يكشنبه، 15 دي 1387 - شماره 1860
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
پرونده آليس مونرو داستان نويس کانادايي
پيچيده کردن دنيا

ترجمه؛ مريم محمدي سرشت

فصلنامه ويرجينيا کوارترلي ريويو (VQR) در سال 2006 به مناسبت قدرداني از يک عمر فعاليت آليس مونرو پرونده يي را منتشر کرد شامل ديدگاه هاي نويسندگان معروفي چون مايکل کانينگهام، مارگارت اتوود... برخي از ويراستاران او در نيويور کر و همچنين مصاحبه مفصلي با اين نويسنده در خصوص مجموعه داستان «چشم انداز کسل راک»

---

مايکل کانينگهام

آليس مونرو داستان هاي بزرگي از آدم هايي که زندگي ظاهراً حقيري دارند، نقل مي کند. به ندرت در مورد آدم هاي منزوي استثنايي مي نويسد. او مدافع بزرگ آدم هاي منزوي عادي است. آدم هايي که کمي در حدي حياتي سرکشي مي کنند، توقع زندگي بهتري دارند. او همچون ويرجينيا ولف هميشه بر اهميت خاص زندگي زنان تاکيد کرده و سخت عقيده دارد داستان يک زن خانه دار ميانسال غمگين درست به اهميت داستان ناخدايي است که مي خواهد به جست وجوي نهنگي سفيد برود. شايد مونرو بيش از هر نويسنده ديگر امروزي گستره و مقياس بي اندازه در داستان کوتاه را به ما يادآوري مي کند. او زندگي سراسر مملو از دگرگوني هاي بزرگ شخصيت ها را مي شکافد و نشان مي دهد؛ با چنان جزئياتي که شايد به نظرمان فقط در رمان ممکن است.

جملاتش در عين اينکه هرگز کسالت بار نيستند، شفاف و موجزند. ضرباهنگش فوق العاده است. مي داند طول يک خط چقدر بايد باشد و چه وقت بايد به دنبال جمله يي بلند، جمله کوتاه تري بياورد. حس توازنش حرف ندارد اما کارش شامل چنان تکنيک پيچيده و تازه يي نيست که بخواهد ادبيات را متحول کند. مونرو جويس نيست، ديويد فاستر والاس نيست. اين را با همه احترامي که برايش قائلم، مي گويم. او ساده تر از اينها مي نويسد و ريسک اين کار از جهتي بيشتر است. مونرو دنبال اين نيست که يکي از اين پسرهاي- گويا بيشترشان پسر هستند- کله گنده باشد و از آنجا که کارش خودنمايانه نيست، زبانش جسورانه نيست. خطر اين را که تحت الشعاع برخي از صاحب سبک هاي جنجالي تر قرار بگيرد، به جان مي خرد. در واقع با چنان عزم راسخي زندگي شخصيت هايش را مي کاود که آدم گمان مي کند نوشتن اثر ساده و ظاهراً تجربي راحت تر از ساير سبک هاي تجربي پر زرق و برق است. براي مونرو اهميتي ندارد خواننده اش تحت تاثير قرار بگيرد. آنچه بيشتر برايش مهم است عمق و زيبايي و حقيقت داستاني است که دارد نقل مي کند.

نويسنده ديگري را نمي شناسم که بهتر بتواند پيچيدگي هاي انسان، پيچيدگي هاي باور نکردني و ابهام احساسات آدمي را به تصوير بکشد. به عنوان نمونه مونرو به هيچ وجه زير بار اين عقيده نمي رود که مادران و فرزندان رفتارشان قابل پيش بيني است. در داستان هاي او والدين احساسات مبهمي نسبت به فرزندان شان دارند و بالعکس. به علاوه کاري که مونرو با روابط جنسي مي کند کمي شبيه کاري است که فلانري اوکانر با قضا و قدر مي کند. در اغلب داستان هاي مونرو، شخصيت اصلي درگير رابطه جنسي خانمان براندازي مي شود، دقيقاً همان کاري که «دست خدا»ي فلانري اوکانر مي کند. اتفاقي که به طرز حيرت انگيزي واقعيت دارد. راستي چه چيز بيش از رابطه جنسي و عشق برنامه هاي ما را مختل مي کند؟ داري زندگي مي کني و اوضاع ظاهراً روبه راه است و يک مرتبه... دادام، درگير رابطه جنسي مي شوي که هرگز تصورش را نمي کردي و زندگي ات از اين رو به آن رو مي شود.

مونرو به خوبي درک مي کند که خواست ما، هوا و هوس هاي ما و نيروهاي خارجي که از کنترل ما خارجند بر يکديگر اثر مي گذارند. نيروهاي خارجي مي توانند شامل خيلي چيزها باشند؛ از کنترل دولت گرفته تا اتفاقي که ناگهان به تو مي فهماند زندگي رمانتيکت توهم و دروغ بوده. مونرو هراسي از مشکلات ندارد، مي داند گرفتاري ها به ما قدرت مي دهند. مثل همه نويسندگاني که محترم مي شمارم شان، مونرو نيز مي داند کار نويسنده ادبيات داستاني پيچيده تر کردن دنياست. او به خواننده ها مي فهماند مسائل خيلي پيچيده تر از آني اند که به نظر مي رسند. اگر بقيه نويسنده ها دوست دارند بي رحم يا مهربان باشند مونرو سبک و سياق خودش را دارد. نسبت به شخصيت هايش خيلي دلسوز است اما احساساتي نيست. مونرو يادمان مي اندازد راه حل ساده يي وجود ندارد. شادي هست، تراژدي هست و هر چيزي بين اين دو. و هر جهان بيني که فقط يکي از اينها را قبول داشته باشد نارسا يا ناقص است. رمز و راز و غافلگير کردن خواننده عناصر اصلي هر داستان خوبي است و مونرو استاد راز نهفته در دل انسان است. چيزي به اندازه ديدن شخصيتي که کار حيرت آوري مي کند خواننده را راضي نمي کند، مخصوصاً وقتي بفهمد آن شخصيت چاره ديگري نداشته. در داستان هاي مونرو نمي داني چه بر سر شخصيت ها مي آيد، درست مثل زندگي.

مارگارت اتوود

دهه 50 در ايالات متحده دوره يي بود که نويسندگي بيشتر حرفه يي مردانه بود. در امريکا رسم نبود زنان نويسنده باشند. کدام نويسندگان زن تحسين مي شدند؟ اودورا ولتي، کاترين آن پورتر، کدام شاعران زن؟ اميلي ديکنسون. چند نفر ديگر؟ در کانادا زن ها را کمتر از مردها حساب نمي کردند. آنقدر که کانادايي بودن چالش بود، زن بودن نبود. گلدوزي، نقاشي رنگ و روغن و نويسندگي همه سرگرمي به شمار مي آمدند. کسي به نويسندگي بها نمي داد. رمان هاي جديد مشتري نداشتند. آن زمان جامعه نويسندگان بسيار محدود بود. در کانادا به خاطر مجالس شعر خواني و تک و توک مجله هاي موجود، شاعرها با آثار هم آشنا بودند اما در مورد نويسندگان آثار مکتوب قضيه فرق مي کرد.

وقتي داشتيم بزرگ مي شديم ايده نويسنده شدن خيلي غريب بود. حتي فکر کردن به اينکه مي تواني از عهده اش بر بيايي به حساب تکبر گذاشته مي شد. استعداد را در آدم مي کشتند. با وجود اين آليس در بچگي آثار ال ام مونتگومري را خوانده است، «آن دختري از گرين گيبل» و «اميلي دختري از نيومون» داستان دختر جواني که در جزيره پرنس ادوارد بزرگ شد و در روياي نويسندگي بود. آليس براي اين کتاب يادداشتي نوشته است.

دو رمان اوليه ديگري که بر او اثر گذاشتند، بلندي هاي بادگير و غرور و تعصب بود. در بلندي هاي بادگير هرگز داستان را مستقيماً از زبان شخصيت هاي مهم نمي شنوي. راوي ها ناظران ماجرا هستند؛ جنتلمني به نام لاک وود که عمارت تراش کراس گرنج را اجاره مي کند و نلي خدمتکار خانه، سبک خيلي جالبي است براي تدوين کتاب. همچنين دو خانواده وجود دارد، لينتون ها که اشراف مآب هستند، نه قدرتمندند نه شهوت انگيز و کنار اينها شخصيت هيثکليف است. غرور و تعصب کتاب ديگري است با ساختار عالي که از احساسات مورد علاقه ما بهره برده. شخصيت آقاي دارسي را پرورانده؛ مرد بي شرم ديگري با ثروتي کلان. همچنين اقتصاد عامل مهمي در آثار مونرو است؛ کي پول دارد، کي ندارد، کي محتاج پول است، کي خوب در مي آورد و خرج و مخارج بر عهده کيه.

ديگراني که بر او اثرگذار بودند، نويسندگاني بودند که داستان هايشان در شهرستان هاي کوچک شکل مي گرفت. آليس پس از خواندن داستان هاي شروود اندرسن به صرافت افتاد که شايد خودش هم بتواند چنين داستان هايي بنويسد. کتاب هاي اودورا ولتي، فلانري اوکانر و کارسن مک کالرز را هم خواند. آليس که خود نيز در شهرستاني کوچک بزرگ شده، اين مناطق را خوب مي شناسد مخصوصاً شهرستان هاي کوچک در جنوب غربي انتاريو. چرا در يک شهرستان کوچک آنقدر خل و ديوانه هست؟ فقط به اين دليل که همه همديگر را مي شناسند و از پيشينه هم باخبرند، مثل خانواده يي بزرگ و نابهنجار. وضعيت شهرها هم به همين ترتيب است، منتها لزوماً همه چيز را نمي داني، چون اهالي آن دست کوچه يا حتي همسايه بغلي ات را نمي شناسي. در شهرستان هاي کوچک مردم مي دانند براي حفظ سلسله مراتب اجتماعي بايد حرف هاي خاله زنکي بزنند، شايعه پراکني و مدام تظاهر کنند. اين آزادي مردم را محدود مي کند.

به همين خاطر زمان و مکان داستان هاي مونرو مشخص اند. اينکه مردم چه مي خورند، چه مي پوشند، از چه وسايلي استفاده مي کنند همه اينها برايش مهم است. راست و دروغ رفتار آدم ها براي او جالب است. او به ظاهر و رفتار متظاهرانه شخصيت هايش، به اينکه مي کوشند چه تاثيري بر ديگران بگذارند توجه مي کند و بعد نيت دروني شان را بررسي مي کند. شايد شخصيت ها دست هم را مي خوانند و براي همين دروغ هاي مردم پسند به هم مي گويند، مثل اين عبارت «معرکه شدي». گاهي از سر محبت مي گويند گاهي نه.

او در مورد مشکلات پيش روي آدم هايي مي نويسد که کوچک تر يا بزرگ تر از آني شده اند که انتظارش را داشتند. وقتي شخصيت هاي اصلي اش به گذشته مي نگرند تمام نقش ها و چهره هاي متفاوت شان را مي بينند. مونرو استاد پرداختن به توقعات آدم ها و بعد سرخوردگي هايشان است.

يکي از مهارت هاي بسيار آليس مقايسه اين دو است که مردم گمان مي کنند فلان چيز چه مي شود و بعد چه از آب در مي آيد. بعضي از انتظارات ما هميشه برآورده شده اند و بدون آنها زندگي مان فلج مي شود؛ خورشيد هر روز صبح طلوع مي کند، آقاي براون هر روز ساعت هشت صبح در دکان دو نبشش را باز مي کند و شير مي فروشد. در داستان هاي آليس مونرو، شخصيت ها قدم به خانه يي مي گذارند و مي بينند يک نفر کشته شده. همه انتظارات طبق معمول برآورده مي شوند و سپس چيزي مي شود، اتفاقي غافلگير کننده مي افتد و اصل داستان همين است.

راسل بنکس؛ رمان نويس

نکته عجيب يا زننده يي در پاراگراف اول يا دوم داستان هاي مونرو به چشم نمي خورد. نويسنده دست بر شانه ات مي گذارد و به دنياي داستانش دعوتت مي کند. زباني صميمي و نثري خودماني دارد. داستانش را در مکاني کوچک آغاز مي کند و شخصيت ها و زندگي هايي را که ممکن است ناديده گرفته باشيم، جهاني مي کند. مثل اين است که پشت ميزي نشسته باشي و او ماجراي اتفاقي را که چندي پيش در محله افتاده نقل کند. لحن صميمي اش گيراست و کششي آني دارد. راوي آرام، خونسرد حتي غيرفعال و کم و بيش اغواگر است. اما همين که وارد دنياي داستانش شدي، تهديد آميز مي شود، در مي يابي مساله مرگ و زندگي است. داستان هاي مونرو به يکباره تغيير جهت هاي شديد مي دهد. مونرو قادر است روايت را قطع کند و دوباره از سر بگيرد و همچنان منسجم باشد. مي توانيم در زمان و مکان و زاويه ديد سفر کنيم، به زمان و مکان ديگري برويم و در نتيجه به ماجرا نزديک تر يا از آن دورتر بشويم. اغلب نويسندگان معاصر داستان کوتاه لحظات حال را شکار مي کنند اما مونرو گذشته و آينده را مي بيند. شگردي که معمولاً فقط در رمان شاهدش هستيم. اين شيوه به ما امکان مي دهد توان دراماتيکي داستان کوتاه را که در دستان ميني ماليست هاي ايالات متحده موجز و مختصر شده اند، بالا ببريم. داستان هاي مونرو عميق تر مي شوند و به ما ثابت مي کند در حالي که فرم داستان کوتاه مي تواند به فشردگي و استحکام الماس باشد اما مي تواند به وسعت رمان باشد.

مونرو تقريباً کوبيست است. حافظه نيز به همين شکل عمل مي کند و داستان سرايي نيز به همين سبک و سياق است. رياضي و منطق نيست، به ياد آوردن و به ياري حافظه بازگويي اتفاقي است که رخ داده. رويا نيز به همين شکل عمل مي کند. داستان هاي خوب اغلب با ساختار رويا يکي هستند اما به لحاظ زيبايي شناختي و اخلاقي هدفمندند. اخلاق و هوش سرشار مونرو مانع از اين مي شود که در مورد شخصيت هايش قضاوت کند يا آنها را ايده آل جلوه بدهد، با وجودي که کار راحتي است اما او حتي به خواننده اش اجازه چنين کاري نمي دهد. آليس مونرو با داستان هايش نشان مي دهد انساني است که جرات ابراز حقيقت را در مورد دنيا دارد، حقايقي که از گفتن شان شرم داريم يا شهامت گفتن شان را نداريم.

والتر جيمز ميلر؛ شاعر و منتقد

از نظر من آليس مونرو يکي از مهم ترين نويسندگان داستان روانشناختي است. او شجاعت اين را دارد که قاطعانه روانشناختي جنبش رمانتيک را احيا کند، از فرويد که همچنان قابل قبول است دفاع کند و اين دو شيوه را با بينش و نبوغ تکنيکي اش ادغام کند تا به نتايج جسورانه اش برسد. روزي که فهميدم مونرو هراس و وحشت دنياي مردسالار را توصيف مي کند، تازه به مضمون داستان هايش پي بردم. او پيام اجتماعي اش را در بوق و کرنا نمي کند. اصلاً هيچ پيامي را جار نمي زند. نه مونرو، نه چخوف تا اين حد بي سليقه نبودند که پيام شان را به شيوه شعاري يا مثلاً روي پرچم اعلام کنند. هنر اين نيست. هنر ما را در موقعيتي قرار مي دهد که اگر حساس باشيم پيامش را مي گيريم. يکي از ويژگي هاي بزرگ مونرو اين است که ما را وامي دارد در داستان هايش سهيم باشيم. بايد نسبت ها را ببينيم، بنا نيست او نشان مان بدهد.

نمونه موقعيت هاي داستاني مونرو اين است که گرفتاري زني در خانواده يا موقعيت اجتماعي- مشکلي ظاهراً پيش پا افتاده يا روزمره- به معضلي بزرگ تبديل مي شود. مثلاً در «فرار» کارلا به شوهرش کلارک دروغ مي گويد، مي گويد چطور شوهر کارفرمايش او را اغوا کرده. اين دروغ ابتدا هر دوي شان را تحريک مي کند، اما در نهايت تهديد آميز مي شود. کارلا سعي مي کند با گريز مشکل را حل کند و انتخاب هايي که مي کند سبب مي شود او و کلارک حقايقي را کشف کنند.

زماني مشخص مي شود مونرو روانشناس خوبي است که مي بيني شخصيت هايش بارها و بارها پيش از چاره انديشيدن، دست به عمل مي زنند. شرايط انساني يعني همين. ما با حس و شهود مي فهميم در موقعيتي خاص چه کنيم. پيش از يافتن راهي منطقي به کنش متقابل و تخيل تکيه مي کنيم. به عبارتي قبل از رفتاري منطقي اغلب بايد رفتاري نسبتاً غيرمنطقي از خود نشان بدهيم. در دنيايي که منطق کامپيوتر حکمفرماست اين ايده مردم پسندي نيست اما ما به نويسندگاني با درايت و مهارت مونرو نيازمنديم، به خصوص در اين روزگار. معمولاً براي توجيه مسائل سراغ ادبيات و هنر مي رويم. ما تشنه دانستن علت ها هستيم. مونرو شجاعت اين را دارد که به ما نشان بدهد زندگي مدرن تقريباً بي معني و توجيه ناپذير است و ثابت مي کند زندگي پيچيده تر از آني است که تحمل فهمش را داشته باشيم.

او استاد نشان دادن اين است که ذهن چطور کار مي کند، چطور از راه هاي عجيب به حقيقت پي مي بريم، چطور همه تجربيات ذهني ما- دروغگويي، پنهان کاري، انکار، واکنش هاي آني و نسنجيده و دليل تراشي- به کشف و رازگشايي مي انجامد، اگر با قدرت تخيل و هوس هايمان، «افتخاراتي» که شاعران رمانتيک توصيف شان مي کنند، همکاري کنيم. نمايش رفتارهاي بچگانه ما تلاشي است براي رسيدن به بينش و رازگشايي، تا از نيروها يمان استفاده کنيم، وادارمان نکنند از آنها غفلت کنيم. همه ما دروغ مي گوييم و پنهان کاري مي کنيم و هميشه فکرهايي هستند که با صداي بلند باز گويشان نمي کنيم، اما انديشيدن به آنها حتي در نهانخانه دل به کشف و درک اين مي انجامد که زندگي چقدر پر تناقض است.

مونرو به خواننده هايش يادآوري مي کند، نبايد اجازه بدهيم ديوار عادت ها در اطراف مان قد بکشد، اجازه ندهيم رسم و رسوم بر ما سنگيني کند. زندگي برايمان عادت نشود. با مطالعه آثار مونرو پي مي بريم بايد با تخيل و معصوميت مان رفيق باشيم.

چارلز مک گرس؛ ويراستار مونرو در نيويورکر از سال 1976 تا اواسط دهه 80

آليس مونرو هميشه مورد توجه نويسندگان بوده و به علاوه شهرتش صرفاً مديون کاري است که مي کند؛ نوشتن داستان کوتاه. معتقدم يکي از شانس هاي بزرگ او زندگي در کانادا و شخصيتش است. از سياست دوري جسته و کاري به مد ندارد. در واقع دنيا خود را به او رسانده نه بالعکس. دو نوع نويسنده وجود دارد؛ نويسنده هاي غريزي و نويسنده هاي متفکر؛ آنهايي که مي دانند چه مي کنند. آليس مونرو هر دوي اينهاست. اولين داستاني که از او در نيويورکر چاپ کرديم «کتک مفصل» بود. در مقايسه با داستان هايي که آن زمان چاپ مي کرديم، مکان داستانش يک جاي پرت افتاده دنيا بود و طراوت عاطفي داشت. گفتنش الان مسخره مي آيد اما داستانش يک جورهايي خام به نظر مي رسيد. غ...ف

مونرو ثابت مي کند بعضي ها- نه خيلي ها- استعداد نوشتن داستان کوتاه و رمان را دارند. او رمان هايي به اندازه کوچک مي نويسد. کارش بيشتر شبيه چخوف است اما طرح داستان نمي نويسد. حادثه ها و شخصيت هاي او در حد و اندازه رمان هستند که در حد داستاني تقريباً کوتاه موجز مي شوند. اما داستان هايش بلندتر شده اند که اندکي برخلاف مد روز است. از همان ابتدا مونرو بازي با زمان را شروع کرد و به مرور داستان هايش عميق تر، ماهرانه تر و غني تر شدند. با تکامل آثارش ما هم؛ دن مناکر، ويليام شان، راجر انگل و من تغيير عقيده داديم و معلوم شد با يک آدم تازه کار که از پشت کوه قاف آمده طرف نيستيم بلکه با استادي نابغه طرفيم.

مونرو به لحاظ دراماتيکي نويسنده تجربي نيست بلکه در 15 سال گذشته به طرزي بنيادي کارهاي تجربي با فرم و زمان کرد و آرام آرام تصور ما را از آنچه که در داستان کوتاه ممکن و محال است به هم ريخت. او مخاطره جوي بزرگ شده، ريسک هاي ساختاري مي کند. رفتنش از زاويه ديدي به زاويه ديد ديگر خيره کننده است. داستان هايش کاملاً خطي نيست. مي تواني محض امتحان يکي از داستان هاي مونرو را به صورت علت و معلولي به ترتيب زماني خلاصه کني، نتيجه اش اين مي شود که خلأ هاي عظيمي را در زمان مي بيني، گاهي به اندازه چندين دهه چون اصلاً به اين ترتيب نمي نويسد. گاهي زني مي خواهد زندگي اش را عوض کند و درست نمي داني چرا. مونرو مي گويد وقتي داستاني دست مي گيرد لزوماً از اولش شروع نمي کند و تا آخرش نمي رود. بلکه ممکن است از هر نقطه يي شروع کند و به عقب يا جلو برود. اصلاً شايد براي خواننده هايي مثل خودش قلم مي زند. داستان هاي مونرو بيش از پيش پيرامون ريسک هاي عاطفي مي چرخد- نکته يي که ممکن است خواننده در ابتدا متوجه نشود- اما از لحظه يي شروع مي شود که شخصيت اصلي فرصت تغيير زندگي اش را پيدا مي کند. اين داستان ها صرفاً نوشته هايي در مورد حالات روحي نيستند. در انتهاي داستان هايش گاهي حس مي کني خود مونرو هم از اتفاقي که براي شخصيت ها افتاده بهت زده شده.

دني ال مناکر؛ ويراستار مونرو در نيويورکر از اواسط دهه 1980 تا 1994

ويراستار دستيار نويسنده است، مثل دستيار وکيل و پيراپزشک. کارش کمک به نويسنده است تا بهترين اثر ممکني را که مي تواند با تمام استعدادش بنويسد، ارائه کند. همکاري با آليس مونرو با چالش ها و همين طور پاداش هاي خاصي همراه است. ساختار داستان هاي مونرو تا حدي مثل ميکروسکوپ عمل مي کند. هرچه خواننده بيشتر تمرکز مي کند فرم بيشتر محو مي شود و از نو سر هم مي شود. بعد که به پايان داستان مي رسيم مي بينيم چيزي شبيه يک پارچه يکسره است. ترتيب رويدادهاي آثار مونرو غير خطي و گاهي تا حدي بخش بخش است، بنابراين قابل تغيير است. زماني که کارش را در نيويورکر ويرايش مي کردم با يکديگر بخش هايي را که مي توانست جابه جا شود، بررسي مي کرديم تا مفهوم و تاثير مورد نظر نويسنده به بهترين شکل ممکن به خواننده القا بشود. آليس انتقاد پذير است، همدل است، هرگز کينه توز يا اهل جر و منجر نيست، مغرور نيست، از پيشنهاد استقبال مي کند و در عين اينکه با آدم راه مي آيد وقتي موافق چيزي نباشد از حرفش کوتاه نمي آيد. از آنهايي است که دوست داري حسابي برايش مايه بگذاري چون کسي است که هميشه مي خواهي نظرش را جلب کني. مونرو نويسنده شاخصي است. به نظرم مرز ميان سبک و مضمون در آثار او مبهم تر از اغلب نويسنده هاي خوب است. در بعضي موارد به نظر نمي رسد داستان هايش به طور آگاهانه تجربي باشند، روي صفحه به نظر «خوب» يا متعارف مي آيند. نوشته هايش بسيار واضح هستند، ابهام ندارند. هر خواننده نسبتاً فرهيخته يي به راحتي کارش را مي خواند. اما مونرو هوشمندي پست مدرن مرموزي دارد. يکي از کارهاي خيلي مدرن و نامتعارفي که تقريباً در تمام داستان هايش انجام مي دهد، نوشتن در مورد شيوه روايت گويي مردم از وقايع است. به عنوان نمونه، ابتدا اتفاقي را که يک نفر شنيده گزارش مي کند. بعد داستاني را که يک نفر دارد در مورد شنيدن آن گزارش تعريف مي کند، نقل مي کند. سپس آليس داستان شنيدن آن گزارش را روايت مي کند. «باکره آلبانيايي» که در نيويورکر ويرايش کردم نمونه عالي اين تداخل داستاني و گاهي تکنيک روايي متناقض است. اغلب به نظر مي رسد يکسري پرده يکي پس از ديگري کنار مي روند و داستاني در داستاني ديگر و اشکال مختلف داستاني واحد که با صداهاي مختلف روايت مي شوند، از پرده برون مي افتند. همه اينها روي هم به خواننده کمک مي کند ساختارهاي متفاوت رويدادي در کل واحد را درک کند. آنچه خواننده در پس واپسين پرده مونرو مي بيند انرژي حيواني حياتي است که اهميتي به داستان يا پيچيدگي داستاني يا اخلاق نمي دهد. گويي مونرو با بي اعتنايي دست هايش را بالا مي اندازد و مي گويد؛ «دليل مشخصي براي عشق اين زن به مرد وجود ندارد، يا اينکه چرا اين مادر بچه هايش را ترک کرده، يا چرا زني که از شوهرش بدش مي آيد تخطي شوهرش را از اصول جامعه لا پوشاني مي کند. ته دل هر آدمي هرج و مرجي اخلاقي

- شايد هم بي اخلاقي- هست.» انگار مي خواهد بگويد اغلب خودمان کاري مي کنيم که ديگران سرمان کلاه بگذارند و به ما خيانت کنند، مثل قرباني که ناآگاهانه کلاهبرداري را براي فريب دادنش دعوت مي کند. بيشترمان درگير رابطه با کسي که شناختي از او نداريم، نمي شويم. مخصوصاً اگر دلمان به مصيبتي گواهي بدهد يا بدانيم چه عاقبتي در انتظارمان است.

يک جور ميل به ويرانگري در دل آدم هاست، مونرو در مورد همين مي نويسد. او رفتار غير انساني را که بسياري از ما از خود بروز داده ايم به صورت دراماتيک درمي آورد. از تمايلات جنسي استفاده مي کند تا نشان بدهد زندگي علم نيست. و او به خوانندگاني که اين بي اخلاقي را در خود حس مي کنند، القا مي کند که درک مي شوند، بخشيده مي شوند. خواندن داستان نويسنده يي مثل آليس مونرو يعني درک شدن. درک شدن يعني اجتماعي شدن. خوانندگان مونرو جامعه يي نامرئي و اغلب خاموش براي خود خلق مي کنند. او هرگز بر ما خدايي نمي کند، او با ماست.

گفت وگو با آليس مونرو درباره مجموعه داستان «چشم انداز کسل راک»
حال و هواي کانادايي

ليزا ديلکر آوانو


- « چشم انداز کسل راک» با استفاده از اطلاعات مربوط به اجداد و خاطرات شخصي شما تواماً نوشته شده. در مصاحبه تان با پاريس ريويو در سال 1994، تحت عنوان «هنر داستان» در مورد شيوه نگارش کتابي به قلم ويليام مکسول که داستان اجدادش را نقل کرده، صحبت کرده ايد و گفته ايد؛ «من هم بايد چنين چيزي بنويسم، بايد سرگذشت خانوادگي را به چيزي بزرگ تر؛ به رويداد شاخص آن روزگار گره بزنم. در کتاب مکسول احياي مذهبي فراگير در دهه 80 مهم ترين رويداد آن دوره است... با داشتن چنين ماده خامي مي توانم کتابي بنويسم.» با توجه به مجموعه جديدتان، ممکن است در اين مورد صحبت کنيد.

به نظرم تلفيق اين دو ثمربخش است چون در غير اين صورت فقط سرگذشت خانوادگي ات را نوشتي و اين شايد فقط براي خودت و بقيه خانواده ات خيلي جذاب باشد اما نه براي همه. اين کتاب بيشتر معطوف به منطقه خاصي از اسکاتلند است که همچون کتاب مکسول دستخوش پديده مذهبي جالبي شده اما دقيقاً نمي شود گفت احياي مذهبي است. در آن منطقه مذهب پروتستان شکلي خشک و مقرراتي به خود گرفته بود و بر کل زندگي مردم سايه افکنده بود. به علاوه از آنجا که خواندن انجيل امر بسيار مهمي بود، تحصيلات و مذهب باهم مرتبط بودند. نتيجه اين ارتباط، روستايي هايي باسواد بودند، طبقه فرودستي که همگي قادر به خواندن بودند و در اوقات فراغت در مورد مسائل فلسفي يا مربوط به الهيات تامل مي کردند. مسائلي که شخص را به نتايج تقريباً درد سرساز يا حتي تقريباً احمقانه يي مي رساند. به اين ترتيب اين مردمان با تمام اين مسائل دست و پنجه نرم مي کردند و اين به خودي خود جذاب است. خيلي از جاها، وضع براي اين قشر چنين نبود. همچنين مرزهاي اسکاتلند- مکان داستان من اسکاتلند جنوبي است- عصر روشنگري اسکاتلند را در تاريخ پديد آورد و نويسندگان و فيلسوفاني چون ديويد هيوم، آدام اسميت اقتصاددان و همچو او کساني با پيشينه يي تقريباً مشابه ظهور کردند.

به علاوه يکي از چيزهايي که خيلي به دردم خورد انبوه آثار به جا مانده از خانواده ام است، از قرار در هر نسلي دست کم يک نويسنده داشتيم که واقعاً علاقه مند به ثبت رويدادها بود. در مورد تجربه هايشان مي نوشتند، اتفاقاتي که برايشان مي افتاد، قصه هاي مربوط به اجدادشان، ارزيابي شان را از جامعه يي که از قضا در آن مي زيستند- گاهي خيلي با تعصب- مي نوشتند و بنابراين کلي ماده خام داستاني داشتم.

- رابرت تکر در بيوگرافي اش مي نويسد؛ «اتوبيوگرافي در آثار آليس مونرو جا افتاده، اتوبيوگرافي که هميشه سرشار از تخيلات داستاني (برگرفته از واقعيت هاي ديگر) است و او نويسنده يي است که هميشه در مورد «زندگي هاي مختلفش» مي نويسد، زندگي هايي که توامان در واقعيت و تخيل تجربه کرده.»

بله، بخشي از کتاب تازه ام در مورد خانواده ام است؛ با استفاده از اطلاعاتي نوشته شده که با جست وجو و تحقيق ذره ذره جمع کردم و بخشي از آن برگرفته از زندگي و تجربيات خودم است اما هميشه کاملاً اتو بيوگرافي نيست و کاملاً براساس حقايق نيست. هرچند داستان هاي اين مجموعه تقريباً اتو بيوگرافي تر از ساير آثاري است که جاهاي ديگر چاپ کرده ام. بعضي از آنها را 10 سال پيش نوشته ام اما در مجموعه هاي ديگر چاپ شان نکردم چون به نظرم نياز به صحنه و صحنه پردازي متفاوتي داشتند. بعضي از اين داستان ها عناصر تخيلي دارند اما فکر مي کنم به لحاظ روانشناختي هميشه واقعي اند.

- فريبکاري، پنهان کاري، خيانت، خشونت، حتي قتل و خودکشي اجزاي سازنده داستان هاي شما هستند، همچنان که جزء زندگي بشرند. اغلب به نظر مي رسد زماني شخصيت هايتان مرتکب اين اعمال مي شوند که قادر نيستند علناً و بي پرده اميال و آرزوها يشان را دنبال کنند و در نتيجه خود را عاجز از برآوردن نيازها يا خواسته هايشان مي بينند.

احتمالاً همين طور است. به نظرم هرچه جامعه مقرراتي تر باشد و زندگي را به آدم سخت تر بگيرند، مردم عوام فريب تر مي شوند و البته بعضي ها از اين نظر حرفه يي تر از بقيه هستند. اما آنهايي که اين کاره نيستند گاهي ممکن است طغيان کنند، که هيچ فايده يي ندارد و به نظرم شايد آنهايي که حرفه يي اند اصلاً خودشان را عوام فريب نمي دانند. به نظرشان مطابق عرف عمل مي کنند، همين.

- بعضي از نيازهاي مبرم اجدادتان و برخي از موانع سد راهشان چه بودند؟

از آنجا که بسيار فقير بودند و زندگي هاي سختي داشتند به نظرم بيشتر متوجه نيازهاي اقتصادي بودند. و بنابراين فکر مي کنم خودشان را خيلي اهل عمل مي دانستند، به تلاش و کوشش بي وقفه اهميت مي دادند و با همين منش وضع زندگي شان به نحوي اندکي بهتر شد. اما به نظرم گاهي دچار دودلي نيز مي شدند، شايد چون در مذهب پرسبيتري شان مناسکي وجود نداشت، از آن نوع مناسکي که بهت اميد مي دهد و مي داني داري راه راست را مي روي. مذهب پرسبيتري بار را بر دوش فرد مي گذارد. در اين مذهب بايد رفتار خودت را بررسي کني، خيلي دروني است. بنابراين فکر مي کنم مردم متوجه رفتارشان بودند- شايد بعضي ها بيش از بقيه- اما بي اينکه به آن فکر کنند يا رفتارشان را زير سوال ببرند، متوجه اش بودند.

و بعد بسياري از اين آدم ها داستانسرا بودند، نه چندان آگاهانه، در واقع کساني بودند که از زندگي داستان مي ساختند و در هر نسلي يک نفر هست که بلد است از تجربياتش نوعي داستان ببافد. با اينکه اين داستان ها ظاهراً خيلي معمولي از آب در مي آيند يا معمولاً معمولي هستند اما همه چيز را خيلي دقيق توصيف مي کنند و اين ثابت مي کند نويسنده به همه اتفاقات اطرافش توجه کرده و برداشتش از وقايع کلي نبوده بلکه برداشت خيلي خاصي ارائه کرده؛ همان کاري که نويسنده انجام مي دهد. گمانم براي همين برايم جذاب بودند.

- آيا مي کوشيدند با نوشتن بر مشکلات شان غلبه کنند؟

نه، گمانم هميشه هنگام نيازي شخصي مي نوشتند. مثلاً در مورد سفري دريايي مي نويسي يا چگونگي زندگي در سرزميني که به آن مهاجرت کرده يي. به علاوه، احتمالاً رمان نويسي و داستان نويسي را کاري عبث مي پنداشتند.

- در چشم انداز کسل راک، آقاي کاربرت تاجري ثروتمند از والتر کشاورزي زحمتکش مي پرسد جريان اين يادداشت هاي روزانه يي که او حين سفر دريايي به نووا اسکوشيا مي نويسد، چيست. والتر براي اينکه روشن کند نوشتن برايش يک جور کار است، نه سرگرمي، مي گويد؛ « من فقط اتفاقاتي را که مي افتد مي نويسم.» آقاي کاربرت جواب مي دهد؛ «پس آنچه را که مي بيني، توصيف نمي کني؟ فقط به قول خودت وقايع نگاري مي کني؟» به نظر مي رسد در نسل جديد خانواده تان، زماني که در کانادا بزرگ مي شديد، اگر نويسنده ها خود را به عنوان نويسنده ادبيات داستاني مطرح مي کردند همچنان اين خطر برايشان وجود داشت که جدي گرفته نشوند. امروز اين مشکل همچنان وجود دارد، حداقل اينجا در ايالات متحده.

درست است. و به نظرم شايد اين مشکل مختص امريکاي شمالي است، اما مطمئن نيستم. فکر مي کنم دغدغه «آيا اين کار مفيدي است؟» مربوط به مذهب پروتستان است. مفيد بودن براي مردمان تقريباً تنگدستي مهم بود که مي کوشيدند براي «ترقي» وقتي را به بطالت نگذرانند. تصور مي کنم «ترقي کردن» بيشتر در ايالات متحده مهم بود و «محترم بودن» بيشتر در کانادا.

- حدس مي زنم «محترم بودن» در انگليس هم مهم است.

بله همين طور است. فکر مي کنم انگليس بيشتر ساختار طبقاتي داشته و مردم از وضع شان... راضي که نه، ولي به مسووليت فردي چندان باور نداشتند. شايد ساختار طبقاتي جامعه کمکت مي کرد با شرايطت راحت تر کنار بيايي. با وجود اين، هميشه کساني بودند که با موقعيت شان راحت کنار نمي آمدند. اما اسکاتلندي هاي پرسبيتري احتمالاً به لحاظ طبقه شان احساس راحتي نمي کردند بلکه با آگاهي از اينکه قوانين را رعايت کرده بودند و پس از مرگ از «نجات يافتگان» يا «مقربان» بودند آسوده خاطر مي شدند. و گمان مي کنم شايد يکي از قوانين شان اين بود که نبايد زياد جلب توجه کني. اما از طرفي هميشه استثناهاي جسوري هم در اسکاتلند بودند، کساني مثل رابرت برنز. اغلب انتقادهاي زيادي از چنين آدم هايي مي شد. معمولاً افراد خوش نامي نبودند.

- در بعضي از داستان هايتان که محل وقوعش شهر ستان هايي مثل وينگهام است، ارجاعات بسياري به مذهب شده، اما به نظر نمي رسد مذهب تاثير کاملاً مهار کننده يي داشته باشد.

نه، نداشته. نه در دوره من. زماني که داشتم بزرگ مي شدم هنوز کمي قدرت داشت، اما نه خيلي. با وجود اين، کليساهاي بنياد گراي زيادي اينجا داريم. اما کليساهاي عمده مثل کليسايي که من پيروش هستم، ديگر به طرز قابل توجهي بنياد گرا نيستند. وقتي داشتم بزرگ مي شدم قوانين سفت و سخت تر بودند اما گمان نکنم همان موقع هم دغدغه عذاب آور مردم در خلوت شان بود.

- وقتي در داستان هايتان به کليسا اشاره مي شود، بيش از مذهب بر طبقه اجتماعي تاکيد داريد.

کاملاً درست است. طبقه اجتماعي و کليسايي که پيروش هستي به هم مربوطند. آنچه من آن را احساس مذهبي ناب و شايد دردسر ساز مي نامم در ايالات متحده بيش از اينجاست.

يادتان باشد من معمولاً درمورد چند دهه قبل مي نويسم. گاهي هم داستان هايي در زمان حال مي نويسم، اما نه اغلب. بنابراين وقتي زمان کودکي ام را توصيف مي کنم دوره جنگ جهاني دوم است، يعني سال ها پيش. بنابراين من صحنه يي را که درست در زمان حال روي مي دهد، توصيف نمي کنم، و به نظرم کار دشواري است. ديده ام آنهايي که به اين سبک عمل مي کنند- تمام مدلول هاي زمان حال را در اثرشان به کار مي برند- تاريخ مصرف کارشان زود تمام مي شود. اما من به دليل ديگري در زمان حال نمي نويسم. فقط به اين دليل که به نظر مي آيد من دست کم چند دهه ديرتر آنچه را که در زندگي ام ديده ام هضم مي کنم.

- ممکن است در مورد نقش خاطره در آثارتان صحبت کنيد؟

به عنوان نويسنده يي جوان، با داستان هايي کاملاً دور از خودم شروع کردم. شخصيت هاي اولين داستان ها تقريباً شبيه شخصيت هاي جنوبي بودند؛ وصله هاي ناجور و استثنايي. آدم هايي که زندگي هايشان را مي توان در چارچوب مشخصي نشان داد. تا پيش از 30 سالگي نتوانستم داستان هايي بنويسم که به کند و کاو گذشته خودم مي پردازد. نوشتن از گذشته را با داستان هايي از دوران کودکي ام آغاز کردم. داستان هاي من زياد به زمان حال نمي پردازد. کسي در داستان هاي من اي ميل دريافت نمي کند چون براي خودم هم اي ميلي نمي آيد. تا پنج سال بعد چيزي نمي فهمم. براي اينکه رويدادها کمي برايم روشن شود بايد به گذشته برگردم. اغلب از دهه 1960 که زن جواني بودم، مي نويسم. «تخلف» (از مجموعه داستان فرار) برگرفته از دهه 60 است. پدر در روياي آن روزگار است و به زبان مخصوص آن دوره نيز حرف مي زند. احتمالاً داستان در دهه 80 مي گذرد.

- اغلب در داستان هايتان ماهيت مبهم روابط والدين و فرزندان را بررسي مي کنيد. در «به زودي» و «سکوت» (از مجموعه فرار) نام مادر ژوليت است و نام دختر پنه لوپه که گويي به جابه جايي نقش مادر و دختر اشاره مي کند. وقتي عاقبت پنه لوپه از مادرش فرار مي کند آيا دلش مي خواهد ژوليت پيداش کند؟

در ابتدا پنه لوپه مي خواهد به مادرش اطمينان بدهد که زنده است اما به شدت خواهان آزادي اش است. به نظرم اين اتفاقي است که در عصر مدرن مي افتد، چون نسل هاي جديد نقش هاي بسيار متفاوتي دارند. تا زماني که پدر و مادرت بر تو مسلط هستند يا بايد دروغ بگويي يا دست به کار وحشيانه يي بزني تا از دست شان خلاص شوي. به نظرم پنه لوپه دارد کاري مي کند که براي خيلي از نوجوان ها خواب و خيال است. او خواهان يک زندگي مستقل است. مادرش زن پرشور و فوق العاده احساساتي است و شايد ديگر نمي خواهد باشد.

- کلمه «بار» چندين مرتبه در فرار تکرار شده. در «رازهاي آشکار» اغلب کلماتي را مثل «بار» و «گره» به کار برده ايد.

همه در زندگي مسووليت هايي دارند. همه در اين فکرند که چطور مي توانند از زير اين بار شانه خالي کنند و بگريزند. دوست دارم داستانم را در اين جهت پيش ببرم و بعد تغيير جهتي غافلگيرانه بدهم. شايد آدم ها به اين نتيجه برسند که بايد فرار کنند يا فکر مي کنند که عاقبت فرار مي کنند اما آن جور که تصور مي کردند فرار نمي کنند.

- شخصيت هاي داستان هايتان اغلب ريسک هاي بزرگي مي کنند.

بله، موقع نوشتن داستان بلافاصله نقشه نمي کشم که اين آدم ها قرار است ريسک کنند. حين نوشتن ممکن است اصلاً چنين چيزي را پيش بيني نکنم. اما اين براي من يکي از جنبه هاي جذاب نويسندگي است. دوست دارم آدم ها را در مرحله يي از زندگي شان که مجبور به تصميم گيري اند ببينم. بعد براي مثال، وقتي اين زن تصميم مي گيرد چه کار کند، شخصيتي براي او دليل مي آورد که نمي تواند چنين کاري کند. اين مساله غافلگيرش مي کند.

- به بعضي از ريسک هايي که شخصيت هاي اين کتاب مي کنند، اشاره کنيد.

خب، به نظرم گذر از اقيانوس اطلس و مهاجرت به قاره يي ناشناخته که چيزي از آن نمي دانستند، تا حد قابل تصوري ريسک بزرگي است و تازه اين را هم بداني که تا شش سال ديگر يا بيشتر قرار نيست به وطن و خانه قديمي ات برگردي... ديگر هرگز آن را نمي بيني، ديگرهرگز اکثر آدم هايي را که با آنها بزرگ شدي نمي بيني، خانواده ات را نمي بيني. گمانم اين براي بيشتر مردم تکان دهنده بود.

- هرکسي اين کار را نمي کرد.

نه، اما فقط شجاعت در آن نقش نداشت. اغلب اين تجربه همراه با يأس بود. اما در بعضي موارد بله، تعدادي از آنها حسابي ماجراجو بودند و براي همين يکي از داستان ها- يکي از بخش ها- در مورد جد جدم است که در کانادا نماند و راهي ايلينويز شد. مسلماً مي خواست امريکايي شود چون با هدفش در زندگي، که تصور مي کنم استقلال بيشتر بود، همخواني داشت و در ضمن جاه طلبانه تر هم بود. عاقبت هم ناکام از دنيا رفت؛ دو سه سال پس از مهاجرت به ايلينويز وبا گرفت و مرد و خانواده اش ناچار شدند برگردند اونتاريو. به نظرم مرحله خيلي جالبي در زندگي خانواده بود چون فکر مي کنم آن بچه هاي کوچک که از ايلينويز به کانادا برگشتند کاملاً سرخورده شده بودند. گمانم به اين دليل که هنگام بازگشت- نمي شود گفت دربه در شدند چون قوم و خويش ها هواي شان را داشتند- آينده يي نامعلوم و دشوار پيش رو داشتند.

- براي جده جده ات که پس از مرگ شوهرش بي کس و تنها شده بود، چه گزينه هايي براي گذران زندگي وجود داشت؟

در اونتاريو برادرشوهرهايي داشت که مي توانست برايشان نامه بنويسد و آنها بروند دنبال شان و آنها را برگردانند. در نبود آنها، به هرحال کار براي زن ها پيدا مي شد. زن ها بيشتر در هتل ها کار نظافت و پذيرايي را بر عهده داشتند يا در آشپزخانه ها کار مي کردند. به نظرم راه چاره يي غير از اين نداشت. ناچار بود بچه هايش را هر جوري بود بزرگ کند و بچه ها هم بلافاصله بايد سر کار مي رفتند. آن وقت ها بچه هاي هفت هشت ساله هم کار مي کردند.

- از شگفتي هايي بگوييد که اجدادتان در دنياي جديد با آن مواجه شدند.

به نظرم همه چيز شگفت زده شان مي کرد و گمانم از بعضي از اين شگفتي ها فاصله مي گرفتند چون يکي از چيزهايي که با مهاجرت به امريکاي شمالي با آن مواجه شدند، خيل عظيمي از مردمان رنگ و و ارنگ بود. اين تنوع نژادي بيشتر در ايلينويز به چشم مي خورد. مردمانش ترکيبي از نژادهاي مختلف بودند. احتمالاً آن زمان- دهه 80- امريکايي - آفريقايي ها هم بودند. مسلماً سرخپوست ها نيز بودند. و همه اينها تکان دهنده بود. حتي از حرف هاي مردم و از تصور سبک زندگي مردم بهت زده مي شدند و در واکنش به اين پديده بيشتر به آدم هايي از جنس خود پناه مي بردند.

- آيا بعضي از نيازهاي اساسي اجدادتان بارها و بارها به اشکال مختلف در نسل هاي بعد ظهور نکرد و تکرار نشد، همين طور موانعي که سد راه اهداف شان مي شد؟

سوال خيلي خوبي است. به عقيده من الگوهاي رفتاري مردم بارها و بارها تکرار مي شود. فکر نمي کنم چنين چيزهايي از نظر مردم هميشه مانع باشند چون حتي چيرگي بر مشکل نوعي خودآگاهي و نوعي بها دادن به خود تلقي مي شود که در خانواده من پسنديده نبود. آن وقت ها مي گفتند فقط وظيفه ات را انجام بده، خوب زندگي کن، همه عمر تلاش کن و از نظر آنها موانع صرفاً چيزهايي بودند که سبب مي شد قدرت بدني ات را مدام به کار بگيري، وظيفه ات را انجام بدهي، هرگز تنبلي نکني، هرگز وا ندهي اما در عين حال خودت را به طور خاص ارتقا ندهي. مي فهميد چه مي گويم؟ به عنوان فرد، خودآگاهي بيش از اندازه هرگز مورد پسند جامعه نبود. با وجود اين به نظرم بسياري از آنها خودآگاه بودند.

آنچه مي گويم نکاتي است که واقعاً از تربيت خودم به ياد دارم، خاطره هايي که از خانواده و جامعه ام دارم.

-شنيدن اين نکته از زبان شما جالب است که وضع از خيلي جهات فرق چنداني نکرده است.

درست است. مي خواستم بگويم «نااميدکننده است» ولي به نظرم واقعاً اين جور نيست. فقط يکي از حقايق جامعه بشري است و اگر مثل من زياد عمر کنيد، مي بينيد انتظاراتي که مردم داشتند- چه خوب، چه بد - ظاهراً آنهايي نيستند که تحقق يافته اند.

-مگر اينکه ميل شديدي باشد. اينها به کنار، شما سال ها پيش تصميم گرفتيد نويسنده شويد و به هدفتان رسيديد. به مرور زمان هم اين اتفاق افتاد. بنابراين به نظر مي رسد تمايلات زوال ناپذيري هم وجود داشته باشند.

- درست است. اما نويسندگي يک جورهايي تو خون مان بود. پدرم قبل از فوتش کتابي نوشت، رماني در مورد زندگي اولين مهاجرها. همه عمر تلاش کرد، دو سه سال تو دبيرستان درس خوانده بود و پسر بااستعدادي بود. اما به همين زودي درسش را به خاطر کشاورزي رها کرد و سپس در آخرين سال زندگي اش به صرافت افتاد کتابي بنويسد و عاقبت هم نوشت و اتفاقاً کتاب خيلي خوبي هم از آب درآمد. رماني تقريباً معمولي بود اما استفاده اش از زبان، که بعضي ها بايد از آن درس بگيرند، در نهايت خوش ذوقي غريزي بود.

-آيا در کتاب تازه تان اشاره يي به او شده؟

در واقع بخشي از کتاب تازه ام شامل نوشته هاي پدرم است که از قول او نقل کرده ام. پيش از نوشتن کتابش، براي مجله يي محلي قطعه هاي خاطره گونه مي نوشت و اين، يکي از آنهاست. «پدربزرگ ها» نام دارد. همان طور که مي بينيد پدرم در اين کتاب حضور دارد. يکي از ويژگي هاي جذاب اين کتاب براي من تکثر صداست. از نقل قول هست تا نامه و صداهايي که مال من نيست و اميدوارم قشنگ با هم تلفيق شده باشند.

-همه نويسنده ها دوست دارند نحوه عوض شدن شخصيت هايشان را در طول داستان نشان بدهند، شما بارها شخصيت هايتان را به مرحله يي وراي تغيير رسانده ايد، به کلي دگرگون شده اند. ممکن است نمونه يي از آن را در مجموعه تازه تان عنوان کنيد؟

به نظرم پدرم بود که از جهتي حقيقتاً تغيير کرد، علتش بچه هايش بودند. گمانم چون من يک جلد يا چند جلدي کتاب نوشته بودم و او به اين نتيجه رسيد که چون در محيط زندگي اش کسي نويسنده نيست نبايد به نويسندگي به عنوان عالمي جادويي و دسترسي ناپذير نگاه کند. فهميد نگارش کتاب براي بعضي ها کاري معمولي است و نيازي نيست از جامعه بترسي، خيلي از کساني که مي شناختم چنين هراسي داشتند حسي که مي گويد خطوط قرمزي هست که هرگز نمي تواني از آنها عبور کني.

-کشف شگفت انگيزي بايد برايتان بوده باشد.

بله، همين طوره. اما مي داني، من همچين تجربه هايي نداشتم. همه موفقيت هاي گذشته شان را مديون پشتکارشان مي دانند اما من از قضا در دوره يي مي زيستم که مردماني با عزم ملي گرايانه راسخ براي خلق ادبيات وجود داشتند، به خصوص در کانادا و دولت هم يارانه مي داد. در دهه سوم زندگي ام، مجله هاي ادبي تازه داشتند درمي آمدند و راديوي ملي هم بود که مطالب را قبول مي کرد و نوعي... نمي خواهم بگويم اکثر کانادايي ها شيفته ادبيات بودند اما به طور حتم کساني بودند که خود را وقف ادبيات کردند و ادبيات کانادايي را پايه گذاري کردند و من به موقع به اين جريان پيوستم. باب ويور (مجري داستان هاي کوتاه کانادايي- که بعدها گلچين نام گرفت- در راديو بي بي سي و بنيانگذار و ويراستار تاماراک ريويو) از جمله کساني است که واقعاً همه موفقيتم را مديونش هستم. به علاوه آن زمان، همان طور که مشخص است، آدم به خاطر زن بودن کمتر دچار مشکل مي شد، مخصوصاً وقتي بزرگ تر شدم. گمان نمي کنم به اندازه کشورهاي ديگر، کانادايي ها نسبت به نويسنده شدن زن ها تعصب داشتند. به نظرم زمان همينگوي- عصر دوس پاسوس و همين طور در استراليا- که به ايالات متحده سفر کردم، تا حدي اين تعصب وجود داشت، حتي بدتر، خيلي بدتر. اما از آنجا که در کانادا هيچ نويسنده مطرحي نداشتيم از ظهور هر نويسنده يي خوشحال مي شدند.

-مارگارت اتوود هم دقيقاً همين را گفت، وقتي براي اين پروژه با او مصاحبه مي کردم.

بله. در کانادا به خاطر جنسيت سنگ جلوي پات نمي انداختند و عجيب اين است که گمانم يک دليلش اين بود که حرفه نويسندگي کمي «سوسولي» بود و به نظرم با اينکه در ايالات متحده اکثر نويسنده ها مرد بودند، خيلي هايشان انگار هرکاري مي کردند تا «سوسول» جلوه نکنند. بنابراين فکر مي کنم سراسر امريکاي شمالي همين وضع را داشت چون تا جايي که مي دانم از اواخر دهه 80 به بعد بيشتر زن ها معلم بوده اند و بنابراين ادبيات و آداب داني يک جورهايي به هم ربط داشتند.

-پس براي همين نويسندگان مذکر آن دوره تا اين حد در آثارشان به مردانگي و جاهل مآبي بها مي دادند.

گمانم همين جوره، بله. خيلي انرژي صرف اين کار مي کردند. فکر کنم دوره اش ديگر به سر رسيده.

-اغلب در داستان هايتان، برداشت هاي جامعه را از به اصطلاح بهنجاري بررسي مي کنيد. بررسي مي کنيد که شخصيت ها تا چه حد با اين محدوديت ها سازگارند يا دربرابرشان سرکشي مي کنند. در چشم انداز کسل راک، مري، پيردختر کذايي، بابت رفتار عجيبش و اينکه هنوز شوهر نکرده غصه مي خورد اما از طرفي معتقد است « زنان شوهردار و بچه دار زندگي اسفناکي دارند. اول به خاطر بلاهايي که مردها سرشان مي آورند... و بعد به خاطر مشکلاتي که بچه ها با ورود به اجتماع درست مي کنند.» حين تحقيق و نوشتن مجموعه جديدتان در اين مورد به چه نکاتي پي برديد؛ تلقي تازه مردم از «رفتار عادي» به خصوص براي زن ها چه بود، پس از مهاجرت به آن سوي آب ها و به مرور زمان آيا در اين زمينه تغييري در باورهايشان پديد آمده بود؟

مي داني، گمان نمي کنم اجدادم تا نسل من تغيير چنداني کرده بودند. تا آن موقع زندگي زنان طبقه کشاورز در دوره هاي مختلف خيلي شبيه هم بود، شيوه زندگي شان در سال 1900 مثل سال 1800 و در قاره يي ديگر بود. تنها فرقش اين بود که در کانادا يک خرده راحت تر بودند، چون با اينکه وضع کسي به طور خاص خوب نبود اما نسبت به زندگي محقر سابق شان در اتريک ولي (روستايي در استکاتلند/م) روزگار بدي نداشتند. بنابراين تغييرات بيشتر از لحاظ اندکي رفاه مادي بود. اما انتظارات و سبک زندگي فرقي نکرده بود. در سال 1900 زن ها سر زا مي رفتند، مثل سابق. به نظرم از جنگ جهاني دوم زندگي زنان، در همه جا، تغييرات عمده يي کرد. اما اين تغيير به کندي، در طول قرن بيستم رخ داد.

-گفته اند در طول جنگ جهاني دوم که مردان در جبهه بودند، از بعضي لحاظ فرصت هاي بيشتري براي زنان امريکايي وجود داشت.

آه، دقيقاً همين طور است. اما مي داني، درست بعد از جنگ دوباره زندگي خانوادگي به شدت رواج يافت و ميزان زاد و ولد بالا رفت. در آن زمان من مادر و همسر بودم و نسبت به بيرون رفتن زن ها از خانه و کار کردن شان تعصب شديدي وجود داشت. گويي واکنشي بود به آنچه در طول جنگ و شايد حتي پيش از آن رخ داده بود.

-زن هايي که در داستان هاي ابتدايي تان بودند، چه؟ مثلاً در داستان «زندگي واقعي» (از مجموعه رازهاي آشکار) دري، موش آبي و سنجاب شکار مي کند يا در «خانه کوچکي در مرغزار» کارولين، مادر خانواده، با دليجانش مي زند وسط نهري بالاآمده و به ساخت کلبه چوبي خانواده کمک مي کند.

فکر مي کنم زنان و مردان کشاورز باهم برابر بودند و زندگي هايشان به هم شبيه بود. نوع مسووليت شان، نوع مصائب شان با هم يکي بود و زندگي شان از کار فيزيکي سخت تشکيل شده بود. اما همين که به فکر روشنفکر شدن مي افتادي يا کاري که نياز به آموزش پيشرفته داشت- مثل طبابت، وکالت، مهندسي- آنقدر بر سر راه زن ها مانع بود که هيچ چاره يي نداشتند.

-آيا اجداد مونث متاهل تان حق مالکيت داشتند؟

گمانم در قرن نوزدهم اقداماتي درخصوص حق مالکيت زنان، به دشواري صورت گرفت. مي دانم وقتي شارلوت برونته، حول و حوش سال 1850 ازدواج کرد از اينکه ديد حقوق همه کتاب هايش متعلق به شوهرش شده، حيرت کرد. پس از آن، گمانم تا سال 1900 تغييراتي صورت گرفت. اين تغييرات هميشه با پيگيري مصرانه محقق مي شدند. براي همين زن ها جهيزيه داشتند.

-اين جهيزيه هم مال شوهرها مي شد؟

خب، تا وقتي زن و شوهر بودند، چرا. اما اگر از هم جدا مي شدند، گمانم بايد خرج خانواده اش را مي داد. به هرحال من به چنين چيزهايي فکر کردم، فکر کردم چطور در آناکارنينا، آن شوهر لاابالي باغ زنش را فروخت تا براي معشوقه بالرين اش جواهر بخرد.

-زماني که با ويرجينيا باربر، که سال ها نماينده شما بود براي VQR مصاحبه مي کردم، گفت زماني که نمايندگي اش را در نيويورک تاسيس کرد، يعني اواسط دهه 1970، اغلب به زنان اجازه عضويت در کلوپ ها نمي دادند و وقتي زني که در کارش حرفه يي بود همکار مذکرش را به ناهار دعوت مي کرد، همچنان اين سوال پيش مي آمد که کدام يکي شان بايد صورتحساب را بپردازد. آيا آن زمان در کانادا اين جور رفتارها مرسوم بود؟

خب، ممکن است. اما من خبر نداشتم. چون زود ازدواج کردم و هرگز حساب پس اندازي چيزي نداشتم و اصلاً چنين چيزي به فکرم نرسيد. در اصل چون وضع مان زياد خوب نبود و هر دو سخت تلاش مي کرديم تا به جايي برسيم، انگار مسووليت مشترکي داشتيم. بنابراين هرگز به ذهنم خطور نکرد چرا حساب پس انداز ندارم اما کلاً آن موقع اين جوري بود.

-بنابراين زماني که شروع به نوشتن کرديد حتماً کمتر زني را مي شناختيد که مثل شما نويسنده باشد يا اهداف مشترکي داشته باشد.

نه، کسي را سراغ نداشتم. اما شوهر اولم اهدافم را درک مي کرد و در اين مورد کاملاً بزرگوارانه برخورد مي کرد. واقعاً مي خواست من بنويسم و واقعاً باور داشت موفق مي شوم. از اين لحاظ خيلي خوش شانس بودم. چون کس ديگري را نمي شناسم که حاضر باشد زنش سراغ کاري برود که نقشي سواي نقش «عادي»اش به او بدهد يا به عنوان رقيب ظاهر شود.

-حتماً خيلي قوي و با پشتکار بوده ايد.

نه، اين جور نيست. اصلاً قوي نيستم. فقط بايد مي نوشتم. مي داني، وقتي جين آستين مي نوشت هميشه کارگاه گلدوزي اش را دم دست مي گذاشت تا اگر يک وقت کسي مي آمد تو اتاق، خودش را مشغول گلدوزي نشان بدهد. خب، اين خيلي سمبليک است و دوره من هم چنين وضعي بود، چيزي عوض نشده بود- البته آن اوايل.

-بنابراين آن وقت ها زن ها تصور مي کردند بايد اين حقيقت را که داستان مي نويسند از همه پنهان کنند وگرنه مردم فکر مي کردند پايشان را از گليم شان درازتر کرده اند و امروز هم که نويسندگي زنان بيشتر جاافتاده، دست کم در ايالات متحده، احتمالاً بازهم کارشان را دست کم مي گيرند چون در جامعه ماترياليستي ما اغلب با بي اعتنايي با اين حرفه برخورد مي شود.

درست است. بنابراين درآمدزا نيست. اگر بروي آگهي يا همچين چيزي بفروشي بيشتر مي صرفد. هرکاري که درآمد ثابتي داشته باشد بهتر است. گمانم همين هم شده و از زبان خيلي از زن هاي جوان شنيده ام که مي گويند نمي توانند به جاي پول درآوردن وقت شان را با نوشتن هدر بدهند. به نظرم در طول دهه 60 مردم بيشتر دوست داشتند دنبال دل شان بروند و در فقر زندگي کنند. براي اقليتي فرهيخته که به معنادار بودن زندگي شان اهميت مي دادند، فقر مد شده بود. اما فکر مي کنم نکته يي که آنها ازش غافل بودند اين بود که در روزگار پررونق اقتصادي مي زيستند و اگر آدم اراده مي کرد مي توانست کاري گيربياورد و بعد از دو سه ماهي پولي جمع کند. بنابراين کارشان خيلي با عقل جور درنمي آمد. تازه، به گمانم بيشتر بچه هايشان مي خواهند دلال سهام بشوند.

-برخورد نسل ها و فرهنگ هاي مختلف با عشق رمانتيک و ازدواج چگونه بود، حين تحقيقات تان در اين مورد به چه حقايقي پي برديد؟

گمانم مهم ترين حقيقت اين بود که مردم به خاطر روابط جنسي ازدواج مي کردند، مخصوصاً زن ها. شايد مردها مي توانستند از راه ديگري نيازشان را برآورده کنند. اما در اين جوامع مقرراتي که همه زاغ سياه هم را چوب مي زدند، گمان نکنم مردها هم مي توانستند آنچنان سنت شکني کنند و بنابراين وقتي جواني و بناست فقط با يک نفر رابطه داشته باشي، خب، به نظرم عاشقش مي شوي. شايد آدم هاي خيلي واقع بين يا خيلي بدشانسي هم باشند که هرگز دچار اين جور توهم ها نمي شوند. اما به نظرم بيشتر مردم مي شدند و به اين ترتيب عشق به ازدواج و خانواده و وفاداري گره مي خورد و به نظرم در بعضي موارد هم عالي از آب درمي آمد. زوجي که اول کار به عقد هم درمي آيند، بايد جرقه عشقي بين شان زده شده باشد و فکر مي کنم در اين صورت دوامش بستگي به اين دارد که عمري را با اهداف مشترک و پايبندي به کار سخت کنار هم سپري کنند. اما از طرفي گمانم موارد بسياري هم بود که ديگر دليلي براي ادامه نداشت. با وجود اين مردم انتظار چيز متفاوتي هم نداشتند. گمانم ماجراجويي هاي عشقي هميشه مال قشر خاصي از مردم بوده و تفريح محسوب مي شده. بنابراين فکر نمي کنم در چنين شرايطي اين ماجراجويي ها چندان تاثيري بر تير و طايفه من داشته. نکته جذاب براي من اين است که بسياري مجرد ماندند، و شايد زندگي مجردي خيلي محدود باشد اما ماهيت اين زندگي ها واقعاً مشخص نيست و حتم دارم مردم تخيلات جنسي و احساسات رمانتيک داشته اند- همان چيزي که وقتي دبيرستاني بودم بهش مي گفتيم خاطرخواهي- حتم دارم آدم هايي بوده اند که تمام عمر تو اين حال و هواها زيسته اند. احساساتي که شايد هرگز آشکار نشوند، و شايد هم به شکلي الهام بخش تجلي يابند.

-متاهل ها را مي گوييد يا مجردها، يا هر دو؟

هر دو. به نظرم حالا که رابطه جنسي آزاد است، يادمان رفته بعضي چيزهاي جزيي چقدر معني دار بوده اند، مثلاً وقتي يکي بازويش را به بازويت مي زند، يا همچين چيزي.

-آيا در داستان هايتان خشونت و رابطه جنسي به هم ربط دارند؟

من به رابطه جنسي از اين نظر که به خشونت ربط دارد نگاه نمي کنم. اما راستش وقتي نگاهي به داستان هايم مي اندازم حس مي کنم رابطه جنسي يک جورهايي تهديدکننده است، غيرقابل مقاومت است لزوماً دلپذير نيست. زوج هاي غريبه يي به لحاظ جنسي به سمت هم کشيده مي شوند که ويژگي جذاب ديگري در هم نديده اند. من به جذابيت جنسي به عنوان امري مجزا و غافلگيرکننده نگاه مي کنم. داستان هاي من نشان مي دهند رابطه جنسي وضعي است که در آن منطق راه ندارد.

-يکي از شخصيت هايتان که حين عشق ورزي رفتارش تا حدي خشن مي شود، لادنر در داستان «خرابکارها» (از مجموعه رازهاي آشکار) است که در فهرست آثار مونرو به نظر شخصيتي غيرعادي و در عين حال جذاب است.

لادنر به کساني که کنارشان زندگي مي کند، به جامعه اش، وفادار نيست و در نتيجه نمي تواند به کسي تعلق داشته باشد. به خاطر رفتار سردش مجذوبش شدم. براي هدفم نياز به همچين کسي داشتم. خوب و بد رفتارش را نمي سنجد، عوض نمي شود. آدم هاي پيرامونش هستند که عوض مي شوند.

-در داستان «شوک ها» (از مجموعه تکامل عشق) رابرت در توصيف رفتاري سرنوشت ساز و ظاهراً غيرمنطقي مي گويد؛ «مثل زمين لرزه يا آتشفشان» و ادامه مي دهد؛ « مثل زمين لرزه مردم هم شوکه مي شوند.» در چشم انداز کسل راک، وقتي مري با اين تصور که يانگ جيمز در خطر است، يورش مي برد طرفش، شوکه مي شود.

آه، بله. از يک لحاظ منظورم از «شوک» دقيقاً همين است... که اتفاقي چنان قدرتمند رخ مي دهد که از خود بيخود مي شوي و دست به کاري غيرعادي مي زني. نمي دانم، به نظرم چنين چيزي در خيلي از داستان ها هست. مي داني، يکي از ويژگي هاي نوشتن اين است که نويسنده روند کارش را سخت به ياد مي آورد. خيلي سخت است و گاهي که در مورد اثرت ازت مي پرسند، به نظرشان مي رسد داري طفره مي روي. اما در واقع درست يادت نمي آيد چه کردي. گاهي مثل اين است که بخواهي خوابت را براي کسي تعريف کني اما تا مي آيي بگويي «ديشب خواب ديدم...» فقط جزئيات بي اهميتش را به ياد مي آوري.

-شايد چون بيشتر داستان هايتان ظاهراً ريشه در ناخودآگاه تان دارد، برايتان مشکل است در مورد روند کارتان صحبت کنيد. ممکن است يک دليلش اين باشد؟

خب، گمانم همين طور است. هرگز سعي نمي کنم با ناخودآگاهم ارتباط برقرار کنم. اما وقتي موضوعي براي نوشتن پيدا مي کنم که بيشترش در ناخودآگاهم است، چرا. قصدم از نوشتن ايجاد رمز و راز يا غافلگير کردن ديگران است. نه رازي که دخلت را بياورد بلکه چيزي که شخصيت يا خواننده را غافلگير کند. اصلاً دوست ندارم رفتار و کردار شخصيت ها را با دلايل روشن توجيه کنم. اگر به رفتار انسان جور ديگري نگاه مي کردم، آن را با الگو يا شيوه يي علمي تر شرح مي دادم. اما لطفي برايم ندارد.

-وقتي با آن کلوز، که سال ها ويراستارتان بود، براي اين پروژه مصاحبه مي کردم، گفت هنگام بازخواني «گل سنگ» (از مجموعه تکامل عشق) متوجه شد بعضي از جزئياتي که خيال مي کرد در داستان است، کلمه به کلمه نوشته نشده بودند. چيزهايي را به ياد آورده بود که واقعاً در داستان نبودند. هر دومان مانده بوديم چطور مي توانيد حدس بزنيد ناخودآگاه چگونه کار مي کند و مي دانيد چطور با استفاده از اين بينش داستان بنويسيد. البته نمي شود از نويسنده پرسيد «چطور مي تواني به ناخودآگاه فکر کني؟»

چون اصلاً بهش فکر نمي کنيم.

-بله. با وجود اين... خواب هايتان را به ياد داريد؟

در همان حدي که مردم يادشان مي ماند. جز تک و توکي شان، بقيه را درست يادم نمي آيد. مي داني، مثلاً از خواب پا مي شوي و به خودت مي گويي خواب ديدم... و بايد بلافاصله فکر کني چي بوده وگرنه از ذهنت مي پرد و فقط فضا و رنگ خوابت برايت مي ماند. خوشحالم «آن» اين را گفته چون من اغلب نسبت به کارهايي که واقعاً برايم ارزشمندند چنين حسي دارم، فضاش يا چيزي شبيه اين در ذهنم مي ماند- کلمه فضا کاملاً بيانگر معنا نيست. بعضي ازحرف هايي را که به راحتي نمي شود منتقل کرد، مي شود با حرف هايي فهماند که دقيقاً آن منظور را ندارند. نمي دانم چطور بايد اين کار را کرد اما اميدوارم گاهي منظورم را رسانده باشم. چون نمي توانم کار خودم را همان طوري بخوانم که کارهاي ديگران را.

-خواننده، آثارتان را با داستان هاي چخوف مقايسه مي کند، از خود مي پرسم آيا علتش توانايي تان در کندوکاو ناخودآگاه است. اکثر آثارش معناي نهفته دارند.

همين طور است، بله. هر بار که کارش را مي خواندم و مي خوانم، حقيقتي را کشف مي کنم. آدم را هيجان زده و وحشت زده مي کند، حدس مي زنم شبيه تاثير مذهب روي مردم باشد. چيزي مثل کشف واقعيتي که فراتر از تحملت است و با وجود اين مهم ترين مساله است.

-کدام يک از نويسندگان، ساليان سال چنين تاثير قدرتمندي روي شما داشته اند؟ به بعضي از آنها اشاره کنيد.

ويليام مکسول بوده و هست و گاهي ويليام تروور و به نظرم ادنا اوبرين مي تواند کولاک کند. به گمان من، او الان از جمله نويسندگاني است که هنوز کسي قدرش را ندانسته. تا همين جا بسه، چون مشکل است اسم ها را به ياد بياورم و مهم ها را از قلم مي اندازم.

-شيلا، دخترتان، در خاطراتش «زندگي مادران و دختران» در مورد جده تان، مارگارت هاگ، مي نويسد که انجيل، ترانه هاي عاشقانه سنتي و داستان هايي را از بر بود و به گفته شيلا، شما نيز حافظه تقريباً تصويري داريد.

بله، همين طور است. مارگارت هاگ از اين نظر براي من بسيار جذاب بود که از گذشته يي بسيار دورتر از زمان خود سخن مي گفت، روزگاري که ادبيات مکتوب وجود نداشت و مردم براي هم داستان نقل مي کردند. در روزگار قديم برخي از مردم ترانه عاشقانه و داستان از بر مي کردند و او نيز يکي از آنها بود. همه چيز را به حافظه مي سپرد، نمي نوشت و در روزگار جده ام ديگر اين کار فايده نداشت، دوره اش به سر رسيده بود، اما من هم تقريباً چنين حافظه يي دارم.

-معمولاً در داستان هايتان، منطقه، مبلمان خانه و ساير ويژگي هاي مادي صحنه را با جزئيات کامل توصيف مي کنيد. آيا مثل بچه هاي «آشغالدوني سفيد» (از مجموعه تکامل عشق) بزرگ شديد، با «ورق بازي کسالت باري که اسم گل هاي وحشي کانادايي را ياد شما مي داد»؟ براي کسب معلومات اين بازي ها را مي کرديد، يا اين قبيل اطلاعات را به طور گذرا شنيده ايد و ديگر فراموش نکرده ايد؟

من اين قسمت از داستان را به ياد ندارم و يادم نمي آيد هرگز چنين بازي کرده باشم. ممکن است من درآوردي باشد يا ممکن است... اما به نظرم بايد جزئيات را مهار کنم. موقع نوشتن نمي توانم جلوي هوسم را بگيرم و از گفتن همه اينها صرف نظر کنم که شخصيت ها در چه جور خانه يي زندگي مي کنند، اگر آجري است، آجرش چه رنگي است، چه لوازمي تو آشپزخانه است و خيلي چيزهاي ديگر که ممکن است سنگيني کنند و گاهي آگاهانه مي کوشم کمترشان کنم.

-با اين همه در سراسر آثارتان، محيط زندگي شخصيت ها را طوري توصيف کرده ايد که مکاني زنده پديد آمده، چنان زنده که گويي يکي از شخصيت هاي داستان تان است.

پي برده ام نويسندگان امريکايي يک نسل پيش از من از اين لحاظ با من همزبان بوده اند، چون آنها هم زياد به جزئيات مي پرداختند. نويسنده هاي اروپايي محيط اطرافشان را زياد توصيف نمي کنند، شايد چون همه چيز آنقدر ارجاعات تاريخي دارد که بايد تا ابد تشريحش کنند.

-آيا اين مساله هم برمي گردد به همان صحبت اولتان در مورد تاثير مذهب در نقاط مختلف و اينکه چه حرف هايي به دردبخور بود و چه حرف هايي نبود؟

بله، ممکن است.

-تجربه هاي جسماني و عاطفي مثل زايمان را با چنان جزئيات دقيقي، به لحاظ حسي و روانشناختي، توصيف مي کنيد که خواننده مي تواند در تجربه هاي شخصيت هاتان شرکت کند. آيا يادداشت هاي روزانه يي داريد که از آنها استفاده مي کنيد؟

نه، هرگز. اگر فرصتي براي نوشتن باشد، فقط صرف داستان مي کنم. دوست ندارم همه انرژي ام را صرف يادداشت روزانه کنم. وقتي يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف را مي خوانم به خودم مي گويم، معرکه است. معرکه است که هر روز مي نشسته و اين يادداشت ها را مي نوشته. کنارش، رمان هم مي نوشته. اما من چنين نيروي ادبي ندارم.

-البته او بچه نداشته.

درسته. ولي گاهي آشپزي مي کرده. اما در ارتباط با خاطراتي که مثلاً از زايمان دارم... خب، اين از آن اتفاقاتي است که تقريباً همه از آن خيلي خاطره دارند، اتفاقي نيست که فراموشش کني.

-بله. ولي با اينکه تجربه به شدت اثرگذاري است، اکثر ما آن را کلي تر از شما به ياد داريم. شنيده ام معمولاً مردم تجربه هاي تکان دهنده را با جزئيات دقيق به ياد مي آورند، گويي زمان از حرکت بازايستاده بود، اما شما عناصر زندگي روزمره را به روشني به خاطر داريد.

درست است، بله. نمي دانم... شايد به خاطر حافظه خاص من است، چون زحمتي برايش نمي کشم.

-آيا در مجموعه جديدتان شخصيت ها خود و گذشته شان را بازآفريني مي کنند يا به عبارتي شما اجدادشان را در اولين داستان هايتان به ياد مي آوريد يا بازآفريني شان مي کنيد؟

خب به نظرم همين طور است. واقعاً همين است. يک جور تمرين است براي... اسمش را مي گذارم کشف، اما به نظرم هرچه مي نويسيم بازآفريني است، چون از نگاه خود به آن موضوع مي نگريم.

-و در مجموعه جديدتان، آيا شخصيت هاي يک نسل در نسلي ديگر ظهور مي کنند، به گونه يي متفاوت؟

بله، بعضي هايشان. به نظرم همين طور است.

-در زندگي مادران و دختران، شيلا اشاره مي کند که جيمز هاگ پسر مارگارت هاگ وردز ورث را مي شناخته و گويا وردز ورث از نظر شما فرد مهمي است.

بله، مهم است. همان طور که مي دانيد وردز ورث شاعر مشهوري بود و يک بار هاگ هجوي در موردش نوشت. همين طور در مورد بايرون و شاعران ديگر تا از اين راه پولي دربياورد. به نظرم اگر مي فهميدند دلخور مي شدند، اما مي گويند بعدها به ديدن وردز ورث رفت و در اين مورد حکايتي است. آن وقت ها مي شد بدون دعوت به ديدن نويسنده ها رفت، براي اينکه اداي احترامي کني و بس. هاگ هم همين کار را کرد و به نظرم يک نفر همراهش بود که مختصر آشنايي با وردز ورث داشت. وقتي تو خانه وردز ورث بودند، هاگ مي گويد؛ «فکرش را بکن، دو نويسنده بزرگ در يک اتاق.» و من از همين خوشم مي آيد، هاگ با ايده آل خانواده خيلي فاصله داشت. اهل لاف زدن و قپي آمدن بود و اعتماد به نفس عجيبي داشت و گمان نکنم، وردز ورث هم دل خوشي از او داشت.

-والتر جيمز ميلر در سخنراني اش در مورد «فرار» بحثي کرده در خصوص علاقه بسيار شما به فلسفه وردز ورث، فلسفه يي که در مورد...

طبيعت؟ آه، بله. فلسفه يي که بي نهايت دوستش دارم. مي خواستم بگويم «جواني هايم دوستش داشتم» اما اين از آن حرف هاي مضحکي است که مردم مي زنند... انگار وقتي مسن تر مي شوي باهوش تر مي شوي. به نظرم مجذوبش شده بودم، اواخر نوجواني ام احساس فوق العاده يي به طبيعت داشتم، به روستايي که در آن بزرگ شدم. يک جور احساس جادويي. جاي مذهب را کاملاً برايم گرفت، اما تا حدي همان کيفيت مذهب را داشت.

-آيا امروز هم فلسفه وردز ورث براي شما اهميت دارد؟

بله و البته الان ديگر فقط من نيستم که اين احساس را دارم. وقتي دختر جواني بودم اين احساس را در دلم پنهان مي کردم چون خيال مي کردم اگر مردم بفهمند دستم مي اندازند و حالا اين احساس و توجه به طبيعت يک چيز عادي شده. فايده يي دارد يا نه، نمي دانم.

-اغلب نقش اتفاق يا تصادف هاي ظاهراً اتفاقي را در زندگي شخصيت هايتان بررسي مي کنيد. اين عناصر چگونه سرگذشت خانواده تان را شکل دادند، در اين مورد به چه نکاتي پي برديد؟

مي دانيد، من نمي دانم اين عناصر در سرگذشت خانواده ام نقشي داشته اند يا نه. خيلي دوست دارم از اين عناصر استفاده کنم، چون تاثيرش را در زندگي ديده ام و هرچه سنم بيشتر مي شود، بيشتر از آن استفاده مي کنم. کار تقريباً سرگرم کننده يي است، اما گاهي دوست دارم با اتفاقات و شيوه هميشگي استفاده از چنين عناصري در داستان گويي کار کنم. گاهي شديداً باورنکردني هستند و انديشيدن به آن بسيار لذت بخش است. بله، به نظرم چنين چيزهايي در تمام داستان هاي خانوادگي است چون همان چيزي است که همه دوست دارند در داستان پيدا کنند، اتفاقي غافلگيرکننده.

-ممکن است بعضي حوادث در تاريخچه خانواده تان ماهيت زميني داشته باشند؟ به عنوان مثال، آب و هواي اونتاريو ممکن است بسيار نامساعد باشد و اجدادتان ناچار مي شدند با عناصر پيش بيني ناپذير مثل توفان دست و پنجه نرم کنند.

بله، درست است و چنين حوادثي که زمان خاصي روي مي دهند ممکن است همه جوره زندگي ات را تحت تاثير قرار بدهد. مثلاً ديروز قرار بود به شهرستاني در پنجاه مايلي اينجا بروم و با دوستي قديمي که سال هاست نديدمش و با او صحبت نکرده ام، ناهار بخورم. اما يکدفعه برف و بوران وحشتناکي گرفت. خب فرض کن اين اتفاق زمان ديگري مي افتاد؛ هنگام قرار ملاقاتي خيلي حياتي تر از صرف ناهار با دوستي قديمي. فرض کن قرار بود با عشقت فرار کني. حوادث اين گونه بر زندگي مردم اثر مي گذارد.

منبع؛ ويرجينيا کوارترلي ريويو

عناوين اين صفحه
پيچيده کردن دنيا
حال و هواي کانادايي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام