پنج شنبه، 12 دي 1387 - شماره 1858
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سياست
فرضيات روز


حسن روحاني (مسوول اسبق تيم مذاکره کننده هسته يي)؛ قطعنامه هايي که در شوراي امنيت عليه ايران صادر مي شود يا تحريم هايي که صورت مي گيرد، به نفع مردم نيست چراکه سرسخت ترين دشمنان ما اين قطعنامه ها را عليه ما تصويب مي کنند و نمي توان گفت دشمن عليه ما قطعنامه صادر مي کند و ما بگوييم اين قطعنامه ها به نفع ماست، اين امکان پذير نيست. بايد در آينده اقداماتي صورت گيرد که پرونده هسته يي ايران از شوراي امنيت خارج شود.

فرضيه اول؛ حسن روحاني راه برون رفت از بن بست ايجادشده در پرونده هسته يي را تعليق مجدد غني سازي اورانيوم مي داند و عقيده دارد از اين راه مي توان شوراي امنيت سازمان ملل را به توقف تصويب قطعنامه عليه ايران وادار کرد. او با تجربه يي که از مصالحه با غرب در زمان مديريتش بر پرونده هسته يي داشته است، راه رهايي از بن بست فعلي را در مصالحه يي مجدد با غرب مي بيند.

فرضيه دوم؛ روحاني مي داند که ايده تعليق غني سازي اورانيوم از جانب تصميم گيران فعلي پرونده هسته يي پذيرفته نمي شود. او از ايده تعليق مجدد غني سازي دفاع نمي کند اما عقيده دارد ايران بايد در مواجهه با غرب، نرم خويي بيشتري از خود به نمايش بگذارد و از تنش بيشتر در روابط پرهيز کند تا قدرت هاي غربي نيز در تصميم خود براي تصويب قطعنامه عليه ايران تجديد نظر کنند.

علي سعيدلو (معاون رئيس جمهور در امور اجرايي)؛ جوسازي و سياه نمايي از جانب باندهاي فربه شده از ويژه خواري ممتد و کساني صورت مي گيرد که با استفاده از ابزار رسانه يي مي خواهند از فراهم شدن شرايط يکسان براي همه افراد جامعه جلوگيري کنند زيرا منافع و حيات آنان در تبعيض و در اختيار گرفتن فرصت هاي استثنايي و عدم اجراي عدالت است. دولت و شخص رئيس جمهور در پي توزيع عادلانه منابع در استان ها و شهرستان ها و توجه يکسان به همه مناطق، تحولاتي را در سيستم اداري که داراي اشکالات ساختاري است، آغاز کرد اما گروه هاي تماميت خواه با فشار و دادن آدرس اشتباه با اين کار مخالفت مي کنند. حال آنکه جنگ رواني، ايجاد التهاب، جريان سازي و سنگ اندازي هيچ خللي در اراده دولت و ملت براي خدمتگزاري و ساختن ايران اسلامي ايجاد نخواهد کرد.

فرضيه اول؛ معاون رئيس جمهور نشريات منتقد دولت را متهم به رانت خواري مي کند و آنها را افراد شکم سير و بي عاري معرفي مي کند که صرفاً به دليل به خطر افتادن منافع شان با دولت مخالفت مي کنند. سعيدلو با طرح چنين اتهام هايي تلاش دارد رسانه هاي منتقد را بي اعتبار کند.

فرضيه دوم؛ معاون رئيس جمهور مي خواهد گناه برخي از ناکامي هاي دولت را به گردن منتقدان بيندازد. او گرچه مي گويد جنگ رواني و سنگ اندازي ها، مانع دولت نمي شود اما به هر حال با متهم کردن رسانه هاي منتقد به سنگ اندازي قصد دارد به مخاطبانش پيام دهد اگر جايي دولت به وعده هايش عمل نکرد، مسبب آن رسانه هاي منتقد بوده اند.
پيش بيني
پيش بيني مي شود دفتر حافظ منافع مصر در ايران براي مدت نامعلومي تعطيل شود. دسته يي از دانشجويان بسيجي ايران با تحصن در مقابل اين دفتر تهديد کرده اند تا زمان قطع کامل روابط ايران و مصر به اعتراض خود ادامه خواهند داد. آنها به سياست قاهره در همراهي با اسرائيل معترض هستند و مقام هاي مصري را متهم مي کنند که با بي عملي خود در حوادث غزه، اسباب رنجش اعراب فلسطيني را فراهم کرده اند. دانشجويان معترض همچنين گفته اند به محض شروع حمله زميني اسرائيل به غزه، هيچ کدام از سفارتخانه هاي کشورهاي عربي در تهران را آرام نخواهند گذاشت. چنين تهديدي واکنش شديدي از سوي مقام هاي بلندپايه اتحاديه عرب را به همراه خواهد داشت و به تشديد تنش در روابط ايران و اعراب خواهد انجاميد. هرچند دولت در موضع گيري هاي رسمي، اعتراض هاي دانشجويان بسيجي را خودجوش و مستقل از دولت معرفي مي کند اما اعراب باور ديگري دارند.
تکليف چيست
استيضاح وزير جهاد کشاورزي در حالي قرار است روز يکشنبه برگزار شود که يک سوال بزرگ سرنوشت کابينه را در ابهام قرار داده است. اگر به هر دليلي محمدرضا اسکندري موفق به کسب راي اعتماد نشود و از کابينه خارج شود، چه اتفاقي براي دولت مي افتد؟ پاسخ اين سوال بايد قبل از جلسه استيضاح مشخص شود تا تدابير لازم انديشيده شود.

بر اساس قانون اساسي در صورت تغيير نيمي از کابينه، تمام وزيران بايد براي راي اعتماد مجدد به مجلس فرا خوانده شوند. بر اين اساس از آنجا که تنها يک تغيير ديگر تعداد تغييرات کابينه را از نصف مي گذراند به نظر مي رسد ديگر وزراي کابينه بايد خود را براي راي اعتماد مجدد آماده کنند. اما اين همه ماجرا نيست. علي لاريجاني اخيراً در تفسيري اعلام کرده منظور قانون، نيمي از وزيران نيست، بلکه نيمي از وزارتخانه ها است.

با اين حساب وزارت کشور که دو تغيير را تجربه کرده، يک تغيير به حساب مي آيد و مشکل دولت حل مي شود. اين تفسير البته با تفاسير قبلي شوراي نگهبان در تضاد است اما در هر صورت لازم است تا قبل از جلسه استيضاح مشخص شود تکليف قانوني چيست. آيا دولت با يک تغيير ديگر بايد همه وزيرانش را به مجلس ببرد يا قرار است با تفاسير جديد و رويکرد حمايتي مانع از ايجاد مشکل براي دولت اصولگرا شوند؟
اتهام زني به استيضاح کنندگان
با اعلام وصول طرح استيضاح وزير جهاد کشاورزي و قطعي شدن استيضاح وي اتهام زني به نمايندگان استيضاح کننده شروع شده و با الفاظ بدي از آنها نام برده مي شود. اين در حالي است که استيضاح حق نمايندگان است و فرصتي در اختيار مجلس قرار مي دهد تا عملکرد وزيران را به دقت مورد بررسي قرار دهد.

در همين حال سايت هاي خبري حامي دولت نهم که از وضعيت به وجود آمده براي دولت نگران هستند به تکاپو افتاده و استيضاح وزير جهاد کشاورزي را سياسي توصيف کرده اند. اين در حالي است که در متن استيضاح به وضوح عملکرد وزير به پرسش کشيده شده و نمايندگان خواستار اين شده اند که محمدرضا اسکندري در مورد مشکلات به وجود آمده در بخش کشاورزي توضيح دهد.

در يکي از شديدترين اتهامات که از سوي وزير جهاد کشاورزي هم مطرح شده، وي به جاي پاسخگويي به سوال هاي مطرح شده در مورد کشاورزان، با لحن تندي گفته استيضاح کنندگان درخواست هاي غيرمتعارفي داشته اند. با توجه به روشن بودن موارد استيضاح و سوال هاي روشني که استيضاح کنندگان از وزير جهاد کشاورزي پرسيده اند، بهتر است اسکندري به اين موارد پرداخته و با کنار گذاشتن حاشيه ها، با استيضاح به صورت کارشناسي مواجه شود. رويه در پيش گرفته شده از سوي وزير جهاد و حاميانش، اصلاً شکل مناسبي نداشته و قانع کننده نيست.
حمايت از تذکر
اقدام علي لاريجاني در اختصاص دادن وقت مناسب براي ارائه تذکرات نمايندگان دليلي است که باعث مي شود راي اعتماد امروز را به وي اختصاص دهيم. اين در حالي است که در مجلس هفتم، غلامعلي حدادعادل اقدام به محدود کردن دايره نظارتي نمايندگان کرده و گاه با قطع کردن ميکروفن نمايندگان اجازه نمي داد تذکرات شفاهي مطرح شود. با اين حال از زمان تشکيل مجلس هشتم، رئيس جديد به تذکرات شفاهي روي خوش نشان داده و اجازه مي دهد نمايندگان تذکرات شان را مطرح کنند.

در همين حال روز سه شنبه يکي از نمايندگان اصولگرا با انتقاد از رويه لاريجاني گفت؛ آيا صحيح است که وقت مجلس هر روز صرف تذکرات مختلف شود و ما فرصت نداشته باشيم به طرح و لوايح اساسي بپردازيم؟

اين انتقاد با پاسخ صريح رئيس مجلس مواجه شد و علي لاريجاني نشان داد عزم راسخي در دفاع از وظيفه نظارتي نمايندگان دارد چنان که در پاسخ گفت؛ اين حق نمايندگان است و ما موظف هستيم نظر دوستان مان را اخذ کنيم. اقدام لاريجاني قطعاً بعد نظارتي مجلس را تقويت کرده و شأن و جايگاه پارلمان را که در مجلس هفتم آسيب هايي ديده بود، بهبود مي بخشد. انتظار مي رود اين رويه در ماه هاي بعد نيز استمرار داشته باشد و فشارهاي اصولگرايان از داخل و خارج مجلس باعث نشود لاريجاني هم دستور قطع کردن ميکروفن ها را صادر کند.
قلب اسلام
محسن کديور

1- در آستانه ميلاد مسيح (ع) بحث خود را از قلب مسيحيت آغاز مي کنم. به معرفي قرآن کريم، عيسي مسيح رسول الله و «کلمه الله» بود که به مادرش مريم افضل زنان جهان القا شد. او خود عبدالله بود و خود را نيز عبدالله مي خواند. او از صالحان و مقربان درگاه الهي و مويد به روح القدس بود. عيسي مسيح تولدش و کودکي اش و پايان زندگي اش معجزه بود. ديگر اعجاز او دم مسيحايي اش بود که به اذن الله شفابخش و زندگي آفرين بود. انجيل که همچون ديگر کتب آسماني کتاب نور و هدايت و موعظه براي متقين بود در عداد معجزات عيسي شمرده نشده است. مسيحيت بر محور وجود عيسي مسيح و تفاسير تازه از او تداوم مي يابد. مي توان گفت عيسي مسيح(ع) مرکز و قلب مسيحيت است.

2- قلب مرکز بدن است. با قلب انسان زنده است. اگر قرار باشد براي اسلام به مثابه يک نظام زنده، قلبي بجوييم، اين قلب کجاست؟ موضوع سخن امروز من همين است؛ قلب اسلام. در تمامي اديان ابراهيمي، خداوند در مرتبه يي متعالي خالق و صانع عالم و آدم و دين است. او برتر از قلب، که قلب آفرين است. در پاسخ به اين پرسش مهم، دو پاسخ مقدر بيشتر به نظر نمي رسد؛ يکي محمد (ص) و ديگري قرآن. باز در اهميت طراز اول هر دو در تعاليم اسلامي هم ترديدي نيست. کتاب و سنت دو رکن رکين اسلام هستند و هر آنچه قرار است به اسلام نسبت داده شود، بايد سازگار با اين دو رکن باشد. از ديدگاه مسلمانان سعادت دنيا و آخرت در گرو پيروي از «کتاب الله» و «سنت رسول الله» است.

3- چه بسا گفته شود هر دو قلب اسلامند. اسلامي زيستن در گرو تمسک به هر دو است و تفکيک شان نه ممکن است و نه مطلوب. پيوندشان وثيق است و فلاح در دست يازيدن به ذيل هر دو است. براين اساس به فکر دايره يي با يک مرکز نباشيد، بلکه يک بيضي با دو کانون را بجوييد. اين پاسخ به دلايلي پذيرفتني نيست؛ مهم ترين دليل اينکه، کتاب و سنت چنين پاسخي را به پرسش مقدر ما تجويز نمي کنند. ديگر آنکه بحث در تفکيک عملي و تجويز رفتاري نيست، سخن در مقام نظر و عرصه انديشه است که در آن چنين تفکيکي به معناي تبعيت قرآن و وحي از شخص محمد(ص) (و نه سنت او به معناي متعارف ديني اش) ترسيم شده است.

4- فرضيه اين بحث اين گزاره ساده است؛ قرآن مجيد قلب اسلام است. البته اين سخن تازه يي نيست. هرکسي چه مسلمان و چه غيرمسلمان مي داند قرآن مرکز و محور اسلام است. آنچه در اين مجال به دنبال آن هستم، تاکيدي دوباره بر اين امر بديهي است. به نظر مي رسد شرايطي ايجاد شده است که چاره يي جز تجديد نسبت خود با قرآن نداشته باشيم. واضح است که فرضيه منفي بحث ما هم چنين گزاره يي است؛ شخص محمد بن عبدالله(ص) قلب اسلام است. بنا بر گزاره اول محمد(ص) و رسالتش تابع قرآن است. بنا بر گزاره دوم، قرآن و اسلام تابع شخصيت و تجربه معنوي محمد(ص) است. تفاوت علمي و اختلاف فني اين دو گزاره جداً عميق است و نتايج و لوازم بسيار متفاوتي بر آنها مترتب مي شود. تا آنجا که مي توان از اين پرسش به استراتژيک ترين مساله در انديشه اسلامي معاصر ياد کرد.

5- گزاره اول در حد اطلاع اندک من باور اجماعي و اتفاقي مسلمانان است و متفکران مسلمان بزرگ گذشته يعني حکيمان، عارفان، متکلمان، مفسران و محدثان به رغم تفاوت مذهب و مشرب علمي شان بر خلاف آن سخن نگفته اند. گزاره دوم باور گروهي اندک از متفکران مسلمان قرن اخير به ويژه معاصر است که قائلين آن (با اختلاف در تقرير) در طول تاريخ فرهنگ اسلامي به زحمت به تعداد انگشتان دو دست مي رسد (هندي،پاکستاني، آفريقايي و اخيراً ايراني). اما در يک بحث علمي نه کثرت قائلان لزوماً اماره ظفر است، نه قلت قائلان نشانه ضعف. چه بسا اين فئه قليله در آينده کثير شوند. هاضمه قوي تفکر اسلامي به هر انديشه تازه واردي خوشامد مي گويد به اين شرط که ضوابط علمي را رعايت کند. بي شک عرصه، عرصه بحث و نقد است. متعلق نقد هم آرا و افکار است نه اشخاص و افراد. اگر بر بطلان و ضعف نظر و رايي اشارتي رود، هرگز به معناي تعريض به دين اشخاص و ايمان افراد نيست. هر که خود را مسلمان مي داند، مسلمان است و داور دين و ايمان آدميان دادار دادگر در روز بازپسين است. هر دو سوي بحث بحمدالله مسلمانند و به نيت مبارک ارتقاي انديشه اسلامي پا در اين وادي نهاده اند.

6- در اين مجال اندک من تنها به ذکر يک نکته

روش شناختي اشاره مي کنم، به اين اميد که در آينده توفيق ادامه اين بحث مهم را داشته باشم. و آن اينکه داور اين بحث کيست؟ براساس کدام روش مي توان به اين پرسش اساسي پاسخ داد؟ به شکل مشخص آيا مي توان خارج از قرآن و سنت پيامبر تکليف اين سوال را يکسره کرد و به سود يکي از دو طرف فتوا داد؟ پاسخ من به شکل مشخص و ساده اين است که هيچ پاسخي به اين پرسش مهم بدون مراجعه به خود قرآن و سنت معتبر پيامبر تمام نيست.

7- توضيح آنکه هر آنچه به نام اسلام مطرح است بايد از دو حال ذيل خارج نباشد؛ قرآن آن را پذيرفته باشد، يعني در قرآن به صراحت يا التزام تاييد شده باشد. وگرنه، از جانب قرآن به صراحت يا التزام نفي نشده باشد. اگر چيزي در قرآن صريحاً انکار شده باشد، قابل انتساب به اسلام نيست. علاوه بر آن اگر چيزي در قرآن و سنت معتبر رسول الله(ص) به صراحت نفي شده باشد به طريق اولي نمي تواند به عنوان اسلام تلقي شود.

8- اسلامي بودن مساوي صحيح بودن نيست. اسلامي نبودن هم معادل نادرست بودن نيست. بسياري از امور درست و صحيحي که ما مي شناسيم نه در کتاب و سنت مطرح شده و نه انتظار طرح شدن داشته است. از کتاب هدايت و پيامبر رحمت انتظار رياضي و طبيعي و فلسفي و عرفاني داشتن خطاست. بسياري از حقايق صادق صحيح بيرون از اسلام وجود داشته و دارد و خواهد داشت. اگر چيزي در کتاب و سنت نباشد يعني به يک معني اسلامي نباشد، تنها معنايش اين است که جزء تعاليم اسلامي نيست، و قطعاً به اين معني نيست که نادرست و باطل است.

9- اما اگر قرار باشد چيزي به اسلام نسبت داده شود، ملاک صحت و صدق آن چيزي جز تاييد آن از جانب کتاب و سنت معتبر نيست. البته قواعد عمومي از قبيل عدم امتناع عقلي نيز حاکم است، به اين معني گزاره هاي کتاب و سنت بايد عقلاً ممتنع نباشد و نيز از سازگاري دروني برخوردار باشد، به اين معني که برخي گزاره هاي آن گزاره هاي ديگرش را تکذيب نکند. خوشبختانه براين گونه قواعد عام عقلي، شواهد قرآني نيز در دست است.

10- نتيجه منطقي اين سخن آن است که تکليف اسلام را نمي توان خارج از اسلام و بالاخص بدون مراجعه به کتاب و سنت تعيين کرد. حال اگر درباره مهم ترين امور اسلامي يعني خود کتاب و پيامبر(ص) و وحي سخن بگوييم، چطور؟ آيا باز بايد به کتاب و سنت مراجعه کرد و از آنها پرسيد که قرآن خود را چگونه معرفي کرده، قرآن وحي الهي را چگونه توصيف کرده، قرآن پيامبر را چگونه شناسانيده است؟ پيامبر نسبت خود را با قرآن چه سان ترسيم کرده، درباره وحي چه گفته، و خود و پيامبري اش را چگونه معرفي کرده است؟

11- به نظر مي رسد چه مسلمان باشيم چه غيرمسلمان، براي شناخت واقعي قرآن، وحي و پيامبر به عنوان «شرط لازم» چاره يي جز مراجعه به خود قرآن و سنت معتبر پيامبر نداشته باشيم. اين شرط لازم، براي برخي «شرايط کافي» نيز در پي خواهد داشت. براي غيرمسلمانان و آنها که به هر دليل رسالت الهي محمد بن عبدالله(ص) را باور ندارند، يا بالاتر از آن منکر وجود خداوند هستند، و در يک کلام به قرآن و وحي و پيامبر(ص) ايمان ندارند، اسناد و شواهد و قرائن تاريخي در اين باره حرف اول را خواهد زد. به هر حال اطلاع از ديدگاه قرآن و پيامبر شرط لازم يک پژوهش منصفانه در اين باره است. اين گونه پژوهش هاي علمي و غيرعلمي البته حرف تازه يي نيست، نزديک دو قرن است که آغاز شده و بررسي و نقد آکادميک آن بر مسلمانان فرهيخته فريضه است.

12- درباره آن دسته از مسلماناني که به هر دليلي درباره ماهيت قرآن و وحي و پيامبر «پرسش» دارند، آنان نيز غير از تاريخ، به فلسفه، عرفان و علوم زبان شناختي و معناشناختي براي يافتن شواهدي له يا عليه مدعيات خود درباره قرآن و وحي و پيامبر متوسل خواهند شد و خواهند کوشيد با تمسک به معارف يادشده تبييني معقول يا موجه از پديده وحي و پيامبري و قرآن ارائه دهند. طرح اين پرسش ها از ديدگاه اسلامي نه تنها مذموم نيست، بلکه با شرايطي گفت وگوي علمي در اين موارد ممدوح و پسنديده است. اما سخن درباره اصل راي تاريخ و فلسفه و عرفان و علوم زبان شناختي و معناشناختي درباره قرآن و وحي و پيامبري نيست، سخن درباره «کفايت» راي اين علوم و معارف درباره اصل و اساس اسلام و بي نيازي از مراجعه به خود قرآن و سنت پيامبردر اين زمينه است. مسلمانان اسلام خود را با ايمان به رسالت الهي محمد بن عبدالله(ص) و قرآن به عنوان کلام الله مجيد آغاز کرده اند. اين باور پايه اجزا و مولفه هايي دارد که در حکم ذاتيات آن محسوب مي شوند. اين باورهاي پايه اصول موضوعه يي هستند که تعاليم اسلامي بر مبناي آن نهاده شده اند. ايمان مومن پشتوانه اعتبار اين اصول موضوعه اند. در غيرمومنان اين آيين، واضح است که اين طريق به لحاظ منطقي مفيد فايده نخواهد بود.

13- سخن اصلي درباره نياز مسلمانان پرسشگر به مراجعه به متن قرآن و سنت پيامبر درباره قرآن و وحي و پيامبري است. اسلام و قرآن را قرار نيست تا ابد برداشت هاي کهن نمايندگي کنند، اما هر برداشت تازه يي از اين امور بنيادي بايد اعتبار خود را با سازگاري و حداقل عدم ناسازگاري با آيات قرآن در اين باره اثبات کند. قرآن کريم و پيامبر به کرات درباره ابعاد قرآن، وحي و نسبت شخص پيامبر با وحي و خداوند سخن گفته اند. سنت معتبر پيامبر(ص) با آموزه هاي قرآن کريم در اين باره کاملاً هماهنگ و سازگار است. اين آيات مهم ترين اسناد ديني درباره ماهيت قرآن و وحي و پيامبري است.

14- مسلمانان در ايمان به دعواي پيامبري محمدبن عبدالله(ص) جز اين قرآن و قبول صداقت او چيزي نداشته اند. مخاطبان اوليه وي مسلمان شدند چون باور کردند که او راست مي گويد و اين قرآن از سوي خداوند بر او نازل شده است. اصولاً کسي مدعي اقامه دليل عقلي بر نبوت خاصه نيست. اساساً مگر امور جزيي شخصي قابل اقامه برهان است؟ مسلماناني که توفيق هم عصري با پيامبر را فاقدند، چون کماکان اين مدعا را صادقانه يافته اند به او ايمان آورده اند و مي آورند. بنابراين ايمان مسلمانان به خدا و رسالت پيامبرشان پشتوانه اعتبار قرآن است. اکنون مومن به قرآن مجاز است براي توصيف دينش به قرآن مراجعه کند.

15- اساس استدلال من در لزوم مراجعه به قرآن در آزمون انتساب هر گزاره يي به اسلام به شرح ذيل است؛

الف- مسلماني با ايمان به صداقت محمد بن عبدالله(ص) آغاز مي شود.

ب- پيام الهي محمد امين صادق(ع) قرآن است.

ج- قرآن سند اسلام است.

د- اگر چيزي با قرآن معارض يا ناسازگار باشد قابل استناد به اسلام نيست. قوت اين گزاره تا به حدي است که حتي اگر روايت منسوب به پيامبر معارض با قرآن باشد به دستور خود پيامبر بايد به سينه ديوارش کوبيده- سنت معتبر پيامبر به تصريح خود قرآن دومين منبع معتبر اسلام است.

و- قرآن خود و وحي و رسالت را با صفات مميزه مشخصي توصيف کرده است. اين صفات مميزه مشخص عيناً در سنت معتبر پيامبر مورد تاييد قرار گرفته است.

ز- اگر صفاتي به قرآن، وحي و رسالت نسبت داده شود، که با محتواي قرآن و سنت معتبر پيامبر معارض و ناسازگار باشد، به يکي از اين دو تالي فاسد منتهي مي شود؛

تالي فاسد اول؛ جهل پيامبر (بر فرض بي اطلاعي وي از اين صفات مميزه مشخص)

تالي فاسد دوم؛ عدم صداقت وي (بر فرض اطلاع و گزارش خلاف واقع وي از اين صفات مميزه مشخص)

ح- لازمه منطقي هر دو شق نفي رسالت وي است. شخصي که از مهم ترين مميزات رسالتش بي اطلاع است يا در اهم مميزات رسالتش به مخاطبانش عمداً خلاف واقع را گزارش کرده است، فاقد حداقل صلاحيت رسالت الهي است.

نتيجه منطقي اين استدلال اين است که براي مومن به رسالت وي تنها طريق توصيف قرآن و وحي و رسالت، شيوه سازگار با قرآن است، و به زبان دقيق تر آنچه در تعارض و ناسازگاري صريح با قرآن نباشد.

16- مسلمانان پرسشگر براي فرار از مخمصه تعارض ديدگاهشان درباره وحي و قرآن و رسالت با آيات قرآن کريم چاره يي جز تاويل اين آيات نخواهند داشت، يعني معنايي غير از متفاهم عرفي اين آيات را به آنها نسبت مي دهند. اين کوشش حداقل تاکنون ثمربخش نبوده است، حداقل به سه دليل؛ دليل اول، تغيير معنا از متفاهم عرفي - که مبناي فهم آيات قرآناست- به هر معناي مجازي (غيرمتفاهم عرفي) نيازمند قرينه يا شاهد مطمئن لفظي يا لبي است. اولاً چنين قرائني در مقام بحث مفقود است، ثانياً تاکنون از سوي مدعيان معني اقامه نشده است، ثالثاً اصولاً مقام بر خلاف اقامه چنين شواهد و قرائني است. دليل دوم؛ بسياري از اين آيات متشابه، مجمل، و ظاهر نيستند تا با قابل حمل بر معناي مجازي خلاف متفاهم عرفي باشند، در اين ميانه آيات محکم، نص و مبين به حد وفور يافت مي شود. تاويل آيات محکم نص کاري به غايت دشوار بلکه بر اساس مباني مسلم اسلامي غيرقابل پذيرش است. ثالثاً، تعداد آياتي که در مقام تبيين صفات مميزه و مشخصات وحي و قرآن و رسالت هستند کم نيست، ده ها و صدها نيست، افزون از هزار آيه است. تاويل اين همه آيه که همگي هماهنگ باهم مجموعه سازگاري را ارائه مي کند، به معناي تغيير هندسه معرفتي تمامي قرآن و پيامبر و اسلام است. تاويل مقبول در تاريخ کلام اسلامي همواره در تعداد بسيار محدودي از آيات با تکيه بر قرائن و شواهد غالباً لفظي از آيات محکمات بوده است که برخي از آنها هنوز هم معرکه آرا است. تاويلي در اين حد از کميت و کيفيت نتيجه اش چيزي است که با اسلام برخاسته از کتاب و سنت مشترک لفظي خواهد بود نه بيشتر (تفاوت بنيادي در محتوا و تشابه در اسم).

17- در حوزه صفات مميزه قرآن، وحي و رسالت، از مجموعه دو منبع اصيل اسلامي صفات ذيل براي محمد بن عبدالله(ص) به دست مي آيد؛ محمد نه تولدش، نه کودکي اش و نه وفاتش هيچ کدام معجزه نبود، حتي نامش هم بر دينش نهاده نشد. اعجازش در کتابي بود که اين امي به مکتب نرفته تلاوت مي کرد. اسلام «کتاب محور» بود.

شخص پيامبر 23 سال پيام الهي را تبليغ کرد و به ملکوت اعلي پيوست، اما کتابش ماند و مي ماند. اسلام «قرآن محور» است. محمد بن عبدالله(ص) رسول خداوند و پيام آور وحي الهي و معلم قرآن است. پيامبر مفسر و مبين و مفصل کلام خداوند است. خطوط کلي تعاليم اسلامي در قرآن آمده است و بيان جزييات آن به عهده پيامبر است. سنت معتبر پيامبر(ص) پس از قرآن کريم مهم ترين رکن و منبع اسلام است. پيامبر(ص) علاوه بر اين بزرگ ترين اسوه و الگوي انساني اسلام است. او قرآن مجسم است. پيامبر خود بر محوريت قرآن در اسلام اذعان داشته، به مسلمانان تعليم داده است که همواره سخنان او را با قرآن بسنجند، و اگر چيزي به نام او بر خلاف قرآن نقل شد، نپذيرند که يقيناً او نگفته است. بنابر اين قرآن از يک سو سند رسالت پيامبر و از سوي ديگر ملاک اعتبار سخنان وي است.

18- از مجموعه آيات قرآن صفات مميزه ذيل در توصيف خود و وحي و رسالت به دست مي آيد؛

قرآن خود وحي الهي است (نه تفسير آن)

محمد بن عبدالله بشري همانند ديگر آدميان بوده است که توسط خداوند به رسالت برگزيده شده است.

وحي به صورت انزال از مبداء الهي مستقيماً يا با وساطت جبرئيل به قلب پيامبر سرازير شده است.

وحي به لسان عربي مبين نازل شده است.

وحي به اراده پيامبر نازل نمي شده است. پيامبر در زمان نزول وحي نقشي نداشته است.

وحي قول بشري نيست، قولي الهي است.

دست شياطين از وحي کوتاه است.

در قرآن باطل راه ندارد.

وحي مصنوع درون پيامبر نيست. (پيامبر قابل وحي بوده نه فاعل آن).

انتساب وحي رسالي به خداوند از سنخ انتساب عمومي پديده هاي طبيعي به علت بعيده نيست. بلکه انتساب پديده يي ويژه و متفاوت با ديگر پديده هاي طبيعي به علت موجده (خداوند) است.

پيامبر مجاز به هيچ تصرفي در وحي الهي نبوده است.

پيامبر تنها با استعانت خاصه (نه عمومي) خداوند قادر به حفظ وحي بوده است.

19- نتيجه بحث اثبات اين گزاره است؛ «قرآن کريم قلب و مرکز اسلام است». گزاره اسلام محمدمحور يا تبعيت قرآن از شخصيت وي از يک سو فاقد هرگونه مستند قرآني و نبوي است، از سوي ديگر اين گزاره معارض صريح آيات متعدد قرآن و بر خلاف اقرار صريح پيامبر اسلام است. انتساب اين راي به اسلام مطابق توضيحات فوق صحيح و پذيرفتني نيست، و به قلب (انقلاب محتواي) اسلام مي انجامد. به علاوه اين گزاره مدلل و وافي به مقصود هم نيست. تشريح اين مهم مجالي ديگر مي طلبد. نقد نسبت هاي داده شده به برخي حکما و عرفا در اين زمينه قدم بعدي است. قدم سوم نقد عللي است که به تمايل به نسبت بي سابقه خطا و اشتباه به قرآن منجر شده است. بار ديگر بر اين نکته تاکيد مي کنم که نقد ديني آرا هيچ تلازمي با نقد ديانت و ايمان صاحبان آنها ندارد و داوري در اين باره فعلي الهي است نه بشري. نقد عرايض اين کمترين هم مايه امتنان گوينده است. از متفکراني که با طرح پرسش هايشان باعث کوشش هاي ميمون در ارتقاي انديشه اسلامي شده اند، تشکر مي کنم.

متن سخنراني در مرکز اسلامي ايرانيان اïکلند در کاليفرنيا به مناسبت عيد غدير خم، 30 آذر 1387
گفت وگو با دکتر محمد صدر؛
اصلاح طلبان بزرگ ترين مشکل امريکا هستند


رضا شجاعيان

سخنان دولتمردان ايالات متحده که هرازچندگاهي با ادعاي حمايت از اصلاح طلبان همراه است غالباً به بهانه يي براي فشار بر نيروهاي تحول خواه تبديل مي شود. در اين ميان نيز جريانات و چهره هاي رقيب احزاب اصلاح طلب به منظور به حاشيه راندن اين طيف از اتهام زني به اصلاح طلبان ابايي ندارند. در اين زمينه نظرات دکتر سيدمحمد صدر که در دولت اصلاحات عهده دار معاونت آفريقايي - عربي وزارت امور خارجه بود را جويا شديم. وي که گفته هاي دولتمردان امريکايي در حمايت از اصلاح طلبان را تنها ادعا مي خواند، معتقد است برخلاف تصور برخي جريانات سياسي، امريکايي ها بزرگ ترين مشکل خود را اصلاح طلبان مي دانند و مي گويد؛ اين يک فرض است که بگوييم امريکايي ها از اصلاح طلبان حمايت مي کنند. بايد ابتدا ببينيم اين فرض درست است يا خير. آيا خانم رايس که اخيراً صحبت هايي کردند يا به طور کلي دولت بوش از اصلاح طلبان حمايت مي کند يا اينکه ادعا مي کنند. چون حمايتي وجود ندارد و اصلاح طلبان هيچ گونه اعتقادي نه به خانم رايس و نه به آقاي بوش ندارند. چون اينها را فاشيست ترين دولت امريکا مي دانند. بنده ويژگي هاي دولت فعلي امريکا را اگر برايتان بگويم به اين نتيجه مي رسيد. اينها نومحافظه کاراني هستند که داراي تعصبات مذهبي شديدي هستند و به مسيحيان صهيونيست يا صهيونيست هاي مسيحي معروفند. مسيحيان صهيونيست معتقدند براي اينکه حضرت مسيح ظهور کند بايد يک دولت يهودي به وجود بيايد. پس از آن هم اين دولت يهودي دشمن مسيحيان را که آنها ادعا دارند مسلمانان هستند، از بين ببرد تا زمينه ظهور مسيح فراهم شود. در واقع اين مبناي تفکري اينها است. به همين دليل هم از اسرائيل تا جايي که مي توانند حمايت مي کنند.

به لحاظ استراتژي هم اينها معتقدند ارزش هاي امريکايي که از نگاه خودشان بهترين ارزش ها است را بايد در جهان گسترش داد. درباره چگونگي گسترش آن هم از طريق نيروي نظامي عمل مي کنند. يعني تصور مي کنند و اعتقاد دارند که ارتش امريکا و قواي مسلح امريکا براي جهاني کردن ارزش هاي امريکايي حرف اول را مي زند. با همين رويکرد نيز قبل از اينکه بر سر کار بيايند انتقادات شديدي به دولت کلينتون داشتند و مي گفتند کلينتون با کاهش بودجه نظامي امريکا ارتش را تضعيف کرده است و خودشان وقتي بر مسند قدرت قرار گرفتند بودجه نظامي را افزايش دادند و جنگ افغانستان و عراق را راه انداختند. بايد بگويم خشن ترين و افراطي ترين جناح در حاکميت امريکا اينها هستند، يعني دموکرات ها ويژگي اينها را ندارند و حتي بخش اعظم جمهوريخواهان هم ويژگي اينها را ندارند. دولت فعلي امريکا بخش کوچکي از جمهوريخواهان بود که آمدند قدرت را در دست گرفتند و ويژگي شان ماجراجويي است. بنابراين نه تنها هيچ اصلاح طلبي بلکه در واقع هيچ فرد عاقلي هم اينها را تاييد نمي کند تا چه رسد به اينکه به پشتيباني آنها خوشبين باشد. اصلاح طلبان مسلماً از اينها تبري مي جويند.

درباره اين حرف ها هم بايد بگويم اصلاح طلبان چون منويات واقعي اينها را مي دانند هيچ گاه روي خوش به اين گروه نشان ندادند.

دولت نهم در دوره فعلي خيلي بيشتر به اينها روي خوش نشان داده تا اصلاح طلبان که هميشه ردشان کرده اند.

آقاي احمدي نژاد در امريکا گفتند ما مي خواهيم با شما رابطه برقرار کنيم که ما معتقديم اين کار ايشان عزت و اقتدار جمهوري اسلامي ايران را زير سوال برده است. اما براي اينکه دقيق و علمي به مساله نگاه کنيم، مي بينيم که خانم رايس در صحبت هايشان به نيت واقعي ايالات متحده اشاره کرده است. آنها تفکر اصلي شان اين است که مخالف نظام جمهوري اسلامي هستند و به دنبال براندازي بودند، اما در ادامه اقرار مي کنند که توانش را نداشتند يعني اين گروه دنبال از بين رفتن نظام مقدس جمهوري اسلامي بودند. پس خيلي بعيد به نظر مي رسد کسي در ايران به اينها گوشه چشمي نشان دهد.

---

- با توضيحاتي که فرموديد مشخصاً بفرماييد چرا آنها به قول شما ادعا مي کنند از اصلاح طلبان حمايت مي کنند؟

ببينيد اصلاح طلبان مواضع و خواسته هايشان مترقي و پيشرفته است. هيچ کس نمي تواند بگويد ما با اينها مخالفيم. ديکتاتورترين افراد و مستبدترين جناح ها هيچ زمان نمي آيند عليه آزادي شعار بدهند. ديکتاتورها صراحتاً نمي گويند من با آزادي مخالفم. هيچ کسي حتي اگر عقيده هم داشته باشد به شکل عريان مطرح نمي کند که با دموکراسي يا عدالت مخالف است. به طور مثال کسي با شعار توسعه سياسي اصلاح طلبان در داخل ايران و تنش زدايي در سياست خارجي تقابل و مخالفتي ندارد و اگر مخالف باشد در واقع خودش مساله دار مي شود.مسوولان امريکايي به خاطر اينکه خودشان را منزه کنند و اعتباري بگيرند از شعارهاي اصلاح طلبان مي آيند اعلام مي کنند از اين شعارها حمايت مي کنند. دليل اصلي اش اين است، يعني آنها مي خواهند اعتبار بگيرند نه اينکه اعتبار بدهند.

- پس شما معتقديد تنها علت حمايت برخي مسوولان ايالات متحده از اصلاح طلبان اين است که مي خواهند از انديشه هاي مترقي اصلاح طلبانه اعتبار بگيرند.

البته من يک مساله ديگر را هم بايد عرض کنم و آن اينکه دولت جرج بوش موضعش در قبال ايران، انقلاب اسلامي و اصلاح طلبان دقيقاً مثل موضع سلطنت طلبان و مخالفان است. ببينيد زماني که دوم خرداد پيروز شد و در حالي که اين جنبش مردمي بود و همه دنيا تجليل کردند، منافقين آمدند بحث فتنه خاتمي را مطرح کردند. گفتند اين فتنه خاتمي است، براي اينکه مي خواهد عمر جمهوري اسلامي را افزايش دهد. منافقين، سلطنت طلبان و امريکايي که الان خط مشي اش مانند آنها شده به اين نتيجه رسيده اند که اگر اصلاح طلبان سر کار بيايند عمر نظام جمهوري اسلامي افزايش پيدا مي کند و آنها چون دنبال سقوط اند سعي مي کنند کاري انجام دهند که در واقع اصلاح طلبان ضربه بخورند. چون آنها مي دانند اگر جرج بوش از هر کسي حمايت کند آبرو و حيثيتش خواهد رفت. آنها براي خودشان اصلاح طلبان را خطرناک تر مي دانند چون معتقدند اصلاح طلبان باعث محکم تر شدن پايه هاي نظام جمهوري اسلامي خواهند شد.

-در داخل کشور برخي طيف هاي سياسي دليل حمايت ايالات متحده از نيروهاي اصلاح طلب را دليلي بر وجود رابطه اينان با امريکا و وامدار بودن شان تفسير مي کنند. آيا چنين تفسيري مورد پذيرش شما مي تواند باشد؟

اينها که ادعاست و بخشي هم به دليل خارج کردن رقيب از صحنه است. وگرنه واقعيتي خارجي ندارد. من نمي دانم اين ارتباطاتي که گفته مي شود چطور و کجا انجام مي پذيرد. پس کساني که ادعا مي کنند بايد به صورت دقيق تر مطرح کنند، اما آنچه مسلم است يکسري ارتباط رسمي در زماني که دولت در دست اصلاح طلبان بوده از کانال رسمي برقرار مي شده؛ مساله يي که الان هم وجود دارد. مي بينيم آقاي احمدي نژاد به امريکا مي رود و معاونش آقاي مشايي هم دو هفته در آنجا مي ماند.اتهامات سياسي با واقعيات خارجي متفاوت است. ولي مي توانم بگويم ما که در دولت اصلاحات در وزارت خارجه بوديم مواضع مان خيلي مستحکم تر از دولت آقاي احمدي نژاد بود. هيچ موقع براي رابطه با امريکا التماس نمي کرديم. ما در وزارت خارجه هيچ موقع به رئيس جمهور توصيه نمي کرديم اگر رئيس دولت امريکا به شما بي اعتنايي کرد و در سخنراني ات در سازمان ملل ننشست، شما در سخنراني او حضور پيدا کن. اصلاح طلبان با قدرت برخورد مي کردند. در آن موقع آقاي کلينتون در راهروهاي سازمان ملل دنبال آقاي خاتمي مي دويد تا با ايشان دست بدهد يا صحبتي کند و آقاي خاتمي تحويلش نمي گرفت.

اينجا آقاي احمدي نژاد پاي سخنراني هاي جرج بوش با ويژگي هايي که در ابتداي صحبتم عرض کردم دو سال متمادي مي نشيند ولي از آنها يک نفر در جريان سخنراني ايشان حاضر نمي شود و با بي اعتنايي کامل عمل مي کند. جرياناتي که به اصلاح طلبان اتهام مي زنند به چنين چيزهايي توجه کنند که رئيس جمهور ايران اين گونه عزت ملت را زير سوال نبرد.

-همانگونه که مي دانيم و شما هم فرموديد در دولت نهم تلاش براي ايجاد رابطه بيشتر بوده است اما هنوز هم اين دولت اصلاحات است که از سوي اصولگرايان متهم به سازشکاري و ضعف در مقابل کشورهاي غربي و امريکا مي شود. علت اين امر چيست؟ آيا تحليل اصولگرايان واقعي است يا تنها جنبه تبليغاتي دارد؟

همان طور که عرض کردم بيشتر جنبه تبليغاتي مدنظرشان است. شما تفاوت برخوردهاي دولتمردان دو کشور در ادوار گذشته را مقايسه کنيد. در آن زمان رئيس جمهور امريکا آرزو مي کرد بيايد با خاتمي صحبت کند. در آن زمان وزير خارجه وقت ايالات متحده در رابطه با عملکرد گذشته امريکا در ايران ابراز تاسف و عذرخواهي مي کرد، در حالي که در اين دوره در سخنراني هاي مختلف چندين بار درخواست رابطه از سوي ايران شده پس ببينيد کدام دولت از موضع اقتدار برخورد کرده است.

اينها واقعياتي است که ثبت هم شده، اگر کسي ادعايي دارد مشخصاً بگويد تا پاسخ دلايل ما داده شود. هيچ زمان در زمان اصلاحات مردم اسرائيل دوست ايران نبودند.

- پس شما ضعف و سازشکاري دولت اصلاحات را نمي پذيريد؟

اصلاً قبول ندارم. درست در نقطه مقابل است. از بعد روانشناسي مي گويند بعضي فرافکني مي کنند يعني سعي مي کنند نقطه ضعف خودشان را به طرف مقابل منتقل کنند تا اينکه احساس ضعف را از خود دور کنند.

- به نظر شما چرا برخي جريانات در زمان آقاي خاتمي نسبت به مسائل سياست خارجي حساسيت زيادي نشان مي دادند اما اکنون مي بينيم چنين حساسيتي وجود ندارد و انتقاد قابل توجهي از سوي آن جريان ها مطرح نمي شود؟

برخورد جناحي که گفته مي شود همين است. در زمان خاتمي درخواست رابطه با امريکا مطرح نشد ولي الان خيلي صريح درخواست مي شود و آن افراد هيچ گونه حساسيتي نشان نمي دهند، يعني برايشان مهم نيست که اين کار درست است يا نادرست، مهم اين است که چه کسي عامل انجام کار است.

درست خلاف گفته حضرت علي (ع) است که مي گويند ببين چه مي گويد، نبين که مي گويد؛ اينها مي گويند اگر من اين کار را انجام دادم درست است. اما اگر رقيب من همين کار را کرد اشتباه محسوب مي شود. اين قطعاً استدلال غلطي است و با عقل و عدالت و ديگر شعارهايي که داده مي شود همخواني ندارد.

-لطفاً بفرماييد سياست خارجي دولت نهم با دولت پيشين از نگاه تبييني چه تفاوت هايي دارد؟

تفاوت که بسيار است. آقاي خاتمي در درجه اول عقل، کياست و منافع ملي مبناي تمام تصميماتش در زمينه سياست خارجي بود. ايشان در مسير منافع جمهوري اسلامي ايران، شعارهاي انقلاب و بينش امام حرکت کرد. برهمين مبنا هم آمد بحث تشنج زدايي و اعتماد سازي را مطرح کرد.اين سياست در رابطه با تمام دنيا موفق بود. با کشورهاي خليج فارس از يک طرف و از سوي ديگر با اروپا و حتي در کاهش تشنج با امريکا موفق بود. با سازمان هاي بين المللي تعامل و همکاري هايمان آنقدر پيشرفت کرد که مجمع عمومي سازمان ملل با پيشنهاد آقاي خاتمي سال 2001 را سال گفت وگوي تمدن ها نامگذاري کرد.

اين نام براي هميشه در تاريخ ثبت خواهد شد. البته منظورم تنها نام خاتمي نيست بلکه اين سال به نام جمهوري اسلامي ايران ثبت شد، اما الان مشاهده مي کنيم که همين چند هفته پيش با پيشنهاد آقاي احمدي نژاد ايران براي گرفتن يک کرسي موقت در شوراي امنيت با ژاپن وارد رقابت شد و ديديم که با چه فاصله بسيار زيادي شکست خورد. اين موقعيت فعلي مان در سازمان ملل است.

ايشان يک پيشنهاد ديگر در رابطه با محکوم کردن عدم رعايت حقوق بشر در کانادا مطرح کرد که آنجا هم با اختلاف حدود 100 يا 120 راي موفق نشد. رابطه دولت آقاي خاتمي با دولت هاي اروپايي را در نظر بگيريد. در آن دوره از کشورهاي مهم اروپايي وزرايشان به ايران آمدند و آقاي خاتمي را دعوت کردند به تعامل بيشتر، به همين صورت در خليج فارس و کشورهاي اسلامي که در گذشته رابطه خوبي با ايران داشتند. اما در حال حاضر مي بينيم عربستان سعودي رابطه بسيار بدي با کشورمان دارد، در حالي که در دولت آقاي خاتمي رابطه مناسبي برقرار شد که اثرات مثبتي هم داشت. از همه اينها مهم تر بحث انرژي هسته يي است. تمام کارهاي مربوط به اين موضوع، تمام زيرساخت ها و پيشرفت تکنولوژي در زمان آقاي خاتمي انجام شد. هم اصفهان ساخته شد و هم نطنز. ما به غني سازي اورانيوم رسيديم در حالي که يک قطعنامه تحريم هم نداشتيم، يعني به طرف دريافت کامل حقوق ملت ايران حرکت کرديم. زمينه هايش هم فراهم شد تا با مذاکره و بحث با سازمان انرژي اتمي از ارجاع پرونده هسته يي ايران به شوراي امنيت جلوگيري کنيم. نتيجه اين رويکرد هم چنين شد که به لحاظ بين المللي موقعيت بسيار بالايي به دست آورديم. اکنون اما تنها درصدي از فعاليت هاي زيرساختي دوران آقاي خاتمي ادامه پيدا کرد و در عين حال هزينه هاي بسيار بالايي پرداخت شد.

ديگر تفاوت عمده يي که نتايج رويکرد سياست خارجي دولت هاي هشتم و نهم با يکديگر دارند موقعيت ايرانيان در خارج از کشور است. الان خيلي از ايراني ها را در همين کشورهاي خليج فارس، اروپا و در امريکا اذيت مي کنند.متاسفانه در حج اخير هم براي حاجيان ايراني مشکلاتي درست کردند. واقعاً يک ايراني در زمان آقاي خاتمي احساس افتخار مي کرد.

- آقاي دکتر برخلاف گفته هاي شما حاميان دولت نهم اداره کشور در شرايطي که اجماع جهاني عليه ايران وجود دارد را نقطه قوت اين دولت به شمار مي آورند. در اين باره اعتقاد شما چيست؟

خب عملکردهاي همين دولت موجب شده اجماع جهاني عليه ايران حاصل شود. ببينيد سياست خارجي سهل و ممتنع است. يکي از اشکالات هم اين است که افراد فکر مي کنند چون سهل است پس هدايتش نيز دشوار نيست و کاري که انجام شود نتيجه چندان منفي در بر نخواهد داشت، در حالي که سياست خارجي ممتنع هم هست و به مشورت يعني به کار بردن صاحبنظران و متخصصان نياز دارد. متاسفانه در دولت فعلي اينها نيست. بعد از آن هم بحث هايي مي شود که بايد دنيا را اصلاح کنيم، مديريت جهاني را تغيير بدهيم و دعوت به احکام الهي که هيچ کدام شان در شرح وظايف يک رئيس جمهور نيست.مطمئن باشيد بحث هايي مثل مديريت جهاني تماماً براي ايران هزينه دارد، چون تغيير مديريت جهاني يعني دخالت در امور داخلي کشورها و در نتيجه ايران عامل ناامني قلمداد مي شود.

- با توجه به اينکه سال آينده انتخابات رياست جمهوري را در پيش داريم، فکر مي کنيد در صورت پيروزي کانديداي اصلاح طلبان، آنها بايد چه راهکاري براي اصلاح ساختار سياست خارجي در پيش بگيرند؟

شما در ابتداي سوال تان بحث بازگشت اصلاح طلبان به قدرت را مطرح کرديد. به نظر من لازمه اصلاح ساختار اين نيست که حتماً در زمان حضور در قدرت صورت گيرد.

اصلاحات وظيفه هر مسلماني است. هر کس که مسلمان است يعني اصلاح طلب هم هست، يعني اول خودش و بعد خانواده و جامعه اش را اصلاح مي کند. اگر اصلاح طلب بر سر قدرت بود خب از ابزاري که در اختيار دارد در پيشبرد اهدافش بهره مي گيرد اما اگر در قدرت نباشد معنايش اين نيست که اين وظيفه از او گرفته شود. ما بزرگ ترين اصلاح طلب را حضرت امام حسين(ع) مي دانيم که خود ايشان گفتند من به پا خاستم براي اصلاح امت جدم. سر قدرت هم نبود و به قدرت هم نرسيد. البته طبيعي است که اصلاح طلب اگر سر قدرت باشد دامنه کاري اش گسترده تر مي شود. فکر مي کنم خيلي پاسخ اين سوال راحت است. ما هشت سال امتحان داديم. اصلاح طلبان در سياست خارجي داراي متخصصاني هستند که هشت سال آن را اداره کردند و نتايجش را هم مردم ديدند و هم دنيا؛ عزت جمهوري اسلامي ايران، عزت مردم ايران و دستيابي به بخشي از اهداف و نظريات امام، به دست آوردن جايگاه مناسب بين المللي براي ايران و در نتيجه تامين امنيت ايران را مي توان مثال زد.

- شما فرموديد اصلاح طلبان در خارج از قدرت هم مي توانند اهداف اصلاح طلبانه خود را دنبال کنند. عملکرد سه ساله و نيمه اصلاح طلبان را چگونه ارزيابي مي کنيد؟

از نظر من چندان ايده آل نبوده است. چون خود نگاه به قدرت باعث مي شود خارج از قدرت تحرک کمتر شود. اما گذشته از اين بايد به اين نتيجه رسيد که براي اصلاح امور تلاش کرد.

- آيا گفتمان دولت پيشين باز هم مي تواند در صورت حضور در قدرت موفق عمل کند؟

بله. من تاکيد مي کنم موفق ترين دوره سياست خارجي ايران چه قبل و چه بعد از انقلاب دوره هشت ساله اصلاحات است. همه اهداف جمهوري اسلامي به خوبي پيش رفت در مسائلي نظير لبنان و فلسطين. در عين حال در آن زمان رفتار و سخناني که در دنيا ايجاد حساسيت کند ابراز نمي شد.
دغدغه صيانت از آرا
هدايت آقايي

چند روز قبل سخنگوي شوراي نگهبان تضمين داد که از آراي مردم صيانت به عمل بيايد. با توجه به دغدغه هميشگي اصلاح طلبان در مورد صيانت از آراي مردم و وجود انتخابات سالم اين صحبت از آن جهت حائز اهميت بود که در هر انتخابات طيف محافظه کار اصلاح طلبان را متهم به فرافکني و دروغگويي در مورد انتخابات کرده اند. صحبت سخنگوي شوراي نگهبان نشان دهنده دغدغه فکري قشري از جامعه نسبت به صيانت از آراي مردم دارد. به گمان من صورت مساله اشتباه است. وقتي از صيانت از آراي مردم حرف مي زنيم بايد روند و فرآيند انتخابات سالم باشد و اين فرآيند تنها وقتي صورت مي گيرد که صورت دهندگان و برگزارکنندگان انتخابات خود از سلامت برخوردار باشند. تا چهار سال قبل با توجه به تفاوت ديدگاه ها و نظرات و گوناگوني افراد عضو در هيات هاي اجرايي وزارت کشور و شوراي نگهبان انتخابات سالم برگزار مي شد و با توجه به تفاوت نظرات و ديدگاه ها بين اين سه بخش مي شد به فرآيند انتخابات با ديد بهتري نگريست. در انتخابات رياست جمهوري زمان آقاي خاتمي ما شاهد اين واقعيت بوديم که عده يي سعي در مخدوش کردن انتخابات کردند اما تفاوت ديدگاه هاي سه عامل اجرايي انتخابات آنها را افشا کرد و اين تفاوت نظرات توانست از آراي مردم صيانت کند.

بعد از هماهنگي نسبي وزارت کشور و شوراي نگهبان اين هيات هاي اجرايي بودند که با قالب و چيدمان سنتي خود که طيف هاي گوناگون را شامل مي شدند مي توانستند اطمينان بخشي براي برگزاري يک انتخابات سالم باشند اما بعد از تغيير در شکل هيات هاي اجرايي و تغيير افراد در اين هيات ها ميزان نگراني از انتخابات افزايش يافت. تنها وجهي که مي توانست ايجاد کننده يک محيط سالم براي برگزاري انتخاباتي آزاد باشد نظارت نمايندگان کانديدا بر شمارش آرا و روند انتخابات بود که در انتخابات مجلس هشتم ديديم همين حق قانوني نمايندگان از آنها گرفته شد و صندوق هاي راي به دفاتر ديگري منتقل شد و از حضور نمايندگان اصلاح طلب در آن مکان ها جلوگيري کردند. قوه قضائيه اگر تا قبل از اين با شکاياتي از روند برگزاري انتخابات مواجه مي شد امروز ديگر نهادي براي شکايت باقي نمانده است. يکي شدن خط فکري شوراي نگهبان، وزارت کشور و هيات هاي اجرايي - در آخرين گام - و گرفته شدن حق قانوني نمايندگان کانديداها از آنها باعث شده است که به صورت عملي قوه قضائيه ديگر شکايتي براي رسيدگي نخواهد داشت و اين نهاد بازدارنده نيز ديگر کاري براي رسيدگي در انتخابات نخواهد داشت. حال اصلاح طلبان بايد چه روندي را پيش بگيرند؟ اين سوال را شايد بتوان اين گونه جواب داد که با تقويت و افزايش نمايندگان خود و افزايش فشار بر نهادهاي برگزارکننده براي نظارت بر انتخابات سعي در برگزاري انتخاباتي سالم داشته باشند اما اگر برخوردهاي انتخابات مجلس هشتم دوباره صورت بگيرد که با اوصاف و مشخصاتي که امروز شاهد آ ن هستيم به نظر مي رسد صورت بگيرد، اصلاح طلبان بايد يک تصميم جدي تر بگيرند و اگر اين تصميم و راهکار راه به جايي نبرد در شرکت خود در انتخابات تجديد نظر کلي کنند يا با يک رويکرد جديد در انتخابات شرکت کنند.
مرتضي مبلغ از تبليغات انتخاباتي مي گويد
کدام تخلف انتخاباتي
چندي پيش فرمانداري شيراز از برگزاري کنگره ستاد حاميان خاتمي در اين استان ممانعت به عمل آورد. اين خبر در حالي منتشر شد که ستادهاي جوانان حامي کانديداتوري سيدمحمد خاتمي پيش از اين حداقل در 10 استان ديگر اقدام به برگزاري کنگره کرده بودند. در اين شرايط اين سوال مطرح است که آيا سازماندهي فعاليت هاي انتخاباتي از هم اکنون خلاف قانون است؟

مرتضي مبلغ که در دولت اصلاحات معاونت سياسي وزارت کشور را عهده دار بود، معتقد است اين اقدام فرمانداري شيراز بر پايه قانون صورت نگرفته چرا که در هيچ يک از بندهاي قانون انتخابات برگزاري جلسات خصوصي به منظور سازماندهي نيروها منع نشده است.

مرتضي مبلغ به اعتماد مي گويد؛ براساس اطلاعاتي که در ارتباط با جلوگيري از کنگره ستاد 88 استان شيراز دارم در توجيه اين اقدام دو نکته مطرح شده است؛ اول آنکه مسوولان استانداري شيراز تشکيل اين کنگره را مصداق فعاليت هاي پيش از موعد انتخاباتي قلمداد کرده اند و با همين تفسير از برگزاري آني جلوگيري کرده اند.

رئيس ستاد انتخابات دولت اصلاحات در نفي چنين برداشتي از فعاليت هاي ستادهاي کانديداها ضمن تاکيد بر غيرقانوني بودن اقدام فرمانداري شيراز مي گويد؛ تبليغات زماني معنا پيدا مي کند که مشخصاً يک کانديدا به صورت رسمي پس از اعلام نامزدي در وزارت کشور حضور يابد و اقدام به ثبت نام کند. بنابراين پيش از آنکه چنين عملي انجام شود اساساً تبليغات انتخاباتي محلي از اعراب ندارد. طبيعي است که در برهه زماني فعلي که حدود شش ماهي تا زمان برگزاري انتخابات رياست جمهوري باقي است افراد مختلفي براي حضور در انتخابات مطرح مي شوند. احزاب و گروه ها و نيروهاي سياسي در اين زمان فعاليت هايشان را بيشتر مي کنند و براي بسترسازي به منظور حضور يا دعوت از گزينه مطلوب و مورد نظرشان جلساتي را تشکيل مي دهند. وي ادامه مي دهد؛ به اعتقاد من اين فعاليت ها از سوي احزاب و گروه ها نه تنها مصداق تبليغات زودرس انتخاباتي نيست بلکه وجود اين اقدامات براي نشاط و تحرک بيش از پيش نيروهاي سياسي و جامعه امروز لازم و ضروري است. مبلغ با طرح اين موضوع که اگر کسي بخواهد فعاليت هاي اينچنيني را اين گونه تفسيرکند همه مسوولان، مشمول خلاف قانون خواهند شد، مي گويد؛ ايجاد محدوديت براي فعاليت هاي احزاب و گروه هاي سياسي نتيجه يي جز انفعال و حاشيه نشيني گروه ها نخواهد داشت.

معاون سياسي پيشين وزارت کشور درباره غيرقانوني بودن اقدام فرمانداري شيراز توضيح مي دهد که طبق قانون احزاب تنها در زماني که حزب يا جرياني بخواهد راهپيمايي يا جلسه عمومي با حضور توده هاي مردم برگزار کند نيازمند اخذ مجوز از کميسيون ماده 10 احزاب يا وزارت کشور خواهد بود.

مبلغ در اين باره مي افزايد؛ براي برگزاري تجمع نيز تنها مطلع کردن وزارت کشور کافي است. حال آنکه گردهمايي خصوصي که تجمع عمومي محسوب نمي شود مصداق اين موضوع نيست.

اين گفته هاي مرتضي مبلغ در حالي است که کنگره هاي ستاد 88 در استان هاي مختلف به منظور سازماندهي داخلي انجام مي شود و تنها کار ويژه آن تصميم گيري و سياستگذاري جهت حضور موثر در انتخابات رياست جمهوري سال آينده است. بر اين اساس کنگره ستاد جوانان حامي سيدمحمد خاتمي در شيراز نيز مصداق تجمع عمومي محسوب نمي شود. همچنين سفرهاي استاني مهدي کروبي و ستادهاي انتخاباتي قاليباف و ديگر کانديداها نيز مشمول تجمع عمومي نبوده و مشکلي در اجرا ندارد.

مرتضي مبلغ ادامه داد؛ در چنين گردهمايي ها افراد جمع مي شوند و در مورد موضوعات مورد علاقه شان بحث مي کنند که اين اقدام به هيچ وجه کار ويژه تبليغاتي ندارد. علاوه بر اين اصولاً گردهمايي و بحث و گفت وگو ضرورت فعاليت احزاب است. بنابراين تمام کانديداهاي اصلاح طلب اعم از کروبي، ميرحسين موسوي و خاتمي مي توانند ستادهاي هماهنگي خود را داير کنند.

مبلغ درباره تخريب چهره هاي سياسي اصلاح طلب نيز معتقد است؛ جريان هايي که خط تخريب را دنبال مي کنند احساس شان اين است که در اختيار داشتن دولت حق خودشان است. بنابراين تصور نمي کنند روزي قدرت را به گروه رقيب واگذار کنند. اين رويکرد کاملاً در تقابل با دموکراسي و مردمسالاري است و گذشته از اين اگر احساس کنند که با ساز و کارهاي موجود قدرت را از دست خواهند داد به هر شکلي با آن مقابله مي کنند.

نظر دکتر مرتضي مبلغ را درباره محدوديت ها و تخريب هايي که عليه خاتمي و حاميانش صورت مي گيرد، جويا مي شويم. «به نظر من اين تخريب ها در حالي صورت مي گيرد که خاتمي محبوب ترين چهره سياسي در کشور است. در حال حاضر يک خواسته ملي از ايشان مي خواهد در انتخابات حضور پيدا کنند و در مقابل اين خواسته ملي تحرکاتي در حال شکل گيري است که مي خواهد با ابزار تهديد و تخريب از حضور ايشان در عرصه انتخابات جلوگيري کند. اين جريان با تمام آموزه هاي امام خميني(ره)، انقلاب اسلامي و نظام مقدس جمهوري اسلامي در تقابل است و احساس مي کند خاتمي به دليل محبوبيتش در صورت حضور در عرصه پيروز ميدان خواهد بود.»

وي مي افزايد؛ در گذشته هم اين فعاليت ها صورت گرفته که نمونه اش اتهامات عجيبي بود که در مقاطعي نظير ماجراي عصر عاشورا، خاتمي و اطرافيانش را مورد حمله قرار دادند. مبلغ معتقد است راهکار اصلاح طلبان براي مقابله با تخريب ها اطلاع رساني درباره اين حرکت ها به مردم است چرا که شناخت و آگاهي مردم از فعاليت جريان هايي که عليه خواست مردم و آموزه هاي انقلاب و نظام جمهوري اسلامي عمل مي کنند خود خنثي کننده اهداف آنان خواهد بود.
عناوين اين صفحه
فرضيات روز
پيش بيني
تکليف چيست
اتهام زني به استيضاح کنندگان
حمايت از تذکر
قلب اسلام
اصلاح طلبان بزرگ ترين مشکل امريکا هستند
دغدغه صيانت از آرا
کدام تخلف انتخاباتي
2008 سال تلاقي دو مکتب

2008 سال تلاقي دو مکتب
منصور بيطرف

جان کوچران يکي از اقتصاددانان طرفدار مکتب شيکاگو از سياست هاي اخير دولت ايالات متحده به شدت گله مند است، چون او هم مانند ديگر اقتصاددانان اين مکتب

- که پايه گذار آن ميلتون فريدمن است- معتقد است بهترين اقدام دولت در حل مساله اخير مالي، دخالت نکردن است. جان کوچران در حالي سال 2008 را به پايان مي برد که او و همکارانش هنوز نتوانسته اند دولت خود را قانع کنند در بحران اخير دخالت نکند بلکه سعي کند روابط تنظيم شود.

بدون شک سال 2008 تنها براي جان کوچران ها سال سختي نبود. اين سال براي اقتصاددانان ديگري هم مانند جوزف استيگليتز که سال ها به دنبال اين بود که دولت بايد در مواقع خاص در چارچوب مشخص و معيني دخالت کند سال سختي بود. سال 2008 را مي توان سال تلاقي دو نگاه اقتصادي دانست؛ سال تلاقي نگاه مکتب شيکاگو از يک سو و مکتب نئوکينزين از سوي ديگر.

تا سال 2008 مکتب شيکاگو به نوعي ميدان دار اقتصادي ايالات متحده و ديگر نقاط جهان بود. اين مکتب براي نيم قرن بر تفکر مالي مسلط بود و بازارهاي جهاني را شکل مي داد.

براي نافذ بودن اين مکتب فقط کافي است بگوييم حدود 10 جايزه از 40 جايزه نوبل اقتصادي متعلق به دانشگاه شيکاگو و مکتب آن بوده است.

اين مکتب تنها براي ايالات متحده و دولت هاي آن کار نکرده است. استادان و شاگردان اين مکتب براي دولت هاي شيلي، انگلستان و آفريقاي جنوبي و امريکاي لاتين و اقتصاد آن کشورها هم نسخه درمان پيچيده اند. حتي دولت قبل از انقلاب اسلامي ايران هم از پدر اين مکتب- ميلتون فريدمن- براي کمک دعوت کرده بود. همچنان که پس از انقلاب و در دهه 70 هم از او براي همفکري دعوت شده بود که البته در هر دو بار به ايران نيامد.

اوج پيروزي مکتب شيکاگو در زماني رخ داد که کشورهاي حوزه آسياي جنوب شرقي از جمله چين و نيز هند از سياست بازار آزاد اين مکتب پيروي کردند و توانستند در کمتر از 20 سال به عنوان قدرت هاي برتر اقتصادي همچنان قد علم کنند.

اما ستاره اين مکتب با بحران سال 2008 رو به افول رفت و زماني که کنگره امريکا طرح 700 ميليارد دلاري نجات را به رغم مخالفت هاي صريح 230 نفر از طرفداران اين مکتب تصويب کرد، طرفداران مکتب نئوکينزين خوشحال شدند که مکتب شيکاگو ديگر جايگاهي در دستگاه حاکمه ندارد.

اما آيا با شکست مکتب شيکاگو، مکتب نئوکينزين پيروز اين ميدان خواهد بود؟

شايد از ظواهر امر چنين برآيد، ولي به نظر مي آيد بايد حداقل يک سال ديگر صبر کرد تا ديد آيا اين مکتب مي تواند جايگاه مکتب شيکاگو را به خود اختصاص دهد يا خير.البته تا آن زمان مکتب شيکاگو به رغم ناديده گرفته شدن اصول آن در ماه هاي اخير، هنوز جذابيت خود را در عرصه اقتصادي دارد. فعلاً بايد صبر کرد.

در همين رابطه پرونده اقتصادي را در اين شماره ضميمه مي خوانيد.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام