| ثمينا رستگاري؛ کتاب اجاق سرد همسايه، سومين کتاب از مجموعه خاطرات ايرانياني است که در پي يافتن بهشتي در فراسوي مرزهاي کشور خود پا به سرزميني گذاشتند که آرمان برابري در آن تحقق يافته بود. در آن سال هاي سرد اختناق بعد از کودتا، آنها که مي توانستند دل به گذشته دور و موهوم خود خوش کنند در خانه ماندند و براي انتقام از کودتاچيان يکسره به دنياي مدرن پشت کردند و آواي بازگشت به خويشتن را نجوا کردند؛ نجوايي که سال ها بعد به فريادي تبديل شد که ديگر نشنيده گرفتنش براي تمام دنيا ناممکن بود. اما در اين ميان ديگراني هم بودند که به جاي دل بستن به ديروز خود، به امروز همسايه دل بستند و پا به «بهشت» آن سوي ارس گذاشتند. اما در شوروي نه رفقاي کمونيست که اردوگاه هاي کار اجباري انتظارشان را مي کشيد. آنها زير شکنجه هاي رفقاي کمونيست، آرمان ها و آرزوهايشان را جاسوسي براي دولت ترجمه کردند که از وطن آواره شان ساخت تا شکنجه گرانشان ترفيع مقام بگيرند و آنها براي به دست آوردن «يک لقمه نان» مرزهاي انسانيت را تا پرتگاه «جانور شدن» طي کنند. جملات اين کتاب ساده اند و فهم شان دشوار. چگونه مي توان فهميد معناي «پدرم را بعد از 20 سال در اردوگاه هاي کار شوروي ديدم» يعني چه؟ اين رقم را چگونه مي توانيم فهم کنيم؟ اين کتاب به داستاني هولناک مي ماند که نويسنده يي با ذهني پر از کينه و حس انتقام به نوع بشر آن را نوشته است. اما با کمال تاسف شخصيت هاي اين کتاب همگي واقعي اند. |
-چرا تمام ايرانياني که از سر ارادت به نظام کمونيستي پا به خاک شوروي مي گذاشتند بايد به اتهام جاسوسي سال هاي بسياري در اردوگاه ها زنداني مي شدند آيا صرف ترفيع مقاماتي که از آنها اعتراف مي گرفتند دليل منطقي به نظر مي رسد؟
ترور و سرکوب رواني و فيزيکي در طول تاريخ 70 ساله شوروي هميشه به يک شکل نبود. بايد گفت اوج سرکوب و کشتار ها در سال هاي 1936 تا 1950 در دوران زمامداري مطلق استالين بود، اما روح سرکوب هميشه به اشکال گوناگون همچون عزرائيل بالاي سر مردم قرار داشت. پس از انقلاب اکتبر تا کسب قدرت استالين، کمونيست هاي ايراني در شوروي مشکلي نداشتند. آنان در سرکوب ضدانقلاب، مخالفان، اپوزيسيون و سرنگوني حکومت هاي نوپاي قفقاز و آسياي ميانه نقش بسزايي داشتند. افزون بر آن تعدادي از کمونيست هاي ايراني توسط کمينترن به ايران فرستاده مي شدند. وقتي استالين به قدرت مطلقه رسيد، اکثريت کمونيست هاي ايراني در اردوگاه ها و زندان ها نابود شدند. در اين مقطع زماني کساني که از ايران حتي از سر ارادت به شوروي پناه مي بردند، حداقل به عنوان عبور غيرمجاز از مرز به سه سال زندان و کار در اردوگاه ها محکوم مي شدند. آنان پس از محکوميت به ايران هم برگردانده نمي شدند. افراد بسياري هم بودند که پس از شکنجه هاي وحشتناک به عنوان جاسوس به 15 ،20 يا 25 سال به کار اجباري در سيبري گسيل شدند. پس از مرگ استالين اين رفتار هاي غيرانساني فروکش کرد، اما با اين وجود، تا اواخر دوران برژنف، مجازات عبور غيرمجاز از مرز هنوز پابرجا بود.
فراموش نبايد کرد کساني که از کانال تشکيلاتي حزب توده ايران به شوروي مي رفتند، دچار اين مجازات نمي شدند. آنچه به پرسش شما برمي گردد، بايد گفت ساختار حکومت توتاليتر (تام گرا) شوروي مبتني بر ايدئولوژي و ترور و توهم توطئه استوار بود. در درون اين نظام، هر صداي ديگر تنها يک توطئه عليه نظام تلقي مي شد. بلشويک ها براي برقراري سوسياليسم من درآوردي خود، برخلاف روند طبيعي تاريخ گام برداشتند. بايد به ياد داشت آنچه مارکس از مفهوم «ديکتاتوري پرولتاريا» در نظر داشت، گرچه به طور کلي از منظر مردم سالاري و دموکراسي مدرن - که دفاع از حق اقليت جوهر آن است -ناسازگار و نادرست بود، اما بي شک با فجايع و جنايات ضدانساني که تحت لواي اين مفهوم در شوروي سابق و کشورهاي بلوک شرق انجام گرفت، يکي نيست. مارکس در مفهوم «ديکتاتوري پرولتاريا» سرکوب اقليت «ضدانقلابي» را براي دفاع از حکومت اکثريت مد نظر داشت. اما همين نظريه به عنوان ابزاري در دست اقتدارگرايان احزاب کمونيست حاکم، مبدل به شمشير خون چکان و بي رحمي شد که ميليون ها انسان دگرانديش را از دم تيغ گذراند. در نظام توتاليتر شوروي در واقع يک اقليت حاکم به ديکتاتوري عليه اکثريت جامعه يعني نه فقط بورژوازي نحيف و بي بنيه بلکه عليه طبقه متوسط، دهقانان، روشنفکران و دگرانديشان روي آورد. براي نمونه لنين کتابي نوشته بود تحت عنوان «انقلاب پرولتري و کائوتسکي مرتد». درونمايه نقد لنين در اين کتاب اين بود که چرا کارل کائوتسکي يعني يکي از انديشه پردازان و رهبران برجسته جنبش کارگري آلمان، از آموزه هاي مارکسيستي درباره «اعمال قهر انقلابي پرولتاريا» عدول و از «دموکراسي بورژوايي» پشتيباني کرده است. بنابراين آنان راهي جز سرکوب نداشتند. شايد بشريت روزي به جايي برسد که حذف مالکيت خصوصي را در صدر برنامه سياسي خود قرار دهد. اما بلشويک ها با يک سرکوب باورنکردني، اين برنامه را عملي کردند. آزادي انديشه را از انسان سلب کردند. بلشويک ها با اين کارها در مقابل اکثريت مردم قرار گرفتند. آنها حقيقت مطلق در اختيار خود مي دانستند و بر اين باور بودند که راه برقراري عدالت اجتماعي و جامعه آرماني شان با نابودي صداي مخالف و مشکوک از راه قاطعيت انقلابي هموار مي شود.
-دليل بي اعتنايي سران حزب توده به سرنوشت ايرانيان به اسارت گرفته شده در شوروي چه بود؟
سران حزب توده ايران با يک تفکر آرماني در سال هاي آخر حکومت استالين به مرور به شوروي آمدند. آنان شناخت درستي از ماهيت نظام شوروي و جنايات استاليني نداشتند. افشاگري خروشچف از جنايت هاي دوران استالين رهبري حزب توده را شگفت زده کرده بود. اما با اين همه حال سيستم فکري رهبري حزب توده سفت و سخت و ايدئولوژيک بود و نارسايي هاي جامعه شوروي اساس سيستم فکري آنان را بر هم نمي زد.
دليل بي اعتنايي رهبران حزب توده ايران به سرنوشت ايرانيان اسير را از چند زاويه مي توان نگريست؛ نخست اينکه حزب توده ايران هم مانند همه احزاب کمونيست که در آن زمان مهمان دولت شوروي بودند، فاقد استقلال بود و خيلي راحت تر بگويم در زمان استالين حتي جرات نفس کشيدن نداشت. خاطره دکتر کشاورز براي چند افسر توده يي معترض که چرا آن بخش از کميته مرکزي و شخص شما که در مسکو بوديد، در مقابل کودتاي 28 مرداد و مسائل ديگر پاسيو بوديد، بسيار گوياست. دکتر کشاورز دل به دريا مي زند و به افسران جوان مي گويد؛ در دوره استالين نفس نمي شد کشيد. ما در دوره خروشچف به همت ايرج اسکندري از حزب کمونيست شوروي تقاضا کرديم اجازه دهيد جلسات کميته مرکزي حزب توده ايران در مسکو تشکيل شود. وقتي جلسات کميته مرکزي تشکيل شد، ديديم يک مرد روس که فارسي را بسيار خوب مي دانست، در جلسات ما شرکت دارد. ماه ها طول کشيد تا اين مرد را از جلسات کميته مرکزي دکش کنيم. دکتر کشاورز ادامه مي دهد؛ «اعضاي کميته مرکزي ايران در مسکو براي اينکه بدانند در کشورمان ايران چه مي گذرد، از حزب برادر بزرگ تقاضاي روزنامه هاي ايران را کردند. سرانجام پس از دو ماه موافقت شد. وقتي روزنامه هاي ايراني در اختيار ما گذاشته شد، ما خشک مان زد. ديديم بخش هاي مهمي از روزنامه ها از وسط قيچي شده است.» دومين عامل ريشه در تفکر ايدئولوژي حزب توده ايران داشت. افزون بر آن ملاحظات، حساب گري ها، ترس و انگ «ضدشوروي» خوردن باعث مي شد يا از مساله دوري کنند يا بي تفاوت بمانند. البته بايد گفت کميته مرکزي حزب توده يک بار براي اعضاي فرقه دموکرات که در کازاخستان تبعيد بودند قدم مثبتي برداشت که من در کتاب «خانه دايي يوسف» اشاره کردم. افزون بر اينها، رهبري حزب توده لنينيست و انترناسيوناليست بود. آنها معتقد بودند قلب پرولتاري جهان که نماد صلح و سوسياليسم است، در مسکو مي تپد. وظيفه اصلي آنها نيز دفاع از اين دژ مقدس بود. اگر شوروي پيروز مي شد، پيروزي آنها نيز بود. به همين سبب اين تفکر باعث مي شد آنان قدمي برخلاف سياست هاي شوروي برندارند. اين تفکر که آبشخورش ايدئولوژي بود، پيامد هاي بسيار مخربي به بار آورد. در وهله اول استقلال انديشه و عمل حزب را از بين برد و در نهايت روس ها از اين اعتقاد کورکورانه، استفاده ابزاري کردند.
- در کتاب اجاق سرد همسايه برخي از افراد يک بار در شوروي زندگي کرده و حتي پدر يکي از آنها در آنجا زنداني شده بود چرا اين افراد پس از بازگشت به ايران دوباره اشتباهشان را تکرار کردند و پدر خود را خطاکار دانستند نه نظام کمونيستي را؟
اشاره شما به آقاي رحيم فاضل پور است. از لابه لاي گفتار ايشان مي توان فهميد که چرا او به حزب توده ايران مي پيوندد. او توضيح مي دهد شش ساله بودم که ماموران امنيتي شوروي پدرم را دستگير کردند. پس از گذشت يک ماه حکومت شوروي مادر و چهار فرزندش را روانه ايران کرد. رحيم و برادرش غفار از سر ناچاري در هشت سالگي راهي کارخانه مي شوند. او چگونگي داستان کتک خوردنش را از افسر آلماني شرح مي دهد. رحيم نقل مي کند که وقتي حزب توده شکل گرفت، از مرام کمونيستي چيزي سرم نمي شد. اگر به جاي حزب توده، هر جرياني اعم از ناسيوناليستي، فاشيستي، حتي مذهبي همين شعار هاي حزب توده را مي داد، او حتماً عضو آن جريان مي شد. شعارهاي حزب توده ايران نو بود و براي زحمتکشان جذبه داشت. با آن روزگار سياهي که او از هشت سالگي در کارخانه طي کرده بود، طبيعي بود که به حزب توده گرايش پيدا بکند. اگر غير از اين بود، جاي تعجب داشت. افزون بر اين او هنگام دستگيري پدر شش ساله بود و چنان که خود نيز تشريح مي کند، دستگيري پدر براي او رازآلود بود. در آن دوران حزب توده ايران به عنوان يک حزب نوين حرف اول را مي زد و اکثريت روشنفکران را به خود جذب کرده بود.
-آيا نااميدي شخصيت هاي اصلي کتاب از اصلاح جامعه ايران دليل اصلي مهاجرت آنها به شوروي بود؟
به طور کلي سبب اصلي مهاجرت نتيجه سرکوب و اختناق بود والا اکثريت آنان به همين سادگي وطن خود را ترک نمي کردند. تجربه نشان مي دهد تا زماني که فضاي سياسي جامعه باز باشد، افراد سياسي به مهاجرت تن نمي دهند.
- بعد از فروپاشي شوروي چگونه مي توان خواهان برقراري ديکتاتوري پرولتاريا بود؟
در غرب کسي به دنبال ديکتاتوري پرولتاريا نيست. تاريخ مصرف اين نوع تفکرات سر آمده و به تاريخ پيوسته است. مردم اروپا با هر نوع ديکتاتوري مخالف هستند و از نظر آنان دولت طبقه کارگر هيچ جايگاهي ندارد. در اروپا دولت ها مي توانند گاهي به اين طبقه و گاهي به آن طبقه گرايش و تمايلاتي داشته باشند اما رسالت دولت تمام ملي است و کسي براي ديکتاتوري پرولتاريا تره هم خرد نمي کند. به باور من برقراري ديکتاتوري در کشور ما توهم و خواب و خيالي بيش نيست. خواست اکثريت مردم ايران کاهش فاصله طبقاتي، پيکار براي رفاه عمومي، دموکراسي و هزاران مشکل نفرت انگيز است. حال چرا چنين گرايشي در جامعه ما وجود دارد. به نظرم شکاف طبقاتي و ناهنجاري هاي جامعه ايران، ناآگاهي سياسي، بسته بودن فضاي سياسي کشور، شکست اصلاح طلبان و رشد راديکاليسم زمينه ساز اين گونه نظرات افراطي مي شود.
- به نظر شما دليل سکوت اکثر روشنفکران جهان نسبت به جنايت هاي استالين چه بود؟
اين نظر شما در مورد روشنفکران جهان غرب صدق نمي کند. به عنوان نمونه آرتور کوستلر که از رهبران حزب کمونيست مجارستان و از فعالان کمينترن بود و در جريان شرکت در جنگ داخلي و ضدفاشيستي اسپانيا دستگير شده بود، از سال 1940 به انگلستان مهاجرت کرد و يک نويسنده مشهور شد. او با انتشار کتاب معروف «تاريکي در وسط روز» (1940) تحول فکري و روحي خود از کمونيسم به دموکراسي را شرح داد. وي پرخواننده ترين نويسنده دوران جنگ سرد نيز در غرب لقب يافت. او در کتاب مشهور خود علاوه بر شرح تجارب فردي خود همچون يک بلشويک قديمي به سرنوشت چند بلشويک روسي از جمله «کميساريا روباشوف» پرداخت که به عنوان عنصر «ضدانقلابي» از سوي حکومت شوروي اعدام شد. آرتور کوستلر تصفيه حساب با گذشته کمونيستي خود را در چند اثر ماندگار ديگر ادامه داد که در ميان آنها «ياگين و کميساريا» (1945) از شهرت زيادي برخوردار شد. در اواخر دهه 30 قرن 20 چشم بسياري از روشنفکران غرب به سرکوب و کشتار وحشيانه حکومت بلشويکي گشوده شد که موج تازه يي از توهم زدايي را در پي داشت. بسياري از روشنفکران و نويسندگان چپ گرا به انتقاد از سوسياليسم روسي برخاستند و اکثر آنها به مواضع دموکراتيک روي آوردند. برخي نيز مانند جرج اورول خود را سوسياليست آزاد و مستقل از کمونيسم نام نهادند. وي اعلام کرد؛ «بدترين تبليغ براي سوسياليسم رواج دگماتيسم است. اين درست همان کاري است که مسيحيان متعصب نسبت به تبليغ دين مي کنند.» همزمان در آخرين سال دهه 30 سيل اخبار و گزارشات تراژيک دائمي از سرکوب و کشتار رژيم استاليني در کشوري که «مهد آزادي و سوسياليسم» خوانده مي شد، ضربه هاي پي درپي ايدئولوژيک و رواني مهلکي بر هواداران جنبش چپ در سراسر اروپا وارد کرد. سيل توقف ناپذير تصفيه هاي استاليني که روشنفکران، نويسندگان و هنرمندان شوروي قربانيان اصلي آن بودند، حکومت سوسياليستي را در ميان روشنفکران غرب به سرابي ترسناک تبديل کرد. بسياري از متفکران و روشنفکران غرب شروع به مقايسه ميان هيتلر، موسوليني و استالين و روش هاي ديکتاتورمآبانه آنها عليه دگرانديشان کردند. به ويژه پس از امضاي قرارداد مشترک ميان استالين و آلمان نازي در پاييز سال 1939 بقاياي هرگونه خوش بيني نسبت به سوسياليسم شوروي زير سوال رفت. در غرب صدها کتاب و هزاران مقاله، سند تاريخي، و باز صدها فيلم مستند ساخته شده است. اما در ايران مساله فرق مي کند. شايد يکي از علت هاي اساسي تداوم توهمات گذشته، نفوذ ريشه دار تفکر لنينيسم در بين روشنفکران مذهبي و غيرمذهبي است. اين امر به علت عدم بازبيني تجارب دردناک نسل هاي گذشته سياسي ايران و به خصوص دربسته بودن فضاي سياسي است که مي تواند بازتوليد همان تفکرات ريشه دار اما فاجعه بار گذشته باشد.
بايد به ياد داشت که در اکثر کشورهاي غربي تحقق پارلمانتاريسم، حق راي همگاني و نظام چندحزبي که خود موضوع مهم پيکار مشترک ليبرال ها و سوسيال دموکرات ها بود، تاثير مهمي در افزايش نفوذ انديشه هاي اصلاح طلبانه در برابر انديشه هاي انقلابي در جنبش کارگري داشت. لذا جنبش هاي کارگري که حول خواست هاي مشخص رفاهي و اصلاحي در سازمان هاي وسيع سنديکايي متشکل مي شدند، به طور عمده تحت تاثير افکار و مدل سوسيال دموکراسي قرار داشتند. با اين همه بايد گفت چنين نيست که در ايران ما، عليه جنايت استالين هيچ گونه اقدامي صورت نگرفته است. خليل ملکي اولين پرچمدار اين مبارزه بود. پس از انقلاب نيز از دوران حزب توده در خارج از کشور حزب دموکراتيک مردم ايران شکل گرفت. اين جريان قبل از فروپاشي شوروي با نظريه هاي متداول در جنبش جهاني کمونيستي، از جمله انترناسيوناليسم پرولتري و لنينيسم در رساله ها و اسناد معتبر مرزبندي کرد. و به مرور به يک جريان آزاديخواه و عدالت جو، اصلاح طلب و معتقد به تغيير تحول آرام، تحول يافت. در يک کلام چکيده اين تلاش در اسناد کنگره چهارم حزب دموکراتيک مردم ايران منتشر شد.
در اين پيکار فکري بي انصافي است نقش کليدي آقاي بابک اميرخسروي را يادآوري نکرد.