پنج شنبه، 12 دي 1387 - شماره 1858
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: صفحه آخر
اعلام فروش آرت اکسپوي رسمي تهران
در غيبت گالري هاي مطرح

گروه فرهنگي؛ «تا امروز 70 ميليون فروش نقدي از اشخاص و کلکسيونرها صورت گرفته که مبلغ آن به طور کامل پرداخت و آثار ارائه شده است.» دبير آرت اکسپوي رسمي تهران با اعلام اين موضوع از استقبال بخش خصوصي از آرت اکسپويي که با همکاري مرکز هنرهاي تجسمي وزارت ارشاد در تالار وحدت برپاست، خبر داد. امير عبدالحسيني چندي پيش اعلام کرد بيش از 60 گالري و نگارخانه آثارشان را به اين آرت اکسپو ارائه داده اند. اين در صورتي است که نام گالري هاي مطرحي چون گلستان، آريا، الهه، طراحان آزاد، ماه، هما، اعتماد، هفت ثمر و دي در فهرست آرت اکسپوي رسمي تهران قرار نگرفته است و بسياري از هنرمندان مثل محمد احصايي و فرح اصولي که آثارشان در حراج هاي مطرحي چون کريستي و بونامز رکوردشکني کرده از افتتاح اين آرت اکسپو بي خبر بودند. بعد از برگزاري همزمان دو اکسپوي عکس و مجسمه که اولي به همت گالري صبا و دومي از سوي خانه هنرمندان برگزار شد و حواشي بسياري در بر داشت. معاونت امور تجسمي ارشاد از برگزاري آرت اکسپوي رسمي تهران در تالار وحدت خبر داد، اما بسياري از گالري دارها از سوي اين آرت اکسپو دعوت نشدند. ضمن اينکه برگزاري اکسپوي «هفت نگاه» که به همت هفت گالري مطرح هر سال در اين روزها برگزار مي شد به دليل تقارن با آرت اکسپوي رسمي تهران از سوي مسوولان به تعويق افتاد. به گفته عبدالحسيني 200 ميليون تومان فروش از سوي ارگان ها و ادارات نيز انجام شده است که با توجه به انجام مسير اداري آن تا پرداخت نقدي و انعقاد قرارداد در مجموعه فروش قطعي ما قرار نمي گيرد. دبير آرت اکسپوي رسمي تهران از خريد معاونت هنري وزارت ارشاد از اين آثار خبر داد؛ «150 ميليون تومان از سوي معاونت هنري وزارت ارشاد براي خريد از اکسپوي رسمي تهران در نظر گرفته شده است. روز گذشته 50 ميليون تومان توسط نماينده معاونت غلامعلي طاهري به اکسپو براي خريد اثر پرداخت شد.» او قوانين فروش آثار را اين طور توضيح مي دهد؛ «طبق قوانين اکسپو 70 درصد از فروش متعلق به هنرمند، 25 درصد متعلق به گالري دار و 5 درصد متعلق به يونيسف است که در اين مجموعه موسسه توسعه هنرهاي تجسمي که پوشش دهنده هنرمندان مستقل است به عنوان گالري دار مطرح مي شود.» دبير آرت اکسپوي تهران از برگزاري اين اکسپو در تالار وحدت اعلام نارضايتي کرد و گفت؛ «از ابتدا هم انتخابات تالار وحدت براي برگزاري اين نمايشگاه اشتباه بود و جشنواره موسيقي فجر، همايش رودکي، همايش پزشکان، بزرگداشت فرشچيان و کنسرت هايي که در اين مجموعه برگزار مي شد باعث تغييرات مدام چيدمان نمايشگاه و بي نظمي در کار ما مي شد.» به گزارش ايسنا مدير عامل بنياد رودکي به بخش هايي از حرف هاي دبير آرت اکسپوي تهران پاسخ داد. اصغر اميرنيا درباره تداخل برنامه هاي بنياد رودکي و آرت اکسپوي تهران گفت؛ «پيش از اين قرار بود اکسپو آبان ماه برگزار شود و بعد از آن به آذرماه موکول شد و به دليل همزماني با جشنواره موسيقي به تاريخ فعلي تغيير کرد. اما برپايي همايش رودکي، بزرگداشت فرشچيان و برنامه هاي ديگر همزمان با آرت اکسپو فرصت است و تهديد نيست.» او در اين باره توضيحات بيشتري داد و گفت؛ «بزرگداشت استاد فرشچيان پذيراي 700 تا 800 ميهماني بود که بيشتر آنها از چهره هاي شناخته شده فرهنگ و هنر بودند و بسياري از آنها در حوزه هاي هنري تجسمي فعال هستند پس اين مراسم به رونق دهي نمايشگاه فروش کمک کرد و بنياد رودکي به عنوان يکي از طرفين برگزار کننده اين نمايشگاه هزينه بالايي پرداخت تا به اقتصاد هنر کمک کند.» اين در حالي است که عبدالحسيني به ايرادهاي اکسپو اشاره کرد و گفت؛ «متاسفانه آرت اکسپو آن طور که از ابتدا از سوي مديريت بنياد رودکي و تالار وحدت ارزش گذاري شده بود مورد توجه قرار نگرفت و اين بزرگترين ايرادي است که از همان ابتدا بر ما وارد است و آن را مي پذيريم.»
انتقاد تهيه کننده «فرزند صبح» از رسانه ها
هزينه ها چهار برابر برآورد اوليه است


تهيه کننده پروژه سينمايي «فرزند صبح» با انتقاد از موضع گيري برخي محافل خبري در مورد اين فيلم که زندگي حضرت امام خميني را تصوير مي کند، اعلام کرد؛ «اين پروژه با مبلغي بالغ بر چهار برابر برآورد مصوب به پايان خواهد رسيد و تنها نهاد حامي آن به رغم مشکلات سياسي، اقتصادي خود، تاکنون آن را حمايت کرده است.» محمدرضا شرف الدين در نامه يي پيرامون اين پروژه آورده است؛ مدتي است خبرگزاري ها و متعاقباً مطبوعات مطالبي را پيرامون پروژه سينمايي «فرزند صبح» منتشر مي کنند. اين مطالب تاکنون نه تنها کمکي به پيشرفت اين پروژه و انجام امور آن نکرده بلکه به لحاظ پراکنده گويي و دلايل ژورناليستي و عدم انعکاس همه واقعيت ها و ناگفته هاي آن، موجب سوء تفاهم و سوءتعبير نسبت به بعضي اظهارات شده است. سال گذشته که در ابتداي آذرماه مرحله فيلمبرداري فيلم «فرزند صبح» بعد از قريب به چهار سال به پايان رسيد، به سرعت کار تدوين آغاز شد. تدوين فيلم به مديريت آقاي «سيف الله داد» قبل از پايان سال 86 به انجام رسيد. اين فيلم با قاب تصويري سوپر 35 ميليمتري فيلمبرداري شده است، لاجرم بايد براي تهيه کپي نهايي از کل کار، نسخه اينترنت تهيه کرد که بهتر است اين امور در خارج از کشور انجام شود. شرف الدين در بخش ديگري از نامه خود موضوع همکاري انيو موريکونه آهنگساز معتبر ايتاليايي با اين پروژه را منتفي اعلام کرد. اما تاکيد مي کنم تنها حامي مالي اين پروژه موسسه تنظيم و نشر آثار امام (ره) و موسسه عروج است که بارها و بارها اينجانب به عنوان تهيه کننده از آنها و حمايت هاي مادي و معنوي مديران مربوطه تشکر کرده ام. آنها فراز و نشيب ها، تغييرات، اصلاحات و پيشنهادات ما را در حد اعلاي همراهي و همدلي پذيرفته اند. توجه بفرماييد اين پروژه با مبلغي بالغ بر چهار برابر برآورد مصوب به پايان خواهد رسيد و تنها نهاد حامي آن به رغم مشکلات سياسي، اقتصادي خود تاکنون آن را حمايت کرده است. آنها وظيفه شان تامين مالي بوده و همين که تاکنون چنين مبلغي را يعني چند برابر مبلغ مصوب را تامين کرده اند و اکنون نيز اين حمايت را ادامه مي دهند شايسته تقدير و سپاسند. بدهکاري و معوقات اکنون ما بدهکاري پروژه است نه حامي مالي آن، حامي مالي به موقع به تعهدات خود عمل کرده است، لکن فرآيند توليد اين فيلم فرآيند معمول در سينماي ايران نبود و تنها راه انجام اين پروژه راهي بود که طي شد و اين فرآيند هزينه هاي خود را مي طلبيد و باز بماند شايد وقتي ديگر. اما اکنون چنانچه ذکر شد اين فيلم در قاب تصويري سوپر 35 ميليمتري فيلمبرداري شده است و براي تبديل آن نياز به انجام هزينه يي قابل توجه دارد. ما براي تامين منابع مالي اين هزينه از ساير سازمان هاي ذي ربط کمک خواستيم، انصافاً معاونت محترم سينمايي وزارت ارشاد تمام تلاش خود را مبذول داشت، شخصاً روند اين پروژه و راهکارهاي کمک به آن را پيگيري کردند. لکن سازوکارها، آيين نامه ها و روند قانوني و حقوقي از موانع جدي اين اراده است، هرچند هنوز اميدواريم گشايشي انجام شود.
يادداشت مهتاب کرامتي براي کودکان غزه
چشم نگشوده به خواب ديگري رفتند
کودکان غزه براي مرگ به دنيا نيامده اند. کودکان غزه اين روزها تلخ ترين روزهاي جهان را تجربه مي کنند. خبرها آنقدر تکان دهنده است که کار از تاسف گذشته. تا امروز، بيش از سي کودک در آغوش مادران شان به خواب رفته و چشم نگشوده به خواب ديگري رفته اند. نزديک به دويست کودک در ميان دود و آتش بدون دارو و غذا روي تخت هاي بيمارستان در برابر چشم مادران شان درد مي کشند و خاموشند. در شهري که مرگ در همه جايش حراج است، کودکان اولين قربانيان خشونتي هستند که در طليعه هزاره سوم، و در آغاز سال جديد ميلادي، جز شرم براي انسان يادگاري ندارد. کودکان غزه براي مرگ به دنيا نيامده اند.
يادداشت محمدرضا گلزار براي کودکان غزه
گلوله آتش و برف اميد
از آسمان آتش مي بارد و من به کودکان و نوجوانان فلسطيني فکر مي کنم که در چنين اوضاع و احوالي، از ته دل آرزو مي کردند که کاش در حال و هوا و شرايط بهتري قرار داشتند. در شرايطي که کودکان ديگري در ساير نقاط جهان، پاي درخت هاي چراغاني شده کريسمس، انتظار هديه بابانوئل را مي کشند؛ کودکان غزه به کدامين گناه، براده هاي فلزي را که از آن سوي ابرها به سمت شان روانه شده است، انتظار مي کشند؟ آنها به جز پوست نازک و لطيف و معصوم شان، هيچ جان پناه ديگري براي مقابله با اين براده هاي داغ ندارند. کاش آن جهان پر از اميد و مهر و آرامش هر چه زودتر فرا برسد.
مرور آثار «مايک لي» در جشنواره فيلم فجر
بخشي از بيست و هفتمين جشنواره بين المللي فيلم فجر به بزرگداشت «مايک لي» فيلمساز برجسته انگليسي اختصاص يافته است. در اين بخش که با عنوان «مايک لي، سياسي و منتقد جامعه و يکي مثل کن لوچ» برگزار مي شود، گزيده يي از آثار اين فيلمساز روي پرده مي رود. مايک لي متولد 1943 انگلستان، نمايشنامه نويس، فيلمنامه نويس و کارگردان، فعاليت حرفه يي خود را از سال 1971 با کارگرداني فيلم لحظه هاي بي پناهي آغاز کرد و تاکنون بيش از 20 فيلم سينمايي ساخته که با اين آثار پنج بار نامزد دريافت جايزه اسکار شده و نخل طلاي کن را به خود اختصاص داده است. لي سينماگري است که با استانداردهاي سينماي داستانگوي هاليوود چندان همراه نيست و با اينکه در آثارش اثري از شعار نمي يابيم اما اين آثار سياسي اند و مدام به انتقادي پرنشاط از زندگي روزمره مي پردازند و انتقادهايش همواره ريشه در ناسازگاري هاي فردي شخصيت هاي آثارش دارد. در حالي که اکثر منتقدان دوره فيلمسازان تئوري مولف را پايان يافته مي دانند اما مايک لي نويسنده و کارگردان انگليسي همچنان از بارزترين فعالان اين گروه است.
نماينده سوئد در اسکار پيشتاز نامزدي جوايز فيلم کشورش
نماينده سوئد در هشتاد و يکمين دوره جوايز اسکار بيشترين تعداد نامزدي جوايز سينمايي اين کشور را به دست آورد. فيلم «لحظه هاي ماندگار» ساخته جان تروئل که علاوه بر نامزدي جوايز گلدن گلوب امريکا، نماينده سينماي سوئد در اسکار 2009 نيز است، بيشترين تعداد نامزدي جوايز فيلم سوئد را به خود اختصاص داد.

اين فيلم در بخش بهترين کارگرداني (تروئل)، بهترين بازيگر زن (ماريا هيسکانل)، بهترين بازيگر مرد (مايکل پرس برانت)، بهترين بازيگر نقش مکمل زن، بهترين فيلمنامه اصلي، بهترين بازيگر نقش مکمل مرد و بهترين فيلمبرداري نامزد دريافت جوايز فيلم سوئد است. فيلم معروف و تحسين شده «بگذار فرد درستکار وارد شود» ساخته «توماس آلفردسون» در پنج بخش از جمله بهترين کارگرداني و بهترين فيلم نامزد شده است. به گزارش ايسنا همچنين در بخش بهترين فيلم خارجي «هشدار، شهوت» ساخته آنگ لي، «جايي براي پيرمردها نيست» ساخته برادران کوئن و «خون به پا خواهد شد» ساخته پائول توماس اندرسون چشم به دريافت جايزه دوخته اند.
حاشيه يي بر يادداشت ابوالحسن مختاباد و پاسخ مهدي ميرمحمدي
نقد را بايد حرمت نهاد


سيدمسعود رضوي



نگارنده اين نوشتار در روزهاي گذشته توفيق حضور در کنسرت مشترک استادان ارجمند موسيقي؛ درويشي و عليزاده به همراهي کنسرت اوکراين و اجراي قطعاتي از هوشيار خيام را داشت. پس از آن قصد نگارش نقد و نظري درباره قسمت هاي مختلف آن کنسرت را داشت که مجادله قلمي تندي در روزهاي 9 و 10 دي ماه جاري در صفحه آخر روزنامه اعتماد از آقايان ابوالحسن مختاباد و مهدي ميرمحمدي نظرم را جلب کرد و لازم دانستم چند نکته را براي حفظ حرمت نقد و سنجش و آزادي قلم در عرصه بيان نارسايي ها - ولو خرده گيري از بزرگان هنر و فرهنگ - بيان کنم. در يادداشت اول، آقاي مختاباد برخي ايرادات و نقدها را به قطعه «کليدر» ساخته محمدرضا درويشي وارد دانسته و آن را فاقد کيفيتي که انتظار مي رفت و ناهم سنخ با عنوان آن - که نام کتابي فاخر است - دانسته بود. نکاتي هم در حاشيه ذکر کرده بود که ربط مستقيم به کيفيت و اجراي اثر نداشت. اما در يادداشت دوم، جوابيه آقاي ميرمحمدي کليت نظر مختاباد را زير سوال برده و نقد سوئيت کليدر را نا بجا دانسته و فراتر از آن انگيزه هاي ناقد را هم کاويده و مشکوک و باطل قلمداد کرده بود. لازم است پيش از پاسخ به ايشان بگويم من نيز قصد داشتم به نقد و بررسي علل ضعف قطعات هشت گانه درويشي بپردازم و برداشت خود را از مشکلات اين موسيقي، اعم از ساختار موسيقايي، عدم سنخيت و همگوني با اثري که از آن اقتباس شده بود، ملودي هاي مشترک قطعه ها در زمينه سوئيت، قطعات مستقل در هر يک از هشت گانه ها و سرانجام تاثير نامناسب و انفعال حاصل از آن بر شنوندگان، ابراز کنم. اما آن را براي مجال ديگري مي گذارم و موضوع برداشت هاي آقاي ميرمحمدي از موسيقي، روزنامه نويسي، و نقد ايشان را دنبال مي کنم. نخستين نکته يي که مورد ايراد قرار گرفته، اين است که چرا گفته اند بهتر بود از چند ساز ايراني و سازهاي زخمه يي بومي خراسان براي القاي هويت و رنگ و بوي داستان و فضاي کليدر بهره گرفته مي شد. سپس نتيجه مي گيرد؛ «جناب مختاباد، واي به هويت ايراني اگر وابسته باشد به حضور يک تار و سه تار در ارکستر.» اين نوع بحث ها شبيه فضاي دهه هاي 50 و 60 جنگ سنت و مدرنيسم است که هر يک مظاهر ديگري را کفر مي دانست. هيچ کس مخالف و متعرض موسيقي کلاسيک غربي- بلکه کلاسيک و جهاني- نيست و بلکه احترام آن را همگان واجب مي دانند زيرا روح و پايه موسيقي ژرف انساني را توسعه بخشيده، اما کيست که نداند رابطه ساز و ملودي تا چه حد نزديک، و جنس و ماهيت ساز تا چه اندازه متکي به روح يک ملت و بيانگر يک هويت خاص است؟ مسلم است که اصوات و کوبش هاي طبل آفريقايي را مي توان با باريتون يا تمپو يا ضرب يا قابلمه هم تکرار کرد ولي آيا به همان اندازه روح آن موسيقي و ذات حرکت آفرين آن بازسازي مي شود؟ يا اگر بتوان با ويولن قطعات هندي يا چيني را نواخت، تاثير سيتار و چنگ مشرقي را بر آسياييان و حتي غيرآسياييان خواهد داشت؟ اين امر چنان واضح است که مجادله عليه آن عجيب به نظر مي رسد. هيچ کس هواداران موسيقي کلاسيک و پاپ غربي را بي فرهنگ نمي داند، اما مشخص بودن مرزها و تفکيک کيفيت ها و طعم هاي سازها و ملودي ها و حتي ذائقه هاي مخاطبان امري لازم و بلکه نشان دانش موسيقايي و خردمندي است. همچنان که احترام به موسيقي اصيل و سنتي ايراني هم نشان فناتيک و سنتي بودن به معناي تقليلي و منفي نيست و نبايد گفت «اين موسيقي با امروز آنها ارتباطي ندارد.» اگر چنين بود، اين همه هجوم اهل فرهنگ و مردمان هنردوست به کنسرت هاي استاد شجريان و حسين عليزاده و شهرام ناظري و صف ها و استقبال ها و اشک ها و تشويق ها و نوشته ها و... را شاهد نمي بوديم، کما اينکه در همين کنسرت اخير، بزرگاني از موسيقي و ادب و سينما و نقاشي و گرافيک هم آمده بودند، اما شگفت آنکه فخر ادب داستاني ايران، استاد محمود دولت آبادي که موسيقي محمدرضا درويشي به نام رمان فاخر او نوشته و اجرا شده بود، در هيچ يک از شب هاي اجرا حضور نداشت و اين قرينه يي است بر فقد رضايت، مگر آنکه خلاف آن ثابت شود و تا آن وقت اين نظر محکم تر و صائب تر است. ميرمحمدي ايراد گرفته که چرا مختاباد گفته است «رمان باشکوه است و موسيقي کسالت بار» و افزوده؛ «آيا دستگاهي اختراع شده است که به اثر وصل مي کنيد و اعلام مي کند فلان اثر قدرتمند است و آن ديگري قدرتي ندارد.» خدمت ايشان عرض مي کنم؛ دستگاه نه ولي روش هاي مختلف نقد هنري، نقد آماري، نقد انعکاسي، نقد تطبيقي و از همه مهم تر سنجيدار نظرات متبحران و برآيند ديدگاه صاحب نظران در چنين موضوعاتي، حکمي خاص را مقبول ساخته و اعتبار مي بخشد. مثلاً همگان اذعان داشته اند موسيقي متن سريال امام علي(ع)، اثر استاد فخرالديني، با مضمون تاريخي و قصه آن سريال و شرايط اقليمي آن بسيار همگون بود و سازها و اجرا نيز افاده حس و تاثير موسيقايي را به لحاظ صوتي و ملوديک به بهترين شکل تکفل مي کرد. يک مثال ديگر سمفوني ني نوا اثر استاد حسين عليزاده است که بهترين تجلي ماجراي تاريخي - اسطوره يي کربلا و برخي مشابه هاي آن در جنگ هشت ساله را در تمام قطعات و فراز و فرودهاي خود تضمين کرده و اتفاقاً صداي ني ايراني ستون فقرات اين حس ناب موسيقايي بوده است. پس چرا نبايد در اين مورد به نظر منتقدان و صاحب نظران اعتماد کرد؟ نگارنده حداقل با 10 نفر از موسيقي شناسان و شنوندگان حرفه يي برخورد داشت که نظرشان نسبت به سوئيت کليدر منتقدانه بود و اگر به تندي نظر مختاباد نبود، اما همگي بر عدم سنخيت رمان و موسيقي تاکيد مي کردند. کليدر ترجمه يک رمان خارجي يا يک قصه گمنام نيست. اثر کلاسيک فرهنگ ماست که به ما جان داده و لذا انتظار بيجايي نيست اگر از استاد دانشور موسيقي نواحي و مناطق ايران، جناب محمدرضا درويشي توقع داشته باشيم که موسيقي مناسب و برآورنده توقع اهل فرهنگ را ذيل اين نام خلق کند. هرچند تکليفي در اين زمينه نيست همچنان که استقبال عمومي هم تکليفي بر عهده مخاطبان و مردم نخواهد بود. بقيه مسائل هم از همين سنخ است، جز آنکه ميرمحمدي با تمسک به مثال ها و عناويني از اشتراوس و عليزاده و دن کيشوت و عارف قزويني و ژان رنوار و علينقي وزيري و شکسپير، به اين نقطه مي رسد که بگويد؛ «شما تاکنون از اقتباس آزاد يا بازخواني چيزي نشنيده ايد.» صدالبته که شنيده ايم، و اتقافاً همين آزادي اقتباس مجالي است براي خلق آثار ضعيف يا قوي. مثلاً اقتباس هاي سينمايي از شکسپير، برخي در اوج قرار دارد و برخي آثار گيشه يي و بازاري بي ارزش اند، اما جملگي بايد به محک نقد سنجيده شوند. در مورد هشت قطعه سوئيت کليدر اثر محمدرضا درويشي نيز گرايش وي به سازهاي زهي غربي، علت انتقاد نبوده و نيست، بلکه فقط به دليل ضعف مشهود قطعات، منتقدان دلايل متنوعي را جست وجو مي کنند تا به نتيجه برسند و يک نظر هم جست وجوي رد پاي موسيقي نواحي و سازهاي بومي است که به نظر اينجانب هم اتفاقاً نظري مهم و انتقادي درست است. ختم کلام اينکه اگر کسي به بيان نظرات غيرمکتوب در روزنامه ها پرداخت نبايد ارعاب کرد که «بياييد ارزان نباشيم». کار روزنامه نگار فرياد کردن پچپچه هاست، آوردن نظرات پنهان به عرصه هاي آشکار و فراهم کردن مجال براي نقد و بيان ايده هاي تازه و طرح مسائل متخالف. چرا بايد طرح خبري در مورد ناشر سفارش دهنده اثر را به نان به هم قرض دادن تعبير کنيم. نقد را بايد حرمت نهاد و شفافيت اخبار را بايد گرامي تر از زمزمه هاي ترسان دانست. موسيقي و ساز و کنسرت و موسيقيدان به اندازه کافي منازع و مخاصم و مدعي رسمي و دولتي دارد که نيازي به افزايش تنش هاي غيراستدلالي و بي اعتباري به اين سياق نباشد.
ماهي هاي خليج فارس برگزيده موزه سبز امريکا
تقويم هنري سال امريکا، «نقش هاي ماهي» احمد نادعليان را به عنوان هنرمند برگزيده موزه «سبز» امريکا منتشر کرد و براي سال نو ميلادي در اختيار موزه ها و مراکز فرهنگي و هنري اروپا و امريکا قرار گرفت. اين هنرمند پيش از اين نيز در سال 2005 به عنوان هنرمند محيطي سال انتخاب شده بود. اين اثر احمد نادعليان، «نقش هاي ماهي» را نشان مي دهد که در کنار آن عبارت «ماهي هاي رويايي احمد نادعليان در جشنواره هنرهاي محيطي خليج فارس» قيد شده است. نادعليان درخصوص اهميت اين اثر و عرضه آن در موزه ها و مراکز فرهنگي معتبر سراسر جهان گفت؛ ذکر نام خليج فارس در کنار يک اثر هنري و نشر آن در مقياس وسيع، افتخاري براي هر ايراني است. موضوع «خليج فارس» يک مساله ملي است و همه ايرانيان در سراسر جهان نسبت به تحريف نام «خليج فارس» حساسيت نشان مي دهند. دبير جشنواره مجسمه هاي شني «خليج فارس صلح و دوستي» در ماه هاي اخير مهري را طراحي کرده که با غلتانيدن آن نام خليج فارس به لاتين تکرار مي شود.
عناوين اين صفحه
در غيبت گالري هاي مطرح
هزينه ها چهار برابر برآورد اوليه است
چشم نگشوده به خواب ديگري رفتند
گلوله آتش و برف اميد
مرور آثار «مايک لي» در جشنواره فيلم فجر
نماينده سوئد در اسکار پيشتاز نامزدي جوايز فيلم کشورش
نقد را بايد حرمت نهاد
ماهي هاي خليج فارس برگزيده موزه سبز امريکا
ناله هاي درويشي آشنا بود
شنبه شد، کمر هفته شکست

يادداشتي بر موسيقي کليدر
ناله هاي درويشي آشنا بود


ليلي گلستان

نه آقاي مختاباد را مي شناسم (آيا همان آقايي نيستند که آواز مي خوانند و خوب هم مي خوانند؟) و نه شخصاً آقاي محمدرضا درويشي را مي شناسم (فقط مي دانم که وجب به وجب خاک ايران را در پي موسيقي و سازهاي نواحي درنورديده اند و موسيقي فيلم هايشان را شنيده ام که همه از شعور و فرهنگ حاکي بود.) اما کليدر را خوب مي شناسم. آقاي دولت آبادي مي دانند که چقدر کليدر را خوب مي شناسم و چند بار آن را خوانده ام. هنوز گاهي پس از اين همه سال که از انتشارش مي گذرد، آن را مثل حافظ باز مي کنم و با صداي بلند مي خوانمش. با موسيقي هم خوشبختانه ناآشنا نيستم. و به عمرم زياد (همه جور) آن را گوش کرده ام. از لويي آرمسترانگ تا محسن نامجو، از هايدن و موتزارت و شوبرت تا فيليپ گلاس و تري راي لي و... از دلکش و شجريان تا محسن چاووشي و عصار. پس فکر مي کنم مي توانم در کسوت يک مخاطب ساده در مورد يک کنسرت موسيقي، چند خطي بنويسم. نويسنده محترم نوشته اند چرا از سازهاي ايراني در موسيقي کليدر استفاده نشده و آن را اشکال بزرگ اين موسيقي دانسته اند. انگار بگوييم بهمن محصص نقاش خوب ايراني نيست چون در تابلوهايش تپه جقه ديده نمي شود. انگار بگوييم چون محمد احصايي نام خداوندگار را با قلم موي درشت و رنگ ماشيني و بي هيچ تذهيبي بر بوم يا مقوا کشيده، آن هم با چنين شکلي از انتزاع، پس مثلاً خداي ناکرده مسلمان نيست (که مي دانيم از هر مسلماني مسلمان تر است) و کارش قابل اجر دنيوي و اخروي. انگار بگوييم کتاب «کافه پيانو» چون در «کافه» مي گذرد و اسمش «پيانو» است و در آنجا قهوه، اسپرسو و کاپوچينو نوشيده مي شود و اسمش قهوه خانه مش رجب نيست و چاي نمي نوشند، پس کتاب خوب و ايراني نيست. انگار بگوييم نقاشي پرويز کلانتري چون در آن از عنصر کاهگل استفاده شده و خانه هاي دهاتي را نشان مي دهد از نقاشي هاي انتزاعي سپهري ايراني تر است. چطور مي شود که آن مويه ها و زاري ها، آن رنج و درد سيال و روان در کتاب کليدر را در موسيقي درويشي حس نکرده باشيم؟ آن هم با اين دليل که چون از سازه هاي ايراني استفاده نکرده است. چطور مي شود اين موسيقي را حوصله سربر ناميد. اگر توانسته باشي 10 جلد قطور کليدر را خوانده باشي. اين موسيقي به درستي خود کليدر بود. چه وقت مي خواهيم متوجه شويم که در هنر اگر ساختارشکني نشود، اگر ابداع نباشد، اگر جسارت و شهامت و هواي تازه نباشد، پيشرفتي حاصل نمي شود. چرا بايد هنوز براي قضاوت کردن در همان چارچوب پوسيده و زهوار دررفته و رمبيده بر سرمان باقي مانده باشيم. با اين اوصاف نمي توانيم شفاف و روشن قضاوت کنيم. چرا نمي شود با يک ارکستر زهي، دستگاه نوا را ساخت، و يک چنين سوئيت فوق العاده يي را پيشکش شنونده کرد؟ محمدرضا درويشي تمام درد و رنج انسان هاي کليدر را، عشق مارال را، سوگواري هاي بلقيس را، تب و تاب هاي گل محمد را به خوبي و با موفقيت تمام به مخاطبان بازتاب داد، بي اينکه نه از ني خبري باشد و نه از زخمه تار. درست همين بود. درست همين بود که بي مدد اين سازهاي آشنا، بتواني آشنا ناله کني. ناله يي آشنا کني. ناله هاي درويشي آشنا بود. صداي آرشه خشک روي سيم هاي خشک ويولن يا ويولنسل، انگار از خشکي جگرمان مي آمد. اين ناله ها، ناله هاي آشناي خودمان بود. در آن شب درويشي ناله کرد، مويه کرد، زاري کرد و تلخ بود و تلخ . اين بود کار کارستان او. مي شد حس کرد که خود آهنگساز در ساخت اين آهنگ چه رنج ها برده و چه روزهاي تلخي را گذرانده. اما اساس حرف من که نه قصه نقد موسيقي داشته ام و نه نقد يک منتقد ديگر را اين است که؛ درويشي در آن شب افسانه يي با آن آهنگ تلخش يک کار مهم با ما (ما شنوندگان آن شب) کرد؛ حسي را که چندين مدت بود از دست داده بوديم و راستش را بخواهيد«حالي مان هم نبود که آن را از دست داده ايم» دوباره به ما برگرداند و آن احساس افتخار به اينکه ايراني هستيم. احساس افتخار به اينکه با درويشي، با دولت آبادي، با مارال و گل محمدها و با تمام کساني که با تمام وجودشان براي درويشي کف زدند و هورا کشيدند، هموطن، هم خون و هم درد هستيم. اين يک کار کارستان بود.


شنبه شد، کمر هفته شکست


اسدالله امرايي



«آنجا که پنچرگيري ها تمام مي شوند» مجموعه 9 داستان از حامد حبيبي است که به سعي انتشارات ققنوس منتشر شده. حبيبي در تک تک داستان هاي مجموعه بيهودگي، کسالت و فردگرايي دنياي امروز را که در آن قبيله يک نفر است به شلاق طنز مي گيرد. يا يک تقويم روميزي را که نه تنها روزهاي تعطيلش را قرمز کرده اند بلکه زير هر صفحه علت تعطيلي اش را هم نوشته اند که بداني آن روز را به چه دليل مثل تکه ناني جلويت پرت کرده اند. خب کشور تعطيلات و سمينارها همين جا است. تازه بين التعطيلين توي هيچ تقويمي قرمز نمي شود. اگر بنا باشد «کمر هفته شکست» را ترجمه کنيم، چه کار کنيم؟ راستي عباس مخبر چي گفته بود؟ «اگر گربه سياهي که شايد گربه نباشد، چندک بزند توي سياهي و کسي کاري به کارش نداشته باشد، هيچ؛ اما اگر دخترک شيطاني با سنگ بزندش، آن وقت است که زليخا کور مي شود و بايد کوچه يي که نصفش را با چشم آمده، نصف ديگرش را بي چشم برود... اين مي رود تا روزگاري که زليخا زمينگير شود و به کنج نمور خانه برادر خو کند و پسين ها تنگ غروب دستش را به دست گرم و لطيف دختر برادر بدهد و هنوز عمه نشده بي بي شود، حتي اگر اين کار را بلد نباشد. و اين خيلي زود است براي زليخا، خيلي زود. اين را هيچ کس نمي داند، اگر هم بداند هيچ کاري از دستش برنمي آيد.» مجموعه داستان «هيچ» نوشته سعيد بردستاني، داستان نويس جنوبي است که به همت نشر ققنوس منتشر شده به چاپ دوم رسيده است. مجموعه خوش خواني است که عطر و بوي کنار و شروه خواني و خاک منوچهر آتشي دارد. ويليام ترور نويسنده ايرلندي که اين روزها ظاهراً بختش باز شده کم کم در دنياي کتابخوان هاي ايراني جاي خود را باز مي کند. «سرگشته در دنياي تورگنيف» که سال 91نامزد جايزه بوکر شد داستان سرگشتگي دختر جواني است که در خانواده شوهرش خيري نمي بيند و خود را بيگانه مي يابد و براي فرار از زندگي محتوم خود را به ديوانگي مي زند. سرگشته در دنياي تورگنيف را الهه دهنوي به فارسي برگردانده و انتشارات مرواريد منتشر کرده است. نشر ورجاوند کتابي از ايان سرايلير منتشر کرده به ترجمه م. علامه با عنوان «شمشير نقره يي». هيچ مشخصاتي غير از تاريخ تولد و مرگ نويسنده و نشاني از مترجم که احتمالاً زحمت تهيه اش را کتابداران زحمتکش و بي نام و نشان فهرست نويسي پيش از انتشار کشيده اند در کتاب نيست. شمشير نقره يي ظاهراً تنها کتاب معروف اين نويسنده انگليسي است که يک بار در سال 1957 و بار ديگر در 1971 از آن سريالي تهيه و پخش شده. داستان پر از آب چشم. داستان جنگ و کشت و کشتار است. داستاني براي بچه ها. ايان در سال 1912 به دنيا آمد و در سال 1994 به بيماري آلزايمر درگذشت. او به همراه همسرش نهضت کتاب ارزان ويندميل را راه انداخت. داستان شمشير نقره يي شرح زندگي کودکاني است که بعد از جنگ جهاني به جست وجوي پدر و مادر خود برمي آيند. اين روزها هم که جهان ديوانه باز به هم ريخته و بوي خون همه جا را گرفته و هر روز شاهد قتل عام و نسل کشي هستيم؛ يک روز در عراق، يک روز در بوسني، يک روز در گواتمالا، روز ديگر در رواندا. اينها تازه به مدد فناوري هاي نوين ارتباطي زود برملا مي شود. در خبرها خوانديم که 10 هزار نفر را در آرژانتين تازه يافته اند با استخوان هايي که گلوله پکانده. غزه هم که در خون غرق مي شود روزگاري داستانش نوشته خواهد شد و شرمساران تاريخ در آن روزگار شايد نباشند که شرح وقايع را ببينند و بخوانند. به نظرم بايد يک بار ديگر مقدمه بي نظير شاملو را بر کتاب «مرگ کسب و کار من است» روبر مرل بخوانيم. «محفل فيلسوفان خاموش» کتاب خوش دست و خوش خواني است که استاد کورش صفوي به فارسي برگردانده و نشر هرمس منتشر کرده. کتاب نامه نگاري بين دختري نوجوان به نام نورا و ويتوريو هوسله است. فکر مي کنم در دوره هاي تربيت معلم کساني که هنوز به ابزار فرمانبري از نوع چوب تر اعتقاد دارند، بايد 10 بار از روي اين کتاب جريمه بنويسند.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام