علي اکبر قاضي زاده
يلدا، محرم، زمستان، بي رحمي، اشغال، قحطي، تهديد، پيمان شکني، دشمن در خانه، فقر، وحشت... تبريز، زمستان 1290شمسي و محرم 1330.
پنج سال آزگار بود که مردم تبريز براي آزادي نبرد مي کردند؛ با دولت مستبد و با نيروي ارتش همسايه شمالي. حالا ارتش روسيه خيال داشت هر چه زودتر بخش شمالي ايران را مال خود کند. مجاهدان تبريز چنين اشغالي را تحمل نمي کردند. دولت مرکزي بي توان، بي پول و بلاتکليف اولتيماتوم روسيه را پذيرفته بود.
روس ها چند هفته هرکار کردند نتوانستند وارد شهر شوند و اينک يک نيروي کمکي مجهز از ايروان به حاشيه تبريز رسيده بود. در همين روزها ستارخان دل شکسته و حيرت زده از اين همه جفا که مي ديد، با پاي چرک کرده، در تهران، گوشه يي افتاده بود.
اکنون ميرزاعلي ثقه الاسلام تبريزي روحاني طرف توجه مردم مجاهدان را سرپرستي مي کرد. پس از بهانه جويي هايي عاقبت از اول دي ماه و اول محرم جنگ مستقيم آغاز شد. ارتش روسيه تمام راه هاي ورودي شهر را بسته بود و دريغ از يک کيسه آرد يا يک حلب نفت. فرمانده روسي قول داد اگر مجاهدان تفنگ ها را زمين بگذارند، راه ها را باز مي کند و با مجاهدان کاري نخواهد داشت. نمي شد به اين قول و قرارها دل خوش کرد. چاره يي اما نبود. گروهي از مجاهدان پنهاني از شهر بيرون رفتند.
روس ها در جريان نبرد با مجاهدان هم تلفات زيادي داده بودند و هم تحقير شده بودند. مي خواستند پايداري تبريز در شهرهاي ديگر تکرار نشود. اين بود که تا جاگير شدند، پيمان را از ياد بردند. معلوم بود سراغ ثقه الاسلام خواهند آمد. از او پرسيدند خيال دارد کجا برود. گفته بود نمي توانم اين مردم را واگذارم و بروم. گفته بودند ماندن بي خطر نيست. خوانده بود؛ اîفîوًض امري علي الله- کارم را به خدا واگذاشتم.
ودنسکي سرکرده روسي راه را بر ثقه الاسلام بست. افسر روسي به او احترام کرد و گفت کنسول نشستي دارد و حضور شما را لازم دانسته است. معلوم بود دروغ است. همان روز (نهم دي ماه) ضياءالعلما، شيخ سليم، صادق الملک و محمد ابراهيم قفقازچي از مجاهدان نامدار را گرفتند. محمد قلي دايي ضياءالعلما که پيرمردي بود خواست در پي خواهر زاده برود و از او خبري ببرد. او را هم دستگير کردند، حسن و قدير دو پسر جوان علي مسيو را نيز که داستاني دارد.
علي مسيو را بايد از پيشتازان و پاک باختگان مشروطه خواهي دانست. او در تبريز داروخانه داشت و چون زبان فرانسه مي دانست او را مسيو لقب داده بودند. براي مجاهدان بمب و تله هاي انفجاري مي ساخت. خود او پيش از ورود ارتش روسيه درگذشته بود. اما حاجي خان و حسين، دو پسر او در ميان مجاهدان نبرد کردند. قدير و حسن هم مجاهد بودند. اما به دليل سن کم در جنگ ها کاري نکردند. اين دو پسر (حسن 18 و قدير 16 ساله) به خانه يکي از دوستان پدر خود به نام حاجي مرتضي پناه گرفتند. حاجي هم به طمع دريافت مژدگاني هر دو را به دلالان روسي فروخت. خانه آنان همان روز به تاراج رفته بود.
نزديک ظهر عاشورا صدها نظامي سربازخانه تبريز را محاصره کردند. افسران ارشد روسي به همراه خانم هايشان روي صندلي ها به تماشا نشسته بودند. چهار مسلسل در چهار گوشه ميدان کار گذاشتند تا اگر لازم شد شليک کنند. شب پيش هر شش نفر را به نام محاکمه، يکي يکي فراخواندند و پس از فحاشي و کتک کافي به سلول برگردانده بودند.
شب عاشورا چه سخت گذشت بر گروه محکومان. ثقه الاسلام کوشيد به همه دل دهد. بيشتر به قدير توجه داشت که دل دادن به مرگ هنوز براي او زود بود. دامن پيراهن بلند را پاره کرد تا سر زخمي او را ببندد. شيخ سليم اما بيش از حسن و قدير ناآرام بود. همه را قسم داد در برابر بيگانه خواري نشان ندهند.
هشت محکوم را با سر و وضع آشفته و لباس خوني روي دو گاري نشاندند و به ميدان آوردند. از بيرون سر بازخانه صداي محزون عزا به گوش مي رسيد. يک افسر حکم هر نفر را در دوسه جمله مي خواند. شيخ سليم را اول، ثقه الاسلام را دوم و قدير 16 ساله را آخر به دار کشيدند.
محرم ادامه يافت و کشتارها هم. تبريز اما هنوز غم آن محرم را از ياد نبرده است.