پنج شنبه، 12 دي 1387 - شماره 1858
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
جلسه نقد اعتماد براي مجموعه داستان آنجا که پنچرگيري ها تمام مي شود با حضور فرشته احمدي، لادن نيکنام و حامد حبيبي
واهمه هاي ناموجود


نگار مختاباد


چهارمين جلسه نقد داستان روزنامه اعتماد به مجموعه داستان از « آنجا که پنچرگيري ها تمام مي شود» نوشته حامد حبيبي اختصاص داشت. حامد حبيبي که وبلاگش « ورطه» در ميان ادبي هاي وب طرفداران زيادي دارد در سال 84 اولين مجموعه داستان خود « ماه و

مس » را از طرف نشر مرکز منتشر کرد. اين مجموعه با واکنش نسبتاً مثبت خوانندگان مواجه شد. فانتزي، طنز و موقعيت هاي غيرواقعي در بستري از مناسبات روزمره مضامين داستان هاي حبيبي را تشکيل مي دهند. دومين مجموعه داستان او از طرف نشر ققنوس به بازار عرضه شده است. فرشته احمدي و لادن نيکنام دو منتقد اين جلسه نقد روزنامه اعتماد بودند. همچنين قرار بود فتح الله بي نياز هم به جمع ما اضافه شود که به خاطر مشکلات شخصي در آخرين لحظات از حضور در جلسه عذر خواست. جلسه با صحبت هاي فرشته احمدي آغاز شد. اين نويسنده که اولين رمانش «پري فراموشي» به تازگي از طرف نشر ققنوس منتشر شده به مقايسه ساختاري و مضموني دو مجموعه داستان حامد حبيبي پرداخت.


---

يک راه حل تازه

فرشته احمدي منتقد و داستان نويس جلسه را آغاز کرد؛ در مورد کارهاي حبيبي من ترجيح دادم با مجموعه اولش «ماه و مس» مقايسه کنم. به اين علت که خودشان اين راه را باز گذاشتند. همان مضمون هايي که در مجموعه اول وجود داشت در اين مجموعه هم وجود دارد. سوال اينجاست که به چه شکلي تغيير و تحول پيدا کردند و به چه شکلي حرفه يي تر ارائه شدند، قاعدتاً اين طور است که مجموعه دوم نسبت به کتاب اول حرفه يي تر خواهد بود. البته نه به معني ارزشي، به معني نوع ارائه. در اين کتاب نويسنده کمي تکليفش از ميان راه هاي فراواني که در داستان نويسي برايش وجود دارد، چه از نظر فرمي و چه از نظر مضموني مشخص شده. معمولاً در مجموعه هاي اول داستان هايي با فرم هاي متنوع و مضمون هاي متنوع ديده مي شود. مانند اين است که نويسنده هنوز تکليفش مشخص نشده که مي خواهد چگونه داستاني را روايت کند البته تا کتاب هاي چندم هم اين اتفاق نمي افتد که نويسنده ها تکليف شان با خودشان معلوم شود يا حتي نثرشان را پيدا کنند. ولي به هر حال ناگهان با يک قدم بزرگ از اولين کارشان دور مي شوند. يعني گزينه هاي زيادي حذف مي شود و ما با دو يا سه گزينه مواجه هستيم که نويسنده هنوز تکليفش در آن کاملاً مشخص نيست.

من فکر مي کنم که کتاب دوم حامد حبيبي نسبت به اولين کتاب او پيشرفت قابل ملاحظه يي داشته و به شکل انکارناپذيري حرفه يي تر است و حتي از نظر ارزشي کاملاً بهتر است. براي اينکه اين حرفم را اثبات کنم فکر کردم دو داستان حبيبي را با مجموعه اولش مقايسه کنم. اصولاً دو نوع داستان آپارتماني و کارمندي در هر دو مجموعه مي بينيم.حتي در داستان هايي که حامد حبيبي منتشر نکرده و در وبلاگش هست هم اين دو مضمون خيلي مورد توجه اوست. اول؛ «داستان هاي آپارتماني» از مضامين کمي استفاده شده، عناصر کمرنگي دارد و داستان مشخصي هم ندارد و حداکثر کاري که مي خواهد بکند اين است که تنهايي و افسردگي آدم شهرنشين را نشان بدهد. معمولاً به اين نوع داستان ها آپارتماني مي گويند. به نظر من داستان «پيازداغ» از مجموعه ماه و مس، از اين نوع است. ولي داستان «اشکاف» در کتاب دوم و حتي داستان آخر «آنجا که پنچرگيري ها تمام مي شود» با اين وجود که هر دو آپارتماني هستند، اما بسط پيدا کرده و از آن حالت فقير و کم قصه بيرون آمده اند. من فکر مي کنم در مجموعه اول عناصر اوليه اين نوع داستان ها يا همان عناصر سرشت نمايي اين داستان ها تبديل شدند به خود سوژه و چيزي بيشتر از آن مثل اين است که بخواهيم براي يک مريخي بگوييم داستان آپارتماني چيست يا اصلاً آپارتمان چگونه جايي است. اينکه يک واحد کوچکي است که معمولاً آدم هاي محدود در آن زندگي مي کنند، آدم ها با اشياي محدودي سر و کار دارند، ديالوگ ها خيلي محدود بين زن و شوهر مطرح مي شود، شب از راه مي رسند، يک غذاي سردستي مي خورند و داستان ابتدايي آپارتماني شايد بخواهد همين موضوع را مطرح کند. يعني از فقر رابطه يا عدم تنوع اشيا، فضاها و ديالوگ ها مي گويد. به نظر من اينها عناصر کليدي و ابتدايي اين نوع داستان ها هستند که در جاي خودش شايد در اولين نوع اين داستان ها که نوشته مي شده جالب بوده ولي چطور در داستاني مانند «اشکاف» و داستان «آنجا که پنچرگيري ها تمام مي شود» اين نوع داستان بسط پيدا مي کند. به نظر من اينجاست که حبيبي خيالش راحت شده که عناصر سرشت نما را معرفي کرده و خودش هم ديگر راضي نيست که بخواهد دوباره يک داستان آپارتماني را با ابتدايي ترين نوع عناصر براي ما تعريف و براي خودش بازگو کند. ديگر آن فضاي آپارتمان و آدم ها تبديل مي شود به يک زمينه خيلي معمولي. زمينه طبيعي يک کار. ما واقعاً نمي توانيم قراري بگذاريم که ديگر از اين نوع داستان ها ننويسيم. چون محل زندگي ماست. ما اين نوع زندگي را هر روز تجربه مي کنيم و قاعدتاً چيزي که توليد مي شود هم درباره تجربه زندگي ما است و در مورد جايي است که زندگي مي کنيم. نمي توانيم چشم مان را روي اين نوع زندگي ببنديم. ولي اتفاق خوب اين است که اين موضوع تبديل شده به يک زمينه بدون اينکه از خيرش بگذريم خودش تمام فضا و سوژه را پر نکرده. من اگر بخواهم مصداقي براي اين موضوع پيدا کنم اين است که اتفاقي که افتاده شبيه کاري است که داريوش مهرجويي کرده است و مي خواهد يک داستان خارجي را تبديل کند به يک فيلم ايراني. مثلاً در فيلم «پري» ما همه «فرني و زويي» نوشته دي جي سلينجر را خوانديم وقتي تبديل مي شود به پري همان داستان است ولي چطور تبديل مي شود به يک داستان ايراني که اگر کسي «فرني و زويي» را نخوانده باشد، فکر نمي کند اين فيلم از يک داستان خارجي الهام گرفته شده يا حتي کاملاً برداشت شده يا در داستان «سارا»، خانه بزرگ ايراني جلوي چشم ما مي آيد. طرز غذا پختن، لباس پوشيدن، آنقدر عناصر متنوع وارد فضا مي شود و آنقدر آدم ها چهره واقعي و ايراني دارند و ديالوگ هايي که از دهان شان خارج مي شود آنقدر متعلق به خود هر شخص است که اين فيلم ديگر چيزي است که خود مهرجويي خلق مي کند. به نظر من در داستان هاي مجموعه دوم حامد حبيبي نسبت به داستان هاي خودش اين اتفاق افتاده و فضا پررنگ و لعاب شده است. در آن آپارتمان ما چيزهايي را مي بينيم که مختص من ايراني است. آپارتمان واقع در لندن يا هر جاي ديگري نيست، آپارتماني که وقتي 12 ساله مي شود کلنگي است. و اين موضوعي است که تنها در ايران اتفاق مي افتد. در انگليس ساختمان هايي هستند که 500ساله اند ولي کاملاً سرپا. و موضوع ديگر وابستگي ما ايراني ها به اشياست. من فکر مي کنم حامد حبيبي ناخواسته با پيش شرط اينکه صداقت داشته باشيم و آپارتمان نشيني خودمان را بنويسيم وارد آن فضاي پررنگ و لعاب شده و اينها هم زمينه داستاني هستند ولي در همين فضاي آپارتمان نشيني بايد يک سوراخي ما را به يک جاي ديگر متصل کند و يک حرف و قصه يي براي گفتن داشته باشد. داستان «اشکاف» چندين قدم نسبت به داستان «پيازداغ» در کتاب اول منسجم تر است. به خاطر داشتن سوژه يي وراي آپارتمان نشيني، اين داستان ضمن اينکه فقط در آپارتمان ممکن است اتفاق بيفتد، قصه اش واجد ارزش است و مي توانيم راجع به آن صحبت کنيم يا داستان آخر، ضمن اينکه اين دو فضاي آپارتمان نشيني و کارمندي ترکيب شده که قاعدتاً، بايد يک جايي با هم ترکيب شوند، ما فضاي خيابان را داريم که به شدت، فضاي زندگي خودمان است. يعني اين آدم که از محل کارش خارج مي شود تا به خانه اش برسد و اشياي دست و پا گيرش را بفروشد، با آدم هايي در خيابان روبه رو مي شود که مي خواهند ماشينش را بخرند. در ضمن اين يک فضاي آشنا است و ما فکر مي کنيم شايد ناامني شهر را از يک ساعتي به بعد بازگو مي کند ولي فضاي واقعي با آن چيزي که ما هر روز با آن مواجه مي شويم به تصوير کشيده مي شود و به نظر من اين اتصال بين آپارتمان نشيني و کارمندي خيلي خوب برقرار شده. اما در داستان هاي کارمندي هم دقيقاً همين اتفاق افتاده. يعني اگر داستان «خرمگس، کنج سقف» در مجموعه «ماه و مس» و داستان «شوخي» در مجموعه دوم را ببينيم، همان کارمندها در داستان «خرمگس، کنج سقف» که به همان عناصر ابتدايي نوع داستان هاي کارمندي اکتفا شده، وراي تعريف شان در داستان «شوخي» يک ايده دارند براي اينکه قصه يي براي ما تعريف کنند.در داستان «خرمگس، کنج سقف» با تعريف کردن جزء به جزء و لحظه به لحظه اتفاقاتي که براي کارمندي که صبح زود بيدار شده و سوار اتوبوس شده و وقت ناهار و... لحظه ها آنقدر کش پيدا مي کنند که ما بايد خودمان را در جايگاه آنها قرار دهيم و همذات پنداري کنيم. يا اينکه لحظه هاي اداره چطور بايد سپري شود تا وقتي که اين شخص آزاد شود و به خانه اش برسد. ولي در داستان «شوخي» ضمن اينکه همين فضاي کارمندي تبديل شده به زمينه کار، ولي نويسنده ايده جدي تري را در حال حاضر براي تعريف کردن دارد.

به نظر من شايد حبيبي با اين داستان ها به يک حالت ناخواسته داستان هاي خودش را نقد کرده است بهتر است به جاي اينکه بخواهيم به داستان هاي کارمندي و آپارتماني منفي نگاه کنيم به اين فکر کنيم که اين نوع داستان ها چطور ممکن است اتفاق بيفتد که به نظر من اين يک راه حل است. يعني نمي شود از خير فضاها گذشت. همان طور که نمي توانيم از خير فضاي شهري به راحتي بگذريم. ولي هميشه هم مجبور نيستيم که اگر مي خواهيم داستان شهري تعريف کنيم عناصر ابتدايي شهر را بياوريم و از آنها شکايت کنيم و بخواهيم مقايسه کنيم با روستا و فقط شکواييه يي باشد از مسائل زندگي شهري همان طور که راجع به داستان آپارتماني و کارمندي گفتم به نظر من راه حلي که ناخواسته يا خواسته آنقدر واضح است که نمي شود گفت خواسته و در سري دوم داستان هاي حبيبي پيدا شده راه حل خيلي خوب و کارگشايي است حتي براي کساني که دوباره مي خواهند داستان آپارتماني بنويسند.

وقوع امر غيبي

بعد از فرشته احمدي نوبت به لادن نيکنام ديگر منتقد اين جلسه رسيد تا جنبه هاي ديگر از مجموعه «جايي که...» را بررسي کند.

از آقاي حامد حبيبي به خاطر ارائه اين کتاب به اين شکل و شمايل ممنونم. گاهي فکر مي کردم يک داستان بلند است و بخش هايي از يک کتاب بلند است که هر بار با يک اسم مي خوانيم. چون عناصر ترس، خشم، نقد مسائل اجتماعي و به چالش کشيدن روابط انساني کاملاً در داستان ها تکرار شونده است. به نظر من داستان هاي حبيبي را يک خط ناپيداي فکري و ساختاري به هم وصل مي کند. تقسيم بندي خانم احمدي را شايد بتوانيم بپذيريم به لحاظ مضموني و فضاسازي. يعني با تکيه بر عنصر فضاسازي تقسيم بندي کردند. براي من بيشتر ساختار داستان ها تامل برانگيز بود. داستان هايي که از بستر واقعي با شبکه واقعي علت و معلولي شروع و بعد آرام آرام جدا مي شد. اما اين جدا شدن ها هميشه به اقتضاي روايت نبود. گاهي به نظر من مي آمد که حبيبي مي گويد؛ من اين سه صفحه را براساس روابط واقعي مي نويسم و مي دانم که منظور اصلي ام چيست و چه چيزي مد نظرم است که عنوان کنم. خيلي از نويسنده ها در اين نکته مشکل دارند که نمي دانند مي خواهند چه بگويند و برايشان اهميتي ندارد و فرم بازي و زبان بازي به شکلي از مد در داستان نويسي ما در آمده. ولي حبيبي مي داند کجا بايد کدهاي غيرواقعي را وارد کند. و مي خواهد خواننده را با خود همراه کند. من در اين شرايط گاهي همراه مي شدم و گاهي همراه نمي شدم. مثلاً در داستان «شوخي» از همان پاراگراف اول فکر مي کردم در اينجا يک اتفاق وحشتناک مي افتد. نگاه طنز آميز و فضايي که آدم ها در آن به سمت اتفاقات کاملاً غيرواقعي مي رفتند آنقدر از همان ابتدا نشانه ها گذاشته شده بود که همديگر را تا پايان بندي که اوج داستان بود تکميل مي کردند. اما در مورد داستان «اشکاف» به لحاظ باورپذيري با اين داستان مشکل داشتم. يا در داستان «قمر گمنام نپتون»، بي تفاوتي انسان ها را نسبت به مرگ يک انسان مي بينيم. هر چند در نوع ارائه خيلي از لحظه ها احساس مي کنم خود حبيبي از همين بي تفاوتي احساس بدي مي کند و در لحن و زبان و نوع ارائه هم تصويرها را از آن چيزي که هستند، خيلي خيلي اغراق شده تر و در حقيقت گل درشت تر نشان مي دهد تا خواننده يي با پايين ترين سطح دانش با خود بگويد «چه زمانه جفاکاري که آدم ها به اين شکل از بين مي روند و هيچ کس توجهي نمي کند.» اين موضوع در زبان و اجرا وجود دارد و من مي پذيرم. ولي در داستان «اشکاف» باور نکردم که اين داستان در نهايت به اين شکل تمام شود و به هيچ وجه با آن ارتباط برقرار نکردم. در داستان «آنجا که پنچرگيري ها تمام مي شوند» اين ساختار به دليل جالب تر بودن سوژه از «اشکاف» قابل تحمل تر است. اما دليل اين موضوع را هم مي توانيم به شخصيت پردازي ناقص داستان «اشکاف» نسبت دهيم.

اما ويژگي اصلي کليه داستان ها اين است که يک امر غيبي و يک اتفاق عجيب و غيرملموس بر سر اين آدم ها و اين فضاها سايه انداخته و اين واقعيت ها را از سطح واقعي جدا مي کند و به سمت غيرواقعي سوق مي دهد. گاهي اوقات مي تواند يک انرژي ناشناخته انساني باشد که يک مرتبه مي خواهد از شهر دل بکند و به جايي برود که پنچرگيري ها تمام مي شوند و وقتي است که خانه يي هست که يک شخصيت دارد که يک پيرمرد هم به آن الصاق شده ولي خانه آنقدر ابعاد عجيب و غريبي به خود مي گيرد مانند اين است که آدم ها را تحت سلطه خودش درمي آورد.

يا موقعيتي پيش مي آيد که سدي وجود دارد و مثل اين است که آب در آن پر مي شود تا يک جمعيتي را غرق کند. ولي به هر حال يک سايه وحشت روي داستان ها سنگيني مي کند. گاهي اين حرکت حبيبي به سمت اتفاقات فراواقعي واقعاً قابل درنگ است ولي گاهي هم قابل باور نيست يعني نمي تواند من خواننده را مرعوب خود کند. مثلاً در داستان «شب در ساتن سفيد» لازم بود پيرمرد زودتر وارد شود، حضور او بهتر ساخته شود و حتي حالت وهم زدگي اين آدم ها هم بهتر دربيايد. يا در داستان «شوخي» حبيبي مي توانست از ابتدا همه چيز را غيرواقعي با خواننده بنا بگذارد يا آرام آرام اين دو سطح واقعي و غيرواقعي در هم فرومي رفت تا من مي توانستم به راحتي با داستان ارتباط برقرار کنم.

به هر حال من هم به دليل اينکه درگير ساخت داستان و قصه هستم به اين موضوع فکر مي کنم که چطور بايد با اين عناصر دست و پنجه نرم کرد و چطور بايد اينها را درست کنار هم قرار داد که در ضمن اينکه ترتيب شان درست از آب درآيد ولي چيدمان ساختگي به نظر نيايد. به اين مساله در کارها دقت مي کنم که ببينم تا چه وقتي ما مي فهميم که اين شخصيت چه مي کند و از چه جايي به بعد وارد قسمتي از داستان مي شويم که اهميتي برايمان ندارد.

در مجموعه دوم حامد حبيبي قدم بزرگي که برداشته اين است که کاري کرده که در ساخت داستان ها آنقدر به چشم خواننده نيايد که با درونمايه داستان چه بازي مي کند. موضوع مهمي که قبلاً در کارهاي حبيبي خيلي به چشم من مي آمد اين بود که يکسري عناصر نمادين وارد قصه مي شد و با درون مايه اصلي داستان ارتباط مستقيم داشت. يعني ما درونمايه يي داشتيم و يکسري عناصر، اشيا، حروف، کلمات و جملات که در خدمت درونمايه بودند و ما مي توانستيم آنها را رديابي کنيم. يعني به اين خاطر که براي ما قطعي شود که منظور اين داستان اين درونمايه بود، يا اين جمله بود به نکاتي برمي خوريم که به ما ثابت مي کنند منظور ما همين است. يعني داستان به چيزي تبديل مي شود که بايد کليدش را پيدا کني و راحت گشوده شود و کل داستان خيلي ساده مي شد و سوژه هم با کليدهايي که حبيبي به ما مي دهد خيلي راحت قابل دستيابي مي شد. خوشبختانه داستان هاي اين مجموعه دوم به اين شکل نيست، به غير از داستان «شب ناتمام» که ما با آدمي روبه رو هستيم که چوب گلف را در دستش مي گيرد و يک توپ خيالي را مي زند. بعد پيپي را پاک مي کند که نمي خواهد آن را روشن کند يا تفنگ شکاري را در دست مي گيرد که نمي خواهد با آن شکار کند. شخصيت پردازي اين آدم با استفاده از اين عناصر انجام مي شود که تقريباً از صفحه اول شروع مي شود و تا صفحه آخر ادامه دارد. يعني حبيبي نسبت به مجموعه اولش موفق بوده آنقدر که کل داستان و درونمايه داستان بسط پيدا کند و از آن درونمايه خارج شود و سوژه داستان در حد يک ايده صرف نباشد که بگوييم آيا اجراي اين ايده درست انجام شده يا نه و حبيبي خيلي موفق بوده چون اصلاً قرار نيست يک ايده خيلي ساده يا پيچيده به هر شکلي تمام موضوع داستان را بسازد و همه عناصر ساختي در خدمت پرورش آن ايده باشند. اگر هم اتفاق افتاده خيلي زير لايه است و با برداشتن آن کليدهاي داستان از بين نمي رود. باز هم مواردي وجود دارد مثلاً در داستان هتل هم اين کليدها را داريم. بچه از کلمه فرار استفاده مي کند. چند کلمه محدود مي داند که يکي از آنها فرار است. آن کاري که آنها براي ترس از زلزله مي کنند و فرار مي کنند و در هتلي که باز هم خيلي امنيت ندارد و ترس هاي ذهني راوي داستان وجود دارد. در اينجا ديگر برون مايه ها به شکل آزاردهنده يي خودشان را به رخ نمي کشند و باعث نمي شوند که ما فکر کنيم با ذهنيت ساده يي مواجه هستيم و خيلي ساده مي توانيم داستان را موشکافي کنيم.

هراس، فرار و موجوديت ناديدني

و اين موضوع در کل داستان ها اتفاق افتاده و ما با مضمون ترس مواجه هستيم. ترس، فرار، سبکي، سنگيني بدون اينکه لازم باشد براي هر کدام از اينها يک واژه کليدي پيدا کنيم تا حرفمان را به اثبات برسانيم. و اين مضمون ها خيلي زياد در تاروپود داستان ها وجود دارند. ولي در يکسري کليد واژه ها وجود ندارند. مضمون ترس، در 9 داستان مجموعه «آنجا که پنچرگيري ها تمام مي شوند» حبيبي وجود دارد و فرق آن با نوع داستان هاي «پيمان اسماعيلي»، اين است که ترسي که در داستان هاي اسماعيلي است از يک عنصر واقعي خارجي است يک چيزي که وجود دارد، يک اقليم ترسناک، يک انسان شغال شده و موجوديتي است که ما بايد از آن بترسيم. و داستان نويس سعي مي کند آن فضاي ترس آور را به يک دليل واقعه خارجي به ما القا نکند ولي ترس در مجموعه حبيبي ترس از هيچ است و اين موضوع ترسناک تر است. به دليل داشتن ريشه يي از احساس عدم امنيت يا مثلاً وجود يک حيوان در داستان ها؛ سگ در داستان اول، گربه در داستان «اشکاف»، روباه در داستان «شب ناتمام» و حيواناتي که در داستان «شب ناتمام» شکار مي کنند مثل همان ترس خيلي زيرلايه يي اين داستان ها را هم خانواده مي کند. بدون اينکه نويسنده تلاش رويي در اين زمينه کرده باشد. و ديگر اينکه رها شدن و فرار، يا سبک کردن خودت از هر چيزي که داري در چند داستان اتفاق مي افتد. در داستان «اکازيون» از همه چيز دل مي کنند، در «شب در ساتن سفيد» همه چيز را رها مي کنند و به خانه جديد مي آيند و فقط يک چمدان با خودشان دارند. يعني آدم ها وقتي به لحظه تحول مي رسند، هر چيزي را که به آن تعلق خاطر دارند رها مي کنند. و در داستان آخر به اينجا مي رسد که همه چيز را رها مي کنند و فرار مي کنند. درونمايه در تمام داستان ها وجود دارد. بدون اينکه خيلي عناصر معين و خام بخواهند اين موضوع را به ما القا کنند و مضمون در تاروپود داستان ها حضور دارد و اين به نظر من قدم بزرگي براي حامد حبيبي بوده.

در داستان هاي حامد حبيبي به نوعي اغراق بر مي خوريم که منتقدان اين جلسه اين موضوع را هم در نوع کارهاي حبيبي بررسي کردند.

فرشته احمدي؛ به نظر من حامد حبيبي در همه زمينه هاي ديگر اغراق مي کند، در واقع در شخصيت پردازي آدم هايي که به آنها مي پردازد، مي بينيم که روابط شان با همديگر اغراق آميز است. عدم رابطه شان با زن ها به اين شکل است. يا در شخصيت پردازي ها هميشه بايد آدم هاي عجيبي در داستان هاي حبيبي وجود داشته باشند و عجيب بودن اين آدم ها به شکلي است که شخصيت معمولي نيستند.

مثلاً شخصيت «سوسن» در داستان «فيدل»، يا شخصيت «شکارچي» در داستان «شب ناتمام». در هر کدام از داستان هاي حبيبي به اين آدم هاي عجيب بر مي خوريم. به صورتي که اين شخصيت عجيب حتي در مجموعه اول حامد حبيبي هم ديده مي شود. آدم هاي اغراق آميز که با نرم جامعه همخواني ندارند، به نظر من در کل نوع داستانگويي حامد حبيبي به اين شکل است.

کارکرد اجتماعي داستان ها و اغراقي که در يک پديده اجتماعي مي شود راهي است براي برونرفت و انفعال اجتماعي داستان ها در داستان هاي حامد حبيبي شايد اين نوع اغراق خود هدفي براي نشان دادن اين موضوع باشد. لادن نيکنام در ادامه صحبت هاي فرشته احمدي توضيحاتي در اين باره مي دهد؛ اگر بپذيريم که نوع داستانويسي حبيبي به اين شکل است بعد با اين سوال مواجه مي شويم که آيا اين ترسي که حبيبي از آن حرف مي زند يا آن نشانه هاي اغراق شده يي که در داستان هايش به تصوير مي کشد براي من باورپذير مي شود يا نمي شود. براي من هميشه باورپذير نمي شود. من آن دغدغه هاي رهايي را در داستان آخر (آنجا که پنچرگيري ها تمام مي شوند) بايد خيلي جلوتر از اينکه داستان شروع شده بود حس مي کردم. خيلي خوب عمل مي کند. ولي در داستان «فيدل» در نوع ارائه واقع گرايانه خودش موفق است و نکته ديگري که لازم است راجع به داستان هاي حامد حبيبي بگويم اين است که حبيبي مي خواهد از المان طنز براي به نقد کشيدن شرايط اجتماعي استفاده کند. فکر مي کنم يک نگاه پنهان و يک قضاوت پنهاني از وضع منتقد و از موضع کسي که مي خواهد ريشه يکسري مسائل را بزند پيدا مي شود و دليلي که براي حرفم مي آورم همين بهره مندي داستان ها از عنصر اغراق است. وقتي مساله يي را خيلي بزرگ مي کنيد خيلي راحت هم مي توانيد دست بيندازيدش. مثلاً اگر بگويم شخصيت داستان پاي بزرگي دارد مي توانم کفشش را مسخره کنم. اين نگاه در خيلي از داستان ها آزاردهنده بود. همه ما حتي از تمام شخصيت ها از طبقات پايين اجتماع گرفته تا طبقات بالاي اجتماع ممکن است نقدهايي نسبت به مسائل آدم ها داشته باشيم ولي نمي توانيم به اين راحتي دست شان بيندازيم. من اين دست انداختن را در خيلي از لحظات داستان هاي حبيبي مي بينم. در داستان ها از طريق تک جمله هايي کل جهان بيني نويسنده ديده مي شود.

اما در داستان هاي حبيبي عدم حضور زن به شکلي است که صورت مساله کلاً پاک شده و صورت مساله يي به نام زن نداريم. اساساً شخصيت پردازي هم به آن مفهوم نداريم. عنصر مهم براي حبيبي در داستان ها اين است که وضعيتي را اغراق مي کند و زير علامت سوال قرار مي دهد. اين بيشترين چيزي بوده که ذهن او را مشغول کرده و در نتيجه شخصيت به آن مفهوم نداريم و اين شخصيت هايي هم که وجود دارند مرد هستند. زن ها همه در محيط خانه تعريف مي شوند و آنچنان که راوي مي گويد ساعتم ، مي گويد زنم يا وقتي مي گويد کفشم را مي پوشم مي گويد به زنم گفتم. اين حالت مالکيتي که راوي ها چه اول شخص و چه سوم شخص هر کدام نسبت به زنان دارند از کنار انسان عبور کردن است. باور دارم که از زمان محمدعلي جمالزاده تا امروز ما با مشکل پرداخت به شخصيت زن مواجهيم و اتفاقاً در داستان هايي که زن ها هم مي نويسند اين مشکل وجود دارد. يعني زن ها را در فرم هاي امتحان شده و مطمئن ارائه مي دهند و هيچ چيز جديدي به وجود نمي آيد و اين ضعف عمده داستان هاست.
عناوين اين صفحه
واهمه هاي ناموجود

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام