ناهيد طباطبايي
مراسم جايزه بهترين رمان سال بود. از دو سه روز قبل شايع شده بود که خانم سلامي جايزه را از آن خود خواهد کرد. خانم سلامي، کشف جديد آقاي سلامتي، نويسنده معروف بود. مي گفتند پنج سال در کلاس هاي او شرکت کرده و علاوه بر آن سه دوره ديگر را هم گذرانده که هر کدام را استاد بزرگي تدريس مي کرده. همه تقريباً مطمئن بودند که برنده جايزه است، جز خودش، که به هر که تلفن مي زد تا تاييد خبر را بگيرد، مي گفت؛ «وا، مگر مي شود؟» تا اينکه خواهرش مي آمد و گوشي را مي گرفت، خبر را تاييد مي کرد و تشکر مي کرد. خانم سلامي به خواهرش اعتراض مي کرد. اما او مي خنديد و مي گفت او هميشه دختر بي دست و پايي بوده. صبح روز مراسم خواهر او که پنج سالي بزرگ تر بود و در زندگي جز سر زدن به محافل هنري و نمايشگاه ها کار ديگري نداشت، او را بيدار کرد تا با هم به آرايشگاه بروند. خانم سلامي که هنوز خوابش مي آمد، تنبلي کرد و نرفت. اما ظهر، خواهرش وقتي به خانه برگشت، حسابي شبيه روشنفکران شده بود. خانم سلامي که خجالتي بود از او پرسيد؛ «وا، تو مي خواهي اين جوري بيايي؟» اما خواهرش چيشي کرد و جوابش را نداد.
عصر که موقع رفتن شد، خانم سلامي ديد علاوه بر خواهرش، زن برادر و دخترخاله اش هم دم در منتظرند. او که از مادرش خواهش کرده بود تا معلوم شدن ماجرا چيزي به کسي نگويد، از ناراحتي خيس عرق شد، اما ديگر کار از کار گذشته بود. مي دانست حريف زبان آنها نمي شود. به علاوه آنقدر به خودشان رسيده بودند که دلش نمي آمد توي ذوق شان بزند. با خودش فکر کرد، توي سالن يک جوري جدا از آنها مي نشيند. دوست نداشت او را با آنها ببينند. دم تالار خيلي شلوغ بود. خانم سلامي از موقعيت استفاده کرد و رفت پيش آقاي سلامتي که وسط سالن نشسته بود، نشست. خواهر و دو تاي ديگر رفتند و آن جلو نشستند.
مثل همه اين جور مراسم، اول يکي دو نفر حرف زدند، يکي دو فيلم نشان دادند و کانديدها را معرفي کردند. وقتي اسم او را خواندند خواهرش سوت کشيد و خانم سلامي آنقدر خجالت کشيد که دلش خواست برود توي جيب آقاي سلامتي و قايم شود.
وقتي کتاب هاي تقدير شده را اعلام کردند بالاخره نوبت اعلام اسم برنده جايزه شد. تمام صورت خانم سلامي خيس عرق بود و وقتي اسم او را اعلام کردند و آقاي سلامتي بلند شد و شروع کرد به دست زدن، و با اشاره به او اعلام کرد که بلند شود، قلبش داشت مي ايستاد. از آنجا تا صحنه انگار دو سال طول کشيد. هرچه مي رفت نمي رسيد. انگار تماشاگري بود که دارد فيلم سينمايي مي بيند. و هنرپيشه اصلي هم خودش بود. همان طور پاي مردم را لگد مي کرد و مي رفت و دهان هاي باز را مي ديد که صدايي نداشتند و دست هايي را مي ديد که بي هيچ صدايي به هم کوبيده مي شدند. و بارها و بارها با خود مي گفت که بالاخره به لحظه موعود رسيده. وقتي سرانجام به پله هاي صحنه رسيد، و سرش را بالا کرد سر جايش خشک شد. خواهرش آن بالا لوح تقدير را به دست گرفته بود و داشت مي گفت؛ از همه شما استادان گرامي، داوران عزيز، و هنردوستان محترم که قدم رنجه کرده اند و به اينجا آمده اند، صميمانه متشکرم. همان طور که مي دانيد، خواهر من خيلي خجالتي است. براي همين هم روي صحنه آمدم تا به جاي او تشکر کنم. در واقع چيزي که باعث شد خواهر من نويسنده توانايي از آب دربيايد البته به جز راهنمايي هاي آقاي سلامتي که خواهرم هميشه خودش را مديون آنها مي داند، خانواده فرهنگ پرور اوست. يعني من، مادرم، زن برادرم و دخترخاله ها و دخترعمو ها و... ما دختر ها هيچ کدام هيچ وقت به او اجازه نمي داديم که حرف بزند، از بس کسالت آور بود، از طرف ديگر چندان بر و رويي هم نداشت، براي همين پسر هاي فاميل هم نمي گذاشتند او حرف بزند، اين بود که کم کم گوشه نشين شد و هر وقت ما دور هم جمع مي شديم، کناره مي گرفت. بله خانم ها و آقايان از همان وقت ها بود که او به کتاب خواندن و نوشتن رو آورد. اولين بار وقتي پانزده ساله بودم، دفتر خاطرات او را پيدا کردم و با همين دختر خاله ام که اينجاست کلي خنديديم. دخترخاله جان لطفاً بلند شو، لطفاً برايشان دست بزنيد. بله همين من و بچه هاي فاميل بوديم که باعث شديم او وقت خود را صرف خواندن و نوشتن کند. هيچ وقت او را به بازي هايمان راه نمي داديم. هميشه اسباب بازي هايش را مي گرفتيم و اگر حرف مي زد کتکش مي زديم. از همين جا بود که به درد مردم عادي پي برد و از همين جاست که اينقدر قشنگ درد و رنج مردم را درک مي کند. ببينيدش، الان هم ايستاده و دارد گريه مي کند. اين گريه، گريه امتنان است، گريه شادي است. براي همين هم من مطمئن هستم که دلش مي خواهد اين جايزه را به من تقديم کند. من که او را اينقدر حساس و با ذوق بار آوردم. اين طور نيست؟ آه، طفلک خجالت مي کشد. اما من براي اينکه عذاب او را کم کنم، همين جا حرفم را تمام مي کنم. خواهر نازنينم، خبرنگاران مي خواهند عکس بگيرند. زن داداش، دخترخاله بياييد بالا. نه تو نيا. خيلي برآشفته يي. عکس خراب مي شود. بعد از برنامه با هم عکس مي گيريم. متشکرم. متشکرم که درک عميق تان را در مورد تشويق و توجه من از خواهرم نشان داديد. متشکرم.