دوشنبه، 16 دي 1387 - شماره 1861
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
دوشنبه زار
کرگدن هاي آقاي آئيش

علي اکبر قاضي زاده

نمايشنامه کرگدن نوشته اوژن يونسکو نويسنده رومانيايي- فرانسوي يک فاش گويي اعتراضي عليه تسليم پذيري توده هاي بي شکل مردم در برابر جريان هاي سلطه جو در نيمه اول قرن بيستم است. جريان هايي که با بشارت هاي بزرگ، پديد آوردن اميدهاي بزرگ، آن گاه با هيبتي پرقدرت وارد صحنه شدند و عقل و خرد توده ها را ربودند تا کل جامعه را به کسوت و هيئت خود درآورند. جالب آنکه هميشه گروه مخالفان سينه چاک و اهل خرد و علم از نخستين گروندگان به اين ظهور و حضور سلطه جويانه بوده اند و هستند.

از حاشيه گذرگاهي در درون يک شهر متمدن اروپايي ناگهان کرگدني مي گذرد. اهل شهر رميده و شگفتي زده برمي آشوبند و دست به دامان آقاي منطق دان مي شوند تا اين ظهور را معنا کند. آقاي منطق دان به همه دلگرمي مي دهد که منطق، با حضور کرگدن- خواه آسيايي و خواه آفريقايي- در اروپا نمي خواند. برانژه کارمندي بي قيد که جز دي زي دختر همکار خود، هيچ دستاويزي براي زيستن ندارد، ژان دوست صميمي خود را از خود مي راند و تنهاتر مي شود. ژان از اول در برابر تسليم شدن به هجوم کرگدن مي ايستد.

وسوسه کرگدن شدن تمام شهر را دربرمي گيرد و مهم اينکه نخست کساني به اين قدرت نوظهور مي پيوندند که يا از ديگران گزيده تر هستند يا هنگام ظهور اين قدرت را نفي مي کردند؛ آقاي منطق دان، ژان، آقاي بيف، خانم خانه دار، نوازنده آکاردئون (نماينده اهل هنر؟)، آقاي رئيس و معاون او و آقاي بوتار. بوتار يک عضو حزب چپ که پديده کرگدن را به مدد تئوري هاي رايج سياسي رد مي کند. آنان را که با زبوني مي خواهند به افسانه کرگدن صورت واقعي دهند، دروغگو يا درمانده مي خواند. بوتار اندکي بعد حتي کرگدن شدن خود را هم در همان چارچوب نظريه پردازي حزبي توجيه مي کند.

در آخر برانژه که کرگدن شدن دودار رقيب عشقي خود را مي بيند با دي زي در شهر تنها مي ماند؛ دو نفر که در خرناس هاي گوش خراش، دويدن ها، يورش ها و ويرانگري هاي کرگدن ها محاصره شده اند. عاقبت دي زي هم به اجتماع کرگدن ها مي پيوندد و برانژه تنها مي ماند؛ حالا- در وضعي واژگون شده- برانژه است که تنهاست. در واقع اکنون او همان کرگدني است که در آغاز وارد شد؛ تنها، بيگانه با ديگران و ناجور نسبت به بقيه جامعه. آخرين جمله نمايش از زبان برانژه چنين است؛ واي بر کسي که بخواهد اصالت خود را نگه دارد.

---

سي و چند سال پيش همين نمايش را به روايت حميد سمندريان ديدم. قصد مقايسه اين دو روايت را ندارم که بي معنا هم هست. اما به نظر من با در نظر گرفتن شيوه ها و هدف هاي تئاتر پوچي و سبک انديشه يونسکو روايت اول پذيرفتني تر به نظر مي رسيد. کرگدن، طنز است اما کمدي نيست. تصور مي کنم اين آغاز مشکل است. طنز مهيب و تفکرانگيز است و انسان را در برابر خود و ديگران، بي ترحم و قاطع مي گذارد. طنز ممکن است- نه لازم است- که لبخندي، زهرخندي يا ريشخندي را در پي آورد. اما اين به سبب هولناکي موضوع است نه تفريحي بودن آن. کمدي چنين نيست. هدف کمدي- با همه والايي و جدي بودن اين رشته- خنداندن است. همين جاست که بايد پذيرفت کرگدن سمندريان هولناک تر و تکان دهنده تر بود.

چرا بايد تماشاگر به استدلال هاي پايه يي آقاي منطق دان بخندد؟ چرا بايد تمرکز فکري تماشاگر را از خط فاجعه آميز پديده «سلطه- قدرت» به برخي نقص هاي طبيعي در بدن هنرپيشگان دور کنيم؟ اصلاً نمايش کرگدن به چنين عناصري نيازمند است؟ من بازي بازيگري که در روايت سمندريان نقش آقاي منطق دان داشت- هرچه فکر کردم نام او را به ياد نياوردم- و فضايي را که کارگردان براي پذيراندن دل دادن مردم به منطق او پديد آورده بود، بسيار اثرگذارتر و- نسبت به منطق نمايشي يونسکو- پذيرفتني تر در ياد دارم.

اگر کرگدن نمايشي کمدي بود، من ابتکار عالي آئيش را در به کارگيري هنرپيشه مرد به جاي زن و زن به جاي مرد- رامين ناصرنصير و مائده طهماسبي- به دليل گذر از برخي دشواري ها مي ستودم؛ گو اينکه اين چاره سازي همچنان والا است. از اين گذشته تئاتر پوچي- آقاي آئيش خوب مي داند- چندان به دکور، صحنه آرايي و لباس وابسته نيست. در برابر کارکرد انواع نورپردازي هاي صحنه و- به ويژه- صدا، در کار آئيش مي توانست و بايد از اين بهتر باشد. از جمله صداي کرگدن ها بلند است؛ پرابهت اما نيست.

اجراي کرگدن آئيش با اين همه حادثه يي اثرگذار در اين روزگار است. از اين بابت بايد سپاسگزار بود و هستم. در بازي مهدي هاشمي، تازه يي نمي شد يافت؛ نيز در بازي خود آئيش. اين دو با همان نرمي و قدرت کار کرده اند که هميشه مي کنند... اما بازي به يادماندني آتنه فقيه نصيري (در نقش دي زي) که از او بازي صحنه يي ديگري در ياد ندارم، آموزنده بود؛ بيشتر تماشاگر دريغ مي خورد که اين هنرمند فرصت چنين هنرنمايي هايي را در اين سال ها از کف نهاده است. نيز بازي روان و محوري شهاب حسيني که کاش بيش از اين به صحنه بيايد، تماشاگر را غافلگير مي کند. گو اينکه خيلي ها مي گفتند چينش اين هنر پيشگان در صحنه نمايش، بيشتر به ملاحظه رونق گيشه صورت گرفته است. اگر هم چنين باشد، اين چينش را هم بايد به حساب هوشمندي آئيش گذاشت که آئيش هنرمند هوشمندي هم هست.

گشتي در کشور هفتاد و دو ملت
هر روز با لبخند بيدار شو
پاکسيما مجوزي

اين روزها همه آن را پذيرفتند. حتي مردم نيز همکاري مي کنند. انگار بازار کاري هم فراهم شده و دستفروش ها با ساک هاي رنگي کنار مغازه هاي بزرگ در حرکتند و فرياد مي زنند؛ «داس روپي» (10 روپيه). همه چيز برمي گردد به روزي که فروش کيسه هاي پلاستيکي ممنوع اعلام شد. در خبرها آمده بود زمين دارد خفه مي شود. آنقدر کيسه هاي پلاستيکي غيربازگشت به طبيعت ساخته شده که نفس کشيدن براي زمين مشکل است. در ادامه اعلام اين خبر و فعاليت هاي گسترده يي که سازمان هاي غيردولتي انجام دادند، دولتمردان شهر چنديگر فروش هر گونه کيسه هاي پلاستيکي را ممنوع اعلام کردند. روزهاي اول همه چيز سخت بود. مردم با دست هايي پر از خريد و معترض سرگردان بودند. ديگر به جاي کيسه هاي پلاستيکي در روزنامه هايي که به شکل پاکت درست کرده بودند، خريدت را تحويل مي گرفتي. اما مشکل همچنان باقي بود و روزنامه ها خيلي زود پاره مي شدند. سيب ها و پرتقال ها روي زمين مي غلتيدند. تا اينکه ساک هاي پارچه يي کم کم به بازار آمد؛ ساک هاي خريدي که در رنگ هاي مختلف بود و کار را راحت مي کرد. کسي نمي داند پس از گذشت دو ماه وضعيت زمين در چه حال است. شهر چنديگر که به شهر زيبا و سبز در هندوستان معروف است، انگار براي تحقق بخشيدن اين سبزي و زيبايي در ديگر نقاط هند شروع به کار کرده است. شايد به خاطر اين فلسفه فکري که «براي تغيير دنيا اول خودت را تغيير بده». مي گويند ما به ديگر جاها کاري نداريم. کيسه هاي پلاستيکي را براي نفس کشيدن زميني که تا اين اندازه با ما مهربان است، حذف کرديم و تنها اميدواريم مردم ديگر نقاط دنيا نيز اين کار را تکرار کنند تا هر روز با لبخند بيدار شويم و به زمين سلام بگوييم.
آرزوهاي کوچک
فاطمه حضرتي

پشت پنجره يک مغازه عروسک فروشي ايستادم و زل زدم به عروسک دارا و سارا. دست فروشنده خيرگي نگاه مرا در هم مي شکند و عروسک را برمي دارد و به خانم خريدار مي دهد. آهي از ته دل مي کشم و امتداد سنگفرش هاي خيس خيابان وليعصر تهران را مي گيرم و مي روم.

حدوداً يک ماهي مي شود که با يک برادر و خواهر به اسم سعيد و سميرا آشنا شده ام. سعيد پسر 12 ساله يک خانواده بزرگ و پرجمعيت است، خانواده بزرگ بهزيستي.

سه ساله بود که در يک شب از همين شب هايي که به سادگي مي گذرند، پدرش گلوي مادرش را زير دست هاي سنگين و مردانه اش گرفت و آنقدر فشار داد تا خفه شد. مادر مرد و پدر به جرم قتل مادر راهي اتاق هاي سرد زندان شد و آنقدر آنجا ماند تا پوسيد و مرد. سعيد ماند و يک خواهر کوچک تر به نام سميرا. سعيد پنج ساله بود و سميرا دو سال بيشتر نداشت. سعيد و سميرا راهي خانه عمو شدند ولي ديري نپاييد که عمو که خانه يي فکسني در يکي از محله هاي قديمي شهرري داشت و به شدت از فقر مالي در عذاب بود، از قبول سرپرستي آنها سر باز زد و سعيد به ناچار راهي بهزيستي شد و سميرا يک شب در ميان بين دو سه نفر از اعضاي فاميل مثل يک توپ چهل تکه فوتبال پاسکاري مي شد.

حالا سعيد 12 سالش است و سميرا 9 سال دارد و من 24 سال و شوهرم 29 سال. يک ماهي است که با سعيد و سميرا آشنا شده ايم. از روزي که با آنها آشنا شده ايم غمي سنگين در گوشه دل هامان جا خوش کرده چرا که هر کاري مي کنيم، نمي توانيم سعيد و سميرا را فراموش کنيم و از طرفي آنقدر اوضاع مالي مان مساعد نيست که بتوانيم يک کار بزرگ براي آنها انجام دهيم. ما فقط مي توانيم مقداري درآمد ماهانه زندگي مان را به آنها اختصاص دهيم که آن مقدار هم آنقدر کم است که نمي تواند تاثير چنداني در بهبود شرايط زندگي آنها داشته باشد. هر چند نمي توانيم يک روز آفتابي براي آنها بسازيم ولي مي توانيم کمي به آنها نور بتابانيم ولي افسوس که ذره نورمان آنقدر بي رنگ است که نمي تواند دنياي ابري آن دو را آفتابي سازد.

اين شد که گفتيم چيزي بنويسيم شايد به اين طريق چند نفري هم غير از خودمان را از دنياي ابري آن دو باخبر سازيم؛ از اندوهي که همواره در نگاه سرد سعيد جا خوش کرده و هرگز نه با خريد يک تي شرت مارک دار نارنجي از بين مي رود و نه با رفتن به پارک و شهربازي و خوردن مرغ سوخاري.

و سرگرداني که مثل يک کنه هميشه به سميراي بي سرپرست چسبيده است؛ دختري که در اوج سنين شکل گيري شخصيت بزرگسالي اش و در تب و تاب بلوغ و انتخاب راه آينده قرار دارد ولي هيچ کس نيست که به او راه درست را نشان دهد و هيچ کس نيست که سقفي دائمي بر بالاي سر او بيفزايد و آرزوهاي کوچک اين هموطن کوچک را برآورده کند.

آرزو مي کنم اي کاش به آن خانم که در مغازه عروسک فروشي دارا و سارا مي خريد، مي توانستم بگويم سعيد و سميرا را بخرد و با خود به خانه اش ببرد. هيچ چيز نباشد دست کم آنها جان دارند و زنده اند و نفس مي کشند و مي خندند و گريه مي کنند ولي دارا و سارا نه مي خندند، نه گريه مي کنند و نه اگر باران ببارد خيس مي شوند و نه اگر نان نخورند از گرسنگي مي ميرند.

آرزو مي کنم اي کاش لااقل درآمد يا پس انداز بيشتري داشتم که مي توانستم مبلغي را به زن عموي مهربان سميرا بدهم تا خانه شان را ترميم کند و يک اتاق اضافه تر بسازد و سعيد را هم به آنجا بياورد تا سعيد و سميرا هم زير يک سقف با هم زندگي کنند مثل دارا و سارا که هميشه با هم هستند و با هم معني مي شوند.

ولي افسوس نمي خورم چون مي دانم تو هم اگر بتواني، تو هم اگر بخواهي مي تواني ذره يي از نور خود را بر آنها بتاباني، مي تواني سهمي هر چند کوچک در گرم کردن خانه اين دو عزيز بي پناه در اين زمستان سرد داشته باشي.

آسمان هنوز مي تواند ببارد.

تو هم مي تواني...
عناوين اين صفحه
کرگدن هاي آقاي آئيش
هر روز با لبخند بيدار شو
آرزوهاي کوچک
صفحه آخر

صفحه آخر
injasafheakharast@yahoo.com


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام