داديم. نجفي مترجم و زبان شناس و محقق است و البته معلم. چون دقيق است هر کاري دست بگيرد آن را درست درمي آورد. اما انصافاً محقق بهتري است و در تحقيق دقت و حوصله بسيار مهم است و اين ويژگي کمياب را دارد- ناگفته نماند مترجم آدم بدبختي است چون هر چه بنويسد مي گويند مي توانست بهتر بنويسد- اما محقق چيزي را کشف مي کند که ديگري نمي داند. پس از اين دست بحث ها کمتر پيش مي آيد. نجفي يک چيز استثنايي دارد که در مورد هر کس نمي توان به طور قاطع گفت. او انساني شريف است و اين شرافت را در کار، در برخورد، دوستي و مراوداتش دارد. گرچه شايد در ظاهر کار نجفي آدم کنسي به نظر بيايد اما او اگر چيزي قيمتي داشته باشد که دوستي به آن نياز دارد، بي معطلي و بي درنگ به او مي دهد. مثلاً يادم هست کتاب سه جلدي ارزشمند ريکور را به من هديه داد که بعدها خانم نونهالي آن را ترجمه کرد. امکانات ديگري که من اصلاً از او انتظار نداشتم را در اختيارم گذاشت. نجفي معلم بزرگي هم هست. گاهي يکي از بچه هاي تازه کار مساله يي را مطرح مي کند و او چند روز تحقيق مي کند و با او به بحث مي نشيند تا او را روشن کند که همه تعجب مي کنند واقعاً اين نجفي است؟،با اين همه نجفي گريزپا است. کارش را مي کند و اهل گپ زدن نيست. حتي به دشواري تلفن جواب مي دهد. مردم گريز است اما با شاگردانش مي جوشد. بچه ها چيز خوشمزه يي براي او ساخته اند. جلسه يي بود و منتظر نجفي بوديم. يکي از رفقا پرسيد؛

- گفته بود مي آيد؟

- بله

- پس نمي آيد.

از اينکه وقت بگذارد و از خودش بگويد بيزار است و شايد اين از کنسي اصفهاني اش است که نمي خواهد حتي ذره يي از وقتش را هدر بدهد. اما به جوانان مي آموزد چون مي داند با اين کار وقتش را از دست نداده و به درد مي خورد. اما وقت براي گفتن و شنيدن هاي بيهوده نمي گذارد و کار مي کند، با دقت و سختگيرانه.
ضد خاطرات
ضدخاطرات آندره مالرو، ابوالحسن نجفي، رضا سيدحسيني، 1363، خوارزمي

ضدخاطرات اثر جاودان آندره مالرو نويسنده فرانسوي (1976-1901) کتابي است که ابوالحسن نجفي به همراه رضا سيدحسيني آن را ترجمه کردند. اين کتاب که در سال 1967 براي اولين بار به چاپ رسيد در واقع بخشي از آينه اعراف را تشکيل مي داد. «ضدخاطرات» اثري است ضد ادبيات چپگراي بعد از جنگ دوم جهاني.آندره مالرو در سوم نوامبر 1901 به دنيا آمد. در سال هاي نخست کودکي او، پدر و مادرش پيوند گسستند و او نزد مادرش بزرگ شد، اما مالرو با پدر و خانواده پدري نيز که در حومه شهر دنکرک به حرفه شمع سازي و کشتي سازي اشتغال داشتند، روابط گرمي داشت. مالرو در مدرسه محصل درخشاني نبود و هرگز امتحان سال آخر دبيرستان را نگذراند. هيچ سندي هم در دست نيست که ثابت کند وي تحصيلاتش را در «مدرسه زبان هاي زنده شرقي» به پايان رساند.

مالرو ابتدا با «ماه هاي کاغذي» و «قلمرو عجايب»- دو قصه خيالي که بيش از هر چيز، تخيلي سرزنده و شوخ را عيان مي سازند- نظر عموم را به خود جلب کرد. در 1965 مالرو خسته از زندگي سوار بر کشتي شده، راهي خاور دور مي شود. اگرچه اين سفر به قصد استراحت صورت گرفت اما به صورت ماموريت و ملاقات با رهبران چين و هند پايان يافت. در ميانه راه و در مصر بود که فکر اوليه نگارش «ضد خاطرات» در مالرو جان گرفت. اين کتاب پس از مقدمه داراي پنج بخش است؛

1- «گردوبن هاي آلتنبورگ»

2- «ضد خاطرات» 3- «وسوسه غرب»

4- «جاده شاهي» 5- «سرنوشت بشر».رضا سيدحسيني درباره کتاب معتقد است؛ «اين فهرست مختصر هر چند رفت و بازگشتي را از عصري به عصر ديگر، از غرب به شرق نشان مي دهد، نمي تواند پيچيدگي اثر را در تمام جهات گمراه کننده اش بيان کند. راوي کيست؟ يک رمان نويس؟ يا يک سياح که خواننده به رغم تغيير جهت هاي متعدد در زمان و مکان مي تواند مسير او را دنبال کند؟» ابوالحسن نجفي ترجمه «ضدخاطرات» مالرو را مشکل ترين ترجمه يي مي داند که انجام داده است؛کتاب «ضدخاطرات» مشکل ترين ترجمه يي است که انجام داده ام. مالرو جمله هاي کوتاه بسياري دارد که برگردان آنها به فارسي بسيار مشکل است. در سال هاي اخير درباره ترجمه ادبي سخن بسيار گفته اند و در زمان اختراع ماشين ترجمه تصور مي کردند که اين ماشين توانايي اين کار را دارد ولي مي توان گفت ترجمه ادبي کار بسيار مشکلي است و اين ايده به شکست انجاميد.»
نجفي پايبند به زبان معيار
عبدالمحمد آيتي

ابوالحسن نجفي از چهره هاي تابناک ادب فارسي است. ايشان در حوزه ترجمه و تحقيق در زبان شناسي و زبان فارسي سال هاست که فعاليت دارند.

نجفي ترس بسياري از تزلزل زبان فارسي دارد و همين ترس است که او را به زبان فارسي معيار پايبند و معتقد کرده است. ايشان با نگارش غلط ننويسيم نشان داد چقدر براي زبان فارسي معيار- يعني آن زبان فارسي که بين مردم رايج است- اهميت قائل است و از آن زمان تاکنون اين حساسيت را در تمام مراحل کارش لحاظ کرده است و کوچک ترين موضوعي را ناديده نمي گيرد، به طوري که حتي اگر تابلويي مي بيند که بر سردر مغازه يي آويخته و در آن کلمه نابجايي نوشته شده يا فلان جا، فلان کس کلمه يي را نادرست يا نابجا به کار برده اين موضوع را با جديت در فرهنگستان مطرح مي کند.

نجفي نسبت به زبان فارسي تعصب فوق العاده يي دارد، گرچه زبان فارسي آنچنان بنياد مستحکمي دارد که به اين آساني سست نمي شود و چند کلمه نابجا در گوشه و کناري به آن آسيبي جدي وارد نمي آورد اما ايشان چنان تعصب و جديتي در پاکي و پاسداري زبان فارسي دارند که اين موضوع را کافي نمي دانند و هرچيز کوچک برايشان بسيار بزرگ و مهم و قابل اعتماد است.

نجفي از مترجمان بزرگ معاصر ما است؛ مترجمي که دو زبان را- زباني که از آن ترجمه مي کند و زباني را که به آن ترجمه مي کند- به خوبي و در حد تسلط مي داند. امثال آقاي نجفي در فرهنگ و ادب مان زياد نداريم. البته بودند کساني که زبان فارسي و فرانسه را خوب مي دانستند مانند دکتر عبدالحسين زرين کوب که مترجمي خوب و از بهترين نثرنويسان روزگار ما بود اما کار ايشان در حوزه متون کهن ادبي يا به قول امروزي ها ادبيات کلاسيک بود. مانند کتاب «نقد ادبي»اش که رساله دکتراي شان هم بود و نثري زيبا دارد و اثر نمونه يي است. ايشان در زمينه ترجمه رمان کاري نکرده و بيشتر روي مسائل دقيق و تخصصي کار کردند.

اما نجفي جداي از اينکه زبان فارسي و فرانسه را خوب مي داند و با تسلط اش بر اين دو زبان ترجمه هاي شاخص و ممتاز دارد، بر ادبيات کلاسيک هم مسلط است، گرچه نديدم کاري در اين حوزه داشته باشد. با اينکه مستقيماً کاري روي ادبيات کهن ندارند چنان تسلط و شناختي بر اين حوزه دارند که اگر بخواهند به نثر قديم بنويسند نثري زيبا و فخيم خواهند نوشت. نوشتن به نثر قديم بسيار دشوار است يعني اگر به طور مثال تاريخ بيهقي را بارها و بارها نخوانده باشي نثر قديم را حتي اگر بتواني بنويسي نثر مصنوعي خواهد بود ولي ايشان با شناخت از ادبيات قديم و البته پيگيري و مطالعه دقيق ادبيات معاصر نثر فارسي را زيبا و تميز مي نويسد. ابوالحسن نجفي با شناخت از زبان و البته ادبيات فرانسه نمونه هايي از برترين ادبيات قرن بيستم و تفکرات آن را به ايران آورد. ايشان از کساني است که «اگزيستانسياليسم » را در ايران مطرح کرد. در واقع اين مفهوم را نجفي و بعدتر دوستان شان براي اولين بار به فرهنگ و تفکر ايران شناساندند. و کتاب هاي ديگري در اين زمينه از نويسندگان و متفکراني چون ژان پل سارتر و آلبر کامو و ديگر ادباي فرانسه را ترجمه کردند و البته ترجمه برجسته رمان خانواده تيبو اثر دوگار چنان مهم بود و شهرت يافت که در ايران جداي از اهالي فرهنگ حتي بزرگان سياست و.. هم آن را خواندند. نجفي بر درست به کار بردن کلمه بجا و با معناي موردنظر آن وسواس خاصي دارد و همين وسواس، دقت و وقت گذاشتن بسيار براي يافتن يک کلمه معادل درست و بجا ترجمه هاي او را نمونه يي از ترجمه فاخر فارسي کرده است. از اين رو وجود ابوالحسن نجفي براي ادبيات معاصر ايران و البته آثار داستاني که در غرب منتشر مي شود، بسيار مغتنم است.

نجفي بنيانگذار اولين نشر مدرن روزگار ما بود. ابتداي دهه پنجاه بود که انتشاراتي به نام «نيل» را ابوالحسن نجفي و دوستانش ترتيب دادند. به جز نجفي آقايان عظيمي، آل رسول، دکتر سيروس پرهام و البته رضا سيد حسيني هم بودند. «نيل» سابقاً مغازه کوچکي بود روبه روي مجلس شوراي ملي در بهارستان، بعد از آن دکه کوچک به مغازه بزرگي در مخبرالدوله، اول کوچه رفاهي منتقل شد و از آنجا هم به روبه روي دانشگاه تهران نقل مکان کرد. عظيمي رئيس نيل مردي اقتصاددان بود که در کنار آل رسول که از بستگان نجفي و استاد رياضيات بود، کار مي کرد. دکتر سيروس پرهام که در آن زمان شعر مي گفت و «دريا» تخلص مي کرد، رضا سيدحسيني مترجم بزرگ زبان فرانسه و هرمز همايون پور- که اين اواخر با «فرزان روز» کار مي کرد - کساني بودند که به نيل رفت و آمد داشتند و در آن فعاليت مي کردند. خلاصه نيل بود و اهالي ادب و فرهنگ و ترجمه هاي مهم که در آن منتشر مي شد تا اينکه بين شرکا اختلاف افتاد. يادم هست نيل به مشکل خورد و به پول نياز پيدا کرد. قرار شد سيروس پرهام و چند نفر ديگر به شيراز بروند تا از عريضي نامي که در آنجا زندگي مي کرد و در نيل هم مشارکت داشت پولي قرض بگيرند. با هواپيما رفته بودند و عظيمي که اقتصاددان بود، عصباني شده بود و گفته بود؛ آدمي که مي رود پول قرض بگيرد که با هواپيما نمي رود.

سر آخر مشکلات مالي موجب اختلاف شرکا شد و اين گروه از هم پاشيد. به هر حال «نيل» به ابتکار نجفي و ديگر دوستانش اولين نشري بود که به شيوه امروزي به ويرايش روي آورد. آن زمان ويراستاري مرسوم نبود. کتاب را به ناشر مي دادند، حروفچيني مي شد و کمي غلط گيري و بعد منتشر مي شد. اما در انتشارات نيل کتاب هاي بسيار مهم و بزرگي از ادبيات دنيا چاپ شد که همگي توسط نجفي و ديگران ويرايش مي شد. گويا جان شيفته را هم نيل چاپ کرد. زهرايي هم با نيل کار مي کرد که فکر کنم جان شيفته را او ويرايش کرد.

گرچه امروز اين ويرايش گاهي معناي ديگري پيدا کرده و ويراستارها بعضي وقت ها تصرفات نابجايي را به عنوان ويرايش روي اثر انجام مي دهند. مثلاً کتابي دارم که تازگي ها به نام آذر آيتي (دخترم) منتشرشده که با نام «روزهايي با او»- نمونه يي از ادبيات معاصر زبان عرب- به چاپ سپردم اما وقتي منتشر شد، نام او شده بود روزهايي که با او گذشت يعني ويراستار حتي نام کتاب را هم تغيير داده است.

يا تغييرات ديگري که به جدانويسي معروف است( که نجفي و احمد سميعي هم به آن معتقدند) که البته به نظر من در مورد برخي کلمات واقعاً عجيب و غيرقابل استفاده است و گاهي در جدانويسي آدم احساس مي کند بايد از حفره يي رد شود. نجفي همراه احمد سميعي کساني بودند که در اين مدت کلاس هايي موثر در حوزه ويرايش داشتند، کلاس هايي که هنوز هم ادامه دارد و نويسندگان و مترجمان بسياري در آن آموخته اند و مي آموزند. به جز نشر «نيل» آن روزها محل ادبي ديگري هم بود به نام «جنگ اصفهان» که نجفي از پايه گذارانش بود و بسياري از نويسنده هاي معروف هم به آن آمد و رفت داشتند. هوشنگ گلشيري که اصفهاني بود و با آل رسول و نجفي هم دوست بود مدام به جنگ اصفهان مي آمد و داستان هايش ر ا مي خواند. وقتي مريم طاهري مجد کتابي از زندگي گلشيري را مي نوشت او را به نجفي معرفي کردم که چيزي بگويد يا بنويسد که گويا وقت نکردند يا فراموش کردند و مطلب نجفي به ايشان نرسيد. البته گلشيري آدم غيرمحتاطي بود و نجفي از همان روزها محتاط و از اين نظر آب شان به يک جوي نمي رفت. اگر ما امروز پير و بي حوصله شده ايم و پيري دليل انزواي ماست نجفي از همان اول از لحاظي منزوي بود. اهل گپ زدن و از خود گفتن در مطبوعات و روزنامه و نوشتن و گفتن از ديگران نبود و هنوز هم نيست.

نجفي تنها کار مي کند. با دقت و اعتقاد و حوصله. اين روزها هم در حال نوشتن اثري عظيم (مانند ديگر کارهايش) است. فرهنگ فرانسوي (فارسي به فرانسه) که تمام وقت اين روزهايش را گرفته است. پروژه هاي بزرگي که دقت و جديتي عظيم را مي طلبد و اين خصلت را نجفي دارا است.
بچه هاي کوچک قرن
«بچه هاي کوچک قرن» اثر کريستيان روشفور اولين ترجمه مترجم نامدار؛ ابوالحسن نجفي است که در سال 1344 انتشارات نيل آن را منتشر کرد. نجفي با ترجمه اين اثر از سويي تحقيقات زبان شناختي اش روي زبان گفتاري اين نويسنده زن را که در پاريس (همان روزهايي که در پاريس دروس زبان شناسي آندره مارتينه و رولان بارت را در مدرسه عالي مي گذراند) آغاز کرده بود تکميل کرد و از سوي ديگر معرف نويسندگان مختلف فرانسه در ايران مي شود چرا که پس از بازگشت از فرانسه به ترجمه و معرفي داستان هاي کوتاه و رمان هاي نويسندگان معاصر فرانسوي در جنگ اصفهان و پس از آن ترجمه آثار مهم فرانسه چون «خانواده تيبو»، «ضد خاطرات» و آثاري مهم از ژان پل سارتر پرداخت. قهرمان «بچه هاي کوچک قرن» دختري است ساکن يکي از مجتمع هاي بزرگ که در حومه پاريس زندگي مي کند. آرزوها و حرف هاي اين دختر که زباني طنزآلود دارد داستان را پيش مي برد. روشفور در اين کتاب خانواده هاي پرجمعيت و پديده حومه نشيني را به تصوير مي کشد. خانواده هايي که از نوع زندگي شان رنج مي برند و بچه هايي پر از آرزوها و روياهاي بزرگ که در شرايطي ناهماهنگ و نابهنجار بزرگ مي شوند. از ديگر شخصيت هاي داستان پسري است که حرف نمي زند به طوري که کار به جايي مي رسد که خانواده نگران مي شوند تا اينکه روزي پسرک به حرف مي آيد. اما اولين جمله يي که مي گويد چند فحش و ناسزاست. «کريستيان روشفور» در بستر زندگي حومه نشيني که زبان خاص خود را مي طلبد داستانش را روايت مي کند. زبان گفتاري که ابوالحسن نجفي نيز با شناختي که از زبان شناسي و حساسيت ويژه يي که در يافتن واژه هاي مناسب و رعايت امانت در انتقال سبک و زبان نويسنده دارد ترجمه يي درخشان و ناب از آن ارائه مي دهد.
غلط ننويسيم
غلط ننويسيم، ابوالحسن نجفي، 1372، مرکز نشر دانشگاهي.

اين کتاب، فهرستي است به ترتيب الفبايي از غلط هاي رايج در نوشته هاي امروز، اعم از غلط هاي املايي و انشايي و استعمال نادرست واژه ها از جمله واژه هاي ماخوذ از زبان هاي خارجي و نيز اشتباهات صرفي و نحوي و به خصوص آنچه به نام گرته برداري معروف است، يعني ترجمه لفظ به لفظ اصطلاحات و ترکيبات خارجي که عمدتاً در سال هاي اخير بر اثر شتابزدگي خبرگزاري ها و سهل انگاري مترجمان و نارسايي زبان دانشجويان از فرنگ برگشته در مطبوعات و راديو و تلويزيون و بسياري از کتاب ها رواج يافته و با روح و طبيعت زبان فارسي مغاير است. علاوه بر اينها، دشواري هايي که در خود زبان وجود دارد و غالب اوقات نويسندگان را هنگام نوشتن گرفتار ترديد و تزلزل مي کند تا جايي که حکم به نارسايي زبان فارسي مي کنند. نجفي در پيشگفتار کتاب «غلط ننويسيم» آورده است؛ «اين کتاب، راهنمايي است براي مترجمان و معلمان زبان و محصلان و ويراستاران و به طور کلي همه کساني که براي نوشتن، قلم به دست مي گيرند يا اگر هم اهل نوشتن هم نباشند به حفظ و سلامت زبان فارسي، عنصر اصلي وحدت و قوميت ما، مهر مي ورزند.»

بناي احکام اين کتاب در غلط يا صحيح بودن کلمات و عبارات که نجفي آن را معيار کار خود قرار داده، سه منبع زير است؛ الف - زبان کهن و براساس معتبرترين آثار به جاي مانده طي هزار و دويست سال گذشته،

ب- زبان گفتار امروز، ج - زبان نوشتار امروز.

«غلط ننويسيم» به عنوان اثري علمي و آکادميک مورد توجه بسياري از اديبان و زبان شناسان قرار گرفت و عده زيادي به مخالفت با آن برخاستند و بحث هاي مخالفان و موافقان آن نيز به عرصه مطبوعات کشيده شد.
نه سنتي نه مدرن
دکتر علي اشرف صادقي



ابوالحسن نجفي اصولاً اديب است. او يک متخصص زبان فرانسه است که آثار بسيار زيادي از نويسندگان بزرگ فرانسوي چون سارتر ، مالرو و... ترجمه کرده است. ابوالحسن نجفي در پاريس «زبان شناسي» خواند، درست زماني که من هم در فرانسه دانشجو بودم و بارها خدمت ايشان رسيدم. او تا دکترا در اين رشته خواند و تا پاي دفاع از تز رفت اما دفاع نکرد. بعدها نيز مسائل زبان شناسي را رها کرد. « غلط ننويسيم» او به اعتباري بيشتر از ديد ادبي مورد بررسي است نه زبان شناسي و دليل انتقاداتي که زبان شناسي چون دکتر رضا باطني به اين کتاب وارد کردند همين ديدگاه ادبي آن بود. اصولاً ايشان پيش از آنکه زبان شناسي هم بخوانند نسبت به زبان يک ديد پاکي گرا داشتند؛ آنچه که در زبان فرانسه به آن «پوريسم» يعني پاکي گرايي مي گويند. نجفي اعتقاد دارد واژه ها بايد اصالت داشته باشند و به صورت هاي جديد توجه زيادي ندارد و ابداعات را با ديد خوبي نمي بيند. در حالي که زبان شناس اين گونه نيست. او زبان را يک امر پويا و در حال خود سازي که همين طور زايش دارد مي بيند. اصولاً اگر زباني زايايي نداشته باشد زبان مرده است مانند زبان لاتين که ديگر هيچ واژه يي در آن ساخته نمي شود اما وقتي عده يي دانشمند، شاعر، اديب و فرهيخته با زباني کار مي کنند دائم واژه هاي جديد، اصطلاح، ترکيب، تعبير و... مي سازند و اگر قرار باشد جلوي زايايي و خلاقيت زبان را بگيريم آن زبان را به يک زبان مرده مي رسانيم.

ابوالحسن نجفي در کتاب «غلط ننويسيم» ديدگاه هاي ديگري دارد، مثلاً فلان کلمه عربي را بايد آن طور که در عربي گفته مي شود به کار ببريم که اين از ديدگاه زبان شناس پذيرفته نيست. چون اگر زباني کلمه يي را از زبان ديگر وام مي گيرد آن را مطابق قواعد خودش تغيير مي دهد. در زبان انگليسي کلمه هاي بسياري از زبان لاتين و فرانسه گرفته شده که به همان صورت به کار نمي روند. مثلاً در فرانسه به مرکز «سانتر» گفته مي شود اما در انگليسي « سنتر». هيچ دانشمند انگليسي و امريکايي نمي گويد بايد تلفظ اين کلمات را به صورت تلفظ اصلي آنها در لاتين برگرداند. پس نبايد به فارسي زبانان بگوييم کلمات عربي را همان گونه که در عربي است به کار ببرند. اگر بخواهيم کلمات را به صورت عربي درست به کار ببريم حالت خنده آوري پيش مي آورد و در گفتار بايد مدام لهجه مان را تغيير دهيم که اين درست و منطقي نيست. بنابر اين کلمات قرض را بايد مطابق صورت پذيرفته شده آن در زبان فارسي به کار برد.

اين نوع ديدگاه ها با اصول پذيرفته شده در زبان شناسي مغايرت دارد اما در نگارش بايد مطلب شسته رفته باشد نه آن گونه که در محاوره حرف مي زنيم. بايد ويرايش شود. نثر درستي داشته باشد. چون نوشته اثري است که از نويسنده آن دور مي شود، هم در زمان و هم در مکان. پس بايد نوشته به ساده ترين و صريح ترين شکل نوشته شود که در اين مورد کسي ترديد ندارد. يعني همان زبان شناساني که معتقدند عملاً زبان همان چيزي است که پويا است و در جامعه وجود دارد در نثر و نوشتن درست مي نويسند و به درست نويسي توجه بسيار دارند.

پس دو مسئله اينجا مطرح است؛ يکي نثر و نوشتن و ديگر برخورد با زبان به عنوان پديده يي زايا. پس نبايد جلوي زايايي نثر را گرفت به اين بهانه که چنين کلمه يي درست نيست، به اين دليل که در نثر سعدي و حافظ و.... اين گونه به کار نرفته است.

من به اين بايد و نبايدها و بنويس و ننويس ها به اين دليل که در نثر قديم اين گونه نبوده پس ننويسيد، اعتقادي ندارم. مسئله نگارش با مفردات و الفاظ اصلاح نمي شود، يعني ممکن است نثري شسته رفته و زيبا باشد اما در آن کلمه يي نادرست به کار رفته باشد. اين نثر را خراب نمي کند اما اگر «نحو» نثر الکن باشد اين نثر قابل فهم و خواندن نيست. بنابر اين در تعليم نثر نويسي در درجه اول بايد به نحو دقت کرد نه تک تک کلمات که ادبا به آن مفردات مي گويند. مانند يک ساختمان که پلان آن بايد درست باشد و اگر يک آجر کج باشد در کليت آن تاثيري ندارد.

بايد کار را بر آنان که مي خواهند تازه قلم به دست بگيرند و بنويسند آسان گرفت. شايد بايد گذاشت ابتدا مردم قلم به دست بگيرند و بيان ما في الضمير کنند و بعد گفت که اين ايرادات را درست کنند. اما نجفي ديدگاه يک اديب کهن گرا را دارد.

فرهنگ عاميانه فارسي نجفي

«فرهنگ عاميانه فارسي» نجفي کتاب بسيار مفيدي است که زحمت بسياري براي آن کشيده شده است. تعريف هايي که نجفي در اين کتاب به دست داده بسيار تعاريف دقيق و سنجيده يي است و شاهد هاي خوبي براي لغاتي که امروز در زبان فارسي به کار مي رود يافته اند، اما نکته اين است که نجفي در اين کتاب تعريفي از زبان عاميانه به دست نداده است. مثلاً زير لغت بو واژه هايي چون بو گرفتن (آغاز فساد و گنديدگي) / بو کردن (بوي چيزي را از راه بيني دريافتن) / و بوييدن (گل ها را مي چينند و بو مي کنند...) آمده است. معلوم نيست که آيا اين لغات عاميانه است؟ (بر پايه شاهدهاي آن).

شايد تمام مطالب اين کتاب مطابق با عنوان «فرهنگ عاميانه فارسي» نيست اما به هرحال مآخذ خوبي است. اشکال اين کتاب در واقع خلط بين زبان گفتار با زبان عاميانه است. دوست داشتن ايشان، قائل شدن احترام بسيار براي ايشان و اينکه ما سال هاست با هم مانوسيم مانع از آن نمي شود که ايرادم را نسبت به کتابش نگويم، چون به هر حال اين مسئله يي علمي است و شايد اين انتقاد براي روشن شدن مسئله لازم است.

نجفي معتقد است زبان فارسي قابليت زايايي دارد و در اين زبان مي توان از وندها و پسوندها براي ساخت واژه استفاده کرد. اما نظرات سختگيرانه اش عملاً با اين اعتقاد متفاوت است.

در حقيقت بايد گفت تمام زبان هاي زنده دنيا زايا و خلاق هستند و زبان زنده غير خلاق نداريم. مثلاً اينکه برخي مي گويند زبان عربي زايا نيست، نادرست است. چون هر زباني به اقتضاي خودش امکان زايايي دارد؛ عربي باب هاي مختلف دارد. در فارسي هم با اضافه کردن وندها و پسوندها به فعل کلمات جديد مي سازيم، و اين زايايي به گونه ديگري است. به هر حال فرهنگ عاميانه فارسي نجفي نسبت به ديگر فرهنگ هاي فارسي به اعتبار روشمندي علمي ، فرهنگي قابل اعتناست. نجفي سعي کرده به همان روش فرهنگ هاي فرانسوي با مميزه هاي دقيق واژه ها را بيرون کشيده و با توجه به اينکه در فرهنگ جاي کمي براي تعريف واژه هست، به صورت موجز و دقيق کلمه را معنا کند. در اين فرهنگ تعاريف گويا است، حشو ندارد و از عيب ديگر فرهنگ هاي فارسي عاري است. بايد گفت تا به حال در زبان فارسي فرهنگ درست و خوبي از لحاظ روشمند بودن نداشته ايم. تمام فرهنگ هاي معين، دهخدا و... از نظر روش فرهنگ نويسي نادرست است. اگر شما فرهنگ وبستر را باز کنيد و با اين فرهنگ ها مقايسه کنيد مي بينيد که تعاريف فرهنگ هاي ما الکن است و معناي دقيق کلمه را به دست نمي دهند.

نجفي مترجمي معادل ساز

نجفي مترجم بسيار زبر دستي است و چون غم زبان دارد بر خلاف بسياري ديگر از مترجمان ما بسيار شسته رفته مي نويسد. يعني ترجمه هايش بوي ترجمه نمي دهد، و چون به زبان فکر مي کند سعي دارد آنچه مي نويسد فارسي باشد نه ترجمه تحت اللفظي از يک اثر، که اين کارش قابل ستايش است و البته حسن کارش هم هست. مترجمان باسواد ديگري هم داريم که فارسي و زبان مبدا را خوب مي دانند اما بيشتر ترجمه هايشان ثقيل است. ترجمه نجفي از « خانواده تيبو» نمونه خوبي بر اين مدعاست. ترجمه يي بسيار روان که وقتي آن را دست مي گيري نمي تواني کنارش بگذاري، چرا که او به تک تک واژه ها فکر مي کند تا مناسب ترين معادل را پيدا کند. در حالي که بسياري ديگر از مترجمان اولين معادلي را که براي کلمه يي به نظر شان برسد انتخاب مي کنند و حتي فرهنگ را باز مي کنند و اولين معني لغت را مي نويسند که بسياري از مواقع اشتباه در مي آيد. مسلماً بايد توجه کرد که مقصود اثر کدام يک از معاني متعدد يک کلمه است. از سويي واژه هايي هستند که عيناً معادلي در زبان ديگر ندارند و اينجاست که مترجم بايد داشته هاي ذهني اش را به کار بندد، واژه يي بسازد يا با استمداد از ادبيات کلاسيک معادلي مناسب بيابد که نجفي اين دقت و ويژگي را کاملاً دارد. گر چه اگر در ترجمه به جنبه يي توجه ويژه شود ممکن است اين اشکال پيش بيايد که جنبه ديگر آن از دست برود و در واقع مغفول بماند. مثلاً اگر به پاکي و شسته رفته بودن زبان يک اثر توجه شود شايد آن حسي که نويسنده مي خواهد با نثرش منتقل کند از بين برود. مترجمي چون سيد حسيني حال و هوايي را که يک نويسنده در اثرش خلق کرده به فارسي بر مي گرداند و ديگر در بند پاکي زبان و واژه ها نيست يعني تنها ريتم، حالت و آهنگ اثر را حفظ مي کند و حتي اگر ساختار غير فصيحي به لحاظ نحوي به نظرش برسد که آن حالت را منتقل مي کند يا واژه يي عاميانه، آن را مي نويسد.

زبان معيار و آثار نجفي

نجفي کوشش مي کند نثر را به زبان معيار بنويسد. زبان معيار همان زبان شسته رفته يي است که فرهيختگان در نوشته هاي علمي و رسمي به کار مي برند. زبان معيار بايد کاملاً شفاف باشد و هيچ مانع و حائلي نبايد بين مفهوم و خواننده باشد. به عبارتي خواننده نبايد احساس کند که حائلي به عنوان زبان وجود دارد و بدون واسطه زبان مفهوم را دريابد. زبان معيار بايد بي رنگ و خارج از واژه هاي عاطفي و القايي مثبت و منفي باشد و حتي نبايد زبان ادبي باشد. زبان ادبي زباني فوق معيار است و زبان زير معيار زبان کوچه و بازار است که سرشار از کلمات عاميانه است. يک مقاله علمي نبايد تعقيد و پيچيدگي هاي نحوي داشته باشد. زبان مقاله بايد زباني يک دست و وافي به مقصود باشد و معنا را به وضوح برساند. در زبان تحقيقي زبان معيار به کار مي آيد اما در رمان، داستان و البته شعر زبان معيار ديگر راه نمي دهد و اين به سبک و نوع کار بستگي دارد.

شايد بتوان گفت ابوالحسن نجفي بين دو گرايش سنتي و مدرن مانده است. مثلاً در «بچه هاي کوچک قرن» مسائلي از زبان يک دختر فرانسوي بيان مي شود که در برگرداندن اين احساسات، قطعاً زبان معيار به کار نمي آيد و مترجم در چنين مواردي تنها بايد همان حالت طبيعي را به هر گونه يي که هست برگرداند. به همين جهت مثلاً شخص بنده هرگز نمي توانم مترجم رمان و کلاً ادبيات باشم. گر چه « خانواده تيبو» نثر بسيار تميز و رواني دارد اما نکته اينجاست که برخي از اين دست کتاب ها نبايد زباني شسته رفته داشته باشند.

غلط ننويسيم، کتابي با گرايش هاي کهن

«غلط ننويسيم» در حوزه درست نوشتن نثر بر خلاف تصور بسياري، اولين کتاب نبوده است. پيش از آن کتاب هايي چون کتاب کوچکي از حسن عميد (نويسنده فرهنگ معروف عميد) و کتاب ديگري نوشته فريدون کار - که نجفي عنوان کتابش را از او گرفته است - داشته ايم (که البته به اين حجم نبوده است). يک سلسله مقاله هم از دکتر خيامپور داريم با عنوان «غلط مشهور» که در 1327 در نشريه دانشکده ادبيات تبريز چاپ شده است.

پيش از بحث درباره اين کتاب بايد گفت اساساً عبارت «غلط ننويسيم» نادرست است چرا که غلط و درست نسبي است و اين به سطح گفتار و نوشتار بستگي دارد. زبان سطوحي دارد و اين سطوح مختلف الفاظ و تعابير خاص خود را دارند. حال اگر اينها را با هم بياميزيم نادرست است. نجفي در اين کتاب سطحي از زبان را که زبان نوشتاري و معيار است، انتخاب کرده و خواسته است براي آن اصولي وضع کند. اينجا زير بناي تک تک مدخل ها و اين اصول مورد بحث است. براي نوشتن هر زبان در تمام دنيا شيوه نامه هايي وجود دارد. اما «غلط ننويسيم» اين گونه نيست. تجويز هايي است براي نوشتن نثر که بي پرده بگويم مباني آن مشکل دارد. يعني مي تواند اين گونه نباشد. مقالات و کتاب هايي که ديگران، خيام پور و عميد و ديگر ادبا نوشته اند متاثر از کهن گرايان و عربي دانان بوده است. اما شايد از نجفي که فرنگ رفته و با ادبيات امروز و شيوه نامه هاي مدرن آشنايي دارد انتظار نداشته باشيم که چنين کتابي - با گرايش هاي کهن - بنويسد. «خجالت کشيدم» عبارت مصطلحي است چرا بايد خجالت غلط باشد؟ براي آنکه در فارسي کلاسيک اين طور به کار نرفته،؟ خجالت کلمه يي است که امروز منظور ما را مي رساند. حالا در متون قديم، خجلت آمده که اگر آن را هم در نظر بگيريم ايراني ها ساخته اند چرا که در عربي هم اين گونه نبوده است. قديمي ها خجلت مي گفتند، عرب ها خجل و امروز خجالت. هر سه هم درست است. آن براي حافظ. آن براي هارون الرشيد و آخري هم براي ما فارسي زبانان امروز. اگر بگوييم امروز اين طور به کار نبريد مبناي علمي ندارد.

ادبيات از ديد من نمي تواند زبان معيار داشته باشد، ادبيات نوشته يي است با زبان فوق معيار. نويسنده نثر و شاعر زباني فراتر از معيار دارد و گاه اگر سبک آن به گونه يي باشد که زبان کوچه و بازار را توصيف مي کند ممکن است زبان زير معيار را هم به کار ببرد. بنابر اين اگر بخواهيم براي ادبيات زباني معيار وضع کنيم آن «زبان تحقيقات ادبي» است. فرض کنيد اگر درباره سعدي مي نويسيم نوشته ما بايد بر اساس زبان معيار باشد. اما براي ادبيات توليدي و خلاقيت ادبي نمي توان قاعده وضع کرد. نمي توان به شاعري گفت فلان زبان را به کار ببر. شاعر زبان خودش را پيدا مي کند. مگر کسي به سعدي، حافظ و مولانا ياد داد که چگونه بنويسند. مولانا غليان احساسات شديدش را همان طور که به زبان مي آمد مي نوشت. يعني ديگر مقيد به زبان نبوده، و تنها ما في الضمير را بيان کرده است که آن هم قيد و بند نمي پذيرد. آنجا که مي گويد؛

حرف و گفت و صوت را بر هم زنم

تا که بي اين هر سه با تو دم زنم

يعني پايبند و مقيد به زبان قدما نيستم و اين قواعد را مي شکنم که شکست. مثلاً قفل را قلف گفته که با اين ديدگاه ها شايد بايد يقه مولانا را مي گرفتيم.

حافظ هم زباني چند لايه و پر ايهام دارد و اينکه با ديوان حافظ فال مي گيرند به دليل ايهام و امکان برداشت هاي مختلف از شعر اوست. شايد يک متن ادبي قوي بايد قابليت تعابير مختلف داشته باشد تا هر خواننده آن را تعبير کند. در واقع آن نوشته يي ادبي است که در هر بار خواندن بتوان از آن لذت برد و چيزي تازه در آن يافت. اما نوشته علمي پس از يک بار خواندن چيز تازه يي براي ما ندارد. و تعبير «هر منوتيک» همين است. يعني بتوان متني را شکافت و تا ابد بر آن تحليل هاي گوناگون نوشت. هر تحليلگري با خلاقيت خود و شيوه جديد نقد ادبي از منظري تازه آن را بررسي کند. هرگز نمي توان براي چنين زباني قانون وضع کرد.

خلاصه اينکه نجفي «غلط ننويسيم» را بر اساس ملاک هايي نوشته است که به آن اعتقاد دارد و در نثرش آن را پياده مي کند. اين کتاب البته شيوه نامه يي است که شايد برخي انتشاراتي ها يا ويرايشگران و در روزنامه ها از آن استفاده کنند نه نويسندگان. مثلاً چوبک الفاظ جنوب ايران را به کار مي برد، دولت آبادي واژه هايي خراساني را به کار مي برد. در واقع نمي توان براي نويسنده شيوه نثرنويسي تجويز کرد چون هر نويسنده يي سبک خاص خود را دارد. اينکه مي گويند ابوالحسن نجفي کاشف و مشوق نويسندگاني (هوشنگ گلشيري، بهرام صادقي و...) بوده است و حتي در محافلي چون جنگ اصفهان نوشته هايشان را ويرايش مي کرده است به اين معني نيست که آنها به همان نثري که نجفي به آن اعتقاد دارد، نوشته اند. نجفي تنها نظري در مورد داستان هايي که در جمع خوانده مي شد، مي داد و شايد واژه يي پيشنهاد مي کرد يا مثلاً مي گفت فلان کلمه عاميانه است و با فلان سبک نثر تناسب ندارد. «غلط ننويسيم» به اعتقاد من همه آن چيزهايي را که براي درست نوشتن فارسي لازم است در بر نمي گيرد و شايد اگر سنت گرايي هاي افراط گرايانه آن حذف شود و چيزهاي ديگري به آن اضافه شود، بتوان از آن به عنوان شيوه نامه فارسي نويسي ياد کرد.
کاليگولا
کاليگولا اثر آلبر کامو، ترجمه ابوالحسن نجفي، انتشارات زمان، 1346

چاپ پنجم، با تجديد نظر1386،زمان

کاليگولا نام امپراتوري است که در سال 38 پس از ميلاد در روم حکومت مي کرد. زندگي اين امپراتور پس از مرگ خواهر و معشوقه اش در وسيلا کاملاً تغيير مي کند. کاليگولا همچنين عنوان نمايشنامه يي است که آلبر کامو آن را براساس داستان اين امپراتور به رشته تحرير درآورد. براساس آنچه در نمايشنامه آمده، سرگذشت کاليگولا کاملاً متکي بر اسناد تاريخي است. اين نمايشنامه را ابوالحسن نجفي به زبان فارسي ترجمه و انتشارات زمان در سال 1346آن را در ايران در تيراژ سه هزار نسخه منتشر کرده است. «کاليگولا» حماسه مرگ و پوچي است. اگر رمان «بيگانه» نشان دهنده پوچي در زندگي فرودستان است، «کاليگولا» همين ايده را در بالاترين سطح اجتماع نمايش مي دهد تا نشان دهد پوچي و مرگ، همزاد ابدي و جدايي ناپذير آدمي هستند.کامو خود درباره نمايشنامه اش مي گويد؛ «کاليگولا مردي است که شور زندگي او را تا جنون تخريب پيش مي راند؛ مردي که از بس به انديشه خود وفادار است وفاداري به انسان را از ياد مي برد. کاليگولا همه ارزش ها را مردود مي شمارد، اما اگر حقيقت او در انکار خدايان است، خطاي او در انکار انسان است. اين را ندانسته است که چون همه چيز را نابود کند ناچار در آخر خود را نابود خواهد کرد. اين سرگذشت انساني ترين و فجيع ترين اشتباهات است.»
پرندگان مي روند در پرو مي ميرند
«پرندگان مي روند در پرو مي ميرند» مجموعه داستاني از رومن گاري است که انتشارات زمان با ترجمه ابوالحسن نجفي در سال 1352 آن را منتشر کرده است. «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند»، «بشردوست»، «ملالي نيست جز دوري شما»، «همشهري کبوتر» و «کهن ترين داستان جهان» به ترتيب پنج داستان اين مجموعه هستند.

داستان هاي اين کتاب هر کدام در نوع خود يک داستان کامل و به يادماندني است که برخي از آنها مانند «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند» هميشه در گوشه يي از ذهن انسان مي ماند. پرندگان از جزاير «گوانو» در انتهاي افق به هر زحمتي خود را به ساحل دورافتاده يي در100 کيلومتري «ليما» مي رسانند تا بميرند. آن زن بين تمام انتخاب ها به اين ساحل مي آيد تا در امواج اقيانوس اين ساحل خود را غرق کند و ژاک رنه رميده از مبارزه و نااميد قهوه خانه يي کوچک کنار اين ساحل را براي گذران سال هاي آخر زندگي اش انتخاب مي کند. دو داستان «بشردوست» و «کهن ترين داستان جهان» درباره حکومت نازي ها در آلمان و يهودستيزي شان است. در «کهن ترين داستان جهان» شخصيت اصلي داستان به طور اتفاقي از شکنجه هاي نازي ها جان به در مي برد و خود را به جايي دنج و امن در امريکاي جنوبي مي رساند تا شايد از گزند «گشتاپو» در امان باشد. سال ها از سقوط آلمان هيتلري گذشته و يهودي ها حالا اسرائيل را دارند اما روح او همچنان آزرده است. در همين سال هاست که او ناگهان با شکنجه گرش روبه رو مي شود و رفتار غريب او همان نقطه اوج داستان است. «رومن گاري» در جامعه ادبي ايران بيگانه نيست. او نويسنده محبوب و شناخته شده يي است که بسياري از کتاب هايش تا به امروز به فارسي ترجمه شده اند که شايد «زندگي در پيش رو» و «خداحافظ گري کوپر» از معروف ترين آنها نزد فارسي زبانان است.
گفت وگو با دکتر سعيد ارباب شيراني
استاد نجفي «جاي ديگر نشيند»
شيما بهره مند

دکتر سعيد ارباب شيراني را بيشتر با تاريخ نقد جديد نوشته رنه ولک اثر مهم او در حوزه نقد ادبي و مکتب هاي مختلف مي شناسيم.ترجمه اين کتاب از رويدادهاي مهم در حوزه ترجمه نظريات ادبي و فلسفي در ايران است؛ ترجمه يي که به گفته اهل فن با وجود تمام مشکلات و سختي ها صحيح و روان است. ابوالحسن نجفي که او را از دقيق ترين مترجمان مي دانند معتقد است تمام اهل فن يکصدا به اين معترف اند که مشکل ترين ترجمه ها، ترجمه مباحث مربوط به نظريات و تئوري هاي ادبي، هنري، هنرشناسي، فلسفه و نقد ادبي است.تاکنون در حوزه نقد هنري، ادبي و فلسفي آثاري از رولان بارت، دريدا، ريچاردز و... در ايران ترجمه و منتشر شده است. اما تاريخ نقد جديد اين ميان به دليل صحيح، مفهوم و روان بودن ترجمه اش برجسته تر است.از نقش نجفي در شکل گيري تاريخ نقد جديد بسيار شنيده ايم. ارباب شيراني مي گويد نجفي در تمام مراحل ترجمه در تمام جلدها همراه و مشوق من بود و شنونده دست نوشته هاي ترجمه ام.به جرات مي گويم اگر نجفي نبود نمي دانم تاريخ نقد جديد به کجا مي رسيد. فقط مي دانم ديگر اين گونه که امروز هست، نبود.

پيشنهاد ترجمه کتابي درباره تاريخ نقد ادبي اولين بار از رضا سيدحسيني مطرح مي شود. انتشارات سروش قصد داشت نقد بروکسل را منتشر کند اما ارباب شيراني رنه ولک را انتخاب مي کند که هم تاريخ نقد جديد است و هم پربارتر.و حالا امروز سعيد ارباب شيراني که از دوستان نزديک و حاضران هميشگي جلسات هفتگي در منزل آقاي نجفي است پس از سال ها ممارست شش جلد از تاريخ نقد ولک را با ترجمه درخشان منتشر کرده است.

و به قول خودش ابتداي هر جلدي از نجفي تشکر کرده و جلدي را هم به او و برادرش - حميد ارباب شيراني - (از دوستان دوران جواني استاد نجفي) تقديم کرده است.

در اين گفت وگوبا او از نجفي، ترجمه ها، انتخاب کتاب ها، تاليفات و به طور کلي شخصيت چندوجهي نجفي گفته ايم. «در مورد ايشان به اعتقاد من بايد گفت به «اومانيسم» به معناي حقيقي کلمه باور دارند و به حرمت انسان و رفاه او.»ارباب شيراني نجفي را مترجمي مي داند که «برخلاف بسياري از اهل قلم پس از سال ها ترجمه اعتقادي ندارد که ترجمه ديگر در شأن او نيست.» نجفي اديبي است که با کوله باري از تجربه هنوز مي آموزد و با علايق مختلف تحقيق مي کند و مي نويسد و به قول دکتر ارباب شيراني «جاي ديگر نشيند.»

---

- از آشنايي تان با آقاي ابوالحسن نجفي بگوييد.

آشنايي من با استادم ابوالحسن نجفي از زماني شروع شد که ده- دوازده ساله بودم. خوب به ياد دارم که برخي از روزها جواني حدود بيست ساله به خانه ما مي آمد و سرش را به زير مي انداخت و به سرعت به سوي اتاق برادرم- حميد- مي رفت. آشکارا ترجيح مي داد که با اهل خانه، به خصوص پدر و مادرم، رو به رو نشود و اگر مي شد، اندکي دست پاچگي در وجناتش حتي براي اين کودک ده- دوازده ساله هم مشهود بود. بعد از آن آقاي نجفي براي تحصيل در رشته زبان و ادبيات فرانسه به دانشگاه تهران رفت، در دهه 1330 به ترجمه پرداخت و کم کم، به اتفاق آقاي عبدالحسين آل رسول و شخص ديگري، انتشارات نيل را به راه انداختند، مدتي با مجله سخن همکاري کرد و سپس به فرانسه رفت. من هم پس از پايان تحصيلات در تهران براي ادامه تحصيل به خارج از کشور رفتم و حدود ده سالي در آنجا و بعد از آن هم ده- دوازده سال خارج از تهران بودم. تجديد آشنايي و از بخت خوش من، انس و الفت با ايشان از سال 1362 که به تهران آمدم شروع شد.

همين جا بگويم که در همان ايام مرکز نشر دانشگاهي مي خواست ترجمه کتاب تخيل فرهيخته نوشته نورتروپ فراي را منتشر کند و دست نوشته را به آقاي نجفي داده و هنگام چاپ، به خطا، ويرايش کتاب را به ايشان نسبت داده بودند. اين عمل باعث شرمندگي من شد و در چاپ دوم آنها را از تکرار اين خطا باز داشتم. حاصل مطالعه ترجمه از جانب استاد نجفي هم نمونه يي از گرته برداري از زبان انگليسي بود که به غلط ننويسيم راه يافت،

معاشرت با ايشان و بهره مندي من از دانش گسترده و خصال نيکوي ايشان از همين ايام آغاز مي شود. اگر بخواهم به دو نکته برجسته از اين بهره مندي اشاره کنم يکي نقش آموزنده و تشويق کننده ايشان است در طول بيش از شانزده سال که به ترجمه تاريخ نقد جديد تاليف رنه ولک مشغول بوده ام و ديگري به زماني مربوط مي شود که در بنياد دائره المعارف اسلام- ناشر دانشنامه جهان اسلام- ويراستار بودم و آقاي نجفي، به اصرار بنده و ديگران، سه سالي در آنجا سرويراستار بود و از بخت خوش من سه روز در هفته پشت ميزهاي مجاور هم مي نشستيم و من در موارد بسيار از دانش و تجربه ايشان بهره مي بردم و مقالاتي را که ويرايش مي کرد مي ديدم و از آنها نکته ها مي آموختم.

-آقاي ابوالحسن نجفي در حوزه زبان شناسي و فرهنگ نويسي و جز آن تاليفاتي دارند که از آن جمله غلط ننويسيم ايشان بحث هايي به راه انداخت. به نظر شما اين تاليفات در فعاليت هاي ايشان چه جايگاهي دارد و اعتقاداتي که آقاي نجفي در اين تاليفات نشان مي دهند، چيست؟

تاليفات آقاي نجفي از جنبه هاي مهم فعاليت هاي ايشان است. بحث درباره بخشي که به زبان شناسي و تحقيقات بسيار مهم ايشان در زمينه وزن شعر فارسي مربوط است در صلاحيت من نيست. از اينها گذشته، دو کتاب بسيار آموزنده تاليف کرده اند. يکي غلط ننويسيم است که به کرات تجديد چاپ و با استقبال بسيار مواجه شده است. از بحث هايي که ذکر کرديد من جز از يکي دو مورد آگاه نيستم. اگر بخواهيم اين بحث ها را خلاصه کنيم، حاصل سخن اختلاف نظر درباره دو نوع نگرش به زبان است؛ يکي حفظ ويژگي هاي زبان فارسي است که ميراث هزار ساله گذشتگان ماست و آن موضع آقاي نجفي است؛ ديگري موضع برخي زبان شناسان که معتقدند کاربرد زبان بايد آزاد باشد و گويندگان به آن زبان آزاد باشند تا زبان متحول شود. آقاي نجفي با تحول زبان مخالف نيست و آن را باعث غناي زبان مي داند. در غلط ننويسم هم تمام مواردي را که در زبان عامه مردم متداول شده، تاييد کرده است. نظر ايشان بيشتر يکي فصاحت در زبان است و ديگري گرته برداري ناشيانه از زبان ديگر که بسا در نحو زبان فارسي اختلال به وجود آورد و در نتيجه به ضعف زبان منجر شود. مشکل شخص من با نظر ايشان عمدتاً به دو نکته مربوط مي شود؛ يکي مورد برخي گرته برداري ها است که براي نحو زبان ضرري ندارد، مانند «حمام گرفتن» به جاي «استحمام کردن» يا «شست وشو کردن» يا «به حمام رفتن». به نظر من امروزه اگر بگوييم «استحمام مي کردم» با تعجب به ما نگاه خواهند کرد، و اگر بگوييم «شست وشو مي کردم» مي توانند بگويند «چه چيزي را شست وشو مي کردي»؛ «به حمام رفتن» هم به نظرم در زماني مورد استعمال داشت که به حمام عمومي مي رفتيم، نه امروز که اکثر خانه ها حمام دارند. نکته ديگر اين است که استاد با استعمال آن دسته از لغات عربي که از لحاظ ابواب صرف زبان عربي درستند ولي عرب زبانان آن ها را به کار نبرده اند موافق نيستند. به نظر من اگر آن ها از امکانات زبان خويش غافل بوده اند دليل نمي شود که ما هم به آن ها تأسي کنيم. البته بايد بگويم که در اين مورد هم نظر آقاي نجفي ناظر به فصاحت زبان است، ولي من هنوز هم معتقدم که بايد از همه امکانات زبان استفاده کرد.

-فرهنگ فارسي عاميانه را چگونه ارزيابي مي کنيد؟ به اعتقاد شما چه تفاوتي با ديگر فرهنگ هاي معروف و شناخته شده فارسي دارد؟

و اما فرهنگ فارسي عاميانه. اولاً به نظر من اين عنوان حق مطلب را ادا نمي کند و کاش آقاي نجفي عنوان ديگري براي آن انتخاب کرده بودند. ثانياً من اين کتاب را از کتاب هاي بسيار معدودي مي دانم که در زمان ما تاليف شده و خدمتي ماندگار به زبان و فرهنگ ايران به شمار مي آيند. در وصف اين تاليف درخشان همين بس که بگوييم از حدود 115 کتاب برگزيده که به لهجه تهراني نوشته شده هزاران نکته استخراج کرده و در 1517 صفحه معاني مختلف آن ها را با وضوحي مثال زدني و با ذکر مثال هايي از اين کتاب ها در اختيار خوانندگان گذاشته اند. مثلاً مدخل «سر» و ترکيب هاي آن از صفحه 856 تا 897 را دربر مي گيرد و بسياري از ترکيبات آن هم به پاره ديگر ترکيب ارجاع داده شده است. درباره اين کتاب و ظرايف و دقايق آن سخن بسيار و در اين فرصت تنگ نمي توان به آن ها پرداخت.

و اما درباره تفاوت آن با فرهنگ هاي ديگر همين قدر مي گويم که کافي است برخي از مدخل هاي کتاب را با فرهنگ هايي که پيش از آن منتشر شده مقايسه کنيم تا ببينيم که تفاوت از کجا تا به کجاست.

-آقاي نجفي را از مترجمان برجسته نسل دوم مترجمان ايران مي دانند. شايد ايشان بيش از ديگر عناويني که در حوزه فرهنگ دارند مترجمي نامدارند. نجفي مترجم را چگونه مي بينيد و ويژگي هاي خاص ترجمه ايشان را چه مي دانيد؟

در مورد ترجمه هايشان بايد بگويم که، من حيث المجموع، آقاي نجفي شايسته ترين و موفق ترين مترجم ماست. من خوشبختانه از اين نعمت برخوردار بودم که تمامي شش جلد ترجمه تاريخ نقد جديد را برايشان بخوانم و از پيشنهادها و راهنمايي هايشان استفاده کنم. در ايران مترجم دقيق داشته و داريم، مترجم عالم به نثر و نظم قديم نيز داريم که لغات و ترکيبات زيباي فارسي را به کار مي برد، مترجمي که ده ها هزار بيت شاعران گذشته را به حافظه خود سپرده هم داريم- من هرگز زماني را فراموش نخواهم کرد که ديدم زنده ياد محمد قاضي نخستين عبارت رمان دون کيشوت را که در ترجمه انگليسي آن idle reader ترجمه شده به «اي خواننده فارغ البال» برگردانده است. دقت و امانت و صحت ترجمه از اين بيشتر ممکن نيست؛ شاهکار است. ولي تمامي اين صفات در ترجمه آقاي نجفي گرد آمده است. من شاهد بوده ام که گاهي براي يافتن کلمه مناسب به فرهنگ ها و متون متعدد مراجعه کرده اند. جمله کوتاهي از شازده کوچولو را به يازده عبارت ترجمه کرده بودند تا بهترين آنها را انتخاب کنند. تا جايي که من مي دانم اجازه تجديد چاپ کتابي - اعم از تاليف يا ترجمه- را نمي دهند مگر آن که در آن تجديد نظر کنند.

-از ميان ترجمه هاي آقاي نجفي شايد خانواده تيبو به لحاظ ترجمه درخشان و انتخاب هوشمندانه برجسته است و ايشان از اولين کساني بوده اند که سارتر و تفکر اگزيستانسياليستي را در ايران معرفي کرده اند. به نظر شما کدام يک نقطه درخشان ترجمه هاي ايشان است؟

بله. خانواده تيبو ترجمه اي درخشان است. نثر فصيح و بليغ و در عين حال سهل الوصول ايشان شگفت انگيز است؛ همين طور کثرت واژه ها و ترکيباتي که از نثر و نظم ادبيات فارسي برگزيده اند و چنين خوش نشسته اند. اما ترجمه آثاري از سارتر، گذشته از ارزش ادبي - انتقادي آن ها، از لحاظ ديگري هم اهميت دارد. کودتاي 28 مرداد و برخي از رويدادهاي پس از آن نسل جوان آن روز را به شدت مايوس و از فعاليت هاي سياسي و اجتماعي دلزده کرد. آن زمان بود که برخي افکار سارتر و مکتب اگزيستانسياليسم را به صورتي که خود مترجمان درک درستي از آن ها نداشتند به خواننده ايراني معرفي کردند.

در نتيجه، دريافت عامه خوانندگان هم اين بود که سارتر مروج نوعي فلسفه بي قيدي و دم را غنيمت دانستن است. به نظر من خدمت آقاي نجفي و زنده ياد دکتر مصطفي رحيمي در اين بود که سارتر و اگزيستانسياليسم را به ايرانيان شناساندند.

بنابراين، خانواده تيبو از يک طرف، و ادبيات چيست و وظيفه ادبيات از طرف ديگر، از دو مقوله اند. خانواده تيبو رمان چهار جلدي عظيمي است ولي ادبيات چيست، گذشته از معرفي يک مشرب فکري، معرف نگرش سارتر به ادبيات است و وظيفه ادبيات حاوي تقابل همين نگرش با نگرش مارکسيستي است.

-خلطي که در مطرح شدن مساله تعهد در ادبيات چيست شده کدام است؟

اگر به آخرين نکته در پاسخم به پرسش قبلي توجه کنيد، وظيفه ادبيات را تقابل ميان نگرش سارتر با نگرش مارکسيستي تعريف کردم. در اين که سارتر به تعهد در ادبيات معتقد بوده حرفي نيست. ولي تعهد را به آثار ادبي منثور محدود کرده و شعر را، همراه با نقاشي و موسيقي و امثال آن ها، از تعهد معاف کرده است. شرح اين ماجرا مستلزم ورود به جزيياتي است که از حوصله اين گفت وگو بيرون است. همين قدر بگويم که ادبيات متعهد حاصل بينش فلسفي سارتر است. او معتقد است که همه آحاد بشر به حد فهم خود مسئولند. ما هم مسئول کارهايي که مي کنيم و حرف هايي که مي زنيم، هستيم و هم کارهايي که نمي کنيم و حرف هايي که نمي زنيم. مثال بسيار ساده آن اين است؛ اگر کنار خيابان ايستاده ايد و نابينايي مي خواهد از ميان انبوه اتومبيل ها به آن طرف خيابان برود، اعم از اين که به کمک او برويد يا به او اعتنا نکنيد مرتکب عملي شده ايد که حاکي از موضع شما در برابر مسئوليت انساني شماست. مطلب را خيلي ساده کردم و اميدوارم ببخشيد. روشنفکران سياسي کار ما هم ظاهر کلام سارتر را گرفتند و آن را به افراط کشيدند و به خصوص در دهه چهل به خدمت اهدافي گرفتند که في نفسه خوب بودند ولي لزوماً به ادبيات چندان ربطي نداشتند.

-سواي ترجمه ها و تاليفات استاد نجفي، تاثير ايشان را در جريان هاي ادبي و انتخاب مناسب کتاب براي ترجمه و حتي انتشار (با راه اندازي انتشارات نيل) چه مي دانيد؟

دو دهه چهل و پنجاه دوره بسيار مهمي در ادبيات معاصر ايران بوده است، دوره اي که در آن محفل ها و جريان ها و نشرياتي شکل گرفت که آقاي نجفي هم در بيشتر آن ها فعاليت موثر داشت. به نقش ايشان در تاسيس انتشارات نيل قبلاً هم اشاره کردم. در سال هايي که در اين موسسه فعال بود کار انتخاب کتاب و مترجم و نيز ويرايش ترجمه ها جملگي بر عهده ايشان بوده است. از خدمات ارزشمند اين دوره ترجمه ده رمان بزرگ است که با انتخاب و زير نظر ايشان صورت گرفته است. به همکاري با مجله سخن هم اشاره کردم. آقاي نجفي به کرات با سپاسگزاري از نکاتي که از دکتر خانلري آموخته اند ياد کرده است. پس از بازگشت از فرانسه هم به اصفهان مي رود و، ضمن اشتغال به ترجمه، با اصحاب جنگ همکاري مي کند. همکاريشان با جنگ اصفهان را اصحاب جنگ به دفعات در منابع گوناگون وصف کرده اند.

-از حضور آقاي نجفي در جنگ اصفهان که محفلي مهم و تاثير گذار بوده و تاثير ايشان بر نويسندگان جوان آن روزها چون هوشنگ گلشيري و بهرام صادقي و“ بگوييد.

اولاً لازم است از اين فرصت استفاده کنم و سوء تفاهمي را برطرف کنم که به اعتبار اصفهاني بودن من و دوستي و آشنايي بعدي که با بسياري از همکاران جنگ اصفهان داشته و دارم براي برخي پيش آمده است. من در تمام دهه چهل خارج از ايران بودم و بنابراين نمي توانستم از فيض همکاري با اين گروه برخوردار باشم.

اما مي توان گفت که جنگ اصفهان، اگر نه مهم ترين، دست کم از جمله مهم ترين نشريات ادبي است که به انتشار آثار جوانان با ذوق و استعداد اختصاص يافته بود. بازگشت آقاي نجفي به اصفهان و آشنايي ايشان با زنده يادان گلشيري و صادقي - گرچه صادقي از اعضاي جنگ نبوده- و ديگراني نظير آقايان محمد حقوقي و دکتر ضياء موحد، و همکاري ايشان با جنگ از شماره سوم به بعد باعث شد که اعضاء گروه، که در آن زمان کمتر به زبان هاي خارجي تسلط داشتند، با تازه ترين نگرش ها به ادبيات آشنا شوند. در آن زمان برخي از همکاران جنگ هنوز به دبيرستان مي رفتند، و اين يکي از نشانه هاي فروتني و سعه صدر آقاي نجفي است که به اين گروه پيوسته است و شنيده ام که انتخاب مقاله و داستان و شعر به راي گذاشته مي شده و نظر اکثريت را محترم مي دانسته اند.

-آقاي نجفي داستان هاي مختلف از نويسندگان گوناگون و در حوزه هاي متفاوت -رمان، نظريه ادبي، تئاتر و“ - ترجمه کرده اند. بعضي از داستان ها از نويسندگان نامدار نبوده است“

بسياري از اهل قلم در اين مملکت پس از چند سال ترجمه فکر مي کنند که ادامه اين کار در خور شأن ايشان نيست و بيشترشان به «تاليف» کتاب هايي دست مي زنند که بخش اعظم هر کتاب متشکل از تاليفات بيگانگان

- آن هم بدون ذکر مأخذ - است. اما استاد نجفي «جاي ديگر نشيند.» علايق ايشان بسيار متنوع است. شايد کمتر کسي از ميزان علاقه مندي ايشان به علوم

- خصوصاً علوم زيستي و کيهان شناسي - آگاه باشد. بارها با شوق وافر از کتاب صبوري در سپهر لاجوردي؛ آخرين آگاهيها درباره تکوين و تحول کيهان صحبت مي کرد و بالاخره سال پيش نسخه اي از اين کتاب را به من داد و در ابتداي آن نوشته بود؛ «براي... به شرطي که آن را بخواند.» و اما درباره گزينش کتاب براي ترجمه، اگر کتابي را بخواند و از آن خوشش بيايد و فرصت کند آن را ترجمه مي کند، خواه نويسنده معروف باشد يا نباشد.

- اگر چه انتخاب هاي آقاي نجفي را انتخاب هاي بجا و مناسب از گونه هاي مختلف ادبيات فرانسه مي دانند اما برخي ترجمه آثار سارتر و کمي هم آندره مالرو را بيشتر مد آن زمانه مي دانند.

درباره ترجمه از آثار سارتر پيش از اين در حد حوصله اين گفت وگو صحبت شد. و اما مالرو يکي از رمان نويسان نامدار قرن بيستم و نيز از بزرگ ترين ناظران تيزبين تمدن بشري بوده است. کساني که ترجمه کردن ضدخاطرات را دنباله روي از مطالب باب روز مي دانند يا کتاب را نخوانده اند يا، ببخشيد، پرت مي گويند. زندگاني مالرو، به صورتي که در اين کتاب انعکاس يافته، از ابتدا تا انتها، آگنده از فعاليت و کنجکاوي بوده است؛ از دوران جواني او که به جستجوي مملکت ملکه سبا مي رود تا شرکتش در جنگ داخلي اسپانيا، شرکت در جنگ با آلمان، پيوستن به نهضت مقاومت و... جملگي حاکي از حس کنجکاوي و مسووليت است. از هنرشناسان برجسته دنياست. به تمام نقاط جهان، از جمله ايران، سفر کرده و از ديده ها و شنيده هايش نکته ها آموخته است.

از ميان تمامي ترجمه هاي استاد نجفي که جملگي ارزشمند و خواندني هستند، من به خصوص خواندن اين کتاب را به خوانندگان شما قوياً توصيه مي کنم، زيرا گذشته از نثر به غايت شيواي ترجمه آن، با ذهن نويسنده اي آشنا مي شوند که به گستردگي جهان و تاريخ آن است. وانگهي، هر کس که با آقاي نجفي کوچک ترين آشنايي داشته باشد، شهادت خواهد داد که جوياي شهرت که نيست هيچ، از آن گريزان هم هست.

- به اعتقاد شما با توجه به ترجمه ادبيات چيست؟ آيا مي توان ادعا کرد که آقاي نجفي گرايشي يا حداقل نيم نگاهي به ادبيات متعهد دارند؟

ايشان کتابي درباره ادبيات متعهد ترجمه کرده است، اما ترجمه کتاب به معني قبول عقايد منعکس در آن نيست. اگر منً نوعي کمدي الهي دانته را که از شاهکارهاي مسلم ادبيات جهان است ترجمه کنم، اين کار نه به معني قبول معتقدات مسيحي اوست و نه، به درجات بيشتر، نظري که درباره پيغمبر اسلام ابراز کرده است. من هرگز اين موضوع به خصوص را با ايشان مطرح نکرده ام، ولي از حاصل صحبت هايم با ايشان به چنين نتيجه اي نرسيده ام. من معتقدم که مفهوم ادبيات متعهد ناشي از معتقدات فلسفي سارتر است. چنان که پيش از اين هم گفتم، سارتر به مسئوليت آحاد بشر معتقد است و ناگزير آن را به ادبيات هم تسري داده است. اگر چنين نمي کرد تشکيک در مباني فلسفي اش نيز موجه مي بود. افلاطون نخستين نمونه اين موضوع است. مباني فلسفي و جهان بيني او حکم مي کرد که شاعران را به مدينه فاضله اش راه ندهد. افلاطون معتقد بود که نسخه اصيل هر آن چه در اين جهان يافت مي شود در عالم مïثïل است. اين طبيعتي که مي بينيد و اجزاء آن را مي توانيد لمس کنيد تقليدي از اصلي است که «در عالم بالاستي». شاعر، به زعم او، اعيان اين جهان را تقليد مي کند و در نتيجه حاصل کارش تقليدي از تقليد نسخه اصل است، و از اين رو جوانان را به گمراهي مي کشد.

- با وجود اين آيا در ترجمه هاي آقاي نجفي، فارغ از احساس ضرورت ترجمه آن، نويسنده اي هست که از لحاظ فکري به ايشان نزديک باشد.

آقاي نجفي از آن گونه افرادي نيست که با رسيدن به سن کمال به اصطلاح «فسيل» مي شوند و در جا مي زنند. ايشان کماکان در حال تحقيق و آموختن و آموزش و، خوشبختانه، پيشرفت است. هم با ادبيات قديم فارسي انس و الفت دارد، و هم رمان و شعر امروز - البته بيشتر رمان- را مي خواند.

بنابراين، به نظر من، از همه بيشتر به مالرو شباهت دارد؛ مالرو نيز هم به گذشته علاقه مند بوده و هم به زمان حال. علايقش به ادبيات محدود نمي شده است. مانند آقاي نجفي، به هر چيز ارزشمند، فارغ از زمان و مکان آن، علاقه داشته است.

- بسياري از افرادي که آقاي ابوالحسن نجفي در آن حال و هواي ملتهب سياسي با آنان معاشرت داشته اند سياسي بوده اند. سواي اين، آقاي نجفي ترجمه هايي از سارتر

- به عنوان نماينده اي از مکتب اگزيستانسياليسم - دارند. با اين همه شايد با توجه به ترجمه هايي در نقد اين تفکر و ترجمه هاي متفاوت و حوزه وسيع اين ترجمه ها نتوان ردپايي از تفکر خاص در آقاي نجفي پيدا کرد.

چنان که پيش از اين گفتم، ترجمه يک متن لزوماً به معني قبول دربست عقايد و آراء منعکس در آن متن نيست. بله، تا جايي که مي دانم، بسياري از دوستان و آشنايان قديم آقاي نجفي در امورسياسي فعال بوده اند. بسا که ايشان هم در آن زمان ها - به ويژه تا دهه سي - نسبت به نگرش سياسي خاصي نظر مساعد داشته اند. ولي از ترجمه هاي ايشان در آن زمان هم چنين بر نمي آيد که گزينش متون از جانب ايشان متاثر از گرايش سياسي خاصي بوده باشد. در مورد ايشان به اعتقاد من بايد گفت که به آزادي همه انسان ها و به حرمت انسان و رفاه او باور دارند به اين که از تمام امکانات لازم براي شکوفا کردن استعداد هاي خويش برخوردار باشد.
شيطان و خدا
«شيطان و خدا» نمايشنامه يي سه پرده يي است از ژان پل سارتر که به اعتقاد منتقدان از بهترين آثار سارتر و چکيده تمام افکار اوست. ابوالحسن نجفي با اين ترجمه در سال 1345 نخستين ترجمه مهم خود را از ژان پل سارتر منتشر مي کند که چاپ چهارم آن در سال1357 توسط انتشارات زمان انجام شد. «شيطان و خدا» نخستين بار در سال 1951 در پاريس روي صحنه رفت و همان سال هم به صورت کتاب منتشر شد. در اين نمايشنامه شخصيت اصلي براي انتخاب راه زندگي اش شيطان و بعد خدا را الگو قرار مي دهد. و طرح زندگي اش را در مطلق؛ مطلق بدي (شيطان) و مطلق خوبي (خدا) مي ريزد. چنان که سارتر مي گويد؛ «اين نمايشنامه سراسر شرح روابط انسان با خدا يا به عبارت ديگر روابط انسان با مطلق است.» «شيطان و خدا» مسائل اساسي زمانه ما را مطرح مي کند؛ آيا بشر مسووليتي دارد؟ آيا خوبي ممکن است؟ آيا مي توان مسووليت پذيرفت اما دست ها را نيالود؟

به گفته خود سارتر اين نمايشنامه محلل دست هاي آلوده است هرچند حوادث آن 400 سال پيشتر روي مي دهد.داستان اين نمايشنامه در آلمان دوره رنسانس -قرن شانزدهم- روي مي دهد. قرن جنگ هاي مذهبي لوتر، مصلح دين، چند سالي است که آييني نو آورده و سراسر اروپا را تحت تاثير قرار داده است. قيام روستاييان و جنبش روي آوردگان به دين نو آلمان را به خاک و خون کشيده است.زبان نمايش در اروپا و خاصه در فرانسه به خلاف آنچه در ايران تصور مي رود زبان محاوره، متداول و عاميانه نيست. بلکه اغلب همان زباني است که در نوشتن روزنامه و کتاب به کار مي رود.اما زباني که در نگارش متن نمايشنامه حاضر به کار رفته است چه از نظر سياق عبارات و چه از لحاظ استعمال لغات مهجور يادآور نثر کهن قرن 17 است. کوشش مترجم در وهله نخست مصروف حفظ امانت بوده است بي آنکه از اصول متداول فارسي مصطلح امروزي تجاوز کرده باشد. و سعي داشته است ساختمان عبارات و آهنگ کلام از زبان گفت وگو دور نيفتد تا اگر روزي بخواهند آن را به صحنه آورند نيازي به تغيير فراوان نباشد.
ادبيات چيست؟
« ادبيات چيست؟» اثر ژان پل سارتر، از مهم ترين آثار نوشته شده درباره ادبيات است که در سال 1348 با ترجمه ابوالحسن نجفي و مصطفي رحيمي در انتشارات زمان و چاپ هفتم آن در سال 1370 منتشر شد .سارتر در 1947 در مجله اي انتشار «ادبيات چيست؟» را آغاز کرد و يک سال بعد آن را به صورت کتاب ارائه داد. سارتر در اين کتاب مفهوم ادبيات متعهد را پيش کشيد و هدف مبارزه براي دستيابي به آگاهي، حقيقت و آزادي انسان را براي ادبيات مطرح کرد. نگاه به ادبيات چيست سارتر به ما ثابت مي کند ادبيات چيزي جز ابزاري براي انتقال يا ثبت نيست و در واقع نوشتن عمل پيام رساندن است. حال آنکه بايد چونان گفته هاي سارتر در راه اهداف چپ يا شايد راست قرار گيرد يا ابزاري براي ثبت لذت ها، بدعت ها آن گونه که بعد سارتر گفت. اما آيا واقعاً ادبيات به درد مي خورد؟ سارتر معتقد است؛ ادبيات نياز دارد که عمومي و جهاني باشد. پس نويسنده، اگر مي خواهد خطابش به همه باشد و آثارش را همه بخوانند، بايد در صف اکثريت قرار گيرد، يعني در صف دو ميليارد گرسنه.
لحظه هايي که هميشه يادم مي ماند
فرزانه طاهري



تابستان 58 بود که اولين بار ابوالحسن نجفي را ديدم. در خانه اش. با گلشيري قرار داشتيم در ميدان ونک که ديدمش بچه به بغل. شبلي بود، پسر نجفي.

همراه با يکي ديگر که بعد دانستم اميرحسين افراسيابي است. قرار بود برويم بيرون شام بخوريم اما گفت که مي رويم خانه دوستي به نام نجفي که اين هم پسر اوست. راستش کمي دلخور شدم.

هنوز بيست و يک سال نداشتم و خجالت مي کشيدم بروم خانه کساني که نمي شناختم و همه شان از من خيلي بزرگ تر بودند و البته آدم هاي مهم. رفتيم. ضياء موحد هم بود که تازه از انگلستان برگشته بود. بحث شان بيشتر بر سر زبان شناسي بود و چامسکي. يادم هست که به نظرم اسم خيلي عجيبي بود، يکي ديگر از عجايبي که پس از آشنايي با گلشيري در برابر خود مي ديدم. بعدها نجفي را بيشتر شناختم. ترسم هم از او ريخت.

راستش نمي خواهم اينجا وارد بحث ارزش هاي علمي او شوم که به سبب گردش و چرخش ايام و افتادنم به وادي ويرايش- ترجمه را از همان سال هاي دانشجويي سرنوشت خود مي دانستم انگار- اين وجه او برايم بسيار ارزشمند بود و هست. يا از مهر و دوستي خاص ميان او و گلشيري که به رغم خيلي اختلاف ها هسته يي بود که هميشه دست نخورده مي ماند. مي خواهم بيشتر از وجه ديگري از او بگويم که برايم هميشه جذاب تر بوده است. از کودک درونش مي خواهم بگويم. هيچ وقت او را پشت نقاب عاقله مردي سرد و گرم چشيده که آنچه را بايست ببيند، ديده و هيچ چيزي زير اين سقف کبود شگفت زده اش نمي کند نديدم (مي بخشيد استاد، جمله خيلي طولاني شد). شگفتي کودک وار، روبه روشدني تروتازه با هر چيز اين جهان، شکفتن چهره از شنيدن جمله يي از دهان کودکانمان که تازه زبان باز کرده بودند، کنجکاوي علمي که با حيرتي کودکانه درآميخته بود، اينها بود که مهر نجفي را در دل من مي نشاند. برقي که در چشمانش مي درخشيد هميشه شگفت زده ام مي کرد. لذت فيلم ديدن همراه با او صد پله از لذت تماشاي خود فيلم بالاتر بود.

عاشق فيلم بود، فيلم هاي قديمي به خصوص. سال شصت و هشت و نه بود که تازه دستگاه پخش ويدئو خريديم. و شب هاي فيلم ديدن با نجفي شروع شد. وسترن هاي قديمي بيشتر از همه. و ترجمه همزمان هم برعهده من بود. مي شود تصور کرد که چه زوري مي زدم جلوي استاد جملات فارسي بي نقص بگويم. بگذريم از زوري که بايست مي زدم تا بفهمم اين لات ولوت هاي غرب وحشي چه مي گويند، مني که گوشم هنوز آشنا نبود. خدا مرا ببخشد، گاهي هم از تخيل و خلاقيت نداشته ام خرج مي کردم و قضايا را ختم به خير مي کردم.

اما يکي از اين شب ها خوب به خاطرم مانده است. جاني گيتار را داشتيم مي ديديم. آخرهاي فيلم بود، که جماعت شهر به سرکردگي يک زن به مصاف جماعت داخل ساختمان باز به سرکردگي يک زن مي روند.

يک جا يکي از جماعت اول- گمانم کلانتر شهر- مي گويد؛ «هيچ کس شليک نکند،» جمله از دهانم درنيامده نجفي گفت مي شود بزنيد عقب، اين جمله را دوباره دقيق ترجمه کنيد. اين اتفاق البته خيلي مي افتاد، عقب، جلو کردن نوار را مي گويم. حالي مي کردند، گلشيري و نجفي، با اين فيلم ها که انگار زيستن دوباره در دوراني خيلي قديم بود، دوران بچگي و يکي سينماي آبادان و يکي اصفهان. زدم عقب، جمله اما تغييري نکرد. همان بود؛ «هيچ کس شليک نکند،» گفت عجب. اين فيلم را زماني ديده بود که فيلم ها هنوز دوبله نمي شدند و ديالوگ ها در ميان نويس ها مي آمدند. او هم که احتمالاً نوجوان بوده و باسواد در خيل بي سوادان حاضر، وظيفه بلند خواندن ميان نويس ها را داشته.

کاملاً دقيق به ياد داشت که مردک آنجا مي گفته؛ «بذارين زنا حساب همو برسن» يا چيزي شبيه اين. حيرتش، کيفي که مي کرد از اين کشف، هنوز جلو چشمم است. چه ذوقي کرده بود. اين لحظه هاي نجفي است که هميشه به يادم مي ماند. وجوه ديگرش را حتماً خيلي هاي ديگر هستند که بگويند.
آن مرد بزرگوار
برهان الدين حسيني

ياد باد آنکه به اصلاح شما مي شد راست

نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود

من خود را در جايگاهي نمي بينم که بتوانم چيزي بگويم يا بنويسم که درخور شأن آن مردي باشد که بيش از چهار نسل از رمان نويسان و داستان نويسان ما در کنار او باليدند و او تنها مشوق و راهنماي آنها بود تا رشد کنند و روي پا بايستند.

تقي مدرسي با «يکليا و تنهايي او» و «شريفجان، شريفجان» (هر دو کتاب چاپ انتشارات نيل) بهرام صادقي با «ملکوت» و مجموعه «سنگر و قمقمه هايي خالي». هوشنگ گلشيري با «شازده احتجاب» و مجموعه کارهاي داستاني اش.

هرمز شهدادي با رمان بلندپروازانه «شب هول» و مجموعه «يک قصه قديمي» با تقديمنامه يي به «ابوالحسن نجفي».

او بود که اولين داستان هايم (طناب و ديواري از دود) را خواند و به خواست خودم آنها را براي مجله «جهان نو» فرستاد که در شماره دوم و سوم سال بيست و چهارم (خرداد و تير- مرداد و شهريور 1348) همان مجله چاپ شد.

آن سه تن، ديگر در ميان ما نيستند و هرمز شهدادي هم پس از ترک ايران در سال هاي اول انقلاب و دور افتادن از اين مرز و بوم ديگر کاري ارائه نداد.

اينها همه در پرتو گوهر درخشان «آن مرد» خوش درخشيدند و ديده شدند. نوشتن کتاب هاي ارزشمندي چون «غلط ننويسيم» و کتاب دو جلدي «فرهنگ فارسي عاميانه» که هر کدام عمري تلاش و کوشش شبانه روزي و مداوم مي خواهد. ترجمه هايي مثل «ادبيات چيست؟ وظيفه ادبيات، درباره نمايش- شيطان و خدا- گوشه نشينان آلتونا- بچه هاي کوچک قرن- شنبه و يکشنبه در کنار دريا- شازده کوچولو- وعده گاه شير بلفور- بيست و يک داستان از نويسندگان معاصر فرانسه» و رمان چهار جلدي «خانواده تيبو» با آن ترجمه نمونه اش و... که هر کدام از آنها در زبان فارسي جايگاه خود را دارد. ولي آنچه که به او در ميان ديگر همراهان و هم عصرانش جلوه ديگري مي دهد فروتني کم نظير، مهرباني و مداراي انساني او با کساني است که به او نزديک اند.

اين سخن را نه براي خوشايند کساني مي گويم که از دوستداران و ارادتمندان اويند بلکه وقتي از چهل سال پيش به اين طرف به اطراف خود نگاه مي کنم و مي بينم حتي کساني که اخلاق انساني و مداراي سزاوار ستايش او را ديده اند و در کنار او بوده اند يک بار هم، چنان رفتاري با نزديکان و دوستان از خود بروز نداده اند. آن وقت قدر و منزلت او نه در نظر من که در نظر کساني هم که از دور با او آشنايند، آشکار مي شود. کساني که حتي حاضر نبودند درباره بهترين کارهايي که دوستان شان انجام داده بودند، حرفي بزنند و ترجيح دادند با سکوت شان از کنار بسياري از کارهاي درخشان در زمينه شعر و داستان و رمان بگذرند و گذشتند و کارهاي شايسته آنها را ناديده گرفتند.

برکت زندگي انسان هم در آن آثاري است که از خود به جاي مي گذارد و هم در آن رفتارهايي است که در برابر همنوعانش از خود نشان مي دهد و ناخودآگاه يا آگاهانه آنها را وامي دارد که استعدادهايشان را بروز دهند و آثاري بيافرينند که پيش از آن نبوده است.

«ابوالحسن نجفي» در صبوري چنين مردي است که با رفتار شايسته و درخورش به همه اطرافيانش ياري مي رساند و با فروتني آنها را تشويق مي کند در راه آفرينش گام بردارند و خود را در اين زمينه بيازمايند.

چند سال پيش به مناسبت يکصدمين سال تولد «جيمز جويس» چيزي نوشتم. پس از اتما م آن را براي ابوالحسن نجفي فرستادم همراه نامه يي به اين مضمون؛ «اين چند صفحه... نوشته خنده داري شده، سرو و تنه يي کوچک روي پاهايي بي قواره به تمامي ناهماهنگ. ظاهراً به نظر مي رسد حقيري مثل من مي خواهد خود را مضحکه خلق کند، از آن ابايي نيست و تمنايم اينکه از سر لطف بر آن نظري بيفکنيد. خاک پاي شما برهان الدين حسيني 19/3/1382»

با همه گرفتاري هايش يکي دو روز بعد، صبح جمعه يي تلفن زنگ زد. انتظار نداشتم. به همين زودي آن مقاله را خوانده بود. راجع به نوشته ام صحبت کرد. با شوق گوش کردم. در پايان با اشاره يي ظريف گفت؛ «آيا فلان مقاله را هم شما ديده ايد؟»

سرنخ دستم آمد. کارم مي لنگيد. آن مقاله که او مي گفت بايد دوباره خوانده مي شد. پيدايش کردم. سال ها پيش از انقلاب در مجله يي چاپ شده بود. نوشته ام را با آوردن چند جمله از آن مقاله کامل تر کردم. ديگر شک نداشتم. آن را دادم در جايي چاپ کردند. چند ماه پيش مجله يي را براي آقاي نجفي فرستادم و مي دانستم که نقدي بر «شب هول» هرمز شهدادي در آن مجله نظرش را جلب مي کند. دو روز بعد با خوشحالي صدايش را از پشت تلفن شنيدم. بله، از مقاله خوشش آمده بود. ضمن صحبت يکي دوبار به من گفت؛ «بالاخره نگفتي کدام مقاله را مي گويم؟» ساکت ماندم. مقاله هاي ديگري هم در آن مجله بود. به خودم شک کردم که شايد اشتباه فکر کرده ام ولي نه اشتباه نکرده بودم، گفت؛ «نويسنده مقاله را مي شناسي؟» گفتم؛ «نه، ولي تلفنش را مي توانم از دوستي که مقاله اش را فرستاده بگيرم.» تلفن همراه نويسنده آن نقد را پيدا کردم و به او زنگ زدم. يک روز بعد تلفني به آقاي نجفي گفتم؛ «آقاي نجفي، پيغام شما را به نويسنده آن مقاله رساندم. وقتي به او گفتم آقاي نجفي نقد شما را که بر «شب هول» نوشته ايد، خوانده اند و از آن خوش شان آمده و گفته اند اگر مي توانيد اين کار را ادامه دهيد، سکوت کرد. لحظاتي صدايش را نشنيدم. فکر کردم تلفن قطع شده. وقتي شروع کرد به حرف زدن، صدايش از خوشحالي مي لرزيد و گرفته بود... مي شنويد آقاي نجفي چه مي گويم؟ الو، الو، صدايم را مي شنويد؟» صداي «ابوالحسن نجفي» هم گرفته بود...
گفت وگو با رحيم اخوت
راهگشا و راهنما
-آقاي اخوت شما در دهه 40 که «جنگ اصفهان» متولد شد، 20 ساله بوده ايد. چه کساني پايه هاي اصلي «جنگ اصفهان» بودند؟

در آن زمان که «جنگ اصفهان» جنگ اصفهان بود، من متاسفانه از آن گروه دور بودم. البته «جنگ اصفهان» را هر وقت درمي آمد، مي خواندم و قبل از آن هم با نام برخي از نويسندگان آن، مثل آقاي ابوالحسن نجفي و آقاي محمد حقوقي آشنا بودم. بعد که آن دفترها درآمد، با نام و آثار ديگران هم آشنا شدم. اما اينکه- به قول شما- «پايه هاي اصلي» چه کساني بودند؟ فقط مي توانم دريافت خودم را که يک غريبه بودم و از بيرون نگاه مي کردم، بگويم. خودي ها، يعني اعضاي جنگ، بعدها مي گفتند؛ جنگ اصفهان سردبير نداشت. همه راي مساوي داشتند و دسته جمعي تصميم مي گرفتند اما من که فقط خواننده و همشهري بودم، تصور مي کردم دو نفر واقعاً «پايه اصلي» اند؛ آقايان نجفي و حقوقي.

-چرا شما با آنها نبوديد؟

در آن زمان از ديد ما جوان ها، ادبيات و هنر متعهد و مسوول، جاي خاصي داشت. آن هم از نوع تعهد آشکار و به اصطلاح «انقلابي»؛ يعني حرف هاي داغ به اصطلاح «سياسي». چيزي که در «جنگ اصفهان» از آن خبري نبود.

-با اين همه، آن را مي خوانديد.

بله و ته دلم هم مي فهميدم که ارزش و عمق آن بسيار بيشتر از آن نوع ادبيات ظاهراً متعهدي بود که کالاي باب روز بود. اما جواني بود و هزار عيب شرعي.

-چه شد که با آقاي نجفي آشنا شديد؟

صادقانه بگويم . از شوربختي هاي مهم زندگي من که هميشه با حسرت و افسوس من همراه بوده، اين است که در آن زمان، يعني در آن دوران که جوان بودم و جوياي نام، در آن سن و سال که کورمال کورمال دنبال راه زندگي ام مي گشتم و خيال مي کردم تحصيل و گرفتن مدرک تحصيلي درد مرا دوا نمي کند، از ديدار و حضور آقاي نجفي محروم بودم.

سپاه دانش که تمام شد، رفتم آموزگار شدم. در يک روستاي خيلي دور از شهر و محروم. در همان جا داستاني نوشتم براي کودکان و نوجوانان، با همان موضوع کليشه يي مبارزه با ظلم و از اين حرف ها، آن هم به خيال خودم به رمز و راز. ماجراي ديوي که مردم شهر را استثمار مي کند و از اين حرف ها. نامه يي نوشتم براي «انتشارات زمان» و پرس وجو از چگونگي چاپ آن. آن روزها امکان زيراکس و فتوکپي به راحتي امروز نبود؛ و مي خواستم از محفوظ ماندن آن دست نويس منحصر به فرد مطمئن شوم. پاسخ دادند که بدهيد به کتابفروشي تاييد و بگوييد بدهند به آقاي نجفي. يکي دو هفته بعد، عين آن دست نويس را به من برگرداندند و فهميدم براي چاپ پذيرفته نشده است اما متاسفانه عقل به کله ام نيامد و آن کتاب را ناشر ديگري چاپ کرد. بدتر از همه اينکه براي چاپ دوم نقاشي هم کشيدم. چاپ سوم با نقاشي هاي آقاي داود زنديان چاپ شد که اجازه نشر نيافت و خمير شد. ظاهراً من به هدفم که «نويسنده متعهد و انقلابي» شدن بود، رسيده بودم اما از راهنمايي ها و راهگشايي هاي استادي چون آقاي نجفي محروم ماندم. بعد هم که ايشان در تهران ماندگار شدند و حلقه جنگ اصفهان عملاً از هم پاشيد. آقاي حقوقي و زنده ياد گلشيري هم رفته بودند تهران. آقاي ضياء موحد هم در انگلستان بودند. زنده ياد احمد ميرعلايي هم در هند و پاکستان. بقيه هم گويا يا در تهران بودند يا در اصفهان. از بزرگان فقط آقاي دکتر دوستخواه در اصفهان بود که هم ايشان بود که مرا با بقيه السيف حلقه جنگ اصفهان آشنا کرد و به اصطلاح «دوره دوم حلقه جنگ» پا گرفت و سال ها ادامه يافت اما افسوس که آقاي نجفي ديگر در ميان ما نبود و فقط يکي دو بار آمد و من بيشتر فهميدم که چه گوهري را از دست داده ام.

-از حضور ابوالحسن نجفي آن زمان که تازه از فرانسه برگشته و به اصفهان آمده بود و تاثير ايشان در محافل ادبي اصفهان و البته جنگ اصفهان چيز ديگري مي توانيد بگوييد؟

هر چه من بگويم دست دوم است و از شنيده هايي که از ديگران شنيده ام. خلاصه اش اينکه اگر جنگ اصفهان يک حرکت نيرومند و ماندگار در ادب و فرهنگ اصفهان- بلکه ايران- شد، موتور محرکه اش ابوالحسن نجفي بوده؛ يک پشتوانه غني که بخش عمده يي از آن پنهان بود. بقيه هر کدام نقش هاي آشکار خود را داشتند.

-ايشان چه نقشي در داستان نويسي نويسندگاني چون هوشنگ گلشيري، بهرام صادقي، تقي مدرسي و مترجماني چون منوچهر بديعي، احمد ميرعلايي و احمد گلشيري داشته اند؟

تا آنجا که من فهميده ام تمام افرادي که نام برديد کم و بيش محصول آقاي نجفي بوده اند. من با احمد ميرعلايي بيشتر حشر و نشر داشتم. او بارها به اين دين اعتراف و افتخار مي کرد.

-به اعتقاد شما آن طور که برخي مي گويند نجفي را مي توان کاشف استعدادهاي مهمي در ادبيات دانست؟

به نظر من قطعاً.

-به طور کلي نقش نجفي را در ادبيات معاصر ايران چه مي دانيد؟

راهگشا و راهنما.

-به نظر شما نجفي يک مترجم است، يا زبان شناس يا محقق؟

تمام اينها با هم. به علاوه ابعاد ديگر. شما مثلاً مقاله ايشان را در عروض شعر قديم خوانده ايد؟

-از انتشارات نيل و فرانکلين که اولين نشرهاي مدرن ايران بودند و ويرايش در آنها به ابتکار آقاي نجفي باب شد، بگوييد.

من فقط اين را مي دانم که او بود که نشر به قول شما «مدرن» و ويرايش اصولي و ساير مقتضيات نشر مدرن را پايه گذاري کرد و به ثمر رساند. از انتخاب اثر و انتخاب مترجم و مقابله و ويرايش، خلاصه مهيا شدن و فراهم آوردن يک کتاب عالي. شاهدش هم کتاب هايي که نيل و فرانکلين منتشر کردند. حتي گويا نشريه هايي مانند «سخن» و «دفترهاي زمان» و... پربارترين دوره شان را به سرپرستي يا سردبيري يا نظارت و رهنمود آقاي نجفي منتشر کرده اند. فقر «جنگ اصفهان» نبود.

-به اعتقاد شما در فضاي ملتهب و سياسي دهه 40 (که جنگ اصفهان و ديگر محافل ادبي شکل گرفت) نجفي تنها به ادبيات علاقه نشان مي داد يا مانند ديگران چون گلشيري، به مسائل سياسي و اجتماعي هم مي پرداخت.

هيچ کس بيشتر از آقاي حقوقي که تقريباً هم نسل و نزديک تر از همه به آقاي نجفي بوده، نمي تواند در اين خصوص اطلاعات متقن به شما بدهد. يا مثلاً آقاي استاد حميد ارباب شيراني. در هر حال، من کمتر از همه مي توانم در اين باره نظر بدهم اما آن طور که من فهميده ام، آقاي نجفي چندان عنايتي به «مسائل سياسي- اجتماعي» باب روز نداشتند. البته از اين حرف نبايد چنين برداشت کرد که اين گونه آدم ها به «مسائل سياسي- اجتماعي» توجه نمي کردند. منتها اين مسائل مثل هر موضوع ديگر، وجه عوامانه دارد و وجه عميق و اصيل. آدم هايي مثل آقاي نجفي طبعاً از وجه عوامانه اين موضوع ها گريزان بودند و هستند.

-آخرين سوالم اين است که شما وقتي نام نجفي را مي شنويد کدام ويژگي او برايتان تداعي مي شود؟ مثلاً ترجمه ها يا پژوهش و تحقيق؟

فکر مي کنم ترجمه. البته وقتي مي گويم «ترجمه»، کشف و انتخاب و ضرورت و موقعيت و هزار نکته باريک تر از مو هم در آن هست. استاد نجفي به باور من يک فرد فرهنگ ساز است. «فرهنگ» را که مي دانيم اصولاً يک پديده جمعي است اما گاهي به ندرت آدم هاي بزرگي پيدا مي شوند که يک تنه بيش از يک جمع کوچک يا بزرگ در شکل دادن و جهت دادن به «فرهنگ» موثراند. به خصوص در هنر و ادبيات چنين اتفاقي بيشتر مي افتد. براي مثال در موسيقي سنتي و موسيقي ملي ايران، نام هايي مثل خانواده علي اکبر فراهاني، ميرزاعبدالله، کلنل وزيري، ابوالحسن صبا، داود پيرنيا (که حتي خواننده و نوازنده هم نبود) و نورعلي خان برومند و قبل از او علي اکبر شيدا و عارف قزويني هر کدام به تنهايي بخشي از موسيقي ما را به وجود آورده اند.
خانواده تيبو
«خانواده تيبو»رمان تحسين شده روژه مارتن دوگار نويسنده فرانسوي است که جايزه ادبي نوبل را در سال 1937 براي دوگار به ارمغان آورد. اين رمان زوال خانواده يي از طبقه بورژواي فرانسه را در قرن بيستم روايت مي کند. و از سويي اروپاي سال هاي ابتدايي قرن 20 را به تصوير مي کشد. روياي دو برادر که اعتقادات متفاوتي دارند و در عين حال در تضاد با اسکار تيبو پدرشان، که به سنت هاي محافظه کارانه و مذهبي شديداً وابسته است داستان اين رمان را پيش مي برد. ژاک تيبو فرزند کوچک خانواده با روح سرکش و ناآرامش خانواده را ترک کرده و سرنوشت ديگري را مي جويد. ژاک يک جامعه گراي انقلابي است و برادرش پزشکي است که به تغيير جامعه از طريق تحول و تکامل تدريجي معتقد است. به گفته مارتن دوگار «الهام بخش اصلي براي نوشتن خانواده تيبو بروز همزمان دو گرايش متفاوت در سرشتم بود؛ نياز غريزي براي شورش و مخالفت با همنوايي و ديگر نياز غريزي به نظم، اعتدال و دوري از روش هاي تند و افراطي که ريشه در وراثتم داشت.» و دوگار با هنرمندي و در بستر تصوير محيط اجتماعي و اخلاقي و ديدگاه هاي عصر خود، دغدغه ها و مبارزات خويشتن را نيز مطرح مي کند.

و اين گونه تصوير نابي از زندگي و جامعه فرانسوي قرن بيستم تا پايان جنگ جهاني اول نشان مي دهد.

دوگار جدا از زندگي خانواده تيبوي کاتوليک زندگي خاندان پروتستان ديگري را همراه دوستان، نزديکان و ... روايت مي کند و شخصيت هاي مختلف و روابطي را به تصوير مي کشد که با تمام پيچيدگي هايش اثر را در رمان هاي نو فرانسه برجسته و بي همتا مي کند. تا جايي که عده يي از هواداران رمان نويسي کلاسيک «خانواده تيبو» را از بزرگ ترين رمان هاي قرن بيستم مي دانند. مارتن دوگار که به تاريخ کشورش علاقه بسيار داشت و از ارادتمندان و دوستان آندره ژيد بود اين رمان را در طول 18 سال (1940 تا 1922) در 9 جلد منتشر کرد. ابوالحسن نجفي مترجم بزرگ و نامدار ما نيز اين اثر را پس از سه سال کار مداوم در سال 1368 در چهار جلد منتشر کرد. ترجمه درخشاني که بسياري آن را مهم ترين اثر ترجمه نجفي مي دانند.

ابوالحسن نجفي پيش از «خانواده تيبو» با ترجمه «اعتراف» در مجله سخن روژه مارتن دوگار را - که در ايران شناخته شده نبود- معرفي کرد. و با ترجمه اثر معروف و مهم دوگار علاوه بر معرفي بهتر دوگار، يکي از مهم ترين رمان هاي قرن 20 را به فارسي زبانان هديه کرد. مارتن دوگار از 9 سالگي هنگامي که يکي از همشاگردي هايش نوشته يي غم انگيز را دکلمه مي کرد به واژه ها و نوشتن علاقه مند شد. خودش مي گويد؛ «فکر مي کنم نياز به نوشتن که در تمام زندگي باعث رنجم شد، در يک روز بهاري تحت تاثير کلمات با احساس دوستم،ژان متولد شد.» او در 17 سالگي به پيشنهاد يکي از معلمانش «جنگ و صلح» را مي خواند و بعدها مدام به اين شاهکار تولستوي رجوع مي کند، آنچنان که مي نويسد؛ «هميشه با همان اشتياق با همان شگفتي خوشايند» و از «تاثيرات ديرپا و قطعي» اين رمان در نوشته هايش مي گويد.
عيش و نيستي
تيري مونيه، ترجمه ابوالحسن نجفي انتشارات نيلوفر، 1379 . عيش و نيستي اثري از تيري مونيه نويسنده راستگرا با عنوان ديگري به چاپ رسيد که در ترجمه ابوالحسن نجفي اين عنوان به عيش و نيستي تغيير پيدا کرد. موضوع اصلي کتاب هم برگرفته از همين نام است. «عيش و نيستي» شاهکار نويسنده يي است که پس از خودکشي اش دنيا به ارزش آثار او پي مي برد. «عيش و نيستي» حکايت طنز و اغراق است و شهرت هاي يک شبه روشنفکر(نما)ها به واسطه ارباب رسانه و مدد سياست بازي. با گريزي به روابط زناشويي پنهان از نظرها در افشاي پليدي زنانه و معصوميت مردانه.
عناوين اين صفحه
گوشه نشين فرهنگ
مردي که مصاحبه نمي کند
فرماندار در گلزار
نجفي مرد فرهنگ و ادبيات
فرهنگ فارسي عاميانه
مباني زبان شناسي و کاربرد آن در زبان فارسي
کلمه- کلمه/ کلمه- شيء
نيکي پير مغان
استاد من سليمان است
گوشه نشينان آلتونا
«شازده کوچولو»ي نجفي را نمي پسندم
شازده کوچولو
دقيق ترين مترجم روزگار ما
ضد خاطرات
نجفي پايبند به زبان معيار
بچه هاي کوچک قرن
غلط ننويسيم
نه سنتي نه مدرن
کاليگولا
پرندگان مي روند در پرو مي ميرند
استاد نجفي «جاي ديگر نشيند»
شيطان و خدا
ادبيات چيست؟
لحظه هايي که هميشه يادم مي ماند
آن مرد بزرگوار
راهگشا و راهنما
خانواده تيبو
عيش و نيستي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام