شنبه، 14 دي 1387 - شماره 1859
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه سياسي
خواب آشفته ساموئل هانتينگتون

محمد صادقي

ساموئل هانتينگتون (Samuel Huntington) در سال 1927 و در شهر نيويورک به دنيا آمد، در همين شهر تحصيلات ابتدايي خود را گذراند و پس از گذراندن دوره هاي ليسانس و فوق ليسانس در دانشگاه هاي ييل و شيکاگو، دکتراي علوم سياسي خود را از دانشگاه هاروارد دريافت کرد و سپس در دانشگاه هاروارد مشغول به تدريس شد، همچنين از سال 1989 رياست مرکز مطالعات استراتژيک دانشگاه هاروارد را برعهده گرفت.

پروفسور هانتينگتون با موسسه مطالعاتي بروکينگز، شوراي تحقيقات علوم اجتماعي امريکا، موسسه مطالعات امور جنگ و صلح در دانشگاه کلمبيا، دفتر برنامه ريزي شوراي امنيت ملي امريکا (همراه با زبيگنيو برژينسکي و در دولت جيمي کارتر) و... نيز همکاري هايي داشته است. همچنين وي از سال 1986 تا 1987 رياست انجمن مطالعات علوم سياسي امريکا را برعهده داشته و بنيانگذار مجله فارين پاليسي Foreign Policy)) است. پژوهش ها و کتاب هاي هانتينگتون بيشتر درباره مسائل امريکا، دگرگوني هاي سياسي و اجتماعي جهان و روابط بين الملل است. در سال 1957 و در کتاب «سرباز و دولت» بر ضرورت تشکيل ارتش حرفه يي و منظم براي دفاع ملي مناسب تاکيد مي کند. در اثر ديگر خودش در سال 1961 که «دفاع مشترک؛ برنامه هاي استراتژيک در سياست ملي» نام دارد به بررسي و تبيين چگونگي روند شکل گيري سياست هاي نظامي و رفتار سياسي مي پردازد. همچنين در دوران همکاري اش با دانشگاه کلمبيا و با همکاري برژينسکي کتاب «قدرت سياسي؛ امريکا و شوروي» را منتشر مي کند و چند سال بعد، در زمينه مطالعه تطبيقي سياست هاي کشورها پس از جنگ دوم جهاني، اثر مهم و اثرگذار خود «سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني» را پديد مي آورد که بسيار مورد توجه مراکز پژوهشي و دانشگاهي قرار مي گيرد و... اما برجسته ترين نوشتار وي در ميان نوشته ها و کتاب هايش، مقاله «برخورد تمدن ها» است که پس از انتشار، واکنش اهالي فرهنگ، انديشه و سياست را در سراسر گيتي برانگيخت.

نظريه برخورد تمدن ها 1(Clash of Civilizations) را پروفسور ساموئل هانتينگتون، در سال 1993 و در فصلنامه فارين افيرز (Foreign Affairs) که از سوي شوراي روابط خارجي امريکا منتشر مي شود، مطرح کرد و آن را چارچوب مفهومي يا پارادايم تحليل رويدادها و دگرگوني هاي پس از جنگ سرد، خواند. شوراي روابط خارجي امريکا مانند مجمعي است که آرا و انديشه هاي مختلف نظريه پردازان و دانشمندان علوم سياسي در آن بيان مي شود و پس از بررسي به شکل رهنمود براي درنظرگرفتن راهبردي مناسب به کارگزاران دولتي ارائه مي شود و به اين خاطر از اهميت فراواني برخوردار است.

هانتينگتون پس از طرح اين موضوع که هويت تمدني به طور روزافزون اهميت خواهد يافت، تمدن هاي زنده جهان را به هفت يا هشت تمدن بزرگ تقسيم کرده (تمدن هاي غربي، کنفسيوسي، ژاپني، اسلامي، هندو، اسلاو، ارتدوکس، امريکاي لاتين و همچنين تمدن آفريقايي) و خطوط گسل ميان اين تمدن ها را منشاء درگيري ها و تقابل هاي آينده مي داند. وي با طرح موضوع غرب در برابر سايرين به عبارتي مي گويد مرزبندي ها و صف آرايي هاي تازه براساس تمدن ها شکل مي گيرد و به ويژه مي گويد کانون رويارويي هاي آينده بين تمدن غرب و جوامع کنفسيوسي و جهان اسلام خواهد بود.

به باور هانتينگتون برخورد تمدن ها در سياست جهاني مسلط خواهد شد. وي دلايل خود را نيز اين گونه مطرح مي کند؛

1- وجوه اختلاف ميان تمدن ها نه تنها واقعي بلکه اساسي است. تمدن ها با تاريخ، زبان، فرهنگ، سنت و از همه مهم تر، مذهب، از يکديگر متمايز مي شوند. اين تفاوت ها در طول قرن ها پديد آمده و به زودي از ميان نخواهد رفت. اين اختلاف ها به مراتب از اختلاف ايدئولوژي هاي سياسي و نظام هاي سياسي اساسي تر است.

2- جهان در حال کوچک تر شدن و کنش و واکنش بين ملت هاي وابسته به تمدن هاي مختلف، در حال افزايش است. اين افزايش فعل و انفعالات، هوشياري تمدن و آگاهي به وجوه اختلاف بين تمدن ها و همچنين وجوه اشتراک در درون هر تمدن را شدت مي بخشد.

3- روندهاي نوسازي اقتصادي و تحول اجتماعي، در سراسر جهان انسان ها را از هويت ديرينه و بومي شان جدا مي سازد. اين روندها، همچنين دولت-ملت ها را به مثابه يک منشاء هويت تضعيف مي کند.

4- نقش دوگانه غرب، رشد آگاهي تمدني را تقويت مي کند. از يک سو غرب در اوج قدرت است و در عين حال و شايد به همين دليل، پديده بازگشت به اصل خويش، در بين تمدن هاي غيرغربي نضج مي گيرد.

5- کمتر مي توان بر ويژگي ها و تفاوت هاي فرهنگي سرپوش گذاشت. از اين رو، آنها دشوارتر از مسائل اقتصادي و سياسي حل و فصل مي شوند يا مورد مصالحه قرار مي گيرند.

6- منطقه گرايي اقتصادي در حال رشد است.

7- خطوط گسل ميان تمدن ها، به عنوان نقاط بروز بحران و خونريزي، جانشين مرزهاي سياسي و ايدئولوژيک دوران جنگ سرد مي شود.

همان طور که اشاره کردم، نظريه برخورد تمدن ها واکنش هاي فراواني را در پي داشت. فرانسيس فوکوياما با نگاه به روند نوگرايي در جوامع که همواره مورد نظر هانتينگتون بوده، اين گونه مي انديشد که موفق ترين جوامع آنهايي هستند که روش هاي جديد و کهن را با هم درآميخته اند و بدون غلبه يکي بر ديگري، بين شيوه هاي جديد و سنتي همزيستي ايجاد کرده اند و ژاپن را در اين زمينه نمونه يي موفق ارزيابي مي کند و مي افزايد؛ «تصور مي کنم ساموئل هانتينگتون با طرح نظريه برخورد تمدن ها به يک شناخت واقعي رسيده است، زيرا وي اهميت بسيار شديد فرهنگ را به عنوان عامل تعيين کننده در روابط اجتماعي بين المللي سال هاي آتي برجسته کرده است. به عبارت ديگر، نظر هانتينگتون مبني بر اينکه در سياست هاي بين الملل سال هاي آتي عامل فرهنگ بسيار مهم تر از دوران جنگ سرد خواهد بود، نظر صائبي است. اما معلوم نيست تفاوت هاي فرهنگي لزوماً به برخورد تمدن ها منجر و جايگزين واحد دولت- ملت شود. رقابت هاي فرهنگي خود را احتمالاً به جاي صحنه سياسي در صحنه اقتصادي نشان خواهند داد و ممکن است به نوآوري فرهنگي و سازگاري با هم منتهي شود.» 2 جين کرک پاتريک استاد دانشگاه جرج تاون و نماينده پيشين امريکا در سازمان ملل متحد، هم در مقاله يي نقش تمدن ها در دنياي کنوني را مهم دانسته و مي گويد تجدد و نوگرايي با از بين بردن قدرت فرهنگ ها و هويت هاي بومي و ملي، اهميت واحدهاي گسترده تر هويتي مانند تمدن را افزايش مي دهد و هرچند انتقادهايي نسبت به ديدگاه هانتينگتون دارد، در پايان مقاله اش مي آورد؛ «هانتينگتون کاملاً صحيح مي گويد که ارتباطات جهاني و افزايش شديد ميزان مهاجرت موجب مي شود با در تماس قرار دادن ارزش ها و شيوه هاي کاملاً متضاد زندگي، درگيري بين گروه هاي مختلف تشديد يابد.»3 همين جا بايد به نقد ريچارد روبينشتاين و جارل کروکر در مقاله يي به نام (چالش با هانتينگتون) اشاره کنم؛ «هانتينگتون از يک طرف مي گويد؛ تفاوت ها، لزوماً به معناي درگيري نيست. اما از طرف ديگر ابراز مي دارد تمدن ها به دليل در برداشتن ارزش هاي اخلاقي و سياسي ناسازگار، با يکديگر برخورد خواهند کرد. براي مثال آرمان هايي غربي چون فردگرايي و دموکراسي با عقايد بسياري از تمدن هاي غيرغربي در تضاد است. حتي در اين صورت ممکن است سوال شود چرا نبايد زندگي کرد و اجازه داد ديگران زندگي کنند؟ چرا ارزش هاي ناسازگار بايد برخوردهاي نظامي و سياسي به بار آورند؟ هانتينگتون به طور مستقيم به اين سوال ها پاسخ نمي دهد.» 4 جالب اينکه با وجود تمايل مجله فارين پاليسي، هانتينگتون هيچ پاسخي به نقد اين دو استاد دانشگاه نداده است. منتقد ديگر، برايان بيدهام، باور دارد که هانتينگتون در اصل، چارچوب فکري هراس از ديگري بين اسلام و غرب را تدوين کرده و اين نکته جاي انديشيدن فراوان دارد. وي مي گويد؛ «البته نگراني اروپايي ها درباره تهديد اسلام قانع کننده نيست. اين درست است که اين روزها برخي از مسلمانان رفتار حادي در پيش گرفته اند و در منطقه جنوبي مديترانه نيز حرکت هاي نامطلوبي اتفاق مي افتد و صحيح است که اسلام و غرب در گذشته دوران سختي را با هم گذرانده اند از جمله اينکه مسلمانان در دو نوبت به قلب اروپا رخنه کردند و با ضدحمله هاي سنگين اروپا که جنگ هاي صليبي خوانده مي شود، مواجه شدند و... اما نيازي نيست کينه هاي گذشته و فضاي نامساعد فعلي مبناي قياسي باشد که در آن جنگ جديد اسلام و غرب نهايتاً اجتناب ناپذير شود.»5 آنچه برايان بيدهام مورد انتقاد قرار مي دهد موضوعي است که به سادگي نمي توان از آن گذشت و به باور نگارنده انديشيدن درباره آن مي تواند از انبوه گرفتاري ها و تنش هاي موجود بکاهد. هم هانتينگتون و هم برنارد لوئيس، نقش روابط ميان فرهنگ ها و تمدن ها را در دنياي قديم برجسته مي کنند، در حالي که انديشه هاي جديد و مناسبات جديد جهاني نسبت چنداني با انديشه ها و مناسبات دنياي قديم ندارند و تحليل روابط، مناسبات و اوضاع کنوني جهان با تکيه بر آنچه در دوران قديم جريان داشته است، پرسش برانگيز است و تنها بر پيچيدگي موضوع مي افزايد. محمدعلي اسلامي ندوشن نيز از منتقدان هانتينگتون است. وي در مقاله يي انتقادي درباره اينکه هانتينگتون شرق را نمي شناسد به مواردي اشاره کرده و در ادامه مي گويد؛ «نويسنده در نتيجه گيري خود خواسته است به غرب هشدار بدهد که در برابر رويارويي دو تمدن مهم -که آنها را کنفسيوسي و اسلام مي خواند- چاره جو باشد. اولي از لحاظ صنعت و اقتصاد و دومي از لحاظ اعتراض و به پاخاستگي. ولي راه مقابله يي را که پيشنهاد مي کند، کارساز نيست. تنها راه - هرچند آرماني بنمايد- تفاهم ميان تمدن هاست نه تقابل...اگر بپذيريم که مي شود کاري کرد، بايد به سراغ ريشه هاي گزند رفت، چون؛ افزايش بي تناسب جمعيت، تراکم شهرها، آلودگي محيط زيست، بيداد اقتصادي و آنگاه، توجه به آموزش اخلاقي در مقابله با روي آوردن به لذت هاي حسي، گسترش نوعي معنويت که مورد نياز انسان است و مشترک ميان همه فرهنگ هاست و برقراري رابطه دوستانه تر با طبيعت.»6

توجه نداشتن هانتينگتون به مشکلات دروني تمدن غرب و برخوردهاي درون تمدني نيز بارها مورد نقد قرار گرفته و افرادي چون زبيگنيو برژينسکي، جين کرک پاتريک، تئودور کلمبوس، تانوس ورميس، کيشور محبوباني و... به اين موضوع اشاره داشته اند. چندي پيش با پروفسور يوخن هيپلر استاد علوم سياسي و روابط بين الملل در دانشگاه دويسبورگ، گفت وگويي داشتم و يکي از موضوع هايي که در آن گفت وگو مطرح شد، موضوع برخورد تمدن ها بود. پرسش من از وي چنين بود؛ «پروفسور ساموئل هانتينگتون بيش از هر چيز نظريه خويش را بر اساس تجربه هاي تاريخي و با نگاه به دنياي معاصر پي ريزي کرده اما در نگاه به فرهنگ ها و تمدن ها، نسبت به مسائل و اختلاف هاي درون تمدني کمتر پرداخته و ساده انگارانه از اين موضوع چشم پوشيده است. براي نمونه مي توان به جنگ جهاني دوم اشاره کرد که در درون يک تمدن رخ داد و... به خاطر دارم آقاي برژينسکي هم در مقاله يي نسبت به اين غفلت هشدار داده بود.» پروفسور هيپلر نيز در پاسخ به اين پرسش گفت؛ «از خيلي چيزهاي ديگر هم غفلت کرده، ترمينولوژي که استفاده مي کند، واژه هايي که استفاده مي کند اصولاً واژه هاي نامربوطي است. اغلب جنگ ها بين کشورهاي يک تمدن اتفاق افتاده، هم در خاورميانه و هم در غرب و نه بين اين دو تمدن. او امريکا را در مقابل تمدن هاي ديگر تعريف مي کند، در حالي که در خود امريکا زبان هاي انگليسي، اسپانيايي و... هست که زبان هاي درون تمدني هستند، همچنين اديان پروتستان و کاتوليک که دين هاي درون تمدني هستند و توجه نمي کند ما يک امريکاي واحد نداريم که بتوانيم درباره اش حرف بزنيم. من به دانشجويانم اجازه نمي دهم اين مطالب سبک را در تحقيقات خودشان استفاده کنند. با انتقادي که شما مي کنيد خيلي موافق هستم، ولي مي خواهم بگويم دين مسيحيت دين اروپايي نيست؛ ديني خاورميانه يي است که بعدها از طريق رم به اروپا صادر شده و بنابراين همان قدر اروپايي است که خاورميانه يي است. همين طور در مورد آفريقا، وقتي مي گوييم فرهنگ آفريقايي، يک چيز واحد نيست. من دوستان آفريقايي دارم که به اين حرف ها مي خندند چون به قدري متنوع است که نمي شود به عنوان يک فرهنگ از آن نام برد. شما مي پرسيد حالا چرا اين اشتباه را انجام داده، براي اينکه آدم ناداني نبوده و به هر ترتيب، دانشگاهي بوده ولي از طرفي سياستمدار هم بوده است و کتاب وي بيش از آنکه دانشگاهي باشد، سياسي است. اول مقاله اش منتشر شد، فکر مي کنم حدود سال 1993 بود و بيشتر نظر به يک امر سياسي داشت، توضيح خواهم داد. در ميانه دهه 90 غربي ها با يک مشکل ايدئولوژيک مواجه شدند چون هميشه در مقابل خودشان دشمني داشتند (که کمونيسم بود) اما با فروپاشي کمونيسم آن دشمن را از دست دادند و با يک مشکل ايدئولوژيک برخورد کردند و اين (نظريه هانتينگتون) در واقع پاسخي به آن نياز سياسي به شمار مي رفت. زماني خواستند به چين يا ژاپن بپردازند اما اينها هيچ کدام جواب نداد و وقتي صدام اين کارها را در خاورميانه شروع کرد اين به نظر مردم هم باورکردني تر به نظر مي آمد و در مورد خاورميانه اين روند شکل گرفت. يک نظامي آلماني هنگام ناهار به من مي گفت جنگ سرد تمام شده و اينک اسلام تهديد اصلي و کمونيسم جديد است. و البته هانتينگتون به نظر من کار خودش را درست انجام داد، براي اينکه او مي خواست ايده يي را مطرح کند که به اين نياز پاسخ بدهد و براي طرح اين ايده لازم نبود آن ايده منطقي باشد، فقط لازم بود بتواند مردم را متقاعد کند که اين خاصيت را داشت و ما فقط مي توانيم حدس بزنيم، مطمئن نيستيم.» همچنين با توجه به آشنايي و شناخت يوخن هيپلر نسبت به اوضاع خاورميانه و کشورهاي اسلامي، يک ابهام در نظريه برخورد تمدن ها را با وي در ميان گذاشتم زيرا پروفسور هانتينگتون از عبارت تمدن اسلام بهره مي گيرد، در حالي که شرايط در کشورهاي اسلامي متفاوت است و به عبارتي مشخص نيست هانتينگتون از چه چيز سخن مي گويد. و پروفسور هيپلر در پاسخ گفت؛ «سوال شما، سوال مهمي است ولي من الان 20 سال است که پيرامون اين سوال مي انديشم اما جوابي براي آن ندارم. بالاخره بين کشورهاي اين منطقه چيزهاي مشترکي وجود دارد، مثلاً شما چاي را در تهران، بغداد يا جاهاي ديگر مي نوشيد. خيلي کشورها زبان يا دين مشترکي دارند اما تفاوت ها هم وجود دارد و از طرف ديگر من به اينکه اين يک تمدن باشد، شک دارم. از اين جهت که وقتي مي گوييم تمدن اسلام، به اين معناست که از ديگر تمدن ها جداست درحالي که اين گونه نيست و يک نوع پيوستگي بين اين تمدن و تمدن هاي ديگر وجود دارد و نمي شود به راحتي اينها را از هم تفکيک کرد. از طرف ديگر ما به همين ترتيب نمي توانيم بگوييم تمدن غربي هم داريم، چرا تمدن غربي داشته باشيم و تمدن اسلامي نداشته باشيم؟ اما امروز تمدن سرمايه داري است که در همه جاي دنيا گسترده است. تمدن ديگر خيلي با دين مشخص نمي شود.»7

سخن آخر اينکه هرچند انديشه هاي جديد به گونه يي شگفت انگيز دنيا را دگرگون ساخته اند و دستاورهاي ارزشمندي را پديد آورده اند ولي هنوز جهان به دور از خشونت، ناامني و جنگ به سر نمي برد و انديشيدن درباره امروز و فرداي گيتي و ساکنان آن و چاره جويي براي ايجاد جهاني خالي از برخورد و خشونت مسووليتي است که بر عهده همه شهروندان جهان قرار دارد. يکي از موضوع هايي نيز که به پيشبرد تفاهم و دوستي در جهان مي انجامد، موضوع «گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها» است و جالب تر اينکه دغدغه پروفسور هانتينگتون نيز بود، چنان که در جايي مي گويد؛ «مسلماً جايي براي گفت وگو هست و بايد اين شيوه را تبليغ کرد. يکي از انتقاداتي که به کتاب برخورد تمدن ها وارد کردند اين بود که پيش بيني يي من در مورد برخورد تمدن ها تبليغ و تشويق مردم به اين سو است. اما اين درست نيست، هيچ پيش بيني نه حتماً به خودي خود به وقوع مي پيوندد و نه لزوماً به خودي خود واقع نخواهد شد. در واقع بستگي به اين دارد که انسان ها چگونه در قبال آن عکس العمل نشان دهند... من خيلي خوشحال و تشويق شدم از اينکه در سال هاي اخير از گفت وگوي تمدن ها صحبت مي شود. آقاي خاتمي فراخواني در اين زمينه داده است. هرتزوگ، رئيس جمهور آلمان هم همين کار را کرده است و نيز واسلاو هاول. سال گذشته من در دانشگاه هاروارد کنفرانس مهمي برگزار کردم و محققاني از تمدن هاي مختلف در آن شرکت کردند و ما درباره چشم انداز جهان آتي صحبت کرديم و سعي مان اين بود گفت وگوي ميان تمدن ها را به نوبه خود به حرکت بياوريم.»8

...به اميد اينکه سرانجام، زيستن در جهان گفت وگو، با خواست و اراده همه شهروندان جهان به حقيقت بپيوندد.

پي نوشت ها؛------------------------

1- براي مطالعه بيشتر نگاه کنيد به؛

هانتينگتون، ساموئل، نظريه برخورد تمدن ها، ترجمه مجتبي اميري وحيد، تهران، مرکز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1382

2- پيشين، ص 179

3- پيشين، ص 184

4- پيشين، ص 251

5- پيشين، ص 273

6- اسلامي ندوشن، محمدعلي، ايران و تنهايي اش، تهران، شرکت سهامي انتشار، 1376، ص 221

7- برگرفته از گفت وگوي نگارنده با پروفسور يوخن هيپلر، براي مطالعه بيشتر نگاه کنيد به؛

روزنامه اعتماد، 12 خرداد 1387، گفت وگو با يوخن هيپلر

8- جهانبگلو، رامين، تفاوت و تساهل، تهران، نشر مرکز، 1380، ص 151.

يادداشت
برخورد تمدن ها و گفت وگوي آنها با يک بستر و دو رويا
هادي خانيکي

درگذشت ساموئل هانتينگتون استاد صاحب نام علوم سياسي در دانشگاه هاروارد موجب شده است براي بار سوم نظريه «برخورد تمدن ها و بازسازي نظم جهان» در ايران بازخوانده شود. نخستين بار وقتي بود که اين راهبرد در قالب مقاله يي با عنوان «برخورد تمدن ها» چارچوب مفهومي يا پارادايم جديدي را براي تحليل رخدادهاي بين المللي دوران بعد از جنگ سرد در فصلنامه امريکايي «فارين افيرز» در تابستان 1372 (1993) مطرح کرد. طرح اين راهبرد از حد يک مقاله علمي فراتر رفت و به گفته خود هانتينگتون «از دهه 1940 تا آن زمان هيچ يک از مقاله هاي منتشرشده در آن مجله به اندازه مقاله يادشده مورد توجه و بحث قرار نگرفته بود.» در ميان نوشته هاي خود او نيز «اين مقاله در يک دوره سه ساله بيشترين بحث ها را برانگيخت.»

اساس نظريه هانتينگتون در اين مقاله آن است که هويت تمدني به طور روزافزوني در آينده اهميت مي يابد و در جهان تا اندازه زيادي بر اثر کنش و واکنش بين هفت يا هشت تمدن بزرگ شکل خواهد گرفت.

مقاله هانتينگتون در آن ايام بيش از آنکه به عنوان يک نظريه علمي درباره آينده دنيا قلمداد شود يک راهبرد سياسي يا يک ايده سياست ساز دانسته شد و منتقدان بسياري را در سراسر جهان به اعلام نظر واداشت. خود او هم بعدها جاي خالي دو موضوع سياسي را در آن مقاله موجب بدفهمي هاي گوناگون دانست و نوشت؛ «يکي از موضوع هاي مهمي که مقاله من به آن نپرداخته بود، تاثير حياتي رشد جمعيت بر عدم ثبات و تعادل قوا بود. موضوع مهم ديگر نيز اينکه برخورد تمدن ها بزرگ ترين خطري است که صلح جهاني را تهديد مي کند و نظم جهاني مبتني بر تمدن ها مطمئن ترين حفاظ در برابر جنگ جهاني است.» به هر رو پيوند ميان نظريه برخورد تمدن ها و هانتينگتون در آن دوران تا به آن حد نزديک و استوار شد که هر نام ديگري حتي برنارد لوئيس نظريه پرداز قديم برخورد ميان فرهنگ ها و تمدن ها را پشت سر گذارد و اين موضوع را بيشتر و بهتر به نام هانتينگتون بخواند. چهار سال بعد از طرح جهاني اين مقاله دوباره نام هانتينگتون و برخورد تمدن ها به وفور به ميان آمد، اما اين بار نه به اعتبار خود آن راهبرد بلکه به سبب موضوعيت يافتن ايده رقيب آن.

ايده گفت وگوي ميان فرهنگ ها و تمدن ها که از سوي سيدمحمد خاتمي در سال 1376 ارائه شد، پس از آنکه در پنجاه و سومين مجمع عمومي سازمان ملل متحد با اقبال و اجماع جهاني روبه رو شد و سال 2001 ميلادي را به عنوان سال گفت وگوي تمدن ها در جهان اعلام کرد، همه جا به عنوان نظريه بديل براي راهبرد برخورد تمدن هاي هانتينگتون فهميده شد. اظهار نظر رسمي کوفي عنان در مقام دبيرکل سازمان ملل مويد همين واقعيت است. او در ژوئن 1999 در دانشگاه آکسفورد گفت؛ «پيش بيني ساموئل هانتينگتون در زمينه برخورد تمدن ها که از سال 1993 عنوان شد، بحث هاي فراواني را برانگيخت. همه انسان هاي انديشمند بايد خواستار اجتناب از چنين برخوردي باشند... در ماه سپتامبر گذشته رهبري آينده نگر از يک کشور اسلامي آقاي سيدمحمد خاتمي رئيس جمهور ايران، در مجمع عمومي ملل متحد سخناني به يادماندني در اين باره ايراد کرد.» در واقع ايده گفت وگوي تمدن ها در رويکردهاي آغازين خود در مقابل ايده رويارويي تمد ن ها سامان يافت و فهميده شد. نقطه اتکاي ايده «گفت وگو» درخصوص مناسبات بين تمدني آن بود که با انديشه «نزاع» متفاوت است، در عين حالي که به لحاظ نظري مشترکاتي نيز با ايده برخورد تمدن ها دارد. ايده برخورد تمدن هاي هانتينگتون با توجه به کاسته شدن از نقش دولت- ملت ها در سطح بين المللي و ايفاي نقش حوزه هاي فراتر يا فروتر در اين زمينه، حدود برخورد در سطح جهاني را از مرزهاي رسمي دولت ها به مرزهاي تمدني مي کشاند. طرح ايده گفت وگوي تمدن ها هم در بدو امر به صورت يک رويکرد و توصيه اخلاقي بر ساماندهي به ارتباط ميان طرف هاي مذکور تمرکز داشت. به عبارتي ديگر، گفت وگوي تمدن ها و برخورد تمدن ها از اين حيث که در دوران جديد مرزهاي ارتباط را فراتر از مرز دولت ها مي انگارند، چندان تفاوتي با يکديگر ندارند. يکي منازعات بين المللي را بر مبناي اين مرزگذاري جديد در سطح جهاني تحليل مي کند و ديگري مرزهاي همزيستي و ساماندهي به صلح را بر آن قرار مي دهد. به اين اعتبار، اين دو ايده نه تنها روياروي يکديگر نيستند، بلکه به خلاف آن شايد مکمل يکديگر نيز به حساب آيند. صاحب ايده برخورد تمدن ها منازعات جهاني را مطمح نظر قرار داده است و صاحب ايده گفت وگوي تمدن ها، همزيستي مسالمت آميز در سطح جهاني را.

آنچه مرزهاي افتراق را تشکيل مي دهد در جاي ديگر است؛ ايده برخورد تمدن ها همچنان بر الگوي ليبرال در فهم مناسبات جهان متکي است. پيش از آن نظام جهاني، نظام مواجهه دولت هاي متکي بر خودخواهي هاي ملي بوده است. در حالي که اينک واضع ايده برخورد تمدن ها اعلام کرده است بازيگران دولتي به بازيگران تمدني ارتقا يافته اند. ايده گفت وگوي تمدن ها نيز پيش از اين بدون آنکه به وضع بنيادهاي ليبرال بپردازد، اعلام کرده است اين بازيگران براي حفظ منافع انساني بهتر است به جاي برخورد به گفت وگو روي آورند. در اين سو ايده گفت وگوي تمدن ها هر چه پيشتر آمده است به حسب نظري از بنيادهاي ايده برخورد تمدن ها فاصله گرفته است. ايده گفت وگوي تمدن ها بيشتر به بنيادهاي نظري و الگوهاي «اجتماع گرايانه» و «نظم شبکه يي» رفته است که در آن صحنه جهاني به مثابه محيط مشترک زيست انساني حاوي مقتضيات عموم بشري و جهاني است. در واقع در اين نظريه پيش از آنکه سخن به حوزه هاي متکثر تمدني و هويت هاي بازسازي شده در هر يک از تمدن ها متوجه شود ذهن ها به سوي عالي ترين اجتماع بشري که نيازمند نظم هنجارين تازه يي است، سوق داده مي شود.

به هر رو ايده گفت وگوي تمدن ها و فرهنگ ها به هرجا رفت و در هر سو که طرح شد براي فهم بيشتر خود نام هانتينگتون و ايده برخورد او را هم به همراه داشت اما واقعيت آن است که اين دو نظريه در زمينه يي واحد دوسويه و دو چشم انداز متفاوت را براي جهان امروز و آينده مد نظر داشته اند و دارند؛ به عبارتي ديگر دو صورت از همان توصيف قديم جهان ما؛ يک بستر و دو رويا. آيا در اين بار سوم که باز به سبب مرگ هانتينگتون بازانديشي درباره نظريه او را در پي داشته است، نبايد به فرصت ها و تهديدهاي اين نظر و امکان و امتناع گفت وگو يا برخورد تمدن ها و فرهنگ ها به جهان پيش رو انديشيد؟

* مديرعامل موسسه بين المللي گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها
نگاهي ديگر به نظريه برخورد تمدن ها
تجديدنظر در الگوهاي دوران جنگ سرد

فريدون مجلسي

جيمز گراهام منتقد و تحليلگر سياسي مشهور در مقاله يي در سال 2004 مي نويسد؛ «در جنگ سرد متعاقب جنگ دوم جهاني کمتر مقاله يي به اندازه مقاله هانتينگتون درباره برخورد تمدن ها که در سال 1993 در نشريه بانفوذ فارين افيرز منتشر شد بر چگونگي نگرش سياستگذاران غربي به ويژه امريکايي اثرگذار بوده است. هانتينگتون در اين مقاله مي گويد جهان به سلطه تمدن ها بازمي گردد که در آن درگيري هاي آينده از برخورد ميان «تمدن ها» ريشه خواهد گرفت. سه سال بعد، در سال 1996، اين مقاله بسط يافت و به صورت کتابي زير عنوان برخورد تمدن ها و بازسازي نظام جهان منتشر شد.»

درباره اين نظريه بسيار گفته و نوشته اند، و در واقع مي توان گفت کمتر مقاله يي در اين حجم مختصر به اين اندازه در سطح جهان منتشر شده و مورد بحث قرار گرفته است. بسياري از منتقدان که شمارشان نيز اندک نيست آن را ساده سازي بيش از حد يا حتي ساده انگارانه و بدون استناد به دلايل متقن دانسته اند. و برخي رگه هاي پررنگي از واقعيت يا حتي انطباق با وضع کنوني جهان را در آن مي بينند. گروهي نيز به ويژه از شمار کساني که خود از مصاديق پديداري نظريه هانتينگتون هستند، به شيوه خود بر پايه احساس و غالباً نخوانده و ندانسته آن را اعلام جنگ تمدن غرب با ساير تمدن ها تلقي مي کنند و از کشتن و سوزاندن و خرد کردن دم مي زنند که همانا مهر تاييدي بر همان نظريه است.

در بررسي جدي نظريه هانتينگتون بايد نخست به اين نکته توجه داشت که او فيلسوف نيست و در عرصه پندار و خيال و ادعا سخن نمي گويد. فيلسوفان ضمن اينکه مقوله فلسفه سياسي را خوار مي شمارند، معمولاً سرانجام به آن وادي وارد مي شوند، آنچه را با دست پس زده اند با پا پيش مي کشند و به نوشتن نسخه هايي براي بهترين حکومت براي همه اعصار و همه جهان مي پردازند، که عملاً تاکنون توفيقي نداشته است. سياستمداران و سياست شناسان از زمان خواجه نظام الملک و ماکياولي و حتي پيش از آنان مي کوشند با بررسي تجربي و عملي يعني تحليل آنچه عملاً در جهان گذشته و مي گذرد و نتايجي که حاصل شده است بر روند عملي سياست و زندگي تاثير بگذارند، آن را بهبود بخشند، از بدتر شدن وضع پيشگيري کنند، و به نتايج بهتري برسند. معلوم نيست نظرات آنها و راه حل هايي که بر پايه آن نظرات تنظيم مي شود درست و بي نقص باشد، اما اثرگذار بوده است و حتي نقد آن مي تواند در برداشتن قدمي در راه اصلاحات سياسي در بعد جهاني که نيت نويسنده نظريه بوده است موثر باشد. موج سوم دموکراسي در پايان قرن بيستم اثر مطرح ديگر او در زمينه جامعه شناسي سياسي است که پرداختن به آن مستلزم انتقال درست مطالب آن است که از اين بحث خارج است.

ما در اينجا در بحثي عيني و سياسي، به نقدها و بررسي هاي فيلسوفانه که معمولاً با همان گونه لفاظي هاي گنگ و پيچيده بيان مي شود کاري نداريم بلکه نخست به تکرار مختصر و اجمالي اصول نظرات او مي پردازيم و با آوردن نقدي عيني و غيرفلسفي از سوي نويسنده يي چون آمارتيا سًن برنده جايزه نوبل اقتصاد و متفکر بزرگ هندي که او نيز استاد دانشگاه هاروارد است به تحليلي مختصر مي پردازيم.

هانتينگتون؛ من دشمنان تازه يي براي خودمان خلق نمي کنم، اين کار بسيار احمقانه است. اينکه برخي معتقدند من مايلم بار ديگر جنگ سرد يا حتي يک جنگ گرم ديگر روي دهد، بي پايه و اساس است. اما اعتقاد راسخ دارم که در آينده سياست جهاني، ديگر از سوي ايدئولوژي هاي رقيب يا دولت هاي ملي يا بلوک هاي اقتصادي تعيين نخواهد شد بلکه اين کار را فرهنگ هاي متخاصم برعهده خواهند گرفت.

اگر قرار باشد در اين شرايط جنگ جهاني ديگري روي دهد، آن جنگ نبرد بين فرهنگ هاي گوناگون خواهد بود. رزمگاه ها و ميادين جنگي آينده در امتداد جبهه هاي فرهنگي قرار دارند.

هانتينگتون؛ نه، اين تصور که ما بايد پيروان فرهنگ هاي ديگر را وادار کنيم تا نظام ارزشي ما و الگوهاي سازماني آن را بپذيرند، تصوري اشتباه و شايد غيراخلاقي است؛ از طرف ديگر اين کار نتايج بدي براي ما به همراه دارد.

(نقل از ترجمه فارسي مصاحبه مجله اشپيگل با هانتينگتون زير عنوان؛ جهان در آستانه جنگ جهاني سوم، مجله ترجمان، شماره 56، مورخ 24/9/1375)

هانتينگتون در برخورد تمدن ها مي گويد سياست جهاني وارد مرحله تازه يي مي شود. اين مرحله شامل بازگشت به دشمني هاي سنتي ميان دولت- ملت ها و تنزل دولت- ملت در اثر درگيري هاي قبيله گرايانه و جهانشمولي و... است. فرض من (هانتينگتون) اين است که بنيادي ترين منبع درگيري در اين جهان تازه در درجه نخست ايدئولوژيک يا اقتصادي نخواهد بود، اختلاف بزرگ در ميان نوع بشر و منبع اصلي درگيري فرهنگي خواهد بود. دولت- ملت ها به عنوان بازيگران اصلي در امور جهاني باقي خواهند ماند، اما درگيري اصلي در سياست هاي جهاني ميان ملل و گروه هاي داراي تمدن هاي متفاوت رخ خواهد داد. اين برخورد تمدن ها است که بر سياست هاي جهاني سلطه مي يابد. خطوط گسل ميان تمدن ها آخرين مرحله تکامل يا تحول درگيري در جهان جديد خواهد بود. براي يک و نيم قرن پس از پديداري نظام جديد بين المللي از قرارداد صلح وستفالي درگيري هاي جهان غرب عموماً در ميان شهرياران و امپراتوران، شاهان مستبد، و شاهان مشروطه رخ مي داد، که مي کوشيدند ديوانسالاري ها، ارتش ها، قدرت اقتصادي سوداگرانه، و از همه مهم تر قلمرو حاکميت خود را گسترش دهند.

انقلاب فرانسه خط فاصل اصلي بود که از آن پس درگيري به جاي آنکه ميان شهرياران باشد ميان ملت ها (کشورها) بود. به عبارت ديگر جنگ شاهان پايان يافت و جنگ مردم آغاز شد. اين الگوي قرن نوزدهمي تا پايان جنگ اول جهاني ادامه داشت. سپس در نتيجه انقلاب روسيه و واکنش نسبت به آن درگيري ملت ها (کشورها) جاي خود را به درگيري ايدئولوژي ها داد. نخست در ميان کمونيسم، فاشيسم- نازيسم و ليبرال دموکراسي و سپس ميان کمونيسم و ليبرال دموکراسي. طي جنگ سرد، اين جنگ در مبارزه ميان دو ابرقدرت تجسم يافت که هيچ يک از آنها در قالب درک کلاسيک اروپايي از دولت-ملت نمي گنجيدند، و هر يک از آنها از هويت خود به اعتبار ايدئولوژي اش دفاع مي کرد.

اين درگيري هاي ميان شهرياران، ملت- دولت ها و ايدئولوژي ها در درجه نخست درگيري هاي دروني تمدن غرب بودند. مي شد آن را «جنگ داخلي غربي» ناميد.... پس از جنگ دوم جهاني سياست جهاني از مرحله غربي خود خارج مي شود و کانون آن به تعامل ميان تمدن هاي غربي و غيرغربي و ميان تمدن هاي غيرغربي منتقل مي شود. در سياست هاي تمدن ها، مردم و حکومت هاي تمدن هاي غيرغربي ديگر بازيچه تاريخي اهداف استعماري غرب محسوب نمي شوند، بلکه به عنوان نيروهاي محرک و شکل دهنده تاريخ به غرب مي پيوندند.

طي جنگ سرد دنيا به جهان اول و دوم و سوم تقسيم مي شد. آن تقسيم بندي ديگر بي ربط است. اکنون ديگر تقسيم بندي کشورها بر مبناي نظام هاي سياسي يا اقتصادي يا بر مبناي سطح توسعه اقتصادي آنها نيست بلکه به اعتبار فرهنگ تمدني آنها است... و منظور ما از تمدن هويتي فرهنگي است. روستاها، مناطق، گروه هاي قومي، مليت ها، گروه هاي مذهبي حتي در ميان روستاها و بخش هاي مختلف در ايتاليا يا در ميان روستاهاي ايتاليا و آلمان همه داراي فرهنگ هاي شاخصي در سطوح متفاوتي از عدم تجانس فرهنگي هستند. اما در عوض جوامع اروپايي در برخي جنبه هاي فرهنگي مشترک اند که آنها را از جوامع عرب يا چيني متمايز مي کند. اما عرب ها، چيني ها، و غربي ها، مجموعه يي از هويت گسترده تر فرهنگي نيستند. آنها تمدن هايي را تشکيل مي دهند. هانتينگتون سپس تفاوت هاي فرهنگي مردم را با توجه به تمدني که به آن تعلق دارند شرح مي دهد و معتقد است ترکيب و مرزهاي تمدني تغييرپذير است، و هر تمدني زيرمجموعه هاي خود را دارد.... و تقسيم بندي بزرگ ميان انسان ها و منبع اصلي درگيري ها را فرهنگي مي داند.

هانتينگتون جهان را به هفت يا هشت تمدن اصلي تقسيم مي کند که شامل تمدن هاي غربي، کنفسيوسي، ژاپني، اسلامي، هندو، اسلاوي- ارتدوکس، امريکاي لاتين و احتمالاً آفريقايي است. به عقيده او درگيري هاي آينده در خطوط گسل هاي فرهنگي ميان اين تمدن ها رخ خواهد داد...

هانتينگتون سپس شرح مفصلي درباره اهميت نقش مذهب در اين تقسيم بندي جديد مي دهد که درگيري هاي تاريخي روسيه با همسايگان و جمعيت هاي مسلمان داخل آن کشور و درگيري هاي مسلمانان با مردم و پليس محلي در فرانسه، انگليس، و هند... و بر عکس همکاري هاي مسلمانان در جنگ بوسني و همدلي اروپاييان با کروات ها و همدلي ارتدوکس هاي روس و حتي يوناني با صرب ها، و همدلي عرب ها با صدام در جنگ با امريکا، به رغم خصومت هاي پيشين، و نظاير آن اشاره مي کند. و سپس به پديده کشورهاي خويشاوند و حمايت هاي آنها از يکديگر مي پردازد، مانند حمايت ترک ها از آذري ها، روس ها از ارامنه، و آنگاه به زنده شدن خصومت هاي ديرين مثلاً ميان مسلمانان و هندوها و برخورد چيني ها با همسايگان و اقليت هاي وابسته به آنها اشاره مي کند که از آفريقا تا آسياي مرکزي را دربر گرفته است. و از کيشور محبوباني نقل قول مي کند که محور مرکزي سياست جهاني آينده را در برخورد ميان the West and the Rest مي داند که شايد بتوان آن را درگيري «غرب و...» ترجمه کرد. و نيز به کشورهايي مانند برمه و کره شمالي اشاره مي کنند که به بهايي گزاف خود را از «فساد» غرب و مشارکت در جامعه جهاني تحت سلطه غرب دور نگاه داشته اند. و در مقابل به کشورهاي بلاتکليف مانند ترکيه اشاره مي کند که در ميان گزينه غربي که آنان را به خود نمي پذيرد و سنت بومي و اسلامي خود گير کرده اند. و اين گفته تورگوت اوزال را درباره اشکالات پيوستن آن کشور به اتحاديه اروپا ذکر مي کند که؛ «موضوع اين است که ما مسلمانيم و آنها مسيحي اند و اين را نمي گويند.»... مکزيک نمونه ديگري از کشورهاي بلاتکليف است.

در بخش هاي پاياني مقاله چند عبارت آن قابل ذکر است؛ اينکه، «نخبگان برخي از کشورهاي بلاتکليف غيرغربي خواهند کوشيد کشورشان را بخشي از غرب بسازند، اما در اغلب موارد در تحقق آن با موانع بزرگ روياروي خواهند بود» و اينکه «کانون اصلي درگيري در آينده نزديک ميان غرب و چندين کشور اسلامي- کنفسيوسي خواهد بود». هانتينگتون در جاي ديگر در پاسخ به اين پرسش که چين چگونه مي تواند متحد مسلمانان باشد در حالي که با مشکل مسلمانان سين کيانگ مواجه است، پاسخ مي دهد که اين اتحاد تاکتيکي است و راهبردي نيست.

اما نکته مهمي که در پايان به آن اشاره مي کند اين است که «مقصود دفاع از مطلوبيت درگيري ميان تمدن ها نيست. منظور اين است که فرضي به تفصيل عنوان شود تا آينده چه پيش آيد.» سپس تذکر مي دهد که اگر اين فرضيه محتمل باشد غرب بايد الزامات کوتاه مدت و تدارکات بلندمدت آن را در سياست خود ملحوظ دارد. و اتحاد بيشتر و جلوگيري از جنگ هاي درون تمدني را همراه با آمادگي هاي نظامي و محدود نگاه داشتن توسعه قدرت نظامي کشورهاي اسلامي- کنفسيوسي را به غرب توصيه مي کند. و نيز توصيه مي کند غرب درباره معتقدات مذهبي و فلسفي تمدن هاي ديگر و اينکه آنها منافع خود را چگونه مي يابند درک ژرف تري داشته باشد.

اين چکيده يي از آن مقاله بود که کتاب مفصل آن نيز در دسترس است. اما برخي وقايع حاد به اين مقاله به نوعي اعتبار بخشيد. مهم ترين آن فاجعه يازده سپتامبر 2001 بود که نقطه عطفي در تاريخ تغيير رفتارهاي امنيتي در غرب و بلکه در جهان تلقي مي شود. غير از آن شورش هاي مسلمانان و آفريقايي تباران در فرانسه، انفجارهاي لندن، انفجارهاي هند و پاکستان و وقايع مشابه در نقاط ديگر جهان بوده است. ستيز متقابل و آشتي ناپذير برخي کشورهاي اسلامي و حتي غيراسلامي با کشورهاي غربي و خصوصاً امريکا نه از جانب آنان بلکه از جانب اينان نيز نوعي ستيز تمدني را رقم مي زند که مويد نظر هانتينگتون است.

با اين حال اين نظريه واکنش هايي را هم به همراه آورده است که از آن ميان يکي پيشنهاد سيدمحمد خاتمي رئيس جمهور پيشين ايران است که ايده گفت وگوي تمدن ها و فرهنگ ها را عنوان کرد و منجر به اعلام سال گفت وگوي تمدن ها از سوي سازمان ملل متحد شد. نکته جالب اين است که اين پيشنهاد از سوي رئيس جمهور کشوري عنوان شده است که خود از لحاظ رويارويي با تمدن غربي و مبارزه با مظاهر آن و خودداري از برقراري تماس و مذاکره بسيار سرسخت و در واقع از اهداف مورد نظر مقاله هانتينگتون بوده است. اقدام يا سخن ديگر اعلام «اتحاد تمدن ها» از سوي کوفي عنان دبيرکل پيشين سازمان ملل متحد بود که عملاً فاقد هرگونه بار و تعهد اجرايي و با لحني مانند قطعنامه هاي شوراي امنيت بود که براي درج در سوابق طرفين مخاصمه را به بردباري دعوت مي کند.

پاسخ معتبر ديگر از سوي آمارتيا سًن رئيس پيشين ترينيتي کالج دانشگاه کمبريج، (رئيس کنوني دپارتمان اقتصاد دانشگاه هاوارد) و برنده جايزه اقتصاد نوبل سال 2002 در کتاب خشونت و هويت آمده است. (ترجمه فارسي اين کتاب منتظر دريافت اجازه انتشار از وزارت ارشاد است.) آمارتيا سن با منطقي بسيار استوار ضمن پذيرش اينکه اين گونه برخوردهاي تمدني ناشي از عدم شناخت متقابل است و در آغاز کتاب حتي به برخورد اهانت آميز پليس مهاجرت انگليس در فرودگاه لندن با خودش، در همان زمان که رئيس دانشکده اقتصاد دانشگاه کمبريج بود، اشاره مي کند اما معتقد است اين چنين تقسيم بندي جهان به حوزه هاي تمدني مبتني بر دين کار درستي نيست. به عقيده او اين اسلام يا هر دين قومي و بومي ديگري نيست که اين چنين ايجاد برخورد مي کند، بلکه اين انحصاري شدن هويت انسان است که او را در مقابل هويت هاي ديگر به مقاومت و واکنش وامي دارد. خواه اين تک هويتي مبتني بر دين باشد يا هر ايدئولوژي سلطه گر ديگر که در جوامع تاريخي بارها خشونت هاي مرگبار آفريده است. آمارتيا سن مي گويد فرهيختگي به انسان ها هويت هاي گوناگوني مي دهد که به اعتبار آن حوزه هاي ارتباطي و دوستي آنان گسترش مي يابد، و ضد خشونت عمل مي کند. او هويت را سرشت و سرنوشتي نمي داند که انسان محکوم به قرار گرفتن در قالب آن باشد. يک هنرمند عرب با هنرمند هم رشته اروپايي يا چيني خود مشترکاتي بسيار بيش از يک هموطن خودش مي تواند داشته باشد. ترجمه پاسخ هانتينگتون را به ايراد آمارتيا سن در زير مي آورم.

آمارتيا سن همکارتان در هاروارد از نظريه تمدن شما انتقاد مي کند و مي گويد هويت سرنوشت نيست و هر شخص مي تواند هويت هاي منتخب خود را بسازد و بازسازي کند. وي استدلال مي کند نظريه ستيز تمدن ها مويد نوعي مينياتوري شدن انسان ها و تبديل به هويت هاي منحصر به فرد و بدون انتخاب است که در جعبه هاي تمدن مي گنجند. ديدگاه شما در مورد شهرونداني که هويت هاي چندگانه دارند، چيست؟

- به نظرم اين حرف آمارتيا سن کاملاً اشتباه است. من هرگز آن را نگفتم و تشخيص مي دهم که آدم ها هويت هاي چندگانه دارند. آنچه در کتابم استدلال کرده ام و قبلاً هم گفته ام، اين است که مبناي پيوستگي و دشمني ميان کشورها در خلال زمان تغيير کرده است. در دهه هاي آتي، مسائل مربوط به هويت يعني ميراث فرهنگي، زبان و دين، نقش اساسي در سياست ايفا خواهد کرد. من ابتدا اين نظر را 10 سال قبل تشريح کردم و در اين مدت اعتبار بيشتر آنچه گفتم، ثابت شده است.

همچنين پاسخ هانتينگتون به ايراد ديگري درباره دليل تنش بيشتر ميان مسلمانان اروپا در مقايسه با امريکا است، که به عبارت ديگر مي خواهد بگويد اگر اسلام عامل جدايي تمدني است پس چرا در امريکا که مسلمانان به شمار بسيار وجود دارند واکنشي متفاوت با مسلمانان در اروپا نشان مي دهند.

چرا ميان مسلمانان و ساير گروه ها در جوامع اروپايي تنش بيشتري وجود دارد، بر خلاف امريکا که به نظر مي رسد مسلمانان در آن بهتر تطبيق پيدا کرده اند؟ اين موضوع چگونه با نظريه شما در مورد هويت و فرهنگ جوامع اسپانيايي در امريکا ارتباط پيدا مي کند؟

- اول از همه، تا آنجايي که به مسلمانان در اروپا و امريکا مربوط مي شود، بزرگ ترين تفاوت شمار مسلمانان در امريکاست که در مقايسه با مسلمانان اروپا اندک است. دوم، آناني که اينجا آمده اند، از هزاران کيلومتر اقيانوس گذشته اند، نه آنکه پياده از مرزي بگذرند يا آنکه مسافت اندکي را با قايق در درياي مديترانه طي کنند. ما با کشورهاي مسلمان مرز نداريم، کشورهاي اروپايي دارند و به نظر مي رسد اين تفاوت بنيادي است. چگونه موقعيت مسلمانان در اروپا با موقعيت اسپانيايي تبارها در امريکا مقايسه مي شود؟ تفاوت هاي بنيادي وجود دارد. چون امريکا هميشه کشور مهاجران بوده است. اسپانيايي تبارهايي که اينجا مي آيند، عمدتاً از مکزيک و امريکاي جنوبي هستند. آنان کاتوليک هستند که در امريکا کاملاً آشناست. يک سوم جمعيت ما کاتوليک هستند. بنابراين تاثير آن مانند ورود مسلمانان به اروپا نيست. آنان اسپانيايي يا پرتغالي صحبت مي کنند که براي ما آشناست. پس به نظر نمي رسد همان مشکلاتي را که مسلمانان عرب زبان در اروپا به وجود مي آورند، آنان به وجود آورند. فرق اصلي در مورد ما اين است که مهاجرت اسپانيايي تبارها گسترده و از کشورهاي مجاور است، نه کشورهاي کرانه اقيانوس اطلس يا آرام. اين امر مسائل مختلف و مشکلات مختلفي براي ما پديد مي آورد که با گذشته بسيار متفاوت است. با اين حال اين وضع هنوز تفاوت بسياري با وضعيت اروپا دارد که مي بينيم مردمي با يک دين بسيار متفاوت غيراروپايي از کشورهاي مجاور وارد آن مي شوند.

البته من با اين پاسخ آقاي هانتينگتون موافق نيستم. دليل تفاوت رفتاري مسلمانان در امريکا با رفتار هم کيشان شان در اروپا نزديکي مرز و نتيجتاً زياد شدن تعدادشان نيست بلکه به همان دليل فرهنگي است که آقاي هانتينگتون روي آن اصرار دارد منتها از ديد متفاوت و با نتيجه گيري متفاوت. در واقع امريکا نيروي کار بدني ارزان خود را يا از رنگين پوستان داخلي تامين کرده يا از مکزيکي تباران يا ديگر لاتين تباراني که بيشتر از امريکاي مرکزي و جنوبي آمده اند، و مردم عادي خاورميانه يا مسلمان را مگر در مورد کساني که تخصص يا تحصيلات عالي مي داشتند به آنجا راه نمي داده اند. در حالي که در فرانسه نيروي کار ارزان الجزايري و مراکشي يا به هر حال آفريقايي از پايين ترين سطوح فرهنگي و اجتماعي آمده اند و همان طور که آمارتيا سن مي گويد گرفتار تک هويتي مذهبي هستند، با همان واکنش ها و عدم امتزاج با فرهنگ محيط.

به عنوان مثال ديگر مي توان گفت اگر يک آلماني فرهيخته با جماعت ايراني و جماعت ترک آن کشور تماس داشته باشد ممکن است درباره هر دو گروه قضاوت نادرست داشته باشد زيرا جماعت ترک در آلمان مانند جماعت شمال آفريقايي در فرانسه يا بلژيک از پايين ترين طبقات فرهنگي کشورهايشان به آنجا آمده اند و به دليلي که گفته شد با وجود گذشت سه نسل يا بيشتر همان خصوصيات را حفظ کرده اند، در حالي که جماعت ايراني يا بازماندگان نسل هايي هستند که در آن کشور تحصيل کرده اند و بسياري از پزشکان، استادان، اقتصاددانان و حرفه يي هاي ديگر را تشکيل مي دهند يا بعدها به دلايل تحصيلي و فرهنگي ديگري رفته اند که به هر حال با نوع بافت اجتماعي مهاجران ترک فرق مي کند، در حالي که مهاجران ترک و عرب و ايراني در امريکا مشابهت بيشتري با يکديگر دارند، و سطح فرهنگي آنان از سطح متوسط خود امريکاييان نيز بالاتر است و از آن گونه مشکلات ايجاد نمي کنند.

اختلاف تمدني که هانتينگتون به آن اشاره مي کند در درون جوامع کشورهاي مورد نظر نيز وجود دارد و به خشونت ها و انقلاب هايي نيز منجر شده است. بايد توجه داشت که سرعت توسعه اقتصادي در کشورهايي مانند اندونزي، پاکستان، مصر، و حتي ترکيه و مالزي بسيار سريع تر از توسعه فرهنگي رخ داده و منجر به جابه جايي هاي بزرگ جمعيتي از روستاها به شهرها شده است، و در واقع دوگانگي فرهنگي عظيمي به وجود آورده است که نوعي تک هويتي مبتني بر مذهب را در برابر اليت حاکم پديد آورده است که بالقوه خشونت زا است، و گاهي حاکميت را هم در اختيار مي گيرد، و ربطي هم به تفکيک تمدني ندارد. امري پايدار هم نيست، در چند موج طي يکي دو نسل آرامش مي يابد و با پذيرش دهک هاي بزرگ تري از جامعه در شمار اليت يا نخبگان منجر به ثبات بيشتر جامعه مي شود.

نکته ديگر تضاد اين نظريه با پديده جهاني شدن است. جهاني شدن ناشي از اشکال مختلف تاثيرگذاري متقابل فرهنگ ها و تمدن ها است، و فرهنگ ها و تمدن هاي جهاني چگونه مي توانند از يک سو مشابهت يابند و از سوي ديگر به واحدهاي متخاصم تفکيک شوند. همچنان که برخي منتقدان هم به پديده خودبه خودي جهاني شدن مي تازند و آن را توطئه يي براي سلطه غرب بر مي شمارند و هم تفکيک و تخاصم تمدن ها را از آن دست برمي شمارند.

در واقع مي توان گفت آقاي هانتينگتون با مشاهده خشونت ها و اختلافات به نوعي نشانه هاي بيماري را ديده است و به همين دليل گفته هاي او با واقعيات عيني و بيروني انطباق دارد، و مي خواهد آن نشانه ها را از ميان بردارد، که تاثيري در حل مساله و درمان بيماري نخواهد داشت، در حالي که آمارتيا سن، يا ايده هاي خواهان گفت وگو و بالا بردن سطح آگاهي، به درمان نظر دارند.

يادداشت
سازمان، قدرت، مشروعيت
عليرضا رجايي

دانش سياسي، با هر تعبيري که از آن داشته باشيم، اصولاً بر تبيين بحران و اينکه چگونه مي توان بر بحران غلبه يافت، استوار است. از اين منظر، نوع رويکرد به بحران، از جمله اينکه چه چيزي بحران است يا بر عکس، چه چيزي بحران نيست، وضع مطلوب قابل تصور چيست و چگونه مي توان به آن دست يافت و... تفاوت نظريه ها را در دانش سياسي، شکل مي دهد. در حال حاضر به نظر مي رسد، آن خوشبختي متافيزيکي «علم سياست» که در سال هاي پس از جنگ جهاني دوم پديد آمد و گمان مي رفت مي توان با نظام هاي تنظيم و تنسيق از پيش تعيين شده و با الگوي دموکراسي هاي ليبرال غربي، جهان را به سوي بهروزي سوق داد، تا حدود زيادي از بين رفته است و حداقل اين است که ابعاد پنهان موانع توسعه سياسي، در مناطق مختلف جهان، به شکل گسترده تري، آشکار شده و طبعاً «مسائل و نيز فصول جديدتري را در علم سياست» گشوده است. در حالي که دانشمندان و پژوهشگران سياسي در دهه 50 و اوايل دهه 60 ميلادي، ثقل تحليل هاي خود را بر مفاهيمي نظير «يکپارچگي»، «وفاق»، «ثبات سياسي و نظاير آن» استوار کرده بودند، از اواخر دهه 60 و اوايل دهه 70 دغدغه هاي جديدي نظير«درهم شکستن وفاق»، «بحران دموکراسي» و «افول سياسي و اقتصادي» مطرح شد.

نظريه پرداز بزرگ، ساموئل هانتينگتون، طبيعتاً مانند هر انديشمند سياسي ديگر، مساله بحران را در کانون مطالعات خود قرار داده بود. اما به همان سنت پژوهي دهه 50 به بعد تعلق داشت که به تبع جامعه شناسي پارسونزي و تئوري کارکردگرايي، ثبات و پايداري را به مثابه عالي ترين ارزش سياسي مطرح مي کرد. تئوري کارکردگرايي، جامعه را به گونه نظامي يکپارچه تصور مي کرد که از طريق «روابط مکمل ميان عناصر گوناگون يا نظام هاي فرعي درون جامعه، موجوديت خود را حفظ مي کند و در نهايت بر يک سلسله ارزش هاي مشترک استوار است.» براساس همين مدل بود که مفهوم «دموکراسي هاي باثبات» با الگوي جامعه هاي صنعتي دموکراتيک، شکل گرفت. اين مدل کلي نيز بسياري از بخش هاي «توسعه» و «نوسازي» را پديد آورد که در آنها طي فرآيندي، جوامع کشاورزي و به هر حال عقب افتاده، به تدريج خود را با شرايط زندگي، ارزش ها و نهاد هاي جوامع صنعتي تطبيق مي دهند. نمونه چنين نظري، به نحوي بارز در کتاب مشهور هانتينگتون با نام «سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني» بيان شده است.

هانتينگتون سامان و نظم سياسي را هدف و آرماني مي دانست که هنوز تحقق پيدا نکرده است و به همين جهت اذعان داشت کتاب او که در سال 1968 تاليف شد، سرشار از توصيف خشونت، نااستواري و بي ساماني است. در واقع هانتينگتون مبادرت به شرح احوال خشونت کرد تا متقابلاً قادر به توضيح وضعي شود که در نتيجه آن «جوامع دستخوش دگرگوني اجتماعي و اقتصادي شتابان و فروپاشنده» مي توانند تا اندازه يي به ثبات و استواري سياسي دست يابند. در واقع مساله اصلي نظريه پردازان توسعه سياسي، از جمله هانتينگتون، اين بود که چگونه مي توان تضاد ميان توسعه اقتصادي و اجتماعي با توسعه سياسي را حل کرد. براي آنها، نظم و پايداري، همچون آرماني سياسي مطرح بود و روشن است پيامدهاي بي ثبات کننده برنامه هاي توسعه شتابان اقتصادي و اجتماعي، در تعارض با چنين آرماني قرار مي گيرد.

نظريه توسعه سياسي، به طور اساسي، عيني کردن مطالعات سياسي و تجزيه و تحليل روشن و قابل محاسبه راه ها و مسائل پيشبرد سامان سياسي را دنبال مي کرد. به گونه يي که آن را همچون بحث هاي مربوط به توسعه اقتصادي و مولفه هاي آن، مشاهده پذير کند. در همين فرضيه هانتينگتون، بحث کليدي خود را چنين توضيح مي دهد؛ «همچنان که توسعه اقتصادي تا اندازه يي به رابطه ميان سرمايه گذاري و مصرف بستگي دارد، سامان (و نظم) سياسي نيز تا اندازه يي به رابطه ميان توسعه نهادهاي سياسي و تحرک نيروهاي نوپديد اجتماعي به صحنه سياست بستگي دارد.»

بدين ترتيب براي هانتينگتون، حداقل در کتاب «سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني» مساله محوري دموکراسي نيست، بلکه بيش از آن، نظم و ثبات سياسي است. وي تصريح مي کند؛ «مهم ترين تمايز سياسي ميان کشورها نه از صورت حکومت بلکه از درجه حکومت شان مايه مي گيرد.» منظور وي از درجه حکومت ميزان برخورداري از وفاق، مشارکت اجتماعي، مشروعيت، سازماندهي، کارايي، استواري و پايداري است و تفاوت در درجه حکومت نيز از تفاوت ميان دموکراسي و خودکامگي اهميت بيشتري دارد. به همين دليل، تا آنجا که بحث کارآمدي مطرح است، تفاوتي ميان «دولت هاي کمونيست توتاليتر و دولت هاي ليبرال غربي» وجود ندارد زيرا «هر دو به مقوله نظام هاي سياسي کارآمد تعلق دارند و نه به نظام هاي ناتوان.» به طور کلي هانتينگتون، پايداري و ثبات سياسي را حاصل چهار ويژگي محوري حاکميت مي داند؛ 1-کارآمدي،

2- اقتدار، 3-مشروعيت و 4- توانايي در جلب مشارکت سياسي.

خلاصه نظر هانتينگتون اين است که نوسازي اقتصادي و اجتماعي، الگوهاي کهن اقتدار را در هم مي شکند و نهادهاي سياسي سنتي را نابود مي کند. اما ضرورتاً الگوهاي اقتدار و نهادهاي سياسي نوين را نمي آفريند بلکه با گسترش مشارکت و آگاهي سياسي، نياز به نهادهاي سياسي نوين را شديدتر مي کند. در نتيجه وضع پيش آمده، در کشورهاي در حال نوسازي، خلاء قدرت و مشروعيتي پديد مي آيد که رهبران کاريزماتيک و فرهمند يا نيروهاي نظامي به شکل موقت آن را پر مي کنند اما تنها با سازماندهي سياسي و انتظام زندگي سياسي است که مي توان براي هميشه اين خلأ را پر کرد. به اعتقاد وي اگر نخبگان حاکم براي سازماندهي توده ها از طريق نظام سياسي موجود با يکديگر به رقابت نپردازند، نخبگان و اليت ناراضي در جناح اپوزيسيون براي سرنگوني نظام، توده ها را سازمان خواهند داد. بنابراين مساله اصلي در تاسيس سامان و نظم از نظر هانتينگتون، قدرت سياسي است. اما راه رسيدن به قدرت سياسي، سازماندهي است. از سوي ديگر سازماندهي «بنياد استواري، ثبات و پايداري سياسي» و در نتيجه پيش شرط آزادي سياسي نيز به شمار مي آيد. هانتينگتون با اشاره به سخن لنين در سال 1905 که گفته بود؛ طبقه کارگر در نبرد قدرت، هيچ سلاحي به جز سازماندهي ندارد... پرولتاريا جز در نتيجه سازماندهي، نمي تواند به يک نيروي شکست ناپذير تبديل شود، کتاب خود را در ادامه سنت رئاليسم سياسي اين گونه به پايان مي برد؛ «در جهان دستخوش نوسازي، آن کسي بر آينده نظارت خواهد داشت که سياستش را سازمان داده باشد.»
گفت وگو با دکتر غلامعلي خوشرو
برخورد تمدن ها نظريه يا توصيه سياسي

بيتا عظيمي نژادان

دکتر غلامعلي خوشرو در سال 1993 و هنگام انتشار مقاله «برخورد تمدن ها» در امريکا به سر مي برده و عهده دار معاونت نمايندگي دائم ايران در سازمان ملل متحد بوده است. در گفت وگويي که پيش رو داريد، پرسش هايي را درباره نظريه برخورد تمدن ها و واکنش هاي مختلف به آن، با وي در ميان گذاشته ام.

---

-شما با توجه به آشنايي که با مسائل سياست جهاني داريد، نظريه برخورد تمدن ها را چگونه ارزيابي مي کنيد؟

آقاي هانتينگتون در بحث برخورد تمدن ها، هدفش ارائه يک نظريه درباره وضعيت جهان پس از جنگ سرد بود. چون وضعيت جهان قبل از جنگ سرد رقابت دو ايدئولوژي بزرگ کاپيتاليستي و کمونيستي را در بر داشت و کشورهاي ديگر ذيل اين دو رقيب بزرگ تقسيم و تفکيک مي شدند. وقتي يکي از بلوک ها از هم پاشيد طبيعتاً يک نوع جهان تک قطبي در افق پديدار شد. هانتينگتون اتفاقاً مي خواهد اين بحث را مطرح کند که اين طور نيست که مشکلات جهان پس از فروپاشي يک قطب حل شده باشد بلکه درگيري ها به طور ديگري ظهور و بروز مي يابد و اين درگيري ها بيشتر به ريشه هاي زندگي مردم مختلف در فرهنگ و تمدن هاي مختلف برمي گردد، بنابراين جوامع انساني در کليت اش بارزترين وجه هويتي خودش را وجه تمدني و نه وجه سياسي يا وجه اقتصادي، تعريف خواهد کرد. در اين وجه تمدني، تمدن اسلامي، چيني، غربي، ارتدوکس جلوه و بروز بيشتري خواهند داشت و در واقع تاکيد بر هويت هاي فرهنگي و تمدني باعث برجسته شدن شکاف هاي بين تمدني مي شود تا اينکه به شکاف هاي دروني يک جامعه منجر شود. در اين حالت ديگر اقتصاد و دولت- ملت آنقدر نقش ندارند و چون دولت- ملت ها واحدهايي بودند که به اصطلاح جنگ، صلح و منافع ملي را هدايت مي کردند. وقتي ما بپذيريم آن ريشه تمدني و هويت تمدني مهم است، ممکن است چندين دولت- ملت داخل يک هويت فرهنگي تمدني جا بگيرند و نه اينکه حاکميت خاص خودشان را بر يک مردم و سرزمين خاصي اعمال کنند بلکه در آن هويت بزرگ تر بروز و ظهور پيدا مي کنند. بنابراين اين مساله خيلي اهميت پيدا مي کند يعني نکته يي که هانتينگتون به آن اشاره مي کند اين است که فرهنگ غرب را يک فرهنگ جهانشمول که همه جوامع انساني در حال ورود به آن فرهنگ هستند و ناگزيرند آن را بپذيرند، معرفي نمي کند و اين طور نمي بيند، براي فرهنگ هاي مختلف هويت هاي مختلف قائل و معتقد است اينها با هم رقابت مي کنند يا حتي با هم تخاصم و درگيري و جنگ دارند. توجه وي به اين موضوع خيلي مهم است، مثل بعضي ها تصور نمي کند که بازار آزاد يا ليبرال دموکراسي فکر آخر بشر است و همه وارد به آن مي شوند. او معتقد است فرهنگ و تمدن غربي هم مي تواند تحت تاثير قرار بگيرد و عواملي آن را به حاشيه براند.

هانتينگتون پارادايمي را طراحي مي کند که در آن مي گويد درگيري ها از اين به بعد درگيري هاي تمدني خواهد بود و اين يک پارادايم جديد است، شرايط اجتماعي جهان را تصوير مي کند و به نقش عوامل فرهنگي بسيار اهميت مي دهد، منتها هانتينگتون درون فرهنگ امريکايي رشد کرده و با دستگاه سياست خارجي امريکا همکاري داشته و در واقع خيلي نمي توان تفکيک کرد که آيا تحليلي که ارائه مي دهد يک نظريه پردازي است يا اينکه يک توصيه است. در حالي که به اعتقاد من بعد توصيه يي اين تحليل خيلي قوي است. او به سياستمداران امريکايي مي گويد خيال تان از اين بابت راحت نباشد و جشن پيروزي نگيريد که بلوک شرق از بين رفته است، بلکه ادغام ها، اتحاديه ها، وحدت ها و همگرايي هايي در سطح جهان شکل مي گيرد که به طور ريشه يي با تمدن غرب مخالف هستند و هويت خودشان را در تعارض با هويت غربي تعريف مي کنند، بنابراين بايد فکري به حال آنها بکنيم. البته نمي گويد بايد با آنها جنگيد، چون بعضي ها مي گويند هانتينگتون طرفدار جنگ تمدن ها است ولي مي گويد آنها در حال قدرت گرفتن هستند و وحدت و هويت پيدا مي کنند و آن هويت براي جهان غرب خطرناک است، بايد جهان غرب يا امريکا، مانع از شکل گيري چنين هويت هايي يا مقتدر شدن يا به هم پيوستن آنها با يکديگر بشود. خيلي صريح به مساله چين، ايران و... اشاره دارد و به مساله سلاح هاي هسته يي اشاره کرده و توصيه هايي که مي کند اين است که سياست خارجي امريکا مواظب باشد کشورهاي اسلامي در يک اتحاد قوي در برابر تمدن غرب صف آرايي نکنند، اگر بشود تعدادي را به طرف خودش بکشد، بين آنها اختلاف ايجاد کند، مانع بشود که دو يا سه تمدن غيرغربي با هم وحدت پيدا کنند چون اين به ضرر منافع ملي امريکا خواهد بود و البته بحث هايي هم دارد که تمرکز اصلي (خطر) را در جهان اسلام مي بيند و معتقد است جهان اسلام يک دين، با ادعاي تام و تمام است، بنابراين اين دين اگر جنبه هويتي اش قوي شود مي تواند با اديان ديگر تعارض داشته باشد، غيراز اين بعد اعتقادي، از لحاظ اجتماعي و عملي هم اين تعداد جمعيت رو به گسترش مسلمانان و همچنين ايده بازگشت مسلمانان به اصول و اساس اوليه دين به رغم تمام فرآيندهاي سکولار که در دنيا اتفاق افتاده و بازگشت دوباره به دين در طول اين 50 سال گذشته يک فرآيند مهم است که بايد محدود شود. اين نظريه به نوعي پيش بيني درگيري يا زمينه و ظرفيت درگيري ميان اسلام و غرب است و از طرف ديگر هوشيار کردن تمدن غرب و سياست خارجي امريکا براي ممانعت از اقتدار جهان اسلام است تا برنامه ريزي کند و خودش را در وضعيتي قرار ندهد که آسيب پذير باشد و هانتينگتون حالت فردي را پيدا مي کند که به تعبيري دارد جهان غرب را مي ترساند و وحشت در جهان غرب ايجاد مي کند از اينکه ديگراني هستند که در حال قدرت گيري اند. آنها را تشويق مي کند که بايد با اين فرآيند مقابله شود و البته نمي گويد جنگ يک حالت اجتناب ناپذير ميان تمدن ها است بلکه براي تمدن غربي اين دلسوزي را دارد که اين اقتدار در حال شکل گيري، به ضرر تمدن غرب است.

از پاره يي از حرف هاي هانتينگتون به خصوص در دوره اخير رياست جمهوري در امريکا و سلطه نومحافظه کاران بر سياست خارجي امريکا خيلي استفاده شد، وقايع 11 سپتامبر و... پنداري اين تئوري را به نحوي براي آنها اثبات کرد که اصلاً يک جنگ واقعي بين کليت تمدن اسلامي و کليت تمدن غربي رخ داده درحالي که چنين برداشتي غلط است و نه 11 سپتامبر چيزي است که کليت فرهنگ و تمدن اسلامي با آن موافق باشد و نه همه مسلمانان با کليت تمدن غربي مخالف اند، بايد بين ابعادي از سياست غربي که بر اجحاف و بي عدالتي استوار است و ابعادي از زندگي غربي که مبتني بر علم، دانش، حقوق بشر و... است تفکيک قائل شد، زيرا همين اختلاط حوزه ها سبب مي شود افراطي گري رشد پيدا بکند و نيروهاي معتدل در درون جوامع اسلامي و نيروهاي غيرسرکوبگر در درون تمدن غرب منزوي شوند.

-مي خواستم بدانم بازگشت کشورهاي اسلامي به هويت خودشان که در صحبت هاي خود به آن اشاره کرديد، نظر ساموئل هانتينگتون است؟

نه، اين يک سير تاريخي است که در اين 50 سال يا 100 سال گذشته به تدريج اتفاق افتاده است و به خصوص با انقلاب اسلامي رشد پيدا کرده. مي خواهم بگويم يک زماني بود که روشنفکران کشورهاي اسلامي در حال نفي بعد ديني خودشان بودند، خودشان را بيشتر متشبه به غربي ها مي کردند و دوست داشتند به آن شکل معرفي شوند و اساساً از دين گريزان بودند ولي در طول اين 50 سال گذشته به تدريج مي بينيم در روشنفکري افرادي که درس خوانده هستند در جهان اسلام پيدا مي شوند که گرايش گسترده يي در آنها نسبت به اسلام احيا شده بنابراين هانتينگتون اين احياگري اسلامي را هم در تعارض با تمدن غربي مي داند يا مي گويد اين زمينه يي است که مي تواند برخورد با تمدن غرب را تشديد کند.

-اين موضوع که مي گوييد، از چه نسبتي با روند نوگرايي در کشورهاي اسلامي برخوردار است؟ صحبت شما اين پرسش را براي من به وجود مي آورد که تمايل کشورهاي اسلامي و روشنفکران اين جوامع مانند ترکيه، ايران، مالزي و... به نوگرايي و توسعه چه مي شود؟

تفسيري که اينها از دين مي کنند، يک تفسير عقب مانده از دين نيست اتفاقاً آن نيروهايي که مسلمان و درس خوانده اند و مشغول به نوسازي در جهان اسلام هستند نيروهايي به شمار مي روند که عميقاً به ارزش هاي ديني معتقدند و دين را مانعي براي توسعه نمي بينند بلکه دين را حافظ تداوم توسعه تلقي مي کنند و بين نوسازي و غربي شدن تفکيک قائل هستند. آنها معتقد نيستند که اگر ساختمان قوي مي سازند، ساختمان مهندسي مي سازند و ابزار نوين را استفاده مي کنند يا برنامه ريزي کامپيوتري را مي دانند حتماً بايد روش زندگي غربي را هم اتخاذ کرده باشند، چنين چيزي نيست. مثلاً اگر کسي بخواهد کشور پيشرفته يي مانند مالزي بسازد لزومي ندارد از دين کناره گيري کند.

-ساموئل هانتينگتون اختلاف هاي آينده را در ميان تمدن ها و در هويت تمدني جست و جو مي کند، البته او از مسائل اقتصادي و سياسي غفلت نکرده است و در نظريه اش نسبت به موضوع منطقه گرايي اقتصادي تاکيد دارد و به طور روشن به چين اشاره مي کند. اکنون من يک ابهام در انديشه اش مي بينم؛ در جايي که به پيوند تمدن اسلامي- کنفوسيوسي مي پردازد، چون همخواني چنداني بين اين دو وجود ندارد. يک طرف چين قرار دارد که وارد دنياي صنعتي شده و کوشش هاي فراواني براي توسعه انجام داده، يک طرف هم جهان اسلام است که از نگاه اقتصادي در آن اندازه ها نيست و شايد وي در اين باره نگاه سياسي داشته است و به نظر مي رسد خواسته باشد آن را با طرح اختلاف هاي تمدني پوشش دهد چون موضوع مورد بحث او از انسجام کافي برخوردار نيست.

اشتراکاتي بين تمدن اسلامي و تمدن چين وجود دارد و البته يک زمينه مهم اش هم رقابت هر دو اينها با تمدن غربي است بنابراين اگر تمدن غربي خودش را رقيب بلامنازع اين دو تمدن بداند اينها تشويق مي شوند که همکاري هاي مشترک خودشان را گسترش بدهند تا در مقابل يک رقيب مشترک قوي تر شوند ولي در عين حال مي گويد اين تمدن ها در يک مسائل ارزشي هم با غرب اختلافاتي دارند ولي با همديگر اختلاف ندارند مثلاً مي گويد در حقوق بشر کشورهاي اسلامي و چين نگاه شان به يکديگر نزديک تر است مثلاً به حقوق اجتماعي و اقتصادي بيش از حقوق فردي تکيه دارند، يا مسائل اخلاقي و سنتي از روش زندگي شخصي امريکايي برايشان مهم تر است. از نگاه هانتينگتون همه آنها يک نوع نگاه اقتدارگرا دارند و به دنبال سلاح هاي هسته يي و اقتدار امنيتي و دفاعي هستند بنابراين مي توانند با هم همکاري کنند و به تبادل تجربه هايشان بپردازند. تفاوت هايي هم دارند که اتفاقاً به نزديکي شان کمک مي کند مثلاً چين به عنوان کشوري که رشد پرشتابي در توسعه دارد نياز زيادي به انرژي دارد که اين انرژي در جهان اسلام موجود است و مي تواند خيلي به توسعه چين کمک کند. توسعه چين هم به نوعي مي تواند در پيشرفت کشورهاي اسلامي موثر باشد. ضمناً اين نزديک بودن و هم مرز بودن (چون کشورهاي اسلامي حد فاصلي هستند بين چين و کشورهاي غربي) مي تواند اتحادي را بين آنها ايجاد کند و زمينه هايي چه به لحاظ نظري يا عملي وجود دارد و لازم نيست هر دو تمدن مثل هم باشند و در يک درجه اقتصادي و توسعه يي به سر برند تا با هم پيوند بخورند بلکه هم مي توانند دشمن مشترک و هم مي توانند تفاوت هايي در سطوح مختلف توسعه داشته باشند.

-از ديگر انتقادهايي که به هانتينگتون وارد مي کنند اين است که وي از درگيري هاي درون تمدني غفلت کرده يا به خوبي آنها را مورد مطالعه قرار نداده و اين نقد در غرب هم مطرح شده، براي نمونه خانم جين کرک پاتريک درباره اين موضوع نقدي نوشته بود و البته منتقدان و انديشمندان ديگر هم به اين موضوع پرداخته اند ولي به تعبيري، هرچند با شما موافقم که حملات تروريستي 11 سپتامبر و رخدادهاي پس از آن نمي تواند نشان دهنده مناسبات ميان اسلام و غرب باشد اما بالاخره چنين اتفاقي افتاده است که بايد مورد نظر قرار گيرد.

هانتينگتون مي تواند بگويد همان طور که گفتم جنگ تمدن ها يا زمينه بروز آن وجود دارد و اين هم نمونه اش، ولي در پاسخ بايد گفت که 11 سپتامبر يک تصميم مشترک جهان اسلام براي حمله به امريکا نبود؛ تصميم يک گروهي بود که به دلايل مختلف و خاصي با امريکا يا عربستان سعودي و برخي کشورهاي اسلامي ديگر مشکل دارد و آنها را همزمان تهديد مي کند. امريکا که به عراق آمد در واقع نگفت که من مي روم تا ستون فقرات جهان اسلام را بشکنم. عراق اصلاً ستون فقرات جهان اسلام نبود. او به بهانه سلاح هاي کشتار جمعي يا تروريسم به عراق آمد البته شايد دلايل مهم تري مثل انرژي، بسط نفوذ در منطقه و حمايت از اسرائيل در برنامه هايش بود. پس حمله به عراق نمي تواند حمله به اسلام تلقي شود البته درست است که يک کشور اسلامي اشغال شد و جهان اسلام از اين نظر با اشغال مواجه شد اما همزمان امريکا با ديگر کشورهاي اسلامي رابطه خيلي خوبي دارد. پس منفعت امريکا در ارتباطش با کشورها از اين ملاحظات مهم تر است، خيلي از کشورهاي اسلامي روابط گسترده تجاري، مالي و امنيتي با امريکا دارند مگر اينکه بخواهيم هيزم زير آتش درگيري ميان تمدن ها بگذاريم و به آن دامن بزنيم و اگر گروهي مانند القاعده پيدا شد و اين عمل را انجام داد آيا آدمي که در دورترين روستاهاي اندونزي مشغول نماز جماعت است، او هم تروريست است. يعني همه مسلمانان را افراطي و تروريست تلقي کنيم، اين يک کار بسيار وحشتناک و خطرناکي است همان طور که در غرب هم نمي توان همه را يکپارچه عليه مسلمانان تصور کرد زيرا اين کار زمينه يي مي شود که برخورد تمدن ها را پيش بياورد.

انتقادات زيادي به هانتينگتون وارد است، اما اين طور نيست که فقط فرهنگ يک وجه هويتي باشد. ما در جهاني زندگي مي کنيم که داراي هويت هاي متعددي هستيم مثلاً خود شما يک روزنامه نگار و يک روشنفکر هستيد و خود اين روشنفکري و روزنامه نگاري يک هويتي براي شما تعريف مي کند، در عين حال ممکن است شما عضو يک سازمان غيردولتي، يا متخصص کامپيوتر يا دانشگاهي باشيد، که اينها هويت هاي جديدي را براي شما ايجاد مي کند ولي اين هويت ها الزاماً در تضاد با هم نيستند و مي توانند در تعامل با هم باشند و لازم نيست شما فقط با يک هويت شناخته شويد، ممکن است شما با يک روزنامه نگاري که او هم روزنامه نگار آزاد انديشي در امريکا است خيلي احساس همفکري و راحتي و همراهي بيشتري بکنيد تا با يک تروريستي که در کوه هاي افغانستان مشغول عمليات انتحاري است درحالي که هر دو شما مسلمان هستيد.ممکن است اسلام شما به مسيحيت آن فردي که از فلسطيني ها در امريکا دفاع مي کند، نسبت به کسي که در آنجا آن کارها را مي کند، نزديک تر مي باشد. پس ما يک هويت نداريم که همه يا هيچ باشد و اين نقدي است که بر نظريه هانتينگتون وارد است چون به تعبيري ما يک هويت چهل تکه داريم که متعدد و متنوع است و هر قسمت از اين هويت وامدار بخش هاي تمدني مختلف جهان است.

- نظريه برخورد تمدن ها در اوايل دهه 90 و بعد از فروپاشي شوروي مطرح مي شود، اين تا چه اندازه به زيرکي و موقعيت شناسي هانتينگتون برمي گردد؟ چون به باور برخي وي اسلام را جايگزين کمونيسم کرده و اين هم جاي پرسش دارد.

به هر حال اين يک تئوري هوشمندانه يي بوده و در وقتي که نياز به تئوري جديدي بوده مطرح شده است زيرا همگان مي دانستند جهان جديد جهاني تازه است و نياز به يک پارادايم تازه دارد. او اين پارادايم را مطرح کرد و در ذيل آن پارادايم هاي ديگري هم مطرح شد بنابراين او مقاله خيلي تاثيرگذاري را نوشته که در حيطه کار خودش از آن نظر که هوشمندي در پر کردن آن خلأ تئوريک داشت جاي تحسين دارد، اما محتواي اين تئوري چيست؟ و اهداف پشت آن کدام است؟ آن چيزي است که ما درباره اش حرف هايي داريم و به تعبيري که گويا از ادوارد سعيد است، مي گويد؛ پنداري که ذهن هانتينگتون درگيري موجود در جنگ سرد را حفظ کرده و آن تعارض و تضاد را مسلم گرفته و فقط به دنبال آن مي گردد که چه کساني بايد با هم درگير شوند، حالا به جاي کمونيسم و کاپيتاليسم بايد جهان غرب با تمدن چين يا با تمدن اسلامي يا آفريقايي درگير شود، پس وي درگيري را مسلم گرفته بود، در صورتي که مي توان از دريچه ديگري وارد شد و به جاي اين تصور خيالي و اين نقشه خيالي که زيربناي آن جنگ است يک نقشه ديگري ترسيم کرد که در آن تفاهم، همفکري، همکاري و گفت وگو نقش برجسته تري داشته باشد و آنگاه مي بينيم که جهان بهتري ساخته مي شود.

-واکنش ها به نظريه برخورد تمدن ها در سراسر جهان بسيار گسترده بود اما آنچه به واکنش ايران مربوط مي شود نشان مي دهد که حساسيت اهالي فرهنگ در اين باره خيلي بالاتر از اهالي سياست است. براي نمونه، دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن در مقاله يي به نام «کدام رويارويي» و دکتر سيدحسين نصر در مقاله يي با نام «برخورد تمدن ها و سازندگي آينده بشر» به نقد ديدگاه هانتينگتون مي پردازند. براي من اين نکته بسيار جالب است چون نظريه هانتينگتون يک نظريه سياسي است و دانشمندان و کارشناسان علوم سياسي بايد نسبت به آن حساس تر باشند ولي در ايران هانتينگتون پاسخش را از اهالي فرهنگ دريافت مي کند.

بالاخره ايران از نظر تمدن و فرهنگ برجستگي خاصي در جهان دارد و خيلي فرق مي کند با جوامعي که آن سابقه فرهنگي و تمدني را ندارند و مي شود توقع داشت که از همين ديد فرهنگي به آن پاسخ داده و نشان داده شود که فرهنگ مي تواند برعکس، زمينه جلب، جذب و داد و ستد معنوي باشد تا زمينه خصومت ورزي و خشونت.

بنابراين من اين را بيجا نمي بينم و دليلش را در فرهيختگي و در ريشه داري تمدن ايراني مي بينم. اگر هم در حوزه سياست پاسخي به هانتينگتون داده مي شود، هانتينگتون را ذيل سياست خارجي امريکا ارزيابي کرده اند چنان که برنارد لوئيس که استاد هانتينگتون است و قبل از هانتينگتون بحث تضاد فرهنگ ها را مطرح مي کند به صراحت قائل است که امريکا بايد به عراق حمله کند و دستگاه هاي سياسي، اطلاعاتي و امنيتي به سخنان و تحليل هاي او و اينکه او اطلاعات زيادي از اين مناطق دارد و مي فهمد که در اين مناطق چه اتفاقاتي بايد بيفتد، تکيه مي کردند. افرادي مانند ديک چني، خوراک اصلي فکري شان را از برنارد لوئيس مي گرفتند تا بنزين ماشين جنگي نومحافظه کاران را فراهم کنند و هانتينگتون هم از اين مسائل دور نيست هرچند در کتاب ها و بحث هاي اخيرش مي گويد اين حرف ها را براي جلوگيري از جنگ زده است و مي خواسته يادآوري کند که چنين خطراتي در سر راه بشريت وجود دارد و خواهان جنگ افروزي نبوده است.

به هر حال اگر ما قائل هستيم، فرهنگ ها زمينه هاي مثبت و معنوي دارند که دوستي، محبت و عشق را گسترده تر مي کنند بنابراين معتقديم گفت وگوي تمدن ها مي تواند نگاه ديگري به ارتباط بين فرهنگ ها باشد؛ ارتباطي که ضمن قبول تنوع و تفاوت فرهنگي، احترام براي ديگران قائل است و در يک روابط احترام آميز با آنها گفت وگو مي کند و سعي مي کند آنها را بفهمد و ارزش هاي مشترک را بين فرهنگ هاي مختلف پيدا بکند.

يادداشت
هانتينگتون و تمدن اسلامي
محمد هاشمي

پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي يکي از دو ابرقدرت جهان از دور خارج شد و جنگ سرد پايان يافت، در حالي که امريکا به عنوان تنها ابرقدرت در دنيا باقي ماند. در اين زمان امريکا با يک خلاء مفهومي در علوم روابط بين الملل روبه رو شد و سياست تضاد بين شرق و غرب که نتيجه اش حضور امريکا در نقاط استراتژيک و مهم دنيا بود، به پايان رسيد. ساموئل هانتينگتون با ارائه نظريه برخورد تمدن ها درصدد برآمد که اين خلاء نظريه را به نحوي پر کند. اين نظريه، راهبردي استراتژيک براي امريکا ايجاد کرد تا بتواند به بهانه جلوگيري از نفوذ دشمنان جديد تمدن غربي حضور خود را در کشورهاي در حال توسعه توجيه کند و منافع سياسي و اقتصادي اش تضمين شود.

اين نظريه، تمدن ها را در تقابل با يکديگر نشان مي دهد و براي اثبات اين ادعا از رخدادها و حوادث آن زمان مدد مي گيرد. وي با اساسي دانستن اختلاف تمدن ها، افزايش خودآگاهي تمدني، تجديد حيات مذهبي، منطقه گرايي اقتصادي و تغييرناپذيري ويژگي ها و اختلافات فرهنگي، خطوط گسلي را ميان تمدن هاي امروزي ترسيم مي کند که جايگزين مرزهاي سياسي و ايدئولوژيک دوران جنگ سرد است و اين گسل ها نقاط برخورد ميان تمدن ها در اين روزگار به شمار مي آيد.

«خطوط گسل ميان تمدن ها، در آينده خاکريزهاي نبرد خواهد بود. برخورد تمدن ها آخرين مرحله از سير تکاملي چالش در جهان نو را ترسيم خواهد کرد.» 1

وي با برشمردن تمدن هاي عمده جهان چالش نهايي ميان تمدن ها را اختلاف ميان تمدن غربي با دو تمدن اسلامي و کنفسيوسي ذکر مي کند. وي فرهنگ و تمدن غربي را بر بنيان فرهنگ اروپايي و مسيحيت غربي قرار مي دهد و تضاد ميان تمدن اسلامي و تمدن غربي را تضادي ماهوي و ناشي از جبر تاريخي جلوه گر مي سازد و با اين فرض به چنين نتيجه گيري مي رسد که غرب بايد براي جلوگيري از احياي تمدن اسلامي آماده شود.

حال بايد بررسي کرد که آيا تضاد ميان اسلام و مسيحيت يک تضاد بنياني است و جنگ هاي صورت گرفته بين اين دو تمدن در طول تاريخ به واقع جنگ ميان اسلام و مسيحيت به شمار مي آيد؟ براي پاسخ به اين پرسش ها بايد به تاريخ اسلام و به خصوص سيره نبوي نظري بيفکنيم. مسلمانان هنگامي که در ابتداي بعثت پيامبر اسلام(ص) در مکه تحت ظلم و ستم و شکنجه مشرکان مکه قرار داشتند بنا به دستور پيامبر اسلام(ص) که فرمود؛ «خوب است شما به سرزمين حبشه که سرزمين درستي و صداقت است، برويد زيرا در آنجا پادشاهي است که در سايه حمايت او به کسي ظلم و تجاوز نمي شود و با هجرت بدان مرز و بوم موقتاً خود را از چنگال اين مردمان آسوده سازيد» 2 به حبشه هجرت کردند. پيامبر اسلام(ص) سرزميني مسيحي را براي پناه بردن مسلمين از ستم مشرکان مکه انتخاب کرد و نجاشي پادشاه مسيحي حبشه به رغم پيشنهاد هديه هاي فراوان، حاضر به تحويل دادن مسلمانان به قريش نشد، زيرا دين اسلام را به مسيحيت بسيار نزديک مي ديد. پيامبر اسلام (ص) در زماني که در مدينه ساکن بود با فرستادگان مسيحيان نجران به گفت وگو نشست و آنها را به دين اسلام فراخواند و آنها را به زور مجبور به پذيرش اسلام نکرد و حتي در زمان اوج قدرتش در عربستان هيچ گاه بر آنها سخت نگرفت. دين اسلام و دين مسيحيت هر دو از اديان ابراهيمي به شمار مي آيند و منشاء هر دو دين يکي است. پس اختلاف آنها بنياني نيست چون بنيان هر دو دين بر اساس پرستش خداوند يگانه است. پس از نبرد اجنادين و شکست روميان تمام شهرهاي فلسطين با صلح به مسلمين تسليم شدند به جز شهر بيت المقدس که چهار ماه در برابر مسلمانان پايداري کرد. ولي زماني که حاضر به صلح شد، خليفه خود از مدينه به جابيه آمد و عهدنامه يي با فلسطينيان مسيحي نوشت که در قسمتي از آن چنين نوشته شده؛ «امان شان مي دهد بر جان هايشان و اموال شان و کليساهايشان و صليب هايشان، بيمارشان و سالمندشان و ديگر مردم شان که کليساهايشان مسکون نشود و ويران نشود و از آن نکاهند و حدود و مردم آن را کم نکنند و از صليب ها و اموال شان نيز، و در کار دين شان مزاحمت نبينند.» 3

برخورد مسلمانان با مسيحيان شام، فلسطين و مصر آنچنان نيکو بود که آنها به اختيار به دين اسلام گرويدند چون مسلمانان هيچ محدوديتي براي آنها در مراسم مذهبي شان قائل نشدند و آزادي بيشتري به آنها اعطا کردند. ولي آنچه را که هانتينگتون با ارائه مثال تاريخي به عنوان نبرد اسلام و مسيحيت مطرح مي کند، ربطي به اسلام ندارد زيرا خلفاي اموي، عباسي و عثماني بر اساس سيره پيامبر (ص) حکومت نمي کردند. آنها در حقيقت نظامي سلطنتي بر پا کردند و براي به دست آوردن مشروعيت پوششي از اسلام روي آن کشيدند و براي حفظ قدرت از هيچ جنايتي رويگردان نبودند مانند فاجعه کربلا، قتل فرزندان پيامبر اسلام(ص) در دوره اموي و عباسي، قتل عام شيعيان در زمان سلطان سليم عثماني، زنداني کردن و به شهادت رساندن امامان شيعه (ع)، به زندان افکندن و تازيانه زدن پيشوايان اهل سنت و...

پس عمل اين سلاطين و خلفا ناشي از قدرت طلبي و ميل به افزودن بر قلمرو ارضي و به دست آوردن منابع مالي بيشتر بود و لشکرکشي و جنايات آنها ربطي به دين اسلام نداشت. همين طور حملات و لشکرکشي اروپاييان در جنگ هاي صليبي نيز به دليل حفظ و بسط آيين مسيحيت نبود بلکه بهانه يي براي حمله به سرزمين هاي ديگر و به دست آوردن سرزمين هاي بيشتر و غنايم جنگي بود. در حقيقت اديان پوششي براي فرونشاندن شهوت قدرت طلبي سلاطين جبار آن زمان بود، در حالي که هر دو آيين، دين رحمت بودند و بر پايه يکتاپرستي بنا نهاده شدند.

حال هانتينگتون بنا بر چنين فرض غلطي به لحاظ تاريخي به ايراد نظريه يي پرداخته که مي تواند در جهت اختلاف افکني ميان تمدن اسلامي و تمدن غربي به کار گرفته شود.

با گام نهادن بشر به دوران مدرن، سرآغازي در روابط ميان کشورها ايجاد شد و کشورها به گروه هاي جديدي تقسيم شدند. گروهي کشورهاي توسعه يافته که بيشتر غربي بودند و گروهي خواهان توسعه که جهان اسلام در اين گروه قرار دارد. در حقيقت مسلمانان خواهان رسيدن به توسعه و مدرنيزاسيون با حفظ هويت خويش هستند و آنچه باعث اختلاف آنها با کشورهاي توسعه يافته شده در تفاوت تمدني و فرهنگي شان نيست بلکه از فزون خواهي کشورهاي توسعه يافته و عدم احترام آنها به رابطه برابر با کشورهاي در حال توسعه نشات مي گيرد. کشورهاي توسعه يافته بر اساس منفعت طلبي صرف، سياست هاي خود را در جهان به اجرا درمي آورند و اخلاق سياسي را زير پا مي گذارند که نمونه بارز آن در فلسطين قابل مشاهده است و اين نارضايتي تنها شامل دو تمدن اسلامي و کنفسيوسي نمي شود بلکه امريکاي لاتين و آفريقا را نيز دربر مي گيرد.

غرب در دوران مدرن به پيشرفت و توسعه دست پيدا کرد و کشورهاي اسلامي نه تنها با اين پيشرفت مخالف نيستند بلکه جنبش هاي بزرگي در طول بيش از يکصد سال گذشته در جهان اسلام رخ داده که هدف نهايي آنها رسيدن به استقلال، آزادي، پيشرفت و توسعه بر اساس هويت ملي و ديني شان بوده است. هانتينگتون با تقسيم بندي نادرست تمدن اسلامي به سه شاخه فرعي مالايي، ترکي و عربي دو شاخه بزرگ ديگر تمدن اسلامي، تمدن ايراني و تمدن شبه قاره هند را ناديده گرفته است که اثرات بسياري در حرکت و جنبش جهان اسلام به سمت نوسازي داشته اند. هم اکنون تمدن مالايي با پيش گرفتن سياست توسعه قدم در راه نوسازي نهاده و موفق بوده است. حرکت تمدن ترک به سمت ايجاد يک حکومت مدرن مسلمان با به قدرت رسيدن حزب عدالت و توسعه شروع شده. تمدن ايراني در طول يکصد سال گذشته با جنبش هاي بزرگ آزاديخواهانه با تکيه بر هويت اسلامي خود به سمت نوسازي در حال حرکت است و تمدن شبه قاره هند نيز با ابزار تحزب در راه نوسازي گام مي زند. تمدن هاي عمده اسلامي نه تنها با تمدن غربي به صورت بنياني در تنازع قرار ندارند بلکه آنچه سبب اختلاف و چالش است ناشي از سياست هايي است که منافع اقتصادي را بر اخلاق سياسي مقدم مي دارد و باعث چالش ميان کشورهاي توسعه يافته و در حال توسعه مي شود.

پي نوشت؛ ---------------------------

1- هانتينگتون و منتقدانش ؛ مجتبي اميري وحيد، ص 47

2- زندگاني محمد پيامبر اسلام (ترجمه سيره النبويه) ، ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، ص 199

3- تاريخ ارسل و الملوک (تاريخ طبري) ، محمدبن جرير طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده ، جلد پنجم ، ص 1790
گزارشي از گفت وگو با پروفسور ويليام چيتيک
ايجاد تفاهم بين تمدن هاي سنتي

محمد صادقي

ويليام چيتيک استاد پژوهش هاي ديني، بخش مطالعات آسيايي و آسيايي- امريکايي، دانشگاه ايالتي نيويورک است. وي نسبت به عرفان ايراني و به ويژه قله هاي آن همچون ابن عربي و مولوي توجه فراواني داشته و در سال 1353 موفق به دريافت دکتراي زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه تهران مي شود و سخن گفتن اش به زبان فارسي بسيار روان و دلنشين است. وي در مدت اقامتش در ايران از استادان برجسته يي چون جلال الدين همايي، بديع الزمان فروزانفر، هانري کربن، سيدجلال الدين آشتياني، سيدحسين نصر و... بهره مند شده است و نگاه ژرف او به فرهنگ و ادبيات ايران زمين در کتاب ها، مقاله ها و سخنراني هايش به خوبي ديده مي شود. از کتاب هاي او مي توان به من و مولانا (زندگاني شمس تبريزي)، راه عرفاني عشق (تعاليم معنوي مولوي)، عوالم خيال، ابن عربي خليفه پيامبران و...اشاره کرد. پروفسور چيتيک از عرفان پژوهاني به شمار مي رود که مقاله هايش به زبان هاي اندونزيايي، ترکي، آلبانيايي، اسپانيولي، روسي، بوسنيايي و فرانسوي ترجمه شده، همچنين در دانشگاه هاي معتبر جهان به تدريس پرداخته و چند سالي نيز در مرکز علوم انساني دانشگاه صنعتي آريامهر (شريف کنوني) به کارهاي آموزشي و پژوهشي مشغول بوده است. همسر وي ساچيکو موراتا هم که دانش آموخته ايران است، علاقه فراواني به زبان فارسي و فرهنگ ايراني داشته و رساله دکتراي خود را در سال 1350 با عنوان «هفت پيکر نظامي و نقش زن در آن» ارائه و دفاع کرده است.

صبح روز سه شنبه 10 دي 1387 در موسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران که به عبارتي پايگاه قديمي انديشمندان سنتي ايران است، قرار ملاقاتي با پروفسور چيتيک داشتم. وي چند روزي بود که به ايران آمده بود و با توجه به اينکه مي دانستم از شاگردان و همکاران دکتر سيدحسين نصر است و همراه با وي کوشش هايي را براي پاسخ به نظريه هانتينگتون به انجام رسانده، فرصت را مناسب ديدم تا ملاقات و گفت وگويي با وي داشته باشم.

در ابتدا از پروفسور چيتيک خواستم درباره فعاليت هاي دکتر نصر و ديگران درباره پيوند ميان تمدن هاي اسلامي و کنفسيوسي سخن بگويد، وي سخن خود را چنين آغاز کرد؛ «موضوع اين بود که هانتينگتون قبل از اينکه آن مقاله چاپ بشود آن را به يک استاد معروف دانشگاه هاروارد به نام تو امينگ (Tu Weiming) نشان داد. تو امينگ تخصص اش در آيين کنفسيوسي است و شايد بزرگ ترين کنفسيوس شناس در امريکا و چين باشد. تو امينگ هم به کنفرانس بين المللي هاوايي که دکتر نصر آنجا حضور داشت، رفته بود و آن مقاله را آورده بود و به دکتر نصر گفته بود بايد يک کاري بکنيم و به يک صورتي جوابي به بحث هاي هانتينگتون بدهيم. با هم نشستند و گفتند، بعضي از دانشمندان چيني و بعضي از دانشمندان مسلمان که متخصص اسلام هستند، بنشينند و درباره روابط بين تمدن چين و اسلام، به خصوص از لحاظ فلسفي تحقيق کنند و بعد هم جوابي به هانتينگتون بدهند. بنابراين فکر مي کنم سال 1994 بود که تو امينگ در دانشگاه هاروارد جلسه يي تشکيل داد. پنج نفر از دانشمندان چيني و پنج نفر از متخصصان اسلام گرد آمدند، دکتر نصر و تو امينگ هم جلسه را اداره مي کردند و اساس کار بر عهده اين دو نفر بود، البته من و همسرم خانم ساچيکو موراتا را، که خودش شرقي است و سال هاست در دانشگاه درس هاي فلسفه چين را تدريس مي کند و با فلسفه اسلامي هم آشناست، دعوت کردند. سپس جلسه يي تشکيل داديم و يکي از اثرات آن کنفرانسي بزرگ درباره روابط اسلام و آيين کنفسيوس در مالزي بود که يک سال بعد، در سال 1995 تشکيل شد. از جمله سخنرانان اصلي آن، معاون نخست وزير مالزي انور ابراهيم بود که سخنراني خوبي کرد. صد دانشمند حضور داشتند، من در روز دوم و در حضور پانصد نفر سخنراني کردم، اين يک کار بود. در اثر آن جلسه يکي از دانشمندان گزارشي داد، او اهل سنگاپور بود که تخصص اش درباره کنفسيوس بود. او درباره يک مسلمان چيني به نام وان دايو و يکي از کتاب هاي او که به زبان چيني و درباره اسلام بود، سخن گفت. اين کتاب در سال 1642 چاپ شده و ما هيچ کدام خبري از اين آدم نداشتيم و نمي دانستيم اصلاً چنين کتابي هست که در آن اسلام به زبان چيني بيان شده باشد. گزارشي هم که داد خيلي جالب بود. واقعاً مفاهيم جالبي را دربرداشت و خودش مي گفت ميان اسلام و آيين کنفسيوس شباهت هايي وجود دارد، ما هم علاقه مند شديم. همسر من آن سال در دانشگاه هاروارد بود. وقتي به امريکا برگشتيم فوراً به مرکز ين شين رفتيم. ين شين مرکز چين شناسي در دانشگاه هاروارد است و تو امينگ هم رئيس آن بود يا شايد هم دو سه سال بعد رياست آن را برعهده گرفت. کتاب ها را ديديم و ديديم دو يا سه کتاب هم از وان دايو هست و کسان ديگري که آنها هم مسلمان بودند و چيزهايي به زبان چيني در اين باره نوشته اند. تحقيق و ترجمه کتاب با همکاري تو امينگ آغاز شد. خلاصه مهم ترين اثرش از نظر تو امينگ براي چين اين بود که يک دفعه مسلمانان چيني حيثيتي پيدا کردند چون در اخبار انعکاس داشت. در مدت سه سال آن کتاب را ترجمه و پاک نويس کرديم و بعد ديديم خوب درنيامده و قابل فهم نيست. دوباره از اول شروع کرديم و سه سال روي آن کار کرديم و الان زير چاپ است و تا دو هفته ديگر درمي آيد. يک کتاب 700 صفحه يي است به اسم، تعليمات حکيمانه لو شي (Liu Zhi) و زير عنوان اش تفکر اسلامي به زبان کنفسيوس آمده است. از لحاظ گفت وگو بين دو فرهنگ و دو تمدن، خيلي جالب و فلسفي است. اسلام در زبان چيني بدون به کارگيري يک کلمه عربي در آن خيلي خوب بيان شده است. تصور کنيد اگر مي خواستيد به زبان فارسي و بدون استفاده از کلمات عربي درباره اسلام بگوييد چه مي شد. اصلاً نمي شد. هر چه درباره اسلام در فارسي است از عربي است. در اين کتاب به زبان چيني، اسلام به يک بيان شيرين گفته شده و کتاب حکمت است... هانتينگتون اگر آن موارد را منتشر نکرده بود ما هيچ وقت اصلاً اين کار را شروع نمي کرديم و اين از نظر من نتيجه مثبتي است.»

سپس پرسش خودم را اينچنين طرح کردم؛ «پيوند اسلامي- کنفسيوسي که شما درباره اش سخن مي گوييد بسيار مورد نظر ساموئل هانتينگتون است. هانتينگتون اين پيوند را براي غرب خطري بزرگ مي پندارد. شما با توجه به اينکه از يک سو غرب را مي شناسيد و از سوي ديگر با فرهنگ شرق و به ويژه اسلام آشنا هستيد، درباره هراس هانتينگتون چگونه مي انديشيد؟» پروفسور چيتيک گفت؛ «ببينيد، نگاه هانتينگتون کاملاً سياسي است. ديد او فرهنگي نيست. او چيزي از معارف و الهيات نمي فهمد. او با ديد علوم سياسي حرف مي زند. هانتينگتون اول از همه متوجه شد و فهميد که فرهنگ مهم است، آن هم با تعريف جامعه شناسان امروزي که اصلاً از خدا و معرفت بي خبر هستند. حالا از يک طرف هانتينگتون اين را درک کرده است که اساس فرهنگ اسلام و چين مشترک است اما غافل است که فرهنگ خودش هم در آن ريشه دارد، منتها الان دنياي غرب، دنياي پس از مسيحيت است. عده يي از مسيحي ها هستند که مي خواهند سنت خودشان را بشناسند و به آن برگردند. آنها طرز تفکرشان خيلي به مسلمانان نزديک است. هراس هانتينگتون بجاست، به اين معني که متوجه شد تمدن خودش، يعني تمدن غربي، که در امور سکولار و پس از دين و بر پايه رد هر چه ريشه الهي دارد بنا شده، کاملاً از لحاظ ريشه و اصالتاً با اسلام و چين تناقض دارد ولي فراموش کرده با تمدن غرب هم اصالتاً تناقض دارد. او موضوع را خيلي ساده گرفت چون ديدگاهش سياسي است و مي خواهد بگويد در دنيا، قدرت ها و ابرقدرت ها ممکن است چه کساني باشند. چين با آن جمعيت و آن پيشرفت صنعتي مي تواند براي غرب خطرناک باشد و ممکن است آنها با مسلمانان يکي بشوند و معلوم نيست بر سر غرب چه مي آيد. مي دانيد، کتاب اخير هانتينگتون درباره اين است که امريکا دارد اصالت خودش را از دست مي دهد. مي خواهد بگويد تمدن غرب به معني جديد تنها تمدن است و تمدن را در تکنولوژي و حقوق بشر مي بيند، نتيجه حقوق بشر را هم که روزبه روز مي بينيد،»

يکي از مقاله هايي که درباره موضوع گفت وگوي تمدن ها وجود دارد، مقاله يي است به قلم همسر پروفسور چيتيک که البته نگاه متفاوت او به موضوع، در دنياي امروز جاي پرسش فراوان دارد. پس گفت وگو را با طرح اين موضوع ادامه دادم؛ «من مقاله خانم ساچيکو موراتا را با نام در باب گفت وگوي تمدن ها خوانده ام. او بر تمدن هاي سنتي و کارکرد آنها تکيه دارد اما وقتي کاربردي به موضوع نگاه کنيم آشکار است که فرهنگ و تمدن غرب، فرهنگ و تمدن غالب است. دکتر نصر در نقدي که به هانتينگتون دارد، نسبت به فروپاشي غرب هشدار مي دهد که البته تازه نيست و او بارها اين را تکرار کرده است و در انديشه وي نکته تازه يي هم نيست. اکنون اگر ما در جست وجوي گفت وگو ميان فرهنگ ها و تمدن ها باشيم، چگونه بايد به موضوع بنگريم؟ نمي توانيم فرهنگ و تمدن غرب را در نظر نگيريم و بايد در نظر داشته باشيم که در فرهنگ و تمدن نوين غرب، دين چندان برجسته نيست و همين گاهي موجب بدفهمي مي شود.» ديدگاه پروفسور چيتيک هرچند به شکلي در سخنان قبلي وي روشن بود اما پس از اينکه اين موضوع را با وي در ميان گذاشتم، فقط به درگيري هاي ايدئولوژيک در دنياي کنوني اشاره کرد و در ادامه سخنان خود افزود؛ «روزبه روز مساله وطن پرستي و فرهنگ پرستي به معناي بسيار بد و خطرناک آن زياد مي شود.

راه حل اين است که مردم يک مقدار متوجه شوند آشتي بين انسان ها، از راه آشتي با خدا ممکن است. اگر آن را برقرار نکنيم هيچ وقت نمي توانيم با هم آشتي کنيم. کار ما اين است که يک مقدار مردم را آگاه کنيم که اين جهت گيري ها اساساً مستلزم تمدن جديد است. مساوي با دولت سازي است. بالاخره دولت state)) مفهوم جديدي است و مربوط به پس از رنسانس است و در اين طرف (شرق) اصلاً سابقه يي ندارد. پس از جنگ جهاني دوم و در قرن بيستم است که تقريباً وطن پرستي به آن معني که دولت ما برحق است، شکل مي گيرد. يکي از ايرادهاي ساچيکو موراتا اين است که غربي ها از گفت وگوي تمدن ها صحبت مي کنند ولي اگر دقت کنيم، مي گويند ما تمدن هستيم. اين طبق تعريف ما اصلاً تمدن نيست و بي تمدني است. متوجه هستيد، چون اصول تمدن را رد کرده اند. تمدن هاي ديگر همه شان ريشه در وحي و معارف الهي دارند و همه منشاء يکساني دارند. و اينکه انسانيت چيزي است که از آسمان نازل شده و وظيفه انسان ها دوباره وصل شدن به آسمان است و اين حرف تمام اديان است ولي تمدن غرب اين را به کلي رد مي کند و به عبارتي يک تمدن از خود درآوردني است يعني هر چه انجام مي دهد را عين تمدن محسوب مي کند.»

عناوين اين صفحه
خواب آشفته ساموئل هانتينگتون
برخورد تمدن ها و گفت وگوي آنها با يک بستر و دو رويا
تجديدنظر در الگوهاي دوران جنگ سرد
سازمان، قدرت، مشروعيت
برخورد تمدن ها نظريه يا توصيه سياسي
هانتينگتون و تمدن اسلامي
ايجاد تفاهم بين تمدن هاي سنتي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام