چهارشنبه، 25 دي 1387 - شماره 1866
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
مدپرستي «پست مدرنيسم» در ايران
پست مدرنيسمي که هرگز اتفاق نيفتاد

حامد زارع

پست مدرنيست هاي اروپايي در جهان آسيايي ايراني هيچ گاه عاقبت به خير نبوده اند، چه اينکه گاه آنان را جايگزين علت هاي موجده تصلب تفکر کرده اند و گاه توجيه گر فراروايت هاي تئوکراتيک. از آن سو، در واقع در سمت «چپ» قضيه بايد گفت پست مدرن ها در ايران سرکردگان شالوده شکني از مدرنيته يي هستند که هرگز در ايران تاريخي پايه گذاشته نشده است. پيروان پيامبران پست مدرن در ايران قبل از اينکه وقوف به داشته هاي تاريخ انديشه خود داشته باشند، در شوق نداشته هاي تاريخ انديشه (البته در نظر متفکران پست مدرن) در غرب غوطه ورند و کوشا هستند که با برقراري اينهماني ميان مدرنيته غربي و تجدد ايراني، جهل ورزانه، اسباب و ابزار فراروي از مدرنيسم را فرآوري کنند. اما اين دسته از مدهوشان و مدپرستان ويترين انديشه غربي در ايران در وادي پست مدرنيسم که هبوط مي کنند به سخيف ترين افسانه ها متشبث مي شوند. اين گونه است که در اين سرزمين با هايدگر مي توان به تفکر فراساحتي و آخرالزماني و نيز شموليت عرفاني دست يازيد.

اگر چه توضيح واضحات و تکرار مکررات است اما بار ديگر بايد در برابر مقلدان وطني پست مدرنيسم غربي ايستاد و گفت؛ چگونه در فرهنگي که ايضاح منطق دروني تاريخ انديشه اش براي نيل از سنت سرزميني به مدرنيته جهاني هنوز پاي در گل و معلق در هوا مانده است، بي توجه به زمان و زمين، سخن از پست مدرنيته راند. چگونگي سخن گفتن از فرامدرنيته در صورت فقدان مدرنيته، چيزي است که توضيحش بر عهده تکرارکنندگان ايراني فلسفه پست مدرنيسم است. اين موضع نگارنده به معناي دهن کجي به فلاسفه طراح گسست در منطق دکارتي، معرفت کانتي و عقل هگلي نيست. چه اينکه در سايه روش شناسي امثال ميشل فوکو به دستاويزها و مناطق جالب توجهي در عرصه سرزميني تاريخ انديشه دست خواهيم يافت. آنچه مطمح نظر است آفات و دگرديسي پست مدرنيته در ايران است.

سرنوشت هايدگر در اين مورد غمبار تر از هم تباران ديگرش است. هايدگر در ايران از سوي قاطبه يي اقبال يافت و رو به تقويت رفت که در بازخواني آرا و پشتوانه هاي تئوريک آنان، چيزي جز عشق به افلاطون گرايي و فلسفه کلاسيک- و نه مدرن- را رصد نمي توان کرد. از سر دريغ بايد گفت غريبي انديشمندان ديگر غربي نيز، نتيجه اين تشبث بي مورد به هايدگر است. چه اينکه پيگيري پرونده هايي که ناظر به سعادت غايي و فضيلت نهايي و برافراشتن بيرق اطلاق حکيم حاکم بر گستره جان و روان انسان هاي بالذات متفاوت است، در استعداد توشه تئوريک لئو اشتراوس فيلسوف است و نه هايدگر شاعر، شهرت بي مورد هايدگر نزد سنت مداران ايراني، باعث غربت بي معناي اشتراوس شده است و اين تنها يکي از نتايجي است که پيروان پست مدرنيسم در ايران سبب شده اند و ناگفته هويداست که همين امر مسبب اغتشاش هاي بنيان افکن در عرصه انديشه و مهم تر از آن تاريخ انديشه شده است.

نه تنها سنت مداران و تقدم گرايان ما که تجددگرايان ما نيز در بي مفهومي پست مدرنيته در ايران نقش اساسي را برعهده دارند. گفته شده است پست مدرنيسم بيان طناز و اعتبارزدا از نتايج مدرنيته است. تشکيک در مباني مدرنيته از اصلي ترين وظايف پسامدرنيته است. پسامدرنيته يي که مشکل را در معرفت مدرن و باورها و نهادهاي سياسي برآمده از آن مي داند و مي خواهد از دموکراسي و حقوق بشر تنقيح به عمل آورد. آيا مشکل معاصر ما حقوق بشر و دموکراسي است يا عدم استقرار حقوق بشر و دموکراسي؟

البته اگر مراد دوستان از پست مدرنيسم در ايران ناظر به متصور شدن شلختگي مفاهيم، طنازي روشنفکران انديشه نخوانده و اغتشاش مفاهيم تاريخ انديشه است، من در پست مدرن بودن با آنان همراه خواهم بود. ولي حاشا که بتوانيم قالبي برخاسته از متن فرهنگ و انديشه مغرب زمين و وضعيت مابعد تجدد آن را براي تعريف وضعيت غمبار کنوني که کوچک ترين جهدي در مسير وصول به دنياي نو صورت نگرفته است، به کار بگيريم.

در نهايت بايد اذعان کرد اگر در پي کاوش مباني منطق دستيابي به آرا و ارزش هاي جهانشمول ايام مدرن نشتابيم، بي ترديد نه تنها از گردونه تحولات تجدد دنياي جديد بازمي مانيم که در استقرار مدرنيته نيز ناکام بوده ايم. پرپيداست در هنگامه عدم استقرار مدرنيته، سخن از پست مدرنيته راندن اگر تجاهل و غرض ورزي نباشد، تنها يک مدپرستي است؛ مدپرستي پست مدرنيسمي که هرگز در ايران اتفاق نيفتاد.

پرسش از پست مدرنيسم ايراني
بيژن عبدالکريمي

وضعيت پست مدرنيسم در ايران چگونه است؟ واقع مطلب اين است که سخن گفتن جدي، متفکرانه و حقيقت جويانه درباره جهان و پديدارهايش، در قياس با پرحرفي ها و وراجي هاي سطحي، توريستي، باري به هر جهت، سياسي، ايدئولوژيک، تئولوژيک و... کار ساده يي نيست. همچنين فهم و تحليل پديدارهاي انساني، اجتماعي، فرهنگي و تاريخي به معناي مضاعفي بسيار دشوارتر است.

در اين مطلب مي کوشم به پاره يي از پيچيدگي ها و دشواري هاي بحث از «پست مدرنيسم در ايران» اشاره کنم.

1- نکته نخست اين است که هنوز خود معناي پست مدرنيسم چندان روشن نيست. آيا به راستي، مراد ما از پست مدرنيسم يک دوره تاريخي خاص است که نشان مي دهد دوران مدرنيته و مدرنيسم به پايان رسيده و دوره تاريخي تازه يي به نام پست مدرنيسم شکل گرفته است، يا آنچنان که ليوتار تعبير مي کند ما صرفاً با يک وضعيت، يعني با پاره يي از شرايط تاريخي جديد روبه روييم و نه با يک دوره تاريخي تازه؟ بسته به اينکه ما از پست مدرنيسم چه مراد کنيم معناي پرسش از پست مدرنيسم در ايران و نيز پاسخ بدان متفاوت خواهد بود.

2- نکته ديگر اين است که همان گونه که خود کلمه نشان مي دهد، لفظ پست مدرنيسم، تعبيري مرکب از دو جزء «پست» و «مدرنيسم» است لذا معناي اين تعبير مرکب، بستگي تام به معناي اجزاي آن دارد. به بيان ساده تر، مراد از «مدرنيسم» در تعبير پست مدرنيسم چيست و چه چيز به منزله مدرنيسم و پروژه آن تلقي مي شود؟ آيا مراد از کلمه مدرنيسم در تعبير پست مدرنيسم همان مدرنيته است، يعني آيا مراد از پست مدرنيسم همان پست مدرنيته است؟ اگر نه، پس تفاوت مدرنيته و مدرنيسم در کجاست؟ و مراد از پست مدرنيسم نقد و به پايان رسيدن چه چيزي است، مدرنيته يا مدرنيسم؟ لذا ممکن است کساني بگويند آنچه مورد نقد است مدرنيسم، يعني تبديل مباني مدرنيته به يک ايدئولوژي توتاليتر است، نه مدرنيته، به معناي اعتقاد و باور به خرد انساني. اما همان گونه که بعداً در نقد خويش از مدرنيست ها اشاره خواهم کرد، اين تمايزگذاري پاره يي از مدرنيست ها، در بحث از پست مدرنيسم غيرفلسفي و غيرمتفکرانه است.

همچنين مراد از لفظ پست در تعبير پست مدرنيسم چيست؟ آيا پيشوند پست در اينجا معناي «مابعد و پس از آن»، يعني معنايي زماني و تاريخي دارد، لذا مراد از پست مدرنيسم يعني آن مرحله يا دوره تاريخي که بعد از مدرنيسم ظهور يافته است؟ يا آنکه لفظ پست در اينجا معناي نقد يا حتي «فراروي و به وراي چيزي رفتن» دارد، يعني مراد از پست مدرنيسم عبارت است از نقد مدرنيسم يا نشان دادن امکان و مسيري در وراء و فراسوي مسير و امکاناتي که مدرنيته يا مدرنيسم به ما نشان داده است؟

3- همچنين چنانچه اگر پيشوند پست در تعبير پست مدرنيسم را به منزله مفهومي زماني و تاريخي دريابيم، به اين معنا که در قياس با مدرنيته و مدرنيسم با پست مدرنيسم، خواه به معناي ظهور يک دوره تاريخي و خواه به معناي حدوث پاره يي شرايط و وضعيت تازه، تحولاتي به منصه ظهور رسيده است، حال سوال اين است؛ به راستي در روزگار ما، يعني مشخصاً در اين چند دهه اخير، چه چيزي در مدرنيته يا مدرنيسم تحول يافته است؟ ابزارها يا کانال هاي ارتباطي، ارزش ها يا هسته مرکزي، کدام يک تغيير يافته اند؟ به تعبير ساده تر، از مدافعان مفهوم پست مدرنيسم مي پرسيم، آيا ظهور پست مدرنيسم به معناي آن است که ابزارها و کانال هاي ارتباطي جديدي مثل اينترنت و شکل گيري شبکه هاي ارتباطي جهاني جانشين تلفن و تلگراف شده است، يا آنکه ارزش هاي جديدي جايگزين ارزش هاي دوران مدرن، مثل آزادي هاي فردي و سياسي، اصل تساهل، اصل پيشرفت و... شده است، يا آنکه مباني، بنياد ها و هسته مرکزي مدرنيته و مدرنيسم، مثل سوبژکتيويسم يا خودبنيادي کاملاً متزلزل شده است، کدام يک؟ (ناگفته نماند که خود اينکه کدام ارزش ها جزء ارزش هاي اساسي مدرنيته و چه چيز جزء مباني مدرنيته است، محل بحث است و همين امر نيز به پيچيدگي بحث مي افزايد.)

4- نکته ديگر اينکه بسته به اينکه ما از چه منظري به مسائل نگاه کنيم، شيوه فهم و تحليل ما از مسائل متفاوت خواهد بود. اينکه ما از منظري اقتصادي، جامعه شناختي، فرهنگي، فلسفي و... به مسائل انساني و اجتماعي بنگريم و مدرنيسم و پست مدرنيسم را به منزله ساختاري اجتماعي و اقتصادي يا امري فرهنگي و نظري (يعني به منزله نظامي معنايي) فهم کنيم، به تعبير ديگر بسته به اينکه ما نشانه هاي پست مدرنيسم را بيشتر در عالم اعيان يا در عالم اذهان دنبال کنيم، نحوه مواجهه ما با پرسش از «پست مدرنيسم در ايران؟» و پاسخ مان بدان متفاوت خواهد بود. به همين دليل در اکثر مواقع در بحث ها و منازعات، طرفين از منظر و سطحي واحد به مساله نظر نمي کنند. اين خود امري بسيار طبيعي است، چرا که خود واقعيت ها و پديدارها از اوصاف، جنبه ها، سطوح و لايه هاي متکثري برخوردارند و نه مي توان به اين ذومراتب بودن جنبه ها و لايه هاي بحث بي توجه بود و نه هيچ يک از ابناي بشر مي تواند به همه جنبه ها و سطوح پديدارها دست يابد.

5- نکته آخر در اين بحث اينکه، به لحاظ انسان شناختي و نه وجودشناختي، ما سوبژه مستقل از ابژه و ابژه مستقل از سوبژه و به تعبير ساده تر، انسان مستقل از جهان و جهان مستقل از انسان نداريم. به بيان ديگر، ما جهان محض يا واقعيت هاي لخت و عريان نداريم. جهان هر کس جهان اوست. هر کس همواره و به نحو اجتناب ناپذيري بر اساس مجموعه کثيري از ارزش ها، باورها، مفروضات پيشين، مواضع و جهت گيري ها با پديدارها مواجه مي شود و پديداري به نام پست مدرنيسم نيز از اين اصل انسان شناختي، معرفت شناختي و هرمنوتيکي جدا نيست.

بنابراين چنين نيست که بحث از پست مدرنيسم در ايران و پرسش و پاسخ در حول و حوش آن، مثل هر بحث و موضوع ديگري، يک بحث نظري محض باشد، بلکه هم طرح پرسش و هم معناي پرسش و هم پاسخ بدان بستگي به اين دارد که ما چه نسبتي با شرايط، موقعيت و جهان پيراموني خويش داريم. به بيان ساده تر، بسته به اينکه شما با عالم غرب، عصر روشنگري، جهان بيني و ارزش هاي اين عصر، مدرنيته، سنت، تفکر ديني و معنوي و ارزش هاي آن، به خصوص با وضعيت سياسي و اجتماعي کنوني ايران چه نسبتي داشته و از چه مواضع و مفروضات فرهنگي، سياسي، ايدئولوژيک يا پروژه اجتماعي برخوردار هستيد، نحوه مواجهه شما با پرسش مذکور و پاسخ بدان متفاوت خواهد بود. به تعبير ديگر، طرفين نزاع در بحث از پست مدرنيسم در ايران (مثل هر بحث ديگري و مثل همه جاي دنيا)، صرفاً خواهان فهم «جهان آن گونه که هست» نيستند، بلکه آنها از منظر اينکه «جهان چگونه بايد باشد»، نيز با پديدارها مواجه مي شوند. در بحث از پست مدرنيسم معمولاً شنيده مي شود طرح بحث پست مدرنيسم خطرناک و زيانبار است يا آب به آسياب وضعيت موجود مي ريزد يا در نهايت به پاره يي از جريانات سياسي و اجتماعي مدد مي رساند. مي بينيم که با تعابير مارکس سخن صرفاً بر سر تفسير جهان نيست، بلکه مساله اصلي حفظ وضع موجود يا تغيير آن است و اين يعني ايدئولوژيک انديشي که همه ما را فرا گرفته تا آنجا که هر بحثي به ابتذال کشيده شده به بحث سياسي صرف تبديل مي شود. البته و صدالبته که هيچ کس نمي تواند به تمامي همه مفروضات ارزشي و ايدئولوژيک خويش را کنار گذارد و البته و صدالبته که هر بحث اجتماعي، فرهنگي و فلسفي داراي نتايج و پيامدهاي سياسي و ارزشي است، اما از اين سخنان درست نمي توان نتيجه گرفت که منظر سياسي و ايدئولوژيک يگانه منظر ممکن براي مواجهه با پديدارهاي اجتماعي، تاريخي و فرهنگي است. اين يگانه تلقي شدن منظر سياسي و ايدئولوژيک، يعني انکار امکان وجود هرگونه منظر غيرسياسي و غيرايدئولوژيک و نيز غلبه يافتن مفروضات و مواضع ارزشي و ايدئولوژيک بر مواجهه آزادانه با پديدارهاست که در اينجا مورد نقد است. از سوي ديگر يکي از مهم ترين مواضع در اين بحث اين است که اساساً ظهور پديده يي به نام پست مدرنيسم را قبول نداشته باشيم و معتقد باشيم هيچ حادثه اساسي تازه يي روي نداده است که ما معتقد شويم دوره، شرايط يا وضعيت کاملاً نويني شکل گرفته است که متمايز از دوران مدرنيته است. پيروان اين تلقي، مي گويند آري، در اين چند دهه اخير تحولاتي صورت گرفته است. اما مگر جامعه بشري لحظه يي از تحولات به دور بوده است؟ صرف حدوث پاره يي از تغييرات را نمي توان به منزله ظهور دوره تاريخي جديدي دانست مگر آنکه اين حادثه امري بسيار بنيادين باشد. اما مگر در دوران ما چه حادثه عظيمي روي داده است که آن را سبب شکل گيري دوره جديدي از تاريخ حيات بشر بدانيم؟

اين نحوه از تلقي، بيشتر از آن افراد و جرياناتي است که آگاهانه و بيشتر ناآگاهانه تحت تاثير اسانسياليسم (ذات گرايي) ارسطويي بوده و اساساً به دليل فقدان بينش تاريخي، مخالف پذيرش هرگونه تغيير و تحول بنيادين در پديدارهاي انساني و اجتماعي هستند. اين گروه که مي توان آنان را «اهل تئولوژي» ناميد، شديداً به باورهاي تئولوژيک و ايدئولوژيک خويش دل بسته اند و بيش از آنکه دلبسته فهم حقيقت و جهان باشند، خواهان حفظ نظام انديشگي خويش و وضع موجود هستند و از بيان هر انديشه يي، از جمله پست مدرنيسم که به فروريختن مباني و بنيادهاي نظري آنان منتهي شده، پايان عالميت شان را اعلام دارد، در هراسند.

در کنار اهل تئولوژي، بايد از کانت گرايان کشورمان نام ببريم که کاملاً در تقابل با انديشه هاي پست مدرن قرار مي گيرند. دکتر سروش، آقاي ملکيان و همه علاقه مندان به حوزه فلسفه هاي تحليلي، آگاهانه يا ناآگاهانه، بر مبناي مبادي تفکر دکارتي - کانتي مي انديشند. اين گروه نيز همچون اهل تئولوژي مخالف بينش تاريخي اند، با اين تفاوت که برخلاف اهل تئولوژي، از عقلانيت جديد دفاع مي کنند و به تبعيت از دکارت و کانت عقلانيت جديد را مطلق کرده، آن را به منزله يگانه نحوه ممکن عقلانيت و به منزله امري کلي، ضروري، جهانشمول تلقي مي کنند و با هرگونه نگاه تاريخي و تبارشناسانه از جمله نگاه نيچه يي و پست مدرن به مقولات تفکر، عقلانيت، سوبژه، حقيقت، فلسفه، منطق و... مخالفند و نگاه تاريخي و نسبي انديشانه پست مدرن به مقولات مذکور را به منزله تخريب و ويراني عقل و عقلانيت و معرفت تلقي مي کنند. اين گروه اخير را مي توان در ذيل گروه بندي کلي «مدرنيست ها» قرار داد، اعم از اينکه بکوشند سنت را تابع عقلانيت مدرن سازند، يا اساساً نگاه مثبتي با سنت و آگاهي ديني و سنتي نداشته، خواهان پشت کردن و روگرداني از سنت باشند. يکي از دلايل مخالفت کانت گرايان کشور ما با تفکر پست مدرن علاوه بر فقدان بينش تاريخي يا مخالفت با بينش تاريخي، اين جهت گيري سياسي و ايدئولوژيک است که آنان نسبت به وضع موجود سياسي و اجتماعي کشور معترض بوده، خواهان نيل به ارزش هاي مدرن، همچون آزادي، دموکراسي، رعايت حقوق فردي و... هستند لذا هرگونه تفکري را که به نقد عقلانيت جديد و ارزش هاي مدرن بپردازد، در جهت توجيه و تثبيت وضعيت موجود تلقي کرده و آن را براي جامعه و پروژه اجتماعي خود زيانبار مي يابند. اما مدرنيست هاي کانتي ايران بايد توجه داشته باشند که ما حق نداريم به دليل دنبال کردن يک پروژه اجتماعي خاص و به دلايل سياسي و ايدئولوژيک چشمان خويش را بر اين حقيقت بزرگي که پست مدرنيست ها، به تبعيت از هگل، نيچه و هايدگر بر آن تاکيد مي ورزند، ببنديم که بشر در طول تاريخ همواره به نحو دکارتي- کانتي نمي انديشيده و عقلانيت جديد صرفاً يک نحوه ظهور، و نه يگانه نحوه ظهور عقل است و عقل در سنت هاي تاريخي ديگر نحوه ظهور و تجليات ديگري نيز داشته است لذا عقلانيت جديد اعتبار مطلق نداشته و نمي توان آن را به منزله فراروايت تلقي کرد. همچنين مدرنيست ها اعم از ايراني و غيرايراني، حق ندارند چشمان خويش را ساده انديشانه و عوامانه بر بحران هاي عقل مدرن بسته، جوامع مدرن و توسعه يافته را به منزله بهشتي فارغ از بحران تلقي کرده، اين بحران ها را تا سر حد مسائلي عارضي، گذرا و موقتي وانمود کنند.

اما گروه سوم ديگري نيز در کشور ما قابل تشخيص است که از منظر مکتب فرانکفورت به دفاع از مدرنيته پرداخته و با پست مدرنيسم به مخالفت برمي خيزند. فرانکفورتيان نيز مدرنيست و مدافع عقلانيت جديد و ارزش هاي مدرن هستند. ليکن برخلاف مدرنيست هاي پوزيتيويست، که تحت تاثير کانت اند، آنان غالباً ميراث دار نگرش هگلي، با روايتي تا حدود زياد مارکسي هستند. (به استثناي هابرماس که از هگل به سوي کانت بازگشت مي کند) فرانکفورتيان مي پذيرند که عقل در ادوار گوناگون تاريخي معاني گوناگون داشته و در مسير بسط تاريخي خويش به عقلانيت جديد منتهي شده است. اين عقلانيت به هيچ وجه امري مطلق و يگانه نبوده، ليکن در حال حاضر ما جايگزين ديگري براي عقلانيت مدرن و ارزش هاي حاصل از جهان بيني عصر روشنگري نداريم. اينان در عين حال که بحران هاي عقلانيت جديد را مي پذيرند و اساساً خود از نقادان مهم مدرنيته هستند، ليکن پروژه مدرنيته را ناتمام دانسته، معتقدند با بازانديشي و تامل دوباره و انتقادي از مدرنيته مي توانند در جهت مواجهه با بحران ها و نارسايي هاي مدرنيته گام بردارند. از نظر آنان پست مدرنيسم به طرح پرسش از مدرنيته مي پردازد و اين چيزي جز استمرار عقلانيت خودبنياد مدرن نيست که به بازانديشي و پرسش از خويش پرداخته است لذا آنان مفهوم پست مدرنيسم را فاقد معنايي اصيل و حقيقي مي انگارند. از سوي ديگر آنان معتقدند انديشه هاي پست مدرن ما را به آنچنان نسبيت گرايي و بي بنيادي مي کشاند که هرگونه کنش اجتماعي را از ما سلب کرده، نهايتاً سبب مي شود ما به واقعيت سلطه در نظام هاي اجتماعي کنوني تن دهيم.

من با نقد مکتب فرانکفورت از پست مدرنيسم کاملاً موافقم و مي پذيرم که تفکر پست مدرن، با انکار هرگونه بنيادي براي معرفت به نسبيت انديشي مطلق و مرگ حقيقت و اخلاق مي انجامد و ما «در مرحله عمل» نمي توانيم فاقد بنياد باشيم و بايد براي کنش اجتماعي بنيادي داشته باشيم. اما اين انتقاد، نقدي پراگماتيستي و از موضع عملي است و نه نقدي نظري. به تعبير ديگر مکتب فرانکفورت و حاميان آن با اين نقد، در واقع تسليم منطق پست مدرن شده، پذيرفته اند که براي نقد پست مدرنيسم به طور خاص و براي حقيقت به طور کلي معيارهاي نظري وجود نداشته و ما صرفاً به جهت ضرورت هاي عملي و زيستي است که ناچاريم پاره يي از امور را به منزله حقيقت مورد اجماع قرار دهيم و اين دقيقاً تکرار سخن نيچه و پراگماتيست هاي پست مدرني چون رورتي و اساساً راي و باور همه متفکران پست مدرن است لذا براي عبور از پست مدرنيسم ما نيازمند يک بنياد نظري هستيم. ليکن اگر ما همچون همه مدرنيست ها از جمله فرانکفورتيان عقلانيت خودبنياد مدرن را که ذات و حقيقت آن چيزي جز سوبژکتيويسم متافيزيکي نيست، بپذيريم، ناچاريم به همه نتايج، لوازم و پيامدهاي آن نيز تن دهيم. ما نمي توانيم مقدماتي را بپذيريم و به نتايج آن تن ندهيم. اين امر ما را چه در ساحت نظر و چه در حوزه عمل با تعارضات و تناقضات بسياري روبه رو خواهد ساخت. پست مدرنيسم چيزي جز بسط همان عقل خودبنياد و بسط سوبژکتيويسمي نيست که مدرنيست ها، اعم از کانتي يا هگلي (پوزيتيوست ها و فرانکفورتيان) بدان باور دارند. ما بايد توجه داشته باشيم که مسير تفکر امري گزافي، دلبخواه، من عندي و تابع خواست ها، آرزوها و بايد و نبايدهاي ما نيست. در تاريخ تفکر غرب، ظهور نيچه و همه فرزندان خلف آن، يعني «متفکران پست مدرن»ي که در نهايت سخن بنياديني جز واگويي انديشه هاي نيچه ندارند، امري تصادفي نبوده، بلکه نيچه و نيچه گرايي را بايد نتيجه بسط کامل تفکر متافيزيکي و عقل خودبنياد يوناني دانست. همه کساني که مي انديشند مي توانند عقل خودبنياد را پذيرفته، ليکن به نتايج و لوازم آن، که در تفکر پست مدرن خود را به نحوي آشکار، عريان و بي هيچ پيرايه مي نماياند، تن ندهند، بيشتر اهل ايدئولوژي هستند تا اهل نظر. آنان بيشتر از آرزوهاي ذهني و مفروضات پيشين شان سخن مي گويند تا از واقعيت جهان اجتماعي و تاريخي دوره معاصر آن گونه که هست. مدرنيست ها اعم از کانتي يا هگلي، ما را به پذيرش سوبژکتيويسم متافيزيکي دعوت مي کنند اما به نتايج و لوازم آن تن نداده، راهي نيز براي گذر از آن نمي شناسند.

اما در ايران برخي نيز به دفاع جدي از انديشه هاي پست مدرن مي پردازند. تفکر پست مدرن با انکار هرگونه فراروايت و شالوده شکني و ساختارزدايي همه چيز و انکار وجود هرگونه بنيادي، ابزاري بسيار نيرومند براي نقد هرگونه نظام تئولوژيک و ايدئولوژيکي است که روايت خويش از جهان، تاريخ و پديدارها را به منزله فراروايت، يگانه روايت و حقيقت مطلق تلقي مي کند. دفاع از پست مدرنيسم در ايران نيز تا حدود زيادي نشات گرفته از انگيزه هاي سياسي و اجتماعي و دستاويزي براي نقد وضع موجود اجتماعي است. اما پست مدرنيست هاي ايراني بايد توجه داشته باشند که تفکر پست مدرن در حکم شمشيري دو لبه است و با هر ضربه به خصم يا رقيب، ضربه يي نيز به خود ضارب وارد مي کند. به تعبير ديگر، تفکر پست مدرن به نحو توامان از دو وصف انقلابي و محافظه کاري برخوردار است. اين تفکر، از آن جهت که هرگونه فراروايتي را انکار مي کند، ابزار نظري مناسبي براي انکار انحصارطلبي روايت حاکم به نظر مي رسد، ليکن از آنجا که تفکر پست مدرن هيچ مبنايي را براي نقد باقي نمي گذارد، خودش بنياد نقد خويش را ويران ساخته، به روايت حاکم، به منزله يک روايت از بي شمار روايت هاي ممکن، مشروعيت بخشيده، به نحو غيرمستقيم در خدمت وضعيت موجود قرار مي گيرد. نکته ديگر اينکه نقد پست مدرن نسبت به وضع موجود، صرفاً در موضع سلبي باقي مانده، بر اساس مباني خود از طرح هرگونه طرح ايجابي ناتوان است، لذا اين نقد همان گونه که فرانکفورتيان به درستي اظهار مي دارند، بنياد هرگونه کنش اجتماعي را ويران مي سازد. همچنين پست مدرنيست هاي ايراني از درک نهيليسم مستتر در تفکر پست مدرن، به منزله يکي از نتايج و پيامدهاي تفکر متافيزيکي، ناتوان يا بي توجه هستند. آنان هرگز به اين امر توجه ندارند که خطر نهيليسم ويرانگرتر و زيانبارتر از خطر استبداد و توتاليتاريانيسم است. به همين دليل نحوه مواجهه شان با پست مدرنيسم غيرمتفکرانه مي نمايد. در قصه پست مدرنيسم، چه در غرب و چه در ايران، يکي از شخصيت ها و نحوه تفکري که به هيچ وجه نمي توان آن را ناديده گرفت، انديشه هاي هايدگر است. تفکر هايدگر در ارتباط با تفکر پست مدرن نسبتي پارادوکسيکال دارد. بعد از هگل و نيچه، هايدگر را از مهم ترين آباء تفکر پست مدرن بايد برشمرد. بي ترديد نگاه تاريخي هايدگر و نقدهاي بسيار راديکال او به مدرنيته و عقلانيت غربي، يعني متافيزيک، بر همه متفکران پس از او، از جمله بر متفکران پست مدرن بسيار اثرگذار بوده است. ليکن نکته اينجاست که با اين وصف، هايدگر را نمي توان متفکر پست مدرن به معناي رايج برشمرد. هايدگر بدين اعتبار که ناقد راديکال مدرنيته و عقلانيت جديد است و اين نقدها بي هيچ وجه نه از موضعي ماقبل مدرن بلکه از موضعي پسامدرن، يعني در جهت گذر از مدرنيته است، بي ترديد وي از مهم ترين متفکران پست مدرن بايد برشمرده شود. ليکن به رغم تاثيرپذيري هاي هايدگر هم از هگل و هم از نيچه، به اين اعتبار که وي مي کوشد هم از هيستوريسيسم (تاريخ گرايي) هگلي و هم از پرسپکتيويسم (منظرگرايي) و نهيليسم نيچه يي و در يک عبارت از سوبژکتيويسم متافيزيکي عبور کند، لذا وي در بسياري از نتايج و لوازم سوبژکتيويستي متفکران پست مدرن، از جمله نهيليسم، مرگ خدا، مرگ حقيقت، منظرگرايي و مرگ سوبژه و... با آنان سهيم نيست، لذا به هيچ وجه نمي توان تفکر هايدگر را با انديشه هاي متفکراني چون ليوتار، دريدا، رورتي، فوکو، دلوز و... يکي دانست.

به اعتبار وجود پاره يي از اوصاف تفکر پست مدرن در انديشه هاي هايدگر، البته ضمن توجه به تفاوت هاي بنيادين ميان هايدگر و پست مدرنيسم، هايدگري هاي ايران، يعني مرحوم فرديد و همه پيروان وي و در راس آنها، دکتر داوري را مي توان در زمره نخستين متفکران پست مدرن ايران تلقي کرد. آسيا در برابر غرب دکتر شايگان نيز تحت تاثير هايدگر و کربن و لذا کم و بيش از منظري پست مدرن به رشته تحرير درآمده بود. اما با کتاب افسون زدگي جديد، دکتر شايگان از موضع پست مدرن به موضعي مدرنيستي، ليکن از نوع هگلي و نه از نوع کانتي آن نزديک مي شود.

برخي کوشيده اند تفسيري پست مدرن از انديشه هاي شريعتي ارائه دهند. (به کتاب دکتر قانعي راد با عنوان تبارشناسي عقلانيت مدرن؛ قرائتي پست مدرن از انديشه دکتر علي شريعتي، رجوع کنيد.) بنده با اين تفسير به هيچ وجه موافق نيستم. (نگاه کنيد به نقد و بررسي اينجانب از اين کتاب در مجموعه مقالات ما و پست مدرنيسم.) اما يک نکته در قرائت پست مدرن از انديشه هاي شريعتي درست است و آن اينکه شريعتي مي کوشد انتقاداتش به مدرنيته از منظري ماقبل مدرن نباشد و مي کوشد از مدرنيته عبور کند. اما ما با شريعتي و اساساً با ايدئولوژي، نمي توانيم از مدرنيته و عقلانيت مدرن عبور کنيم.

اما دو نکته اساسي در ارتباط با هايدگري هاي ايران، در قياس با تفکر خود هايدگر در غرب قابل تامل است؛ اولاً برخلاف نقدهاي هايدگر و هوسرل به عقلانيت متافيزيکي، در انديشه هاي مرحوم فرديد و دکتر داوري (به خصوص در آثار دهه هاي پيشين ايشان) نقد مدرنيته، عقلانيت جديد و اساساً متافيزيک، وصفي ايدئولوژيک مي يابد. در آثار فرديد شما با غرب و متافيزيکي شيطاني و سنت تفکر شرقي رحماني مواجهيد. مرادم از وصف تفکر ايدئولوژيک در اين بحث، همين دوگانه سازي است که از اوصاف تفکر ايدئولوژيک است. نکته اساسي ديگر اينکه در حالي که در تفکر هايدگر پروژه «گذر از متافيزيک» ديوار به ديوار طرح «تخريب تئولوژي» است، هايدگري هاي ايران، از سنت به نحوي يکپارچه سخن مي گويند. البته، به خصوص در آثار به جا مانده از مرحوم فرديد، تک عباراتي جسته و گريخته در نقد سنت ديده مي شود، ليکن اين نقدها صرفاً از منظر خاصي، يعني منحصراً از منظر اختلاط با متافيزيک و منطق يوناني است و نسبت به ديگر جنبه هايي که سنت نظري ما را قابل نقد مي سازد، سکوت سهمگين و نابخشودني ديده مي شود. در عبارات مرحوم فرديد و دکتر داوري تاکنون، من حتي اشاره يي به طرح «تخريب تئولوژي» هايدگر نديده ام و اساساً تمام هم و غم آنها به نقد غرب و متافيزيک مصروف شده، تامل در سنت تاريخي خودمان و آسيب شناسي آن از اولويت برخوردار نبوده است. به همين دليل، انديشه هاي پست مدرن هايدگر در ايران تا حدودي نيز مورد بهره برداري انديشه هاي ماقبل مدرن در منازعات سياسي و ايدئولوژيک اش با غرب قرار گرفته است. به نظر مي رسد تا اينجا ما به پست مدرنيسم صرفاً از منظر يک پديدار نظري و فرهنگي و به منزله يک گفتمان يا نظامي معنايي نگريسته ايم. ليکن پست مدرنيسم را به منزله يک ساختار واقعي و عيني اجتماعي و اقتصادي نيز مي توان فهم کرد. البته به هيچ وجه نمي توان پديدارهاي نظري و فرهنگي و نظام هاي معنايي را از ساخت هاي اجتماعي، اقتصادي و تاريخي کاملاً منفک کرد، ليکن در اينجا صرفاً به منزله نشان دادن نقاط مورد تاکيد در دو نحوه نگرش به پديدارهاي انساني و اجتماعي آنها را از هم تفکيک کرده ايم. به تعبير ساده تر، معمولاً نوع نگاه يک فيلسوف با يک جامعه شناس يا اقتصاددان يکي نيست. اگر ما پست مدرنيسم را به تبع جامعه شناسان و اقتصاددانان به منزله يک ساخت واقعي و عيني اجتماعي و اقتصادي بفهميم، در اين نحوه نگرش نيز در مورد اين پرسش که آيا واقعاً در ايران ساختارهاي پست مدرن، صرف نظر از بحث هاي نظري روشنفکران، شکل گرفته است يا نه، دو پاسخ گوناگون وجود دارد؛

الف- گروه نخست معتقدند ايران هنوز جامعه سنتي و ماقبل مدرن است، لذا بي آنکه نهادهاي مدرن در آن شکل گرفته باشد و بي آنکه جامعه تجربه راستيني از مدرنيته، عقلانيت جديد، دموکراسي و... داشته باشد، چگونه مي تواند وارد دوره پست مدرن شود. اين گروه معتقدند روشنفکران و اهل فلسفه، بي جهت شاخصه هاي اصلي تفکر در جوامع غربي را به ديگر جوامع غيرغربي از جمله ايران، تسري داده و تاريخ غرب را با تاريخ بومي و محلي جوامع غيرغربي يکسان گرفته اند. جوامع غربي و جوامع غيرغربي در دو بستر گوناگون تاريخي و در دو دوره متفاوت تاريخي حرکت کرده، هر يک داراي شاخصه هاي خاص خويشند لذا تسري بحران معنا يا نهيليسم غربي و ديگر شاخصه هاي نظام معنايي پست مدرن در جوامع فراصنعتي غربي به جوامعي چون جامعه سنتي و ماقبل صنعتي ايران امري است که به اعتبار تفکر تاريخي و جامعه شناختي به هيچ وجه قابل دفاع نيست. همان گونه که پيداست اين تلقي ناشي از نوعي نگاه جامعه شناسانه است که پست مدرنيسم را نه به منزله يک نظام معنايي بلکه به منزله يک ساخت اجتماعي و تقريباً مساوق با جامعه فراصنعتي تلقي مي کند.

اما در اين نگرش جامعه شناختي به پست مدرنيسم، دو مفروض بزرگ وجود دارد؛ اولاً اين گروه تصور مي کنند هنوز در دوران ما مي توان به وجود ساخت هاي بومي و هويت هاي مستقل تاريخ هاي بومي و قومي قائل بود. به تعبير ساده تر، آنان به شکل گيري نظام جهاني و اينکه هر جامعه و کشوري در واقع بخشي از اين نظام واحد جهاني است، کمتر مي انديشند. شکل گيري جامعه جهاني، به معناي امروزين آن، امري است که صرفاً قدرت تکنولوژي و انباشت سرمايه در دوره معاصر آن را امکان پذير ساخته است. در دوران ما به دلايل گوناگون، از جمله بسط قدرت روز افزون تکنولوژي و نيز ظهور «انقلاب صنعتي دوم»، يعني انقلاب در عرصه تکنولوژي جديد اطلاعات و ارتباطات و نتايج و لوازم آن، يعني تغيير در معنا و مفهوم زمان و مکان، فروريختن مرزهاي سياسي و جغرافيايي و از بين رفتن همه مرجعيت ها و اتوريته هاي ديني، سياسي، فرهنگي و خانوادگي و اساساً فروپاشي بسياري از عناصر هويت بخش، روند شکل گيري «تاريخ جهاني» و از بين رفتن تاريخ هاي قومي، بومي و ملي بسيار سرعت گرفته است لذا در دوران کنوني، ديگر به سهولت نمي توان از تاريخ هاي مستقل قومي، بومي و ملي سخن گفت. مفروض دوم اين نحوه نگرش اين است که آنان فهمي خطي از تاريخ دارند يعني تو گويي همه جوامع از مسير مشخصي که همانا تاريخ غربي است بايد عبور کنند. اينکه تحولات جاري در ايران را چگونه ارزيابي کرده، اين تحولات را حرکت به سوي جامعه مدرن يا حرکت به سوي جامعه پست مدرن بدانيم، تا حدود زيادي به مفروضات پيشين ما بستگي دارد. اما آنچه مهم است اين است که با انقلاب ايران و سنت نهادينه شده تاريخي به تماميت خويش دست يافت. سنت نهادينه شده تاريخي، امروز در جامعه ما به عنصري از عناصر قدرت تبديل شده است و اين عين تجدد و از مقدمات ورود به عرصه پست مدرن است. قدرت سياسي خواهان است هم اسلام و هم فهم خاصي از سنت را به منزله فراروايت بنماياند، اما روشنفکران و بخشي از جامعه خواهان ارائه تفسيرهاي ديگري از جهان، تاريخ و واقعيات هستند. در جوامعي همچون جامعه ما، سنت در حاشيه مدرنيته و پسامدرنيته است.در ايران هم روشنفکران ضدسنت و مخالف سنت با تاکيدشان بر پذيرش آگاهي مدرن و پسامدرن، هم روشنفکران به اصطلاح ديني، با تلاش هايشان به منظور نيل به سنتي عقلاني شده (يعني سنتي تابع عقل مدرن) و هم قدرت سياسي به واسطه تقليل سنت،جملگي، دست در دست هم، به رغم همه منازعات شان، زمينه هاي ورود ايران به عالم پست مدرن را از مدت ها پيش فراهم ساخته اند. فرو ريختن و بي بنياد شدن برخي ارزش ها که در ايران نيز ديده مي شود، از نشانه هاي عالم پست مدرن است. اگر ما به شاخصه هاي عالم پست مدرن و براي نمونه به جدول ايهاب حسن در ارتباط با اين شاخصه ها رجوع کنيم، بسياري از اين شاخصه ها همچون عدم تعين ها، وجود ابهامات، تجزيه ها و انشقاق ها، تکه پاره شدن شخصيت ها و هويت ها، قداست زدايي ها، بي خوديت و بي ژرفايي، دورگه سازي ها و کارناوال سازي و... را نيز به خوبي احساس مي کنيم. در تحليل جوامع نبايد ببينيم مردم يا قدرت هاي سياسي چه مي گويند بلکه بايد ببينيم چگونه زندگي و عمل مي کنند. امروز همه جوامع و همه قدرت هاي سياسي تقريباً يک شکل شده، به رغم تفاوت هاي سياسي، ايدئولوژيک و گفتماني، به نحو نسبتاً يکدستي عمل مي کنند و رابطه دولت ها و ملت ها تقريباً از استانداردهاي واحدي تبعيت مي کند. لذا امروز تفاوت بنياديني ميان ما و ديگر جوامع وجود ندارد. من اميدوارم قدرت سياسي در ايران به اين آگاهي دست يابد که زمان آن رسيده است شرايطي را فراهم سازد تا شايد تفکرات و انديشه هايي خارج از مصلحت انديشي ها، سياست زدگي ها و باورهاي نهادينه شده تاريخي، بتوانند به منصه ظهور رسيده و ما را در يافتن مسيري براي يافتن راهي غير از آنچه غرب پيموده است، ياري دهند. همچنين اميدوارم روشنفکران ما مسائل فلسفي، تاريخي و تمدني را تا سر حد مسائلي که محدود به شرايط اينجايي و اکنوني ماست، تقليل نداده، همچنين حقيقت مستتر در سنت و آگاهي سنتي را با باورهاي نهادينه شده تاريخي که خود را به منزله حقايق فراتاريخي مي نمايند، يکي نگيرند.
تاملي در انديشه هاي سياسي دلوز و فوکو
ميراث نيچه يي در فلسفه فرانسوي
احمد بستاني

پست مدرنيسم به عنوان يک مکتب فکري به مجموعه انديشه هاي پاره يي از فيلسوفان و نويسندگان، عمدتاً فرانسوي دهه هاي اخير اطلاق مي شود که به طور کلي به نقد راديکال تجدد و اصول جاافتاده آن باور دارند. اين نويسندگان داراي مشرب هاي فکري متفاوت و حوزه هاي مطالعاتي گوناگوني هستند و تقريباً هيچ يک از آنها خود را متعلق به مکتب واحدي به نام پست مدرنيسم نمي دانند. به عنوان نمونه ميشل فوکو در تمامي نوشته هاي خويش حتي يک بار هم نامي از پست مدرنيته نياورده است و حتي آنگاه که ژرار روله در مقام گفت وگو کننده از او مي پرسد که آيا خود را به جريان پست مدرن نزديک مي داند، زيرکانه پاسخ مي دهد؛ «منظورتان از پست مدرنيته چيست؟ من در جريان نيستم». از ميان نويسندگان موسوم به پست مدرن، احتمالاً ژان فرانسوا ليوتار تنها کسي است که از پست مدرنيته به مثابه وضعيتي ويژه سخن گفته است و البته نه به عنوان مکتب يا «ايسم» فکري. ظاهراً براي نخستين بار يورگن هابرماس بود که اين انديشمندان فرانسوي را پيرو سرمشق فکري واحدي معرفي کرد و به آنها لقب پست مدرن داد. وي پست مدرن هاي فرانسوي را در زمره محافظه کاران جوان طبقه بندي کرده و در دفاع از مدرنيته به مثابه طرحي ناتمام انديشه هاي آنها را مورد نقادي قرار مي دهد. بعدها به ويژه در ايالات متحده، پست مدرنيسم به مثابه مکتبي فکري معرفي شد که حوزه هاي گوناگوني چون فلسفه، زبانشناسي، ادبيات، معماري، علوم سياسي و اجتماعي را پوشش مي دهد و مي کوشد با فرارفتن از اصول پذيرفته شده تجدد و بازبيني شالوده هاي آن بيانگر نگرشي نو باشد. پيدايش نهضت فکري موسوم به پست مدرن در فرانسه بي شک با وضعيت پس از جنگ جهاني در پيوند است. بحران هاي بشري و سياسي دهه هاي نخست قرن بيستم، همان گونه که تاريخ نويسان انديشه نشان داده اند، تاثير شگرفي بر تفکر غربي نهاد و به ويژه پايه ها و ارکان مدرنيته که در مفاهيمي چون خرد، سوبژکتيويته و جهانشمولي متجلي مي شود را به لرزه درآورد. اما انديشه يي که بعدها نام پست مدرن به خود گرفت تنها معلول اين وضعيت نيست بلکه بحران هاي قرن بيستم تنها شرايط را براي ظهور اين نگرش فراهم ساخت. براي پي بردن به سرچشمه هاي انديشه پست مدرن بايد اندکي عقب تر رفت و پاره يي از متفکران آلماني را در نقادي تجدد پيشرو دانست. مهم ترين آنها نيچه و هايدگرند که انديشه پست مدرن بسي وامدار آنها است و بخشي از شالوده هاي خود را از آنها برگرفته است. البته همان گونه که اشاره شد، انديشه پست مدرن مکتبي همگن و يکپارچه نيست و به همين دليل نبايد تاثير نيچه و هايدگر را در تمامي انديشمندان پست مدرن يکسان دانست. از سوي ديگر انديشه پست مدرن همچنين ريشه در مارکسيسم راديکال فرانسوي نيز دارد. يکي از حلقه هاي واسط مهم بين مارکسيسم و پست مدرنيسم لويي آلتوسر است که برخي انديشمندان پست مدرن از شاگردان و پيروان او به شمار مي آيند. آلتوسر در سنت مارکسيستي انديشمندي بسيار بااهميت تلقي مي شود و به ويژه در معرفت شناسي مارکسيستي انديشه هاي بديع و جالبي دارد، هرچند به خاطر مواضع افراطي سياسي (مثل دفاع از استالينيسم) مورد سرزنش بود. از نظر آلتوسر مارکسيسم، که به ويژه در کتاب «سرمايه» متجلي است، مبين گسستي معرفتي از ميراث هگل، که مارکس جوان بدان دلبسته بود، محسوب مي شود. بدين سان آلتوسر تفسيري ضدانسان گرا و ضدهگلي از مارکسيسم عرضه داشت و کوشيد آن را بر مبناي ساختارگرايي از نو تفسير کند. آراي آلتوسر فراتر از انديشه مارکسيستي نيز تاثيرگذار بود و به ويژه در مباحث معرفتي، او را در زمره پايه گذاران بحث از گسست معرفتي در فرانسه شناساند؛ ايده يي که انديشمندان فرانسوي ديگري نيز چون کانگيلم و باشلار در معرفت شناسي و فلسفه علم بر آن تاکيد ورزيدند.

ميشل فوکو که تحت تاثير برخي از اين نويسندگان فرانسوي بود، به بازسازي دوباره گسست معرفتي پرداخت و آن را در آثار متعدد خويش به کار بست. انديشه گسست، به مثابه يکي از مهم ترين ويژگي هاي پست مدرنيسم، داراي دو وجه است؛ نخست گسست «در زماني» که در مقابل مفهوم «تداوم» قرار دارد. مفهوم تداوم تاريخي، که در اشکال مختلف مورد تاکيد هگل و آگوست کنت بود، همانا اعتقاد به پيوستگي و سير تکاملي حاکم بر تاريخ و قائل شدن به معنا و جهتي خاص براي آن است. دوم گسست «هم زماني» که در تقابل با مفهوم «کليت» يا «جهانشمولي» قابل درک است که از خصايص مهم انديشه تجدد است و باز هم هگل را بايد از بنيانگذاران آن دانست.

قول به گسست را بايد از بنيادهاي معرفت شناسي پست مدرنيسم تلقي کرد و علاوه بر سنت فرانسوي گسست گرا، نيچه نيز با مقدماتي متفاوت به دريافتي مشابه از گسست رسيده بود. وي در آثار متعدد خويش، و به طور خاص در «تبارشناسي اخلاق»، مي کوشيد با به پرسش کشيدن منشاء ارزش هاي جا افتاده، مطلق و ازلي بودن اصول اساسي تجدد را نيز مورد ترديد قرار دهد. نيچه بر گسست ميان وضعيت بنيادين و امروزين امور تاکيد مي ورزد زيرا به اعتقاد وي وضع اوليه يک چيز و جايگاه بعدي آن ارتباطي با يکديگر ندارند و آنچه هست، هربار به دست قدرتي و براي خواستي تازه تغيير مي کند. اين تمايز از مهم ترين ويژگي هاي اسلوب «تبارشناسي» محسوب مي شود. تبارشناسي نيچه يي بدين سان بر اين نکته تاکيد مي ورزد که نگاهي به صورت فعلي بر يک نهاد حقوقي - اخلاقي يا يک رسم اجتماعي و سنت سياسي نمي تواند نشان دهنده ماهيت و معناي آن باشد. به همين دليل نيچه اسلوب تبارشناسي را در برابر روش هاي رايج تاريخي قرار مي دهد و براساس آن مي کوشد با نماياندن مسير تحول ارزش هاي مدرن در طول زمان از آنها نقاب افکني و راز زدايي کند. به گمان وي اخلاق جديد، که خود شکل گسترش يافته اخلاق مسيحي است، بر رويگرداني از ارزش ها و آرمان هاي «حيات»، که فرآورده عقل نيستند و از طبيعت حيواني انسان ناشي مي شوند، بنا شده است. بدين سان ارزش هاي اخلاقي امروز مانند نوع دوستي در حقيقت «نفي» ارزش هاي زندگي هستند. نيچه منشاء اين نگرش منفي و سلبي را «کينه توزي» مي داند و معتقد است اين نظام اخلاقي منفي براي اينکه شکل مثبت و ايجابي به خود بگيرد بايد به ناچار ارزش هاي مختص به خود را پديد آورد. در نتيجه اخلاق ارزش مثبتي ندارد و بيش از هر چيز کينه يي عليه زندگي است و به خاطر اين کينه مي کوشد وجهه يي مثبت و جهانشمول از خود عرضه کند. نيچه معتقد است بازگشتي دوباره به اين اخلاق «زندگي» و در وجهي کلي تر تمامي ارزش ها و هنجارهاي «حيات» و طبيعت بشر ضروري است؛ يعني رجوع به حيات و نه انکار آن يا کينه توزي عليه آن.

انديشه هاي نيچه به ويژه بر دو تن از انديشمندان موسوم به پست مدرن، يعني ميشل فوکو و ژيل دلوز، تاثير بيشتري برجاي گذاشت. ژيل دلوز خود انديشه شناس برجسته يي بود و آثار متعددي در شرح و تفسير انديشه هاي فيلسوفان جديد، مانند اسپينوزا، کانت، نيچه و برگسون به نگارش درآورد. نوشته هاي دلوز درباره نيچه از معتبرترين شروح بر فيلسوف آلماني به شمار مي آيند و دلوز را در زمره نيچه شناسان برجسته قرن بيستم قرار مي دهند. فوکو هرچند شرح مستقلي بر نيچه ننوشت اما از يک سو در مقالات خود، به ويژه در «نيچه، فرويد، مارکس» و «نيچه، تبارشناسي و تاريخ» کوشيد وجوهي از انديشه نيچه را برجسته و بازپرداختي نو از روش تبارشناسي عرضه کند و از سوي ديگر در نوشته هاي تبارشناختي خود، يعني آثاري چون «مراقبت و تنبيه» و «تاريخ جنسيت» به کاربست اسلوب تبارشناسي نيچه يي در حوزه هاي مورد علاقه خود پرداخت. فوکو در اين نوشته ها کوشيده است با بهره گيري از آراي نيچه به تبارشناسي نهادها و علوم جديد بپردازد و پيوند آنها با مناسبات قدرت را برملا سازد.

افزون بر ملاحظات مربوط به روش شناسي، فوکو و دلوز در فلسفه سياسي خود نيز عميقاً تحت تاثير نيچه بودند. لازم به ذکر است عمده کساني که از سياست پست مدرن سخن گفته اند بيشتر به وضعيت سياست در عصر پست مدرن پرداخته اند و با رويکردي توصيفي کوشيده اند توضيح دهند در عصر پست مدرن و دوران مرگ ارزش ها و روايت هاي اعظم مدرنيته، سياست چه وضعي خواهد داشت، اما کمتر از «فلسفه سياسي» پست مدرن به معناي دقيق کلمه سخن گفته اند. در اين ميان فوکو و دلوز به دليل پرداختن مستقيم به پرسش فلسفي و وجودشناختي از «قدرت» که موضوع اصلي فلسفه سياسي دوران جديد است و ارائه دريافت دگرگونه يي از مناسبات قدرت و سلطه، در ميان متفکران موسوم به پست مدرن جايگاه ويژه يي به خود اختصاص داده اند و از همين رو مي توان آنها را مهم ترين فيلسوفان سياسي پست مدرن دانست. مهم ترين شالوده فلسفه سياسي اين دو را بايد در مخالفت کامل با اومانيسم يا انسان گرايي تجدد سياسي جست وجو کرد. به همين دليل آنها در برابر انسان گرايي به طرح الگويي براي فلسفه سياسي مي پردازند که «ويتاليسم» يا «فلسفه حيات» خوانده مي شود. همان گونه که اشاره شد نيچه در نقادي تجدد زندگي يا حيات را به مثابه جايگاه راستين انسان معرفي کرده و خواهان رجوعي دوباره به آن بود. بحث اساسي درباره نسبت اين فلسفه حيات با فلسفه سياسي از نظر دلوز و فوکو اين است که چگونه مي توان بر مبناي تاملات نيچه، يعني اصالت بخشيدن به حيات و بدون رجوعي به انسان به مثابه سوژه، به طرح پرسش از قدرت و مقاومت در برابر سلطه پرداخت؟ از نظر اين دو فلسفه حيات مستلزم درکي ويژه از قدرت و مناسبات حاکم بر آن است. فوکو و دلوز دريافت خود از نيچه را در قالب سه اصل اساسي درک مي کنند؛ سه اصلي که مبناي فلسفه سياسي ضدانسان گرا در دهه 60 ميلادي و پس از آن را تشکيل مي داد.

الف- فهم وجود به عنوان حيات؛ نيچه در مواضع مختلف، و به طور خاص در کتاب «اراده معطوف به قدرت»، وجود را همان زيست و حيات معرفي مي کند. اين نکته مبين اصل وجودشناختي فلسفه حيات است و بر نفي تلقي هاي مابعدالطبيعي (و به ويژه افلاطوني) استوار است. وجود همانا آشکارترين تجلي و نمود زندگي است و نه برداشت هاي مابعدالطبيعي که بر تفکيک واقعيت و حقايق جاودان (افلاطون) يا تمايز واقعيت و صيرورت (ارسطو) استوارند.

ب- فهم حيات به عنوان اراده معطوف به قدرت؛ از نظر نيچه سرشت حيات، اراده معطوف به قدرت است. بدين سان و با در نظر گرفتن گزاره اول مي توان نتيجه گرفت وجود نيز چيزي جز اراده قدرت نيست. نيچه و پيروان فرانسوي او به دريافتي انتولوژيک از قدرت قائلند و بدين ترتيب فلسفه سياسي آنها از برداشت هاي کلاسيک از قدرت يکسره متمايز است.

ج- فهم اراده معطوف به قدرت به عنوان اراده براي اعمال هرچه بيشتر سلطه؛ سرشت مناسبات قدرت به گونه يي است که همواره به سوي اراده براي کسب قدرت بيشتر ميل مي کند. پس واقعيت که همان حيات است، شبکه يي است متشکل از کثرت روابط قدرت و سلطه يا به عبارت ديگر منازعات متعدد سلطه. بر مبناي سه اصل فوق مي توان فلسفه سياسي نيچه گرايان فرانسوي را به خوبي توضيح داد. براساس اين نظام فکري، هر جامعه بشري شبکه يي است از مناسبات پيچيده و درهم تنيده قدرت و منازعه براي اعمال هرچه بيشتر سلطه بر ديگران.

تلقي نيچه يي فوکو و دلوز از روابط قدرت داراي ويژگي هاي خاصي است. نخست بايد به تمايز اساسي آن از مارکسيسم اشاره کرد. نگرش مارکسيستي بر تمايز ميان سلطه گران و افراد تحت سلطه قائل است و منشاء اين نظام سلطه را «زيربناي» اقتصادي و طبقاتي معرفي مي کند. به عبارت ديگر در تلقي مارکسيستي، مناسبات قدرت و سلطه «روبنا» و محصول منازعات ريشه دار اقتصادي هستند و بنابراين نسبت به حوزه يي که در آن اعمال مي شوند امري خارجي و بيگانه محسوب مي شوند. نگرش نيچه گرايان فرانسوي اما يکسره متفاوت است؛ در تلقي فوکو و دلوز، مناسبات قدرت نه تنها محصول زيربناي ديگري نيستند که خود منشأ و سرشت تمامي روابط بشري را تشکيل مي دهند و در تمامي مناسبات اقتصادي، اجتماعي و حتي جنسي به نحوي «دروني» حضور دارند. افزون بر اين، هيچ تمايز خاصي ميان سلطه گر و سلطه شونده وجود ندارد و مناسبات سلطه و قدرت شبکه يي پيچيده را تشکيل مي دهد که در آن همگي تحت انقياد و سوژه قدرت هستند. براساس دريافت ضدانسان گرا و غيرسوژه يي فوکو و دلوز، هيچ کس اعمال کننده نهايي قدرت نيست زيرا قدرت اساساً منتشر و پراکنده است و حتي کساني که به ظاهر در اعمال آن نقش دارند، خود منقاد آن نيز محسوب مي شوند يا به قول دلوز «قدرت به همان اندازه از تحت سلطه ها مي گذرد که از سلطه گران». اين دريافت از قدرت را ميشل فوکو «خرده فيزيک قدرت» نام نهاده است تا بر تمايز آن از دريافت هاي کلاسيک از قدرت سياسي تاکيد ورزد. از نظر فوکو قدرت همه جا حضور دارد. هر لحظه و در هرجا توليد مي شود، قابل رويت و در عين حال ناديدني است و به طور خلاصه همه چيز را تحت سيطره خود درآورده است. اين قدرت ديگر قدرت سياسي متمرکز در دستگاه دولت نيست بلکه در تمامي مناسبات بشري و اجتماعي حضور دارد و پيوسته در مدارس، بيمارستان ها، پادگان ها، ادارات و ديگر نهادهاي جديد اعمال مي شود و همزمان دانش متناسب با خود و در نتيجه نظام حقيقت مختص خود را مي سازد.

از نظر فوکو و دلوز حوزه حقوقي و قضايي عرصه خشونت «تلطيف شده» است. قانون بيانگر وضعيت صلح و ثبات نيست بلکه برعکس نتيجه جنگ و منازعه قدرت است.

اين انديشه قابل مقايسه با آراي پير بورديو است که در «جامعه شناسي استراتژي ها»ي خود تمامي پديده هاي اجتماعي را تکنيک هايي براي سلطه و تمايزگذاري معرفي مي کند. بنابراين حوزه قانون تضمين کننده مناسبات سلطه و بهترين تجلي منازعات قدرت است نه نقطه پايان آن. بدين سان فوکو و دلوز تلقي حقوقي- گفتماني از قدرت، يعني دريافتي که نقش قدرت را بيان حق و عمل کردن بر مبناي آن مي داند، به شدت رد مي کنند و قوانين و نظام حقوقي را صرفاً يکي از اشکال اراده معطوف به قدرت مي دانند و به همين دليل معتقدند اين نظام مرجع شايسته يي براي داوري عادلانه و نقادي قدرت موجود نيست. اين دريافت، خود مبنايي است براي نقدي راديکال از «دولت مبتني بر حق» که يکي از دستاوردهاي مهم تجدد سياسي به شمار مي آيد.

برخي منابع؛------------------------

1- Louis Althusser, Lژnine et la philosophie, Paris, Maspero, 1972.

2- Gilles Deleuze, Foucault, Paris, Minuit, 1986.

3- Gilles Deleuze, Nietzsche et la philosophie, Paris, PUF, 1970.

4- Michel Foucault, La volontژ de savoir, Paris, Gallimard, 1976.

5- Michel Foucault, Dits et Ecrits, Paris, Gallimard, 2001.
گفت وگو با عباس مخبر
پارادوکس زنون

عباس مخبر يکي از صاحب نظران و مترجمان حوزه ادبيات و انديشه است.از مخبر تاکنون کتاب هاي بسياري در هر دو حوزه منتشر شده است.«درآمدي بر نظريه ادبي تري ايگلتون» از جمله کتاب هايي است که با استقبال روبه رو شده است.با او در مورد انديشه فلسفي پست مدرن گفت و گو کرده ايم که مي خوانيد.

---

-جنابعالي پست مدرنيسم را نتيجه دوران مدرن و يک وضعيت ارزيابي مي کنيد يا اينکه پست مدرنيسم خود يک مجموعه نظام عقايد است و آن را به مثابه يک تفکر ارزيابي مي کنيد؟

صاحب نظران مختلف در مورد مجموعه آرا و افکاري که زير عنوان پسامدرنيسم تعريف مي شوند ديدگاه هاي گوناگوني ارائه کرده اند. به عنوان مثال ايگلتون، جيمسون و بودريار آن را اصطلاحي براي يک دوران فرهنگي مي دانند و با پديده هايي همچون سرمايه داري مصرفي (ايگلتون)، سرمايه داري متاخر (جيمسون) و تکنولوژي (بودريار) مرتبط مي دانند. اما چهره هاي ديگري از قبيل ليوتار و هابرماس (به رغم آنکه نظراتي مخالف يکديگر دارند)، بحث را در بستر پروژه روشنگري و به پايان رسيدن کار آن (ليوتار) يا ناتمامي اين پروژه (هابرماس) به پيش مي برند. مباحث و استدلال هايي که در اين جدال هاي فکري مطرح مي شوند بسيار مفصل و گاه پيچيده، اما بسيار آموزنده اند. گروهي اين آموزه را واکنشي به شکست جنبش هاي دهه 1960، به خصوص جنبش دانشجويي در فرانسه، جنبش هاي ضداستعماري در گوشه و کنار جهان و شکل گيري فمينيسم مي دانند و شماري ديگر شکست پروژه روشنگري را در پيشرفت آزادي و عدالت و رهايي بشر از قيد سرکوب و ستم به عنوان خاستگاه و علت اصلي اين جريان ذکر مي کنند.

بنا به گفته بنيانگذاران اين مکتب هر دو عامل يعني مشکلات جنبش روشنگري در تحقق هدف هاي تعريف شده و گرفتار شدن جهان در چنگال پديده هايي همچون فاشيسم، استالينيسم، سرمايه داري لجام گسيخته و تخريب محيط زيست، در کنار پيشرفت تکنولوژي و ظهور پديده واقعيت مجازي، از جمله دلايل شکل گيري اين جريان بوده اند. من هيچ صاحب نظري را نمي شناسم که با پاره يي ايرادهاي مطرح شده توسط پسامدرنيسم بر روشنگري و پروژه مدرنيته مخالف باشد. حتي هابرماس که مدافع ناتمامي نظريه مدرنيته است، تعريف ابزاري و فاقد کفايت روشنگري از خرد را مي پذيرد و تصحيح آن را توصيه مي کند. در مورد مفهوم دوران تاريخي نيز سيلان اصطلاحات پسامسيحيت، پساسرمايه داري، پساليبراليسم، پسافورديسم، پسامارکسيسم، پساصنعتي،و پساساختارگرايي در دهه هاي 60 و 70 ميلادي گوياي آمادگي بستر تاريخي براي ورود «پسامدرنيسم» است. (هر چند اصحاب اين مکتب دوره بندي تاريخي را در زمره کلان روايت ها مي شمارند و آن را مردود مي دانند.)

-اگر پست مدرنيسم را يک تفکر مستقل ارزيابي کنيم، چه مشخصه هايي بر آن مترتب مي شود؟

نمي دانم منظور از تفکر مستقل چيست، اما مشخصه هاي منظومه يي که تحت عنوان «پسامدرنيسم» تعريف مي شود به اجمال به اين شرح است. شايد بتوان گفت فصل مشترک اين منظومه فکري و اصل محوري آن ترديد درباره «خرد سوژه محور» دکارتي است. اين نقد که در آرا و افکار مارتين هايدگر و فريدريش نيچه ريشه دارد (و شايد پيش از آنها در نظريه و عمل رمانتيک ها از قبيل شيلر) «خرد سوژه محور» را به عنوان روش شناسي شالوده يي مدرنيته مورد انتقاد قرار مي دهد. به گفته هايدگر اين شکاف عميق ميان «سوژه شناسنده» از يک طرف و موضوع بي حرکت شناخت از سوي ديگر، به شکل گيري دنيايي منجر شده است که در آن برتري دانشمندان الگو و زمينه کل وجود را تشکيل مي دهد؛ سوژه يي که تصور مي کند مي تواند جهان را به الگوي مقاصد خود ببرد و بدوزد و لذا در رابطه يي کاملاً ابزاري با جهان قرار مي گيرد. حال آنکه از ديدگاه هايدگر جهان و انسان در رابطه يي متقابل با يکديگر قرار دارند و نمي توان جهان را آگاهانه دستکاري کرد.

به دنبال اين اصل محوري، مفهوم هاي «تماميت»، «کلان روايت ها»، «فراروايت ها» و تمامي روايت هاي کل گراي روشنگري زير تيغ نقد قرار مي گيرند. پيشرفت، عدالت، آزادي، رهايي بشر و همه تلاش هايي که مي خواهند يک پديده آرماني را به قالب واقعيت بريزند، نه تنها مردود شمرده مي شوند، بلکه در نهايت به سيطره وحشت و ترور منتهي خواهند شد. اساساً تصور شناخت، بازتابي از حقيقت است و اينکه مي توانيم براي آن در «خدا»، «تاريخ» يا «خرد» شالوده محکمي پيدا کنيم. نه خدايي وجود دارد، نه معنايي و نه حقيقتي، و جهان در حرکتي بي شکل و نامنظم مدام در چرخش است تا در زوال عبثي فروبپاشد. جهان ماواي تکه پاره يي است دستخوش «بازي هاي زباني»، يا «ميل»، يا «وفاق هاي مقيد به متن» در مقياس هاي کوچک که هر مويش ساز خود را در مقامي کوک مي کند. اميدي به رهايي بشر نيست و اين منظومه جايي خارج از خود ندارد که بتوان آن را به نقد کشيد. پس بهتر آن است که به کارهاي کوچک بپردازيم، فهم ناپذيري هستي را به ريشخند بگيريم و با درد يا لذت زيبايي شناسانه وجود خوش باشيم. تاريخ افسانه يي بيش نيست و فيلسوفان جايگاه شاعران را غصب کرده اند. به نوشته ريچارد رورتي در جمع بندي چيزي که مي توان آن را جان مايه پسامدرنيسم شمرد، روزگاري بود که احساس مي کرديم به چيزي فراسوي دنيايي مشهود نياز داريم تا او را پرستش کنيم. در آغاز قرن هفدهم سعي کرديم عشق به حقيقت را جايگزين عشق به خداوند کنيم و جهاني را که علم توصيف مي کرد پديده يي نيمه آسماني تلقي مي کرديم. در پايان قرن هجدهم سعي کرديم عشق به خودمان را جايگزين عشق به حقيقت علمي کنيم و لذا به پرستش ماهيت عميق روحي يا شاعرانه خود روي آورديم و آن را پديده يي نيمه آسماني به شمار آورديم... اين خط استدلال که ما را از بلومنبرگ به نيچه، فرويد و داويدسون مرتبط مي کند گوياي آن است که ما سعي داريم به نقطه يي برسيم که ديگر هيچ چيز را پرستش کنيم و «هيچ چيز» را پديده يي نيمه آسماني به شمار آوريم، و «همه چيز» را از زبان و آگاهي گرفته تا جامعه، محصول زمان و تصادف بدانيم. به گفته فرويد رسيدن به اين نقطه به اين معنا است که «تصادف سرنوشت ما را تعيين مي کند.»1

روشن است که زندگي روزمره مردم با اين آرا و انديشه ها همخواني چنداني ندارد و متاسفانه يا خوشبختانه مردم به کار و بار و زندگي خود مشغولند. عده يي همچنان خدا را مي پرستند و به او توسل مي جويند و شماري در جست وجوي حقيقت يا حقيقت هاي متکثرند. آرمان هاي آزادي، عدالت، پيشرفت و رهايي نيز همچنان به عده يي اميد و انگيزه مي بخشد. اما به شهادت بسياري از صاحب نظران که من نيز با آنها موافقم، پسامدرنيسم دستاوردهاي ارزشمندي نيز داشته است. به نوشته تري ايگلتون؛ فرهنگ پسامدرن پيکره يي غني، باتهور و نشاط انگيز در تمام گستره هنر آفريده و بيش از سهمش آثار مبتذل توليد کرده است. زير پاي تعدادي از مسلمات خودپسندانه را خالي کرده، برخي از تماميت هاي پارانويايي را شکسته، برخي پاکدامني هاي سخت محافظت شده را آلوده کرده، برخي هنجارهاي سرکوبگر را به هم ريخته و برخي بنيادهاي به ظاهر مستحکم را به لرزه افکنده است. همين طور هم تسليم شکاکيتي شده که از لحاظ سياسي فلج کننده است... فرهنگ پسامدرن با خالي کردن زير پاي مسلمات مخالفان سياسي خود، غالباً زير پاي خود را هم خالي کرده است و مثلاً در پاسخ به اين پرسش که چرا بايد با فاشيسم مقابله کرد، تنها به اين عذر سست پايه پراگماتيستي متوسل مي شود که ما در ساسکس يا ساکرامنتو فاشيسم را نمي پسنديم.»2 به گمان من تعميق شناخت ما از روشنگري و مدرنيته و نارسايي هاي آن تا حدود زيادي مديون تلاش هاي متفکران پسامدرنيست و از مهم ترين دستاوردهاي آن است. ديدگاه هاي آنها در زمينه کلان روايت ها، تقابل هاي دوگانه و مباحث زباني نيز درس هاي فراواني براي آموختن دارد.

-آيا پست مدرنيسم انديشه قائم به ذاتي است که بتوان بدون فهم و تجربه مدرنيته آن را به کار بست يا اينکه جامعه و انديشه يي که مرحله مدرنيزاسيون در عمل و نظر را نگذرانده باشد توان درک و برداشت صحيح را از پست مدرنيسم ندارد؟ به نظر شما آشفتگي و اعتبارزدايي امري ذاتي پست مدرنيسم است يا اينکه به سبب نقد مدرنيته وجهه اعتبارزداي پست مدرنيسم قوي است؟

اصولاً هيچ انديشه يي قائم به ذات نيست و سابقه و تاريخچه و خويشاوند و تباري دارد. در مورد اين منظومه فکري کاملاً روشن است که بخشي از نامش «مدرنيسم» است و بخش ديگر نيز خود را به لحاظ تاريخي يا منطقي متعلق به بعد از مدرنيسم مي داند همان طور که در پاسخ به پرسش هاي پيشين نيز گفتم خاستگاه اين انديشه نقد مدرنيسم يا مدرنيته است. همچنين اين منظومه فکري- فرهنگي از هرگونه نظم، نظام، نظرپردازي، مفهوم سازي و کليت بخشي گريزان است و اين ويژگي (هرچند با خود متناقض) توسط بنيانگذاران آن تصريح شده است.

-در دوران معاصر آيا هر سامان سياسي و اجتماعي (به عنوان مثال بنيادگرايي) را مي توان ذيل توجه به فرهنگ هاي حاشيه يي، بومي نگري و خرده روايت ها که در پست مدرنيسم مطرح مي شود، توجيه کرد؟

بنيادگرايي از نمونه هاي بارز کلان روايت هايي است که پسامدرنيسم با آنها سر جنگ دارد. علاوه بر اين نفي روايت هاي متافيزيکي و متافيزيک در انواع تجليات آن (حتي زبان) از ديگر دغدغه هاي پسامدرنيسم است که آن را در تقابل با بنيادگرايي قرار مي دهد. اما همه اينها در ساحت نظر است و کثرت گرايي فرهنگي و نسبي گرايي مترتب بر آن باعث مي شود که از مقابله عملي با آن بپرهيزد.

-از لحاظ نظري نسبت ميان وضعيت معاصر ما در ايران و مساله پست مدرنيسم را چگونه ارزيابي مي کنيد؟

به نظرم اين ديدگاه مدرنيست هاي ايراني که چون در کشورهايي مانند ما هنوز مدرنيته در گام هاي اول قرار دارد پس پرداختن به پسامدرنيسم کاري بيهوده و نادرست است، ديدگاه غلطي است. شايد اساس و شالوده اين ديدگاه تلقي اش از پسامدرنيسم به مثابه نوعي «صورت بندي اجتماعي- اقتصادي» باشد که پس از به پايان رسيدن پروژه مدرنيته مي توان به درون آن گام نهاد. شايد هم تفسير نادرست اين جمله هابرماس که «مدرنيته هنوز يک پروژه ناتمام است». اين گفته هابرماس در پاسخ به انتقادات متفکران پسامدرن به خصوص ليوتار، بر پروژه روشنگري و رويکرد ابزاري آن به عقل يا خرد مطرح شده است. در واقع هابرماس اين انتقاد را مي پذيرد و عقيده دارد که مي توان و بايد آن را اصلاح کرد و راه حل هايي نيز ارائه مي دهد.3 اما از ديدگاه ليوتار و شايد با تاثيرپذيري از هايدگر اين ويژگي ذاتي پروژه روشنگري و مدرنيته است و نمي توان آن را اصلاح کرد. به بيان ديگر حرف هابرماس اين نيست که اگر کمي بيشتر فرصت دهيد ما پروژه مدرنيته را تمام مي کنيم و سپس شما مي توانيد قدم به درون مجلس بگذاريد.

دليل ديگر آن مي تواند بستر کنوني جدال سنت و مدرنيته باشد .از آنجا که پسامدرنيسم و سنت هر دو منتقد مدرنيته اند اين تصور وجود دارد که پسامدرنيسم مي تواند توسط سنت يارگيري شود و کفه ترازو را به اين سمت سنگين کند. به گمان من دليل اول نادرست و ترس دوم نابجاست. در کشورهايي چون ما که کشاکش سنت و مدرنيته را تجربه مي کند (اگر اين حکم درست باشد) شناخت عميق تر مدرنيته و نارسايي هاي آن کفه سنت را سنگين تر نخواهد کرد. اين تلقي بر فرض ايستا بودن پروژه روشنگري و مدرنيته استوار است که فرض نادرست ديگري است. پسامدرنيسم مي تواند ابزار مدرنيست ها را در جدال با سنت صيقل بزند و اين جدال را به مجراهاي مدني تري هدايت کند. در واقع امکاني گشوده براي گفت وگو و پرهيز از بروز قهر و خشونت است. به گمانم در کشورهايي چون ما که هنوز قيد و بندهاي سنت را بيش از دستاوردهاي مدرنيته بر گرده خود احساس مي کنيم پسامدرنيسم چاره يي جز خدمتگزاري به مدرنيته ندارد و سرانجام مساله يي که باقي مي ماند ترس از فلج سياسي ناشي از پسامدرنيسم و مطلق سازي هاي آن در پاره يي عرصه هاي فکري- فرهنگي (زبان، قدرت، کلان روايت، ميل و نظاير آن) است. در پاسخ به اين ترس بايد گفت ما با يک سامان فکري انسجام يافته روبه رو نيستيم که پذيرش هر يک از اجزاي آن به معناي پذيرش کل اين نظام باشد. به عنوان مثال مي توان پذيرفت گاهي اوقات در کتاب هاي تاريخ داستان نوشته مي شود و به عکس اما نپذيرفت که تاريخ همان داستان و داستان همان تاريخ است. علاوه بر اين ما با نوعي سامانه فکري- فرهنگي مواجهيم که اصحاب و اجزايش در يک خط حرکت نمي کنند.

پي نوشت ها؛----------------------------

1- Richard Rorty, The Cointingency of Language: Contingency, Irony and Solidarity, Cambridge University Press/ 1989/ P.22.

2- پسامدرنيسم در بوته نقد (مجموعه مقالات)، ويراستار خسرو پارسا، «خاستگاه پسامدرنيست ها» نوشته تري ايگلتون، ترجمه پرويز بابايي، ص 42، نشر آگه، چاپ اول، زمستان 1375

3- Postmodernism, Edi by Patricia Waugh, Edward Arnold, London/ 1994/ P.116.

فوکوي پست مارکسيست در گفت و گو با محمد ضيمران
ميشل فوکو مورخ زمان حال

حامد زارع

براي گفت وگو درباره فوکو ، گزينه هايي محدودي به ذهنتان خواهد رسيد و يکي از آنها محمد ضيمران است. گفت گو با ضيمران در يک صبح سرد زمستاني در طبقه دهم برجي در جردن انجام شد. انرژي او در پاسخ به سوالات، شوق پرسيدن را دوبرابر مي کرد. آنچه مي خوانيد حاصل دو ساعت گفت وگو با دکتر محمد ضميران است. از ضميران تاليفات و ترجمه هاي زيادي منتشر شده که آخرين آنها «روشنگري مدرنيته و ناخرسندي آن» است.

---

-گفت و گو را با اين سوال آغاز مي کنم که اساساً نگاه فوکو به فلسفه مدرن و پيش از خودش چگونه نگاهي است؟ ميشل فوکو چه مواجهه يي با کليت فلسفه مدرن دارد؟ اين سوال را به اين سبب مطرح کردم که برخي ها معتقدند فوکو در يک تهاجم گسترده به مدرنيته، يک اعتبارزدايي کلي از مدرنيته مي کند ولي بعضي ها مي گويند فوکو تنها «اومانيسم» موجود در مدرنيته را هدف قرار مي دهد. اين را مي خواستم کمي توضيح دهيد.

اتفاقاً خيلي سوال جالبي مطرح کرديد. در پاسخ به اين سوالي که شما مطرح کرديد، من به مقاله يي از خود فوکو ارجاع تان مي دهم. مقاله يي تحت عنوان «روشنگري چيست؟» فوکو حرف اصلي را در آن مقاله مي زند. وي مدعي است سنت کانتي طرحي را به جهان انديشه عرضه کرده است که در اين طرح چيستي مدرنيته را به صورتي دقيق و از ديدگاه تبارشناسانه و در واقع دودمان پژوهانه بررسي کرده است. مباني مدرنيته در اين طرح به خوبي مطرح مي شود. بنابراين من معتقدم فوکو به هيچ وجه آنتي مدرن نيست بلکه سعي مي کند مباني مدرنيته را از لحاظ چارچوب فلسفي پيگيري کند و مشخص کند که مدرنيته پيامد چه تحولاتي در تمدن غربي و در تفکر فرهنگي غرب است. در آن مقاله فوکو مي گويد کانت شرايط ضروري که انسان مي تواند در سايه آن خود را از کودکي نجات بدهد را مورد بررسي قرار مي دهد. در حقيقت شرايط ضروري عبور از سنت يا همان کودکي چيزي است که در ذيل آن مدرنيته قابل فهم مي شود. اولين شرطي که انسان را از مدرنيته دور مي کند، تبعيت و انقياد است. يعني اين گستره اطاعت است که به کارگيري عقل را مختل مي کند و مدرنيته چيزي نيست جز به کارگيري عقل و خردورزي. من نمي خواهم در اينجا برداشت خودم را از فوکو مطرح کنم بلکه مي خواهم پروژه خود فوکو را روشن کنم. بنابراين اين حرفي که برخي ها مي گويند و معتقدند فوکو يک پست مدرن است، در صورتي که پست مدرنيسم را مرحله شکوفايي مدرنيسم بدانيم، درست است. اما اگر پست مدرنيته را عبور از جهان مدرنيته بدانيم، به هيچ وجه حرف قابل قبولي نيست و به اين اعتبار نمي توان فوکو را پست مدرن ناميد.

- به اعتقاد شما مي توان پست مدرنيته را مرحله شکوفايي مدرنيته محسوب کرد؟

ببينيد، ليوتار معتقد است پست مدرنيته شکوفايي مدرنيته است. مي دانيم يکي از بنيانگذاران مهم پست مدرنيسم ليوتار است که وي در اثر معروفش «وضعيت پست مدرن» معتقد است پست مدرنيته اوج مدرنيته است. پس بنابراين نگاه به پست مدرنيسم و مدرنيسم نمي تواند يک نگاه منقطع و گسست وار باشد. البته کساني مانند بودريار گسست وار به اين قضيه مي نگرند. اين هم طبيعي است، چون پست مدرنيسم طيف هاي گسترده يي را شامل مي شود و افراد مختلفي ذيل آن قرار گرفته اند. از فوکو گرفته تا دريدا و از ليوتار گرفته تا بودريار، همه اينها را پست مدرنيست مي دانند ولي من معتقدم اين خلط مبحث است. وقتي همه اين افراد را ذيل يک پروژه تعريف مي کنيد، انديشه آنان مورد خدشه قرار مي گيرد. چه اينکه من فکر مي کنم فوکو را يک پست مارکسيست بايد محسوب کرد و نه يک پست مدرنيست. اين جالب تر است،

-شما در پاسخ به سوال نخست، جمله يي را از فوکو به نقل از کانت آورديد مبني بر اينکه مدرنيته چيزي نيست جز به کارگيري عقل، آيا فوکو خود نيز به اين جمله باور دارد؟

بله.

-در اين صورت مناقشه هايي که فوکو در عقل مدرن مي کند را چگونه توجيه مي کنيد؟

مساله اين است که عقل مدرن چه مختصاتي دارد؟ اول بايد عقل مدرن را مشخص کنيم و سپس نسبت فوکو با آن را رديابي کنيم. ببينيد، نگاه فوکو يک نگاه تبارشناسانه به عقل مدرن است. فوکو معتقد است عقل مدرن يا به عبارتي ديگر سوبژکتيويته مدرن يک سري تنگناهايي دارد، که اين تنگناها ريشه در اومانيسم دارد. بنابراين اگر اين تنگناها مرتفع شود من فکر نمي کنم کسي بتواند عقليت مدرن فوکو را زير سوال ببرد.

درست است که ميشل فوکو سوبژکتيويته را زير سوال مي برد اما فوکو قطعاً داراي عقل مدرن است. در واقع فوکو بر آن است که مناسبت خود را با زمان حال به يک «مساله» تبديل کند. فوکو معتقد است وقتي در پايان قرن هجدهم روشنگري باليد، اين مناسبت انسان با زمان حال و اکنون بود که از اهميت بسزايي برخوردار شد.

-اين تعيين کردن مناسبت انسان اکنون همان چيزي نيست که هابرماس تحت عنوان «حال حاضر گرايي» مطرح مي کند و از اين دهليز انتقادي را متوجه ميشل فوکو مي کند؟

بله، دقيقاً همين است. البته توجه کنيد يکي از نقد هاي اساسي که هابرماس متوجه فوکو مي کند، اين است که وقتي مي توان مدرنيته را نقد کرد که از زرادخانه مدرنيته استفاده نکرد، هابرماس معتقد است تمام نقدهايي که فوکو به مدرنيته وارد کرده است، همه اش از زرادخانه مدرنيته استفاده کرده است. فوکو نتوانسته است از اين فضا عبور کند و از بيرون مدرنيته، مدرنيته را مورد نقد قرار دهد. بنابراين فوکو از اين جهت هم ثابت مي کند که در چارچوب مدرنيته واقع شده است. البته ميشل فوکو آدمي نيست که چشم بسته تمام مدرنيته را بپذيرد. تفاوت ميان هابرماس و فوکو هم در همين نکته مستتر است.

فوکو مي خواهد در اکنوني که ايستاده است، تبار مباني تشکيل دهنده مدرنيته را روشن سازد. و البته اينجا يک نکته ظريفي است که فوکو مي گويد نبايد «مدرنيته» را با «اومانيسم» اشتباه گرفت. چون ما وقتي صحبت از اومانيسم مي کنيم، اومانيسم متضمن ارزش داوري است. آنهايي که به اومانيسم اعتقاد دارند، مي خواهند ارزش هايي نظير کرامت انساني، محوريت انسان روي زمين، موضوعيت يافتن انسان در علوم اجتماعي و... را نهادينه کنند. بنابراين به تعبيري که فوکو مي گويد، اومانيسم ريشه در نقد مسيحيت دارد. حتي فوکو تا جايي پيش مي رود که مارکسيسم را هم نوعي اومانيسم مي داند چرا که متضمن ارزش داوري است. همين طور فاشيسم و استالينيسم. در نهايت نتيجه گيري مي کند که تمام پديده هايي که با اومانيسم در ارتباط است را من به چالش مي کشم.

-آقاي دکتر اينجا يک نکته مبهم وجود دارد. آيا ميشل فوکو با اختيار کردن موضعي منتقدانه نسبت به اومانيسم، نتوانست از مدرنيته پا را فراتر بگذارد يا اينکه اين امر طبيعت دستگاه انديشگي فوکو است که از مدرنيته عبور نکند؟

ببينيد، عبور از مدرنيته يک سري مشکلات ديگري را پيش مي آورد. همان نقدي است که هابرماس به فوکو وارد کرد. به محض اينکه شما از مدرنيته عبور کنيد، در مقابل تحول و دگرگوني جبهه مي گيريد، اگر ما مدرنيته را نوآوري دائم و پايدار بدانيم در اين صورت تخالف با آن، مخالفت با تحول و دگرگوني است. براي همين است که يورگن هابرماس پست مدرن ها را به وجهي از نو محافظه کاري متهم مي کند و مراد از نومحافظه کاري، حفظ وضع موجود است و اين دقيقاً چيزي است که با روح مدرنيته در تعارض است.

-فوکو در وجه سلبي خود نسبت به مدرنيته، اومانيسم را نقد مي کند. سوال من اين است که آيا فوکو به نحو ايجابي، يک وجه مقوم براي مدرنيته قائل مي شود که از اين طريق خود را هنوز در چارچوب مدرنيته جايابي کرده باشد. اگر بخواهيم واضح تر بحث را دنبال کنيم، من اين طور برداشت کردم که فوکو «پلوراليسم» را به عنوان يک ارزش مدرن مي پذيرد.

حتماً، فوکو يکي از دستاوردهاي مدرنيته را«پلوراليسم» مي داند يعني فوکو وحدت گرايي ناشي از سنت را به هيچ وجه نمي پذيرد. به نظر فوکو مهم ترين دستاورد مدرنيته همين کثرت گرايي و دگرباوري و دگرانديشي است. اساساً دستاورد مدرنيته آن است که «ديگري» هم بتواند فکر و بر اساس فکر خود عمل کند.

-اگر مدرنيته را تحول و نوآوري و عبور از رکود محسوب کنيم و فوکو را هم قائل به همين مدرنيته بدانيم، در اين صورت نقدهايي که فوکو به پيوند ميان عقلانيت و ترقي دارد و خدشه يي جدي به هگل گرايي وارد مي آورد را چگونه بايد توجيه کنيم؟

اين نکته خيلي مهمي است. يکي از جهات انتقادي و چالش گرايانه فوکو در همين مفهوم «ترقي» نهفته است. فوکو معتقد است «ترقي» ريشه در «اومانيسم» دارد چون ارزش داوري پشت آن است. فوکو مي گويد معلوم نيست که تحول ترقي باشد. ترقي علي الاصول يک نگاه ارزش داورانه است. به محض اينکه شما واژه «ترقي» را به کار مي بريد، ناظر بر حرکت شما به سمت يک وضعيت بهتر است. فوکو اين را قبول ندارد. البته يک نکته اينجا وجود دارد. فوکو تحول را نقد نمي کند بلکه ترقي را نقد مي کند. تحول يعني حرکت از جايي به جاي ديگر اما بدون ارزش ولي ترقي معناي «پيش رفتن» پشتش نهفته است. فوکو معتقد است اين ترقي يعني پيشرفت گرايي دستاورد اومانيسم است.

-آقاي دکتر اگر موافق باشيد، تاريخ را نزد فوکو بررسي کنيم. فوکو برخلاف هگل ميان تاريخ و عقلانيت پيوندي نمي بيند. به عبارت ديگر اگر هگل تاريخ را بستر ظهور عقل مي داند، فوکو دقيقاً روبه روي هگل مي ايستد. ولي از سوي ديگر خود فوکو، عقل و دانش را از منظري تاريخي پيگيري مي کند. ميشل فوکو چگونه به تاريخ مي نگرد؟

فوکو تنها کسي است که معتقد است تاريخ برخلاف مورخان قبلي که از گذشته هاي دور شروع مي کردند، بايد از زمان حال شروع شود. اين نکته است که فوکو را از همه انديشمندان قبل از خودش متمايز مي کند. فوکو مي گويد من مورخ زمان حال هستم. فوکو با نگاه حال به گذشته رجوع مي کند چون نمي تواند از گذشته به حال بيايد، به نظر فوکو هميشه در تاريخ مغالطه هايي شده است. اين هم يکي از آن مغالطه هاست. يعني نمي توان مبداء تاريخ نگاري را از دوران دور قرار داد چرا که ما معيارهاي حاکم بر آن دوران را نمي دانيم و تنها چيزي که در دسترس ماست معيارهاي زمان حال است. فوکو با معيارهاي امروزين به گذشته بر مي گردد و گذشته را در آيينه حال مشاهده مي کند.

-ديرينه شناسي که فوکو مطرح مي کند...

دقيقاً همين است، شما باستا ن شناسي را در نظر بگيريد. چرا فوکو از واژه آرکيالوژي استفاده مي کند؟ مگر باستان شناسان چه کاري انجام مي دهند؟ باستان شناسان در «الان» هستند. هر کتيبه يي و هر عتيقه يي مربوط به هر دوره تاريخي که باشد، در زمان حال مورد بررسي قرار مي گيرد. به همين دليل است که فوکو واژه تاريخ را به کار نمي برد بلکه آرکيالوژي را به کار مي برد که حالا برخي ها به ديرينه شناسي بر گردانيده اند و بعضي ديگر آن را به باستان شناسي ترجمه کرده اند. فوکو تنها چيزي که از تاريخ را در دسترس خود دارد «آرشيو» است و وي در اکنون و با آرشيو به گذشته مي رود.

-به نظر مي رسد فوکو در اين مسير به حاشيه هاي تاريخ بيشتر اهميت مي دهد تا متن تاريخ.

بله. فوکو همين کار را انجام داد و به حاشيه ها پرداخت. مثلاً گفت تاريخ همواره عقلانيت را مورد مطالعه قرار داد، من مي خواهم جنون را مطالعه کنم. تاريخ همواره جوامع سالم را مورد بررسي قرار داد، من مي خواهم بيمارستان هاي رواني را بررسي کنم. تاريخ همواره جامعه قانونمدار را مدنظر داشته است، من مي خواهم به زندان و تنبيه توجه کنم. براي فوکو متن اصلاً مهم نيست و به حاشيه ها توجه دارد. آن چيزهايي که مورد غفلت نگاه رسمي تاريخ قرار گرفته است، مورد علاقه ميشل فوکو است.

-آقاي دکتر برداشت فوکو در مورد مفهوم روشنفکر چيست و از ديدگاه او اوصاف روشنفکر معاصر چگونه قابل تبيين است؟

همان گونه که يادآور شديم فوکو بحث روشنفکري را در چارچوب همان نظام دانش و قدرت مورد تحليل قرار مي دهد اما يادآور مي شود دوگونه روشنفکر وجود دارد؛ روشنفکر جهان روا و جامع و ديگري روشنفکر خاص. مراد از روشنفکر جهان روا موجودي است که حقيقت و معرفت نزد اوست و وي خود را خداوند حقيقت و عدالت مي شمارد. به تعبير ديگر او وجدان جامعه محسوب مي شود. سارتر، راسل و چهره هايي نظير آنها در زمره روشنفکران جهان روا بوده اند. فوکو مي گويد امروزه دوران روشنفکري جهان روا به سر آمده و جاي آن را روشنفکران خاص با هدف ها و کارکردهاي ويژه گرفته است. مثلاً روشنفکراني که خود را معطوف مسائل و مشکلات ويژه يي کرده اند از جمله مسائل زيست محيطي و حقوق کودک و حقوق زندانيان و مسائل بيماران رواني در جامعه، بنابراين آگاهي و دانش فرد روشنفکر معطوف به حوزه ها و گستره هاي ويژه يي است. چنين روشنفکري به هيچ وجه مدعي جامعيت دانش و وجدان نيست بلکه نقش او در حوزه هاي تخصصي معيني متبلور مي شود. روشنفکر امروزي اديب نيست، نويسنده بزرگ نيست بلکه کارشناسي است که تلاش خود را در جهت گسترش دانش علمي در زمينه هاي خاص معطوف مي دارد. فوکو مدعي است که در هر جامعه يي رژيم حقيقت و سياست حقيقت داراي سرشت ويژه يي است و لذا مبارزات بايد در اطراف شرايط و سامان اقتصادي و اجتماعي ويژه آن جامعه شکل گيرد. در چنين حالتي است که مبارزات موضعي و محلي برجسته مي شود.

-اگر موافق باشيد مبحث روش شناسي فوکو را بررسي کنيم. به نظر شما تفاوت بين ديرينه شناسي و تبارشناسي به چه کيفيتي قابل توجيه است؟

فوکو تحليل ديرينه شناسانه خودش را معطوف به دانش و گفتمان کرده بود و در اين راستا علوم انساني را مدنظر داشت و حوزه و محدوده آن را تحليل مي کرد. بنابراين هدف اصلي تحليل ديرينه شناسانه عبارت بود از صورت بندي هاي ناشي از کارکردهاي گفتماني که اساس دانايي و معرفت را شکل مي دهد. به نظر فوکو ديرينه شناسي داراي چهار خصلت ويژه و صورت بندي گفتمان است؛ 1- صورت ايجابي قضيه، 2- صورت معرفت شناسي قضيه، 3- صورت علمي قضيه، 4- صورت منطق فقيه که هر يک از اين محورها در کنار بقيه آنها موجب ظهور گزاره هايي مي شوند که اين گزاره ها در بسط و گسترش گفتمان مسلط نقش کليدي ايفا مي کنند. فوکو در اوايل دهه 70 متوجه شد تحليل ديرينه شناسانه بيش از حد به صورت بندي هاي دانايي معطوف است و لذا از کارکرد قدرت غافل است. در اينجا بود که با مطالعه تبارشناسي نيچه کوشيد شکل گيري و گسترش شبکه هاي قدرت را از منظر تبارشناسي مد نظر قرار دهد. از اين رو او در ضمن يک مقاله معروفي به اسم نيچه تبارشناسي و تاريخ کوشيد منظر خويش را از تاريخ سنتي متمايز گرداند و بنابراين برخلاف رويکرد مورخاني که همواره در پي بررسي خاستگاه هاي تاريخي امور به تفحص مي پرداختند، او به جاي توجه بيش از حد به خاستگاه ها کوشيد تبار و به طور کل ظهور دودمان هاي ويژه حاکم بر شرايط موجود را تحليل کند و لذا برخلاف مورخاني که مي کوشيدند وحدت و هويت را اساس پژوهش خود قرار دهند، فوکو غيريت، دگرساني و تفاوت را مد نظر خود قرار داد. از اين رو کثرت رويداد ها در گسست آنها مورد توجه او واقع شد، چه مورخان مي کوشيدند بر اساس اصل وحدت و هويت رويدادها را در قالب رشته يي متداوم تحليل کنند. فوکو رويکرد تداومي را به چالش گرفت و در مقابل به اصل گسست و انقطاع ميان رويدادها توجه کرد. افزون بر اين ضرورت ناشي از اصل هويت و وحدت را که مبناي تحليل هاي تاريخي قبلي بود مورد انتقاد قرار داد و در عوض اصل امکان خاص را در مطالعه رويدادها اساس تحليل خود شناخت و يادآور شد در بستر تاريخ هيچ چيز متداوم و پايدار نيست و لذا همه پديده ها در معرض بازي نيروهاي تاريخي قرار دارند، لذا در نظر او مفهوم ترقي و توسعه و تکامل به هيچ روي قابل اثبات نبوده بلکه فرآيندهاي تاريخي از نظر او بر شبکه يي از مناسبات پوياي چالش و تحول شکل مي گيرند. آنچه در تاريخ قابل ملاحظه است کشاکش ميان سلطه و انقياد است. بنابراين هر نوع تحولي معلول بازي ميان همين سلطه و انقياد محسوب مي شود.

-آقاي دکتر، فوکو ظاهراً مساله مالکيت را در قالب يک مساله فلسفي مد نظر قرار داده است. در اين چارچوب دستاوردهاي او را چگونه مي توان تبيين کرد؟

فوکو با مطالعه تاريخ در قرن 16 به مساله حاکميت در يک سلسله گفتمان هاي همزمان در خصوص مسائل مختلف توجه کرد و بنابراين متوجه شد نوعي حاکميت بر خود يا قاعده هاي رفتاري بر زندگي مسيحيان اعم از کاتولي و پروتستان حاکميت دارد. در اين دوره بود که حاکميت دولت به طور عام جلوه ويژه يي به خود گرفت. همين مطالعه رفته رفته فوکو را به دوره هاي قبل تري چون قرون وسطي و نيز يونان باستان و روم کشاند. او متوجه شد نهاد مسيحي پاستورال بر زندگي مردم قرون وسطي حاکميت وسيعي دارد و بنابراين با مطالعه قدرت پاستورال مي توان پيامد هاي آن را در صورت بندي قدرت معاصر نيز مطالعه کرد.

در زبان هاي اروپايي واژه پاستور به دو معناست؛

1- پيشواي روحاني، 2- شبان. بديهي است که در دل قدرت پيشواي روحاني وجهي مناسبت شباني نيز حاکميت دارد. به اين معنا که قدرت دولت در جوامع مدرن هم ريشه در نظام شباني قرون وسطي دارد. بدين معنا که پيشواي روحاني کسي بود که به زندگي افراد جامعه، نيازهاي آنها، رفتار و کنش و نيز وجدان آنان معرفتي عميق داشت. به تعبير ديگر همين دانايي او را به اعماق روح افراد جامعه (مومنان) مسلط مي کرد و اغلب افراد جامعه با اعترافات به گناه مکنونات دروني خود را به گونه يي منظم در اختيار پيشواي ديني قرار مي دادند بنابراين نظام مسيحيت از اين گنجينه مهم دانش و قدرت در ايجاد وجهي حاکميت بهره گرفت و بنابراين دو عملکرد خاص را هم از فرهنگ يونان اقتباس کرد؛

1- خودکاوي، 2- هدايت وجدان. بنابراين نهاد رهبري مسيحي با اعمال قدرت بر زندگي افراد، توانست سازمان منظمي از مناسبت ناشي از تبعيت و اعمال قدرت را به گونه يي سامان مند صورت بندي کند و اين امر فصل مهمي در تاريخ حاکميت بر افراد را تشکيل داد. در دل اين بحث فوکو مساله حاکميت را به عنوان رهيافتي در ايجاد تمايز ميان حاکميت بر افراد از يک سو و تسليم و اطاعت شهروندان در مقابل قانون و قواعد وضع شده از ناحيه حاکميت رفته رفته خود به سامان مشخصي از اعمال قدرت انجاميد که شبکه يي از مناسبات حاکميت را روي سرزمين مورد نظر اعمال مي کرد و هدف آن تحقق عالي و مطلوب نيازهاي حاکميت و حفظ قدرت حاکم بود. بنابراين انتشار سلطه صرفاً در شرايط متعارف و معمولي قابل اعمال نبوده بلکه در اوضاع و احوال استثنايي مثل ظهور طاعون و قحطي و سيل و زلزله و نظاير آن صورتي عيني مشخص به خود مي گرفت. اين نظام پاستورال در شرايط اضطراري بيش از هر موقع ديگر به بسط قدرت مدد مي رساند. در قرون 16 و 17 بود که هنر حاکميت براي نخستين بار متوجه الگوي خانواده شد و نقش رهبر جامعه به مثابه پدر خانواده بر جامعه اعمال شده و بنابراين نظارت پيشواي حکومتي صبغه يي شخصي به خود گرفت. همان گونه که پدر خانواده خود را مسوول اولاد خانواده مي دانست، حاکميت خود را چنين حالتي توصيف کرد. از اين دوره هنر حاکميت به ظهور مساله جمعيت معطوف شد. از اين زمان به بعد علم حکومت مساله اقتصاد را در گستره خانواده و سپس کل جمعيت به عنوان واحدي ارگانيک مورد مطالعه قرار داد.

-تاثير شاخص فوکو را در کجا مي توان مشاهده کرد، منظورم اين است که فوکو اراده معطوف به قدرت در علم و دانش را از نيچه مي گيرد. تحليل گفتمان فوکو نيز متاثر از ساختارگرايان است. کوشش در جهت اثبات اينکه دانش و قدرت وقتي در نهادها متبلور مي شود، انسان را به شيء تبديل مي کند نيز ميراث مارکسيستي است. پس فوکو در کجا نوآوري دارد؟

فوکو هم از ميراث مارکسيستي و هم از دنياي نيچه گرايان و هم از هايدگرباوران استفاده کرد ولي به چيزهايي دست پيدا کرد که آنها هيچ کدام به آن دست پيدا نکرده بودند.

-مي توانيد چند مورد را مثال بياوريد؟

مثلاً به هيچ وجه ارتباط ميان جنون و مدرنيته مورد مطالعه قرار نگرفته بود. نه نيچه آن را مورد بررسي قرار داده بود و نه کارل مارکس؛ از سوي ديگر از دوره دکارت به بعد هم فلاسفه بر آن بودند که تعريفي از عقل ارائه بدهند، فوکو مي گويد من نمي خواهم بدانم عقل چيست؟ مي خواهم بدانم جنون چيست؟ فوکو مي خواهد ارتباط دانش و قدرت با جنون را کاوش کند. نهادهاي تعيين کننده مفهوم جنون ضمن اينکه يک بعد معرفتي در اين نهادها وجود دارد اما بعد قدرت در اين نهادها مهم تر است چون اين نهادها مي خواهند يک جامعه انتظام محور را سامان بدهند. جامعه انضباطي معلول پيوند ميان دانش و قدرت در اين گونه نهادها است. اين بحث ها مورد غفلت مارکس، نيچه و هايدگر بوده است. نظام مراقبتي که در قلمرو حقوق ايجاد شده است حتي توسط حقوقدانان نيز مورد غفلت بوده است. يکي ديگر از چيزهايي که فوکو را از بقيه متمايز مي کند تبارشناسي سوبژکتيويته است. همه از سوبژکتيويته صحبت کرده بودند ولي هيچ کس کالبدشکافي نکرده بود که اين سوبژکتيويته چه ابعادي دارد و اين کار را فوکو کرده است. فوکو نوآوري هاي فراواني دارد. درست است که مثلاً واژه تبارشناسي را از نيچه مي گيرد ولي استفاده يي که از تبارشناسي مي کند به هيچ وجه مدنظر نيچه نبوده است. از همه مهم تر تاريخ جنسيت است که تا آن زمان کسي از منظر تبارشناسي مطالعه نکرده بود؛ ارتباط بين قدرت و جنسيت و همچنين ارتباطي که مي تواند ميان دانايي و جنسيت باشد. يکي از کارهاي پژوهشي ميشل فوکو همين بحث تاريخ جنسيت است و يادتان هم باشد که اولين جلد اين مجموعه پژوهش از زمان حال شروع شده است و در جلد دوم است که فوکو به يونان باستان و قرون وسطي مي پردازد. به همين دليل است که گفتم بايد فوکو را مورخ زمان حال به حساب آورد.

يکي ديگر از کارهاي بي نظير فوکو، مطالعه جسم بشر است. قبل از فوکو از افلاطون گرفته تا پيشينيان فوکو همه روح و روان را مطالعه و روان را پژوهش کرده اند اما فوکو مي آيد و روي جسم بشر مطالعه و بررسي انجام مي دهد. فوکو توضيح مي دهد که چگونه قدرت بر اندام مسلط مي شود و در واقع اندام افراد مواضع اعمال قدرت مي شوند. اين مساله که جسم موضوع روابط قدرت قرار بگيرد قبل از فوکو هيچ اشاره يي به آن نشده است.

موضوع ديگري که مي توان به آن اشاره کرد تکنولوژي مراقبت از نفس است که اين هم خاص فوکو است. به عبارت ديگر فناوري سوژه که در مناسبات قدرت قرار مي گيرد در پشت فناوري دانش و قدرت نهفته است. وقتي دانش و قدرت نهادينه شد، اسمش مي شود فناوري، از نظر فوکو دستاورد سياسي بزرگي که تمدن غرب کسب کرده است فناوري مراقبت است يعني قدرت کاري کرده است که انسان خودش مراقب روان خودش باشد، قبل از اينکه حاکميت در روان او نفوذ کند. در مورد اخلاق نيز ميشل فوکو نظرات تازه يي دارد. فوکو معتقد است برخلاف اخلاق گرايان که معتقدند در پشت انگاره هاي اخلاقي يک نظام ارزشي است، در پشت اخلاق فقط فناوري نفس و تکنولوژي مراقبت نهفته است و مدرنيته کاري که کرده است اين است که انسان خودش مراقب خودش باشد. انسان خودش ناظر بر خودش است. واژه «شهروند» که امروزه وجود دارد نزديک کردن انسان به همان معيارهايي است که مدنظر فناوري هاي نفس نيز هست.

-آقاي دکتر انتقادات فوکو و امثال لاکان و استروس و فرويد که بر فوکو موثر بوده اند بر کنش هاي معنابخش ذهن و نقد ذهنيت گرايي و همچنين سوژه دکارتي، به سبب نحوه ورودشان که روانشناسي (و نه فلسفه) است نمي تواند باشد به عبارت ديگر اين افراد از ابتدا به فلسفه بي اعتنا بوده اند.

مثلاً چه کسي؟

-مثل لاکان يا کساني که بر فوکو تاثيرگذار بوده اند.

نه، به هيچ وجه اينگونه نيست. اصلاً فرانسوي ها شديداً فلسفه باور هستند و مبناي کارشان فلسفه است. چيزي را که فوکو روشن مي کند اين است که نگاه روانشناسي از جاي مناسبي به انسان نمي نگرد و فوکو خودش به انسان و علومي مانند روانشناسي از بيرون و به عنوان جزيي از مجموعه دانش و قدرت مي نگرد و نه از درون، روانشناسي بايد از منظر دانش و قدرت مورد مطالعه قرار گيرد. فوکو مي خواهد منشاء روانشناسي را که با مدرنيته پا گرفته است، مورد بررسي قرار دهد. شرايط امکاني اين روانشناسي موجود در روابط قدرتي شکل گرفته است که در مدرنيته بوده است.

-به عنوان سوال پاياني مي خواهم بپرسم فوکو «قدرت» را از کجا وارد کار خود مي کند؟

ببينيد، قدرت بحثي است که ابتدا مارکسيست ها به گونه يي منظم در ارتباط با دولت مطرح کردند. واقعاً قدرت کجاست؟ اصلاً بحث طبقات يک بحث معطوف به قدرت است. وقتي مارکس تمام تاريخ را کشاکش طبقاتي مي داند، اين نگاه يک نگاه قدرت محور است. اما نيچه هم بحث اراده معطوف به قدرت را مطرح کرده است و وقتي فوکو با اين بحث نيچه آشنا شد، متوجه شد کاربردهاي جالبي مي تواند پيدا کند. فوکو با اين بحث بر آن شد نسبت هاي سلطه را پيدا کند و از اين طريق به کاستي هاي مارکسيسم نيز آگاهي پيدا مي کند و به همين دليل است که بهتر است فوکو را يک پست مارکسيست بدانيم. قبل از فوکو معتقد بودند يک عده داراي قدرت هستند و يک عده فاقد قدرت، اما فوکو معتقد است قدرت به صورت شبکه وار در جامعه منتشر است و در تمام روابط قدرت وجود دارد و همين قدرت است که دانش مناسب خود را برمي سازد و حقيقت را توليد مي کند. حقيقت در واقع برساخته يي است که ريشه در مناسبات دانش و قدرت دارد.

-آقاي دکتر وقتي قدرت در همه جا حضور داشته باشد و تعيين کننده باشد و فوکو به وجه ايجابي قدرت يک نگاه زاينده به آن در جامعه و فرهنگ داشته باشد، باز نقد يورگن هابرماس به ذهن متبادر مي شود. هابرماس معتقد است اگر همه چيز در قدرت باشد و قدرت همه جا باشد، پس نقد هم جزء قدرت ها مي شود، نمي تواند قدرت را نقد کند.

خب، بله درست است. کاملاً هم درست است. حتي خود فوکو اگر چنين قدرتي را در حوزه دانش به دست نياورده بود، حرفش را من و شما گوش نمي کرديم، اگر همين حرف ها را يکي در کوچه به من و شما بزند، هيچ اثري ندارد و ليکن وقتي فوکو در چارچوب دانش و قدرت به چهره يي شاخص بدل مي شود و مباحثش مشهور مي شود، حرفش نفوذ پيدا مي کند. اينها همه واجد نقشي در روابط قدرت است. قدرت در همه جا حضور دارد و همه کس در بافت قدرت شرکت مي جويند. همين الان شما که در روزنامه هستيد و مطلب مي نويسيد، يک قدرتي با دانش شما عجين مي شود، بنابرين رفته رفته اين قدرت شما را حرکت مي دهد بدون اينکه شما خودتان متوجه باشيد. حتي يک چيزي را من به شما مي گويم که خيلي در چارچوب مباحث فوکو جذاب است و آن اينکه حتي توهم قدرت هم، قدرت است. شما مي توانيد خودتان طوري وانمود کنيد که قدرتمند هستيد، اين هم رفته رفته به قدرت ترجمه مي شود.

گفت وگو با سياوش جمادي
انتقاد ناموثر فشنگ مشقي است

بحثي درباره انتقاد پست مدرن ها از مدرن ها

حسين سخنور

سياوش جمادي از متفکران و نويسندگاني است که حوزه مورد علاقه خود را پديدارشناسي و پست مدرنيسم و به خصوص آرا و انديشه هاي هوسرل و هايدگر قرار داده است. با وي در مورد نسبت هايدگر و پست مدرنيسم گفت وگو کرديم .

---

-آيا هر رويکرد انتقادي به مدرنيته در مقام انديشه پست مدرنيته قرار مي گيرد؟ در غير اين صورت آن رويکرد چه ويژگي هايي بايد داشته باشد؟

پاسخ سوال اول شما نه است. مدرنيته در درون خودش همواره خود را انتقاد کرده و خودانتقادي محرک پيشرفتش بوده؛ چه در سياست، چه در هنر و چه در فلسفه. هگل يا دست کم علم منطق هگل از نقد آنتي نومي هاي کانت و نقدهاي کانت از مواجهه با معضلات و منازعات تجربه انگارها و خردانگارها زاده مي شوند. فلسفه روشنگري در عين اصول و آيين واحدش از قرن 17 تا زمان هگل همواره با انتقاد ملازم بوده است. اما سوال دوم شما را بدون در دست داشتن تعريف و ملاکي يا به قول کانت تنقيح مناطي براي مفهوم پست مدرنيته نمي توان پاسخ داد. چنان که اغلب پيش آمده است احتمالاً شما هم مرا خيلي دست بالا گرفته ايد. مي پرسيد؛ «رويکرد انتقادي به مدرنيته بايد چه ويژگي هايي داشته باشد تا اسمش پست مدرن شود؟» کانت در نقد خرد محض در همان اوايل بخش منطق استعلايي يا ترافرازنده درباره پرسش حقيقت چيست، مثلي مي زند؛ يکي بز نر مي دوشد و ديگري غربال زير آن مي گيرد. البته پرسش شما سنجيده است. بز شما ماده است چون بالاخره يک وضعيتي به نام پست مدرنيسم وجود دارد. اما در دست من چيزي جز غربالي نيست که هر تعريفي از آن در مي رود. پست مدرنيسم با همين نام البته در وضع خاصي در معماري، فرهنگ، موسيقي، تامل نظري، ادبيات، نقاشي، متافيزيک و به قول آلفرد ژاري پاتافيزيک، الهيات و به قول مارک تيلور آرتئولوژي، نگرش هاي حساني، حيات اقتصادي، نظام زباني، جنسي و غيره و ذلک در مواضعي اعلام حضور کرده است، اما فکر مي کنم هم پراکندگي تعريف ها و هم سياليت و تعريف ناپذيري خود اين وضعيت ظرف واحد و ثابتي از نوع شرايط ماتقدم براي تعريف به ما نمي دهد مگر آن ظرف آبکش يا غربال باشد. به بياني ديگر پست مدرنيسم از مرکزيت، از بنياد، از روايت هاي کلان و داناي کل، از تعاريف، دلالت ها و معاني محتوم، قطعي، از علم متقق و متيقن مي گريزد. به قول دريدا اطلاق دلالت مدام به تعويق مي افتد. پست مدرن ها پيامد رويکردهاي معماري در جامعه مصرفي دهه هاي آخر قرن بيست و ساختارگرايي و بعدساختارگرايي سوسور، لوي استروس، لکان، بارتز، فوکو، دريدا، دلوز، ليوتار و نيز هنرمندان و نقاشان مردمي و موج سوار مثلاً در پاپ آرت و نقاشي چندبعدي پيکاسو و اندي وارهول، مارسل دوشان، يا فيلم هاي تارانتينو و کيارستمي خودمان تا حدي پيام نوعي رهايي از تک صدايي، تک بعدي و تک منظري مي دهند؛ رهايي از دايره تحميل شده سوژه دخالتگري که چيزهايي را با خشونت بيرون دايره مي گذارد، به حاشيه مي راند، سرکوب مي کند. هگل در فلسفه تاريخ خود از غلبه يک روح قومي يا ملي در برهه هاي تاريخي مي گويد که در خدمت ايده مطلق است، حق غلبه بر ساير اقوام، حق جنگ و حتي حق استعمار دارد. پست مدرنيسم در جهت خلاف اين ايده و همصدا با نيچه است که مي گفت؛ «حقيقت، من از کلمه يي چنين بادسار بيزارم.» پست مدرنيسم در الهيات منفي نيز نافذ بوده است. اين الهيات که يادآور مايستر اکهارت و کي يرکگور در مخالفتش با خداي عيني هگل است به دنبال گفتماني درباره الوهيت و ايمان است که از مفروضات متافيزيکي و هستي شناختي رها باشد. ژان لوک ماريون در کتاب «خدا بدون هستي» بر همين نمط مي رود. در نظريه و فلسفه سياسي پست مدرنيسم اعتراض به اقتدار پنهان Canon يا آيين غرب و ستم آن به غيرخودي و ناسازگاران است. پست مدرنيسم يک فرياد است. سوزان سانتاگ در مقاله «عليه تفسير» مي گويد؛ «به جاي هرمنوتيک به علم اروتيک نياز داريم.» چنين فريادهايي در ترانه هاي پينک فلويد و فيلم ديوار آلن پارکر و مانند اينها نيز به گوش مي رسد. بينامتنيت به مدد اينترنت که رسانه پست مدرن به حساب مي آيد، نفي اقتدار پدرسالارانه و مردسالارانه، رويکرد به امور خاص، متکثر و گرايش به همزيستي رنگ ها، اشکال، اصوات و تصاوير در عين اختلاف و تطور آن در آرمان جهان بي مرکز و چندصدايي و خيلي از عناصر ديگر احتمالاً زير پرچم بسياررنگ پست مدرنيسم گرد مي آيند. پيشينه فکري خيلي از اين عناصر را مي توان تا صدر مدرنيته و حتي قبل از آن رديابي کرد. اما پست مدرنيسم نقشي است که بر مجموعه متکثر و ناهمگوني زده مي شود. پست مدرنيسم در نوعي سلوک، طرز فکر، شيوه سخن گفتن، موضع گيري آرماني در برابر قدرت هاي حاکم، در سبک هاي هنري و ادبي اعلام حضور مي کند. کلمات مطلق، قطعي هميشگي، ازلي و ابدي، بنيادي، و ترين ها و هرگز، به هيچ وجه و مانند آنها بايد با روح پست مدرن بيگانه باشند. پست مدرنيسم به اقتضاي آرمان هايش هرگز نمي تواند از خاستگاه قدرت سياسي باشد، اما بي خطري آن مي تواند با ايدئولوژي قدرت شريک شود؛ درست مثل اميدها و شادي هايي که هر بامداد رسانه ها کرورکرور به پاي مردم مي ريزند. انتقاد ناموثر همچون فشنگ مشقي است. پست مدرنيسم اگر امر خاص را از امر کلي که در قالب دولت و سلطه ميليتاريستي فعليت پيدا مي کند، جدا کند حتي در حد تاثير در مقام آگاهي نيز نمي تواند موثر باشد چون قاعدتاً آگاهي ضدفريب است. بهتر است توجه و پرسش را معطوف به امکان فعليت انتقادها کنيم، حالا هر اسمي مي خواهند داشته باشند. بنا به يک تعبير نوميناليستي که سابقه اش به اکامي و برکلي مي رسد اسم انتزاعي و کلي مسما ندارد و از قضا پست مدرنيسم نيز به اقتضاي آرمان هايش بايد چنين اسم هايي را وازند. اين مي طلبد که درونمايه خود انتقادها را محک بزنيم. من از اين منظر به قضيه نگاه مي کنم.

-اين منظر به نقد مدرنيته چه نگاه و تفسيري دارد؟ بيشتر توضيح بدهيد.

مدرنيته غلبه يک گفتمان است؛ با عناصر مختلف و متنوعي در هنر، ادب، فلسفه، سياست، حوزه عمومي، امور دنيوي و نسبت آنها با ديانت و سنت، رابطه قدرت و ملت و به ويژه پروژه يي درازمدت براي نيل به دنيايي بهتر. دنيايي که آباء مدرنيته مثلاً کندرسه آن را اليزه يا بهشتي زميني توصيف کرده اند، که البته بايد بدواً از اروپا آغاز شود و سپس در تمام جهان گسترش يابد. انکار نمي توان کرد که به ويژه در صنعت، بهداشت، طب و خيلي از امور ديگر پيشرفت و پروژه پيشرفت محقق شده است. ليکن کمابيش از همان آغاز باب نقد از اين پروژه باز شده است؛ يکي نقد در درون آن و ديگري نقد بيروني. نقد بيروني عمدتاً از قرن 19 آغاز مي شود. کانت و هگل مدرنيته را از درون نقد مي کنند. دکارت، لايب نيتس، کريستين ولف، باوم گارتن، کانت، فيخته، شلينگ و هگل همه مدافع يا دست کم نماينده مدرنيته و پروژه روشنگري هستند، منتها اين پروژه در انگليس به نحوي، در فرانسه به نحوي و در آلمان به نحوي آغاز و پيگيري مي شود. مثلاً در فرانسه اگر از دکارت و مونتين عبور کنيم تا برسيم به انقلاب 1789، پيامدهاي آن و اصحاب دايره المعارف، مي بينيم که سروري و احاطه طلبي عقل که کندرسه نويدش را مي داد تمام قد عليه اقتدار کليسا و دين قيام مي کند. در آلمان برعکس روشنگري از پروتستانيسم ناگسستني است. هگل در بندهاي پاياني درسگفتارها در باب فلسفه تاريخ جريان مدرنيته در اين سه کشور را براساس رابطه امر کلي و به طور خاص دولت با امر خاص تحليل کرده است. حاصل آنکه در درون گفتمان مدرنيته نقدها را نمي توان لفظاً و معناً ذيل پست مدرنيته قرار داد. اما از قرن نوزدهم نقدهاي بيروني به مدرنيته وارد مي شود؛ نقدهايي به مباني مدرنيته به قلم کساني چون کي يرکگور، داستايوفسکي، نيچه و بعدتر در قرن بيستم هايدگر، فوکو، دريدا و ديگران که هر يک جاي بحث دارند و با کلي گويي حق مطلب ادا نمي شود. البته در اين ميان جريان چپ را هم از مارکس تا مکتب فرانکفورت نبايد فراموش کنيم، يا در روانشناسي فرويد و لکان را. يک خط فکري از رنسانس و نهضت مارتين لوتر شروع مي شود. اعتراض عليه خطاناپذيري پاپ، وساطت کشيش ها در خريد و فروش گناهان، ممنوعيت راهبه ها و راهب ها از ازدواج، نفي اقتدار مرجعيت کليساي رمي از يک سو، و نهضت اومانيسم هنري و ادبي و بعدتر فلسفي از سوي ديگر همقران و همزمان مي افتد با آغاز عصر مدرن. توجه کنيد نمي گويم باني يا علت چون همان طور که مارکس در گروندريسه و جاهاي ديگر گفته است اين اشکال هستي اجتماعي و اقتصادي است که افکار درباره اين اشکال را تعيين مي کند. اين افکار نيست که اشکال هستي اجتماعي و اقتصادي را تعيين مي کند. اگر ظهور بورژوازي و رشد آن، و اختراع دستگاه چاپ و فساد کليسا و وخامت وضعيت سرف ها و مانند آنها نبود تحول تدريجي که انقلاب 1789 فرانسه يا شورش دهقانان آلمان يا کمون پاريس تظاهر شديد و مادي آن بود، رخ نمي داد يا دست کم بعيد بود که رخ دهد. مدرنيته مرحله يي از بالندگي آزادي انسان از اقتدار، در برخي جاها گسست ملحدانه از کليسا، در برخي جاها آشتي عقل و دين و دين و دنياست. پروژه پيشرفت و روشنگري معلول دگرگوني اين اشکال بود. متفکران بزرگي چون کانت و هگل مشروعيت اين پروژه را با قدرت تفکر حيرت انگيزي تبيين کرده اند. به نظر مي رسد اگر آنها نيز نبودند در سطح هستي مدرن پروژه پيشرفت مادي، سياسي، فني و اجتماعي باز هم به طريقي به راه خودش مي رفت. اين پروژه همچون همان قطاري است که در صد سال تنهايي وارد ماکوندو مي شود. مارکس آن را اين سان وصف مي کند؛ «قطار زردرنگ بيگناهي که به دنبال خود آن همه شک و يقين، آن همه خوبي و بدي، آن همه تغييرات و آن همه فاجعه و دلتنگي به ماکوندو آورد.» (ترجمه فرزانه، چاپ سوم، ص 195) پيشتر در قرن نوزدهم داستايوفسکي در يادداشت هاي زيرزميني سير عمل و پيشرفت مدرن را به حرکتي سيخکي به سوي ديوار اصم تعبير مي کند. داستايوفسکي از زبان مرد زيرزميني مي گويد؛ آقايان، نگاهي هم به دور و بر خود بيندازيد. همان طور که شامپاين مي نوشند خون مي ريزند. اجازه دهيد نقل قولي تناقض آميز از هگل بياورم از درسگفتارها در باب فلسفه تاريخ که آگاهي از آزادي در نظر او با تحقق آزادي فاصله يي ندارد. هگل مي گويد؛ «وقتي روح ملتي تشنه چيزي باشد، هيچ زوري نمي تواند آن ملت را از دستيافت به ابژه ميلش بازدارد.» از سوي ديگر آزادي نزد هگل يعني التزام آگاهانه و مشارکتي ملت و دولت در پيشروند بالندگي عقل در تاريخ؛ پيشروندي که بنا به تئوديسه هگل جنگ و کشتار و استعمار را ناگزير مي سازد و تحقق نهايي آن طبق بند 358 بنيادهاي فلسفه حق به قوم ژرمن سپرده شده است تا آنچه را يهود براي تحمل آن ساخته شده از دوش ها بيندازد. «روح اصل وحدت سرشت الهي و آدمي را، آشتي حقيقت ابژکتيو و آزادي به مثابه حقيقت را و آزادي نمايان در درون خود- آگاهي و سوبژکتيويته را درمي يابد؛ تحقق اين آشتي به اصل نورديک، به اصل قوم ژرمن سپرده شده است.» مي بينيد که هگل چطور پروتستانيسم متاخر و دنيوي شده را در اينجا تلويحاً و در جاهاي ديگر صريحاً با روح مدرن پيوند مي دهد تا به قول خودش امر کلي، امر خاص و امر فردي را آشتي دهد. هگل در بندهاي پاياني فلسفه تاريخ مي رساند که نه در انگليس و نه در فرانسه اين آشتي سير معقولش را طي نمي کند. در انگليس امر جزيي و فردي و خاص و ناحيه يي امر کلي، روح کلي،دين و دولت را فدا مي کند. در فرانسه در اثر معارضه با کاتوليسيسم ميان امر کلي و امر خاص، دولت و ملت شکافي، مغاکي و گسستي است که روبسپير مي خواهد با مرگ با گيوتين - مرگي همچون قطع سر کلمي يا قورت دادن جرعه آبي (بند 590 پديدارشناسي روح)- آن را پر کند. بنابراين رسالت اصل نورديک برخلاف ظاهر غلط اندازش بيش از آنکه به نژادپرستي مربوط باشد مديون همان راهب کوچک است. «در آلمان روشنگري همراه با علاقه به تئولوژي هدايت شد. در فرانسه روشنگري بي درنگ موضع خصومت عليه کليسا را اتخاذ کرد.» (فلسفه تاريخ) و در انگليس قانون اساسي به نفع حقوق خاص، امتيازات خاص، امور جزيي آن گونه آزادي تامين کرد که نياز به علاقه شديد يا مخالفت تند با امر کلي- دين و حکومت- نداشت. (فلسفه تاريخ) قبل از آنکه هرگونه موضع شتابزده و احساساتي در برابر هگل اتخاذ کنيم بهتر است به دقت گوش کنيم که چه مي گويد و اين کاري ساده نيست، من فقط از قول خودم مي گويم. در برابر اين قدرت تفکر شعار دادن هاي بي فکرانه به مثابه نوک زدن گنجشک بر پشت فيل است. هگل که نمي گويد کسي بايد چنين و چنان کند. او مي گويد فلسفه مثل جغد مينروا در شب حوادث بال مي گسترد تا آنچه رخ داده را توصيف کند. اين جغد مسوول رخداده ها نيست. مي بينيد که انسان ها چطور خون مي ريزند، جنگ مي کنند، فرافکني مي کنند و اقوام رو به زوال براي بقاي خود دشمن مي تراشند. جغد مينروا کشف و توصيف مي کند که چرا چنين بوده. تلاش غول آسا و جداً نبوغ آميز هگل آن است که در نظام خود همه معضلات مدرنيته و تناقضات آن را که در آنتي نومي هاي منطق کانت لاينحل مي ماند، حل کند. هگل نهايت توجيه نظري مدرنيته آلماني است که آشتي دادن پروتستانيسم با دنيا يکي از اهداف مهم آن است. بعدها ظهور نازيسم در آلمان البته ادعاي هگل را مساله انگيز مي کند. اينکه بحث رابطه فلسفه و خشونت مطرح مي شود به اين دنيوي سازي يا اين سويي سازي مربوط است. فلسفه مدرن را نمي توان به اين لحاظ با فلسفه قديم فيلسوفاني که منزوي از عالم و آدم حقيقت را مي جستند، مقايسه کرد. به محض آنکه پاي دنيوي سازي يا به قول هگل رابطه امر کلي، خاص و فردي در بستر آزادي در ميان مي آيد فلسفه با سياست پيوند مي خورد. هرچند نيچه ادعاي بي غرضي و معصوميت معرفت قديمي را نيز در معرض نقدي تمام عيار قرار مي دهد جمهوري مشترک المنافع کانتي نيز جمهوري پروتستاني است. کتاب دين در محدوده فقط عقل به قدر کافي اين نکته را تاييد مي کند.

اما از سوي ديگر نقدي هم داريم که هدفش ارتقاي آيين مدرن و Western Canon نيست. اين نقد مباني مدرنيته مثلاً اعتماد به عقل احاطه طلب را هدف قرار مي دهد. در همان قرن هجدهم با عصر خرد مارکي دوساد قدرت اميال ضدعقلاني را در آثارش تشريح مي کند. همزمان با هگل کي ير کگور و شوپنهاور کليت نظام هگلي و عناصر پايه يي آن از جمله وساطت و سير کمال آزادي و آگاهي روح را نقد مي کنند، منتها کسي به آنها اعتنا نمي کند و من مطمئن نيستم که اين بي اعتنايي از وضعيت تفکر آنها يا برعکس رونق کرسي هگل از برتري تفکر او بوده باشد. هگل با گفتمان غالب دمساز است. کي ير کگور، نيچه، داستايوفسکي و بعدتر ادبيات جويس و بکت و کافکا که نام بي مسماي مدرنيستي دارد و به همين منوال جريان فلسفه اگزيستانس تا برسيم به فوکو و دريدا و ديگران در خط ارتداد از آيين مدرنيته حرکت مي کنند. اين نقدها حتي از آنچه شما نقد پست مدرن مي خوانيدش، راديکال ترند. يک خطاي رايج آن است که اين جريان بيروني جريان خردستيز است. خير، اين طور نيست. اين جريان به مومنان به عقل رياضي تذکر و توجه مي دهد که کنش انساني صرفاً ناشي از عقل نيست و نيروها و اميال نهفته تاريکخانه روان انسان دست کم گرفته شده است. بعد از دو جنگ فاجعه بار و به شدت سبعانه جهاني فرهنگ عقلاني مدرن محل پرسش قرار مي گيرد. البته در 200 سال اخير جهان کمتر سالي را بدون جنگ سپري ساخته، ليکن مي دانيم که مدرنيته اساساً اروپامحور بوده و مي بينيم که هگل نيز آن را در قلمرو ژرمنيک به سرانجام مي رساند، آن هم اروپاي غربي و نه مثلاً اسپانيا که مواضع دول اروپاي غربي در قبال آن عمدتاً بنا به منافع ملي بود.

صلح جهاني کانت نيز ابتدا از ائتلاف دول اروپايي بايد آغاز شود. استعمار هم براي دولت هاي اروپايي با داعيه عمران و متمدن سازي توجيه مي شد. البته در فرانسه مخالفت با خشونت ارتش در الجزاير کم نبود اما اين مخالفت ها از ناحيه روشنفکران و دانشجويان و خلاصه مردم بود. استعمار يعني عمران و آبادي خواستن خودش ترجمه يي استعمارزده است. Colonialism در واقع استملاک و تصرف عدواني ملک ديگران است.

چرا از اين همه جنگ هاي قرن بيستم و بيست و يکم تنها دو جنگ جهاني مساله شرارت را مرکز مباحث مي کند؛ اين دو جنگ ميان خود دولت هاي اروپايي و غرب متمدن بود. جنگ با فرهنگ ها با همه بود. جنگ در قلمرو فرهنگ يهودي- مسيحي مدرن بود.

-رويکرد انتقادي هايدگر به مدرنيته تا چه ميزان به انديشه پست مدرن ها قرابت دارد؟

فکر مي کنم تا آن ميزان که پاره يي از کليت فکري هايدگر جدا مي شود و به تاراج مي رود مثلاً اخيراً مقاله يي براي يک همايش ترجمه کردم که آري گويي هايدگر به تکنولوژي و چهارستان معروف او را با امکانات متکثر در جهان مجازي وفق داده بود. توجه کنيد که هايدگر فيلسوفي بنيادگرا است و تمام نقد او از مدرنيته در عبارتي به نام افتراق هستي شناختي خلاصه مي شود. او بنياد و سرچشمه همه هستندگان را هستي مي داند. به عقيده او دايره مدرنيته تفکر در باب هستي را اصلاً به درون خود راه نمي دهد. بنابراين هايدگر به روايتي کلان تر از روايت مدرنيته مي انديشد. فکر مي کنم اگر خودش زنده بود چنين انتسابي را با يک فتواي قاطع هايدگري رد مي کرد.

-آيا نمي توان هايدگر را در ادامه تفکر نيچه دانست و اين دو را از پايه گذاران پست مدرن به حساب آورد؟

تفکر نيچه بسيار غني و پربار است. تفکر نيچه بيش از بحرالعلومي و مطالعه و دانش گدازه هاي آتشفشان نبوغ است. نيچه از متفکران ديوانه، نابغه و ناآرامي است که حتي نمي توان گفت صد سال يک بار مثل آنها پديد مي آيد. او نامکرر است. البته هر کسي نامکرر است. مقصودم نبوغ نيچه، شم تيز و آنتن هاي نامرئي نيچه، تنهايي نيچه و استقلال راي و نترسي نيچه و آشفتگي و تنبلي نيچه است که در عين حال به اشتباهات او نيز دامن زده است، چرا که حتي نوابغ نه عقل کلند نه خدا. شاهد اين حالت استثنايي درآميختگي تفکر و تخيل، شعر و نثر در آثار نيچه است و البته پاره پاره نويسي آن هم درباره همه چيز از صيغه و مد و موسيقي و بازيگري تا علم و فلسفه و سياست. چنين متفکري الهام بخش و خط دهنده جريان هاي متنوع و بعضاً متضادي مي شود. هم پرسپکتيويسم او مورد بهره برداري پست مدرن ها قرار مي گيرد، هم خواست قدرت او آبشخور ايدئولوگ هاي فاشيسم مي شود. بنابراين نيچه گاهي به نحوي فريبکارانه الهام بخش پست مدرن مي شود اما کلمه پايه گذار نه براي او، نه براي هايدگر مناسب نيست. بايد ديد هايدگر نيچه را در چه جهتي تفسير کرد؟ نيچه به تفسير هايدگر تفکر مدرن را به نهايت و آخرين بردش مي رساند اما نه به سوي تکثرطلبي پست مدرن.

-آيا تناسب و تلازمي بين پست مدرنيته و چپگرايي وجود دارد؟

چپگرايي مقوله يي است پردامنه و شاخه شاخه. اگر مقصود مارکسيسم باشد فکر مي کنم خير، مگر با تصنع و تحريف. مارکسيسم خودش جريان هاي متعددي دارد، شايد در مقاطعي متفکران مارکسيستي با برخي اعتراض هاي به اصطلاح پست مدرن مثلاً عليه طرد مهاجران، حاشيه نشين ها يا تبعيض ها همراه شوند اما مارکسيسم اصولي دارد که پست مدرني چون ليوتار آن را فراروايت تلقي مي کند و فکر نمي کنم درست باشد. ژست هاي پست مدرني که از فرهنگ دفاع مي کنند يا از کالاهاي متنوع فرهنگي يا توليدي هاي چند جانبه درست برخلاف اين تز موضع مي گيرند که شيوه مبادله اقتصادي و توليد نقش زيربنايي دارد. ليوتار در دهه 70 پيشگويي مي کند که جنگ هاي آينده جنگ براي کسب اطلاعات است نه براي تصرف زمين و الان که در بغل گوش مان، در غزه، عراق، افغانستان و بالکان شاهد نسل کشي و جنگ و دندان نمايي سرمايه داري رها شده از بنده بوده و هستيم بايد همان قدر به ايده هاي ليوتار ناباور باشيم که او به روايت هاي کلان ناباور بود. فکر مي کنم وقايع زنده بيشتر به نفع مارکس گواهي مي دهند تا نغمات دلنشين و جهان وطني پست مدرن. نمي توان هر فکري که از ما مي طلبد تا به قول هگل امر خاص را در نسبت با امر کلي ببينيم افسانه ناميد. امر کلي وجود دارد، در قالب دولت، زبان، سنت، دين، و شايد عقل و روح. اصلاً فرهنگ خودش امر کلي است و در جامعه سرمايه داري که با اختلاف روزافزون فقير و غني و به قول خود ليوتار با تبديل مکان به زمان دارد جهاني مي شود آنچه قرباني مي شود فرد است و آنچه قرباني مي کند سيستم مناسبات واقعي است. در جنگ هم همين طور است. فرد است که وجودش بالکل تکه پاره و معدوم مي شود. افراد طبقه کارگر يا کودکاني که چون کالا ترانزيت مي شوند، يا از گرسنگي در همين قرن بيست ويکم به اصطلاح پسامدرن و فراصنعتي مي ميرند يا در جنگ ها بي آنکه چيزي از سياست بدانند يا قوميت و دين و نژاد و مليت خود را انتخاب کرده باشند تکه پاره مي شوند. اينها از نگاه مارکسيستي فرد يا افرادي هستند که قرباني يک امر کلي کاذب يا حقيقي - بسته به نظر شما- مي شوند که در هر حال غيرانساني است. مقصود من استالينيسم نيست. شما فرموديد چپ و آدورنو هم چپ است. آدورنو بدون آنکه پست مدرن باشد در مخالفت با تئوديسه هگل کل را کاذب مي خواند و من در اين نگرش چيزي جز دفاع از فرد قرباني نمي بينم. توجه کنيد نه آن فردي که کي ير کگور وصيت کرد بر گورش بنويسند. قضيه را پيچيده نکنم. برخي مي انديشند که روايت کلان ليبراليستي که همين الان به نامش فرد دارد تکه پاره مي شود مدافع فرد است و فراروايت مارکسيستي مدافع جمع است. اگر اين باشد پس بايد فاتحه ديالکتيک و بنابراين فاتحه هگليسم و مارکسيسم خوانده شود. همه جريان چپ مارکسيستي در اين امر مشترکند که فرد را از زير بنياد ديالکتيکي مناسبت با سيستم جمعي جدا نمي کنند اما نهايتاً دست کم از ديد مارکسيسم انسان گرا اين فرد است که قرباني مي شود و نجاتش در گرو تغييرات راديکال سيستم است. مي دانيد که اين روال فکري در اصل به شکل ايده آليستي اش در آثار هگل مطرح شده آن هم نه به اين صورت کلي که شايد ضايع کردن حق هگل باشد. نزد هگل نيز روح فراروايتي مثل يهوه در عهد عتيق نيست بلکه روح فرآيند پيشرفتي از طريق رابطه به واسطه و زنده امر کلي، امر خاص و امر فردي است. فلسفه هگل فلسفه وساطت است. بنابراين چپ يا آنچه از سنت هگلي - مارکسي برمي آيد، نمي تواند با پست مدرنيسم نسبتي ايجابي و هميارانه داشته باشد. بودريار شاهد مناسبي است. او از وقتي از چپ گسست به اصطلاح پست مدرن شد. به علاوه مي توانيم باز هم بگوييم که بودريار به نوعي چپ است و فقط به جاي اقتصاد فرهنگ را زيرساخت قرار مي دهد اما اين ديگر خودفريبي است.

-آيا در جامعه ما، شناختي صحيح از پست مدرنيته وجود دارد؟ به عبارتي آيا محملي در فضاي انديشه ايران مهيا شده است براي شناخت متفکراني چون هايدگر، نيچه و فوکو؟

جامعه کليتي است که من نمي توانم از زبانش چيزي بگويم. کساني که نام برديد البته در ايران با ترجمه تمام يا بعضي از آثارشان معرفي شده اند. مترجمان حتماً به دلايلي اين آثار را ترجمه کرده اند که حتماً هم لازم نيست اين دليل يک نياز فوري و عاجل اجتماعي باشد. در همه جاي دنيا هم کمابيش همين است. مترجم که سهل است خود نويسنده هم ممکن است کتابي بنويسد که با اقبال مردم مواجه نشود. نيچه در زمان حياتش نتوانست بيش از تعداد دوستانش براي چنين گفت زرتشت مشتري جلب کند ولي اکنون اين کتاب از آثار جاودانه فلسفه و ادبيات آلماني است. نمي توان از جامعه انتظار داشت که نه فقط نيچه و هايدگر بلکه ملاصدرا و ابن سينا را هم بشناسند مگر وضعيت آنها به طور معجزه آسايي تغيير کند. مترجمان به هر حال مضمون آثاري را جدي مي دانند و آنها را ترجمه مي کنند. کار بدي هم نمي کنند. نخستين محمل براي انتقال مضمون اين آثار که در هر حال قوه تفکري را درباره وضعيات بشر و هستي در خود دارند، همين ترجمه است. قرار نيست که اين متفکران مراد و دليل راه شوند. طرح و بحث و انتقاد و رد و قبول آنها که مستلزم دسترسي به متون آنها- حالا چه به فارسي چه به انگليسي يا آلماني براي آشنايان به اين زبان ها- است، تفکرانگيز است، باعث عمق و غناي تفکر مي شود، زبان را قادر مي سازد تا ژرف کاوي هاي فيلسوفان را بيان کند. زبان را از اقتدار فروبسته و صلب شده يي آزاد مي کند که اگر با زبان هاي ديگر چالش و کشمکش نکند به تدريج بي مايه، مکرر و مبتذل مي شود. طرح اين متفکران و ترجمه آثار آنان در واقع يک پروژه بلندمدت در اعتلاي تفکر و تاثير آن در بهبود زندگي است. من مترجم با دو سه کاري که کرده ام در اين ميان بايد فروتنانه همچون ميانجي محوشونده کار خودم را کنم، بگذارم و بگذرم.

خلاقيت پسامدرن در «آزاده خانم و نويسنده اش»
معکوس کردن رابطه ها
حسين پاينده*

شيوه روايت در رمان هاي پسامدرن

يکي از درخور توجه ترين دگرگوني هايي که رما ن نويسان پسامدرن در رمان به وجود آورده اند، شيوه روايتً داستان است. با مروري بر شاخص ترين رمان هاي نوشته شده از قرن هجدهم تا حدود دهه 1960 مي توان گفت که دو صناعتً اصلي روايتگري در رمان، عبارت بود از «بازگويي» و «نشان دادن». نويسندگاني که با استفاده از صناعتً «بازگويي» رمان مي نوشتند، راوي معمولاً داناي کلي را براي روايت کردنً داستان برمي گزيدند که همه چيز را درباره شخصيت ها و رويدادها مستقيماً به خواننده مي گفت؛ از وقايع گذشته گرفته تا احساسات و افکار دروني که شخصيت هاي رمان به صراحت بيان نمي کردند. اين شيوه از روايتگري بيشتر در رمان هايي مرسوم بود که در چارچوب سنت رئاليسم نوشته مي شدند، اما از اوايل قرن بيستم با پيدايش رمان مدرن، صناعتً موسوم به «نشان دادن» هرچه بيشتر در رمان نويسي رواج يافت. تفاوت اين شيوه اخير از روايتگري با صناعتً «بازگويي» را اين گونه مي توان توضيح داد که راوي به جاي نفوذ به دنياي دروني شخصيت ها و به دست دادنً اطلاعاتً کامل راجع به مکنوناتً ذهن آنها يا پس زمينه وقايع، رفتار و گفتار شخصيت ها و نيز رويدادهاي داستان را با نثري گزارش گونه و به شکلي کمابيش نمايشنامه وار به خواننده نشان مي دهد. از آنجا که در اين شکل از روايتگري ديگر راوي داناي کلي وجود ندارد که در مقام نوعي مفسر به نتيجه گيري درباره رويدادها يا شخصيت ها بپردازد، اين خودً خواننده است که بايد دلالت هاي داستان را کشف کند. هدف مدرنيست ها از به کارگيري صناعت «نشان دادن» اين بود که رفتار شخصيت ها در موقعيت هاي برملاکننده، بدون تفسير راوي، ابعاد گوناگون و غالباً متناقضً ذهنيت آن شخصيت ها را براي خواننده آشکار کند. آنان همچنين در پي نيل به نوعي «بي واسطگي روايي» بودند؛ از اين رو، نويسندگانً يادشده با توسل به صناعاتي مانند سيلان ذهن و تک گويي دروني تلاش مي کردند تا نشانه هاي حضور راوي را در رمان هايشان محو کنند. از نظر مدرنيست ها، دنياي حقيقي يا اصالتمند را مي بايست در حيات رواني انسان ها جست، نه در واقعيت هاي «عيني اي» که از راه حواس مشاهده يا ثبت مي شوند.

بدين ترتيب، وظيفه رمان نويس کاوش در دنياي دروني شخصيت هاست؛ کاوشي که وجود يک راوي همه دان و نظردهنده را زائد مي کند. ليکن رمان نويسان پسامدرنيست، برخلاف اسلاف مدرنيست شان، بر اين اعتقادند که خودً زبان، در مقام واسطه بيان، همواره نقش يک حائل را ايفا مي کند. زبان نمي تواند همچون منعکس کننده شفافً واقعيت ها عمل کند، خواه اين واقعيت ها بيروني باشند (مثلاً مکاني که چند شخصيت در آن ديدار و گفت وگو مي کنند) و خواه درون ذهني (مثلاً احساس ناخرسندي شخصيت اصلي از زندگي اش). نشانه هاي زباني بيش از آنکه به واقعيت هايي ملموس و ادراک شدني ارجاع کنند، نشان دهنده فقدان ارتباط با مصداق هاي عيني شان هستند. به عبارتي، زبان بيشتر مبينً نوعي غياب است تا حضور؛ يا به استدلال دريدا، دال ها به جاي ارجاع به مدلول هاي معين، صرفاً به دال هايي ديگر ارجاع مي کنند. اين ديدگاه درباره حائل بودنً زبان بين ما و واقعيت، رمان نويسان پسامدرنيست را به نوآوري در شيوه روايت سوق داد. اگر تکنيک هاي معمولً مدرنيست ها براي استفاده از زباني بي واسطه به منظور بيان حالاتً دروني شخصيت ها يا سيلان انديشه هاي آنها ديگر براي خوانندگانً رمان تازگي ندارد، آن گاه شايد رجعت به صناعتً «بازگويي» که در رمان هاي پيشامدرن رايج بود و به کارگيري آن صناعت براي پرداختن به مسائل زندگي در دوره پسامدرن يکي از راه هاي غني ساختنً رمان در دوره معاصر باشد. بدين ترتيب، رمان نويسانً پسامدرنيست بار ديگر به روايت از طريق «بازگويي» روي آورده اند که در رمان هاي رئاليستي شکل غالب در روايت داستان بود؛ اما برخلاف رئاليست ها، اين صناعت را نه به منظور بازنمايي واقعيتي يگانه و مسجل، بلکه با هدفً نشان دادنً ماهيتً گفتماني هرگونه تلاش براي بازنمايي واقعيت به کار بردند. رئاليست ها در پي محاکاتً واقعيت بيروني بودند و مدرنيست ها در پي محاکاتً نحوه کارکرد ذهن؛ متقابلاً پسامدرنيست ها مي کوشند تا نشان دهند هر گونه تلاش براي محاکات محکوم به شکست است. بدين ترتيب، خودً روايتگري به منزله موضوعي مساله ساز در کانون توجه رمان پسامدرن قرار مي گيرد.

روايت پسامدرن در رمان «آزاده خانم و نويسنده اش»

کانوني شدنً موضوع روايتگري در معدود رمان هاي پسامدرني که در سال هاي اخير به قلم برخي از نويسندگان ايراني نوشته شده اند، مشهود است. رمان «آزاده خانم و نويسنده اش (چاپ دوم) يا آشويتس خصوصي دکتر شريفي» را مي توان در زمره آثاري قرار داد که نويسنده اش رويکردي پسامدرنيستي به روايتگري اتخاذ کرده است. اولين نشانه اهميت روايتگري در اين رمان، عنوان آن است؛ به آزاده خانم (يکي از شخصيت هاي اصلي اين رمان) با حرف ربط «و» همطراز نويسنده / روايتگرش جلب توجه شده است. اما علاوه بر اهميت روايتگري در عنوان انتخاب شده براي اين کتاب، سطرهاي آغازين اين رمان خواننده را با تقليدي تمسخرآميز از شيوه هاي سنتي روايت روبه رو مي کنند؛

«يکي بود يکي نبود غير از خدا هيشکي نبود.

يک دکتري بود به اسم دکتر اکبر که نويسنده و روانپزشک بود و دکترً مادرً دکتر رضا هم بود که دکترً ادبيات و نويسنده بود، بخصوص نويسنده اين نوع نوشتن که حالا نوشته مي شود. درست جلو چشم شما نوشته مي شود و شما هم جلو چشم نويسنده آن را مي خوانيد.» (ص 3) رمان با جمله يي کليشه يي شروع مي شود که يادآورً نحوه آغازً بسياري از داستان هاي سنتي در فرهنگ عاميانه است («يکي بود يکي نبود...»)، اما راوي تقريباً با همان سرعتي که اين عرف ديرين را به کار مي بîرîد، آن را برمي اندازد زيرا بلافاصله تصنعي بودنً اين دنياي داستاني (نه محاکاتي بودنً آن) را مورد تاکيد قرار مي دهد؛ به خواننده گفته مي شود که «دکتر رضا» (يکي ديگر از شخصيت هاي اصلي اين رمان) نويسنده «اين نوع نوشتن که حالا نوشته مي شود» است. پس نگارش داستان، خود از جمله موضوع هاي اين رمان است و اصلاً مي توان

«آزاده خانم و نويسنده اش» را نوعي فراداستان محسوب کرد؛ داستاني درباره داستان نويسي. راوي با به کار بردنً کليشه «يکي بود يکي نبود» ظاهراً از سنخً راويانً همه دانً رمان هاي کلاسيک به نظر مي رسد که با صناعتً «بازگويي» مي کوشيدند دنيايي شبيه به دنياي واقعي را بازآفريني کنند، اما تذکر او به خواننده درباره اينکه اين رمان «درست جلو چشم شما نوشته مي شود و شما هم جلو چشم نويسنده آن را مي خوانيد»، نشان مي دهد که راوي به دنبال محاکات نيست و روايت کردنً رويدادهايي حادث شده در گذشته را وظيفه اصلي خود نمي داند. در واقع، در اين رمان بازگويي وقايع در درجه اولً اهميت قرار ندارد، بلکه شيوه هاي روايت کردنً آن وقايع، يا شيوه هاي داستان گويي، مهم هستند. کل رمان «آزاده خانم و نويسنده اش» داستاني است که «دکتر رضا» به درخواست «دکتر اکبر» مي نويسد و آنچه دائماً برجسته مي شود، دقيقاً همين عملً نوشتنً داستان است. در بخش هاي مختلف اين رمان، راوي پياپي روايت را تعليق مي کند تا خودً روايتگري را به عنوان موضوعي مهم تر مورد بحث قرار دهد. مثلاً در فصل 4 از کتاب ششمً اين رمان، راوي چنين توضيح مي دهد؛

«غدکتر رضاف قصه را سر بزنگاه نگه داشته بود تا به دکتر اکبر بگويد که باز هم خيلي چيزها را حذف مي کند، به ويژه بيان قصوٌي را عوض مي کند، تعداد زيادي از بزنگاه ها را، به ويژه زندگي خود و خانواده اش را حذف مي کند تا زندگي غيکي ديگر از شخصيت ها به نامف بيب اوغلي را به صورت حديثي تعريف کند که چند راوي با روايت هاي متفاوت داشته باشد. بايد نويسنده عملً نوشتن را به رخ بکشد.» (ص 429)

حذف اپيزودهايي خاص، عوض کردن «بيان قصوٌي» روايت داستان از منظر چندين راوي اينها موضوع هايي هستند که هر نويسنده يي هنگام داستان نوشتن بايد به آنها بينديشد يا در موردشان تصميم بگيرد. اما مطرح کردن اين موضوع ها در خودً داستاني که نوشته مي شود و به ويژه ذکر اينکه وظيفه نويسنده «به رخ کشيدن» (يا برجسته کردنً) خودً «عملً نوشتن» است، يک شگرد پسامدرنيستي محسوب مي شود. نقل قول فوق حکايت از نوعي خودآگاهي پسامدرنيستي درباره شيوه هاي داستان نويسي دارد که عيناً در نگارش همين رمان به کار گرفته شده است. براي مثال، به کارگيري «چند راوي با روايت هاي متفاوت» دقيقاً همان اتفاقي است که در چندين فصل از رمان «آزاده خانم و نويسنده اش» رخ مي دهد، از جمله در فصل 2 از کتاب چهارم که زاويه ديد از سوم شخص به اول شخص تغيير مي کند؛ فصل هاي 3 و 4 از کتاب دوم که زاويه ديد از اول شخص به دوم شخص تغيير مي يابد؛ فصل هاي 5 و 7 و 8 از کتاب دوم که زاويه ديد مجدداً به اول شخص بازمي گردد، تا اينکه در فصل 1 از کتاب پنجم روايت بار ديگر از زاويه ديد سوم شخص ادامه مي يابد. تغيير زاويه ديد به خودي خود تمهيدي پسامدرنيستي نيست؛ در بسياري از رمان هاي مدرن (مثلاً رمان هاي نويسنده مشهور امريکايي ويليام فاکنر) يک روايت واحد از چندين زاويه ديد بازگفته مي شود يا بخش هاي مختلف يک داستانً واحد از چند زاويه ديدً جداگانه روايت مي شود. يا در رمان «شازده احتجاب»، نوشته هوشنگ گلشيري، اضمحلال نظام اجتماعي قاجار از زاويه ديد دو شخصيت - يک شاهزاده قاجار (خسرو احتجاب)، و کلفîتش (فخري) - به صورت سيلان ذهن روايت مي شود و تک گويي هاي دروني آنها به صورت متناوب به خواننده ارائه مي شود . اما بايد توجه داشت که تغيير زاويه ديد در رمان هاي پسامدرن کارکردي متفاوت با تغيير زاويه ديد در رمان هاي مدرن دارد. مدرنيست ها با تاثيرپذيري از ديدگاه هاي فلسفي مدرن که بر حسب آنها واقعيت امري چندگانه و تابع ذهنً شناسا (سوژه) تلقي مي شد، مي کوشيدند تا در آثارشان ادراک واقعيت را ايضاً به موضوعي متکثر تبديل کنند. رمان هاي اين نويسندگان نشان مي داد که دلالت يک رويداد واحد، از ذهنيتي نشات مي گيرد که آن رويداد را ادراک يا روايت مي کند. آنان همچنين مي خواستند گسيختگي در روايت را جايگزين انسجام روايي (از نوعي که در رمان هاي پيشامدرن رعايت مي شد) کنند تا از جمله به اين طريق ازهم گسيختگي زندگي در دوره پïرتشتتً مدرن را در آثارشان بازتاب دهند. اما چندگانگي منظرهاي روايي در رمان پسامدرن اساساً با هدف جلب توجه به صناعتً روايتگري و اهميت آن در داستان نويسي صورت مي گيرد. به قول ديويد لاج، در رمان پسامدرن، «سيلان ذهن تبديل شده است به سيلان روايت». (ص 370) از جمله «دشواري هاي» خواندن رماني مانند «آزاده خانم و نويسنده اش» همين سيلان روايت است. راوي اين رمان به جاي فراهم کردن زمينه فهمً يک روايت منسجم، پياپي از يک روايت به روايتي ديگر مي پردازد و لذا کل رمان، در نگاه اول، نامنسجم به نظر مي رسد. انسجام روايي در رمان هاي رئاليستي به معناي رعايت ساختار سه جزيي «آغاز - ميانه - پايان» بود؛ داستانً اين رمان ها از يک نقطه صفرً مفروض آغاز مي شد و در خط زمان به پيش مي رفت. در اين پيشروي، نويسنده با ايجاد کشمکش هاي متعدد و پيچيده کردنً پيرنگ، روايت را به سوي اوج و گره گشايي نهايي رهنمون مي ساخت. بدين ترتيب، در پايان رمان داستاني کامل شکل مي گرفت که واجد انسجام روايي بود. متقابلاً راوي رمان پسامدرني مانند «آزاده خانم و نويسنده اش» آگاهانه اصرار مي ورزد که «ديگر پس از اين»، انسجام روايي در ادبيات داستاني رعايت نخواهد شد؛ «ديگر پس از اين، قصه نه يک شروع خواهد داشت، نه يک وسط و نه يک پايان؛ آغازهاي متعدد و پايان هاي متعدد خواهد داشت؛... يک پايان محوً پايان ديگر و آن پايان هم محوً پايان بعدي خواهد بود» (ص 428). ضديت راوي با انسجامي از نوع رمان هاي پيشامدرن به حدي است که در اواخرً رمان اعلام مي کند «رمان کامل رماني است که ناقص باشد» (ص 603). شيوه روايتگري براهني در رمان «آزاده خانم و نويسنده اش» لزوماً شيوه يي پسامدرنيستي است، زيرا نويسنده در عين استفاده از صناعت «بازگويي» که در رمان هاي کلاسيک رئاليستي مرسوم بود، ملاحظات و علايقي کاملاً مدرن را در داستان خود ملحوظ و دنبال مي کند. در نتيجه اين تلفيقً خلاقانه، جايگاه واقعيت در ادبيات و مناسب ترين شيوه روايي براي پرداختن به واقعيت، جزء کانوني ترين موضوعات رمان براهني است. در رويکردً پسامدرنً براهني، محاکات ديگر جايي در داستان نويسي ندارد؛ به قولً راوي «آزاده خانم و نويسنده اش»، «رمان نويس بايد خïل باشد که واقعيت رو بنويسه» (ص 460). پاسخً اين پرسش را که «پس رمان نويس بايد چه چيز را بنويسد؟»، به طور خاص در فصل 32 از کتاب دومً اين رمان مي توان يافت. در اين فصل، دکتر شريفي - که خود يک رمان نويس است - با زني روبه رو مي شود که روح يکي از شخصيت هاي رمانً اوست. زن خودسرانه وارد اتومبيل دکتر شريفي مي شود و با گفتن اين جمله او را گيج مي کند؛ «تو قصه مرا مي نويسي و فراموش مي کني که موقع نوشتنً قصه من، من خودم دارم قصه يي را مي نويسم که در آن تو داري قصه مرا مي نويسي که در آن من دارم قصه يي را که تو در آن قصه مرا مي نويسي مي نويسم.» (ص 210) او سپس حتي عرف هاي ديرينه داستان نويسي درباره خالق بودنً نويسنده و مخلوق بودنً شخصيت ها را نقض مي کند؛ «من شخصيتي هستم که از رمان نويسش اطاعت نمي کند. هر وقت دلش خواست ظاهر مي شود و به دلخواه هيچ کس جز خودش کاري نمي کند» (ص 211). وي در ادامه با روحيه يي خصلتاً پسامدرن، در پاسخ به اين پرسشً دکتر شريفي که «پس نويسنده کيست؟»، مرگ نويسنده را اعلام مي کند؛ «نويسنده نيست. نويسنده رفته. وجود ندارد» (ص 214). زن آن گاه دکتر شريفي را وامي دارد که با اتومبيل به کوير برود و پس از اينکه مدتي در داخل کوير به پيش رفتند، فرمان توقف مي دهد و با دادن دوربين عکاسي به شريفي از او مي خواهد که از آنچه پيرامونً خود مي يابد عکس بگيرد. شريفي، شگفت زده از اينکه در اطراف او چيزي براي عکس گرفتن نيست، مي پرسد «از کجا عکس بگيرم؟» پاسخ زن، تبييني پسامدرنيستي از وظيفه هنر در دوره معاصر است؛ «تا امروز همه مي گفتند که فقط بايد از چيزهايي که وجود دارند عکس گرفت. به همين دليل همه از چيزهايي که وجود داشتند، تقليد مي کردند.... در شعر، در نمايش، در فلسفه، در رمان، در عکاسي و در فيلمبرداري، عکس هايي که مي گرفتند اداي اشيا و آدم ها بود. پس ما اشيا و آدم ها را حذف مي کنيم و از جاي خالي عکس مي گيريم. ما بي مدل نقاشي مي کنيم.» (ص 217)

ديدگاهي که در اين بخش از رمان مطرح مي شود، آشکارا ضدرئاليستي است. استفاده از دوربين براي عکسبرداري از فضاي خالي، استعاره يي مناسب براي بيان اين ديدگاهً ضدرئاليستي است، زيرا همان گونه که مي دانيم اختراع دوربين عکاسي در قرن نوزدهم با پيدايش رئاليسم در هنر و ادبيات همزمان بود و تاثير بسزايي در شکل گيري اين جنبش هنري باقي گذاشت. گرايش نقاشان و رمان نويسان آن دوره به ثبت دقيق واقعيت آن گونه که از راه حواس مشاهده مي شد، همان کاري بود که دوربين عکاسي امکان انجام دادنش را به بهترين شکل فراهم مي کرد. در صحنه يي که از رمان «آزاده خانم و نويسنده اش» نقل قول کرديم، درخواست زن از دکتر شريفي واجد عنصري آيروني دار (يا خلاف توقع) است زيرا از او مي خواهد که نه از شيء يا شخصي مشهود، بلکه از فضاي خالي عکس بگيرد. رمان نويس پسامدرن، برخلاف اسلاف خود، محاکات («تقليد») از واقعيت را کنار مي گذارد و اساساً واقعيتً مشهودً بيروني را الگوي خود قرار نمي دهد؛ يا به قول شخصيتً رمانً دکتر شريفي، پسامدرنيست ها که «بي مدل» نقاشي مي کنند، از «آدم هاي نامرئي» عکس مي گيرند زيرا «عکس گرفتن از آدم واقعي کاري ندارد.» (ص 223) وظيفه رمان نويسً نوانديش و بدعت گذار در زمانه ما، رمان نويسي که مي خواهد رمان را به ژانري غني تر از آنچه تاکنون بوده تبديل کند، معکوس کردنً رابطه يي است که تاکنون در نظريه هاي ادبي بين واقعيت و ادبياتٍ مفروض تلقي مي شده است. اگر زيبايي شناسي پيشامدرن (رئاليستي) واقعيت بيروني (اïبژه) را اولي مي دانست و زيبايي شناسي مدرنيستي واقعيت دروني (سوژه) را، اکنون زيبايي شناسي پسامدرنيستي اساساً تخيل را اولي تر از واقعيت مي داند. همان گونه که يکي ديگر از شخصيت ها در رمان «آزاده خانم و نويسنده اش» تاکيد مي کند، «گاهي يه شخصيت واقعي تر از آدمً واقعي يه» (ص 139). اين رمان، به ويژه در شيوه روايتگري، دقيقاً از همان روش بدعت گذارانه يي تبعيت مي کند که جان بارت در مقاله مشهور خود درباره رمان پسامدرن («ادبيات غني سازي»، نوشته شده در سال 1980) توصيه کرده بود؛ فراتر رفتن از رئاليسم و مدرنيسم. بي دليل نيست که در فصل 9 از کتاب ششم، راوي چنين مي گويد؛ «يکي بود يکي نبود. غير از خدا هيشکي نبود. يه آقايي بود که واقعيت گرا بود. خدا رحمتش کند. يکي بود يکي نبود. غير از خدا هيشکي نبود. يه آقايي بود که مدرن بود. خدا رحمتش کند.

يکي از روبه رو و از بيرون مي ديد و نشان مي داد. ديگري از بالا و بيرون و يا از تو و بيرون مي ديد و نشان مي داد. خدا رحمت شان کند. يکي بود يکي نبود. غير از خدا هيشکي نبود. يکي بود يکي نبود. غير از خدا هيشکي نبود. يکي بود يکي نبود. غير از خدا هيشکي نبود. و هيچ کدام از آن قبلي ها آن طور که گفته مي شد نبود.... تابلوها را از قاب ها آزاد کرده بودند و تابلوها با هم وصلت کرده بودند. فقط تکه تکه هاي قصه ها بود و هر چيزي به شکل خود، به شکل دروني خود، خود را تنظيم مي کرد و يا اگر نمي خواست، تنظيم نمي کرد.» (صص 455-454)

از نقل قول فوق چنين برمي آيد که هم رئاليسم توانمندي هاي خود را به طور کامل نشان داده است و هم مدرنيسم؛ اما ادبياتً زنده در زمانه ما اکنون به ويژه با سبک وسياقي پسامدرنيستي نوشته مي شود. در نگارش رئاليستي، داستان نويس «از روبه رو» به موضوعً داستان نگاه مي کند. مثلاً اگر نويسنده بخواهد درباره زندگي شهري داستان بنويسد، آن داستان را با چنان جزئيات مشروح و باورپذيري مي نويسد که گويي خود در آن تجربه هايي که روايت مي کند مشارکت داشته يا ناظر آن رويدادها بوده و آن شخصيت ها را از نزديک ديده است. در نگارش مدرنيستي (به منزله برابرنهاد يا آنتي تزً رئاليسم) نويسنده خيابان ها و خانه ها و آدم هاي همان شهر را - به قولً راوي رمان «آزاده خانم و نويسنده اش» - «از بالا» (برجً عاجً هنرمندً نخبه) يا «از تو» (با نمايش حيات ذهني شخصيت ها از طريق روايت دروني و به صورت سيلان ذهن يا تک گويي) نشان مي دهد. اما در نگارش پسامدرنيستي (به منزله همنهاد يا سنتزً ديالکتيکي سبک هاي داستان نويسي دوره هاي قبلي) نويسنده در عين به کار بردنً عناصري از شيوه هاي داستان نويسي رئاليستي و مدرنيستي، همان شيوه ها را به سïخره هم مي گيرد («يکي بود يکي نبود. غير از خدا هيشکي نبود. يکي بود يکي نبود. غير از خدا هيشکي نبود. يکي بود يکي نبود. غير از خدا هيشکي نبود.»). نويسنده پسامدرنيست روايتگري را از قيد و بندً چارچوب هاي مقرر و شناخته شده رها مي کند (به قولً راوي اين رمان، «تابلوها را از قاب ها آزاد» مي کند) و روايت هايي به ظاهر منفک و گسيخته («تکه تکه هاي قصه ها») را ارائه مي دهد. رها کردنً روايتگري از قيد و بندهاي مقرر و شناخته شده نگارشً رمان، دقيقاً همان بدعتي است که براهني در نوشتنً رمان «آزاده خانم و نويسنده اش» گذاشته است. اين تمهيدً پسامدرنيستي در فصل 2 از کتاب هشتمً رمان، موضوع تاملات آگاهانه راوي قرار مي گيرد. در اين فصل راوي مي گويد که «نوشتنً قصه راحت است ولي نوشتنً قصه نوشتن اصلاً راحت نيست» و در اثبات گزاره خود چنين استدلال مي کند؛ «قصه را يک نفر مي نويسد و به همين دليل زور مي گويد. اما کسي که قصه نوشتن را مي نويسد با زورگويي مخالف است. اگر قصه را يک نفر بنويسد، قصه، قصه مولف است؛ و قصه مولف، يعني سلطنت مولف.... مرگ بر مولف، زنده باد نوشتن،... .

شخصيت است که قصه نويس را مي نويسد نه برعکس.... بهتر است قصه نويس فقط کاتب آزاده خانم باشد، نه قصه نويسً او. به اين ترتيب او مي تواند به آساني اول شخص، دوم شخص و يا سوم شخص شود.» (ص 562) پيداست که در اينجا براهني همه تصورات خواننده را درباره سلسله مراتب - و نيز نسبتً - نويسنده با متن و شخصيت عوض مي کند. خواننده، بر اساس عرف هاي شناخته شده ادبي، نويسنده را خالق شخصيت ها و تعيين کننده سرنوشتً آنها مي پندارد. در اين ديدگاهً مالوف، صداي مولف يگانه صدايي است که مستبدانه بر متن سيطره دارد. اما در شيوه ضداستبدادي و پسامدرنيستي که براهني براي روايت کردنً رمانش برگزيده است، شخصيت ها مستقل از خالق شان داستانً زندگي خود را به ترتيبي که خود مايل اند روايت مي کنند. به همين سبب، زاويه ديد در رمان بين اول شخص و دوم شخص و سوم شخص در نوسان است و نهايتاً اين احساس به خواننده القا مي شود که نويسنده در بهترين حالت جايگاهي بيش از يک «کاتب» ندارد. اقتدار و مرجعيتً نويسنده (يا به قول راوي، «سلطنت مولف») در عصر پسامدرن به چالش گرفته شده و ديدگاه هاي پساساختارگرايانه نظريه پردازاني مانند رولان بارت در مقاله تاثيرگذارً «مرگ مولف» و ميشل فوکو در مقاله ايضاً مرجعً «مولف چيست؟» به شکل گيري منظر پسامدرني درباره نويسنده منجر شده است که آشکارا ماهيتي ضدمولف محور دارد. جالب است که برخي از تعبيرهاي زباني راوي رمان «آزاده خانم و نويسنده اش»، عين تعابيري هستند که رولان بارت در مقاله مشهورً «مرگ مولف» به کار برده است. براي مثال، راوي صحبت از «زورگويي» و «سلطنت مولف» مي کند و بارت هم در مقاله خود از «حکمفرمايي» مولف سخن به ميان مي آوîرîد و مي نويسد؛ «تصوير ادبيات در فرهنگ عامه، مستبدانه بر مولف و شخصيت و زندگي و پسندها و علائقً شورمندانه اش متمرکز شده است.» (ص 168) به طريق اولي، راوي رمان مي گويد که بهتر است داستان نويس صرفاً حکم يک «کاتب» را داشته باشد و رولان بارت در مقاله اش جايگاه نويسنده جديد را در حد يک «کاتب» مي داند که «همزمان با متن زاده مي شود، به هيچ روي از هستي اي پيش از يا بيش از نگارش برخوردار نيست و نه فاعل غيا نهادًف کتاب بلکه گزاره آن است.» (ص 170) اين شباهت ها توضيح مي دهند که چرا راوي شعار «مرگ بر مولف،» سر مي دهد؛ رويکرد پسامدرني که در شيوه روايت کردنً رمان «آزاده خانم و نويسنده اش» اختيار شده است، از اهميت شخص مولف مي کاهد و بر اهميت شخصيت هاي رمان مي افزايد.

و سرانجام يکي ديگر از جلوه هاي مهمً روايتگري پسامدرنيستي را که براهني اختيار کرده است، در انتخاب بازيگوشانه عنوان اين رمان مي توان ديد. روي جلد کتاب، عنوان «آزاده خانم و نويسنده اش» با فونت درشت درج شده و زير اين عنوان، با فونتي به مراتب کوچک تر، عبارت «(چاپ دوم)» (به همين صورت در پرانتز) قيد شده است و سپس ذيل اين عبارت، چنين مي خوانيم؛ «يا آشويتس خصوصي دکتر شريفي». اين طرز عنوان بندي، در نگاه اول چنين القا مي کند که عنوان رمان براهني عبارت است از؛ «آزاده خانم و نويسنده اش.» اما در واقع عبارت «(چاپ دوم)» بخشي از عنوان اين رمان است و از نخستين چاپ کتاب روي جلد آن درج شده است. مي توان گفت گنجاندن اين عبارت، گوشه يي از صناعت گري بازيگوشانه پسامدرنيستي اي است که براهني در متنً رمان نيز به شکل هاي ديگر آن را ادامه داده است، شکل هايي مانند گنجاندن تصويرهايي برگرفته از کتاب هاي مختلف (مثلاً در صفحات 110 ، 112 ، 113، 114 ، 118 ، 120 ، 123 و...) يا چاپ نامه يي با دستخط رزمنده شهيدي که سوراخ هاي ناشي از اصابت گلوله و نيز لکه هاي خون بر آن مشهود است. (ص 65) البته اين مورد خاص (عبارت «(چاپ دوم)»)، علاوه بر اين که جلوه يي از بازيگوشي هاي پسامدرنيستي نويسنده است، دلالت هايي درباره نحوه قرائت اين رمان هم دارد. رمان ظاهراً در صفحه 607 و با کلمه «پايان» به اتمام مي رسد؛ آنچه اين تصور را قوي تر مي کند، يادداشتً اختتاميه يي از مولف است که در صفحه 608 درج گرديده؛ «به پايان رسيد نگارش قصه بلند آزاده خانم و نويسنده اش به خامه اين بنده ضعيف رضاي براهني، صبح روز 23ي آذر 1374 شمسي مطابق 21 رجب 1416 قمري در محله پاسداران از محلات شمال شرق شمال دارالخلافه طهران». اين يادداشت، که لحني رسمي و به ظاهر جدي دارد، حاکي از اتمام رمان است و دو صفحه بعد «يادداشتي» به امضاي «ناشر» به چشم مي خورîد که در آن خطاب به «خواننده عزيز» چنين آمده است؛ «پس از چاپ رمان آزاده خانم و نويسنده اش، ناشر کتاب، نامه هاي متعددي دريافت کرد که ترجيح داد همه آنها را بايگاني کند، به استثناي يکي از آنها که از نظر ناشر، هم تحت تاثير عميق خودً کتاب نوشته شده بود و هم بر رîوند قرائت صحيح کتاب بي تاثير نبود. از اين رو ناشر با اطلاع و اجازه نويسنده کتاب به چاپ آن در پايان کتاب مبادرت مي ورزد، به اميد اينکه خواننده زاويه ديد ديگري را نيز نسبت به ماهيت اين رمان تجربه کند. نويسنده نامه، نه تنها يکي از تجربه هاي زنده شريفي را... در اختيار ما مي گذارد، بلکه با پرواز دادنً خيالً خود به حوزه يي که نويسنده نخواسته است در آن وارد شود، گوشه هاي جديدي از رابطه رويا با بيداري را به ما عرضه مي کند. از اين رو خوانندگان ارجمند را به خواندن اين نامه دعوت مي کنيم.» (ص 611) مي توان استدلال کرد که «يادداشت ناشر» در اين رمان همان قدر جعلي (بازيگوشانه) است که يادداشت مولف. اساساً اين رمان در صفحه 608 (جايي که يادداشت کوتاه مولف آورده شده است) پايان نمي يابد، بلکه در صفحه 624 (جايي که نامه منسوب به يکي از خوانندگان تمام مي شود) به فرجام مي رسد. البته اين کتاب يادداشتي به قلم نويسنده واقعي آن (رضا براهني، نه «اين بنده ضعيف رضاي براهني») دارد که در پايان کتاب (بعد از «نامه ي» کذايي) در هشت صفحه درج گرديده و طي آن، منابع کتاب (عکس ها و نقل قول هايي از ساير آثار ادبي) قيد شده اند. همان طور که خودً براهني هم در «يادداشت فهرست ضميمه» متذکر شده است، «اين رمان بسياري از قرارها و قراردادهاي نويسندگي را به هم ريخته است.» (ص 625) آوردن «يادداشت ناشر»، نمونه يي از اين نقض عرف هاي رمان نويسي است که البته در چارچوب رماني پسامدرن، تمهيدي پذيرفتني و جالب است و به شکل هايي ديگر مسبوق به سابقه هم هست. نمونه مشابهي از اين عرف شکني را، براي مثال، در رمان «لوليتا»، نوشته ولاديمير نبïکاف، مي توان ديد که با مقدمه يي سه صفحه يي به امضاي «دکتر جان ري، پسر» آغاز مي شود (ص 7) که البته شخصي کاملاً موهوم است. به طريق اولي، در ابتداي رمان «شًکوه پïرتنوي»، نوشته فيليپ رات، اين توضيح درباره بيماري موسوم به «شًکوه پïرتنوي» به نقل از يک فرهنگ اصطلاحات روانپزشکي آورده شده است؛ «اختلالي رواني سائق هاي قوي اخلاقي و نوع دوستانه دائماً در تضاد با تمناهاي جنسي افراطي اي قرار مي گيرند که غالباً ماهيتي منحرفانه دارند» (ص 1). حال آنکه در واقع اختلال رواني به نام «شًکوه پïرتنوي» ساخته و پرداخته خودً فيليپ رات است و اساساً خودً همان فرهنگ اصطلاحات روانپزشکي هم که ظاهراî منبع نقل قول رات بوده، وجود خارجي ندارد. همچنين ايان مکيوئين، رمان نويس معاصر انگليسي، در پايان رمان خود موسوم به «تحمل عشق» يک مقاله علمي در زمينه نوعي بيماري نادرً رواني را که ظاهراً نخستين بار در مجله انجمن روانپزشکي بريتانيا منتشر شده بوده است به طور کامل تجديد چاپ کرد، اما بعداً معلوم گرديد دو روانپزشکي که نام شان به عنوان نويسنده آن مقاله ذکر شده است، يعني «دکتر رابرت ون و دکتر آنتونيو کاميا» (ص 233)، وجود خارجي ندارند. در رمان «آزاده خانم و نويسنده اش»، نويسنده نامه يي که «ناشرً» موهوم در پايان کتاب آورده است، مدعي مي شود که «صدها صفحه» از يادداشت هايي را که دکتر شريفي (يکي از شخصيت هاي اين رمان) در دهه 1340 نوشته بوده در اختيار دارد، او بعد از ذکر چند خاطره، بر نقش تخيل در حکم جبران مافاتً زندگي معاصر تاکيد مي کند؛ «چه چيزً زندگي، نکبتً زندگي را جبران مي کند جز رويا؟... . اگر اين روياها نباشند ديگر زندگي چه حïسني دارد که به ادامه دادنش بيرزد؟ باور کنيد به لعنت خدا هم نمي ارزد.» (ص 618) و در جاي ديگر مي گويد، «واي اگر رويا نباشد، آدم چه خاکي تو سرش مي ريزد،» (ص 621) نامه اين خواننده موهوم، يادداشت ناشر موهوم، و نيز يادداشت کوتاهً نويسنده موهوم، همگي بخشي از روياي بزرگ تري هستند که همانا خودً اين رمان است. رويا مجاز مرسلي است که تîوîسïعاً مترادف ادبيات است. ادبيات، از اين منظر، حکم جبران مافات واقعيت را دارد؛ واقعيتي که تجربه کردنً روزمره اش غالباً مايه ملال (به شکلي مدرن) است. ادبيات (در اين مورد، رمان پسامدرن) با آنچه که «ناشر» آن را «پرواز دادنً خيال» ناميده است، مجراي مناسبي براي ارضاي نيازهاي ذهني خوانندگان فراهم مي کند. بايد افزود که درج اين نامه موهوم، دلالت ديگري هم در رمان «آزاده خانم و نويسنده اش» دارد. نامه مورد نظر قرار است از طرف يکي از خوانندگانً اين رمان نوشته شده باشد و در آن صورت بايد گفت اين نامه فقط زماني مي توانسته است واقعاً نوشته شود که رمان براهني دست کم يک نوبت چاپ شده باشد تا خوانندگان توانسته باشند آن را بخوانند. علت گنجاندن عبارت «چاپ دوم» در عنوان فرعي اين رمان ظاهراً همين است. ليکن، همان گونه که پيشتر اشاره کرديم، اين عنوان از چاپ اول روي جلد کتاب بوده و در واقع عنوان کامل رمان براهني بدين قرار است؛ «آزاده خانم و نويسنده اش (چاپ دوم) يا آشويتس خصوصي دکتر شريفي.» بدين ترتيب معلوم مي شود که نامه مورد نظر، غيرواقعي و بخشي از متن رمان است. به بيان ديگر، اين نامه - که ارزش تخيل را براي جبران مافاتً زندگي به خواننده يادآور مي شود - خود ماهيتي کاملاً تخيلي دارد. با اين همه، اين پرسش هنوز به جاي خود باقي است که گنجاندن «يادداشت ناشر» و اين «نامه»، صîرفً نظر از جنبه بازيگوشانه آن، چه کارکردي برحسب شيوه روايت و نيز نحوه قرائت اين رمان دارد. مطرح کردن اين پرسش، بجا و ضروري است زيرا به نظر مي رسد به سبب معرفي سطحي و ناقص نظريه هاي پسامدرنيسم در کشور ما، رمان پسامدرن اغلب با بازي هاي بي دليل و گيج کننده در شکل (فرم) اشتباه گرفته مي شود. در رمان پسامدرن، همچون هر نوع ديگري از ادبيات، شکل در خدمت بيان يک محتواي تامل انگيز است. در فقدان چنين محتوايي، شکل - هرچند به ظاهر «پيچيده» و «تکنيکي» باشد - کارکرد خاصي ندارد و لذا متن کيفيت ادبي خود را از دست مي دهد و در بهترين حالت به نوعي چيستان يا معماي خسته کننده و بي لطف تبديل مي شود. در پاسخ به پرسش يادشده درباره کارکرد «يادداشت ناشر» و «نامه»ي خواننده در اين رمان، مي توان گفت که به کار بردن اين تمهيد، تاکيد ديگري است بر تکثر صداها و حاشيه يي بودن صداي مولف در رمان هاي پسامدرن. اين مولف «آزاده خانم و نويسنده اش» نيست که با نشانه هاي خاص، معنايي يگانه و از پيش تعيين شده و تغييرناپذير را براي اين رمان مشخص مي کند. همان طور که روايت رمان هم بيشتر بنا به ميل و اراده شخصيت ها به پيش مي رود و نه آن طور که مولف در مقام خداوندگاري مقتدر تصميم مي گيرد، در خصوص تعيين معناي متن نيز خواننده مي تواند نقش بسزايي ايفا کند. هم بدين سبب است که «ناشر» در يادداشتً خود از «پرواز دادنً خيالً خود به حوزه يي که نويسنده نخواسته است در آن وارد شود» صحبت به ميان مي آوîرîد. اين ديدگاه، بر نظريه هاي نقادانه متاخري صحٌه مي گذارد که تعامل خواننده با متن را از جمله عوامل تاثيرگذار در برداشت خواننده از معناي تلويحي متن مي داند. ايضاً اين دقيقاً همان ديدگاهي است که در فصل 2 از کتاب هشتم همين رمان مطرح مي شود. در اين فصل، راوي توضيح مي دهد که لازم است «نويسنده و خواننده... به عنوان دو عاملً برابر در آفرينش اثر» (ص 566) در نظر گرفته شوند و لذا راوي در پايان اين فصل چنين نتيجه مي گيرد؛ «پس؛ خواننده عزيز، تو نويسنده مني.» (ص 567) اگر در رمان پسامدرن خواننده در جايگاهي قرار گرفته که تا پيش از اين تصور مي کرديم جايگاه انحصاري نويسنده است، در آن صورت درج نامه را که متصوراً يکي از خوانندگان رمان «آزاده خانم و نويسنده اش» درباره معناي آن نوشته است بايد شگردي دلالت مند محسوب کرد. بدين ترتيب، بي دليل نيست که «ناشر» در يادداشتً خود متذکر مي شود که اين نامه «هم تحت تاثير عميق خودً کتاب نوشته شده... و هم بر رîوند قرائت صحيح کتاب بي تاثير» نيست.

خلاقيت پسامدرن

رمان پسامدرن را نه در مقامً نوعي از نوشتار که به کلي از سنت هاي رمان مدرن مي گسلد، بلکه به عنوان تلفيقي نو از سنت هاي پيشامدرن با الزام ها و جلوه هاي مدرن بايد بررسي کرد. شيوه هاي روايتگري در رمان «آزاده خانم و نويسنده اش» مصداق چنين تلفيقً پسامدرنيستي از شيوه هاي پيشامدرن و مدرن است. اين رمان، تلاشي است براي رها کردنً روايتگري از قيدوبندهاي معمولي که راويان به نحوه روايت تحميل مي کنند. از اين رو، به جاي صداي مقتدر يک راوي داناي کل (همچون رمان هاي پيشامدرن) و نيز به جاي سيلان ذهن و تک گويي دروني (همچون رمان هاي مدرن)، در اين رمان با سيلاني از روايت هاي متکثر روبه رو مي شويم. رمان براهني از عرف هاي داستان نويسي آگاهانه عدول مي کند، اما با اين کار بيش از آنکه شکل پردازي مدرنيستي را ادامه دهد، توجه خواننده را به تصنعي بودنً روايت معطوف مي سازد. راويان «آزاده خانم و نويسنده اش» به اين نکته وقوف دارند که الگوهايي که آنها به منظور روايت کردنً داستان برمي گزينند، در برداشت خواننده از معناي تلويحي اين رمان مستقيماً تاثير مي گذارد. به همين دليل، اين راويان اهميتً شيوه روايتگري را به صورت موضوعي مهم در سرتاسر رمان برجسته مي کنند. «آزاده خانم و نويسنده اش» از صناعت پردازي شکلي عاري نيست و در بخش هاي گوناگونً آن به مصداق هاي متعددي از اين صناعت پردازي هاي پسامدرن برمي خوريم (مانند گنجاندن تصويرهايي برگرفته از کتاب هايي ديگر، يا دخيل کردن شخصيت هاي واقعي در پيرنگ، يا چاپ متن دستنوشته نامه يک شهيد که لکه هاي خون و نيز سوراخ هاي ناشي از اصابت گلوله بر آن مشهود است). تمهيدات ديگري همچون سرپيچي شخصيت ها از نويسنده شان يا گنجاندن «يادداشت ناشر» و «نامه ي» خواننده، که در نگاه اول واقعي به نظر مي رسند، نمونه هاي ديگري از همين شگردهاي پسامدرنيستي اند. ليکن اين رمان در سطحً نوعي تفننً شکلي باقي نمي مانîد، بلکه با مطرح ساختنً موضوع هايي مانند نقش خواننده در شکل دادن به معناي متن يا حائل بودنً زبان بين ما و واقعيت، برخي از مهم ترين مسائل هستي شناختي و فلسفي دوره و زمانه ما را در قالب روايتي پïرجاذبه و در عين حال چالش انگيز بررسي مي کند.

مراجع؛--------------------------------

براهني، رضا (1384) آزاده خانم و نويسنده اش (چاپ دوم) يا آشويتس خصوصي دکتر شريفي. چاپ دوم. تهران؛ انتشارات کاروان.

Barth , John (1996) زThe Literature of Replenishmentس. Essentials of the Theory of Fiction.

Eds. Michael J. Hoffman and Patrick D. Murphy. London: Leicester University Press.

Barthes, Roland (2000) زThe Death of the Authorس Modern Criticism and Theory: A Reader, 2nd edition. Eds.David Lodge and Nigel Wood Harlow: Longman

McEwan, Ian (2005) Enduring Love. London: Vintage.

Nabokov, Vladimir (2003)Lolita. Paris: The Olympia Press.

Roth, Philip(2007) Portnoyصs Complaint. 1967. London: Cape.
عناوين اين صفحه
پست مدرنيسمي که هرگز اتفاق نيفتاد
پرسش از پست مدرنيسم ايراني
ميراث نيچه يي در فلسفه فرانسوي
پارادوکس زنون
ميشل فوکو مورخ زمان حال
انتقاد ناموثر فشنگ مشقي است
معکوس کردن رابطه ها

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام