يكشنبه، 29 دي 1387 - شماره 1869
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
چند پرسش از داريوش آشوري به بهانه انتشار کتاب «زبان باز»
زباني که پاک نيست
علي قلي پور

کتاب «زبان باز» براي بسياري از خوانندگان يادآور کتاب «زبان پاک» احمد کسروي است و همانند آن کتاب تلاشي براي يافتن سرچشمه هاي بحرانً زبان فارسي است. حال بيراه نيست اگر بگوئيم که ما حول يک دايره مي چرخيم، گوئي که از روزگار کسروي تاکنون به زباني ناپاک و بسته نوشتيم و خوانديم و با وجود کسروي و آشوري و ديگران باز به همان زبان ناپاک و بسته، مي نويسيم و مي خوانيم. اين يک گفت وگو نيست، از آنجا که هر پرسش با استقلال از پرسش پيشين خود طرح شده و نمي توان در کل اين نوشته که پيش روي شماست موضوعي يکپارچه يافت. اما همه پرسش ها به بهانه انتشار «زبان باز» داريوش آشوري و تجديد چاپ زودهنگام آن پس از گذشت دو ماه از چاپ نخست است.

---

-شما در آغاز کتاب درباره اهميت کار آقاي غلامحسين مصاحب نوشتيد. شخصيتي که نسل جوان شناخت چنداني درباره ايشان ندارد. اگر ممکن است کمي درباره روش ايشان در کار ترم شناسي و تدوين دانشنامه بگوئيد. ديگر اين که چرا ديگران راه ايشان را که به قول شما «انقلابي» و «نوآورانه» بود، ادامه ندادند؟

براي شناخت مصاحب و پهناوري دامنه ي دانشوري او و نوآوري هاي او بايد با دقت و حوصله به دايره المعارف فارسي و همچنين کتاب هاي او در زمينه هاي منطق و رياضيات نگاه کرد. او پايه گذار سبک علمي مدرنً دانشنامه نويسي به فارسي ست. مصاحب روح علمي مدرن و زبان آن را به درستي دريافته بود. او نه تنها به چند- و- چونً سبک مقاله نويسي مدرن انديشيد و آن را به فضاي زبان فارسي آورد، که به اهميت اساسي دستگاه هاي ترم شناسي، به عنوان ابزار ضروري انديشه ي علمي، براي همه ي زمينه هاي شناخت پي برده بود و براي آن چاره انديشي روشمندانه کرد. او در دايره المعارف فارسي نه تنها براي فيزيک و شيمي و زمين شناسي، که براي علوم انساني و هنرشناسي و زندگي نامه نويسي هم دستگاهي يکدست و گسترده از مفهوم ها و واژگان فراهم آورد. و اين کاري عظيم و انقلابي در زبان فارسي بود. از جمله روش هاي واژه سازي سيستمانه براي ساختن واژگان علمي را وارد زبان فارسي کرد که هنوز هم پذيرفته نشده است. در دنياي ما بيشينه ي اهل دانش اهل ذوق اند و با فلسفه و ادبيات، يا يکي از اين دو، سر-و-کار دارند و بس. اما مصاحب اهميت بنيادي علم و زبان علمي را براي دنياي مدرن درک کرده بود و با همتي شگفت اين کار را براي زبان فارسي پي ريزي و دنباله گيري کرد. اگرچه، شايد جز همان چند تني که از نزديک با او کار مي کردند کسي معنا و اهميت کار و روش او را درنمي يافت. از جمله، در همان مؤسسه ي انتشارات فرانکلين، که پروژه ي دايره المعارف هم در آن اجرا مي شد، دستگاهً ويراستاري آن- که پايه ي اين فن را در ايران گذاشت- هرگز به اين فکر نيفتاد که از نظر روش و زبان ، و از جمله روش نگارش نام ها در زبان هاي گوناگون- که از نوآوري هاي مصاحب بود- از کار بنيادين او پيروي کند.

مصاحب به خيلي چيزهاي جزئي و کلي براي پايه گذاري دانشنامه نويسي مدرن به فارسي انديشيده بود. از جمله، براي مثال، به چه گونگي نوشتنً عددً صفر و فرق آن با درجه ي دما، و همچنين فرقً آن با نقطه. براي دايره المعارف حروف تازه اي طراحي کرد که با دقت تمام فاصله ي کلمه ها را نشان مي دهد. دايره المعارف فارسي در آن زمان که هنوز با حروف چيني دستي کار مي شد، هنوز هم چه بسا يک اثرً يکتا در رعايت فاصله گذاري کلمه ها ست. براي آن که فرق هاي بنيادي کار مصاحب را با شيوه ي «سنٌتي» اين گونه کار دريابيد، جلد يکمً دايره المعارف را بگذاريد، براي مثال، کنار يکي از دفترهاي لغت نامه ي دهخدا يا آنچه تا آن زمان به نام دايره المعارف منتشر شده است. آيا مي دانستيد که «حروفً ايرانيک» در تکنولوژي چاپ هم از ابتکارهاي مصاحب است؟ و نامً آن هم- به قياسً «ايتاليک» در حروف لاتيني- نهاده ي اوست؟

من در ميانً علموران يا اهلً علمً ايراني که شناخته ام، هيچ کس را به باريک بيني و نيز کوشايي و وجدانً علمي او نديده ام. مصاحب تجسمً کاملً فضيلت ها و نيز هنرهاي اهلً علمً مدرن بود. اگر نسلً جوانً ما، به گفته ي شما، شناختي از مصاحب ندارد، جاي شگفتي نيست، زيرا نسل پيرً ما هم چندان از او خبر ندارد. دليلً آن هم اين است که ما هنوز به فهمً بنيادي از علم مدرن نرسيده ايم و جايگاهً آن را در دنياي مدرن نمي شناسيم. از جمله توجه نداريم که فلسفه و ادبيات مدرن هم- که دنياي روشنفکرانه ي ما بسيار به آن دل بسته است و با آن «وîر» مي رود- بر دوش باريک سنجي، سخت کوشي در شناخت، بر بنياد مشاهده و سنجش منطقي و روشمندي بنا شده، که دست آوردً علمً مدرن است. انقلابي که علم مدرن در نگرش به جهان پديد آورد، زمينه ساز انقلاب در فلسفه و ادبيات و هنر، و تمامي جنبه هاي مادٌي و معنوي زندگاني انساني شد. جهان مدرن جهاني ست نخست بر دوشً کوپرنيک و کپلر و گاليله و نيوتون و داروين. اما ما هنوز به دفترهاي شعرمان چسبيده ايم و همگي، اگر شعر هم نگوييم، شاعرايم و هيچ حال -و - حوصله و جديتً باريک انديشي علمي را نداريم. بنا بر اين، مصاحب بايد در جهان ما چهره اي ناشناخته باشد. پس، در وصف او، در جهانً صوفيانه ي ما، تنها راه اين است که چرخي بزنيم و حق- هويي بکشيم و بگوييم؛ «يک دهن خواهم به پهناي فلک / تا بگويم وصفً آن رشک مîلîک»،

-نوشتيد که کتاب «زبان باز» حاصل چهل سال کار و فکر شما است. در اين چهل سال بيشتر خود را وامدار کدام يک از زبان شناس هاي برجسته جهان مي دانيد؟ البته مهم تر اين است که بگوئيد آيا دستاوردهاي زبان شناس هاي غربي براي زبانشناس هاي ايراني، مانند شما، راهگشا بوده است؟

بدونً شک بدون آشنايي با زبان شناسي نمي شود کار جدي زباني کرد. امٌا زمينه اي که من با آن سر-و-کار دارم در اساس، از نظرً کارً فني و راهگشايي واژگاني، به لغت شناسي محدود مي شود. امٌا از آن جا که سويه ي ديگر مسأله داستان پيشرفتگي و واپس ماندگي زباني و سنجش زبانً ملٌي ما با زبان هاي پيشتازً علم و انديشه ي مدرن است، اگر بخواهيم که مسأله را نه سرسري، بلکه از يک بنياد نظري بفهميم، نيازمندً فهمً نسبتً علم و انديشه ي مدرن با زبانمايه ي علمي ست و جايگاهً زبانمايه ي علمي در دلً آن زبان ها. بنا بر اين، ضرورتً آشنايي با جامعه شناسي تاريخي زبان پيش مي آيد، و در کل، در ساحتً زبان، درگير شدن در عالم نظر با آنچه به نام قطب بندي «سنٌت» و «مدرنيت» طرح شده است. من ناگزير بوده ام که مسأله را- چه از ديدگاهً زبان شناسانه چه تاريخي و فرهنگي- از چشمً يک روشنفکر و پژوهنده ي «جهانً سومي» و گرفتاري ها و درماندگي هاي آن ببينم. بديهي ست که هيچ زبان شناس و اهلً نظري در قلمروً علومً انساني در جهانً غربي از اين ديدگاه به مسأله نمي انديشد. من مي بايست افتان- خيزان در يک سنگلاخ راهي يا کوره راهي براي خود پيدا کنم. در اين کار البته به همه ي دستاوردهاي يکي -دو نسلً پيش از خود در اين راستا نظر کرده ام و از آن ها چيز آموخته ام. در مؤسسه هاي دانشنامه نويسي و لغت نامه نويسي کار کرده ام و خود در اين زمينه ها کار شخصي کرده ام. همچنين از آشنايي خود با فلسفه و علومً انساني مدرن، از جمله مطالعات ام در زمينه ي مسائل جهان سوم از نظر اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي نيز، بهره گرفته ام تا بتوانم مسأله را، با رنج - و زحمت بسيار و با شکيبايي و کارً ده ها ساله، از لحاظً نظري براي خود فرموله کنم و از لحاظً عملي نيز به چاره جويي بپردازم. در حقيقت، ترکيبي از آنچه من از زبان شناسي و شاخه هاي ديگر علوم اجتماعي و نيز فلسفه آموخته ام، و همچنين ادبيات و لغت شناسي، جهت نماي کار نظري و عملي من بوده است. بنابراين، وامدار بسياري کسان و نام ها در همه ي اين عرصه ها هستم و نمي توانم نام معيني را ببرم، جز نام غلامحسين مصاحب را که پيشاهنگ ترم شناسي و راهگشاي واژه سازي علمي در زبان فارسي بود و من بختً شاگردي او را در سن جواني و دانشجويي يافتم و از همان جا کشش به سوي اين مسأله در من بيدار شد.

- هسته بحث کتاب شما براي نوشتن درباره ي بحران زبان فارسي، برخورد سنٌت و مدرنيت است. اين هسته در پوسته اي بسيار چشمگير از نمونه ها و اشاره هاي شما به جزئيات و نکات زبان شناسانه درباره زبان فارسي، در قياس با ديگر زبان هاي جهان و رابطه ي آن با سياست و هويت ايراني قرار گرفته است. اما آنچه کتاب و يا، به بياني بهتر، ديدگاه شما را بکر مي کند، نه بررسي بحران زبان فارسي با مبنا قرار دادن برخورد سنت و مدرنيت، بلکه همان پوسته اي است که از آن گفتيم. به همين دليل، آنچه درباره ي «مجلسً نقدً کتابً زبانً باز» نوشتيد، بسيار خواندني و دقيق بود که اين نشان از اشراف شما به مباحث زبان شناسانه دارد. اما بحث سنٌت و مدرنيت در ايران بسيار دراز دامن بوده و فکر روشنفکران ايران از مشروطه تاکنون درگير دوگانه ي سنت و مدرنيت است. نسلي از روشنفکران در پي نفي مدرنيت بود، نسلي به آن ايمان آورد و نسلي ديگر راه چاره را در بازگشت به خويش جست و هر روشنفکري که بحراني در هويت ايراني مي يافت بي درنگ آن را از روياروئي با مدرنيت مي دانست. اما به نظر مي رسد که نسل حاضر مي تواند با يکي ندانستن مدرنيت و منطقه اي جغرافيائي به نام «مغرب زمين» از اين دوگانه فراتر رفته و به جاي گم شدن در برخورد ايران و مدرنيت، مسأله را در افق ديگري ببيند. اما کتاب شما در تحليل بحران زبان فارسي به خوبي بيانگر اين نکته است که هنوز هم در ايران روشنفکري نيست که بتواند بحران هويت، يا بحران فرهنگي و سياسي را جز با مبنا قرار دادن روياروئي ايران و مدرنيت شرح دهد و يا راه حلي براي عبور از بحران پيش نهد. حال پرسش ام اين است که اگر دوگانه ي ايران و مدرنيت- که در کتاب شما مدرنيت و غرب يکي هستند- از بحث شما حذف شود، آيا راهي براي نوشتن از بحران زبان فارسي باقي مي ماند؟ به اعتقاد برخي از متفکران ايراني، هر سرزميني مدرنيت بومي خود را دارد، آيا مي توان با اتکا به آراي آنها مدرنيت و غرب را از هم جدا کرده و به بحث روياروئي ايران و مدرنيت پايان داد؟


درست است که مدرنيت، دست کم در ساحتً تکنولوژيک، ديگر يک مسأله ي جهاني ست و هر مردمي و کشوري از راهي به آن نزديک مي شود و پذيراي آن مي شود. ولي، به همين دليل، در هر کشوري، بنا به زمينه ي تاريخي و فرهنگي آن، يک مسأله ي بومي مي شود. در مورد مسأله ي زبان، به هر حال، هر کسي که بخواهد درگير آن از ديدگاهً توسعه ي آن شود، ناگزير با مساله ي زبانً بومي يا ملي خود رو به روست و بايد بتواند مسأله را در اين زيرمتن طرح کند و راه گشايي هاي فني و واژگاني را نيز با توجه به تاريخً زبان خود، ساختارً زبان شناختي آن، و فضاي فرهنگي خود و پيشينه ي فرهنگي و زباني جامعه ي خود در رابطه با مدرنيت انجام دهد. اگرچه در زمينه هاي توسعه ي اقتصادي و تکنولوژيک امروز مدل هاي آسيايي نيز براي الگوبرداري هستند، اما در زمينه ي زبان همچنان يک زبان غربي، يعني زبان انگليسي ست که پرچمدار توسعه ي زبان در سطح جهان است و مايه ها ي واژگاني و الگوهاي آن را عرضه مي کند. دست کم، در حوزه ي زبان و انديشه مدرنيت و غرب همچنان يکي ست.

-در بخشي از پاسخ خود به «مجلسً نقدً کتابً زبانً باز» نوشتيد؛ «حق شناس گفته است که من راهً حلي براي مسائلً زبانً فارسي پيشنهاد نکرده ام. امٌا هدفً اين کتاب در مرحله ي نخست کند- و- کاو در چه گونگي شکل گيري واژگانً علمي در زبان هاي مدرن است. زيرا من بر آن ام که اگر اين نکته به درستي طرح و فهم شود، از اين کورمال رفتن در زمينه ي زبان نجات پيدا مي کنيم. بر اين اساس مي توان به مسائلً زبانً فارسي در رابطه با مدرنيت انديشيد. با اين همه، من در مقاله هاي کتابً بازانديشي زبانً فارسي و همچنين پيش گفتارً پنجاه صفحه اي فرهنگً علومً انساني به راه حل ها در زمينه ي علوم انساني پرداخته ام. در متنً آن فرهنگ هم نشان داده ام که براي توسعه ي واژگانً علمي فارسي، با توجٌه به روحيه و فرهنگً حاکم بر آن، چه کارها مي توان کرد. بحثً گسترده تر در اين باره را در ويرايشً دوًم اين کتاب خواهم کرد.» با توجه به اين گفته شما، پرسش ام اين است که کدام رسالت روشنفکرانه براي بيرون آمدن از بحران براي شما اهميت بيشتري دارد؛ نوشتن از بحران و بررسي آن در عرصه بحث و نظر، يا نوشتن کتاب هائي مانند فرهنگ علوم انساني که راه حلي درخشان براي مشکل ترم شناسي در زبان فارسي است؟


براي من، چنان که مي دانيد، هر دو جنبه ي مسأله مطرح است، هم نظري و هم عملي. اما من از راه تجربه ي عملي براي بررسي واژگان علوم انساني و چاره جويي براي کم -و- کاستي هاي زبان فارسي در اين زمينه بود که هر چه بيش تر متوجهً جنبه ي نظري مسأله و انديشيدن به آن شدم. يعني انديشيدن به اين که، زبان هاي مدرن اروپايي بر چه بنيادي توسعه يافته و مايه ي بي شمار واژگاني براي زبانمايه ي علمي و فلسفي و همه ي زمينه هاي عملي و نظري زندگاني مدرن فراهم مي کنند. به عبارتً ديگر، نسبتً زبان و مدرنيت چي ست. و آنگاه گرفتاري ها و تنگناهاي زباني مانند فارسي، چه از ديدگاهً زبان شناختي چه فرهنگ شناختي، در اين رابطه چي ست. باري، اين تکليف و برنامه اي بوده است که من گام به گام به آن رسيده ام و به گردن گرفته ام. اما ديگران، بر حسبً نياز يا توانً خود، مي توانند تنها به يک جنبه از آن -بپردازند.

اين پرسش ام از کنجکاوي شخصي است؛ نوشتيد که «کار علمي و پژوهشي به عنوان شغل و حرفه و «ممرًٌ عايدي» نه تنها براي من کششي نداشته که از آن بيزار نيز بوده ام.» اما فکر مي کنم تا کار علمي در خدمت معاش پژوهشگر نباشد، به سختي توانائي توليد علم داريم. آيا يکي از مشکلات ما براي حل سازمان يافته مشکلات همين نيست؟

در زمينه هاي بکر داستان اين است که، نخست کساني بايد به کلٌه شان بزند که اين جا مسأله اي هست که بايد به آن انديشيد و گرهي هست که بايد باز کرد. چنين پيشگامي هايي، که راه آن را چه بسا مي بايد به پاي همت و با رنج بسيار و تاب آوردن سختي هاي دور- و - دراز پيمود، در نظر ديگران، تا به جايي نرسيده، مي تواند بي معنا و جنون آميز بيايد يا، چه بسا، حاصل مگالومانيا و ديگر برچسب هاي آسيب شناسي رواني. به ويژه در جامعه اي که در آن کمتر کساني تربيت شده اند، يا خود را تربيت کرده اند، که به چيزي بنيادي و نظري و پژوهشگرانه بينديشند و کاري را، بي چشمداشت مزد و پاداش، سال هاي دراز دنبال کنند. بنا براين، چنين کساني بايد «فداکاري» کنند يا، بهتر است بگوييم، به «جنون» خود وفادار بمانند تا با گذشت زمان شايد ديگران را هم «سرً عقل» بياورند (پارادوکس را که متوجه مي شويد؟) و حالي کنند که اين جا چنين يا چنان مسأله اي هست تا شايد آن ها، چنان که شما مي گوييد، به فکر سازمان دهي و چاره گري جمعي بيفتند. باري، راهي که من رفته ام ناچار جز اين نبوده است.
نگاهي به تازه ترين شماره مجله بخارا
همه در بخارا

شماره شصت و هفتم مجله بخارا به مدير مسوولي و سردبيري علي دهباشي، ويژه جشن نامه آيدين آغداشلو منتشر شد. در شماره اخير بخارا مطالب و مقاله هاي متنوعي در فضاي روشنفکري و فرهنگي ايران و با محوريت هنر و انديشه و ادبيات کار شده است. از جالب توجه ترين مطالب اين شماره، مطلبي به قلم حسن کامشاد است که با اين عنوان عجيب شروع مي شود؛«چگونه درباره کتاب هايي که نخوانده ايم صحبت کنيم» اين مقاله جالب حکايت خاطرات يک استاد دانشگاه است که مهارت خاصي در اظهارنظر در مورد کتاب هايي را دارد که حتي آنها را يک بار هم نديده است، وي استدلال مي آورد که ارزشيابي يک کتاب مستلزم خواندن آن نيست، پس چه دليل دارد که ما از داوري درباره آثار گوناگون، حتي آنهايي که نامشان را هم نشنيده ايم، خودداري ورزيم. عزت الله فولادوند که در ايران پيشگام ترجمه آثار ليبرال ها است نيز در اين شماره بخارا ترجمه يي از جورج استاينر را ارائه داده است. اين ترجمه که «نويسنده و کمونيسم» نام دارد، به محصولات ادبي و فرهنگي فاشيسم و کمونيسم به صورتي تطبيقي مي پردازد.

ايرج افشار و احمد اقتداري از ايرانشناسان معروف نيز مقاله هايي در بخش ايرانشناسي بخارا دارند. در قسمت سفرنامه بخاراي اخير مي توانيد مقاله يي جذاب از آريل دورفمن با ترجمه درخشان عبدالله کوثري را مطالعه کنيد. محمدعلي سپانلو نيز با شعري که يادآور فضاي سرد زمستاني اين روزهاست، در بخارا حضور دارد. اما اصلي ترين بخش بخاراي آخر به جشن نامه آيدين آغداشلو، نقاش و روشنفکر معاصر اختصاص دارد.

در اين جشن نامه علاوه بر گزارش هايي که از مراسم رونمايي کتاب «اين دو حرف» و همچنين سالشمار زندگي آيدين آغداشلو که چاپ شده است، سخنان ديگران در مورد آغداشلو نيز آورده شده است. بهرام بيضايي، احمدرضا احمدي و محمد احصايي هر يک به بيان خاطرات مشترک خود با آغداشلو و نيز زندگي و انديشه و زمانه او پرداخته اند. در ميان اين مطالب که در واقع تقرير سخنان سخنرانان جشن نامه «شب آيدين آغداشلو» است، مطلب بهرام بيضايي از شيريني خاصي برخوردار است.

چه اينکه در مطلب وي چکيده يي از تاريخ معاصر، فضاي روشنفکري ايران، درگيري سنت و تجدد و همچنين روايتي انديشمندانه از آنچه بر چهره هايي نظير خودش و آغداشلو گذشته است را مي توان ملاحظه کرد. چه اينکه از مطلب درخشان احمدرضا احمدي نيز نمي توان به سادگي گذشت.

در بخش گزارش شماره شصت و هفتم مجله بخارا که به سمينار فريدون آدميت و تاريخ نگاري ايران معاصر اختصاص داده شده است، گزارش سخنراني متفکران و صاحب نظران در همايش يک روزه يي که در دانشگاه سوربن برگزار شده است را مي توانيد مشاهده کنيد. جمشيد بهنام و هما ناطق در اين همايش از ويژگي هاي دکتر آدميت سخن گفته اند. از بخش هاي ديگر آخرين شماره مجله بخارا «يادنامه علامه طباطبايي» است که در اين قسمت خاطرات عرفاني و اشراقي و ذوق انگيز داريوش شايگان از بزرگ ترين روشنفکران معاصر ايران از دوستي اش با علامه طباطبايي آورده شده است.

نام آ وران فرهنگ معاصر

محسن سعادتي؛ کتاب نام آوران فرهنگ معاصر به کوشش شهاب الدين عباسي چندگاهي است که توسط انتشارات مرواريد، در حجمي بالغ بر 800 صفحه روانه بازار نشر شده است. چنان که در بخش پيشگفتار کتاب نيز اشاره شده است «نام آوران فرهنگ معاصر» مجموعه يي است در شناخت صد تن از شخصيت هاي صاحب نام معاصر در عرصه هايي چون الهيات، فلسفه، علم، دين پژوهي، ادبيات و هنر، اخلاق و جز اينها. به نظر مي رسد تلاش نويسنده بر اين بوده که «شناخت نامه ها» روزنه يي باشد به آرا و انديشه ها و دغدغه هاي اصلي اين شخصيت ها. اثر پيش روي ما شامل مقالاتي است که درباره متفکران و انديشمندان مطرح جهان در حوزه هاي مختلف فکري و فرهنگي و هنري از سال 1382 تا 1384 در يکي از روزنامه هاي کشور به چاپ رسيده بوده و مولف و مترجم کتاب کوشيده است با اندکي بازنگري و تلخيص و تکميل آن را در هيئت يک اثر فاخر به مخاطبان فرهنگ و انديشه ارائه کند. در «نام آوران فرهنگ معاصر» به نام و نشان انديشمندان فراواني برمي خوريم که بسياري از آنها براي مخاطب عام تازگي دارند و کمتر شناخته شده هستند. شرح حال و افکار کساني همچون آلبرت شوايتزر، فريدريش ماکس مولر، نيکلاي برديايف، آلوين پلنتينگا، هانس کونگ، ادموند هوسرل، تئودور آدورنو، جان راولز، هانري برگسون، کيث وارد، جان هيک، گابريل مارسل، مارتين بوبر و بسياري ديگر از متفکران تاثيرگذار سده هاي اخير در اين کتاب آمده است. تنوع و رنگارنگي متفکران و نام آوران رشته هاي مختلف علمي و هنري به نحوي دلکش و گيرا رعايت شده به طوري که هم نام فيلسوفان تحليلي مانند ويتگنشتاين در کتاب آمده و هم دين شناساني مانند پل تيليش و هانس کونگ و جان هيک. در اين اثر هم از فيزيکداناني مانند اينشتين ذکري به ميان آمده است و هم نقاشان و هنرمنداني مانند پل کله. روانشناسي هم مورد نظر بوده و به آراي ويکتور فرانکل، کارل گوستاو يونگ و اريک فروم نيز پرداخته شده است. مي توان گفت بيشتر متفکران و انديشمنداني که در اثر حاضر به آنها اشاره شده به رشته هاي فلسفه، فلسفه علم، فلسفه دين، فلسفه اخلاق، دين پژوهي، اسلام شناسي، روانشناسي، جامعه شناسي، تاريخ، هنر و سياست تعلق دارند. مترجم و نويسنده اثر کوشيده است با نثري روان و به دور از پيچيدگي و تصنع با صبغه يي گزارشگرانه و منتقدانه به واکاري و بازشناسي افکار و انديشه هاي مهم ترين دانشوران و روشنفکران غربي در سده اخير بپردازد.

نکته ديگري که مي توان بدان اشاره کرد اينکه دست کم 50 مقاله اين مجموعه مربوط به شخصيت هايي است که در زمان چاپ آنها هيچ مقاله و کتابي درباره آنها به فارسي منتشر نشده بود مثل مقالات مربوط به فريدريش هايلر، ونسان برومر، يوهان متس، پيتر سينگر، تاتار کيويچ، ديتريش فون هيلد برانت، ويلفرد کنتول اسميت، نيکلاس ريشر، ايمانوئل لويناس و بسياري ديگر. گذشته از نام هاي آشنايي مانند گاندي، تولستوي، اينشتين و ديگران نام بسياري از متفکران کاملاً تازه و براي دانشوران و دانشجويان و دوستداران بصيرت و پژوهش و تحقيق و حتي مخاطبان عام بسيار سودمند و جذاب است.

در مجموع، کتاب حاضر در رسيدن به مقصد و مقصود خود تا حد زيادي موفق بوده است و مي توان آن را در رده آثار تاثيرگذار و سودمند فکري و فلسفي دسته بندي کرد که هم مورد توجه اهل نظر قرار گرفته و هم مخاطبان عام و غير متخصص را راضي و خرسند مي کند. چنين اثري مجال و محملي شايسته و بايسته براي آشنايي با انديشه ها و دغدغه هاي بشر معاصر و وابستگي ها و دلمشغولي هاي اوست؛ دغدغه ها، انگاره ها و تاملات انديشمنداني که مي کوشند براي پرسش هاي بي پايان و بي سرانجام انسان پاسخي درخور و قانع کننده بيابند. انساني که زود قهر و سردمهر شده است و لذت و راحت خويش را در آزار و کشتار همنوعان و تخريب محيط زيست مي داند. انساني که بر عرشه کشتي حيات در ميان توفان ناملايمات و مصيبت ها به سوي ناکجا آباد رهسپار است. موجودي که از اميد و ايمان و محبت فاصله گرفته و به خودگم کردگي و سرگرداني دچار آمده است. او نااميدانه مي کوشد پرسش از کيستي و چيستي خود و جهان را زير خاکستر غفلت و خوش باشي دفن کند بي خبر از آنکه اين خلأها و ابهام هاي وجودي، به گونه يي ديگر سر بر مي آورند و تازه مي شوند. بشري که به آسمان نمي نگرد و گوش شنوايي براي شنيدن آواي نيکي و مهرباني و خوشبختي ندارد و دليل اين همه نابساماني، فقر، ترس، جنگ و خونريزي و دوري و ديرآشنايي را نمي داند. از سر زمين نور و روشنايي و حقيقت فاصله گرفته، آستان جانان و چراغستان روح را فرو گذاشته و در کشور فاني تن، اسير و گرفتار مانده است.
عناوين اين صفحه
زباني که پاک نيست
نگاهي به تازه ترين شماره مجله بخارا

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام