پنج شنبه، 12 دي 1387 - شماره 1858
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
از خودم تا همه
جايزه


ناهيد طباطبايي


مراسم جايزه بهترين رمان سال بود. از دو سه روز قبل شايع شده بود که خانم سلامي جايزه را از آن خود خواهد کرد. خانم سلامي، کشف جديد آقاي سلامتي، نويسنده معروف بود. مي گفتند پنج سال در کلاس هاي او شرکت کرده و علاوه بر آن سه دوره ديگر را هم گذرانده که هر کدام را استاد بزرگي تدريس مي کرده. همه تقريباً مطمئن بودند که برنده جايزه است، جز خودش، که به هر که تلفن مي زد تا تاييد خبر را بگيرد، مي گفت؛ «وا، مگر مي شود؟» تا اينکه خواهرش مي آمد و گوشي را مي گرفت، خبر را تاييد مي کرد و تشکر مي کرد. خانم سلامي به خواهرش اعتراض مي کرد. اما او مي خنديد و مي گفت او هميشه دختر بي دست و پايي بوده. صبح روز مراسم خواهر او که پنج سالي بزرگ تر بود و در زندگي جز سر زدن به محافل هنري و نمايشگاه ها کار ديگري نداشت، او را بيدار کرد تا با هم به آرايشگاه بروند. خانم سلامي که هنوز خوابش مي آمد، تنبلي کرد و نرفت. اما ظهر، خواهرش وقتي به خانه برگشت، حسابي شبيه روشنفکران شده بود. خانم سلامي که خجالتي بود از او پرسيد؛ «وا، تو مي خواهي اين جوري بيايي؟» اما خواهرش چيشي کرد و جوابش را نداد.

عصر که موقع رفتن شد، خانم سلامي ديد علاوه بر خواهرش، زن برادر و دخترخاله اش هم دم در منتظرند. او که از مادرش خواهش کرده بود تا معلوم شدن ماجرا چيزي به کسي نگويد، از ناراحتي خيس عرق شد، اما ديگر کار از کار گذشته بود. مي دانست حريف زبان آنها نمي شود. به علاوه آنقدر به خودشان رسيده بودند که دلش نمي آمد توي ذوق شان بزند. با خودش فکر کرد، توي سالن يک جوري جدا از آنها مي نشيند. دوست نداشت او را با آنها ببينند. دم تالار خيلي شلوغ بود. خانم سلامي از موقعيت استفاده کرد و رفت پيش آقاي سلامتي که وسط سالن نشسته بود، نشست. خواهر و دو تاي ديگر رفتند و آن جلو نشستند.

مثل همه اين جور مراسم، اول يکي دو نفر حرف زدند، يکي دو فيلم نشان دادند و کانديدها را معرفي کردند. وقتي اسم او را خواندند خواهرش سوت کشيد و خانم سلامي آنقدر خجالت کشيد که دلش خواست برود توي جيب آقاي سلامتي و قايم شود.

وقتي کتاب هاي تقدير شده را اعلام کردند بالاخره نوبت اعلام اسم برنده جايزه شد. تمام صورت خانم سلامي خيس عرق بود و وقتي اسم او را اعلام کردند و آقاي سلامتي بلند شد و شروع کرد به دست زدن، و با اشاره به او اعلام کرد که بلند شود، قلبش داشت مي ايستاد. از آنجا تا صحنه انگار دو سال طول کشيد. هرچه مي رفت نمي رسيد. انگار تماشاگري بود که دارد فيلم سينمايي مي بيند. و هنرپيشه اصلي هم خودش بود. همان طور پاي مردم را لگد مي کرد و مي رفت و دهان هاي باز را مي ديد که صدايي نداشتند و دست هايي را مي ديد که بي هيچ صدايي به هم کوبيده مي شدند. و بارها و بارها با خود مي گفت که بالاخره به لحظه موعود رسيده. وقتي سرانجام به پله هاي صحنه رسيد، و سرش را بالا کرد سر جايش خشک شد. خواهرش آن بالا لوح تقدير را به دست گرفته بود و داشت مي گفت؛ از همه شما استادان گرامي، داوران عزيز، و هنردوستان محترم که قدم رنجه کرده اند و به اينجا آمده اند، صميمانه متشکرم. همان طور که مي دانيد، خواهر من خيلي خجالتي است. براي همين هم روي صحنه آمدم تا به جاي او تشکر کنم. در واقع چيزي که باعث شد خواهر من نويسنده توانايي از آب دربيايد البته به جز راهنمايي هاي آقاي سلامتي که خواهرم هميشه خودش را مديون آنها مي داند، خانواده فرهنگ پرور اوست. يعني من، مادرم، زن برادرم و دخترخاله ها و دخترعمو ها و... ما دختر ها هيچ کدام هيچ وقت به او اجازه نمي داديم که حرف بزند، از بس کسالت آور بود، از طرف ديگر چندان بر و رويي هم نداشت، براي همين پسر هاي فاميل هم نمي گذاشتند او حرف بزند، اين بود که کم کم گوشه نشين شد و هر وقت ما دور هم جمع مي شديم، کناره مي گرفت. بله خانم ها و آقايان از همان وقت ها بود که او به کتاب خواندن و نوشتن رو آورد. اولين بار وقتي پانزده ساله بودم، دفتر خاطرات او را پيدا کردم و با همين دختر خاله ام که اينجاست کلي خنديديم. دخترخاله جان لطفاً بلند شو، لطفاً برايشان دست بزنيد. بله همين من و بچه هاي فاميل بوديم که باعث شديم او وقت خود را صرف خواندن و نوشتن کند. هيچ وقت او را به بازي هايمان راه نمي داديم. هميشه اسباب بازي هايش را مي گرفتيم و اگر حرف مي زد کتکش مي زديم. از همين جا بود که به درد مردم عادي پي برد و از همين جاست که اينقدر قشنگ درد و رنج مردم را درک مي کند. ببينيدش، الان هم ايستاده و دارد گريه مي کند. اين گريه، گريه امتنان است، گريه شادي است. براي همين هم من مطمئن هستم که دلش مي خواهد اين جايزه را به من تقديم کند. من که او را اينقدر حساس و با ذوق بار آوردم. اين طور نيست؟ آه، طفلک خجالت مي کشد. اما من براي اينکه عذاب او را کم کنم، همين جا حرفم را تمام مي کنم. خواهر نازنينم، خبرنگاران مي خواهند عکس بگيرند. زن داداش، دخترخاله بياييد بالا. نه تو نيا. خيلي برآشفته يي. عکس خراب مي شود. بعد از برنامه با هم عکس مي گيريم. متشکرم. متشکرم که درک عميق تان را در مورد تشويق و توجه من از خواهرم نشان داديد. متشکرم.
تهراني ها-قسمت 32
چشم انداز چشمگير -2
اميرحسين خورشيدفر

سروصدايي ترساندشان. آتش بازي بود. حامد عطار عمدي مناسبت و عيد را اشتباه گفت. منشي با خنده تصحيح کرد. حامد يکي از آن غرهاي متعارف را پياده کرد که فقط تعطيلي اش مهم است. دنبال نشانه يي بود، که بفهمد دقيقاً در چه وضعيتي است. اگر شدني بود او از کجا بايد متوجه مي شد. فيلم هايي را که ديده بود مرور کرد. همه پيشامدهاي تصادفي را که به خاطر مي آورد بررسي کرد. فقط يک چيز مي خواست. واقعيت يک آن از ميان پوشش هاي سفت و سخت و درهم تنيده لمس شود. اشتياق ظاهر شود. چيز کمي نبود. حامد عطار در تاريکي پارکينگ فکر کرد منشي چيزي بروز نمي دهد، تعارف هايي کرده بود؛ ديرتان مي شود. منشي مي دانست که تنهاست. حامد به خودش نهيب زد بايد دوباره يادآوري مي کردم. در سربالايي خياباني فرعي راه بندان بود. چراغ قرمز را نمي ديدند. پيرمرد که کلاه سفيد پارچه يي رو سرش بود پياده مي آمد و خوش و خرم به راننده هاي کلافه خبر تصادف خيابان اصلي را مي داد. شيدا گفت؛« خيلي اظهارنظر بامزه يي کردين. برام جالب بود. » حامد گفت؛« چطور؟» به تعويق انداخت و باز يادش نيامد. منشي يادآوري کرد. يک ساعت قبل درباره ظاهرش سهل انگارانه چيزي پرانده بود. حامد با جرات نگاهش کرد. منشي متوجه شد. بي اختيار شيشه را پايين داد. حامد فکر کرد کمي بي سليقه است. با آن همه زلم زيمبو قرار بود چه کار کند؟ موبايل منشي زنگ زد. حامد بي خودي تذکر داد. منشي با صداي بچگانه يي گفت؛ « مهم نيست. » اين آخري به خاطر يک محاسبه عمداً اشتباه بود. دوست هايي داشت که موقع تلفني حرف زدن با آنها صدايش را عوض مي کرد. از همان اداهايي که حامد و بهاره چند سال قبل براي هم درمي آوردند. همه مان متصدي عروسک هاي پارچه يي شيرين عقلي بوده ايم که به نيابت از ما بلبل زباني مي کنند. حامد بعدش سکوت کرد. جاي اعتراض نبود. منشي زبر و زرنگ بود. حامد بيشتر از همه کار مي کرد و به همين خاطر بيشترين برخورد را با منشي داشت. شده بود آماده نباشد و منشي همان روز قراري را کنسل کند بدون آنکه مناسبات کاري به هم بريزد. اما حامد با يک جور قدي وانمود کرده بود به منشي توجهي ندارد. بهاره هم بي تاثير نبود. عصرهايي مي آمد به شرکت و با حامد برمي گشت. بالاخره راه باز شد و رفتند به فرمانيه. تشکرها زودتر شروع شد. حامد آخر سر گفت « خودش هم ترجيح مي داد تنها نباشد. منشي گفت؛ «واقعاً؟» گفت هميشه فکر مي کرده زن و شوهرها و به خصوص شوهرها بدشان نمي آيد گاهي تنهايي سر کنند. گفت دو تا از دوست هايش که ازدواج کرده اند ( هميشه مشخص مي کرد حکايتي که مي گويد از يک دوست ازدواج کرده است يا دوست مجرد) اين را تاييد کرده اند. در مقابل حرف هايي با اين حد از بي دقتي زبانش بسته مي شد. رسيدند. يک ساعت بعد برايش اس ام اس تشکري از منشي آمد.

نيمه شب رفت به فست فود شبانه روزي در خيابان وليعصر. مرد ورزشکاري به دو دختر خانمي که توي رستوران بودند رسيدگي مي کرد. نگاهش با مرد تلاقي کرد. غذايشان حاضر شد. حامد رو به تلويزيون بزرگ نشست. اما بالاخره چرخي زد و دوباره دخترها را نگاه کرد. يکي شان متوجه شد. غذاي بدمزه اش را نصفه گذاشت. توي ماشين نشست. کمي پايين تر از رستوران پارک کرده بود. يک نخ سيگار آتش کرد. دخترها بيرون آمدند و سوار ماشيني شدند. بعد مرد ورزشکار آمد. اطراف را نگاه کرد و يک راست آمد طرف حامد. با کس ديگري کار نداشت. مرد يخه اش را گرفت. قبل از اينکه جنب بخورد هلش داد روي کاپوت زانتيا. حامد حمله کرد، اما زود پس نشست. مشت هايي که به صورتش خورد گيجش کرد. فرياد زد. بين دو تا ماشين روي زمين افتاده بود و مرد ورزشکار ول کن نبود. از يک جايي به بعد ديگر مقاومت نکرد. کارگرهاي رستوران بيرون ريختند. دو سه مشتري اش هم. دخترها هم تماشا کردند. مرد را دور کردند. دوباره حمله کرد. چند تا لگد به گلگير ماشين زد. دخترها پا پيش گذاشتند. مرد را که همان طور بلند بلند فحش مي داد تا ماشينش بردند. دو تا از کارگرها حامد را توي ماشين نشاندند. فقط حسابي کتک خورده بود. هيچ جايش نشکسته بود. احتمالاً دو سه تا کبودي اساسي روي صورتش مي ماند. وقتي راه افتاد، تا به خانه برسد به نظرش مي رسيد که مرد او را تعقيب مي کند. اشتباه بود.
داستانک
حتماً راهي هست
سروش صحت

راننده به پسر جواني که جلوي تاکسي نشسته بود، گفت؛ «کمربندتون رو ببنديد.» پسر جوان گفت؛ « باشه.» ولي کمربندش را نبست و سيگاري از جيبش در آورد و از راننده پرسيد؛ «ميشه سيگار کشيد؟» قبل از اينکه راننده جواب بدهد زن مسني که عقب نشسته بود، گفت؛ «نخير تو وسيله عمومي که سيگار نمي کشن.» پسر گفت؛ «اگه سيگاري باشي، همه جا سيگار مي کشي.» زن مسن گفت؛ «اون وقت تکليف ما که سيگاري نيستيم چيه؟» پسر گفت؛ «هيچي بابا غلط کردم، نمي کشم.» چند لحظه سکوت شد بعد پسر جوان گفت؛ «فکر مي کنين اين جوري نمي ميرين، هان؟... ولي شرمنده ام اگه تمام عمرتون هم فقط ورزش کنيد و آب پرتقال بخوريد باز هم مي ميريد.» بعد نگاهي به زن مسن کرد، لبخند زد و گفت؛ «زودتر از من هم مي ميريد.» زن مسن گفت؛ «عمر حساب و کتاب نداره، شايد هم همين الان شما بري و ما تا صد سال ديگه هم باشيم.» راننده خنديد و گفت؛ «ولي اگه اين جوري مي شد دلمون مي سوخت. مي گفتيم کاش اقلاً سيگار آخرش رو گذاشته بوديم بکشه.» همان موقع ماشيني از عقب محکم به تاکسي کوبيد...

---

پيرزن با گريه گفت؛ «کاش گذاشته بودم سيگار آخرش رو بکشه، حيف که ديگه نميشه کاري کرد.» مردي که عقب تاکسي نشسته بود. گفت؛ «شايد هم بشه يه کاري کرد.» پيرزن پرسيد؛ «چه جوري؟» مرد گفت؛ «اين جوري...»

---

راننده به پسر جواني که جلوي تاکسي نشسته بود، گفت؛ «کمربندتون رو ببنديد.» پسر جوان گفت؛ «باشه.» و کمربندش را بست. بعد سيگاري از جيبش در آورد و از راننده پرسيد؛ «ميشه سيگار کشيد؟» قبل از اينکه راننده جواب بدهد زن مسني که عقب نشسته بود، گفت؛ «نخير.» مردي که عقب نشسته بود با تعجب به پيرزن نگاه کرد. پيرزن گفت؛ «اين بار کمربندش رو بسته، طوريش نميشه.» پسر گفت؛ «اين کمربنده چرا انقد سفته.» و کمربندش را باز کرد.
عناوين اين صفحه
جايزه
چشم انداز چشمگير -2
حتماً راهي هست

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام