
علي اکبر قاضي زاده
نمايشنامه کرگدن نوشته اوژن يونسکو نويسنده رومانيايي- فرانسوي يک فاش گويي اعتراضي عليه تسليم پذيري توده هاي بي شکل مردم در برابر جريان هاي سلطه جو در نيمه اول قرن بيستم است. جريان هايي که با بشارت هاي بزرگ، پديد آوردن اميدهاي بزرگ، آن گاه با هيبتي پرقدرت وارد صحنه شدند و عقل و خرد توده ها را ربودند تا کل جامعه را به کسوت و هيئت خود درآورند. جالب آنکه هميشه گروه مخالفان سينه چاک و اهل خرد و علم از نخستين گروندگان به اين ظهور و حضور سلطه جويانه بوده اند و هستند.
از حاشيه گذرگاهي در درون يک شهر متمدن اروپايي ناگهان کرگدني مي گذرد. اهل شهر رميده و شگفتي زده برمي آشوبند و دست به دامان آقاي منطق دان مي شوند تا اين ظهور را معنا کند. آقاي منطق دان به همه دلگرمي مي دهد که منطق، با حضور کرگدن- خواه آسيايي و خواه آفريقايي- در اروپا نمي خواند. برانژه کارمندي بي قيد که جز دي زي دختر همکار خود، هيچ دستاويزي براي زيستن ندارد، ژان دوست صميمي خود را از خود مي راند و تنهاتر مي شود. ژان از اول در برابر تسليم شدن به هجوم کرگدن مي ايستد.
وسوسه کرگدن شدن تمام شهر را دربرمي گيرد و مهم اينکه نخست کساني به اين قدرت نوظهور مي پيوندند که يا از ديگران گزيده تر هستند يا هنگام ظهور اين قدرت را نفي مي کردند؛ آقاي منطق دان، ژان، آقاي بيف، خانم خانه دار، نوازنده آکاردئون (نماينده اهل هنر؟)، آقاي رئيس و معاون او و آقاي بوتار. بوتار يک عضو حزب چپ که پديده کرگدن را به مدد تئوري هاي رايج سياسي رد مي کند. آنان را که با زبوني مي خواهند به افسانه کرگدن صورت واقعي دهند، دروغگو يا درمانده مي خواند. بوتار اندکي بعد حتي کرگدن شدن خود را هم در همان چارچوب نظريه پردازي حزبي توجيه مي کند.
در آخر برانژه که کرگدن شدن دودار رقيب عشقي خود را مي بيند با دي زي در شهر تنها مي ماند؛ دو نفر که در خرناس هاي گوش خراش، دويدن ها، يورش ها و ويرانگري هاي کرگدن ها محاصره شده اند. عاقبت دي زي هم به اجتماع کرگدن ها مي پيوندد و برانژه تنها مي ماند؛ حالا- در وضعي واژگون شده- برانژه است که تنهاست. در واقع اکنون او همان کرگدني است که در آغاز وارد شد؛ تنها، بيگانه با ديگران و ناجور نسبت به بقيه جامعه. آخرين جمله نمايش از زبان برانژه چنين است؛ واي بر کسي که بخواهد اصالت خود را نگه دارد.
---
سي و چند سال پيش همين نمايش را به روايت حميد سمندريان ديدم. قصد مقايسه اين دو روايت را ندارم که بي معنا هم هست. اما به نظر من با در نظر گرفتن شيوه ها و هدف هاي تئاتر پوچي و سبک انديشه يونسکو روايت اول پذيرفتني تر به نظر مي رسيد. کرگدن، طنز است اما کمدي نيست. تصور مي کنم اين آغاز مشکل است. طنز مهيب و تفکرانگيز است و انسان را در برابر خود و ديگران، بي ترحم و قاطع مي گذارد. طنز ممکن است- نه لازم است- که لبخندي، زهرخندي يا ريشخندي را در پي آورد. اما اين به سبب هولناکي موضوع است نه تفريحي بودن آن. کمدي چنين نيست. هدف کمدي- با همه والايي و جدي بودن اين رشته- خنداندن است. همين جاست که بايد پذيرفت کرگدن سمندريان هولناک تر و تکان دهنده تر بود.
چرا بايد تماشاگر به استدلال هاي پايه يي آقاي منطق دان بخندد؟ چرا بايد تمرکز فکري تماشاگر را از خط فاجعه آميز پديده «سلطه- قدرت» به برخي نقص هاي طبيعي در بدن هنرپيشگان دور کنيم؟ اصلاً نمايش کرگدن به چنين عناصري نيازمند است؟ من بازي بازيگري که در روايت سمندريان نقش آقاي منطق دان داشت- هرچه فکر کردم نام او را به ياد نياوردم- و فضايي را که کارگردان براي پذيراندن دل دادن مردم به منطق او پديد آورده بود، بسيار اثرگذارتر و- نسبت به منطق نمايشي يونسکو- پذيرفتني تر در ياد دارم.
اگر کرگدن نمايشي کمدي بود، من ابتکار عالي آئيش را در به کارگيري هنرپيشه مرد به جاي زن و زن به جاي مرد- رامين ناصرنصير و مائده طهماسبي- به دليل گذر از برخي دشواري ها مي ستودم؛ گو اينکه اين چاره سازي همچنان والا است. از اين گذشته تئاتر پوچي- آقاي آئيش خوب مي داند- چندان به دکور، صحنه آرايي و لباس وابسته نيست. در برابر کارکرد انواع نورپردازي هاي صحنه و- به ويژه- صدا، در کار آئيش مي توانست و بايد از اين بهتر باشد. از جمله صداي کرگدن ها بلند است؛ پرابهت اما نيست.
اجراي کرگدن آئيش با اين همه حادثه يي اثرگذار در اين روزگار است. از اين بابت بايد سپاسگزار بود و هستم. در بازي مهدي هاشمي، تازه يي نمي شد يافت؛ نيز در بازي خود آئيش. اين دو با همان نرمي و قدرت کار کرده اند که هميشه مي کنند... اما بازي به يادماندني آتنه فقيه نصيري (در نقش دي زي) که از او بازي صحنه يي ديگري در ياد ندارم، آموزنده بود؛ بيشتر تماشاگر دريغ مي خورد که اين هنرمند فرصت چنين هنرنمايي هايي را در اين سال ها از کف نهاده است. نيز بازي روان و محوري شهاب حسيني که کاش بيش از اين به صحنه بيايد، تماشاگر را غافلگير مي کند. گو اينکه خيلي ها مي گفتند چينش اين هنر پيشگان در صحنه نمايش، بيشتر به ملاحظه رونق گيشه صورت گرفته است. اگر هم چنين باشد، اين چينش را هم بايد به حساب هوشمندي آئيش گذاشت که آئيش هنرمند هوشمندي هم هست.