مسعود بهنود

برايم نوشته است که در اين روزها رفته به مزرعه پدري، دور از دود و صدا و تکنولوژي. نوشته است جايت خالي. نوشتم کاش همه مان بازمي گشتيم به دوراني که کشاورز بوديم و دشمني هامان در حد سهم آب و سهم بذر خلاصه مي شد و دوستي هامان در اشتراک قنات، وصلت فرزندان به هم پيوسته. مي دانم آرزوي محال است. چنان به تلويزيون و برق و موبايل و شوفاژ و وان خو کرده ايم که بي اينان زندگي برايمان محال است. اما کاش ايلياتي مردماني بوديم که زندگي بر دوشي، باعث مي شد زمين را خانه خود و آسمان را پدرمان بگيريم و چشمه را خواهر مهربان خود بدانيم. و آب را گل نکنيم.
برايش نوشتم دور شدن از روستا و مزرعه، همان جا که چشم انداز گسترده دارد و هر صبح که چشم باز کني آسمان و پيرامون به شکل ها و رنگ هاست گونه گون، حاصلش جمع شدن در شهرهايي بود که اول کار امن و جمع داشت و همين امن طلبي دام راه پدران مان شد که روستا واگذارند و شهري شوند. اما در شهر هميشه در منظرت ديوار است و ديوار جدايي است. و آسمان هر کجا آري همين رنگ است.
دزموند موريس در کتاب باغ وحش انساني، شهر را براي آدميان همچون قفس ديده بود براي جانوران. که در اين هر دو آزادي را مي گيرند و امنيت مي دهند. اما بشر در قفس خود نيز به کشتن پرداخت و جنگ گرفت، ويراني و مرگ آورد، دشمني افزود و چنان کرد که امروز در غزه هست و در سراسر آفريقا. و در آن ديگر بخش ها هم که جنگ نيست، تيز کردن شمشير هست و تدارک جنگ هايي که بر بمب و اينترنت و ماهواره سوار است، و صد صد مي برد. و جنگي نابرابر است، چشم در چشم، بيل در بيل، و نيزه در نيزه نيست که بتوان خون بس داد. اين جنگ هايي است که با فشار تکمه يي از دور صاعقه يي مي رسد چشم بسته و مدرسه بر سر جگرگوشگان خراب.
و باز اين را هم نوشتم که شايد بتوان جنگ را، به اين اعتبار که همزاد بشر است و به اين بهانه که ريشه در تفاوت ها و خودخواهي ديرينه دارد، ناگزير ديد و از ناگزيري اش پذيرفت. اما چه بايد کرد که چون مرغواي جنگ درمي افتد کساني هستند هميشه و همواره، که چشم و دل بسته با جنگ اند. بي آنکه در ميدان باشند مي کشند، و بر سر طالبان صلح همان مي آورند که در دو جنگ جهاني آلمان هاي گاه روشنفکر بر سر هرمان هسه آوردند. مرد که سرانجامش به آسايشگاه هاي رواني کشيد، جنگ را نمي خواست حتي وقتي هموطنانش به آن نام هاي مقدس داده بودند و بهانه اش وطن بود.
اما براي آن دوست ننوشتم که به هر جا - روستا، مزرعه، دشت و کوه، دور و نزديک - مي روي يکي را همراه ببر. و آن همدمي است که در بي خبري هم دنياي آدمي را به تلاطم مي آورد و دنياي تازه يي خلق مي کند. و در آن دنياي تازه آدمي را تنها نمي گذارد. مقصودم به کتاب است.
آزموده ام. روزگاري در جايي تنگ يک نسخه از کتاب زندگينامه گرامشي، فيض روح القدس بود که مدد فرمود. يک بار هم در همين روزهاي از غزه و جنگ و آدم سوزي اش، گورزاد قصه هاي کوتاه هسه چنين کرد. و اين را از لطف ترجمه هاي لطيف سروش حبيبي دارم.