شنبه، 28 دي 1387 - شماره 1868
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تاريخ
نيمه پنهان زندگي محمد منتظري
عشق آرمان، دلهره و ديگر هيچ

گفت وگو با زهره حري همسر شهيد منتظري

زهرا بيگدلي

«شهيد منتظري گاهي اوقات سه شبانه روز به خانه نمي آمد.» زهره حري همسر شهيد محمد منتظري دشواري هاي بسياري را تحمل کرده، چون به انقلاب اعتقاد داشته، چون فعاليت هاي شهيد منتظري را قبول داشته و آرمان هاي او را آرمان هاي خودش مي دانسته. به همين خاطر از نديدن شهيد منتظري ناراحت نمي شده. هم پدر و هم مادر فرزندانش بوده و سعي کرده مانع فعاليت همسرش نشود. او از اين زندگي حس رضايت داشته و همواره تاکيد مي کند؛ «هر چيزي را بايد در ظرف زماني خودش ديد.» زندگي کنار شهيد منتظري که گاهي چندين روز به خانه نمي آمده، به نظر او در ظرف زماني ابتداي انقلاب معمولي و مساله يي قابل قبول است.

---

-تاريخ مردانه است و مردها تاريخ را نوشته اند بنابراين نقش زن ها در هر برهه يي ناديده گرفته مي شود از جمله برهه انقلاب که کمتر به نقش زن ها در اين مقطع پرداخته شده است. بنابراين بحث درباره اين موضوع، مطمئناً مفيد است. به طور خاص بررسي نقش و فعاليت زن هايي مثل شما که فعال بوديد و همين طور همسر يک مرد فعال يعني شهيد محمد منتظري شديد، نکات جالبي دارد. حالا بحث را با فعاليت هاي خودتان شروع مي کنيم تا بعد به نقش شما به عنوان همسر يک مبارز بپردازيم.

سال 52 من وارد دانشگاه شدم. با وجود اينکه به رشته پزشکي علاقه زيادي داشتم، چون خواهر و شوهر خواهرم هم پزشک بودند، اما به خاطر جو دانشکده کشاورزي من جذب اين دانشگاه شدم چون آن زمان دانشجويان دانشکده فني از مابقي دانشجويان فعال تر بودند و بعد از آنها دانشجويان دانشکده کشاورزي در اعتصاب نقش اول را داشتند. سال 52 هم سالي بود که دانشجويان دانشکده کشاورزي، اعتصاب گسترده يي کرده بودند و اصلاً يک ترم دانشکده را تعطيل کردند. من هم به عشق اين مسائل وارد اين دانشکده شدم با اينکه آن زمان تيپ هاي دانشجويي که فعاليت مي کردند، بيشتر تيپ هاي چپ بودند و دانشجويان مذهبي آنچنان فعال نبودند. تنها دانشکده يي که تيپ هاي مذهبي در آن فعال بودند دانشکده کشاورزي بود. ما در آن زمان هيات مديره دانشجويي داشتيم. کل کارهاي دانشکده، مثل سلف و... را خود دانشجويان اداره مي کردند. افرادي مثل شهيد يزدان پناه که با برادرش در کردستان شهيد شد، از دانشجويان دانشکده ما بودند.

دانشکده کشاورزي ويژگي ديگري هم که داشت، اين بود که درصد دانشجويان دختر در آن بسيار پايين بود. اين مسائل من را جذب کرد. بيشتر دختران دانشجوي آن زمان مذهبي نبودند و يکي دو نفر مذهبي هم که در دانشکده ما بودند، شديداً سنتي بودند. به همين خاطر فعاليت سياسي دختران را هم جايز نمي دانستند. در اين ميان، همان سال 52 که اعتصاب شد، ريختند شبانه در خوابگاه و تعدادي از پسران را دستگير کردند. من هم به خاطر اينکه دانشجوي دختر مذهبي بودم و فعاليت مي کردم، خيلي شناخته شده بودم، به همين خاطر براي من هم مشکلاتي پيش آمد مثلاً نگذاشتند يک ترم ثبت نام کنم و گفتند بايد تعهد بدهم. چند بار هم رفتم ساواک براي بازجويي. دايي من هم دانشجوي همين دانشکده بود و آن سال بازداشت شد. ديگر اعضاي خانواده من هم فعال بودند. از يک طرف من نمي خواستم ساواک اين موضوع را بفهمد و از طرف ديگر ساواک مي گفت که بايد پدر من بيايد. در اين ميان يک استاد نجف آبادي داشتيم که همشهري من بود. او جاي پدرم با ساواک روبه رو شد و طوري برخورد کرد که پدر من امکان آمدن به کرج را ندارد.

-پدر شما هم آن زمان فعال بودند؟

جو نجف آ باد آن زمان با ديگر شهرها فرق مي کرد. به دليل وجود آيت الله منتظري در اين شهر و برنامه هايي که داشتند و همين طور برنامه هاي آيت الله صالحي، مردم اين شهر نسبت به شهرستان هاي ديگر خيلي آگاه تر بودند. خواهر و شوهرخواهرم هم فعال بودند و دستگير شدند و پدر هم از اين جمع جدا نبود. در هر صورت دوره دانشجويي من با اين مسائل گذشت تا سال 56. بعد از فارغ التحصيلي از دانشگاه، من براي تحصيل در مکتب توحيد به قم آمدم. آن سال جو، جو خيلي بدي بود، چون مجاهدين تغيير ايدئولوژي داده بودند و اين مساله بر نيروهاي مذهبي خيلي تاثير بدي گذاشته بود.

-شما از تغيير ايدئولوژي مجاهدين سرخورده شديد؟

مسلم است چون اين تغيير موضع خيلي عوارض داشت. سران اين سازمان جزء تيپ هاي مذهبي مبارز بودند. من به آنها که الان هستند، کاري ندارم اما آن زمان کسي نبود که در ارتباط با انقلاب فعال باشد و سران سازمان مجاهدين را قبول نداشته باشد. تغيير موضع اين سازمان باعث شد تمام فعالان و مبارزان به نوعي جا بخورند. تصفيه درون سازماني مجاهدين واقعاً پديده يي عجيب بود. به همين خاطر من جذب حوزه شدم. البته وضعيت حوزه علميه آن روزها بسيار متفاوت از امروز بود. ما در مکتب توحيد کسي را داشتيم که سال سوم پزشکي بود و به خاطر حوزه درس اش را رها کرده بود.

-جامعه الزهرا آن زمان نبود؟

خير، جامعه الزهرا نبود. مکتب توحيد بود که آقاي قدوسي مسوول آن بود. کلاس هاي مکتب توحيد فشرده بود و استادهاي آن افرادي بودند که حالا بسيار شناخته شده اند مثلاً آقاي خاتمي- رئيس جمهور سابق- به ما مکاتب سياسي را درس مي داد. آقاي قدوسي نهج البلاغه درس مي داد. آقاي حائري شيرازي اخلاق و نهج البلاغه مي گفت. آقاي رازيني صرف ساده درس مي داد. يک شخصي هم بودند که به ما مبادي درس مي دادند. چند وقت نتوانستند بيايند و به جاي ايشان آقاي فلاحيان به ما مبادي درس داد. درس ها طوري بود که کسي احساس اتلاف وقت نداشت. به هر حال من دوره کوتاهي در مکتب توحيد بودم تا اعتصابات شروع شد و کلاس ها نيمه تعطيل شد. اين وضعيت بود تا انقلاب پيروز شد. سال 57 زمينه ازدواج من با شهيد منتظري ايجاد شد. البته آن زمان ايشان فراري بودند.

-کجا بودند، لبنان؟

خير، عراق بودند. رفته بودند پيش حضرت امام. چون نمي توانستند بيايند ايران، قرار شد برويم مکه به بهانه حج و آنجا عقد کنيم. البته من اصلاً ايشان را نديده بودم. تنها چون خانوادگي همديگر را مي شناختيم، قرار شد اين وصلت صورت بگيرد اما نشد چون مساله انقلاب پيش آمد. آيت الله منتظري زماني که آزاد شدند، رفتند عراق و با ايشان برگشتند ايران چون در آستانه انقلاب بود. عوامل رژيم پهلوي درست نمي توانستند اوضاع را کنترل کنند و به همين خاطر شهيد منتظري توانست از راه زميني وارد ايران شود. در اين دوره ما مثلاً نامزد بوديم، اما شش ماه نتوانستيم همديگر را ببينيم. تا انقلاب پيروز شد و ما اوايل سال 58 توانستيم دو بار همديگر را ملاقات کنيم. ارديبهشت سال 58 مراسم عقد و عروسي در نصف روز برگزار شد. ما تنها دو سال و دو ماه با هم زندگي مشترک داشتيم تا ايشان شهيد شدند.

-حالا به نقطه جالب بحث رسيديم؛ به برهه يي که همسر شهيد منتظري بوديد. مي دانيم ايشان کاملاً سرگرم کار و فعاليت بودند. به اين قسمت از تاريخ که مي رسيم، صحبت از شهيد منتظري زياد به ميان مي آيد اما در همان زمان اين شما بوديد که رنج ها را تحمل مي کرديد. با دربه دري و نابساماني کنار مي آمديد و هزينه مي داديد اما هيچ جا و هيچ وقت سخن از شما و امثال شما به ميان نمي آيد. اگر مي شود براي ما از آن زمان بگوييد؛ از اينکه چطور سختي ها را تحمل کرديد؟

اول اينکه آن روزها شرايط با امروز خيلي فرق مي کرد. وضعيت حاد آن روزها مثال زدني است. ترورها، آتش زدن ساختمان ها و... موضوعي بود که بيداد مي کرد. من به ياد دارم که چندين نفر به عنوان مامور آمار آمدند در خانه، اما در حقيقت براي شناسايي محل آمده بودند و البته قبل از دست به کار شدن آنها مساله حزب پيش آمد يعني من وقتي زندگي هاي حالا، برخوردها و انتظارات افراد از همديگر را مي بينم، حس مي کنم با آن دوره قابل مقايسه نيست. به عنوان مثال ما مراسم ازدواجي نداشتيم. نه مهر داشتم و نه حتي حلقه براي مراسم عقد. شهيد منتظري مي گفتند براي اينکه زياد وقت گير نباشد اقوام بسيار کمي دعوت شوند، حدود هشت نفر از خانواده من براي عقد آمدند قم و قبل از ظهر صيغه عقد جاري شد. عصر هم در خانه فردي ساکن شديم. آن روز خاطرم هست که از کشور ليبي گروهي آمده بودند و آيت الله طالقاني هم بودند يعني خانه آيت الله منتظري از جمعيت پر بود. شهيد منتظري هم اصرار داشت که من راس ساعت 5 خانه آيت الله منتظري باشم چون بايد برويم تهران. من تنها ساکي داشتم که در آن دو دست لباس بود. اعظم خانم - طالقاني - از آن روز خاطره يي تعريف مي کنند که واقعاً شنيدني است؛ «وقتي مي خواستند خطبه عقد را بخوانند هم دربه در داشتند دنبال محمد و شناسنامه مي گشتند. بعد از اينکه کلي گشتيم، ايشان را در زيرزمين پيدا کرديم که نشسته بود و داشت يک اسلحه را تميز مي کرد.» اين خاطره اعظم خانم واقعاً جالب است.

-اين برخورد آن زمان به نظر شما توهين آميز نمي آمد؟

نه، به هيچ وجه. من قبول کرده بودم همسر ايشان بشوم و اخلاق ايشان را هم مي شناختم. خود من هم سر عقد يک دست مانتو و شلوار پوشيده بودم که سه سال در دانشکده به تن داشتم. وضعيت ظاهري شهيد منتظري هم دست کمي از من نداشت چون شب عروسي رفته بودند سخنراني و کفش هايشان را دزديده بودند و با يک جفت دمپايي سر سفره عقد آمدند؛ دمپايي هايي که حالا هيچ کس حاضر نمي شود به پا کند يعني اين مسائل براي من اصلاً مطرح نبود. در جامعه هم مطرح نبود. من حس مي کنم ما ايرانيان در تمام مسائل حالت افراط و تفريط داريم. آن زمان اين طور بود و حالا جشن هاي مفصل و آنچناني. حد واسط نداريم. من عروس بودم و خودم آمدم سر قرار ساعت 5 که برويم خانه براي زندگي مشترک، حالا قرار بود کجا برويم؟ خانه يي مال يک بازاري در تهران بود که براي فعاليت به آنها داده بود. اين خانه بسيار شلوغ بود و يک مرتبه30 نفر آدم در آن جمع مي شدند. آن روز که ما رفتيم تا آنجا زندگي کنيم، کلي پشت در مانديم تا بنده خدا آمد در را باز کرد. صاحبخانه اصلاً خواب بود و نمي دانست ما قرار است برويم آنجا. طبقه دوم اين خانه يک اتاق بود و ما آنجا ساکن شديم. بعد از آن ديگر مرتب خانه ما عوض مي شد. تقريباً يک جا ساکن نبوديم. تا من گفتم اين وضعيت خيلي سخت است به همين خاطر رفتيم به يکي از اين خانه هاي مصادره يي که براي فعاليت به گروه ها واگذار کرده بودند. در يک طبقه آن زندگي کرديم اما چيزي به عنوان زندگي مشترک که امروز مطرح است، نداشتيم. بدون اغراق ايشان حتي يک بار خريد خانه نکردند. وقت هايي بود که گروه هاي فلسطيني به ايران مي آمدند. ايشان براي راهنمايي مي رفتند و با وجود اينکه هر دو در تهران بوديم سه شبانه روز همديگر را نمي ديديم و شهيد منتظري به خانه نمي آمدند. اما به دليل وضعيت خاص بعد از انقلاب يعني حضور گروه هاي سياسي وضعيت دولت موقت و ديگر مسائل، آدم به اين جمع بندي مي رسيد که واقعاً نبايد توقع داشته باشد. دخترم 9 ماهش بود که پدرش شهيد شد و پسرم را هم سه ماهه حامله بودم. تحمل اين وضعيت واقعاً براي من دشوار بود.

-بچه دار هم که شديد، همچنان جاي ثابتي نداشتيد؟

نه، به خانه مصادره يي که رفتيم ثابت مانديم. اما چيزي به اسم زندگي آن طور که امروز است، نداشتيم؛ اين طور که رفت و آمدها بايد برنامه ريزي شده باشد. اصلاً هيچ وقت نمي دانستم شهيد منتظري کي خانه مي آيد، کي مي رود. نماينده مجلس هم بودند و بالاخره بايد به آنجا هم مي رفتند. به خاطر کارهايي که داشتند، من يک دفعه مي ديدم بعد از چند روز خسته آمدند خانه يعني چند شبانه روز نه خوابيده بودند و نه غذا خورده بودند. من با اين وضعيت که نمي توانستم انتظار داشته باشم حالا بروند خريد خانه بکنند.

-هيچ وقت فکر نمي کرديد بچه ها به رسيدگي پدر احتياج دارند و اين شما هستيد که نقش پدر و مادر را با هم ايفا مي کنيد.

آخر پدري که وقت ندارد به خودش برسد، نمي توان از او توقع داشت که به فرزند برسد. همه کارهاي خانه را من خودم انجام مي دادم. در هر صورت وضعيت اين بود و من قبول کرده بودم. در آن جو که مرتب نامه هاي تهديدآميز مي آمد و من سعي مي کردم آنها را مخفي کنم و بي خوابي و بي غذايي هم از ويژگي هاي دائمي ايشان بود، نمي توانستم اجازه بدهم بچه ها و کار خانه مزيد بر علت بشوند. انقلاب ايران خيلي سريع به ثمر رسيد بنابراين نياز به کار زياد و دائمي داشت. انقلاب هايي که در طولاني مدت به ثمر مي رسند، وضعيت و چهره ها در آن مشخص هستند اما انقلاب ايران سريع به ثمر رسيد و چهره ها درست مشخص نبود. نظامي هم قرار بود سر کار بيايد که در دنيا سابقه نداشته است. جمهوري اسلامي نظام جاافتاده يي که نبود. در تمام کشورها نوعي ايدئولوژي مشخص مثل سوسياليسم بعد از يک انقلاب حاکم مي شود. اما در ايران وضعيت اين طور نبود. شکل نظام جديد بود و نيروها هر کدام مي خواستند قدرت را شخصاً به دست بگيرند. در چنين شرايطي حداقل کار من اين بود که مانع جديدي ايجاد نکنم. من تمام سختي ها را تحمل مي کردم تا ايشان حداقل بتوانند به کارشان برسند.

-با اين نوع زندگي حس خوشبختي يا اگر بخواهيم دقيق تر بگوييم حس رضايت از زندگي داشتيد؟

خب خود من اهداف و کارهاي ايشان را قبول داشتم. به همين دليل ترجيح مي دادم به جاي رسيدن به من به کارهايشان برسند.

-ما چند تا سوال داريم که از همه مصاحبه شونده هايمان مي پرسيم. شما هم اگر مي شود لطف کنيد و اين سوالات را جواب بدهيد؛ اول اينکه به نظر شما انقلاب اسلامي يک ضرورت بود؟ چرا و به چه دليل؟

انقلاب سال 57 به طور مسلم بايد به وجود مي آمد چون وضعيتي که رژيم سابق ايجاد کرده بود غيرقابل تحمل بود. وضعيت اقتصادي، اجتماعي بسيار نابسامان بود. بافت جامعه ما هم يک بافت مذهبي است. اما فشار بر افراد مذهبي زياد بود. وضعيت قابل قبول نبود. گريزناپذيري آن حتمي است اما حفظ آن انقلاب خيلي مهم تر بود.

اگر انساني واقعاً اينقدر خالص باشد که خودش را در موضعي که لايقش است قرار بدهد، مشکل پيش نمي آيد.

-يک خاطره شنيدني هم از زمان انقلاب براي ما بگوييد.

آن زمان را که با امروز مقايسه مي کنم، حس مي کنم آن زمان کلاً خاطره است. حالت اخلاصي که در مردم بود، زماني که تظاهرات مي شد و گاردي ها مي ريختند، مردم راحت درهاي خانه شان را براي جوان ها باز مي کردند، الان اين حرف ها براي ما عجيب است. من اکثر راهپيمايي ها را قم بودم. يادم هست براي ترساندن خانم ها در بازار قم جلوي آنها گاز اشک آور انداخته بودند و حال چند تا از آنها بد شده بود. روابط بين افراد واقعاً مثل خواهر و برادر بود و اين حالت امروز نبود.

-حالا که نمي توانيد از بين خاطرات تان يکي را انتخاب کنيد چطور است خاطره روز شهادت شهيد منتظري را بگوييد. اينکه چطور با اين موضوع کنار آمديد؟

آن روز بعد از مجلس شوراي اسلامي عصر آمدند خانه چون يکي از کارهايشان اين بود که عده يي را براي مسائل عقيدتي آموزش مي دادند تا بتوانند سفير ايران باشند. از آنها تست مي گرفتند. آن روز هم از يکي از همين افراد تست گرفتند و بعد گفتند مي روم حزب اما خسته ام و زود بر مي گردم. دختر من خيلي زود زبان باز کرده بود و اولين بار آن روز توانست اسم پدرش را بگويد و مرتب مي گفت؛ «محمد، محمد». ايشان گفتند زود برمي گردم. بعد من از اخبار شنيدم که دفتر حزب منفجر شده است. خيلي نگران شدم و با عجله رفتم دفتر حزب. ديدم اوضاع خيلي ناجور است. با بولدوزر سيمان هاي سقف که ريخته بود را جا به جا مي کردند. همين طور که راه مي رفتم به کسي برخوردم که حالت انتظامات داشت. اتفاقي از او پرسيدم چه خبر؟ گفت؛ «محمد منتظري شهيد شده و دکتر بهشتي را دارند در بيمارستان سرپايي عمل مي کنند.» من اين جمله را که شنيدم، نشستم زمين. احساس من، آن زمان اين بود که خدايا من لياقت ندارم زن کسي باشم که به درجه شهادت رسيده باشد. در عين حال مساله خيلي برايم سنگين بود. بعد هم ديگر هيچ وقت آن فرد را نديدم، نه من او را مي شناختم و نه او مرا. همراهم گفت نه، اين درست نمي داند. رفتيم بيمارستان. گفتم مي خواهم محمد را ببينم اما اجازه ملاقات نمي دادند. مدت طولاني دم در بيمارستان ماندم، اما کم کم برايم مسلم شد که ايشان شهيد شده اند. برگشتم خانه و بعد اخبار اعلام کرد شهيد شده اند.

-چطور با سختي اين مساله کنار آمديد؟

کنار آمدن خيلي سخت بود چون ما فقط دو سال و دو ماه زندگي مشترک داشتيم. آن هم دو سالي که اگر بخواهيم حساب کنيم شايد چند ماه با هم بوديم. اما هر چيز را بايد در ظرف زماني خودش ديد. با آن شرايط انقلاب اين مسائل حل شده بود. سال 60 ايشان شهيد شد و سال 61 که مي خواستيم براي ايشان سالگرد بگيريم، دو تا از برادرهايم هم به فاصله 40روز شهيد شده بودند. در آن شرايط انسان انتظار هر چيزي را داشت.

-اين شرايط براي شما دلهره دائمي ايجاد نمي کرد؟

چرا، بعضي وقت ها من تک و تنها چند روز در يک ساختمان چند طبقه بودم. هر لحظه هم تهديد بود که اين ساختمان را آتش مي زنيم. شهيد منتظري هم دير مي آمد يا اصلاً نمي آمد. وسايل امروزي هم نبود که خبر بدهند. هر لحظه تمام تهديدها جلوي چشم آدم ظاهر مي شد. هر لحظه پر از دلهره و ترس بود اما پذيرفته شده بود و با آن کنار آمده بودم. اسلحه کمري خود ايشان هميشه در جانماز من بود و اعتقاد داشت اگر زمان مرگ رسيده باشد، از اين اسلحه کاري بر نمي آيد. در حقيقت ايمان خاص ايشان بود که آرامش ايجاد مي کرد.

خانه سرهنگ زيبايي

ماه هاي آخر عمر رژيم شاه، تظاهرات مردمي شکلي مستمر پيدا کرده بود. با روي کار آمدن بختيار رژيم درصدد بود با دادن امتيازاتي به مردم آنها را قدري آرام کند. يکي از خواسته هايي که توسط روحانيون مطرح شده بود انحلال ساواک بود. اما مردم در به در دنبال شکنجه گرها مي گشتند که آنها را مجازات کنند. کافي بود جوان هاي محل يک ساواکي را شناسايي کنند و نقشه يي براي انتقام گرفتن از او بريزند.

کار به جايي رسيد که رهبر انقلاب در اين رابطه موضع گرفتند و مردم را به آرامش دعوت کردند به صرف اتهام با افراد برخورد نکنند و نيز از برخوردهاي شخصي خودداري کنند. يکي از مواردي که در آن روزها خيلي خبرآفرين شد منزل سرهنگ زيبايي در خيابان بهار تهران بود. اين خانه توسط مردم کشف و تصرف شد. اما پس از آن خبرها و به ويژه شايعات زيادي در ميان مردم پخش شد. اين شايعات دهان به دهان مي گشت و بر شدت و کيفيت آن افزوده مي شد. خيلي ها مي گفتند از اين محل چند گوني ناخن کشيده شده بيرون آورده اند. جالب اين بود که اين شايعات به راحتي پذيرفته شده و بر نفرت مردم مي افزود. حميد داودآبادي اين ماجرا را چنين نقل مي کند؛ آن طور که مردم مي گفتند، پيرزن و پيرمردي مسيحي که روبه روي حياط آن خانه زندگي مي کردند، بر حسب اتفاق مي بينند که يک ماشين به داخل حياط خانه وارد شده و چند مرد، دختري را که چشمانش را بسته بودند، به زور به داخل زيرزمين آنجا مي برند. پيرمرد سراسيمه به خيابان تخت جمشيد (طالقاني ) مي رود و خطاب به جواناني که تظاهرات مي کردند و مرگ بر شاه مي گفتند، مي گويد ؛

- اگه خيلي مردين، بياييد سراغ اين بي شرفا که دخترمردم رو دزديدن.

کسي نمي دانست با چه صحنه يي روبه رو خواهد شد. فکر مي کردند فقط سه نفر اراذل و اوباش که دختري را به زور دزديده اند، در خانه هستند.

به محض اينکه چند نفري از ديوار رفتند بالا، ساواکي ها از زيرزميني که به ساختمان پشتي راه داشت، فرار کردند. تازه مردم فهميدند که اينجا يکي از خانه هاي امن ساواک است که زيرزمين آن شکنجه گاه نيروهاي مبارز بود. بعدها در جايي، درباره چگونگي کشف شکنجه گاه سرهنگ زيبايي، اين گونه خواندم؛ «ساعت 10 صبح روز چهارشنبه 5/10/1357 در تقاطع خيابان سميه کنوني و ملک الشعرا بهار، مقابل اداره اصناف، جمعيت تظاهرکننده به يک اتومبيل مرسدس بنز مشکوک مي شوند و پس از مشاهده بي سيم آن، هنگامي که مي خواهند داخل آن را بازرسي کنند، سرنشين اتومبيل مسلسلي از زير صندلي بيرون کشيده و به سوي مردم تيراندازي مي کند و يک زن چادري و دو جوان را به خاک و خون مي کشد و خود با سرعت فرار مي کند و در خيابان تخت جمشيد سوار يک آمبولانس ارتشي در حال حرکت شده و مي گريزد. هنگام فرار دفترچه و قباله يي از جيبش بيرون مي افتد که مردم بلافاصله آن را برمي دارند و مي بينند روي آن نوشته؛

سرهنگ علي زيبايي - آدرس - خيابان بهار بالاتر از تخت جمشيد - کوچه مهتاب - شماره 4

بلافاصله جمعيت براي دستگيري او، به سوي خانه هجوم مي برند اما متاسفانه او را نمي يابند اما خانه مجللش را با تمام وسايل لوکس آن به آتش کامل مي کشند. مردم قالي هاي او را با کارد تکه تکه مي کنند و لوسترها و چيني آلات و ظروف قيمتي را به کلي خرد مي کنند. علاوه بر آن سه قبضه اسلحه کمري و يک دستگاه بي سيم و مقدار زيادي لوازم مخابراتي و کتب و اعلاميه هاي جعلي توسط مردم مصادره مي شود.

اتومبيل مرسدس بنز اين جاني سابقه دار در همان خيابان سميه به آتش کشيده مي شود و اتومبيل ديگرش در منزل خيابان بهار.

سرهنگ بازنشسته علي زيبايي از شکنجه گران معروف و قديمي ساواک است که همراه «سياحتگر» از زمان حزب توده مامور بازجويي و شکنجه بوده است.

مردمي که در آتش سوزي خانه اين مزدور شرکت داشتند، مي گفتند «اشياي اين منزل از پول خون جوانان وطن تهيه شده و حرام است و به اين دليل کسي چيزي را با خود نمي برد.»

شکنجه گاه سرهنگ «علي زيبايي» در خيابان بهار بالاتر از خيابان تخت جمشيد (طالقاني)، دو ساختمان در مجاورت هم بود که از زيرزمين به واسطه تونل تنگ و تاريکي با هم ارتباط داشتند. با هجوم مردم، ساواکي ها فرار کردند ولي آثار شکنجه ها برجاي ماند. خيلي دوست داشتم آنجا را ببينم. يکي از روزها همراه پدرم به آنجا رفتيم. خانه اولي که در خيابان بهار قرار داشت چنان مساله يي نداشت و ظاهراً محل کار و منزل سرهنگ زيبايي بود. اما وقتي وارد خانه اصلي که در کوچه پشتي بود شديم، وحشت سراسر وجودم را گرفت. اسباب و وسايل شکنجه به وفور به چشم مي خورد. ناخن هاي کشيده شده در گوشه و کنار پخش بودند. موهاي کنده شده، خون فردي بر در و ديوار، همه و همه حکايت از وحشيانه بودن اعمال ساواکي ها داشت. يک قطعه از پاي انساني را ميان خاک و خïل ها پيدا کردم که هنوز گوشتش تازه بود. وارد زيرزمين که شديم، راهرو خيلي تاريک و تنگ بود. اما مردم با روشن کردن کاغذ و مقوا، پيش مي رفتند. داخل راهرو، اتاق هاي کوچکي در سمت چپ بود که هرکدام براي خود لوازمي خاص داشتند.

داخل يکي از اتاق ها واني بود که مي گفتند در آن اسيد مي ريختند و زنداني ها را داخل آن خوابانده و نابود مي کردند. داخل اتاق ديگر، تختخواب دوطبقه يي بود که مثل شوفاژ لوله کشي شده بود و هنگامي که داغ مي شده، زنداني را لخت روي آن مي خواباندند، همان گونه که درباره «مهدي رضايي» از کشته هاي مجاهدين معروف بود که در دادگاه گفته بود؛ «مرا روي اجاق خواباندند و پشتم را سوزاندند.»

سوراخي روي ديوار يکي از اتاق ها بود که خيلي حساس شدم. جلو که رفتم، از پشت آن متوجه شدم انگشت را که داخل آن مي کردند، گيوتين کوچکي آن را قطع مي کرده. در تاريکي و سياهي اتاق ها، همچنان فرياد مظلومانه آنان که در تنهايي شکنجه شده و کشته شده بودند، در گوشم مي پيچيد. گريه ام گرفت. ديوانه شدم. مگر ممکن بود انسان به قدري پست باشد که براي به حرف آوردن طرف مقابل خود، اين گونه وحشي شود؟

صندلي در يکي از اتاق ها بود که شکل خاصي داشت. مي گفتند «آپولو» است. به گونه يي بود که مثل آرايشگاه هاي زنانه کلاهي فلزي بر سر کسي که آنجا مي نشست، قرار مي گرفت و شکنجه اش مي دادند. با ديدن هر کدام از آنها، وحشت و نفرتم از رژيم شاه بيشتر شد. تنها خدا مي دانست چند نفر از جوانان اين مرز و بوم، در آن شکنجه گاه زير سخت ترين فشارها جان به جان آفرين تسليم کرده اند. با خود گفتم؛ «خدا را شکر که من يکي با اينکه کار چنداني نکرده ام، ولي کارم به اينجاها کشيده نشد وگرنه حتماً همان اول با ديدن اينها حرف مي زدم،

همه در و ديوار زيرزمين که محل اصلي شکنجه گاه بود، تاريک و سياه شده بودند و همين به وحشتناکي آنجا شدت مي داد. البته ما که با چشم باز داخل آنجا شديم و در کمال امنيت، آن گونه ترسيديم، پس واي بر آن دخترها و پسرهايي که با چشم بسته و ميان ده ها شکنجه گر، به آنجا برده مي شدند و مي شدند موش آزمايشگاهي شکنجه گرهاي قرون وسطايي ساواک...

عجب جاي وحشتناکي بود. محکم دست پدرم را گرفته بودم تا در تاريکي راهرو گم نشوم . هيچ چراغي روشن نبود. ظاهراً مردم ساختمان را که داغان کرده بودند، سيم کشي هم خراب شده بود. يک کارتن مقوايي وسط راهرو آتش زده بودند و بعضي ها هم تکه يي از آن را مثل مشعل در دست داشتند. بوي دود، چشمان همه را مي سوزاند.

وقتي فکر کردم که تا چند روز قبل در همين جا، ساواکي ها چه بلايي سر مردم مي آوردند، تنم لرزيد. خدا مي داند ساواک شاه، چند تا از اين خانه ها در سطح کشور داشت .

روزنامه کيهان درباره خانه سرهنگ زيبايي نوشت؛ «شکنجه گاه مخفي ساواک در تهران کشف شد.»

خانه يک سرهنگ ساواک در جريان زد و خوردهاي خياباني تهران به آتش کشيده شد و هنگامي که مردم به داخل خانه رفتند، موفق به کشف يک تونل زيرزميني شدند که در آن، سلول هاي متعدد و وسايل شکنجه و مقداري استخوان هاي پوسيده انسان ديده مي شد.

اين خانه که مردم به آن «خانه وحشت» نام داده اند، در خيابان بهار، خيابان «جهان» قرار داشت.

اين خانه مدتي نيز در اختيار اداره يي از ساواک بود که بسياري (از دستگيرشدگان) در آنجا بازجويي شده اند.

شاهدان عيني به خبرنگار کيهان گفتند؛ هنگامي که وارد خانه شديم، ابتدا فکر مي کرديم يک محل مسکوني است، ولي با کمال تعجب متوجه شديم که اين خانه به يک شکنجه گاه بيشتر شبيه است. به اتفاق عده يي از مردم که به داخل خانه هجوم آورده بودند، شروع به بازرسي اين محل کرديم و به يک زيرزمين که توسط تونل بزرگي به خانه ديگري در فاصله تقريبي 150 متر راه داشت، رسيديم. در اين تونل انواع وسايل شکنجه ديده مي شد. بعضي از اين وسايل شکنجه هنوز خون آلود بود و معلوم بود که به تازگي مورد استفاده قرار گرفته است. در گوشه ديگر اين تونل، مقدار زيادي لباس هاي زير زنانه و مردانه که مملو از خون بود، روي هم انباشته شده بود و چند تکه از استخوان هاي قسمت مختلف بدن ديده مي شد. در اين تونل، سلول هاي کوچکي ديده مي شد که متهمان فقط مي توانسته اند در آن بايستند. تونل آنقدر تاريک بود که نور چراغ قوه هاي قوي نمي توانست آن را روشن کند. تصوير پوسترهاي ناخن هاي لاک زده زنان و دختراني که شکنجه شده بودند، به ديوار اتاق ها نصب شده بود و تصويرهاي ديگري هم بود که چند نفر را در حال شکنجه شدن نشان مي داد. اين تصاوير ظاهراً براي شکنجه رواني به کار مي رفته است. هجوم بي سابقه مردم براي تماشاي اين شکنجه گاه، باعث شد ماموران فرمانداري نظامي بعد از تيراندازي و متفرق کردن مردم، ماشين آلات را از آن محل خارج و به نقطه نامعلومي منتقل کنند.

سرهنگ زيبايي که صاحب اين خانه است، هنگام آتش زدن خانه فرار کرد.

عناوين اين صفحه
عشق آرمان، دلهره و ديگر هيچ
خانه سرهنگ زيبايي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام