يكشنبه، 29 دي 1387 - شماره 1869
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
يادداشت
ما مانده ايم و ايران
مسعود بهنود

روز 26 دي سال 57 يکي خبر داده بود؛ شب قبلش که فردا صبح خواهد رفت. خبرنگار بودم و بايد همه جا مي بودم و از همه جا با خبر. زدم به در و ديوار تا بلکه خبر دقيق بگيرم.

با مهندس بازرگان تماس ممکن نشد. دکتر سنجابي در دسترس نبود. نفرهاي دوم جبهه ملي که در اين مواقع همراه مي شدند. بختيار حکم نخست وزيري گرفته بود و از حلقه به در شده بود. داريوش فروهر دست داد.

پرسيدم داريوش خان مثل اينکه امروز خبري هست. گفت مرغ از قفس پريد و اين دفعه پريد نه مانند آن دفعه که سيدحسين گفت. البته آن بار هم پريده بود اما دوباره برگشت غاشاره اش به آخراي مرداد سال 1332 بود و نطق سيدحسين فاطمي در ميدان بهارستانف. گفتم دنبال راهي مي گردم براي رفتن به فرودگاه و گزارش اين لحظه تاريخي. پيشنهاد کرد با آقاي عليقلي خان اردلان تماس بگيرم که شده بود وزير دربار. مردي که هيچ از دربار نمي دانست و از درباري بودن هيچي بلد نبود. باري چون تلفن کاري نکرد، دوان دوان به سوي فرودگاه رفتم از ميدان آزادي فعلي راه بسته بود اما ما هزار راه داشتيم و سرانجام جلو ساختمان فرودگاه ماموري از گارد جلوام را گرفت. آشفته و پريشان بود اما مي گفت دستور داده اند هيچ کس نرود. کشيدم کنار تا شايد راهي بگشايد. خودش سوال داشت. مي پرسيد حالا چه مي شود. در آسمان هلي کوپترهايي در گردش بود و در زمين اتومبيل رئيس ستاد رفت با اسکورت. و چند اتومبيل ديگر. در اينجا حدود 20خبرنگار خارجي و داخلي جمع بودند و حرف و حديث شد. حالا فکر مي کنم نبود تلفن همراه چه کمبود وحشتناکي بود. هوشنگ پورشريعتي مديرعامل وقت خبرگزاري پارس به داخل رفت و دو تن با او بودند. گروه فيلم تلويزيون هم رفت. سعي آنها براي اينکه مرا هم جز جمع معرفي کنند، نتيجه نداد. مرتضي لطفي خبرنگار واحد خبر را هم ديدم که رفت.

کم کم فشار خبرنگاران زياد شده بود که ناگهان يک افسر گارد رسيد؛ بلندقد و خشمگين. نرسيده فرياد زد که چيه؟ چرا شلوغ مي کنيد؟ يک خبرنگار انگليسي گفت حادثه مهمي است بايد دنيا خبردار شود. افسر فرياد زد اينجا که خبري نيست. برويد همان جا که هر روز خبرش را تهيه مي کنيد. برويد هزار تا فيدل کاسترو، 300 تا چه گوارا تو خيابان هستند. آمده ايد اينجا چه کار. به هر حال 10 دقيقه مهلت داد که محوطه را ترک کنيم و توصيه کرد کاري نکنيم که به زور متوسل شود.

با دلالت آن افسر غ که خود حکايتي دارد چون چند ماه بعد در زندان لويزان ديدمشف جمع همه راهي خيابان شدند. از ميدان بيست و چهار اسفند آن زمان غانقلاب بعدي و فعليف ديگر جلو رفتن ممکن نبود. و شهر رقصي شروع کرده بود که تصورپذير نبود. در صف هاي بنزين و کنار پمپ بنزين هاي خالي روي پيت و سطل هزاران تن ضرب گرفته بودند. ساعتي نگذشته نسخه روزنامه ها رسيد با تيتر «شاه رفت». عصر مطلب کوتاهي نوشتم که در صفحه اول آيندگان روزي که تيترش هست «ملت رفتن شاه را جشن گرفت» درج است.
کشور هفتاد و دو ملت
فقر، سلامتي را نمي شناسد
پاکسيما مجوزي

اتاقکي است چوبي، که برخي اوقات روي آن را با پارچه هاي آبي يا سفيد برزنتي مي پوشانند. اگر به داخل آن نگاه کني، چهره هاي سبزه با چشماني درشت و خندان را مي بيني. همراه با صداهاي شاد کودکانه يي که به گوش مي رسد. اين اتاقک به دوچرخه يي وصل است و هميشه مردي لاغراندام و ريزنقش آن را مي راند. بيشتر اوقات اين مردان ريزنقش براي اينکه بتوانند دوچرخه را به حرکت درآورند، ايستاده پا مي زنند. اين کار دو دليل دارد؛ اول اينکه قد آنان کوتاه است و به پدال دوچرخه نمي رسد و دوم اينکه انرژي کمتري از آنان مي گيرد مخصوصاً در مسير هاي سربالايي يا وقتي مسافر زياد دارند. روي بعضي از اين اتاقک ها با خطي ناخوانا نوشته شده؛ «سرويس مدرسه». انگار موقع نوشتن قلم مويي در کار نبوده و کسي با انگشت اشاره يي که به رنگ مشکي آغشته بوده، آن را نوشته است. وقتي مدرسه تعطيل مي شود چند سرويس براي بردن آنان به خانه وجود دارد. البته خانواده هاي مرفه معمولاً راننده مخصوص دارند.

اما خانواده هاي با درآمد کمتر يا بچه هاي خدمتکاران با دو نوع سرويس به خانه مي روند. اولي همان اتاقک هايي که پيشتر به آن اشاره کردم و ديگر اتوريکشاهايي که بعضي اوقات تا 10 دانش آموز در آن جا مي گيرد. آمار تصادفات اتو ريکشاها و واژگوني آن اتاقک هاي چوبي از يک سو و فشار برخي از NGO هاي حامي حقوق کودکان باعث شد از اول ژانويه در شهر چنديگر حمل و نقل بچه هاي مدرسه با اين گونه وسيله نقليه متوقف شود. قرار است اتوبوس هاي مدرسه جايگزين شود و مثل هر طرحي که به تصويب مي رسد، موافقت ها و مخالفت هايي را نيز در پي دارد. گروهي براي سلامتي بچه ها خوشحالند. اما هنوز اتوبوسي جايگزين نشده، سرويس هاي قديمي ممنوع شدند، والدين شاغل نمي دانند بچه هايشان را چگونه به منزل بازگردانند و از طرفي اين طور که به نظر مي رسد هزينه آن براي والدين دوبرابر خواهد شد. انگار آنان مجبورند بين سلامتي و امنيت بيشتر بچه هايشان و هزينه هاي مالي يکي را انتخاب کنند. اما وقتي فقر در ميان باشد، سپردن بچه ها به دست خدا بهتر است و در آخر به اين نتيجه ختم مي شود که؛ «هزينه ها مهم تر از سلامتي هستند،»
از دل گفته ها...
فقط خود را نبينيم
ابراهيم قلي تبار عمران

اگر در آگهي هاي تلويزيوني يا در هر جاي تبليغي که راجع به بسياري از پديده هاي مصرفي برايمان برنامه مي سازند يعني اينکه در به کار بردن آن پديده به راه نادرست مي رويم و نمي توانيم استفاده بهينه داشته باشيم که نمونه هاي دم دستي آن ترويج در مصرف درست برق، آب، گاز و بنزين است... و اين رفتارها سبب شده برنامه سازان تلويزيون سفارش کار تبليغي بدهند تا بتوانند سهمي در رفتارسازي صحيح داشته باشند که مي توان به جرات نوشت در برخي از آنها توفيق هايي نيز داشته اند از جمله برنامه سيا ساکتي که در ترويج درست رانندگي بود و تا حدود زيادي توانست در بيان مطلب موفق باشد. حال چه شد که اين مقدمه نوشته شد؟ بسياري از شهروندان در حال حاضر جدا از آلودگي شديد تهران با مشکلي فرهنگي نيز دست به گريبانند که شايد در باور بسياري پرداختن به آن در اين وانفسا از جاده درست خارج شدن باشد ولي اگر به آن نگاهي موشکافانه داشته باشيم، مي توان ساعت ها درباره آن به بحث نشست يا نوشت. اما چيست آن موضوع؟

سوار و پياده شدن در مترو... بلي همين امر به اين سادگي و پيش پا افتاده در حال حاضر شده معضل پير و جوان و خردسال و در برخي مواقع خنده بسياري....

به راستي چرا در انجام کار به اين آساني نمي توانيم به درستي عمل کنيم و کار به جايي رسيده که عجول بودن در سوار و پياده شدن مترو شده نظرگاهي براي بسياري از نظريه هاي اجتماعي که در هيچ کاري صبر و حوصله پيشه نمي کنيم و هميشه در فکر سود و پيشبرد کارهاي خويش هستيم و به قول معروف اگر خرمان از پل گذشت به هيچ تنابنده يي فکر نمي کنيم و....

اگر مسافر هميشگي يا گهگاهي مترو باشيم شاهد صحنه هايي از رفتارهاي غيرقابل تحمل هستيم که شرح آن در اين نوشته نمي گنجد يا بهتر است نوشته شود اما جايز نيست گفته شود که در بسياري از آنها جز عرق شرم چيزي بر پيشاني نمي نشيند و جز اينکه دست به دامن برنامه سازان تلويزيوني شويم که کمي با چاشني طنز و لمپني در پي رفتارسازي درست باشند، چاره يي نمي بينيم، که بياموزند چگونه سوار و پياده شويم در مترو و به اين بينديشيم که در هر کاري و هر پديده تازه يي فقط خودمان را نبينيم و بدانيم نه هر که سر بتراشد قلندري داند...
آنچه بايد از کارتون «وال- اي» بياموزيم
سرباز زمين

اين مساله که چگونه يک روبات زباله جمع کن

- که به همراه سوسک مکانيکي اش، تنها ساکنان کره زمين هستند- عاشقي پيشه مي کند و دل به يک روبات پيشرفته تر از خودش مي بازد، موضوع اين يادداشت نيست. هدف از نگارش اين يادداشت فقط مروري ساده و گذرا بر اين مساله است که چگونه فضاي کره زمين، تبديل به فضايي مي شود که سازندگان

«وال- اي» آن را به تصوير کشيده اند. داستان وال- اي مربوط به 700 سال بعد است، يعني زماني که انسان ها آنقدر زمين را آلوده کرده اند که ديگر قابل زيستن نيست. پس خود فراري شده اند و در سفينه يي خارج از جو زمين زندگي مي کنند. آنها حتي بعد از ترک زمين هم راحت طلبي خود را - به عنوان اصلي غيرقابل تفکيک از زندگي- دنبال کرده اند و اختيار امورشان را به يک ابرکامپيوتر سپرده اند. آنها قادر به راه رفتن نيستند و ساعت هاي طولاني روي صندلي هاي متحرک خود نشسته اند و اين طرف و آن طرف مي روند. آنها ديگر زمين را هم فراموش کرده اند چراکه چند نسل از آنها خارج از کره خاکي به دنيا آمده اند. براي آنها جنگل، کوه، دريا، حيوانات و... هيچ معني و مفهومي ندارد مگر تصاويري کهنه در فيلم ها. هيچ کدام از آنها حتي براي يک بار هم که شده، غروب آفتاب، هواي ابري، بارش برف و باران و... را نديده اند. آنها فقط خود را ديده اند و دنيايشان محدود به مانيتور صندلي متحرک شان شده است و بس. (نوعي زندگي که شباهت هاي زيادي به سبک زندگي بسياري از هم عصران ما دارد،)

در همان زمان که انسان ها غرق در دنياي کوچک و مجازي خود هستند، زمين براي پالايش خود تلاش مي کند؛ پالايش آلودگي هايي که مسبب آن زيستمند پرتوقعي به نام انسان است. زمين سعي مي کند انواع مواد سمي، زباله هاي خطرناک و گازهاي آلوده کننده جو را تجزيه و به موادي مفيد تبديل کند تا باز هم خود را براي پذيرايي از گونه هاي مختلف حيات آماده کند.

اما براي پاکسازي اين حجم آلودگي چقدر زمان احتياج است؟ زباله هايي که همه جا (از اعماق اقيانوس ها تا بلنداي بلندترين قله ها) حضور دارند تا چند قرن خود را به زمين تحميل مي کنند؟ نه هفتصد سال ديگر، بلکه همين امروز هم تقريباً هيچ نقطه يي در کره زمين وجود ندارد که نشاني از آلودگي (هر چند کوچک) نداشته باشد.

آنچه در «وال- اي» مي بينيم، دقيقاً تصوير آينده زمين است. حال ممکن است وضع به همان منوالي که در اين انيميشن نمايش داده مي شود، پيش نرود. اما زمين مملو از زباله و با خاکي سمي و غيرقابل زيستن، چشم انداز آينده سياره ماست؛ سياره يي که انسان هايش فکر مي کنند، تنها ساکنان آن هستند و خود را صاحب تمامي ذخاير آن مي دانند. به خود اجازه مي دهند هر رفتاري که آسايش نسل خود را تضمين کند، با زمين و ديگر ساکنان آن داشته باشند و هيچ نمي دانند (يا نمي خواهند بدانند) که حيات خود را به خطر مي اندازند.

انسان هايي که در «وال- اي» تصوير شده اند، فرزندان نسل ما هستند. همان وارثان انديشه تماميت خواه بشر امروز که ناگزيرند زيستگاه آبا و اجدادي شان، زمين را ترک کنند. (به کجا؟)

داستان نويس مجبور است سفينه يي هوشمند را خلق کند تا انسان ها را در گوشه يي از داستان داشته باشد و هر وقت که خواست، آنها را به بازي بگيرد و پايان خوشي براي داستانش رقم بزند. اما آيا واقعاً انسان قادر است چنين سفينه يي بسازد؟ اگر توانست، آب و غذاي مورد نياز براي زندگي در آن را از کجا مي آورد؟ او تنها قادر است پا بر زمين بگذارد و در آن زندگي کند. چون تنها زمين است که قادر به تامين نيازهاي اوست. خوراک و مسکن در اختيارش مي گذارد و برايش حق حيات قائل مي شود. ولي انسان - همانند کودک گستاخي که محبت هاي والدين را وظيفه آنها مي داند- همواره توقعاتي بيش از حد معقول از زمين داشته و دارد.
صفحه آخر

injasafheakharast@yahoo.com
عناوين اين صفحه
ما مانده ايم و ايران
فقر، سلامتي را نمي شناسد
فقط خود را نبينيم
آنچه بايد از کارتون «وال- اي» بياموزيم
صفحه آخر

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام