علي شروقي

پري فراموشي، رماني است متشکل از تصويرهايي که هر يک تکه يي از روايت را با خود حمل مي کنند بي آنکه نويسنده با به کار بردن اين ترفند، قصه گويي را فداي تصويرسازي کند و به اين خرافه رايج بيرون آمده از کارگاه هاي قصه نويسي يعني نشان دادن به جاي روايت کردن تن بدهد. در پري فراموشي، واحدهاي تصويري به مثابه مرزهايي ميان واقعيت و آنچه از واقعيت که براي روايت انتخاب شده و در درون آن واحدهاي تصويري قرار گرفته، حضور دارند و واقعيت موجود در اين تصويرها، تکه تکه شده است، ضمن اينکه در درون خود اين تصويرها که به عنوان زنجيره يي از استعارات و نشانه ها عمل مي کنند، حفره يا فضايي منفي تعبيه شده که در واقع کانون مقاومت در برابر واقعيت و نظم موجود است. اين حفره با عنصر فانتزي به وجود مي آيد. فانتزي در پري فراموشي، ديوار سفت و سخت ساختارهاي خشکي را که درصدد نظم دادن به هر چيز، حتي به روياهاي راوي هستند، سوراخ مي کند. راوي رمان در معرض هجوم سه نيروي عمده- که هر يک رکني از ارکان آن ساختار نظم دهنده هستند- قرار دارد.
1- مادر، به عنوان نيرويي که خرافه را حمل مي کند. 2- ارسطو، به عنوان کسي که به شيوه هايي علمي تر خيال ها و روياهاي راوي را کنترل مي کند و با معنا کردن شان آنها را لاي پرونده راوي مي گذارد تا همان جا آرام گيرند. او نيز درصدد تسلط بر راوي است. 3- ماني، به عنوان کسي که روياهاي راوي را به دليل کاربرد نداشتن شان در شبکه روابطي که نظم موجود آنها را شکل داده و کنترل و هدايت مي کند، جدي نمي گيرد و مي کوشد راوي را از خيالاتش بيرون کشد. در تضاد با همه اين نيروها است که فانتزي هاي راوي فعال مي شوند، آن هم نه به عنوان نيروهايي بيرون از آن فضايي که نيروهاي هدايتگر و کنترل کننده در آن قرار دارند، بلکه در درون همين فضا. فانتري در پري فراموشي مثل بمبي است که درست وسط شبکه منظم و خشک روابط رسمي کار گذاشته مي شود و با منفجر شدن حفره يي مي سازد که وجودش نظم را مختل مي کند. نويسنده هوشمندانه از درآميختن فانتزي هاي راوي با آنچه در واقعيت رخ مي دهد يا به کار بردن فانتزي به عنوان دنباله يي از واقعيت و از بين بردن مرز ميان اين دو پرهيز کرده است و هر کجا هم که اين مرز به سمت مبهم و محو شدن پيش رفته، نويسنده قاطعانه از اين پيشروي و مبهم شدن مرز فانتزي و واقعيت پيشگيري و بر تضاد و آشتي ناپذير بودن فانتزي و آن واقعيتي که به عرصه هاي رسمي تعلق دارد، تاکيد کرده است و بر اينکه فانتزي نه در ادامه واقعيت و نه به عنوان حلال مشکلات برخاسته از منطق رئاليستي که به عنوان يک عنصر خطرناک در رمان او حضور دارد و نظام روابط رسمي را از درون تخريب مي کند. اما قدرت مخرب فانتزي هاي راوي پري فراموشي که آنها را از فانتزي هاي متفننانه بي خطر جدا مي کند در کجا است؟ به نظر مي رسد اين قدرت مخرب و خطرناک در بيهوده بودن اين فانتزي ها و برجسته بودن عنصر بيهودگي در آنها باشد مخصوصاً وقتي اين بيهودگي در تقابل با کارهاي مفيد و معنادار ديگران- کارهايي که جايگاهي مناسب و تثبيت شده را در واقعيت موجود از آن آنها مي کند- قرار مي گيرد. وجه خطرناک اين فانتزي ها به ويژه وقتي آشکار مي شود که بيهودگي فانتزي هاي راوي در تضاد با تصورات کاربردي اشخاصي نظير ماني و مهتاب قرار مي گيرد. در بخش دوم رمان، آنجا که مهتاب از قابليت مرد هزارچهره يي که راوي در جريان يک پروژه کاري او را ديده، براي ساختن يک فيلم مستند سخن مي گويد، اين تقابل بيهودگي و کار مفيد بيش از هر جاي ديگري به چشم مي آيد وقتي که راوي ايده ساختن فيلم مستند را از مهتاب اهل عمل و فعاليت اجتماعي مي دزدد و در ذهن خود شروع به ساختن آن فيلم مي کند؛ «در روزهايي که در اتاقم مشغول کار بودم، همزمان با خط خطي کردن کاغذها، فيلمم را تدوين مي کردم. هر بار که مرد را مي ديدم، سوژه ام کامل تر مي شد. بخش هاي شعاري اش را که بسيار شبيه نظريات ماني از آب درآمده بود، حذف مي کردم و بخش هاي بيهوده و زيبايش را گسترش مي دادم.» اما ماني به عنوان يکي از همان نيروهاي کنترل کننده و هدايت کننده ذهن راوي به سمتي که دلخواه ساختار نظم دهنده است، از بيهودگي طرح راوي آشفته مي شود و به آن واکنش منفي نشان مي دهد و «بعد از آن، فيلم پروژه يي پنهاني» مي شود و «در لابه لاي برگ هاي دفتر راوي» ادامه پيدا مي کند و اين يکي از مصداق هاي هنرمندانه فانتزي به عنوان حفره يي در درون واقعيت و ابزاري براي مقاومت راوي در برابر تقلاي نيروهاي بيروني براي کشاندنش به سمتي است که دلخواه آنها است. راوي در دو جاي رمان از اين «سمت دلخواه» و درگيري ذهني اش با نيروهايي که دست به کار کشاندن او به آن سمت هستند، سخن مي گويد؛ «مي توانست عناصر تقدير را طوري سر راهم بچيند که نه به سمت سرنوشت محتوم، که به سمتي که دلخواه او بود هدايت شوم.» (ص 124) و «رشته امور، نخي نامرئي است که اتفاقات را به سمت دلخواه هدايت مي کند، مانند نخي که در دست عروسک گردان است.» (ص 111) هر چند تاکيدهاي بيش از حد بر وجوه استعاري برخي از واحدهاي تصويري حمل کننده روايت مثل آنجا که مادر و دختر فيلم تماشا مي کنند و نويسنده مي کوشد از نحوه نگاه آن دو به سطحي ترين شکل ممکن تضادشان را آشکار کند يا نشان دادن روابط سرد پدر و مادر با تصوير از فرط تکرار کليشه يي و نخ نما شده روزنامه خواندن پدر و تاکيدهاي مشابه بر استعاري بودن برخي تصاوير که آنها را به تصويرهاي تخت که به طور مشخص به يک چيز خاص دلالت مي کنند، عناصري هستند که حضورشان به رمان ضربه زده است. در واقع نقطه قوت پري فراموشي، در آگاهي نويسنده بر نيروهاي اصلي هدايت کننده فرد به «سمت دلخواه» ساختارهاي تثبيت شده و همچنين آگاهي او به کارکرد فانتزي به عنوان عنصري مقاوم در برابر آن نيروها است.
اما همين آگاهي، گاه چنان تشديد شده که با تبديل کردن خود نويسنده به يکي از آن نيروهاي کنترل کننده و هدايتگر، نقطه قوت رمان را به نقطه ضعف آن بدل کرده است و به نظر مي رسد نويسنده در جاهايي از وسواس بيش از حدش در روايتگري رودست خورده و خود به قدرتي تبديل شده که از کوچک ترين حرکات شخصيت هاي رمانش غافل نيست و آنها را به شدت کنترل و به «سمت دلخواه» خود هدايت مي کند. او قدرتي است که مدام با قرار گرفتن ميان مخاطب و متن و حضور نامرئي، اما محسوس خود آشکارا در روند خواندن مداخله مي کند و به شدت مراقب است که مخاطب از «سمت دلخواه» اش منحرف نشود. اين مداخله نه از درون رمان که از بيرون اعمال مي شود و فرق است بين مداخله يي از اين گونه و مداخله هايي از نوع مداخله راويان رمان هايي مثل تريسترام شندي و ژاک قضا و قدري در روند حوادث رمان. در آن رمان ها نويسنده خود به عنوان شخصيتي داستاني در روند حوادث دخالت مي کند اما در رماني مثل پري فراموشي نويسنده از بيرون و نه به عنوان شخصيتي که نظم رمان را برمي آشوبد که اتفاقاً به عنوان قدرتي نظم دهنده حضور دارد؛ قدرتي کنترل کننده و سرکوبگر که از طريق راوي و با شيوه يي که نويسنده براي برجسته کردن او به کار مي برد بر ديگر شخصيت ها و عناصر رمان و همچنين بر خود مخاطب و عمل خواندن اعمال مي شود و نبض همه چيز را به دست مي گيرد. در اين رمان، راوي چنان برجسته شده است که عملاً به بقيه شخصيت ها اجازه ظاهر شدن را نمي دهد و نمي گذارد آنها خود را به تمامي، از زير سايه سنگين راوي بيرون کشند و تماميت خود را آفتابي کنند. اين بدون شک ربطي به اول شخص بودن راوي ندارد و بيشتر به شيوه روايت او مربوط مي شود. نويسنده حتي به پدر راوي هم که ظاهراً شخصيت محبوب راوي است جز از طريق چند تصوير به شدت کنترل شده اجازه به تمامي آشکار شدن را نمي دهد و اين، البته در مورد راوي کمتر اتفاق مي افتد و مادر راوي شخصيتي است که بي واسطه تر در معرض روايت شدن قرار مي گيرد. هر چند نبايد از ياد برد که نويسنده کوشيده است تا آنجا که مي تواند از هرگونه تن دادن به خط کشي ميان شخصيت ها و تقسيم آنها به قطب هاي مثبت و منفي پرهيز کند و تا حدي هم - دست کم در مقايسه با بسياري از رمان هايي که در اين سال ها نوشته شده اند - در اين زمينه موفق بوده است اما اين خط کشي هر چند به طرزي مبهم - به ويژه در پرداخت شخصيت هايي مثل مادر و مهتاب - خود را بر رمان تحميل کرده است و درددل مادر براي ماني در بيمارستان هم نمي تواند او را از جبهه آدم هاي بد رمان بيرون بياورد. در اين درددل و همچنين درددل مهتاب براي راوي، تقلاي نويسنده براي بيرون کشيدن شخصيت هايي مثل مادر و مهتاب از جبهه «آدم بد»ها، بيش از خود آن شخصيت ها خودنمايي مي کند؛ تقلايي که افق ديد مخاطب و دامنه حضور شخصيت ها را محدود مي کند. اين تقلا و آشکار بودنش در لابه لاي سطرهاي رمان، اجازه حضور بي واسطه را به شخصيت هاي رمان نمي دهد. پاسخ به اين انتقاد مي تواند اين باشد که ناخودآگاهانه ترين و تصادفي ترين لحظه ها در يک رمان، باز هم حاصل تقلاي آگاهانه نويسنده و تسلط او بر متن هستند هر چند از خلال ناخودآگاه عبور کرده و با آن آميخته باشند. درست است، اما آنچه در اين پاسخ مغفول مي ماند، اين است که نويسندگان بزرگ همواره تقلاي خود را پنهان و وانمود کرده اند به اينکه اراده شان کمترين نقش را در روند شکل گيري حوادث و شخصيت هاي رمان شان داشته است. اين «تجاهل»، ترفندي است که اثر هر چه هنرمندانه تر پرداخت شده و هر چه حضور آگاهانه و ارادي مولف و تسلط اش بر متن و ايده برسازنده آن بيشتر باشد، هوشمندانه تر به کار بسته مي شود. مولف، حاضري است که حضورش را از چشم مخاطب پنهان مي کند و اين، تنها شيوه مقتدرانه و در عين حال تمرکززدايانه حضور «مولف» و همزمان با اين حضور «مرگ» او است. اين، همان حضور گسترش دهنده يي است که از رمان پري فراموشي غايب است و جاي آن را حضوري مزاحم و محدودکننده و بيشتر نمايشي گرفته است. اين نوع دوم از حضور که تقليل يافته آن حضور گسترش دهنده است، پري فراموشي را به رغم داشتن مولفه هايي با قابليت بسط يافتن، به رماني مهارشده در چارچوب هايي سفت و سخت و نظام هاي استعاري ساده شده و تک بعدي تبديل کرده است و اين، به دليل کنترل مولفه هاي رمان و جهت دادن به آنها و هدايت شان به سمت و سوهاي مشخص است؛ سمت وسوهايي که گاه حتي فانتزي هاي ويرانگر رمان را که در تضاد با واقعيت، لحظه هايي موفق را به وجود آورده اند، منحرف و مهار کرده اند.