يكشنبه، 8 دي 1387 - شماره 1854
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه ديني
روشنفکري ديني رندي در مسجد و خامي در ميخانه
حسين سخنور

روشنفکري ديني با دو «نه» آغاز مي شود و هرچه مي کشد از همين نه است. «نه» قرائت سنتي و تاريخي از دين را مي پذيرد و «نه» حاضر است از دين دل بکند. از اين روست که با روشنفکري ديني، هر چه کرد آن آشنا کرد. اين حکايت هميشگي روشنفکري ديني است. چه آن زمان که شريعتي مي گفت؛ من در بين جماعتي متهمم به شيعه گري افراطي (شيعه غالي) و در بين عده يي محکومم به بي اعتقادي و لاييک بودن. و چه امروز که کديور مي گويد؛«اسلام نوانديش با دو گونه انتقاد مواجه است؛ يکي از سوي مسلمانان سنتي که اسلام را معادل فهم خود از کتاب و سنت مي دانند؛ و ديگري پيروان مدرنيته که هر نوع ايمان و دين ورزي را متعلق به دوران پيشامدرن مي دانند.» (حق الناس، ص156) اين همه نامهرباني دقيقاً از زماني آغاز مي شود که روشنفکري ديني سعي مي کند دين را با دنياي جديد جمع کند. اين جمع گرچه در آغاز آسان مي نمايد اما مشکل هاست که مي افتد. از هر سويي يکي مي آيد و سد راه مي شود. يکي در مقام دفاع از مدرنيته مي گويد چه جاي دفاع از پيام سالياني دور، که پيام آور آن هم تنها نام و نشاني در تاريخ دارد و ديگري در کسوت دفاع از دين، در برابر نوآوري و نوانديشي قد علم مي کند. بدين سان است که روشنفکري ديني نه رويي در مدرن ها دارد و نه در ميان سنتي ها، دلشاد است.

از اين منظر روشن مي شود تاليف جديد محسن کديور (حق الناس) اتهامات او را دوچندان کرده است. او در اين فقره، که از سال ها پيش آغاز شده، متهم است که مي خواهد اسلام را با حقوق بشر جمع کند. اتهامي پرجزا و پربلا که يکي از نتايجش، آوارگي اوست. همين اتهام کافي بود تا کديور نيز به خيل روشنفکران آواره بپيوندد. در واقع اتهام روشنفکري ديني، همچون اتهام آن متهماني است که در خطاب به کشيشان و واعظان نوشته بودندPlease be patient God is not finished with me yet لطفاً صبر داشته باشيد هنوز کار خدا با من تمام نشده است يا به تعبيري ديگر (تعبير مصطفي ملکيان) واعظ، صبور باش که ما را هنوز با خداي دين و مذهب تو افت و خيزهاست. (مهر ماندگار، ص412) اين جرم کمي نيست. روشنفکري ديني کار دين و مذهب را تمام شده نمي داند و بر آن است که هنوز هم با خدا افت و خيزهاست. چنين است که انگشت اتهام سنتي ها و عرفي ها همواره به سوي روشنفکري ديني است که گاه با تيغ سنت قصد جانش مي شود و گاه به اسم «تقليل اصول و مباني فرهنگ و تمدن غربي» با آن مي ستيزند. بدين ترتيب وقتي مولف «حق الناس» داعيه جمع اسلام و حقوق بشر را دارد، از جانب برخي سريع متهم مي شود به خلوص زدايي از دين و مذهب مردم و در مقابل گروهي جرمش را تخفيف و تنزيل مفهوم حقوق بشر و ساير مفاهيم جديد مي دانند. لذا بيراه نگفته ايم اگر ادعا کنيم روشنفکري ديني همواره در «غار دموستنس» به سر مي برد. غاري که تا بخواهي چيزي بگويي نشتري از جايي مي خوري. البته اين تلاش ها از نظر عده يي همان آب در هاون کوبيدن است که فرجامش از همان نخست معلوم است. چرا که اسلام راه خود را مي رود و حقوق بشر هم مسيري ديگر. مشخص است و قطعي که اين دو چون از دو آبشخور متفاوت سيراب مي شوند، طبيعي است بار و ثمر هر يک نيز شکل و رنگي دگرگون يا شايد هم متناقض دارد. اينجاست که مجبوريم يکي را برگزينيم و ديگري را زمين بگذاريم يا رومي روم شويم يا زنگي زنگ، و بي تفاوت به همه تغييرات، يا صرفاً جانب اسلام را بگيريم يا فقط تکليف حقوق بشر را مشق کنيم. در هر دو حالت پاسخ روشن است و خوشا به حال کسي که مي تواند دست به يکي از اين دو انتخاب بزند. اما امان از روزي که سماجت کني و حاضر نباشي يکي را فراموش کني و ديگري را برگيري. در اين صورت مدام بايد اين راه را آمد و رفت. راهي که يک سر آن اعتقادات و باورهاست و طرف ديگر آن دستاوردهاي دنياي جديد، از جمله آنان و شايد مهم ترين آن، حقوق بشر. اين راه را سلامت رفتن، بسيار سخت است. مسيري صعب العبور و بلاخيز که رهرو خود را مي طلبد. گاه آهسته و پيوسته رفتن مي بايد و گاه تند و خسته پيمودن. اين نيز جور هندوستان است براي کساني که حاضر نشدند از خير يکي بگذرند. اما با کدام توشه اين راه را مي توان رفت؟ پاسخ نگارنده متوجه روشنفکري ديني است. تنها با توشه روشنفکري ديني است که کورسويي از اميد را در دل رهروان روشن نگه مي دارد، چرا که در انبان خود هم آذوقه هاي امروزين دارد و هم آموزه هاي دين. ولي موانع کماکان راه را دشوار مي نمايد به طوري که معلوم نيست رو به شهر و باغ و آبادي داشته و راه نوش و راحت و شادي باشد.

اما از پس توصيف همه اين مشکلات در ذهن مخاطب آگاه اين سوال شکل مي گيرد که اين همه سختي و رنج و تعب، از براي چه؟ تمام اين «هزينه» ها که شرح مختصري از آن رفت براي چه «فايده»يي؟ روشنفکري ديني کجا و کي قرار است به کار آيد و چه دردي را درمانگر است؟غرض صرفاً حفظ و نگاهداري دين است يا هدفي ديگر در ميان است؟ سوالاتي از اين دست، استعداد گرفتن پاسخ هاي متفاوتي را دارد که در اين خصوص کم نگفته اند و شنيدن هر يک خالي از لطف نيست. اما در اين فرصت نگارنده سعي دارد در حد برداشت خود و با وام گرفتن از نمونه هاي مشابه در سطح دنيا پاسخي متواضعانه در برابر آن پرسش هاي متهورانه ارائه کند. بديهي است پاسخي که در ادامه مي آيد متکفل تبيين تمامي وجوه نيست و بيشتر صبغه جامعه شناختي دارد.

ضرورت روشنفکري ديني از ضرورت کاري که قرار است انجام دهد منتج مي شود. مهم ترين رسالتي که روشنفکري ديني بر عهده دارد، نزديک ساختن فرآورده هاي جديد با روح مذهب است. همان طور که مطرح شد بررسي فوايد و آثار تلاش براي همگرايي اين دو مقوله مي تواند در حوزه هاي مختلف نظري مورد بررسي قرار گيرد اما کوشش نگارنده در اين بخش بر اين تعلق مي گيرد تا نشان دهد فارغ از مسائل صرفاً تئوريک، روشنفکري ديني در جامعه و در عمل چه دستاوردهايي داشته و خواهد داشت. پيش از ورود مستقيم به اين بخش نکته يي را تاکيد مي کنم و آن اينکه روشنفکري ديني را يک فرآيند بدانيد نه يک فرآورده. روشنفکري ديني، جرياني است که هنوز ادامه دارد و همچنان در مسير خود پيش مي رود و به پايان نرسيده است. لذا آن چه مي گوييم مربوط است به آنچه که تا به حال پيش آمده و جلو آمده است، در ادامه چه پيش مي آيد، الله اعلم بالصواب.

مقايسه فرهنگ آنگلوساکسوني و فرهنگ اروپايي، از حيث سازگاري روح مذهب با مدرنيته و نگاهي که توکويل از اين منظر دارد همان پاسخي است که وعده آن داده شد. توکويل معتقد است فرهنگ آنگلوساکسوني چون توانسته است روح دين و مذهب را با روح آزادي و دستاوردهاي دنياي جديد تلفيق کند، اين شانس را دارد که در استفاده از دستاوردهاي مدرنيته با چالش هاي کمتري روبه رو باشد و از آزادي پايدارتري نيز برخوردار باشد. به عقيده توکويل اگر قرار باشد يگانه علتي که بقاي آزادي در فرهنگ آنگلوساکسوني را محتمل و آينده آزادي را در فرهنگ اروپايي (با تاکيد بر جامعه فرانسه) ناپايدار مي سازد، بجوييم به اين نتيجه خواهيم رسيد که جامعه امريکايي به سبب تلفيق روح دين و مذهب با روح دنياي جديد، به حفظ دستاوردهاي اين دنيا توفيق يافته است و حال آنکه در جامعه اروپايي و فرانسوي کليسا با دموکراسي، دين و مذهب با آزادي در مخالفت است و تمامي جامعه از اين امر دچار نفاق. در فرهنگ اروپايي تنازع روح تجدد با روح کليساست که علت نهايي دشواري هايي است که دموکراسي را از ليبرال شدن باز مي دارند و در فرهنگ آنگلوساکسوني برعکس، پيوند نزديک روح مذهب و روح آزادي است که بنياد نهايي جوامع داراي اين فرهنگ را تشکيل مي دهد. توکويل چنين مي نويسد؛ «اين فرهنگ (فرهنگ آنگلوساکسوني) و اين تمدن محصول دو عنصر کاملاً متمايز است و اين نقطه شروع را همواره بايد به خاطر داشت که غالباً در جوامع ديگر در نزاع بوده اند ولي در اين فرهنگ موفق شده اند آنها را به اصطلاح در يکديگر ادغام و به نحوي شگفت انگيز با هم ترکيب کنند. منظور من از اين دو عنصر متمايز، روح مذهب و روح آزادي است.» يا او در جاي ديگري (نظام قديم و انقلاب، ص205) مي گويد؛ «من گريبان نخستين امريکايي را که در کشورش يا در جاي ديگر مي بينم گرفته و از او مي پرسم آيا به فايده مذهب براي ثبات قوانين و نظم نيکوي جامعه معتقد است. او بي درنگ جواب مي دهد يک جامعه متمدن، به ويژه اگر جامعه يي آزاد باشد، بدون مذهب قادر به ادامه حيات نيست. احترام به مذهب در چنين جامعه يي، به نظر وي بزرگ ترين تضمين ثبات دولت و امنيت اشخاص است.»

به نظر نگارنده همين مقايسه در سطح جهاني، در سطح داخلي نيز کاملاً معتبر است. يعني اگر بزرگان فکري و نخبگان ما نتوانند روح اسلام را با روح تجدد تلفيق کنند، بايد به نوعي از دستاوردهاي مدرنيته هم صرف نظر کنند. زيرا طبق آنچه که آمد، پايداري فرآورده هاي دنياي جديد در گرو تلفيق آنان با روح اسلام است. حال اگر يک بار ديگر آن سوالات را از اين منظر ببينيم، درمي يابيم حتي آناني که اعتقادي هم به دين و مذهب ندارند، نمي توانند و نبايد تلاش ديگراني که سعي در نزديک ساختن اسلام و تجدد دارند را ناديده بگيرند. از اين رو کوشش بليغ و سعي وافر روشنفکري ديني مي تواند مورد احترام همگان باشد، چه به آن معتقد باشيم و چه آن را ضرورت بدانيم. سعي محسن کديور در اثر اخيرش نيز در اين راستا قابل ستايش است. زيرا حقوق بشر مادامي که با روح اسلام تلفيق نشود، اميدي به تحقق آن نمي رود. البته قطعاً اين اقدام او با انتقاداتي چه به لحاظ محتوايي و چه از حيث روشي، مواجه خواهد بود (که در مجموعه پيش رو نيز، بخشي از اين انتقادات آمده است) اما اصل اين کار لازم بود و ضروري که اميد پيگيري آن چه از جانب کديور و چه از سوي ساير روشنفکران ديني مي رود.

با اين توضيحات در پايان مي توان نتيجه گرفت که روشنفکري ديني را هي مزنيدش. او اگرچه متصف به صفت ديني است اما به همان مقدار که براي متدينين مفيد است براي غيرمتدينين نيز کارآمد است. بايد تلاشي عمومي از جانب تمام نخبگان و روشنفکران صورت گيرد تا روشنفکري ديني در جايگاه خود بنشيند؛ چرا که او را نه اجازتي است در مسجد و نه راهي است به ميخانه.

ره ميخانه و مسـجد کـدام است

که هر دو بر من مسکـين حـرام است

نه در مسـجد گـذارنـدم که رندم

نه در ميخانه کيـن خمار خام اسـت

ميان مسجد و ميخانه راهي است

بجوييد اي عزيزان کاين کدام است

(عطار، ديوان اشعار، غزليات)
متن گفت وگو با محسن کديور
نوانديشي ديني طريق است نه موضوع
حق الناس (اسلام و حقوق بشر) اثر جديد محسن کديور توانست در اين وانفساي بازار کتاب مخاطبان خود را بيابد، به طوري که بعد از گذشت مدتي کوتاه چندبار تجديد چاپ شده است. متن کتاب شامل مقالاتي است که مولف در اين چند سال اخير منتشر کرده است. ما نيز پرسش هاي مربوط به اين کتاب را استخراج کرده و براي کديور ارسال کرديم و او نيز با صبر و تامل چنين پاسخ داد.

---

-شما هم در بخش نخست کتاب (مقاله از اسلام تاريخي به اسلام معنوي) و هم در بخش دوم (قسمت حقوق بشر و روشنفکري ديني)، بهترين ابزار جهت حل تعارضات حقوق بشر و احکام اسلامي را تاکيد بر اسلام معنوي يا قرائت نوانديشانه از اسلام دانسته ايد. حال آنکه برخي از منتقدان معتقدند «اسلام تاريخي» را نمي توان از«اسلام» جدا کرد. اسلامي که امروز وجود دارد، همان اسلام تاريخي است که با هويت ها، تاريخ و فرهنگ ما عجين شده است. با چنين موانعي، راه رسيدن به اسلام معنوي چيست، آيا اسلام تاريخي امروز، همان اسلام معنوي ديروز نيست؟

الفاظ گاهي رهزنند. بحث درباره دو تلقي از اسلام است. هر يک از اين دو تلقي ويژگي هايي دارد؛ تلقي اول همان برداشت رايج تا حدود يک قرن قبل است که در آن فقه و شريعت بدنه اصلي دين را تشکيل مي دهد و کلام و اخلاق آن قرن هاست چندان رشدي نکرده است. ويژگي هاي اسلام تاريخي به قرار ذيل است.

اول، بن مايه فقه المعاملات آن روايات منقول از پيامبر(ص) و صحابه در اهل سنت و ائمه(ع) نزد شيعه است. رواياتي که به نظر فقيهان صحيح يا معتبر شناخته شده اند از اين زاويه که ناظر به حکمي هميشگي و فرازماني و فرامکاني هستند يا تنها حکم زمانه خويش را بيان داشته اند مورد نقادي و واکاوي واقع نشده اند. مشکل از آنجا آغاز مي شود که روايتي که ناظر به حکم موسمي يا موضعي يا موقت بوده است، حکم دائمي و جاودانه شرعي پنداشته شده است. واضح است که استناد به چنين رواياتي به استنباط احکام شرعي مي انجامد که در اين کتاب از آنها به اسلام تاريخي يا اسلام سنتي ياد شده است. عدم تفکيک عرف عصر نزول از ماهيت احکام به تصلب آن عرف انجاميده و ماهيت مترقي احکام شرعي را در مناسباتي که هيچ ضرورت ديني به حفظ آنها نيست، به بند کشيده است.

دومين ويژگي، شيفتگي زايد الوصف به قالب ها و صورت هاي ظاهري احکام و غفلت از غايات تشريع است (در مواردي که راهي براي پي بردن آنها هست). استدلال فقيهان اصولي نشان از امکان راهيابي به پاره يي از اين غايات است. احکام «طريق» وصول به غايات شرعي هستند. به نظر مي رسد در بسياري موارد، در اجتهاد مصطلح اين طرق خود «موضوعيت» يافته اند. برخي از اين طرق ديگر واصل به آن غايات نيستند، اما کماکان تثبيت و تقديس مي شوند. اگر هدف و غايت مجازات کاهش جرم و تنبه جامعه جهت پيشگيري است، چرا حدود و تعزيرات شرعي که يقيناً در گذشته چنين بوده اند، امروز نبايد مورد بازبيني و احراز طريقيت به مقصود واقع شوند؟ ويژگي سوم، عدم عنايت کافي به منزلت عقل در فرآيند استنباط احکام شرعي است. فقه نقل محور به ندرت نيازي به استناد به حکم و راي عقل پيدا کرده است. ترديد در اعتبار احکام عقلي و محدود کردن آن به ملازمات عقليه، دليل عقل را عملاً به دليلي تشريفاتي در اسلام تاريخي تنزل داده است و سيره عقلا (از آن حيث که عقلا هستند) مورد عنايت جدي قرار نگرفته است تا همتي براي کشف آفاق جديد و نيز محدوديت ها و شرايط آن صورت گيرد.

ويژگي چهارم، غفلت از اصل اصيل عدالت در استنباط احکام شرعي است. اگرچه شيعه و معتزله از اهل سنت همواره به عدليه بودن مفتخر بوده اند، اما نوعي اشعري گري و اخباري مسلکي عملاً دامان اجتهاد را گرفته است. اگر در جايي يقين يا اطمينان احراز شد که فلان حکم برخلاف مقتضاي عدالت الهي است، بي شک ديگر نمي توان به آن حکم شرعي اطلاق کرد، هرچند در گذشته از مصاديق ظلم شناخته نمي شده است. فقيهي که حين استنباط به عادلانه بودن فتواي خود نمي انديشد، و با تصور عدم امکان دستيابي به چنين اموري دغدغه تطبيق استنباطات خود را با مقتضاي عدالت ندارد، نبايد از انتساب احکام ظالمانه به شارع دادگر تعجب کند.

پنجمين ويژگي، غفلت از لزوم اخلاقي بودن احکام شرعي است. به راستي آيا اخلاقي بودن به عنوان يکي از لوازم لاينفک احکام ديني براي فقهاي عظام مطرح است؟ آيا از خدا و رسولي که مظهر اخلاق کريمانه هستند، هرگز توقع صدور احکام غيراخلاقي مي رود؟ اگر مطلبي از قبيل برده داري در گذشته به مثابه حکم غيراخلاقي شناخته نمي شد، اما امروز مسلماً منافي اخلاق محسوب مي شود، چگونه در رساله توضيح المسائل امروز همچنان نوشته مي شود؟

ويژگي ششم، عدم بازنگري در علم کلام است. ريشه و پايه بسياري از احکام فقهي در زاويه نگرش کلامي به عالم و آدم است. جهان شناسي و انسان شناسي گذشته در موارد متعددي نياز به بازنگري و نوسازي دارد.

بحث حق و تکليف قبل از ابتناي احکام شرعي در فقه به آن، نياز به بررسي و تدوين مباني کلامي دارد. اينکه انسان از آن حيث که انسان است، حقي دارد يا نه، اينکه حقوق انساني دايرمدار ديانت يا جنسيت اوست، پيش از آنکه بحثي فقهي باشد، بحثي کلامي است. اصل کرامت ذاتي انسان چه لوازم فقهي و شرعي دارد؟ به راستي آيا در تلقي سنتي کلامي پاسخگويي به اين پرسش هاي ستبر سراغ داريم؟ هفتمين ويژگي، عدم تکميل علم شريف اصول فقه است. در ميان علوم مقدمه استنباط به جرات مي توان گفت علم اصول فقه از پيشرفته ترين علوم اسلامي است و يقيناً از فلسفه و کلام اسلامي رشد و ترقي افزون تري داشته است. اما پيشرفت فراوان مباحث الفاظ در زبان شناسي، فلسفه هاي تحليل زباني و هرمنوتيک مدرن هنوز در علم اصول فقه انعکاس پيدا نکرده است. استنباط احکام شرعي در دوران جديد بدون مسلح بودن به ابزار تازه به مثابه ورود در ميدان جنگ مدرن با شمشير و نيزه است. ويژگي هشتم، عدم تدوين فلسفه حقوق يا فلسفه فقه است. مهم ترين بحث فلسفه حقوق، حق طبيعي است؛ همان که در ادبيات ديني ما چه بسا به حقوق فطري تعبير شود. به راستي آيا تاکنون قدمي براي شناخت و تدوين مباني، قلمرو، مصاديق، پيامدها و لوازم حقوق طبيعي يا حقوق الهي برداشته شده است؟ آيا قبل از روشن کردن چنين کليدواژه مبنايي مي توان انتظار استخراج حقوق جزيي انسان از آن حيث که انسان است را از فقيهي داشت؟

ويژگي هاي هشت گانه در طيفي از شدت و ضعف استخوان بندي برداشتي را تشکيل مي دهد که در کتاب حق الناس از آن به اسلام تاريخي ياد شده است. اين تلقي اگرچه در گذشته خدمات بسيار ارزنده يي را به استمرار و بقاي اسلام کرده است، اما پاسخگويي به پرسش هاي تازه از چارچوب و توان آن بيرون است. نگارنده بر اين باور است که هيچ يک از نکات هشت گانه ذاتي اسلام نيست و امکان جدا کردن اين نقاط ضعف و جراحي اين غدد مزمن با دقتي عالمانه ميسر است.

مي توان عرف عصر نزول و شرايط زماني - مکاني زمان رسول الله (ص) را از پيام جاودانه الهي جدا کرد. مي توان با بازشناسي منزات عقل، از سيره عقلا (بما هم عقلا) واقعاً به عنوان يکي از منابع استنباط بهره جست. مي توان در بسياري از احکام فقه المعاملات به بخش قابل توجهي از غايات شارع پي برد، و تنها به احکام و قالب ها و صوري ميدان داد که طريقيت خود را در وصول يا تقريب به آن غايات حفظ کرده باشند. مي توان عدالت و اخلاق را به مثابه دو ضابطه بنيادي از شرايط استنباط معرفي کرد و راه را براي آنچه در عرف عقلايي زمانه ظالمانه و غيراخلاقي محسوب مي شود، بست. مي توان علم کلام را با نگرشي تازه تدوين و مباني مباحث حق و تکليف را بر اساس انسان شناسي و جهان شناسي منقحي ارائه کرد. مي توان با بهره گيري از علوم زبان شناختي و معني شناختي جديد بحث الفاظ علم اصول فقه را فربه تر کرد. مي توان با بصيرت به تاسيس فلسفه حقوق در اسلام اقدام و با بازتعريف حقوق طبيعي انسان راه را براي شناخت حقوق بشر در عالم اسلام مهيا کرد.

محصول اين جهاد مبارک علمي، قرائتي ديگر از اسلام است که در کتاب از آن به اسلام نوانديش يا روشنفکرانه تعبير شده است. اين تلقي به مثابه بذرهايي است که اميد مي رود در آينده به درختي تناور تبديل شود و ظرفيت هاي فراوان اسلام را به فعليت برساند و بتواند در شرايط جديد همچنان از دين و ايمان و شريعت دفاع کند. اگر کسي بخواهد مدعيات کتاب حق الناس را نپذيرد، بايد در صحت برخي يا همه گزاره هاي ذيل ترديد کند. يک، تصوير ارائه شده از اسلام تاريخي صحيح و مطابق واقع نيست.

دو، تصوير ياد شده صحيح است، اما تفکيک اين خصوصيات هشت گانه از اسلام امکان ندارد.

سه، اين قرائت از اسلام پاسخگوي کليه پرسش هاي نوين است.

چهار، اصولاً اين پرسش ها (از قبيل حقوق بشر و دموکراسي و... ) نادرست است و نيازي به زحمت پاسخگويي به اين لوازم کفر و الحاد نيست.

پنج، خصوصيات تلقي جديد از اسلام به لحاظ ديني نادرست و به لحاظ وقوعي غيرممکن است.

سوال مطرح شده ناظر به گزاره دوم است. اگر کسي ادعا کند اصولاً اسلام همين است و جدا کردن اين امور از آن محال است، ظاهراً دو گروه از چنين گزاره يي دفاع مي کنند. گروه اول، مسلمانان سنتي که اصولاً هيچ قرائت ديگري از اسلام را برنمي تابند و هر برداشت ديگري را به التقاط و انفعال از کفار و ملحدان معرفي مي کنند. اين سروران کماکان از احکامي از قبيل برده داري و سنگسار و اعدام خودسرانه مهدورالدم دفاع مي کنند. آنان هرگز پاسخ نداده اند چگونه ظلم و منافي اخلاق و منافر با سيره مسلم عقلا (بما هم عقلا) قابل انتساب به شارع حکيم و عادل است.

S اگر عقل از منظر ايشان تا به اين حد ضعيف و ذليل است، چرا خود را از عدليه و اصوليون مي شمارند؟ اجتهاد اگر در عرف متشرعه تا به اين حد قابل احترام است، بي شک به واسطه زنده بودن و به روز بودن آن است، والا تکرار فتاواي سلف صالح در دوراني که شرايط زماني - مکاني ديگر شده است، قابل اعتنا نيست. به هر حال اين شريعتمداران بايد بر عدم امکان تفکيک رسوبات عرفي عصر نزول از احکام نوراني اسلام اقامه دليل کنند. نويسنده تاکنون دليلي از ايشان نشنيده است.

گروه دوم، مسلمانان سکولار و سکولارهاي غيرمسلمان هستند که مدعي اند اسلام همين است که در طول تاريخ محقق شده و از سوي فقيهان و متکلمان تدوين و با فرهنگ هاي مختلف عجين شده است و اصولاً اسلام جز همين هويت تاريخي چيز ديگري نيست و هر کوششي از جانب نوانديشان پيشاپيش محکوم به شکست است، چرا که به زعم ايشان خصايص يادشده هويت ذاتي اين پديده تاريخي را تشکيل مي دهد. در پاسخ ايشان مي توان گفت بزرگ ترين دليل بر امکان يک شيء وقوع آن است. اين قرائت از اسلام متولد شده و زنده است و پيرو دارد. هيچ کس حق ندارد اين انديشه را غيراسلامي بخواند اسلام نوانديش رقيبي قدîر است، و مصلحت در انکار اصل آن است، راستي چه دليلي بر انحصار اسلام در اسلام تاريخي اقامه شده است يا اصولاً قابل اقامه شدن است؟ اگر کسي چنين دليلي سراغ دارد، بسم الله،

ادعاي کتاب حق الناس ادعايي متواضعانه است. تلقي پيشينيان از کتاب و سنت در مواضع متعددي در زمان ما قابل مناقشه است. اين تلقي در مواضع متعددي غيرعقلايي، غيرعادلانه، غيراخلاقي و در مقايسه با برخي راه حل هاي رقيب مرجوح است. تلقي جديد کوششي بشري براي دستيابي به غايت و مقصود شارع است. توان اين تلقي پاسخگويي به مشکلات زمانه خود است و براي مشکلات و پرسش هاي آينده ادعاي پاسخگويي ندارد. اين تلقي تا زماني معتبر است که طريقيت خود را به سوي غايات و مقاصد شارع حفظ کند و با معيارهاي عقلائيت، عدالت، اخلاقي بودن و برتري بر راه حل هاي رقيب اعتبار خود را تداوم بخشد. بديهي است که در صورت از دست دادن اين شرايط در آينده، اين تلقي نيز به تاريخ خواهد پيوست و در موزه انديشه اسلامي مطالعه خواهد شد.

کتاب حق الناس بر اين نکته تصريح دارد که ضوابط عقلائيت، عدالت، اخلاقي بودن و برتري بر راه حل هاي رقيب در طول زمان امکان تغيير دارند. به اين معني که ممکن است امري در دوراني در عرف عقلا قبيح نباشد، مصداق ظلم نباشد، غيراخلاقي شمرده نشود، برتر از راه حل هاي رقيب محسوب شود و در شرايط ديگري از منظر عقلاي دوراني ديگر به گونه يي متفاوت با دوران قبلي داوري شود. تفاوت داوري عقلا تا حدود دو قرن قبل درباره برده داري و تا حدود کمتر از يک قرن قبل درباره حقوق بانوان از بارزترين شواهد تغيير سيره عقلا در طول تاريخ است. بنابراين هرگز ادعاي خام ارائه برداشت بشري جاودانه از اسلام نکرده است تا نگران به تاريخ پيوستن آن در آينده باشد. همين که اين تلقي توان حل مشکلات زمانه خود را داشته باشد، زهي سعادت.

راه رسيدن به اسلام معنوي توجه به ابعاد مغفول مانده اسلام از قبيل منزلت عقل، اصل عدالت، اخلاق، غايات احکام، فلسفه حقوق و مباني کلامي انسان شناسي اسلامي در کنار ايمان به وحي الهي و سنت رسول اکرم (ص) است.

-اثر اخير (حق الناس) به تعبير خودتان نقطه عطفي است که از سر گذرانده ايد و در مجموع مقالات اين کتاب، رويکردي متفاوت اتخاذ کرده ايد که معلول محدوديت هاي اسلام تاريخي است. در صورت پذيرش اين امر، تلاش هاي فقهايي چون آيت الله منتظري، صانعي، جناتي و... که سعي در سازگاري اصول حقوق بشر و اسلام دارند، را بي ثمر مي دانيد؟

از مقدمه محدوديت ظرفيت قرائت اسلام تاريخي هرگز نتيجه بي ثمر بودن تلاش فقهاي سنتي به دست نمي آيد. آنچه به دست مي آيد نهايتاً محدوديت نتايج اين کوشش هاست. عالمان اسلام تاريخي را طيفي متنوع تشکيل مي دهند؛ از اکثريت فقهاي سنتي محافظه کار متصلب تا اقليت فقيهان سنتي اصلاح طلب. گروه اخير فقيهاني هستند که از يک سو سنتي هستند به اين معني که در چارچوب ضوابط اصولي فقه سنتي تحولي ايجاد نکرده اند، از سوي ديگر اصلاح طلب هستند، به اين معني که کوشيده اند در همان چارچوب سيمايي معقول تر از اسلام ارائه کنند. اگرچه از فتاواي گروه اول به نفع حقوق بشر کمتر چيزي به دست مي آيد، خوشبختانه برخي فتاواي اخير فقهاي معدود گروه اخير اقداماتي قابل توجه در ارتباط با حقوق بشر محسوب مي شود. لازم به ذکر است که فقيهان اعم از سنتي محافظه کار تا سنتي اصلاح طلب و نوگراي قائل به اجتهاد در مباني و اصول، طيفي گسترده تشکيل مي دهند و خط کشي بين آنها چندان ساده نيست. اين تنوع در بين معدود فقيهان اصلاح طلب با شدت بيشتري مطرح است. نگارنده بر اين باور است که هنوز از تمام ظرفيت هاي فقه سنتي در حوزه حقوق بشر استفاده نشده است و به هر اقدامي در راستاي استيفاي اين ظرفيت بايد خوشامد گفت. احکام شرعي مرتبط با حقوق بشر به سه دسته قابل تقسيم است.

دسته اول، احکامي که همه فقيهان به آنها باور دارند از قبيل نفي تبعيض نژادي و استقلال اقتصادي بانوان.

دسته دوم، احکامي که برخلاف فقيهان سنتي محافظه کار، فقيهان سنتي اصلاح طلب به آنها فتوا داده اند، از قبيل حق آزادي بيان و ديگر حقوق سياسي مردم و تساوي ديه مسلمان و غيرمسلمان.

دسته سوم، احکامي که فراتر از ظرفيت فقه سنتي است و در کتاب حق الناس به آنها اشاره شده است، از قبيل آزادي دين و عقيده و حق طلاق بانوان.

مشي نگارنده در دو دسته نخست از احکام استفاده قدرشناسانه از زحمات سلف صالح است. اگر فقيهي با تلاش هاي مجدانه خود به فتوايي موجه در دفاع از حقوق بشر رسيده است، فارغ از ديگر مواضع فقهي اش بايد از او تشکر کرد. بي شک مجموعه اين تلاش ها در ترسيم سيمايي انساني از اسلام و تشيع دخيل خواهد بود.

فصل سوم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران که از جمله اسناد قابل اعتنا درباره حقوق مردم است، به همت جمعي از همين فقهاي عظام به رشته تحرير درآمده است. در حوزه حقوق زنان، روشن نگري هاي امام خميني (ره) يادکردني است. برخي نکته سنجي هاي مرحوم آيت الله صالحي نجف آبادي در حوزه جهاد و حقوق زنان را نبايد از ياد برد. علاوه بر آن فقيهان اصلاح طلب در پنج سال اخير قدم هاي بلندي در ناحيه رفع برخي مشکلات در حوزه حقوق بشر برداشته اند. اين فتاوا البته به لحاظ فني لزوماً در يک مرتبه نيستند. در اين ناحيه در حوزه حقوق اساسي، حق حيات و برخي ابعاد حقوق کيفري فتاواي استاد آيت الله منتظري از جمله قدم هاي جدي و عميق به حساب مي آيد (از جمله در کتاب حکومت ديني و حقوق بشر، قم، 1387). تلاش هاي فقهي آيت الله صانعي در حوزه حقوق زنان (در جزوات دهگانه فقه و زندگي، قم، 1387-1383) نيز بر همگان مشهود است. در اين طريق جمعي ديگر از فقهاي بصير، فتاوايي در راستاي حل مشکلات حقوق بشر صادر کرده اند که جاي قدرداني دارد. کثرالله امثالهم و جزاهم الله خيرا. نگارنده نه تنها اين کوشش ها را مثمر ثمر مي داند بلکه کتاب خود را به استادش آيت الله منتظري نويسنده رساله حقوق (قم، 1385) تقديم کرده است (صفحه 12) و علاوه بر آن متن کامل پاسخ هاي عالمانه ايشان به پرسش هاي نگارنده را درباره حقوق مخالف سياسي و احکام شرعي بغي، محاربه و افساد (صفحات 285-243) آورده است. در ضمن مقاله بلند حقوق بشر و روشنفکري ديني (صفحات 147-85) به عرضه اوليه محورهاي چالش اعلاميه جهاني حقوق بشر و فقه سنتي به حضرت استاد و چاره جويي از ايشان اشاره شده است. آنچه در فقاهت آيت الله منتظري برجسته است جرقه اين دو نکته بسيار مهم است؛ يکي تصريح به احکام موسمي در ميان احکام موجود و ديگري اذعان به اين حقيقت که در حوزه معاملات نمي توان گفت ما از غايات احکام هيچ نمي فهميم. کتاب حق الناس در حقيقت به بار نشستن نهالي است از آن دانه هاي بديع برگرفته از محضر استاد، که صدالبته خطاها و نواقص آن همگي از آن شاگرد است و اگر خيري در آن است همه از برکت نفس گرم باغبان. مقاله حقوق بشر و روشنفکري ديني که ابتدا در سال 1382 در مجله آفتاب (رحمت الله عليه،) منتشر شد، خوشبختانه باعث خير شد و به روند بازنگري و جبران مافات در حوزه حقوق بشر در ميان فقيهان دلسوز ايراني دامن زد. کتاب هاي منتشر شده در اين پنج سال در حوزه علميه قم در زمينه حقوق بشر و کوشش مبارکي که براي تبيين مواضع فقهي در حوزه حقوق بشر شده در حد خود نويد بخش است.

اما و هزار اما، همه مشکلات حقوق بشر به سادگي قابل چاره جويي نيست. حل بسياري از مسائل فقهي در حوزه حقوق بشر که فهرست بلندشان در نيمه اول مقاله پيش گفته در کتاب به تفصيل آمده است، نيازمند تجديد نظر در مباني کلامي و اصولي و در يک کلام خروج از اجتهاد در فروع و آغاز اجتهاد در اصول است. بدون چنين تجديد نظر ضروري، برخي فتاواي موافق حقوق بشر در عرف حوزه هاي علميه، خارج از چارچوب فني ارزيابي مي شود. هرچند همين فتاوا نيز در فتح باب و زمينه سازي شناخت حقوق بشر بي تاثير نيست.

آن دسته از احکام فقهي که مستندات شان روايات صحيح يا موثق منسوب به پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) و به ندرت ظواهر قرآن کريم است، با اين همه در تعارض با مسلمات حقوق بشر ارزيابي مي شوند، يقيناً به سهولت قابل رفع و رجوع نيستند. حرف تازه کتاب حق الناس در اين حوزه دشوار است.

-شما سه فاکتور عادلانه بودن، تاييد عقلا و کارآمدترين در زمان خود را معياري براي عمل به احکام يا طرد آنها در زمان حال قلمداد کرده ايد. حال اگر با عنايت به معيار سوم، حکمي کارآمدترين باشد ولي صبغه ديني و اسلامي نداشته باشد يا در تضاد با آموزه هاي وحي قرار گيرد، تکليف چيست؟ در ضمن تشخيص عادلانه بودن و برخلاف سيره عقلا نبودن بر عهده چه کسي يا چه کساني است؟

عدم درک صحيح ضابطه سوم به سوال فوق انجاميده است. اين سه ضابطه، ضوابط احکام شرعي هستند؛ به اين معني که کليه احکام شرعي باب معاملات در زمان تشريع عقلايي، عادلانه و نسبت به راه حل هاي رقيب برتر بوده اند. اين احکام تا زماني اعتبار شرعي خود را حفظ مي کنند که اين سه ضابطه را داشته باشند. لذا اگر در زماني حکمي عادلانه يا عقلايي يا نسبت به راه حل هاي رقيب مرجوح باشد، فقدان اين ضوابط کاشف از منسوخ شدن اين حکم دارد و ديگر نمي توان آن را حکم شرعي معرفي کرد.

بنابراين روشن است اين سه ضابطه تنها در احکام شرعي زمان نزول به کار گرفته شده اند، نه مطلقاً، تا شبهه احکام کارآمد فاقد صبغه ديني و تضاد با آموزه هاي وحي مطرح شود. به عبارت ديگر ما در مقام کشف تمامي احکام عادلانه و عقلايي و برتر در جهان نبوده ايم، بلکه از آغاز دامنه احکام مورد آزمون خود را به احکام تشريع شده از سوي شارع محدود کرده ايم و لذا هرگز چنين عويصه يي امکان وقوع نمي يابد.

در مورد احکام عقلايي،قاعده «کل ما حکم به العقل ما حکم به الشرع» (هر آنچه عقل به آن حکم دهد، شرع نيز به آن حکم خواهد داد) جاري است، اما اينکه هر آنچه عادلانه است، مشروع است تنها زماني جاري است که عدالت از مصاديق حکم عقل محسوب شود، که چنين فرضي بعيد نيست. اما برتري يک حکم نسبت به احکام رقيب لزوماً به شرعي بودن آن نمي انجامد. آري در بين احکام عقلايي عادلانه علي القاعده حکم شرعي بايد برتر از راه حل هاي رقيب باشد والا از شارع حکيم شرف صدور نمي يافت.

تشخيص عادلانه و عقلايي بودن احکام شرعي بر عهده عرف اهل علم است، با شرايط سه گانه ذيل؛

به اين معني که اولاً اين بحثي تخصصي و علمي است و دانش فني نياز دارد و غالباً از عهده افراد عادي و کم دانش بيرون است.

ثانياً چنين امر مهمي به مشارکت همه دانش هاي دخيل در شناخت عدالت و امور عقلايي بستگي دارد و يقيناً در انحصار حکم شناسان فقيه نخواهد بود. شناخت عدالت يا سيره عقلا به بحثي موضوعي اشبه است و لذا در گرو دانش هاي مرتبط با موضوع است.

ثالثاً اين تشخيص امري فردي نيست، در يد جمعي از عالمان بصير ديني از تخصص هاي مختلف دخيل از جمله فقيهان حکم شناس است. راي هر عالمي پس از نقد و بحث کارشناسي ديگر مجتهدان محک مي خورد.

و نتيجه اين فرآيند پيچيده تشخيص عادلانه و عقلايي بودن احکام شرعي در آن زمان (و نه براي هميشه) است. اگر راي چنين مجمع عالي کارشناسي به قطع و اطمينان (و نه ظن و تخمين و گمان) بر امري به عنوان عدالت و سيره عقلا تعلق گرفت، حکم شرعي فاقد چنين ويژگي هايي منسوخ محسوب مي شود. اما اگر چنين قطع و اطميناني به دست نيامد، اعتبار زماني حکم شرعي تداوم مي يابد.

اينکه چه دانش هايي در شناخت عدالت و سيره عقلا دخيل هستند و اينکه عالمان هر رشته يي چگونه عرف اهل علم خود را چگونه نمايندگي مي کنند، از ظرايفي است که تفصيل آن مجالي ديگر مي طلبد.

-چارچوب هاي روشنفکري ديني قابل شناسايي است؟ در چه صورت بايد به خواسته ها و مطالبات جديد (از جمله حقوق بشر) تن داد؟ در اين صورت چه تضميني وجود دارد که تغييرات و ابداعات در دين، وابسته به خواست عمومي نشود؟ همان طور که در يکي از سوالات آمده است اگر روزي همجنس بازي هم تبديل به يک خواست عمومي شد، تکليف چيست؟ شما در پاسخ اشاره داشتيد اين نياز توجيهي عقلاني ندارد، در صورتي که امروز براي آن ادله منطقي هم ارائه مي کنند.

روشنفکري يا نوانديشي ديني طريقند نه موضوع، طريق به نوعي معرفت ديني. مهم شناخت آن معرفتي است که اين راه مدعي هدايت به سوي آن است. آن معرفت مقصود آميزه يي از عدالت، اخلاق، عقلانيت براي شناخت دقيق تر و عميق تر پيام نوراني وحي است. اگر عقلانيت و اخلاق و عدالت قابل شناسايي است، در اين صورت چارچوب اين راه نيز قابل شناسايي است. با توجه به جواني اين طريق اختلاف نظر ابتدايي در برخي ابعاد آن نيز طبيعي است.

هر خواسته جديدي زماني در هاضمه قوي معرفت ديني پذيرفته مي شود که حائز ضوابط پيش گفته عقلايي و اخلاقي و عادلانه و راجح بودن بر راه حل هاي رقيب باشد. حقوق بشر به واسطه ابتنا بر حقوق طبيعي و ذاتي آدميان امري مطلوب است. اينکه تاکنون دينداران به حقوق طبيعي مردم توجه نکرده اند، جاي سوال دارد. مرادم لزوماً اعلاميه جهاني حقوق بشر و ساز و کار سازمان ملل متحد نيست، بلکه دقيقاً حقوق طبيعي است.

همچنان که اجتهاد تازه مجتهدان در فروع را نمي توان «تغيير و ابداع» در امر دين نام نهاد، چرا که نهايت جهد مجتهدان احکام ظاهري است که معرفت ديني باشد و مي تواند بر احکام واقعي که خود دين باشد، منطبق باشد، يا نباشد (بنا بر مبناي صحيح مخطئه)؛ هکذا اجتهاد مجتهدان در مباني و اصول نيز در نهايت حکمي ظاهري است، مثل ديگر احکام ظاهري و نبايد از فرآيند يک کوشش علمي منضبط دغدغه تغيير دين خدا يا بدعت را به ذهن راه داد.

خواست عمومي اگر در راستاي صواب و حق باشد، پسنديده است. اما خواست عمومي در کتاب حق الناس و نظريه اسلام معنوي هرگز نقشي ايفا نمي کند. پذيرش حقوق طبيعي يا تن دادن به سيره عقلا (از آن حيث که عقلا هستند) هيچ ربطي به عرف يا خواست عمومي يا راي اکثريت ندارد. سيره عقلا را نبايد با عرف عامه خلط کرد. سيره عقلا چيزي از قبيل عرف اهل علم است که با عرف عوام و استناد به آراي عمومي تفاوت ماهوي و بنيادي دارد.

اگر چيزي به خواست عمومي تبديل شود، اما سيره عقلا و عرف اهل علم از آن دفاع نکند، هيچ تغييري در مساله ما ايجاد نمي کند. اگر کسي عقل و عقلا را آنقدر دست کم مي گيرد که واهمه دارد زماني اموري شنيع عقلايي محسوب شوند، آن گاه از چاره حفظ دين خود از شر اين امور شنيع مي پرسد، پاسخ صريح به او اين است که چرا اين گونه منفعلانه مي پنداريد احکام ديني غيرعقلايي هستند؟ در بين عقلاي دنيا کماکان اکثريت قاطع با دينداران و مشخصاً با پيروان اديان ابراهيمي است. در مساله همجنس بازي به رغم هياهوي فراوان، هنوز اين مساله به دليل مخالفت قاطع مسلمانان، يهوديان و مسيحيان (کاتوليک ها) و استدلال هاي منطقي عليه آن فاقد وجاهت بين المللي است و نه در سازمان ملل متحد و نه در بسياري کشورها به عنوان حقوق بشر به رسميت شناخته نشده است. اگر مبنا حقوق اثباتي يعني تنها قرارداد و خواست عمومي باشد، طرفداران چنين امري تا اطلاع ثانوي در اقليت مطلق هستند و اگر مبنا حقوق طبيعي باشد، از ديد مخالفان هيچ دليل معتبري بر اينکه اين امر از حقوق طبيعي باشد در دست نيست، بلکه دليل بر خلاف آن است. اگر کسي با اين نتيجه گيري موافق نباشد، نهايتاً مساله از قضاياي جدلي الطرفين مي شود و دوباره بايد به حقوق اثباتي مراجعه کرد، که نتيجه آن باز به نفع ايشان نيست.

-جنابعالي معتقديد هيچ يک از اصول اعلاميه جهاني حقوق بشر يا دو ميثاق بين المللي مدني سياسي و اقتصادي و فرهنگي اختصاص يا تناسبي با زندگي و جوامع غربي ندارند. در حالي که برخي در مقابل معتقدند اعلاميه حقوق بشر متاثر از ارزش هاي غربي است و اين موارد سابقه يي در تاريخ و فرهنگ ما ندارد و متعاقباً نتيجه مي گيرند لزومي ندارد ما ارزش هاي خود را با آنها هماهنگ کنيم.

هر کس که مدعي است مفاد حقوق بشر غربي است و انساني نيست، بر اوست که اقامه دليل کند. اگر چيزي در فرهنگ و تاريخ ما سابقه نداشته باشد، دليل نمي شود که امري باطل است. من ارزش هاي حقوق بشر را تحسين کرده ام، نه از آن رو که کاشفان نخستين آن غربي ها بوده اند، بل از آن رو که با عقل سليم موافق يافته ام. اين دستور موکد دين ماست که «خذ الحکمه ولو من اهل الضلال» ( امور حکيمانه را برگيريد ولو از اهل گمراهي). حقوق بشر يعني تساوي مسلمان و نامسلمان، يعني تساوي زن و مرد در حقوق پايه، حقوق بشر يعني دين تو و جنسيت تو در حقوق انساني تو دخيل نباشد. يعني انسان از آن حيث که انسان است حقوقي دارد که در هيچ شرايطي سلب شدني نيست. من معتقدم اين حقوق با آموزه هاي اصيل ديني ما نه تنها هيچ تعارضي ندارد بلکه مورد تاييد آنهاست.

تاريخ و فرهنگ قابل اصلاح است. حقوق بشر پديده يي مدرن است. نه تاريخ غرب مبتني بر حقوق بشر است نه تاريخ شرق. دقت کنيد حقوق بشر در تاريخ غرب نيز سابقه درخشاني ندارد. انسان ديروز اعم از غربي و شرقي دغدغه حقوق بشر نداشته است. اما در کجا اثبات کرده ايم که هر چه در گذشته اتفاق افتاده، درست است؟ حق جغرافيا ندارد. حقوق بشر را مي پذيريم از آن رو که عقلايي، عادلانه و اخلاقي است؛ نه از آن رو که از غرب آمده است. اگر قرار است امور تاريخي ملاک باشد، استبداد نيز در اين خاک و فرهنگ ريشه دو هزار و 500 ساله دارد. آيا از آن هم دفاع مي کنيد؟

ارزش هاي اصيل ديني و ملي ما هيچ تعارضي با ضوابط حقوق بشر ندارد. تمسک به ارزش هاي نسبي فرهنگي براي مقابله با حقوق ذاتي انسان ها حيله کهنه مخالفان حقوق بشر در همه جاي دنياست. از اين گونه افراد بايد پرسيد؛ بسيار خوب، شما به جاي اعلاميه حقوق بشر براي انسان چه داريد؟ عرضه کنيد. بسم الله،

-درخصوص «حورالعين» چهار روايت و پاسخ متفاوت در کتاب آمده است، که تقريباً همگي با ملاحظات شما، مردود است و محل اشکال، ولي پاسخي صريح جايگزين نمي شود. حتي در پايان باز مي آيد که «تنها در يک مورد به رغم تساوي کامل زن و مرد در قاعده کلي «فراهم بودن هر آنچه دل بخواهد در بهشت»، در جزئيات و تفاصيل آن، تنها نعمت هاي مردانه مطرح شده و از نعمت هاي اختصاصي زنانه در آخرت سخني به ميان نيامده است.» آيا در مورد اخير کماکان مشکل باقي است؟

قاعده قرآني «و لکم فيها ما تشتهي انفسکم» اختصاصي به مردان ندارد و يقيناً بانوان را نيز شامل مي شود. عدم ذکر جزئيات و تفاصيل، دليل بر اختصاص نعم اخروي به مردان نيست. با اين همه قرار نيست همه مشکلات به جوابي صريح منتهي شود. نگارنده در حد دانش اندک خود طرح مساله کرده و پاسخ هاي موجود و مقدر را نيز مورد ارزيابي قرار داده است.

-جنابعالي در کتاب اشاره داشته ايد بيشتر توجه شما به حقوق بشر بوده است و کمتر به حقوق بشردوستانه پرداخته ايد. در اين مدت آيا کاري در اين زمينه انجام داده ايد؟

هنوز پرونده حقوق بشر در جامعه ما مفتوح است و ما در بسياري زمينه هاي آن نياز به اثبات و ابرام داريم. همين پرسش هاي شما از نشانه هاي اين مساله است. برخي ديگر از جوانب حقوق بشر به ويژه بحث در ريشه هاي کلامي و اخلاقي آن در ضمن تحقيقات اخيرم بوده که اميدوارم به زودي مدون شوند. لذا هنوز نوبت و اولويت به بحث در زمينه حقوق بشردوستانه نرسيده است.

در پايان لازم است تاکيد کنم کتاب حق الناس کوشش ديني متواضعانه يي بر اساس ضوابط اجتهادي براي جبران يک نقيصه تاريخي در انديشه اسلامي معاصر است. نگارنده از همه دانشمندان و فضلايي که با نقد و تحليل هاي خود اين قدم ناقص را تکميل خواهند کرد، صميمانه تشکر مي کند. از صبر و حوصله شما و خوانندگان محترم تان نيز سپاسگزارم.
گفت وگو با عبدالحسين خسرو پناه؛
لازم نيست صريح بگوييم مخالف حقوق بشر هستيم
-آيا جمع اسلام و حقوق بشر امکان پذير است يا آب در هاون کوبيدن است؟

به نظر من جمع اين دو به صورت جزيي امکان پذير است (به صورت موجبه جزئيه) اما مواردي هم در اسلام و هم در حقوق بشر وجود دارد که با هم سازگاري ندارند.

-ريشه هاي ناسازگاري اسلام و حقوق بشر چيست؟

من نيز فکر مي کنم بايد براي بررسي تعارضات کمي به عقب تر بازگشت و سراغ فلسفه حقوق بشر و فلسفه فقه و حقوق اسلامي رفت. دو نظام حقوقي متفاوت وجود دارد که مباني معرفت شناختي آنها نيز از هم متمايز است. مبناي يکي آمپريستي (تجربه گرايي) است و مبناي ديگري عقل همراه با وحي است. مي بينيم که منابع معرفتي اسلام و حقوق بشر بر دو پايه متفاوت قرار دارند. همچنين حقوق بشر متکي بر تفکرات اومانيستي (اصالت انسان) است ولي در نظام حقوق اسلامي اصالت با خدامحوري است. البته منظورم از اصالت انسان، ارزش نهادن به انسان و کرامت انسان نيست چرا که در اسلام و آيات قرآن صريحاً به ارزش نهادن انسان و تکريم وي اشاره شده است اما انساني که در پرتو اسلام است ولي اومانيست ها يا به خدا اعتقاد ندارند يا اگر دارند همه ارزش ها همچون عدالت و آزادي را براي انسان مي خواهند حتي اگر از خدا هم مي گويند. خدا را نيز براي انسان مي خواهند در حالي که در آموزه هاي ديني انسان براي قرب به خداوند خلق شده است و غايت الغايات، همان شناخت خداوند متعال است.

پس مبناي حقوق بشر با مبناي اسلام تفاوت هايي دارد و در همين تفاوت ها، چالش ها به وجود مي آيد لذا کسي که مباني معرفت شناختي اسلام را مي پذيرد طبيعتاً نمي تواند به طور کامل و بي هيچ قيد و شرطي حقوق بشر را هم بپذيرد لذا جمع صد درصد اسلام و حقوق بشر امکان پذير نيست اما همان طور که گفته شد به طور جزيي اينها قابل جمع اند.

-در موارد تعارض و چالش چه مي توان کرد و چه بايد کرد؟

تا آنجايي که من مي دانم خيلي از کشورها نيز بيانيه حقوق بشر را به طور کامل امضا نکرده اند و آن را به صورت مشروط پذيرفته اند. خب چه اشکال دارد ايران نيز مشروط آن را بپذيرد بالاخره ما هم يک نظام حقوقي خاصي داريم چون در موارد تعارض کاري نمي توان کرد جز تفسير به راي يا بايد اسلام را تفسير به راي کرد يا حقوق بشر را طوري تفسير کرد که با اراده اوليه آن همخواني نخواهد داشت. تنها با شيوه هاي غلط هرمنوتيکي مي توان تعارض اسلام و حقوق بشر را از ميان برداشت که نتيجه آن عملاً تفسير به راي هم در اسلام و هم در حقوق بشر است لذا جمع صد درصد اسلام و حقوق بشر يا اسلام را فداي حقوق بشر کردن است يا برعکس.

-با توجه به فشارهاي جهاني و تصويب بيانيه هايي عليه برخي از کشورهاي مسلمان مبني بر نقض حقوق بشر در اين کشورها، مي توان موارد اختلافي را به نفع حقوق بشر خاتمه داد و احکام اسلامي را موقتاً تعطيل کرد؟

به نظر من مسوولان کشور لازم نيست به صراحت بگويند مخالف حقوق بشر هستند مي توانند شعار حقوق بشر بدهند اما مقصودشان حقوق بشر اسلامي باشد تا مشکلات بين المللي و فشارهاي ديپلماتيک نيز از ميان برداشته شود. ضمن آنکه ما در فقه شيعه در موارد اضطراري مي توانيم برخي از احکام شرعي را همان طور که مطرح کرديد موقتاً تعطيل کنيم مثلاً وقتي امام خميني گفتند حج نرويد، اين بدان معنا نيست که حکم حج که وجوبي است به کلي تعطيل شود بلکه موقتاً تا رفع برخي از مشکلات اين حکم پابرجا خواهم ماند يا خوردن گوشت مردار که حرام است در موارد اضطرار مي تواند جايز يا لازم باشد. در موارد اختلافي بين احکام اسلام و حقوق بشر نيز مي توان به حکم ثانوي عمل کرد و اضطرار را نيز لحاظ کرد تا فشارهاي خارجي به حداقل برسد. اما معيار تشخيص حکم اضطرار نيز بر عهده ولي فقيه جامع الشرايط و حاکم جامعه است اين طور نيست که بنا به سليقه و برداشت افراد تعيين شود هر چند حاکم جامعه اسلامي از نظر کارشناسان مختلف نيز مي تواند بهره گيرد تا براي تعيين حکم ثانوي به اشتباه نيفتد.

يک نکته مهم ديگر آنکه احکام خدا ثابت هستند. موضوع تغيير مي کند، احکام ثانويه هم به تناسب موضوع تغيير مي کنند. تشخيص موضوع نيز همان طور که مطرح شد بر عهده حاکم جامعه و ولي فقيه جامع الشرايط است.
نگاه لرزان تاريخي
رضا عليجاني

من به علت دغدغه و تعلق خاطري که به نوانديشي ديني دارم، آثار فکري و تحرکات عملي نوانديشان ديني مان را در حد توان خود پيگيري و رصد مي کنم و سعي مي کنم تمامي آثار آنان را به دقت مطالعه کنم. براين اساس فکر مي کنم جناب آقاي کديور فردي پرکار، با دقت و تيپي عقلاني است که به حفظ پرنسيب هاي فکري و ديني اش پايبند است و کمتر جوزده مي شود و سعي مي کند بين دغدغه استناد و خلوص گرايي و دغدغه پويش و تحول گرايي تعادل ايجاد کند. البته آقاي کديور تاکنون سه مرحله فکري را پشت سر گذاشته است؛ مرحله اول را مي توان مرحله سنتي- نيمه بنيادگرا دانست که عمدتاً کديور نوجوان يا جوان را پوشش مي دهد با مواضع خاص در انجمن اسلامي دانشگاه و دوران انقلاب فرهنگي. مرحله بعدي کديور نيمه رفرميست است که بيشتر در دهه 70 شاهد آن هستيم. مباحثه او با مجتهد شبستري در مجله کيان نماد اين مرحله کديور است. در اين مباحثه مجتهد از موضع نوانديشي ديني سخن مي گويد و کديور با متدولوژي تحول فکري با استفاده از منابع و روش شناسي اسلامي کلاسيک حوزوي پيش مي رود. مرحله سوم کديور، کديور رفرميست يا اصلاح گراست که بنا به گفته او در کتاب حق الناس (صفحه 137) در بين سال هاي 1380 تا1382 اتفاق افتاده است. جرقه هاي اوليه در سال 80 زده شد اما در سال 1382 به ثبات و اطمينان در اين مرحله رسيده است. اما منظور من از رفرميسم ديني که آن را با خط فاصله يي از نوانديشي ديني تفکيک مي کنم عبارت است از سعي در نوسازي بينش ديني و دفاع از آرمان هايي چون آزادي، عدالت، حقوق بشر و... اما با بهره گيري از منبع شناسي و روش شناسي اسلام کلاسيک نوانديشان ديني نه تنها در حوزه بينش بلکه در حوزه منبع و روش با اسلام کلاسيک سنتي و رفرميست تفاوت هاي محسوسي دارند. ويژگي هاي مهم اسلام کلاسيک عبارت است از فرم گرا و غيرتاريخي بودن و همچنين با اتصالات طبقاتي سياسي، که مجموعه اين خصايص نوعي تفکر سنتي يا بنياد گرا را به ارمغان مي آورد.

کتاب حق الناس آقاي کديور کتاب بسيار مهمي است که گذار ايشان از مرحله دوم به سوم با دقت و صراحت و صداقت نشان مي دهد. من توصيه مي کنم دوستاني که به مباحث ديني و نو انديشي ديني علاقه مندند حتماً اين کتاب را با دقت بخوانند و مطمئن باشند که بر دانش و معلومات آنها خواهد افزود. اما در يک برآيند کلي از اين کتاب مي بينيم که سايه سنگين نگاه فقاهتي و اسلام کلاسيک در جاي جاي اين اثر مشاهده مي شود. اين رويکرد (يعني رويکرد رفرميستي) داراي ويژگي هاي مهمي است. آقاي کديور از گرايش فرماليستي اسلام کلاسيک به شدت فاصله گرفته است و مي خواهد بينش نويي را از منبع شناسي و روش شناسي گذشته استخراج کند. اما به قول عيسي در اناجيل شراب تازه را در مشک کهنه نمي توان ريخت. در اين رويکرد و جاي جاي کتاب شاهد هم عرضي قرآن، حديث و فقه هستيم در حالي که در اسلام نو انديش فاصله عظيمي بين قرآن و دو منبع ديگر وجود دارد و به آنها به صورت سلسله مراتبي طولاني نگاه مي شود. شعار بازگشت به قرآن نوانديشان، در اين چارچوب قابل فهم است اما در رويکرد کلاسيک به نظر مي رسد هر آنچه ثابت شود بر حديث صحيحي استوار است، قطعاً و لزوماً بايد مورد پذيرش قرار گيرد.

ويژگي دوم اين کتاب اين است که «نگاه تاريخي» به دين در حاشيه و لرزان و مردد است. کل کتاب را مي توان جدولي از اشتراکات و افتراقات اسلام و حقوق بشر، حقوق زنان و... دانست. آقاي کديور با دقت فراوان و وسواسي که براي کامل و مستند حرف زدن دارند، در تمام کتاب به صورت بسيار جزيي و مشخص به تعارضاتي که بين تفکر سنتي و حقوق بشر- حقوق زنان وجود دارد اشاره مي کند مثلاً در بحث از حقوق بشر به شش محور اين تعارض به صورت کاملاً دقيق و ريز ارجاع مي دهد. اين مطالب براي خواننده يي که از دور دستي بر آتش دارد، بسيار مفيد است و او را بر جزييات اين مباحث انتزاعي و کلان مسلط مي کند اما با يک نگاه اجمالي به جدول تناقضاتي که در مقالات متعدد اين کتاب شرح داده شده است، به اين نتيجه مي رسيم که ايشان بين فقه، حديث و قرآن هيچ فاصله گذاري نمي کند و مهم تر اينکه ويژگي نگاه غيرتاريخي اسلام کلاسيک نيز در اين شرح و بسط به طور محسوس به چشم مي خورد. ايشان موارد متعددي را از تضاد اسلام ( که از نظر ايشان آميخته يي از فقه، حديث و قرآن است) با حقوق بشر و حقوق زن بيان مي کند اما مشخص نمي کند آيا آن چيزي که ايشان متعارض و تضاد مي بيند بر قضاوت امروزين است يا در بخش تاريخي اسلام نيز همين تضاد را مثلاً با حقوق زنان داشته است. اگر تفاوت ارث زن و مرد امروزه امري به نظر تبعيض آميز و ناعادلانه محسوب مي شود اما آيا کارکرد تاريخي اين قانون تاسيسي (نه امضايي قرآن) در زمانه خود امري تبعيض آميز و مخالف حقوق زنان بوده است؟ همچنين بسياري از مثال هايي که آقاي کديور زده اند نمي توان با يک ساده سازي غير تاريخي، موافق يا معارض حقوق بشر و حقوق زنان دانست. در حقيقت در يک رويکرد تاريخي بايد با دقت و تعمق بيشتري به بررسي اين مساله پرداخت که آيا اين موارد در آن زمان نيز به ضرر انسان ها و به ضرر زنان بوده است يا خير؟

بنابراين بسياري از قضاوت هاي کتاب ساده و لرزان جلوه خواهد کرد و نمي توان با ساده سازي نظرات قطعي داد که اين يا آن گزاره احکامي معارض يا موافق حقوق بشر يا حقوق زنان است. اين جدول سازي هاي غيرتاريخي برخاسته از همان نگاه کلاسيک برخورد فراتاريخي با دين است. البته آقاي کديور گهگاه به نقد برخورد با شاخص هاي امروزي و قضاوت در اساس آنها با پديد ه هاي ديروزي دست زده است (مثلاً در صفحه هاي 154-151 و160) اما اين موضوع در حاشيه مي ماند و شايد بتوان اين نقد را بر اکثر قضاوت هاي خود آقاي کديور و ترميم محورهاي تعارض بين اسلام حقوق بشر و حقوق زنان نيز وارد دانست و آن را اشارات صحيح پاورقي هايي که به متن راه نمي يابند تلقي کرد به ويژه آنکه آقاي کديور دوبار به صورت بسيار صريح نگاه تاريخي را نقد مي کند؛ يک بار در صفحه 117 که به اصل امتناع اجتماع نقيضين اشاره مي کند و منظورشان اين است که نمي توان دو اصل مخالف و موافق حقوق بشر يا حقوق زنان را با هم جمع کرد ولي بسيار بديهي است که يک اصل مي تواند در يک دوره تاريخي به نفع بشر يا به نفع زنان و در دوره تاريخي متفاوتي کاملاً خلاف حقوق زنان باشد. من در مباحثم در سلسله کلاس هاي زن در متون مقدس به ده ها نمونه از اين مسائل اشاره کردم. بنابراين عدم اجتماع نقيضين در يک نگاه تاريخي کاملاً قابل رد است همچنين ايشان در صفحه 335 باز نگاه و رويکرد تاريخي به دين را با شدت و با اتکا به رويکردي متکلمانه نقد و رد مي کنند.

بدين ترتيب مي بينيم ايشان نوساني بين نگاه فيکسيستي کلاسيک و رفرميستي و نگاه پويشي اسلام نوگرا دارند.

در حاشيه هم اشاره کنم که آقاي کديور در به کارگيري کلماتي چون اسلام سنتي و اسلام تاريخي و امثالهم نوسان مي کنند ولي بارها نيز اشاره مي کنند که بسياري از محورهاي تعارض مستنداتي نيز در قرآن و روايات صحيح دارند بنابراين ديگر نمي توان آنچه را که ايشان نقد مي کند صرفاً اسلام سنتي و اسلام تاريخي تلقي کرد و براي ايشان هيچ راه حلي از پاورقي به متن آمدن و تاکيد اساسي بر رويکرد تاريخي باقي نمي ماند. بدين ترتيب کل مقالات ايشان مي تواند با اين نگاه بازنويسي شود. در اين چارچوب ديگر نمي توان با شرح و بسط وسيعي که در کتاب وجود دارد به احکام قطعي چون تعارض يا توافق برخي گزاره ها با حقوق زنان و حقوق بشر بدون توضيح تاريخي پرداخت.

ردپاي ديگري که از گرايش رفرميستي در آثار و انديشه هاي مرحله آخر جناب کديور همچنان وجود دارد، اين است که ايشان همچنان به دنبال فقهي جديد است (صفحه هاي 139 و 159) همچنان که ايشان در نوشته يي در يکي از شماره هاي مجله شهروند مجدداً بر ظرفيت هاي فقه اشاره کردند. ما ردپاي اين رويکرد نوساني را در کتاب حق الناس مي بينيم مثلاً ايشان مي خواهند نهاد حسبه را به صورت امروزي، قانوني و مدني درآورند (صفحه50) يا با خوشبيني نظري غيرتاريخي و مساله حکم حکومتي رساله فقه المصلحه برخورد مي کنند. (ص 130)

در کل به نظر مي رسد جناب آقاي کديور از مرحوم مطهري و ديگر رفرميست هاي درون اسلام کلاسيک گامي فرا پيش نهاده اند. در مرحله قبلي اين رويکرد متفاوت و تبعيض هايي که در تفکر کلاسيک و غيرتاريخي در رابطه با حقوق بشر و حقوق زنان وجود داشت به عنوان امري ديني پذيرفته و سعي مي شد براي آنها دلايلي عقلي و کلامي فراهم شود. اما امثال آقاي کديور و ديگر بزرگاني (همچون محقق داماد، موسوي بجنوردي، مهريزي

و...) به دنبال توجيه تفاوت ها و تبعيض هاي مندرج در تفکر کلاسيک و توجيه آن نيستند بلکه به دنبال راه حلي براي عادلانه و عاقلانه کردن اين موارد هستند ولي به نظر مي رسد همان گونه که آقاي کديور به درستي تفکر نيمه رفرميستي کلاسيک را در اين کتاب به خوبي نقد کردند اين تفکر رفرميستي با مشکلاتي مواجه باشد و به رويکردي پرزحمت اما کم بازده تبديل شود. رويکرد رفرميستي که همچنان مي خواهد متدولوژي و منبع شناسي کلاسيک را حفظ کند نه در حوزه ها موثر خواهد بود (مگر قدرتمند باشد که نيست) و نه در بين روشنفکران راهگشا بلکه براي پراگماتيست هاي سياسي مفيد خواهد بود که البته چيز بدي هم نيست ولي به نظر مي رسد اگر بخواهد در حوزه ها موثر باشد، ديگر نبايد سخنان ساختارشکنانه يي همچون اجتهاد در اصول را مطرح کند و بايد رويکردي همچون مرحوم صالحي نجف آبادي يا آيت الله منتظري و... در پيش بگيرد و اگر بخواهد رويکردي راهگشا براي نوانديشان ديني داشته باشد ديگر نمي تواند اين سايه سنگين نگاه فقهي را با خود حمل کند. مخاطبان اين دو رويکرد نيز متفاوتند. هر چند جناب آقاي کديور اطلاعات حوزوي و آشنايي شان را با اسلام کلاسيک نقطه قوت خود مي دانند که گاه نيز مي تواند چنين باشد اما به نظر مي رسد همين امر نقطه ضعف ايشان نيز باشد چون نمي تواند از آموزش ها و تاريخچه گذشته يي که بر حال و آينده اش سنگيني مي کند، بگريزد و اين دگرگوني نيازمند تغيير رويکرد و پارادايمي است که در حوزه انديشه و بينش در کديور همراه با دغدغه مثبت ايجاد تعادل بين خلوص و تحول اتفاق افتاده است اما در حوزه متدولوژي و منبع شناسي حجم انبوهي از آموزه ها و دانسته هاي حوزوي ذهن ايشان را به شدت به خود مشغول داشته است. در نتيجه استدلالات و سخناني را براي مخاطبان مطرح مي کند که اصلاً چنين دغدغه هايي ندارند. آنها حداکثر مي خواهند با استنادات قرآني مسائلي که با آنها درگير هستند، برخورد داشته باشند. مخاطب آقاي کديور دانشجويان هستند اما زبان و رويکرد ايشان طلبگي است. محصول اين کار نه در بين طلبه ها نفوذ مي کند و نه در ميان دانشجويان راهگشاست. هرچند براي حل برخي معضلات اجتماعي و سياسي جامعه ما و در ديالوگ سياسيون و فعالان مدني با زبان رسمي قدرت مستقر مفيد باشد.
ضرورت بررسي اسلام و حقوق بشر
محمد محمدي گرگاني

پرداختن به رابطه اسلام و حقوق بشر و شرح و تبيين نسبت هرکدام در جامعه امروز و در شرايط فعلي با ضرورت هاي مضاعفي همراه است. اين ضرورت دو وجه متفاوت دارد. يک بعد آن نگاه دينداران به مساله حقوق بشر است و روي ديگر آن بازمي گردد به توجه غيردينداران به باورهاي دينداران در اين خصوص.

دينداران و حقوق بشر

در بخش اول، يعني ضرورت توجه دينداران به حقوق بشر با يک محور اصلي روبه رو هستيم و آن اينکه انسان هايي که به حکم جبر جامعه مدرن در کنار هم زندگي مي کنند چگونه مي توانند با داشتن تعاريف متفاوت زندگي مسالمت آميزي داشته باشند زيرا مي دانيم تعريف انسان ها از خير و معروف فرق مي کند و يکي موضوعي را مصداق معروف مي داند و در مقابل ديگري از خير تعريفي متفاوت دارد. همچنين فضيلت تعريف يکساني نزد همگان ندارد حتي در تعريف عقل نيز اين تشتت آرا کاملاً مشهود است. امروزه متفکران مختلفي وجود دارند که در تعريف از عقل شايد کمترين مشابهتي بين آنان و تعريف شان وجود نداشته باشد. يکي عقل را با سود تعريف مي کند و يکي به آن نگاه لذت طلبانه دارد. گروهي هم معتقدند عقلانيت همان قدرت است يا تعريف عقل را با بازار همراه مي دانند. در يک مثال ساده ملاحظه مي شود تعاريف بسيار متفاوتند و جبر جامعه مدرن همه اين انسان ها را در کنار هم قرار داده است پس بايد قواعدي تعريف شود تا انسان ها بتوانند در کنار هم با مسالمت زندگي کنند. حقوق بشر مدعي است يکي از ابزارهايي است که مي تواند در اين راستا موثر باشد. حقوق بشر مي گويد تعريف از خير و معروف جداي از حق است. هر کس حق دارد اگر چه از نظر ديگران حق نباشد فارغ از آنکه چه تعريفي از معروف، عقل و خير داشته باشد بدون در نظر گرفتن نژاد، جنسيت و مذهب. در کنار هم بودن ضرورت پرداختن و توجه حقوق بشر براي دينداران را ايجاب مي کند زيرا تعاريف از خير نه در بين اديان مختلف که حتي ممکن است در يک دين کاملاً متفاوت باشد. تفاوت هاي فکري از يک سو و الزام زندگي جمعي از سوي ديگر ما را به حقوق بشر مي رساند. هم زندگي جمعي بشر امري طبيعي است و هم تفاوت نگاه ها. ماجراي اخير خبرنگار عراقي مي تواند مثال خوبي براي اين تفاوت نگاه ها باشد. يک عراقي ممکن است رقابت و درگيري خود را با امريکا با پرتاب لنگه کفش نشان دهد و يک ژاپني يا چيني همين کار را در رقابت توليدي نشان مي دهد. آن خبرنگار عراقي از اين کار احساس غرور مي کند و ديگري ممکن است شرمسار باشد.

در مجموع حقوق بشر هيچ گاه نمي گويد کدام تعريف از خير و کدام باور از فضيلت و معروف درست است اما مي گويد حالا که قرار است ما در کنار هم زندگي کنيم و زندگي مان نيز با آرامش و امنيت همراه باشد بايد راه حلي بيابيم که حقوق بشر مدعي ارائه اين راه حل است. در غير اين صورت آن تفاوت ها منشاء بحران و شورش مي شود. تجربه نشان داده است ريشه مشکلات و شورش ها در طول تاريخ ناشي از بي عدالتي و رفتارهاي تبعيض آميز بوده است. اما حقوق بشر معتقد است اگر به حق مردم فارغ از دين، رنگ، فکر، جنسيت و قوميت بنگريم عامل تبعيض و بي عدالتي در جامعه نيز از ميان مي رود. ما امروز در يک شهر هم در کنار ساير مردم زندگي و هم از خدمات آنان استفاده مي کنيم و هم به آنان خدمات ارائه مي دهيم. آيا يک مسلمان به خاطر مسلمان بودنش سراغ يک مکانيک مسيحي نمي رود يا يک يهودي پيش دندانپزشک مسلمان با مسيحي نمي رود يا اگر کسي در امور راهنمايي و رانندگي تخلفي داشته باشد پليس از دين او مي پرسد. اگر مسلمان باشد کمتر و اگر مسيحي و يهودي باشد بيشتر جريمه اش مي کند. فارغ از همه اينها در يک شهر مسائلي چون محيط زيست، امنيت اجتماعي و عدالت آموزش و ترافيک و... مساله مشترک همگان است، چه مسلمان چه مسيحي و چه يهودي يا... به طور طبيعي مسائل مشترک پاسخ مشترک مي خواهد پس دينداران لازم است پاسخگوي مسائل مشترک باشند.

هرچه جامعه يي عقب مانده تر باشد اختلاف فکري و ديني و قومي و... بيشتر باعث جنگ و درگيري مي شود. مثلاً در مناطقي از کشورهايي همچون سومالي، سودان، پاکستان، افغانستان و... تبعيض به اعتبار نژاد، قوم و عقيده و... جدي تر است و در مقابل در جوامعي که روابط گسترده تر و تبعيض ها کمتر است بحران ها و شورش ها نيز بسيار کمتر است مثلاً در اتحاديه اروپا 27 کشور با ده ها زبان، نژاد و مذهب وجود دارند که در کنار هم زندگي مي کنند و درگيري هاي آنان بسيار کمتر است. اما در مناطقي از پاکستان همين اختلافات مبناي جنگ و شورش است. به عنوان نمونه يکي از عوامل وحدت در اين مناطق پاکستان قوميت است. طبيعي است اين عوامل اگر به تعصب و غرور جمعي تبديل شود در يک سطح کلان بحران آفرين مي شود. در مجموع دينداران مجبورند به اين سوال پاسخ دهند که براي غيردينداران چقدر حق قائلند؟ آيا براي آنان حقوق مساوي با همه قائل هستند؟ آيا مي توان تبعيض بين حقوق شهروندان در نظر گرفت؟

غيردينداران و حقوق بشر از نظر دينداران

بخش ديگر يعني ضرورت توجه غيردينداران به دينداران و حقوق بشر به تفاوت هاي فرهنگي بازمي گردد. فرهنگ امري ديرپا و دروني است و نمي توان با آن برخورد نظامي و پادگاني داشت. گرچه هر امر فرهنگي لزوماً ديني نيست اما اين دو با هم آميختگي نيز دارند. حقوق بشر براي آنکه بتواند فرصت تحقق داشته باشد بايد به اين ابعاد نيز توجه داشته باشد. حقوق بشر مدعي است بهترين راه مسالمت آميز پذيرش فرهنگ هاي مختلف و متعدد است. اما غيردينداران بايد توجه داشته باشند که ممکن است برخي از مباني حقوق بشر با باورها، فرهنگ ها و اعتقادات دينداران در تناقض باشد. اين تناقضات نه تنها با رفتارهاي سرهنگي حل نمي شود بلکه تشديد نيز مي شود. نمونه امريکا و افغانستان بهترين شاهد ناکامي اين نوع رفتار است. اگرچه امريکا مدت ها است در افغانستان حاکم شده است اما غالب مردم افغانستان در برابر تغييرات اجباري مقاومت مي کنند مثلاً زنان در جامعه افغانستان همچنان با آداب و عقايد خود زندگي مي کنند. با اسلحه نمي توان انديشه را تغيير داد. يک قدرت در جامعه نمي تواند به زور حقوق بشر را حاکم کند بايد ابتدا اعتقاد به حقوق بشر در آحاد مردم در جامعه به وجود آيد و بعد در انتظار تحقق آن نشست. دينداراني که با اعتقاداتي متفاوت درگيرند نمي توان وادارشان کرد دست از اعتقادات شان بکشند در غير اين صورت بخشي از جامعه مدني به لحاظ فرهنگي با اختلافاتي مواجه مي شود که عملاً برخي از دينداران مجبور مي شوند يا به کلي حساب خود را از جامعه مدني جدا کنند يا به طور مخفي و به ظاهر مدني رفتار کنند ولي در عمل انگيزه هاي خود را پيگيري کنند. مشکلي که در فرانسه پيش آمد نيز ناشي از همين رفتارها بود. مهاجران آفريقايي تبار فرانسه که نمي توانستند در جامعه مدني ظهور و بروز جدي داشته باشند در قالب نهادهايي چون مساجد، کلاس ها يا خيريه ها فعال شدند که حوادث اخير اطراف پاريس را پيش آوردند؛ حوادثي که به قول فوکوياما درگيري براي هويت طلبي بود زيرا يک آفريقايي تبار در داخل فرانسه احساس غريبگي مي کرد و تصورش اين بود براي آنکه او را به رسميت بشمارند بايد هويتي مستقل داشته باشد. همين اتفاق در کشور هاي خارجي براي ايرانيان به شکل ديگري بروز دارد مثلاً تاکيد و اهميتي که ايراني ها بر مراسم شب يلدا يا سيزده به در و غيره دارند از اين حيث قابل توجه است. از طرفي طبيعي و خاطره انگيز است که اين سنت ها اجرا شود و از طرفي براي بعضي نوعي هويت طلبي در برابر فرهنگ متفاوت است که در آن زندگي مي کنند. در فروپاشي شوروي نيز چنين بود چرا که کشورهايي که بعد از فروپاشي تشکيل شدند براساس قوميت شکل گرفتند؛ ارمنستان، ترکمنستان، آذربايجان، تاجيکستان و قرقيزستان و... آيا به دليل ناديده گرفته شدن حقوق و هويت شان نبود؟ لذا پس از فروپاشي شوروي به شدت از خود واکنش نشان دادند تا حساب خود را جدا کنند و هويتي جديد برگيرند.

به نظر مي رسد اگر تبعيض و تحقير و تفاوت ها برطرف شود و تبعيض هاي قوميتي و مذهبي حذف شود جامعه ثبات بيشتري خواهد داشت. در انگلستان تمامي مذاهب مي توانستند به طور نسبي آزادانه در جامعه حضور داشته باشند حتي زنان مسلمان به راحتي مي توانستند با حجاب کامل در مجامع عمومي حاضر شوند به همين دليل مهاجران پاکستاني يا سوداني نسل هاي دوم و سوم به بعدشان از نگاه قوميتي و تعصب مذهبي فاصله مي گرفتند و به نگاهي انساني نزديک مي شدند اما اگر مبناي حکومت سکولار بي اعتنايي يا نوعي تضعيف اجباري فرهنگ ها و باورهاي مردم باشد در مقابل دينداران نيز موضع گيري خواهند داشت و بعضاً بر خلاف جامعه مدني آنها عمل مي کنند. بنابراين غيردينداران هم بايد به تلقي دينداران توجه کنند تا در جامعه آرامش و امنيت پايدار حکمفرما شود و حقوق همگان لحاظ شود. اين نيز هيچ تناقضي با ابراز نظر آزادانه عقايد ندارد. يک مسلمان، مسيحي يا يهودي مي تواند به راحتي تبليغ عقايد خود را داشته باشد ولي حقوق ديگران را نيز به رسميت بشمارد يا يک کرد به کرد بودنش افتخار کند ولي ساير اقوام را محترم بشمارد. مشکل زماني شروع مي شود که اين تفاوت ها منشاء تبعيض ها و تعصب ها شود.
نسبت اسلام و حقوق بشر
احمد قابل

در مورد ضرورت يا عدم ضرورت نسبت سنجي بين «اسلام» و «حقوق بشر» چند نکته را يادآوري مي کنم.

1- کساني که به «عدم ضرورت نسبت سنجي بين دين يا شريعت با حقوق بشر» معتقد ند، مقصودشان «اعلاميه جهاني حقوق بشر» و قراردادهاي بين المللي مربوط به آن است. سخن اين گروه معمولاً به استدلال براي اثبات «تفاوت ماهوي» رويکرد دين يا شريعت با رويکرد حقوق بشري مي پردازد که مصوبه سازمان ملل در اواخر نيمه اول قرن 20 ميلادي است که در روزگار پس از آن «معيار اصلي» براي سره و ناسره کردن رفتارها و رويکردهاي جوامع مختلف بشري بوده و هست. اين افراد به دو گروه فکري «سنتي» و «مدرن» تقسيم مي شوند. يعني برخي از متشرعان همچون برخي افراد غيرمتشرع، قائل به «تباين کلي» اين دو مقوله اند.

2- نسبت بين «اعلاميه جهاني حقوق بشر» و عنوان کلي «حقوق بشر» طبيعتاً نسبت «تباين کلي يا جزيي» نيست. بنابراين، يا بايد «تساوي» باشد يا «عموم و خصوص مطلق». اگر کسي مدعي تساوي اين اعلاميه جهاني با عنوان کلي «حقوق بشر» باشد، مفاد آن «انحصار حقوق بشر در موارد يادشده در اين اعلاميه» خواهد بود. بنا بر اين رويکرد، بايد هيچ گونه حق ديگري براي بشر به رسميت شناخته نشود. يعني هرچه هست، همين است که در اعلاميه يادشده آمده است و بس. ظاهراً اين رويکرد، مورد قبول انجمن ها و سازمان هاي مختلف «مدافع حقوق بشر» نبوده و نيست. به همين دليل، در موارد مختلف، اقدام به تصويب «کنوانسيون هاي گوناگون» کرده اند تا «نواقص و کمبودها»ي اعلاميه جهاني حقوق بشر را با مصوبات جديدتر، برطرف کنند. بنابراين، نسبت بين اعلاميه يادشده با عنوان کلي، بايد از نوع «عموم و خصوص مطلق» ارزيابي شود. يعني آنچه در اعلاميه جهاني حقوق بشر آمده است، بخش هاي عمده يي از حقوق بشر را تبيين مي کند و حقوق تکميلي آن را بايد از بيرون به آن افزود.

3- مسلماناني که سخن از «ضرورت نسبت سنجي بين دين يا شريعت با حقوق بشر» به ميان آورده اند، عمدتاً مدعي اند «رويکرد حقوق بشري دين خدا و شريعت محمدي(ص) رويکردي کامل و جامع تر از اعلاميه جهاني حقوق بشر است.» بنابراين، اين گروه نيز به نسبت «عموم و خصوص مطلق» بين رويکرد اسلام با اعلاميه يادشده اعتراف مي کنند. دشواري کار اين گروه از مسلمانان، در هنگامه تعيين تکليف خود با برخي انديشه هاي رايج به نام «اسلام و شريعت» است. آنان مي دانند که با پذيرش برخي برداشت هاي رايج از اسلام و شريعت، نمي توان مدعي حمايت از مفاد اعلاميه جهاني حقوق بشر بود. طبيعتاً بايد برداشت روشمندانه ديگري از برخي احکام شريعت داشته باشند تا مباينتي بين راهکارهاي شرعي و راهکارهاي حقوق بشري پديد نيايد.

4- با توجه به مطالب پيشين، روشن شد که گروهي از مسلمانان، به «تباين جزيي» بين برخي احکام شريعت با اعلاميه جهاني حقوق بشر معتقدند. آنان در اين موارد، رويکرد اعلاميه يادشده را «خلاف شرع» ارزيابي کرده و از آن دوري مي گزينند و در موارد «موافق با شرع» مشکلي با مفاد آن ندارند.

5- آن گروه از متدينان و متشرعان که همراه با غيرمعتقدان به دين يا شريعت قائل به تباين کلي اين دو مقوله هستند، مدعي اند «ماهيت اعلاميه جهاني حقوق بشر، ماهيتي ضدديني و خلاف شرع است». آنان مشابهت هاي موجود بين برخي احکام شريعت با رويکردهاي اعلاميه يادشده را «ظاهري» دانسته و باطن آنها را کاملاً متفاوت ارزيابي مي کنند.

6- به گمان من، نظر اکثريت عالمان در جهان معاصر، اعم بودن عنوان کلي «حقوق بشر» نسبت به اعلاميه جهاني آن است. يعني مي توان در فرصتي مناسب، کمبودها را جبران و نواقص را برطرف کرد. کاري که در ساليان متمادي پس از تصويب اعلاميه يادشده، پيگيري شده است ولي متاسفانه در تصويب کنوانسيون ها، جامع نگري کمتري نسبت به زمان تصويب اعلاميه صورت گرفته است. بي توجهي سازمان ملل يا عالمان ديني و اهل شرايع و عدم همکاري گاه و بيگاه آنان با يکديگر، بر بي اعتمادي ها مي افزايد و مطمئناً اعتبار لازم و کافي براي مصوبات را نيز تامين نمي کند. اگر بنا بر کشاکش و غلبه تصميم گيري هاي احساساتي بر تصميم گيري هاي زمان آرامش و همکاري عمومي عالمان باشد، اندک اندک بايد شاهد رويکردهاي مخالف با «روح اعلاميه جهاني حقوق بشر» باشيم که به اسم دفاع از حقوق بشر انجام مي گيرد يا خواهد گرفت. دغدغه خاطر تمامي مدافعان حقوق بشر، بايد اين باشد که حتي المقدور، اجماع جهاني بر اين اعلاميه از بين نرود و هرکسي نتواند به دلخواه خود، متن آن را تغيير دهد و نام آن را تفسير گذارد. اصولاً ايجاد هيجانات زودگذر و فشار بر سازمان ملل براي تصميم گيري هاي کلي و ماندگار، در زمان بروز هيجانات سياسي و اجتماعي، ممکن است منفعت هاي زودگذري براي برخي گروه ها داشته باشد، ولي مطمئناً زيان هاي بي شماري براي اکثريت بشر در پي خواهد داشت که يکي از مهم ترين آنها، بي اعتبار شدن تصميمات جهاني و مصوبات سازمان ملل خواهد بود.

7- دو رويکرد صريح مذهبي نسبت به مباني اصلي تشکيل دهنده اعلاميه جهاني حقوق بشر، در تاريخ شيعه ديده مي شود؛ رويکرد آيت الله نائيني و رويکرد آيت الله شيخ فضل الله نوري. هرچند در روزگار آنان هنوز از تصويب اعلاميه جهاني خبري نبود، ولي بحث هاي حقوقي آن در مجامع مختلف علمي پيگيري مي شد. نتايج بحث هاي گسترده يي که در غرب انجام مي گرفت، کم وبيش به جوامع مختلف اسلامي نيز مي رسيد و واکنش هاي متفاوتي را در پي داشت. بحث هاي «آزادي و برابري» در کتاب «تنبيه الأمه و تنزيه المله» و مقدس شمردن آن از سوي مولف، در برابر «دو کلمه خبيثه» خواندن آنها از سوي شيخ فضل الله، نشانگر دو برداشت متباين از نسبت بين آن دو مقوله با اسلام و شريعت محمدي(ص) بود که تا امروز نيز ادامه يافته است. البته بايد به خاطر داشت که جامعه جهاني تا ابد منتظر حل نظري اين مساله براي متشرعان نمي ماند و دولت هاي اسلامي نيز با قبول عضويت در سازمان ملل عملاً به اين معاهدات بين المللي پيوسته اند و از باب «لزوم وفاي به عهد و پيمان» ضرورت مراعات مفاد اعلاميه جهاني و کنوانسيون هاي مربوطه را بايد بپذيرند. شايد بهتر بود از همان آغاز آزادي بحث هاي نظري در اين مورد تامين مي شد و بدون تکفير و تفسيق اين بحث عظيم ادامه مي يافت. اگر چنين مي شد، مطمئناً در مصوبات بعدي سازمان ملل، جوامع اسلامي نيز تاثيرگذار بودند و مي توانستند مانع برخي تفسيرهاي نادرست مبتني بر هيجانات و احساسات شوند.

8- مبتني بر آيه «فآقم وجهک للدين حنيفا فطره الله التي فطر الناس عليها؛ روي خود را به سوي ديني کن که کاملاً منطبق و مبتني بر سرشتي است که خداوند انسان را بر آن سرشت آفريده است و از آن ذره يي عدول نمي کند» اصولاً دين خداي رحمان، ديني است که «مبتني بر سرشت انسان» است. طبيعت انساني هرچه اقتضا کند، خداي سبحان آن را به بهترين گونه تامين مي کند. هرگونه انحراف از «انطباق با سرشت انساني» دين و شريعت را از خدايي بودن مي اندازد چرا که از انساني بودن، آن را تهي مي کند. با اين رويکرد دين خداي رحمان مبتني بر حقوق فطري و طبيعي بشر است و هيچ گونه عدول از آن را مجاز نمي شمارد.

9- مبتني بر «اصاله الإباحه عقليه» هرگونه بهره گيري از توان خود يا مواهب طبيعت براي بشر مجاز است، مگر آنکه دليل قانع کننده و اطمينان آور عقلي يا نقل معتبر و اطمينان آوري که در طول دلايل عقلي باشد، بهره گيري از آن را منع کند. البته دلايل نقلي، بايد علت منع را نيز به گونه يي عقل پذير بيان کنند و مطمئناً در چنين شريعتي، «منع آن کم و رخصت هاي آن بسيار است». (مفاد سخن امير مومنان علي(ع)) اگر اين اصل مهم کلامي (که مورد پذيرش اکثريت کم نظيري از متکلمان و فقيهان است) مبناي نگرش به احکام شريعت قرار مي گرفت، امروزه هيچ گونه اختلاف رويکردي بين برداشت هاي رايج از شريعت محمدي(ص) و رويکردهاي حقوق بشري ديده نمي شد و ميدان دار دفاع از حقوق انسان، مسلمانان بودند، ولي افسوس و صدافسوس که در مقام فتوا اين اصل کلامي فراموش شده و اشعري گري بر فقه اسلامي مسلط شده است. به گمان من، بازگشت به مباني نظري اصيل اسلامي، شريعتمداران را از وضعيت کنوني به مدافع اصلي حقوق انسان تبديل مي کند و آنان را در تکميل حقوق بشر، جايگاهي تاثيرگذار خواهد بخشيد.

10- به ياد دارم که جمع کثيري از حقوقدانان نامدار و مسوولان پيشين بسياري از دولت هاي امريکايي، اروپايي، آفريقايي و آسيايي، پيش نويس «اعلاميه جهاني مسووليت هاي بشر» را براي کسب نظر دانشمندان جهان به کشورهاي مختلف فرستاده بودند.(حدود سال هاي 1376 تا 1380خورشيدي) اين نکته يي است که متشرعان نوانديش در آن مي توانند تاثير فراواني بگذارند، چراکه «مسووليت هاي بشر» به منزله «توجه به حقوق ديگران» است و مي تواند رويکرد جامعه جهاني نسبت به چگونگي دفاع از حقوق ديگران را سازماندهي کند. پس بايد در شکل گيري و تصويب اين اعلاميه تکميلي، همراهي و همکاري کرد. هرگونه سهل انگاري مي تواند تاسف ابدي را در پي داشته باشد. مطمئناً با توجه به تاثير بي چون و چراي مصوبات بين المللي بر سرنوشت مسلمانان، خداي سبحان و صاحب شريعت(ص) نيز راضي به بي توجهي و سهل انگاري مجامع علمي و سياسي مسلمانان نسبت به اين امر نخواهند بود.

خدايا چنان کن سرانجام کار / تو خوشنود باشي و ما رستگار
گفت وگو با محمدعلي ايازي *
تاکيد بر کرامت انسان
حامد خازني

مي گويند اگر سوال درست مطرح شود، جواب از دل آن بيرون مي آيد. پس از ويراني کامل اروپاي جنگ زده، در سال 1948 بيانيه يي منتشر شد که معروف به بيانيه حقوق بشر است و گهگاه ملت ها و دولت هاي مختلف اعم از مسلمان و غيرمسلمان به خاطر عدم رعايت برخي مفاد اين بيانيه از طرف کميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد محکوم مي شوند. به اعتقاد حجت الاسلام ايازي، منهاي اينکه نحوه مواجهه ما با اين قبيل مسائل جديد صحيح و نظام مند باشد يا نباشد تجربه نشان داده است صرف اين مواجهات به هر شکلي که باشد، مفيد فايده است. همچنان که در سال هاي دهه 40 شمسي کتاب هاي گوناگوني در باب عدم حق راي زنان در ايران نوشته شد، اما امروز تغييرات اين نوع ديدگاه ها به حدي بوده است که شاهد حضور متخصصان مطالعات زنان در حوزه هاي علميه و نيز کرسي هاي تخصصي فعال در اين زمينه هستيم. در پايان گفت وگو گر چه ما هم متقاعد شديم که حرکت هاي علمي و پژوهشي در طول تاريخ خودشان با يک برنامه ريزي از پيش تعيين شده همراه نبوده اند، اما به نظر مي رسد همچنان اين تکليف بر گردن ما که پرسشگر هستيم، باقي است که قبلاً در انتخاب پرسش ها و نحوه پرسيدن مان، شناخت بهتري از موقعيت خود و آنچه مورد سوال مان است، پيدا کنيم.

---

- آيا مي توانيم بحث حقوق بشر و اسلام را اين طور مطرح کنيم که ناظر بر تفکيک بين اصول و منابع است به اين معني که از بيانيه حقوق بشر گاهي براي انتقاد از ما استفاده مي شود؟ حال آيا بايد منافع را ترجيح دهيم و با تکيه بر عقل خود را منطبق کنيم با خواسته هاي جامعه جهاني يا با تکيه بر ايمان تمام سعي مان را بر حفظ اصولي که اسلام به ما ارائه مي کند، صرف کنيم؟


آموزه هاي ديني ما عمدتاً در قالب آيات و روايات هستند و در حقيقت روايات هم تفسير آيات هستند و بر اين پايه اساس تبيين معارف ديني ما را قرآن کريم و وحي نبوي تشکيل مي دهد. مطالب قرآن کريم فصل بندي و موضوع بندي نشده اند که بخواهيم در هر موضوعي به يک سوره از قرآن مراجعه کنيم. قرآن موضوعات گوناگوني را طرح کرده و از آغاز نزول قرآن، اين دانشمندان بودند که بر اساس نيازهاي عصر خودشان موضوعات را استخراج و به نظامي معرفتي در حوزه هاي ديني تبديل مي کردند. حتي احکام نماز که امر مسلمي در دين به حساب مي آيد، در يک سوره خاص گنجانده نشده است بلکه بخشي در سوره بقره، سوره واقعه و آل عمران و جاهاي ديگر آمده و در نهايت جمع بندي شده است. هيچ وقت قرآن يک نظام حقوقي مدون را ارائه نکرده است اما يکسري اصول و مباني طرح شده اند که مي توان بر مبناي آن به ارائه يک نظام جامع دست زد. به عنوان نمونه اصل و اساس اعلاميه جهاني حقوق بشر که در سال 1948 تدوين شده است، کرامت انسان است. در سوره اسراء هم به صراحت بر کرامت انسان تاکيد شده است؛ ولقد کرمنا بني آدم. مساله کرامت منحصر به مومنين و مسلمين نيست. يعني اين جنس به ذاته کرامت دارد. ما در مسائل حقوقي تحليل مي کنيم که اگر کسي مرتکب قتل شد علي الظاهر فقط يک انسان را از بين برده است ولي در تحليل قرآن کريم مي بينيم که مي گويد اگر کسي انساني را غير عادلانه بکشد مثل اين است که جامعه يي را کشته باشد. نشان مي دهد که انسان منزلت والايي دارد و پايه هاي نگرش انساني در اين آموزه ها به شکل گسترده مطرح شده و اين گستردگي مي تواند پايه يک بازبيني و نگاه مجدد به آموزه هاي قرآن کريم و احترام به حقوق انساني تلقي شود که بر اساس آن يک نظام حقوقي تدوين شود.

- در فقه شيعه مصالح و منافع جامعه اسلامي چه جايگاهي دارد؟

شيعه از نظر تقسيم بندي هاي کلامي و اعتقادي جزء عدليه به حساب مي آيد و عدليه يک اصل را پايه تفکرات شان قرار داده اند؛ حسن و قبح ذاتي. يعني خوبي ها و بدي هايي وجود دارند که ما قبل دين قرار گرفته اند و انسان اين را تشخيص مي دهد. اساس حسن و قبح، حسن عدالت و قبح ظلم است. اين پايه نظام معرفتي عدليه است در مقابل اشعريون. بنابراين اصل عدالت يک اصل ماقبل دين است. دين به محک عدالت مي آيد نه عدالت به محک دين لذا آيات فراواني که در قرآن درباب عدالت آمده است، جنبه ارشادي دارد. قرآن قصد ندارد عدالت را تاسيس کند، بلکه آيات مي گويد اين عدالتي را که فکر انسان مي شناسد بر پا داريد. سوره حديد آيه 25 بيان مي کند؛ پيامبران مي آيند تا وسايل و امکانات را براي برقراري عدالت توسط مردم فراهم کنند. قهراً در حوزه فقه شيعه بايد عدالت جايگاه و مرتبه يي ويژه داشته باشد. شهيد مطهري اصل عدالت را يک قاعده فقهي مي شناسد و معتقد است اگر فقيه حکمي استنباط کند که بر خلاف اصل عدالت باشد بايد به گونه يي تاويل شود که بر خلاف اصل عدالت نباشد که اين تعبير را تعداد زيادي از علماي اسلام قبول دارند و بنده هم بر همين عقيده هستم.

- عدالت را در اينجا مساوي مصلحت قرار داديد؟

مصلحت بر دو نوع است. گاهي اگر آن مصلحت نباشد ظلم مي شود که خب برخلاف اصل عدالت هم هست که نباشد. اما گاهي مسائل نوعيه است؛ امروز تشخيص داده اند که فلان راه عمومي که معبر مردم است بايد بسته شود. اين عناوين ثانوي تابع شرايط و موقعيت خودشان هستند. فکر مي کنم در کليت اين بحث کسي از فقها ترديدي نکرده باشد فقط در مصاديق خاص بايد ديد وضع به چه شکل است.

- کدام يک از فرق مسلمان اعم از سني و شيعه بيشتر در معرض اتهامات حقوق بشري قرار دارند؟

نمي شود گفت يک تقسيم بندي دقيق بين فرق اسلامي وجود دارد بلکه يک تقسيم بندي ديگري هست که اعم از شيعه و سني است و حتي جريانات غيرمذهبي را هم در بر مي گيرد. يک جريان سنت گرا يا محافظه کار که به وضع موجود بسنده مي کند و جرياني که سعي در مطابقت با تحولات دارد اينها در مسيحيت و يهوديت و حتي عالم سياست هم وجود دارند.

- مي خواهم سراغ موارد و مصاديقي بروم که از ناحيه آنها گاهي متهم مي شويم به عدم رعايت حقوق بشر و يکي از اين موارد حقوق زنان در جامعه است.

اين قبيل مسائل را بايد از دو نظر تحليل کرد؛ اول منظر مباحث تئوريک و نظري است که خواهيم پرسيد اين گونه رفتارها بر اساس چه مباحث تئوريک و نظري اعمال مي شود و منظر دوم نظر کارکردي و عملي در نظام هاي اجتماعي است. به نظر من يکي از اشکالاتي که امروز موجبات اتهام جوامع اسلامي را فراهم مي کند ناشي از کارکردهاي حکومت هاست و به فقه و فقها بر نمي گردد. ما شوراي نگهباني داريم که به طور کلي منتسب به جريان سنتي و محافظه کار است وگرنه فقهايي در حوزه داريم که نظرات متفاوتي راجع به حقوق زن در جامعه دارند. اين کارکردهاي حکومتي و دولتي چيزي نيست که بخواهيم به پاي نظريه و تئوري بگذاريم. به عنوان نمونه در مسائل سياسي و اقتصادي اختلافاتي بين شوراي نگهبان و مجمع تشخيص مصلحت وجود دارد. در هر دو هم فقهايي هستند اما اينها طوري مي انديشند و آنها طور ديگر. اين اختلافات ربطي به اسلام ندارد نمي توانيم بگوييم چون شوراي نگهبان بعضي از موارد را تصويب نمي کند پس اسلام اين طور مي گويد تفسيرهاي شوراي نگهبان، تفسيرهاي سنتي خاص فقهاي آن است و به نظر مي رسد در اين تفسيرها نظرات متفاوت فقهاي ديگر را مورد توجه قرار نمي دهند. نمونه هاي زيادي وجود دارد مثل عدم تساوي ديه اهل کتاب و غير اهل کتاب و نيز تساوي ديه زن و مرد در بيمه که اخيراً هم به صورت قانون درآمد. از سوي ديگر برخي از اين مباحث سوال برانگيز، امروز ديگر موضوعيت ندارند مثل جزيه که مالياتي است از اهل کتاب. امروز ديگر فقيهي نيست که اين بحث ها را مطرح کند چون امروز ماليات سيستم خاص خودش را دارد و فرقي بين مسلمان و غيرمسلمان نيست... اما تا آنجا که به حوزه نظر مربوط است ما معتقديم تعاليم اسلام در جهت کرامت انسان آورده شده اند منتها برخي از آنها نياز به بازنگري جديدي دارد همچنان که خيلي از فقهاي ما در اين زمينه تغيير نگاه داشته اند. در سال هاي 40 و44 کتاب هايي نوشته شد درباره عدم حق راي براي زنان که يکي از آنها همين آقاي شبستري بود. اما امروز ايشان جزء کساني است که اين مرحله را پشت سر گذاشته اند. نه تنها آقاي شبستري که بسياري ديگر از دانشمندان ما دچار اين دگرگوني ها شدند و امروز ديگر کسي درباره حق راي زنان حرفي به ميان نمي آورد.

- يا مثلاً درباره رجل سياسي بودن زنان...

بله. اينها تفسير هايي جديد است که حکايت از تغيير نگاه ها دارد و تاريخ تفسير قرآن کريم نشانگر اين است که اين تغييرات در تفاسير طبيعي است. اشکالي ندارد که بگوييم هر چه بينش هاي انسان عوض شود فهم جديدي پيدا مي کند. آقاي راغب اصفهاني مي گويد؛ هرکس علمش بيشتر باشد فهم او از قرآن بهتر است. طبيعي خواهد بود که مفسرين ما تغيير راي بدهند. متن همان است اما نگاه به اين متن عوض مي شود. اما ما يک دسته از آيات و آموزه هايي داريم که ديگر نيازي به تاويل در آنها نيست. اين دسته نگاه ما را با جريان هاي فمينيستي متفاوت مي کند. به عنوان مثال در مساله ارث به طور قطعي قرآن مي گويد مردها دو برابر زن ها ارث مي برند يعني مبنا را قرآن حق زنان قرار داده و نگفته است که زنان نصف مردان ارث مي برند. اما از طرف ديگر اگر تامل کنيم مي بينيم قرآن در ازاي ارث، دو حق ديگر به زنان داده است؛ مهريه و نفقه. چنين مواردي هم هست که تفسير ما و مواجهه ما با مساله به کلي متفاوت است از آنچه در دنياي جديد ارائه مي شود و نمي توان ادعا کرد در اسلام تبعيض وجود دارد. در باب کنوانسيون حقوق زن کليت کنوانسيون براي ما پذيرفته شده است اما جاهايي هم هست که ما در مبادي متفاوتيم و حاضر به گفت وگو هم هستيم همان طور که کشورها بخش هايي از کنوانسيون را نمي پذيرند.

- اشاره يي هم داشته باشيم به مساله مالکيت پدر بر فرزند.

مالکيت پدر بر فرزند نداريم. مرتبه يي براي پدر گذاشته شده است که به خاطر آن جايگاه معنوي اگر در حالتي غيرعادي پدري فرزندش را کشت، پدر را عقوبت سنگين نمي کنند. در حالت عادي هيچ پدري فرزندش را نمي کشد اما اگر چيزي شبيه به بيماري و مشکلات روحي و رواني مطرح باشد از حوزه اين بحث خارج است و طور ديگري بايد به آن پرداخت. به نظر من آنچه در اين باره و اين اواخر در مطبوعات مطرح و بحث شد به درستي جايگاه تعاليم ديني را روشن نکرد.

- در مورد حقوق سياسي اين گزينه به ذهن متبادر مي شود که آيا بر مبناي فضيلت، طبقه بندي سياسي- اجتماعي در جامعه اسلامي وجود دارد؟ شما اين طبقه بندي را مي پذيريد؟


خير. شخصاً در خصوص کارکردهاي سياسي اعتقادي به قدسيت يا وجه کاريزماتيک شخص ندارم. ما يک اصل عدالت داريم و اصل تقوا. کليت اين اصل مورد قبول همه است. در محاکمات بيل کلينتون مشاهده کردم از دلايل محکوم کردن رئيس جمهور امريکا اين بود که رفتار او برخلاف عدالت انگاشته شده بود يعني او حق نداشت از موقعيت رياست جمهوري اش براي برقراري ارتباط با يک منشي سوء استفاده کند. همان طور که قاضي، امام جماعت و رهبر بايد عادل باشند. اما عدالت درون انسان است و تنها با نگاه به کارکردهاي بيروني انسان مي توان عدالت را تشخيص داد.

- آيا فضيلت و تقوا براي افراد در جامعه اسلامي حقوق و تکاليفي ايجاد مي کند؟

خير. حق ويژه يي به همراه خود نمي آورد. در اصول کافي بحثي داريم تحت عنوان النصيحه لائمه المسلمين که بيان مي کند ديگران حق دارند حاکمان خود را نقد کنند و بالاتر از اينها اميرالمومنين را داريم که خطاب به مردم عتاب مي کند که «شما چرا انتقاد نمي کنيد؟ چرا حرف نمي زنيد؟ با من با ادبيات سلاطين صحبت نکنيد. چرا من را از مشورت خودتان محروم کرده ايد و اگر خداوندي نباشد که من را راهنمايي کند، بالاتر از آن نيستم که خطايي نکنم.»

- تکليف بحث عصمت امام معصوم چه مي شود؟

اين بيان اميرالمومنين نشان مي دهد در باب حکومت ما براي کسي قائل به عصمت نمي شويم. وقتي امام مي خواهد بر او انتقاد کنند يعني ما ديگر نمي توانيم مرزبندي کنيم که چون او امام است ما بايد ساکت بنشينيم. در نظام اجتماعي و سياسي جايي براي کسي باز نمي کنيم که چون فضيلت و عصمت دارد به او انتقادي نکنيم همچنان که حجربن عدي با تندترين لحن ممکن با امام معصوم صحبت مي کند. در فرهنگ حقوقي ما خط قرمزي وجود ندارد که برخي شامل نقد شوند و برخي نشوند.

- در خصوص بحث حجاب و ضرورت آن براي غيرمسلمانان چه تبييني از قرآن ارائه مي دهيد؟

در ميان انديشه وران ديني ما در اينکه حجاب يک دستور قرآني است و نيز يک منزلت است، ترديدي نيست. فقط بحث اين است که آيا اين حجاب مانند قوانين راهنمايي و رانندگي است که اگر کسي رعايت نکرد بايد با آن برخورد کنند يا از جنس ديگري است و با اينکه آموزه يي ديني است، نبايد کارش به اجبار کشيده شود. اين دو ديدگاه وجود دارد. عده يي قائل به مجازاتند، مي بينيم که در اين 30 سال با مجازات هاي وضع شده، وضعيت حجاب بهتر که نشده، بدترهم شده است. اما ديدگاه من اين است که الزام و اجباري در امر حجاب نيست نه عقلاً و نه شرعاً. بايد فرهنگ سازي کرد و به لحاظ تربيتي خانواده ها آگاه شوند که فوايد اخلاقي حجاب چيست. در دو جا من اين بحث را مطرح کرده ام؛ اول مجله فقه دفتر تبليغات و ديگري مجله کتاب زنان که متعلق به شوراي انقلاب فرهنگي است. در آنجا مبسوط تر و از نظر فقهي اعلام کرده ام که دليلي براي اين اجبار نداريم؛ نه شرعي و نه عقلي.

- در پايان اشاره مي کنم به ضرب المثلي که ميان حوزويان رايج است؛ اينکه اگر سوال درست پرسيده شود، پاسخ از دل آن خارج مي شود. از شما مي پرسم آيا ما حقيقتاً در موقعيت سوال قرار گرفته ايم و آيا طرح مساله به اين شکل که امروز بنده دانشگاهي با شماي حوزوي بحث کردم، صحيح است تا بخواهيم از دل اين سوال درست، پاسخ درست دريافت کنيم.

اين سوال شما کمي براي من مبهم است اما واقعيت اين است که سوال با ضرورت و چالش ها ايجاد مي شود و هر چه سوال ها بهتر منقح شوند و جوانبش سنجيده شود راه خودش را بهتر پيدا مي کند. در طول 100 سال گذشته از مشروطه، يک دسته چالش هاي فکري اين سوالات را به وجود آورده نه اينکه ضرورتاً سوال در جايگاه و پايگاه خودش طرح شده باشد يا به مناسبتي طرح شده است. اگر بخواهيم درباره تحولات فکري و ديني جامعه خودمان صحبت کنيم بدون شک شاهد سير تحولي در جامعه ديني و جامعه انديشه وران خواهيم بود. اگر به نمونه هاي نوشتاري حوزه هاي علميه مراجعه کنيم اين نوع تحول را مشاهده مي کنيم. به عنوان نمونه حجم انبوه کتاب هاي مربوط به زنان و حقوق آنها در جامعه که نوشته شده است، برخي را به متخصصان اين رشته تبديل کرده که در گذشته ما چنين متخصصاني نداشته ايم. به نظر من در تاريخ تحولات همه علوم نظم قبلي وجود نداشته که بخواهند بر مبناي آن تحولات علمي را پيش بيني يا برنامه ريزي کنند. هر روز اقتضائات جديد به وجود مي آيد و دانشمندان هم به ضرورت روز اين مسائل را طبقه بندي و تدوين مي کنند. امروز برخي از روحانيوني که در اين زمينه کار کرده اند حتي از ديدگاه خود فمينيست ها از فضاي اجتماعي و دانشگاهي خودشان جلوتر هستند. مسلماً هر فکر جديدي که وارد مي شود چنان که بومي نشود و با عينيات آن جامعه طرح ريزي نشود و دچار افراط و تفريط شود، به نتيجه نمي رسد. درمجموع ما در بحث حقوق زنان حرکت هاي خوبي در 30 سال اخير انجام داده ايم که خوشبختانه اين حرکت ها برگشت ناپذير است چرا که اين حرکات به صورت علمي صورت مي گيرد و تندروي و کندروي در آن نيست که حرکت را عقيم نگه بدارد.

* عضو مجمع محققين و مدرسين حوزه علميه قم - قرآن پژوه
گفت وگو با آيت الله دکتر محمد صادقي تهراني
گويايي در احکام پويايي در موضوعات
آيت الله دکتر محمد صادقي تهراني از مراجع تقليدي است که سبقه حوزوي و دانشگاهي را با هم دارد و چنان که رسالاتش نشان مي دهد، اعتقادي جدي به نوآوري در فتاوا دارد. اما هر نوع نوآوري را تاييد نمي کند و شديداً تاکيد مي کند نوآوري بايد در چارچوب قرآن و سنت قرار داشته باشد. از آنجا که در مباحث فقهي همواره روشن شدن ريشه هاي بحث ضروري است، مبحث از مقايسه بيانيه حقوق بشر و اسلام به آنجا مي رسد که وي براي ما از انواع فقه سنتي، فقه پويا و فقه گويا سخن گفت. در مقابل فقه پويا که به اعتقاد او هم در موضوع و هم در احکام نوآوري مي کند، وي موضعي جديد و جدي تر با اتکا بر قرآن کريم اتخاذ کرده که آن را فقه گويا مي نامد به اين معنا که حکم قرآن گويا است و اين گويايي براي هميشه است. «احکام خدا گويا و ثابت هستند الي يوم القيامه.» با اين وصف و نيز تاکيدي که صادقي تهراني بر ثبات احکام دارد تنها جايي که براي نوآوري باقي مي ماند نوآوري در موضوعات است ولاغير. در ضمن درس هاي خارج وي تنها درس تفسير قرآن است که طلاب و شاگردان وي به صورت رساله عمليه درآورده اند.

---

-به بهانه انتشار کتاب حق الناس آقاي کديور خدمت تان رسيديم تا با کمک شما به بررسي نقاط افتراق و نيز شباهت ها بين ديدگاه اسلام و بيانيه حقوق بشر بپردازيم. به نظر شما آيا اساساً لزومي دارد به فکر راه حلي براي اين نقاط تعارض باشيم يا خير؟


بشر من حيث بشر بودن، منهاي دين و به علاوه دين داراي ابعاد گوناگون است. در برخي ابعاد کل بشر اتفاق دارند مثل حسيات مطلقه ، عقليات مطلقه و فطريات مطلقه و نيز حقوق فردي و اجتماعي. حقوق بشر يا حقوق آزادي مطلق است يا آزادي مقيد. حقوق آزادي مطلق در بشر انحراف کلي است و مورد تاييد نيست. بشر آزاد نيست تا برخلاف عقل و فطرت عمل کند. اسلام در بعد عقلاني، فطري، شرعي و در بعد کمال آزادي داده و در غير اينها آزادي بشر را عين اسارت مي داند. اسلام در بعد قرآني هم آزادي را تاييد مي کند. آزادي در امور فردي و اجتماعي بر مبناي عدالت و فضيلت و طبق نص قرآن کريم صحيح است.

-آيا ضرورتي دارد که با اين توصيفات ما بخواهيم اسلام فعلي را با موارد بيانيه حقوق بشر سازگار کنيم؟

همخواني دو بعد است. همخواني مثبت داريم و همخواني منفي. آنجا که همخواني مثبت وجود دارد اسلام هم در بعد قرآن و سنت تکميل کننده حقوق بشر است. يعني اگر فکر بشر درست گام بردارد به وسيله وحي قرآن تکميل مي شود. در غير اين صورت قرآن آن را نفي مي کند. وحي قرآن در کل زمان ها اصالت و قطعيت دارد... اما اسلامي که ما داريم کاملاً طبق قرآن نيست. متاسفانه شيعيان و سني ها درجاهايي در محوريت قرآن اشتباه کرده اند. اسلام شيعيان و سني ها اسلام ناب محمدي نيست و حتي فقهاي شيعه و سني نزديک به 500 فتوا دارند که مطابق قرآن و سنت نيست. من اين 500 فتوا را استخراج کرده ام.

-به نظر شما در اسلام چيز معيني به عنوان سيستم حقوق بشر مدون شده است يا اين ماييم که درصدد تدوين آن هستيم؟

به صورت مدون وجود دارد. آيه 30 سوره روم به فطرت انسان اشاره مي کند و او را مامور مي کند که بر مبناي فطرت نظر بدهد. اين فطرت مقدمه يي است براي فهم اسلام. منتها بايد درست گام بردارد و بدون دخالت شهوات و به طور معصومانه نقش خود را در فهم دين ايفا کند. اسلام فطرت را اولاً و عقل را ثانياً دليل قرار مي دهد براي دستيابي به اسلام صحيح.

-آيا ما قادريم از اسلام چيزي شبيه به مانيفست حقوق بشر استخراج کنيم؟

قرآن تبيان لکل شي است و همه نيازهاي بشري را از هر جهت بيان کرده است. قصور از ما است و ما در احتياجات بشر به غير قرآن نياز نداريم. در واقع به جز قرآن پناهگاهي نداريم. اسلام ديني است کامل. پس هرگونه استخراج جديد بايد بر مبناي قرآن باشد. نيازهايي هست که بشر خودش مي تواند رفع کند. قرآن اين نيازها را رفع مي کند در تمام ابعاد انساني قرآن فضائل را امر کرده و رذائل را نفي مي کند.

-شما در صحبت هايتان به فضيلت اشاره کرديد، آيا در جامعه اسلامي چيزي به عنوان طبقه بندي اجتماعي وجود دارد يا خير؟ اگر پاسخ تان مثبت است مبحث فضيلت در اين طبقه بندي چه جايگاهي دارد؟

ما سه مبنا داريم، مبناي فضيلت، مبناي رذيلت و مبناي نه فضيلت نه رذيلت. رذيلت يا حرام است يا مرجوع. فضيلت يا واجب است يا مستحب اما قاعده کلي قرآن حليت همه چيز است «هو الذي خلق لکم ما في الارض جميعاً» مگر آنکه قرآن برايش نسخه يي تجويز کرده باشد مثل دزدي و زنا که حرام است. طبقه بندي وجود ندارد. در بعد عدالت اسلامي همه يکسانند. از نظر تقوا طبقاتي داريم. تقوا همان پرهيزگاري از جهالت و ناداني است و اينها داراي مراتبي است؛ هم فضيلت و هم رذيلت.

-آيا در جامعه اسلامي مسلماني و نامسلماني طبقه بندي به حساب نمي آيد که به دنبالش حقوق و تکاليفي تعريف شود؟

مسلمان بودن تقوا است و کفر بي تقوايي. حقوقي هم براي مسلمانان ايجاد مي کند مثلاً در شهادت شاهد بايد مسلمان باشد و عادل يا مثلاً خون بهاي مسلمان و غيرمسلمان فرق مي کند.

-با اين حساب به نظر شما آيه شريفه «جعلناکم شعوبا و قبائلاً لتعارفو» با بحث حقوق و تکاليف غيرمسلمين نسبتي پيدا مي کند يا خير؟

تعارف يعني شناختن. شعوب و قبايل با هم معارفه مي کنند و اين معارفه اولاً بر مبناي فطرت، ثانياً عقل و ثالثاً بر مبناي قرآن است. تعارف يعني هر کس در مرتبه يي قرار دارد؛ بالا، وسط، پايين. افراد در بعد مصلحت بشري با هم تعارف مي کنند.

-اگر بخواهم واضح تر بپرسم سوالم اين است که غيرمسلمان بايد در جامعه اسلامي جزيه بپردازد، در ازاي جزيه چه حقوقي دارد؟

آزادي. مسلمان ماليات مي دهد اينها بايد جزيه بدهند. در ازاي جزيه حکومت اسلامي جان، مال، حيثيت و آبروي غيرمسلمين را حفظ مي کند. اما اين آزادي شامل تبليغ نمي شود فقط در امور انساني آزادي هست. آزادي در امور عادلانه و فاضلانه صحيح است، نه اموري که براي مسلمين انحراف ايجاد کند.

-بحث حجاب غيرمسلمين در فقه چه جايگاهي دارد؟

زيستن غيرمسلمان بايد مسلمان وار باشد. حجاب در انجيل هم هست. کساني که مسلمان نيستند بايد مسلمان وار زندگي کنند مثلاً مرد و زن نبايد زنا کنند.

-تفاوت بين شهادت زن و مرد در دادگاه هم از فضيلت سرچشمه مي گيرد؟

چون اصولاً مردها از نظر فکري از زنان قوي ترند در بعد مال شهادت يک مرد مساوي است با شهادت دو زن تا اگر يکي اشتباه کرد ديگري جبران کند. اما در امور زنانگي شهادت زن کافي است چون زنان امکان ديدن دارند. اما به طور کلي در حقوق زن و مرد همساني وجود دارد يعني همسان بودن حقوق زن با زن بودن و همساني حقوق مرد با مرد بودن و همساني هر دو با بشر بودن اما در امر ازدواج مرد اختيار بيشتري دارد چون هميشه تعداد زن ها بيشتر بوده و هست، نمي شود که فقط به تعداد مردان ازدواج صورت گيرد. اگر اين طور بود باقي زن ها يا بايد صبر کنند يا زنا کنند که نمي شود. پس مردها اختيار بيشتري در ازدواج دارند.

-آيا در بيان اين گونه نظرات عقل و اجماع جايگاه خاصي دارند؟

خير. نه عقل سنديت دارد نه اجماع. فقط کتاب و سنت سند هستند. عقل و اجماع فقط براي يافتن احکام قرآن اند آن هم در صورتي که راست رو باشند. چهار دليل نداريم. عقل و اجماع و شهرت مشرع نيستند. کتاب و سنت مشرع اند. قرآن در بعد اصلي و سنت در بعد فرعي. حقوق بشر هم دو بعد است؛ يک بعد با قرآن مخالف نيست. بعد ديگر با قرآن مخالف است. بعدي که مخالف نيست را قرآن تکميل مي کند. بعد مخالف مورد قبول نيست برخلاف حق است. بعد سومي هم دارد که نه مخالف است و نه موافق.

-مي توانيد مصاديقي ذکر کنيد؟

بله. حقوق بشر مرد و زن را در کل جهات يکسان مي داند. مسلمان و کافر را هم يکسان مي داند اما قرآن اصل را بر تقوا و تنها بعد تکاملي حقوق بشر که در قرآن هم هست، مي گذارد.

-با موارد اختلافي چه کنيم؟

رد مي کنيم چون برخلاف عقل و برخلاف بشريت است.

-آيا اين امکان وجود دارد که برخي از احکام اسلامي را به روز کرد؟

بله، مي توانيم. يکسري موارد قابل قبول است.

-آنجا که صحبت از کنيز و برده است چطور؟

امروز کنيز و برده وجود ندارد. سابق اين طور بود که کنيز و برده غيرمسلمان پس از جنگ وارد خانه مسلمان مي شد و تمام امکانات زندگي را در اختيارش مي گذاشتند تا زماني که مسلمان شود. اگر مسلمان مي شد آزاد بود. اين يک حالت تربيتي و تبليغي دارد. امروز نه کنيز هست و نه برده.

-در خصوص اعدام افراد زير سن قانوني چطور؟

در اسلام پذيرفتني نيست قاتل اگر مکلف است بايد اعدام شود.

-اعدام جزء موضوع است يا حکم؟ امروزه مي گويند اعدام اساساً نبايد باشد.

هم حکم است و هم موضوع. و لکم في القصاص، حياه يا اولي الالباب. کشتن آدم کش احيا است. اگر واقعاً توبه کند، فرق مي کند. قصاص واجب است اگر زندگي بخش باشد. اگر قاتل توبه صحيح کرد اعدامش جايز نيست. اگر صاحب دم راضي باشد و قاتل توبه نکند باز بايد اعدام شود و اگر نشود در آن ممات است.

-افرادي که با حکومت اسلامي اختلاف عقيده دارند از نظر فقهي چه وضعي پيدا مي کنند؟

در مواردي که اينها با اسلام ناب محمدي مخالف باشند، مضرند. اما در مواردي مثل وضعيت امروز ما که اسلام ناب محمدي نيست اگر کسي موجب برهم زدن نظم عمومي نشود، مشکلي ندارد. ولي اگر کسي کلاً با نظام مخالف است اين مرتد است. اما کسي که اختلاف عقيدتي دارد مادامي که موجب انحراف کل نشود، آزاد است.

-انحراف کل يعني چه؟

يعني ديگران را وادار به قيام نکند. اگر بکند، اشکال دارد.

-پيش از اين مصاحبه به حديثي برخوردم که فکر مي کنم از امام پنجم بود به اين مضمون که فقها اجتهاد مي کنند و اجتهاد نقطه شروع اختلاف است.

اين از نظر ما مذمت مي شود چون اجتهادي که برخلاف کتاب الله باشند به اختلاف مي رسد. اگر با قرآن برخورد معصومانه کنيم و با محوريت دلالت احکام قرآني شور کنيم، اختلاف خيلي کم مي شود.

-اگر اين حرکت را ادامه دهيم و در تمام مباحث مان به قرآن و سنت رجوع کنيم، موارد اختلاف بين اسلام و دنياي غرب کمتر مي شود يا بيشتر؟

با رجوع به قرآن و سنت اصيل کل اختلافات احکامي حل مي شود. موضوعات فرع بر احکام است. اما اختلافات مسلمانان با هم و با دنياي جديد تقريباً يکسانند. منتها با دنياي جديد بيشتر است. دنياي جديد بر مبناي اسلام نيست پس اختلافات فقهاي سني و شيعه کمتر است تا اختلافات با بيانيه حقوق بشر.

- نگاه کتاب و سنت به مساله مصلحت مسلمين چگونه است؟

مصلحت مسلمين در بعد کتاب و سنت است. خدا مصلحت را مي بيند و حکم مي کند. مصالح خدا در واجب، حرام، حلال، مکروه و مستحب يکسان است. اين مصالح در بعد قرآن و سنت قطعي است. خدا بهترين تشخيص دهنده مصالح است.

-در مورد مسائلي که خودتان هم اشاره يي داشتيد که ديروز موضوعيت داشته اند و امروز ندارند يا برعکس مثل بيمه چه بايد بکنيم؟

قابل استنتاج است. اوفو بالعقود يعني پيمان هايي که بر مبناي ايمان است هميشه درست است. بيمه قبلاً نبود، امروز هست. بنابراين عقد بيمه جزء عقود به حساب مي آيد و نيز طبق اين آيه که احل الله البيع بيمه صحيح است.

-آيا در اينجا مبناي شما براي تشخيص درستي عقد، عقل است؟

عقل ايماني است که بر مبناي قرآن و سنت است.

-مي فرماييد که در مواجهه با پديده هاي جديد که قبلاً موضوعيت نداشته اند بايد به عقل ايماني رجوع کنيم؟

بله.

-شما درباره نماز و روزه مسافر نظر متفاوتي داريد، درست است؟

در سابق سفرها خطرناک بود لذا حکم نماز هم فرق مي کرد به عنوان مثال امروز اگر سفر به کره ماه هم به آساني انجام شود نبايد نماز چهار رکعتي را شکست. نماز در بعد کمي فرقي نمي کند. در بعد کيفيتي فرق مي کند اگر خطر هست شکسته مي شود.

-آيا در زمينه هاي ديگر احکام هم مي توان اين گونه نوآوري کرد؟

نوآوري که برخلاف حکم الهي باشد اصلاً نداريم. نوآوري فقط در موضوعات داريم، در احکام نداريم. حرام هميشه حرام است.

-اين نوآوري شامل حوزه سياست هم مي شود؟ يعني با توجه به تغيير سيستم اداره حکومت احکام حکومت هم تغيير مي کنند؟

عرض کردم موضوع تغيير مي کند مثلاً ولايت فقيه کلي نيست. ولايت خدا کلي است. ولايت فقها بر مبناي قرآن صحيح است بنابراين موضوع فرق مي کند اما حکم يکسان است. ولايت را کسي دارد که خطا نکند اگر خطا کند ولايت ندارد مگر اينکه با گروهي از فقهاي طراز اول شور کند. نتيجه شور وحدت است. واعتصموا بحبل الله جميعاً. اعتصام هم داراي سه بعد است؛ علمي، عقيدتي و عملي. مجموع سه بعد در معصومين عليهم السلام است. اختلاف فتاوا هم گناه است. حبل الله قرآن است بايد محور باشد در نتيجه اختلاف کم مي شود و سنن قطعيه رنگ عوض نمي کنند. احکام اسلام هم تکامل ندارند چون کامل ترينند.

-به نظر شما در شرايط فعلي چه بايد بکنيم که دين دارتر باقي بمانيم؟

تنها قرائت صحيح قرآني به ما کمک مي کند تا مسلمان بمانيم. فقه يا گوياست يا پوياست يا سنتي ما نه فقه سنتي را قبول داريم نه پويا را. فقه قرآني گويا است براي تمام زمان ها.

-مي خواهم فقه گويا را بيشتر باز کنيد.

فقه پويا احکام را بر مبناي مصالح عوض مي کند. فقه سنتي احکام را بر مبناي روايت مي شناسد. در فقه گويا هيچ کدام نيست نه احکام عوض مي شود و نه بر مبناي رواياتند. از اصل، احکام بر مبناي قرآنند و گويايي قرآن گويايي اصل است، گويايي سنت، گويايي فرع است.

-ممکن است در باب عملکرد فقه گويا در احکام عملي ثانويه مثالي بزنيد.

مثلاً کسي در جايي مضطر است که ناني بدزدد و بخورد که زنده بماند، اينجا واجب مي شود چون حفظ جان ارجح است و مضطر مجبور است. احکام اختياري و اجباري اصلاً در قرآنند و فرعاً در سنت.

-تفاوت فقه گويا و فقه پويا در چيست؟

فقه گويا، گوياي تمام احکام است الي يوم القيامه. مثل اوفو بالعقود و عقد بيمه. فقه گويا مستمر و دائمي است بدون تعويض اما فقه پويا احکام را عوض مي کند. احکام در فقه گويا عوض نمي شود اما در فقه پويا واجب، ممکن است حرام شود و هيچ حکمي نداريم از احکام ضروري سلبي و ايجابي که در قرآن نباشد. قرآن کتاب خاتم است بنابراين در بعد احکام الي يوم القيامه همه احکام را گفته است.

-آيا حضرتعالي در سوالات مقلدان تان را با همين فقه گويا پاسخ مي گوييد؟ مي خواهم درباره کارآمدي فقه گويا بگوييد.

تکرار مي کنم هيچ حکمي از احکام نيست که در قرآن نيامده باشد. کارآمدي دو بعد است؛ کارآمدي رباني و بشري. کارآمدي بشري را بايد بشر به آن عمل کند و با اختيار بشر باشد. کارآمدي رباني را خدا توضيح مي دهد.

-اين فقه گوياي شما در باب تغيير کارکرد نقش هاي زنان در جامعه و حقوق و تکاليف شان چه موضعي دارد؟

با حفظ ضرورت و عدم منافات با عفت زنان مي توانند شاغل باشند اما اينکه زنان شاغل باشند دليل بر تغيير در امر ارث نمي شود که بگوييم خب پس زن شاغل بايد ارث بيشتري ببرد. خير بايد کمتر سهم ببرد چون مردان پردازنده اند و زنان هميشه سهم برنده هستند لذا زنان بايد کمتر ارث ببرند. در مجموع زنان در بحث ارث هيچ گاه متضرر نخواهند شد.
«راه سوم» در گفت و گو با سيدعلي ميرموسوي
مساله را در جاي ديگري بايد حل کرد
حامد زارع

سيدعلي ميرموسوي استاديار گروه علوم سياسي دانشگاه مفيد در اين گفت وگو سخن هاي تازه يي دارد. چه اينکه سخن از «راه سوم» و «مبناي سوم» در مباحث اسلام و حقوق بشر مي آورد و از اين مسير بر پروژه روشنفکري ديني نيز نقدهاي جدي وارد مي کند. تاکيد ميرموسوي بر ضرورت هاي عملي است و معتقد است الزامات روزگار در استقرار حقوق بشر نقش جدي تري بازي مي کند تا بحث در مباني نظري، در همه يک ساعت و 20 دقيقه يي که گفت وگو به طول انجاميد، وي بر آن بود که نبايد فقه را فربه تر از اين کرد و بحث اسلام و حقوق بشر را نه در فقه، که بايد در عرصه اجتماعي پاسخي براي آن جست. اين گفت وگو از آن جهت که مقدمه يي براي طرح مباحثي از منظر تازه است، به نظر مي رسد بايد به آن اعتنا داشت. ماحصل گفت وگوي من با دکتر سيدعلي ميرموسوي پيش روي شماست.

---

- قبل از ورود به بحث تمايل دارم بحث را تحديد حدودي بکنم. به نظر مي رسد در بحث هاي مربوط به اسلام و حقوق بشر، قبل از اينکه به تناقضات پرداخته شود، بايد ببينيم بحث را کجا مي شود تلخيص کرد؟ به نظر شما مي شود اين بحث را به منازعه «حق» در معناي مدرن کلمه و به مثابه حقوق بنيادين و «فقه» به مثابه تکاليف بنيادين ديني فرو کاهيد و خلاصه کرد؟

به نظر مي رسد از يک جهت مي شود بگوييم مناقشه بر سر آنچه به عنوان حقوق بشر مطرح شده و آنچه در شريعت اسلامي به عنوان تکاليف ديني که از طرف خداوند وضع شده است، جريان دارد که آيا اينها با هم سازگار هستند يا نيستند و البته که شريعت هم تا حدود زيادي توسط فقه تبيين مي شود و به اين ترتيب مي شود گفت مساله تا حدودي مساله تعارض فقه و حقوق بشر است. ولي از يک نگاه کلي وقتي موضوع را مورد بررسي قرار دهيم، خواهيم ديد ما از يک طرف مجموعه اصول و مباني به عنوان حقوق بشر داريم که به صورت اعتباري ميان انسان ها توافق شده است که البته اين اصول تاريخمند هستند. يعني در شرايط خاص زماني شکل گرفتند. اين مجموعه اصول متکلف تدوين مجموعه حقوق و آزادي ها و توانايي ها و مطالبات و مصونيت هايي که هر فرد که عنوان بشر فيزيکي بر او قابل انطباق باشد، فارغ از رنگ و جنس و مذهب است. از طرف ديگر ما يک مجموعه تعاليم داريم تحت عنوان دين که اين تعاليم از ناحيه خداوند آمده است و فردي که ايمان ديني دارد، موظف است اين تعاليم را بپذيرد و طبيعتاً در چنين موقعيتي اين پرسش مطرح مي شود که نسبت آنچه به عنوان حقوق بشر مطرح است با اين تعاليم چيست؟ آيا با هم سازگار هستند يا اينکه با هم ناسازگار هستند؟ اين يک مساله است که به نظر مي رسد عمده مباحث مربوط به بحث اسلام و حقوق بشر معطوف به همين مساله شده است که ناسازگاري يا سازگاري اين دو مجموعه را بررسي بکنند. ولي به نظر مي رسد از منظر ديگر مساله به نوع ديگري قابل طرح است. آن مساله اين است که آيا به استناد تعاليم ديني مي شود آنچه را که به عنوان حقوق بشر پذيرفته شده است، نقض کرد يا نه؟ اين يک مساله عملي است. يعني صرف نظر از اينکه سازگار است يا ناسازگار است، آيا توان نقض حقوق بشر به استناد تعاليم ديني وجود دارد يا نه؟ به نظر مي رسد اين مساله در حوزه مباحث اسلام و حقوق بشر کمتر مورد توجه قرار گرفته است.

بيشتر بحث بر سر سازگاري و ناسازگاري بوده است. طبيعتاً اگر ما مساله مان، مساله نخست باشد، يا بايد اصالت و تقدم را به حقوق بشر بدهيم يا به دين، اگر ما اصالت را به حقوق بشر بدهيم، بايد به گونه يي تعاليم ديني را تاويل کنيم که با حقوق بشر سازگار باشد. کمااينکه به نظر مي رسد بيشترين کاري که روشنفکران ديني انجام داده اند، همين کار بوده است يعني اصالت را به حقوق بشر داده اند و سعي در سازگاري تعاليم دارند. از طرف ديگر هم با ديدگاه هاي ارتدوکس مواجه هستيم که اصالت را به دين مي دهند از جمله سنت گرايان و پيروان اسلام سياسي که سعي مي کنند اين ناسازگاري را به نفع دين حل کنند. به عنوان مثال در بحث آزادي ها و برابري ها که حقوق بشر پذيرفته است و با برخي تعاليم ديني ناسازگار است، اينها معتقدند ما بايد جانب دين را نگه داريم.

- يعني به اعتقاد جنابعالي اگر در دستگاه معرفت شناختي ما اصالت به حقوق بشر يا دين داده شود، تا حدود زيادي اين تناقض ذاتي که در اين حوزه ايجاد شده، قابل رفع است؟

ببينيد اين به نوع نگاه شما بازمي گردد. اگر شما نگاه نظري به مساله داشته باشيد يعني بخواهيد بررسي کنيد که حقوق بشر با تعاليم ديني سازگار است يا نيست، چيزي عوض نمي شود و اين مساله همچنان ادامه خواهد داشت چون عده يي همواره معتقد هستند دين چيزي جز آنچه حقوق بشر مي گويد، ندارد و عده يي ديگر هماره بر آن هستند که دين جدا از هر چيز ديگري براي خود تعاليم خاص خود را دارد بنابراين اين دعوا تا بي نهايت ادامه خواهد داشت. ولي اگر زاويه ديد شما عملگرايانه باشد و اگر از جنبه عملي به اين مساله نگاه کنيد، بالاخره در مقام عمل با توجه به برداشت هاي متفاوتي که وجود دارد، بخواهيم به يک راهکار عملي دست پيدا کنيم، بله؛ بايد به هر حال يک سوي اين دو طرف را بگيريد. اگر بگوييم دين در چارچوب حقوق بشر هست که مي تواند در حوزه عمومي اجرا شود، آن موقع راه عملي مطرح مي شود يعني اين نگاه متفاوت است.

- دين در چارچوب حقوق بشر که مي گوييد نتيجه نگرش عملگرايانه به بحث اسلام و حقوق بشر است را واضح تر تبيين بفرماييد چون به نظر مي رسد در اين نگرش هم اصالت به حقوق بشر داده مي شود.

خير، اين گونه نيست. ببينيد سه مبنا قابل بررسي است؛ يک مبنا «حقوق بشر ديني» است. در اين مبنا ما بايد تصويري از حقوق بشر ارائه بدهيم که سازگار با تعاليم ديني باشد. يک مبنا نيز «دين حقوق بشري» است که در اين مبنا ما بايد تصويري از دين ارائه بدهيم که با حقوق بشر سازگار باشد. يک مبنا هم «دين در چارچوب حقوق بشر» است که من مورد اشاره قرار مي دهم و به نظر مي رسد نگاه تازه يي است و با دو مبناي پيشين متفاوت است. دين در چارچوب حقوق بشر اساساً قصد ندارد تصويري از دين ارائه بدهد که در چارچوب حقوق بشر باشد بلکه مي خواهد اين مشکل را در مقام عمل حل کند. در اين مبناي سوم ما به هيچ عنوان بر آن نيستيم که اذعان کنيم حقوق بشر با دين سازگار هست يا نيست. مي خواهد باشد يا نباشد، در اين مبناي سوم ما مي گوييم در مواردي که ناسازگار است، نمي شود با استناد به تعاليم دين، حقوق بشر را نقض کرد. اين در واقع مي شود يک مبناي متفاوت با آن دو مبناي قبلي.

- اگر اين گونه که شما مي فرماييد باشد، هيچ کدام از جريان هاي موجود اعم از فقه سياسي سنتي و مدرن و نهاد حوزه و مجموعه آرا و افکاري که امروزه به عنوان روشنفکري ديني مي شناسند، مبناي سوم را اختيار نکرده اند.

بله، به نظر مي رسد دعوا بين روشنفکري ديني و سنت گرايي و اسلامگرايي عمدتاً حول آن مساله نظري بوده است و از مساله عملي بازمانده اند. يعني هر دو در اين جهت اشتراک دارند که يک تفسير سازگار از دين با حقوق بشر ارائه بدهند. به عبارت ديگر هم روشنفکري ديني و هم جريان سنتي و اسلامگرا معتقدند دين نبايد با حقوق بشر ناسازگار باشد. منتها جريان سنتي و اسلامگرا بر آن است که تقدم با دين است و بايد ما حقوق بشر را سازگار با دين بکنيم ولي روشنفکران ديني معتقدند تقدم با آن است که به عنوان حقوق بشر امروز شناسايي شده است و دين را بايد سازگار کنيم. اين دو جريان (روشنفکري ديني و جريان سنتي) مساله را در اين سطح ديدند، در حالي که مساله ما اگر مساله عملي باشد، به نظر مي رسد اساساً نگاه بايد عوض بشود يعني به جاي اينکه بررسي کنيم که آيا دين با حقوق بشر سازگار هست يا نيست، بايد بررسي کنيم که آيا به استناد آموزه هاي ديني ما مي توانيم حقوق بشر را نقض کنيم يا نه. اين بحث در شرايط کنوني و به صورت جدي نه از سوي روشنفکران ديني و نه از سوي سنت گرايان دنبال نشده است.

-دليل عدم توجه روشنفکري ديني به اين مباحث را در چه مي دانيد؟

روشنفکران ديني تصور مي کنند اگر يک تفسير سازگار با دين از حقوق بشر ارائه بدهند، مساله حل مي شود و حقوق بشر به استناد شريعت نقض نمي شود ولي به نظر مي رسد اين ساده کردن مساله است چون به هر حال در جامعه همواره گروهي هستند که تفسيري ناسازگار با حقوق بشر از دين ارائه مي دهند. يعني معتقد هستند آزادي و برابري و حق حيات که در حقوق بشر مطرح است، با يکسري آموزه هاي ما ناسازگار است. چون عده يي هستند که هماره اين ناسازگاري را مطرح مي کنند،

مساله همچنان باقي است. يعني عده يي مي توانند به استناد اين برداشت ها بيايند و حقوق بشر را نقض کنند. پس در نهايت ما بايد برويم سراغ آن مساله عملي. حالا چگونه مي توان سراغ آن مساله رفت، بحث ديگري است.

-بنابراين شما يک نگاه انتقادي به نگرش هاي سنتي و مدرن در بحث حقوق بشر داريد؟

بله، يک نگاه انتقادي به کليت گفتمان ديني درباره حقوق بشر دارم و اينکه کليت اين گفتمان معطوف به مساله يي بوده است که اين مساله همچنان تداوم پيدا مي کند و راه حلي پيدا نمي کند. اين بحث ها ممتنع است. بالاخره عده يي مي گويند سازگار است و عده يي مي گويند نيست، ولي آنهايي که مي گويند ناسازگار است مي توانند به اعتقاد خودشان بيايند و حقوق بشر را نقض کنند لذا مساله همان است که بود،

-جناب آقاي دکتر، همان طور که مستحضريد اخيراً آقاي کديور مجموعه مقالات خود را در حوزه اسلام و حقوق بشر گردآوري کرده اند. با توجه به اينکه شما برخورد روشنفکري ديني با مساله اسلام و حقوق بشر را دچار نقص مي بينيد، در مورد آراي آقاي کديور در کتاب اخيرشان چه نظري داريد؟


البته اين تلاش ها در جاي خودش ارزشمند است. آنچه بايد گفت، اين است که درست است که هر ديني که آمده است، هدفش ارتقاي روابط انساني نيز بوده است اما اين بحث نيز مطرح است که اساساً حقوق بشري که امروز مطرح است، در عصري که اديان شکل گرفته اند مطرح نبوده است و به اصطلاح انديشه ناپذير بوده است. اين به اين خاطر است که حقوق بشر يکسري اصول اعتباري است که در شرايط خاص تاريخي مطرح مي شود. در اين شرايط تاريخي که حقوق بشر مدرن در آن شکل گرفته است، در عصري که اسلام ظهور کرده است، اساساً نبوده است.

اين مسائلي که امروز در اين حوزه مطرح مي کنند، در آن زمان انديشه ناپذير بوده است. به همين دليل هم هست که ما نمي توانيم بعضي از اين مفاهيم را در چارچوب آموزه هاي اصلي دين مورد بررسي قرار دهيم، چون در آن زمان انديشه ناپذير بوده است. حال بر فرض که ما بتوانيم يک سلسله اصول کلي را استخراج کنيم همانطور که آقاي کديور اين کار را کرده است و گفته است اسلام ديني است عدالت محور، عقلاني، پيشرو و نسبت به نظام هاي حقوقي زمانه خودش متکامل تر، بر همين اساس هم ما بياييم بگوييم امروز هم آن نظام حقوقي که عقلا بر آن توافق کرده اند، همين نظام حقوق بشري است و عقلاي عالم در مورد روابط انساني بر آن توافق کرده اند.

اين مي شود يک قرينه عقلي براي نسخ احکام شرعي که با آن حقوق ناسازگار است. اين ادعايي است که آقاي کديور دارد. ببينيد، اين ادعا به صورت کلي مورد نقد است. چه اينکه بايد پرسيد اساساً منظور شما از عقل کدام عقل است؟ در خود بيان دليل عقلي هم اختلاف است و اينکه اين عقل چه چيزي را مطرح مي کند و از کجا مي شود مشخص کرد که آنچه در يک شرايط خاص فرهنگي، جغرافيايي و معرفتي به عنوان حقوق بشر شناسايي شده است، اين واقعاً منطبق بر عقل است؟ همان طور که امروز انديشمنداني مثل آيزايا برلين مطرح مي کنند عقل در نهايت محدوديت هايي دارد. برلين مي گويد خيلي وقت ها عقل نمي تواند ميان دو ارزش قضاوت کند که مثلاً در اين مورد آزادي مطبوعات مقدم است يا آزادي حفظ حريم شخصي؟، پس در اين عقلي که مطرح مي شود، مي توان مناقشه کرد.

-از طرف سنت گرايان هم به طريق اولي بر اين عقل نقدها مي توان وارد کرد.

بله، دقيقاً، از طرف سنتي ها هم قابل مناقشه است. به همين دليل آنها نمي توانند اين نوع تقرير را بپذيرند. بنابراين از ديدگاه آنان همچنان مساله ناسازگاري اسلام و حقوق بشر باقي مي ماند. بله، شايد براساس تفسيري که آقاي کديور از عقل مي کند و تقريري که مي کند مساله براي خودش حل شده باشد اما براي رقيبش به هيچ عنوان حل شده نيست. به همين دليل است که مي گويم مساله را بايد در جاي ديگري حل کرد نه در اين سطح، اگر در اين سطح به مساله بپردازيد، مناقشه همچنان باقي است.

-يک نکته يي که در خلال صحبت تان بود، اين بود که حقوق بشر امر تاريخمندي است که در شرايط زماني خاصي شکل يافته است. مي خواهم اين مساله را مطرح کنم که اگر به نظر شما حقوق بشر تاريخمند است پس مي توان در يک قالب معرفت شناختني ديگر و در يک زمينه و زمانه ديگري جز آن زمينه يي که حقوق بشر در آن شکل يافته است، به حقوق بشر نگريست و آن را مورد خدشه قرار داد. چون به نظر مي رسد توافق و اجماعي که اکنون بر سر حقوق بشر است به سبب جهانشمولي و فرازماني و فرامکاني بودن آن است، در حالي که شما آن را محدود به زمان و مکان خاصي مي کنيد.

ببينيد بايد مشخص کنيم منظور از تاريخمندي چيست؟ تاريخمندي اگر به اين معنا باشد که ما نسبي گراي مطلق باشيم يعني بگوييم هيچ اصل جهانشمولي درباره حقوق بشر نداريم، نه مطلقاً منظور من اين نيست. به هر حال در هر شرايط تاريخي ما مي توانيم يک سلسله اصول جهانشمول داشته باشيم. ولي اگر به اين معنا ما بخواهيم بگوييم که تاريخمندي يعني اينکه يک سلسله حقوق بشري که ذاتي انسان باشد، نداريم، بلکه حقوق بشر مجموعه يي از توافق ها است که در راستاي تامين يک مقصود در يک شرايط تاريخي دارد شکل مي گيرد، به اين معنا من معتقدم که تاريخمند است.

-اصلاً چه نيازي است به حقوق بشر؟ به عبارت ديگر چرا بايد اين اصول اعتباري مورد پذيرش و توافق انسان ها قرار بگيرد؟

به نظر مي رسد نياز ما به حقوق بشر ناشي از يک ضرورت زيستي است و آن ضرورت زيستي اين است که ما براي آنکه بتوانيم با حفظ تفاوت در کنار يکديگر زندگي کنيم، نياز داريم به يکسري اعتبارات به نام حقوق بشر. اينکه انسان ها با هم تفاوت دارند امر غيرقابل انکاري است. تفاوت انسان ها را هم نمي شود حذف کرد. حتي در آموزه هاي اسلامي اين تفاوت ها به رسميت شناخته شده است. يعني خداوند مي گويد؛ ما انسان را از زن و مردي آفريديم اما در قالب قبايل و شعوب مختلف قرار داديم تا همديگر را بشناسند. مبرهن است که انسان ها با هم تفاوت دارند و اين تفاوت غير قابل حذف است.

خب، اگر اين انسان ها بخواهند در کنار همديگر با حفظ تفاوت زندگي بکنند در گرو اين است که افراد حقوقي داشته باشند که اين حقوق در اثر متفاوت بودن اينها متفاوت نشود. يعني يک حقوق يکساني داشته باشند. حقوق بشر بر همين اساس است. خب اگر بر اين اساس است ما يکسري حقوق بشر جهانشمول حتماً بايد داشته باشيم. البته در موارد اين حقوق ممکن است نقش عوامل فرهنگي و شرايط محيطي را مد نظر قرار بدهيم. مثلاً بحث حقوق زن در يک جامعه غربي که سطح مناسبات افراد در حوزه جنسيتي تفاوت جدي دارد با يک جامعه اسلامي، طبيعتاً ممکن است موارد اين حقوق زن با هم تفاوت داشته باشد. ولي يکسري اصول کلي ما مي توانيم داشته باشيم.

-الان ما منظور شما را از حقوق بشر متوجه شديم. اما سوي ديگر قضيه دين است. آيا شما از دين نيز همين برداشت را داريد؟

دين مجموعه يي از تعاليم است که مستند به منبع وحياني است. اين مجموعه تعاليم ادعا مي شود براي اينکه انسان را به سعادت و نجات ابدي برساند، آمده است . پذيرش تعاليم توسط همين فرد انساني است. يعني اينکه آيا واقعاً اين تعاليم درست است و من را به سعادت ابدي مي رساند يا نه اين بر عهده انسان است. بنابراين دين در نهايت اختيار پذيرش و عدم پذيرشش با انسان است. پس اساساً دين هم خودش مي شود يکي از موضوع هاي تفاوت . چون هر انساني ممکن است يک ديني را بپذيرد؛ يکي اسلام، يکي بودا، يکي يهود. اصلاً دين خودش موضوع تفاوت است. حالا اگر ما بخواهيم به استناد دين که خودش موضوع تفاوت است، تفاوت ها را حذف کنيم، در واقع نقص کرديم. همان اصلي که پذيرش دين را براي ما موجه کرده است.

ما به استناد دين نمي توانيم تفاوت ها را حذف کنيم. دين در مرحله بعدي قرار مي گيرد. لذا افراد مي توانند آن مذهبي که مورد علاقه خودشان است را بپذيرند بدون آنکه به ديگري تحميل کنند که تو بايد اين مذهب را حتماً بپذيري. ما اگر به زمينه هاي اجتماعي و روانشناختي پذيرش دين توجه کنيم، مساله روشن تر مي شود. چون ما معمولاً به صورت تقليدي و ناخودآگاهانه ديني را مي پذيريم که در جامعه وجود دارد و پدران و مادران ما به آن مومن هستند. بنابراين دين امري است که افراد مي توانند حقوق بشر را نقض کنند.

-پس آموزه هاي ديني در اين معنا نمي توانند حقوق بشر را نقض کنند؟

همين طور است. به هر حال آموزه هاي ديني خودشان در يک شرايطي اعتبار پيدا کرده اند که تفاوت ها را به رسميت شناختند. يعني اگر شما تفاوت را به رسميت نشناسي، آن وقت اصل پذيرش اين دين يا دين ديگر زير سوال مي رود. شما بايد حق متفاوت بودن را داشته باشي که بتواني اين دين را بپذيري يا آن دين را بپذيري. اگر شما به استناد آموزه هاي ديني بخواهيد اين حقوق بشر را نقض کنيد، در واقع خودتان را نقض کرديد و اساساً ايمان ديني در صورتي معنا دارد که اين آزادي پذيرش وجود داشته باشد. اگر آزادي پذيرش نباشد، شما ايماني نداريد. بنابراين يک سلسله اصول حقوق بشري هست که اينها اصولي است فراديني؛ نه به اين معنا که ما در مقام شناخت آنها فراديني هستيم؛ نه، اساساً در مقام عمل اينها فراديني هستند يعني اديان تداوم و بقايشان در گرو اين است که اين اصول را بپذيرند وگرنه اين جنگ هاي مذهبي که در طول تاريخ به وجود آمد همه اش ناشي از عدم قبول تفاوت بود. ببينيد بد نيست من اينجا بحثي را به طور خلاصه بازگو کنم. ما يک بحث داريم که «ضرورت حقوق بشر» است، يک بحث هم داريم که «توجيه اخلاقي حقوق بشر» است، يک بحث ديگر هم داريم که «مبناي نظري حقوق بشر» است.

ضرورت حقوق بشر از اين نياز است که ما مي خواهيم با قيد تفاوت در کنار يکديگر زندگي کنيم. توجيه اخلاقي حقوق بشر براساس مباني مختلفي صورت مي گيرد. مثلاً کانت براساس امر محض اخلاقي مي پذيرد. ديگري براساس حق طبيعي و ديگري بر مبناي قرارداد يا هر چيز ديگر. يک بحث هم داريم که مبناي نظري حقوق بشر است که در پيش فرض ها و استدلال هاست. اگر ما به بحث ضرورت حقوق بشر متوجه شويم و تفکيک کنيم آن را از توجيه اخلاقي و مباني نظري، مي توانيم به اين اصل برسيم که برخي از اصول حقوق بشر بر همه اديان تقدم دارند. به اين دليل که ما اگر آنها را نپذيريم نمي توانيم زيست مان را با حفظ تفاوت هايمان ادامه دهيم. در تدوين اعلاميه هم تنوع مباني ناديده گرفته شده است و به ضرورت پرداخته شده است. اعلاميه جهاني حقوق بشر پس از دو جنگ جهاني و تجربه رژيم هاي توتاليتر فاشيسم و استالينيسم تصويب شد. اين يک ضرورت عملي بود که آنها را به سمت تصويب اعلاميه کشاند وگرنه در بحث نظري هم اختلاف داشتند. ما اين ضرورت هاي عملي را ناديده گرفته ايم.

-پس شما بحث در مباني نظري را آسيب مباحث اسلام و حقوق بشر مي دانيد؟

بله، يعني من فکر مي کنم اين بحث نظري در جامعه ما خيلي مخل است يعني مخل به مقصود بوده است. چون ما ضرورت عملي اش را تحت الشعاع مباني نظري قرار داده ايم. اساساً در بحث اينکه حقوق بشر بر مبناي نظري است يا نيست سه ديدگاه وجود دارد. عده يي معتقدند فرض مبناي نظري نمي توان سخن از حقوق بشر کرد. اينها را مي گويند مبناگرا. عده ديگري بر آن هستند که پذيرش حقوق بشر منوط به مباني نظري نيست. اينها نامبناگرا هستند. عده ديگري اساساً هر اتخاذ مبنايي را رد و طرد مي کنند. اينها را مي گويند ضدمبناگرايي. من احساس مي کنم نامبناگرايي حالت بينابين و معقولي است.

ما چرا مي خواهيم حقوق بشر را ببريم به مباني؟ ببريم روي ضرورت هاي عملي. اتفاقاً آن بخشي که ناسازگار با آموزه هاي ديني است در حقوق بشر خيلي کم است. مثلاً هر کس حق دارد غذاي سالمي را مصرف کند. اين يکي از اصول حقوق بشر است که در جامعه ما به راحتي نقض مي شود. اين کجايش با تعاليم ديني ناسازگار است؟ خيلي از مسائل يا مصاديق ديگر هم همين طور است. آن بخش از اصول بنيادين حقوق بشر که امروز در جامعه ما نقض مي شود، در حوزه سازگاري با تعاليم ديني است نه در حوزه ناسازگاري با تعاليم ديني. بحث سازگاري و ناسازگاري حقوق بشر باعث شده است ما اين حوزه هاي قدر متيقن را هم از دست بدهيم. اصالت دادن به بحث هاي نظري در حقوق بشر مورد انتقاد جدي است. يعني اگر ما بخواهيم حقوق بشر را داشته باشيم اول بايد برويم بحث سازگاري و ناسازگاري اش با اسلام را بررسي کنيم.

اين صحيح نيست. به نکته ديگري هم بايد اشاره کنم. بالاخره برداشت هاي ديني که سازگار با حقوق بشر است وقتي از سوي مراجع معتبر ديني صادر شود پيامد روشني دارد و آن پيامد اين است که طرف مقابل را خلع سلاح مي کند از اينکه مثلاً بگويد نابرابري زن و مرد در ديه يک اصل ديني است. چون يک مرجع تقليد وقتي بيايد بگويد براساس دين، ديه زن و مرد بايد برابر باشد اين خودش يک راي ديني است. اين ديدگاه هايي که مي خواهد حقوق بشر را ديني کند اين پيامدهاي مثبت را دارد و من انکار نمي کنم.

منتها اگر در واقع مطلب فکر کنيم چه اتفاقي افتاد که اين مرجع معتبر ديني اين راي را صادر کرد؟ آيا چيزي غير از تحولي بود که در عرصه اجتماع اتفاق افتاده بود. در عرصه اجتماع روابط اجتماعي به گونه يي پيش رفت که نمي توان پذيراي تبعيض بين زن و مرد بود. شما فرض بگيريد اين تحول در جامعه اتفاق نيفتاده بود و ما صرفاً مي خواستيم با استناد به دين راي به برابري ديه زن و مرد بدهيم. اين اصلاً قابل طرح نبود. پس اول در عرصه اجتماعي اتفاقاتي افتاد و پس از آن در عرصه نظر راي هايي صادر شد. اين دگرگوني اجتماعي که منجر به اين راي ها مي شود همان ضرورت عملي حقوق بشر است که بنده به آن اشاره دارم. بنابراين ما مي توانيم به راحتي بفهميم بحث هاي نظري در حوزه حقوق بشر، ما را از مقصد اصلي دور مي کند.
بررسي حقوق بشر از ديدگاه نظريه همروي
نقد حقوق بشر ليبرال
سيدصادق حقيقت*

اين مقاله از نسبت اسلام با حقوق بشر نحيف و فربه بحث مي کند و بنابراين هرچند دين مبين اسلام را طرف مقايسه خود قرار داده، ولي برخي مباحث بر دين به معناي کلي اش نيز صادق است. اصطلاح «نحيف» و «فربه» در ادبيات سياسي کاربردهاي متفاوتي داشته است. به طور مثال، مايکل والتزر- که از متفکران جماعت گرا محسوب مي شود- در کتاب فربه و نحيف، از اصطلاح «اخلاق نحيف»، اخلاق مبتني بر اصول عام و جهانشمول و از اصطلاح «اخلاق فربه»، اخلاق غني شده به وسيله سنت، تاريخ و فرهنگ را قصد مي کند. او حقوق بشر نحيف را حداقلي و حقوق بشر فربه را حداکثري مي نامد. از ديدگاه السدير مک اينتاير نيز حقوق بشر نحيف ليبرالي، اخلاق را از معنا تهي مي کند و حقوق بشر بر اين اساس امري برساخته و دروغين خواهد شد و به اخلاق فربه ديني نياز پيدا خواهد کرد. از ديدگاه او، ما با حقوق بشر جهانشمول روبه رو نيستيم، حقوق بشر متفاوت و پراکنده است. بنجامين گرک نيز براي تعيين مراد خود از «هنجاريت»، دو اصطلاح «هنجاريت فربه» و «هنجاريت نحيف» را توضيح مي دهد. مقصود از هنجاريت فربه، سطح تعهد به آيين ها، عقايد و شيوه هاي زندگي است که به دليل قوت، از ديگر آيين ها و عقايد متمايز مي شود. در مقايسه، هنجاريت نحيف، کم و بيش، بر اين ايده استوار شده که هر کس حق انتخاب دارد و بنابراين از شمول بيشتري برخوردار است. هنجاريت نحيف، بر خلاف هنجاريت فربه، امري جامع تلقي مي شود. «فربه» در اصطلاح عبدالکريم سروش، در کتاب فربه تر از ايدئولوژي، چندان به بحث حاضر مربوط نمي شود چون از ديدگاه وي دين عميق تر و والاتر از آن است که بخواهد ايدئولوژيک شود. پس اساساً شأن دين دخالت در امور سياسي و اجتماعي نيست بلکه عمدتاً به ارتباط انسان و خدا محدود مي شود. به هر حال اصطلاح فربه و نحيف در اينجا به آنچه جماعت گرايان از آن سخن گفته اند سازگاري بيشتري دارد، تا آنچه سروش قصد کرده است.

حقوق بشر در اينجا با حقوق بشر جماعت گرايان اين اشتراک را دارد که هر دو، برخلاف اخلاق و حقوق بشر نحيف ليبرالي، به منبعي براي فربه کردن حقوق بشر نياز دارند. مبناي فربه کردن مي تواند سنت و فرهنگ يا دين باشد. البته تفاوت اساسي حقوق بشر فربه در نقل قول هاي فوق با مقاله حاضر اين است که دين در اينجا منبعي ماوراءالطبيعي و آسماني براي فربه شدن حقوق بشر محسوب مي شود در حالي که دين نزد غالب جماعت گرايان همانند ديگر منابع سنتي، امري اجتماعي است و به همين دليل است که بر معناي کلي «دين» تاکيد مي کنند. همچنين اين نوشتار درصدد دو سطحي کردن حقوق بشر و پيدا کردن راه جمعي بين آنهاست. در سطح اول، اسلام خواهان حقوق بشر مبتني بر تعاليم ديني و اسلامي است اما از آنجا که اين امر در شرايط فعلي امکان تحقق ندارد، نوعي تکثر و نسبي گرايي را مي پذيرد تا هر کس بر اساس عقيده خود حقوق بشري را تعريف و اعمال کند. توجه به اين نکته لازم است که فربه شدن حقوق بشر، در اينجا و نزد جماعت گرايان به معناي غني شدن و تعميق آن است، نه به معناي بزرگ شدن گستره آن. لازمه زياد شدن قيود، همانا کم شدن شمول افراد است. در اينجا مقصود از «حقوق بشر» الزاماً اعلاميه جهاني حقوق بشر و ميثاقين (ميثاق حقوق اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي و ميثاق حقوق مدني و سياسي) نيست چرا که مفروض اين است که دين اسلام- با تعريفي که از آن ارائه خواهد شد- حداقل در برخي جهات با آنها ناسازگاري دارد. اساساً ضرورتي ندارد دين با اعلاميه حقوق بشر سازگار باشد، يا ما کوششي تحميلي در جهت سازگار نشان دادن آنها انجام دهيم. پس اگر اشکال شود که حتي اگر برخي از احکام دين را عصري بدانيم، بالاخره احکام مسلمي از اسلام هست که با حقوق بشر سازگاري ندارد (همانند برابري زن و مرد و برابري مسلمان و غيرمسلمان)، پاسخ اين است که مقصود از «حقوق بشر» در اينجا، الزاماً تمامي مواد اعلاميه حقوق بشر نيست. بنابراين هرچند به نظر مي رسد مبناي اصلي اعلاميه حقوق بشر تفکر ليبرالي بوده، اما بحث در اينجا صرفاً بر اعلاميه متمرکز نيست. حقوق بشر، مجموعه «حق»هايي را شامل مي شود که انسان به لحاظ انسان بودن از بدو تولد دارا است. از حقوق بشر ممکن است دو تصور اراده شود. در تصور اول معناي عام از حقوقي که مربوط به انسان هاست اراده مي شود، در حالي که تصور دوم به حقوق بشر مدرن و اعلاميه ها و اسناد حقوق بشر اشاره دارد. چه بسا از ديدگاهي وحياني زن و مرد بر اساس اصل عدالت با هم برابر نباشند. بنابراين اين احتمال پذيرفته است که برخي از مواد اعلاميه حقوق بشر موجود ممکن است توسط دين به رسميت شناخته نشود و از اين جهت دين از اعلاميه حقوق بشر «نحيف»تر به نظر رسد. اما فربه بودن حقوق بشر ديني از اين نظر است که به طور کلي حقوق بشر نحيف ليبرالي و حداقلي توسط دين مي تواند غني شود؛ همان گونه که جامعه گرايان معتقدند حقوق بشر و اخلاق ليبرالي توسط سنت، فرهنگ و دين فربه مي شود.

مراد از «حقوق بشر نحيف» در اينجا حقوق بشر حداقلي ليبرالي و مراد از «حقوق بشر فربه» حقوق بشر مبتني بر مباني ديني است. حقوق بشر نحيف، عام و جهانشمول است در حالي که حقوق بشر ديني تنها براي معتقدان به آن حجيت دارد. در عين حال حقوق بشر نحيف بر مباني و اخلاق حداقلي تکيه مي زند و براي غني شدن به منبعي وحياني نياز دارد. هرچند حقوق بشر، حقوق «انسان بما هو انسان» است، ولي کاشف آن ممکن است انسان يا منابع وحياني باشد. بر اين اساس است که در اين مقاله دو نوع حقوق بشر تعريف و بين آنها به نوعي ارتباط برقرار مي شود. اين مقاله با مفروض گرفتن اين مساله که «حقوق بشر اسلامي» امري ناسازوار نيست و در حوزه دين، ادله متني و فرا متني با هم تعامل مي کنند درصدد است بين دو سطح از حقوق بشر را جمع کند؛ حقوق بشر حداقلي يا نحيف که در روابط افراد درون يک جامعه و در روابط دولت ها به شکل عملي کاربرد دارد و حقوق بشر حداکثري يا فربه که بر حقوق و فلسفه ديني تکيه مي زند و هنجاري است که دولت اسلامي در جهت تحقق آن در حوزه سياست داخلي و سياست خارجي کوشش مي کند. به نظر مي رسد دين توان ارائه حقوقي فربه تر از حقوق مبتني بر اصول ليبرالي را داراست. دولت ديني با توجه به دو سطح حقوق بشر مذکور، بين دو اصل واقع گرايي و آرمان گرايي جمع مي کند و در حالي که آرمان ديني را مد نظر دارد، به اصل «تکليف در حد مقدور» به شکل واقع گرايانه توجه مي کند.

جهت اثبات امکان فربه شدن حقوق بشر نحيف، به نقد جماعت گرايان بر حقوق بشر ليبرالي اشاره مي کنيم. ليبرال ها جهانشمولي را جزء مقوم حقوق بشر مي دانند و بنابراين نمي توانند حقوق بشر غيرجهانشمول را مجموعه حق هاي بشر، به واسطه بشر بودن بدانند. به اعتقاد آنها، اگر حقوق بشر بخواهد به وسيله فرهنگ يا سنت تخصيص خورد، امکان داوري از بيرون از بين خواهد رفت و بنابراين هر ضدحقوق بشري، به اين دليل که با فرهنگ و سنت نسبي شده، چه بسا به عنوان حقوق بشر معرفي شود.

در ارتباط با نقدهاي جماعت گرايان نسبت به ليبرال ها مي توان به موارد زير به شکل مشخص اشاره کرد؛ سياست جماعت، نقد ادعاي بي طرفي ليبرالي، انتقاد از تاکيد يکجانبه بر حقوق فردي و مقدم دانستن آن نسبت به خير همگاني، نقد برداشت نحيف از «خود»، در نظر گرفتن جماعت ها بر اساس اينجا و اکنون يا مکان، خاص گرايي در مقابل عام گرايي و نقد ادعاي جهانشمولي ارزش هاي ليبرال. در بعد اول جامعه گرايان نسبت به اصول سياست هاي ليبرالي، هرچند صحيح به نظر برسد، نگرانند چرا که نهادهاي جامعه ليبرالي موجب از خود فراموشي و نتيجتاً باعث جرائم شهري زياد، بالا رفتن نرخ طلاق و تنهايي افراد شده است. همان گونه که اليور ليمن اشاره مي کند حقوق مي تواند با دين و دين مي تواند با حقوق همراه باشد؛ «جماعت گرايي حقوق را نه مجسم شده در افراد، که مجسم شده در نهادها يا جوامع مي داند، زيرا مفهوم فرديت ضعيف تر و نحيف تر از آن است که چونان بنياد و اساس حقوق به کار آيد. آنچه اخلاق را اخلاق مي کند، مطابقت آن با ايمان است، چون تنها خداوند است که مي تواند بگويد اخلاق چيست. از ديدگاه جماعت گرايي، حقوق فراهم آمده زمينه و سياقي است که در آن معنا دارند. برعکس، ليبرال ها مفاهيم عمومي، ديگران، خارجي، جامعه و کلي را به ترتيب برگرفته از خصوصي، خود، داخلي، فرد و جزيي مي دانند.»

مايکل سندل و چارلز تيلور به درستي معتقدند ليبراليسم راولزي بر برداشت فردگرايانه از «خود» تکيه مي زند. در حالي که راولز استدلال مي کند که ما داراي منافع عالي براي شکل دادن، پي گرفتن و تجديد نظر در طرح زندگي خود هستيم، از اين حقيقت غافل است که خودهاي ما به وسيله وابستگي هاي جماعت محدود و ساخته مي شود. اين روابط قابل انفکاک از زندگي بشر نيستند و حتي اگر چنين امري اتفاق افتد، هزينه زيادي دربر خواهد داشت. تيلور در مقاله «اتميسم» به اين برداشت که ذره گرايانه از انسان انتقاد وارد مي کند، و بر اساس برداشت ارسطويي، انسان را حيواني اجتماعي و سياسي معرفي مي کند، به شکلي که به اجتماع نياز دارد و خارج از پوليس نمي تواند زندگي کند.

در حالي که جان راولز «نظريه عدالت» خود را به شکل عام غحداقل براي کشورهاي امريکايي- اروپايي که در آنجا افراد با هم برابرندف درست فرض مي کرد، جماعت گرايان استدلال مي کنند معيارهاي عدالت بايد در اشکال زندگي و سنت هاي جوامع خاص يافت شوند و بنابراين ممکن است از زمينه يي به زمينه ديگر متفاوت باشند. البته ليبراليسم راولز متاخر در کتاب ليبراليسم سياسي فراگير نيست. السدير مک اينتاير و چارلز تيلور چنين استدلال مي کنند که قضاوت اخلاقي و سياسي بايد بر اساس زبان استدلال ها و چارچوب تفسيري که در آن کارگزار جهان خود را مشاهده مي کند، مبتني شود. پس بي معناست که بخواهيم فعاليت سياسي را به وسيله انتزاع از ابعاد تفسيري عقايد، کاربست ها و نهادهاي بشري آغاز کنيم. در بين مباحثات جماعت گرايان همانند والتزر در دهه 1980 چنين استدلال مي شد که توجيه هاي کاربست هاي خاص که توسط ارزش هاي ليبرال- دموکراسي ارزيابي شده، نبايد بر جهانشمولي غيرتاريخي و مجرد بلکه بايد بر مثال ها و راهبردهاي خود جوامع بر اساس مسائل اخلاقي و سياسي روز آنها مبتني شود. در قسمت بعد درصدديم گزينه ديگري را به فهرست انتقادات فوق بر حقوق بشر ليبرالي بيفزاييم؛ اجتماعات بر اساس دين.

چه دين ذات و جوهر داشته باشد، يا به ناذات گرايي قائل شويم، مي توان از امکان ديني شدن حقوق بشر سخن گفت. ذات انگاري دين به دو صورت تصور مي شود؛ در قالب تفکر سنتي (که خداوند بر اساس حکمت، دين خود را براي راهنمايي بشر فرستاده است) و در قالب تفکر مدرن (همانند کانت که وجود انسان را چنان مي بيند که به خدايي نياز پيدا مي کند و بر اساس آن سوژه خود بنياد به خالقي نياز پيدا مي کند). البته متافيزيک در اين دو مبنا تفاوت اساسي پيدا مي کند چرا که در صورت اول متافيزيک استقلال دارد اما در حالت دوم به سوژه تقليل پيدا مي کند. همان گونه که فرهنگ فلسفه کمبريج توضيح مي دهد، «ذات گرايي به نظريه متافيزيکي اطلاق مي شود که به وجود ذات براي اشيا اعتقاد دارد و پيش بيني ها را به دو قسم ذاتي و غيرذاتي يا تصادفي تقسيم مي کند. ذات گرايي ارسطو در قرون وسطي توسط انديشمنداني همانند آگوستين پي گرفته شد. هابز هرچند ذات گرا بود، اما با مطرح کردن قرارداد و بيان زباني به ارسطو انتقاد وارد ساخت. لاک هم بين ذات واقعي و تسميه يي تمييز نهاد. به عقيده وي براي ذات اسب به طور مثال ذات تسميه يي فرض مي کنيم. هيوم براي چيزهايي که به آنها دسترسي نداريم، ذات قائل نبود. به اعتقاد او بين معنا و کلمه ارتباط قراردادي وجود دارد و ضرورت تنها زباني است. فلاسفه تحليلي دنبال تجربه گرايي وي را گرفتند و ضرورت را صرفاً امري زباني قلمداد کردند.» ذات گرايي مي تواند در ابعاد مختلف فلسفه، اخلاق، جامعه، تاريخ، روانشناسي و حتي بيولوژي معنا داشته باشد. در فلسفه افلاطون به اين دليل ذات گرا بود که به ايده يا مثال- که در زندگي روزمره وجود دارد، ولي مافوق آن است- اعتقاد داشت. پوپر در فلسفه علم، واقع گرايي را در مقابل آرمان گرايي و نام گرايي را در مقابل ذات گرايي استعمال کرد. در اخلاق، ذات گرايان همچون افلاطون و استعلا گرايان به بد و خوب مطلق اعتقاد دارند. در مسائل اجتماعي ذات گرايان به جنس، نژاد و ويژگي هاي گروهي اصالت مي دهند. در تاريخ ذات گراياني همچون لئو اشتراوس ويژگي هاي ذاتي براي تاريخ قائلند، در حالي که مخالفان ايشان به خصوصيات زماني و مکاني اهميت مي دهند. ذات گرايان از نظر روانشناختي به ويژگي هاي ذاتي ملل معتقدند و بنابراين خصوصيات کشورهاي استعمار شده را از کشورهاي متمدن متمايز مي دانند.

همه قرائت هاي سنتي از دين بر اساس ذات گرايي بنا شده اند. برعکس، فهم تاريخي و همچنين فهم پديدارشناسانه و هرمنوتيکي از دين مستلزم ناذات گرايي دين است. اگر دين را به شکل تاريخي يا پديدارشناسانه فهم کنيم، ذاتي براي آن قائل نشده ايم، چرا که عصري کردن دين قدر مشترکي براي آن در طول زمان ها باقي نمي گذارد. اشخاصي همانند پلانتينگا از خدا و دين تصوري ناذات گرايانه دارند. اگر عدم وجود حد و ماهيت به معناي عدم وجود ذات باشد، شايد خداي فلاسفه - که صرف الوجود است و حد و ماهيتي ندارد- با ناذات گرايي همخواني بيشتري داشته باشد. تصور انسان وار از خداوند بر اساس ذات گرايي فهم مي شود. در اين فرض تصور مي شود خداوند همانند ما مي بيند، مي شنود و اعمالي را انجام مي دهد. در مقابل، توحيد تنزيهي ابن عربي و ديگر عرفا با فرض ناذات گرايي همخواني بيشتري دارد چون نفي صفات به شکل مطلق از خدا انسان وار بودن او را زير سوال مي برد. خداوند بي نهايتي است که نسبت او با هر موجود برابر است، همان گونه که نسبت بي نهايت در رياضيات با هر عدد کوچک و بزرگي به يک اندازه است. خداي اديان بر اساس درک عموم مردم، بدون صفت نيست در حالي که خداي عارفان منزه از صفات است. به نظر مي رسد به جاي قائل شدن به ذات گرايي يا ناذات گرايي به شکل مطلق لازم است به خود موضوع هم نگريسته شود. مفاهيم فلسفه سياسي همانند دموکراسي و آزادي و قدرت اعتباري هستند و بنابراين نمي توان براي آنها ذات در نظر گرفت. بر عکس، دين- بر اساس برداشت سنتي- داراي ذات است و نمي توان «اسلام» را صرفاً نامي براي يک مجموعه عقايد دانست. همچنين ظاهر قائل شدن به فطرت- که اديان الهي بر وجود آن مهر تاييد مي گذارند- به شکلي ذات گرايي در حوزه دين را اثبات مي کند. به هر حال، اگر از ديدگاه ذات گرايانه، آن گونه که خواهيم ديد، حقوق بشر بتواند منتسب به دين شود، به طريق اولي از ديدگاه ناذات گرايانه حقوق بشر به وصف ديني مي تواند متصف شود. بر اساس ديدگاه دوم، دين ذاتي ندارد که بتواند در جمع شدن با حقوق بشر مانعي ايجاد کند.

همان گونه که لوکا اظهار مي کند، يک ليبرال غربي ممکن است نوع مجازات دزد به روش اسلامي را غير معمول و ظالمانه تلقي کند، در حالي که بر اساس نظريه چندفرهنگي اين عمل قابل توجيه به نظر مي رسد. آنچه در اين مقاله مد نظر است، اين مطلب مهم است که مسلمانان به طور مثال اين حق را براي خود محفوظ دارند که حقوق بشري براي خود بر اساس تعاليم اسلامي تعريف و بر اساس آن عمل کنند. حقوق بشر، حقوق انسان بما هو انسان است و کاشف آن مي تواند عقل و وحي- به عنوان دو منبع مويد يکديگر- باشد. حکمت الهي هيچ گاه با متون وحياني تضاد ندارد چرا که هر دو منتسب به خداوند هستند. اما بين عقل بشر و وحي مي توان تعارض بدوي و ابتدايي تصور کرد چرا که عقل انسان به درجاتي از عقل کل بهره برده و بنابراين ممکن است با متون وحياني ناسازگار به نظر برسد. دقيقاً به همين دليل است که از امکان غني کردن حقوق بشر- بما هو بشر- به وسيله دين سخن مي گوييم. اگر حقوق بشر در عالم ثبوت يک چيز بيشتر نباشد، منافاتي ندارد که انسان- به لحاظ بشر بودنش- در يک سطح و خداوند- به عنوان رئيس عقلا- در سطحي ديگر دو کاشف براي کشف يک چيز تلقي شوند. در مجموع، از حيث نظري داشتن «حقوق بشر اسلامي» به اين معنا امکان دارد که حقوق بشري تدوين شود که لااقل به پيش فرض هاي اسلامي تکيه زند و علاوه بر استفاده از حداقل گزاره هاي درون ديني، با احکام الزامي شرع منافات نداشته باشد. معمولاً متفکران حقوق بشر بحث خود را از طبيعت انسان آغاز مي کنند و بدون شک دين در اين گونه مسائل داراي پيش فرض هايي هست. از طرف ديگر هيچ گونه برهان کلي وجود ندارد که بتواند ما را از رجوع به ادله درون ديني منع کند. دين گزاره هايي راجع به حقوق بشر داراست. در عين حال، ضرورت رجوع به دين به آن معنا نيست که الزاماً هر آنچه در علوم انساني و حقوق بشر مطرح است، در دين يافت مي شود. دين در محدوده هدايت کامل است و به مسائلي ديگر نيز ممکن است پرداخته باشد. محدوده اين امر با رجوع به درون دين به دست مي آيد.

وقتي از فربه شدن حقوق بشر به وسيله دين سخن مي گوييم، لازم است مراد خود از «دين» يا «اسلام» را به شکل دقيق مشخص کنيم؛ چرا که چه بسا برخي از قرائت ها فربه کردن دين را برنتابند. در اين مقاله مقصود از اسلام، معرفت نسبت به متون ديني (اسلام دو) است، نه متون مقدس (اسلام يک) يا اسلام فرهنگي و تدين مردم (اسلام سه). بسام تيبي اسلام فرهنگي را دين مردم عادي تعريف مي کند و در مقابل اسلام سياسي قرار مي دهد. قرائت غايت گرا از دين بر خلاف قرائت تکليف گرا امکان جمع آن با حقوق بشر را تسهيل مي کند و به حقوق بشر خاص گرا نزديک تر از قرائت جهانشمول مي شود.

در مذهب تشيع، مي توان حداقل از سه قرائت حداقلي، حداکثري و منطقه الفراغي بحث کرد. شايد گرايش حداقلي به فربه کردن حقوق بشر توسط دين راي ندهد چرا که اساساً حقوق بشر را امري فرا متني تلقي مي کند و فقه (سياسي) را از پرداختن به اين مهم عاجز مي داند. به اعتقاد سروش «حقوق بشر يک بحث تماماً فقهي و ديني نيست. بحث از حقوق بشر يک بحث کلامي- فلسفي و مهم تر از آن يک بحث فرا ديني است. يعني همچون بحث از حسن و قبح و جبر و اختيار و خدا و نبوت، مقدم بر فهم و قبول دين و موثر در فهم و قبول دين و بيرون از عرصه دين است... نه ليبراليسم همه حقوق بشر را استيفا مي کند و نه دين با اين مقوله نا آشناست.» به نظر مي رسد ريشه اين بحث را بايد در انتظار بشر از دين جست وجو کرد. بر اين اساس، رسالت دين در باب حقوق انسان صرفاً بيان ارزش هاي کلي است. اگر حقوق بشر «تماماً» فقهي و ديني نباشد و اگر دين با اين مقوله مرتبط باشد، نتيجه اين مي شود که حقوق بشر امري کاملاً برون ديني تلقي نمي شود. پس بايد حد و مرز ادله فرامتني و متني را در اين مساله کاويد.

نگارنده بر اساس «نظريه همروي»، به ارتباط تعاملي بين ادله متني و فرا متني معتقد است؛ و از بين سه گرايش فوق، به قرائت سوم تمايل بيشتري دارد. بر اين اساس، هم شأن ادله فرا متني در کشف حقوق بشر حفظ مي شود؛ و هم از رجوع به ادله متني و فقه (سياسي) بي نياز نمي شويم. راه سوم به عنوان نقطه تلاقي ادله متني و فرامتني، عين دو راه اول و دوم نيست؛ التقاط و ترکيبي از آن دو هم نيست؛ و بنابراين اينگونه نيست که برخي از عناصر را از اين گرايش و برخي را از گرايش ديگر گرفته و به شکل ناهمگون آنها را ترکيب کرده باشد. راه سوم هم جديد است و هم بايد سعي شود در درون خود سازوار و دور از ابهام باشد. بر اساس نظريه همروي ادله متني و فرا متني هر دو کارآيي دارند؛ اما آنچه مهم است، اين نکته است که ميزان بهره بردن از هر يک از آنها بستگي به موضوع دارد. به طور مثال، در مباحثي که تخصص نقش والايي دارد و شارع مقدس ما را به عرف ارجاع داده نقش متون مقدس به مراتب کمتر؛ و در آنجا که عقل به تکافو ادله مي رسد و به منابع وحياني نياز پيدا مي کند، نقش ادله متني به مراتب برجسته تر مي شود. در مثال اخير، انديشه سياسي غرب گواه است که نزاع سوسياليست ها و ليبرال ها در طول زمان نه تنها کاسته نشده بلکه افزايش نيز يافته است. در اينگونه مسائل نياز به متون وحياني دو چندان مي شود؛ هر چند لازمه اين سخن آن نيست که دين در تمامي ابعاد گزاره هايي انشا کرده باشد. در مجموع، ارکان و اصول راهنماي نظريه همروي عبارت است از؛ اعتبار مستقلات عقليه در دايره يي وسيع تر از آنچه در فقه شيعي وجود دارد، توجه به روش شناسي هاي جديد همانند هرمنوتيک و گفتمان، عنايت به ادله تجربي و تجارب بشري، عدم ضرورت ديني شدن کليه گزاره هاي سياسي و اجتماعي

(بر خلاف مدعاي حداکثري ها) و اعتبار فقه سياسي

(بر خلاف مدعاي حداقلي ها).

ظاهراً مساله تعدد قرائت ها نمي تواند مانع رجوع به منابع ديني شود چرا که محور مباحث در اينجا «حجيت» است؛ و تعدد قرائت ها نمي تواند مانعي براي آن تلقي شود، همان گونه که در طول تاريخ نسبت به مسائل مختلف ديني تعدد قرائت ها وجود داشته، اما دينداران به آنچه از راه خاص، حجت تشخيص داده اند، عمل کرده اند. برخي معتقدند اساساً دين نمي تواند منبع حقوق بشر قرار گيرد. به اعتقاد عبدالکريم سروش، اگر اصطلاح «حقوق بشر» را تحليل معنايي کنيم، به حق هايي مي رسيم که انسان بماهو انسان داراست، نه حقوق بشر به اين دليل که انسان دين خاصي را پذيرفته، يا انسان به اين دليل که عبد خداست. بدون ترديد در اينجا معناي اعتباري «حق» مد نظر است، نه معناي حقيقي آن. اگر پاي دين در بحث حقوق بشر باز شود، «حق»ها به «تکليف»ها تبديل شده و نقض غرض مي شود. زبان دين، زبان تکليف است. واژه «حق» در فرمان حضرت علي(ع) به مالک اشتر به معناي معهود امروزي نيست چرا که در آنجا «تکليف»هاي راعي و رعيت نسبت به هم بررسي شده است.

مفروض تقرير فوق يک نوع دوگانگي بين خدا و انسان و حق و تکليف است. اگر عقل، حجت باطن و شرع و وحي حجت ظاهر باشد و اگر قاعده ملازمه حکم عقل و شرع پذيرفته شود، تقابل و دوگانگي فوق زير سوال مي رود. حکم عقل مي تواند کاشفي براي يافتن تکاليف و اوامر شارع مقدس تلقي شود چرا که او رئيس عقلاست. بر اساس نظريه حسن و قبح، تکليف و حق متناظرند. مطهري نيز از جمله «لايجري لاحد الاجري عليه و لايجري عليه الاجري له» تلازم حق و تکليف را برداشت کرده، هرچند نوعي مسامحه از آن استشمام مي شود.

مبناي حقوق بشر نحيف ممکن است قرارداد باشد. قراردادگرايي يکي ديگر از مباني نظري حقوق بشر غربي تلقي مي شود. قراردادگرايان، قرارداد اجتماعي را تنها موجد حق مي دانند. خلاصه استدلال آنها اين است که حقوق اموري هستند که پس از تشکيل جامعه مطرح مي شوند و معنا پيدا مي کنند. پس چون تشکيل جامعه بر اساس قرارداد تحقق مي يابد، حقوق نيز نمي تواند جز قرارداد خاستگاه ديگري داشته باشد. بديهي است از ديدگاهي الهي و وحياني، تنها جامعه نمي تواند موجد حق باشد. حقوق طبيعي مدرن نيز مي تواند مبنايي نظري براي حقوق بشر تلقي شود. از ديدگاه مطهري نيز «هر استعداد طبيعي منشاء يک حق طبيعي است» اما بايد به هر حال به اين نکته توجه داشت که در شريعت اسلام آنچه مي تواند اثباتاً حقوق طبيعي را معرفي کند، احکام شرع مقدس است. بنابراين مي توان گفت در مقام اثبات، حقوق طبيعي به احکام شريعت محدود مي شود.

احتمال ديگر آن است که مبناي حقوق بشر حداقلي، اصل انصاف باشد. بر اين اساس، دين و حقوق بشر موجود مونيستي هستند. جهانشمولي جزء معناي حقوق بشر است. در فضاي پلوراليستي (نه فارغ از زمان و مکان)، حقوق بشر (جهانشمول) بايد مبتني بر انصاف باشد. البته اگر مبنا اصل انصاف باشد، شايد اين اشکال به وجود آيد که بسياري از کساني که اعمال ضد حقوق بشري انجام مي دهند، حاضرند در شرايط مشابه با آنان اينچنين رفتار شود. مثلاً کسي که به حکم ارتداد اعتقاد دارد، حاضر است در صورت تغيير عقيده و خروج از دين، اعدام شود. اساساً اگر مبنا اصل انصاف باشد، چاره يي جز گرفتن مخرج مشترک حقوق نداريم؛ حقوقي که به واقع، اندک و نحيف است. به طور مثال، حقوقي که هم يهودي و مسيحي و هم مسلمان و هم سکولار با قرائت هاي مختلف مي خواهند بر سر آن اجماع کنند، بسيار لاغر و کوچک خواهد شد. همچنين است اگر مبنا را بر قرارداد بگذاريم.

مبناي اصلي حقوق بشر فربه، در اينجا، ضرورت رجوع به خود متون ديني در کنار عقل بشري است چراکه از يک طرف اين امر ممتنع نيست و از طرف ديگر، ضرورت هم دارد. البته اين امر مفروض است که اولاً در شرايطي که رقباي فکري، همانند سکولاريسم وجود دارند، چاره يي جز تن دادن حقوق بشر نحيف و حداقلي از باب اضطرار وجود ندارد و ثانياً رجوع به دين به معناي حداکثري بودن و داشتن حکم ديني براي هر مساله نيست. همچنين لازمه رجوع به دين، کنار گذاشتن عقل نيست چون بر اساس نظريه همروي به عقل مستقل نيز توجه لازم مي شود. ابهام دليل عقلي و جدلي الطرفيني بودن برخي ادله آن، همانند نزاع تاريخي ليبرا ل ها و سوسياليست ها، موجب رجوع به ادله ديني مي شود، نه باعث حذف دليل عقل.

به اعتقاد شبستري، حقوق بشر متافيزيکي ( همانند قرائت مصباح، جوادي آملي و جعفري) قابليت براي اجرا ندارد. اگر پرسش اين باشد که در درون سيستم فلسفي متافيزيکي سنتي ما چگونه مي توان براي انسان ها حقوقي تصور کرد، صرفاً کوششي براي حل يک مساله متافيزيکي خواهد بود. تدوين کنندگان اعلاميه حقوق بشر به دنبال راهي براي جلوگيري از خشونت و ستمگري بودند که براي همه ابناي بشر ضمانت اجرا داشته باشد. امروزه بسياري از فلاسفه و مردم جهان، درست يا نادرست، نمي توانند متافيزيکي فکر کنند. در عين حال به نظر مي رسد بايد بين دو مساله تمييز قائل شويم؛ نسبت حقوق بشر و دين و ارائه حقوق بشري که مورد پذيرش همگان باشد. مساله اول جنبه هنجاري دارد و سه جواب مختلف مي تواند داشته باشد؛ تناقي آن دو، عدم منافات آنها با تقدم ادله برون ديني و عدم منافات آنها با تقدم ادله درون ديني. مساله دوم به عمل و اجرا نظر دارد، يعني درصدد است حقوق بشري را ارائه کند که در عمل براي مسلمانان و غيرمسلمانان و معتقدان به انديشه متافيزيکي و غير آن قابل اجرا باشد. نظر مجتهد شبستري، مساله دوم، و موضوع اين مقاله، مساله اول است.

بنابراين، اين انتقاد نيز وارد نيست که حقوق بشر براي تداوم خود نياز دارد سکولار باشد؛ و «حقوق بشر ديني» به جنگ اديان و مذاهب مي انجامد. تاريخ گواه است که احکام و انديشه هاي مذهبي به دست پيشوايان و روحانيان، تحول بسيار پذيرفته اند. روزگاري کليسا منکران وملحدان را به آتش مي سوخت و امروزه برخي مسلمانان حضور زن در مجلس قانونگذاري را برنمي تابند. به همين سبب نمي توان چنين آراي متغيري را مبناي حقوق خدا و حقوق بشر قرار داد و همه مردم را به مراعات آنها دعوت يا الزام کرد. اگر دين درخصوص حقوق بشر داراي احکامي باشد، وظيفه فرد مقيد به فرامين الهي آن است که به آنها رجوع کند. جنگ اديان و مذاهب و امثال آن از جمله آفاتي است که ممکن است در عمل گريبانگر اين مورد شود. آسيب و آفت قابل دفع است؛ و نبايد صورت مساله را به خاطر آن پاک کرد. اگر اديان ابراهيمي در يک راستا به شکلي فرض شوند که اسلام کامل ترين آنهاست، بقيه اديان به درجاتي از حقيقت بهره دارند. در اين صورت، قائل شدن به کثرت گرايي اديان چه بسا از اين آفت جلوگيري کند. بر اين اساس، ملل متدين به ديگر اديان، همانند مسيحيت، در داشتن حقوق بشر فربه مربوط به خود آزاد خواهند بود؛ و ديگر ملت ها حتي اگر سکولار باشند، آماج حمله متدينان قرار نخواهند گرفت.

بر اساس نظريه همروي حقوق بشر مي تواند با دين (اسلام) نسبت برقرار کند چرا که تعاملي فعال بين دو حوزه ادله فرامتني/ متني، عقلي/ نقلي و فلسفه سياسي/ فقه سياسي برقرار است. بر اين اساس، حقوق بشر به شکل کلي عام و جهانشمول نيست چون همان گونه که اجتماع گرايان معتقدند زمينه هاي زندگي بشر در تعيين حقوق ايشان نقش مهمي بازي مي کند. به همين دليل است که ليبرال ها نبايد حقوق بشر مد نظر خود را به جوامع ديگر- همانند کشورهاي اسلامي- تحميل کنند. از طرف ديگر، اين برداشت به معناي نسبي شدن حقوق بشر به شکل کلي- که پست مدرن ها معتقدند- نمي شود چرا که بخشي از حقوق بشر بين همه انسان ها اشتراک دارد، و بنابراين نبايد به بهانه در نظر گرفتن زمينه هاي خاص هر اجتماع از آن بخش مشترک و عام حقوق بشر چشم پوشي کرد. همان گونه که توجه به زمينه هاي مختلف ما را به خاص گرايي سوق مي دهد، عنايت به حقوق انسان به دليل انسان بودنش به عام گرايي اشعار دارد. بر اساس نظريه همروي حقوق بشر از جهتي خاص و از جهتي ديگر عام است. اسلام خواهان تحقق دين کامل و حقوق بشري مبتني بر آن است اما از آنجا که چنين آرماني در حال حاضر امکان تحقق ندارد، مي توان به نوعي تکثر و نسبي گرايي قائل شد.

*عضو هيات علمي دانشگاه مفيد

www.s-haghighat.ir
هويت، تفاوت ها و جهانشمولي حقوق بشر
سيدابراهيم حسيني*

پيش درآمد

خداي متعال انسان را گرامي داشت و در آفرينش او، به خود تبريک گفت و از بين همه موجودات، او را براي خود برگزيد. در جهان بيني اسلامي، انسان خليفه خدا و گل سرسبد آفرينش است و جهان هستي براي او و به خاطر خدمت به او آفريده شده است. خداوند حکيم براي نيل انسان به هدف آفرينش، که همانا کمال شايسته اوست، به وي استعدادهايي موهبت کرد و براي شکوفايي آن استعدادها، تکاليفي مقرر و حقوقي ارزاني داشت که از جمله آنها مي توان به «حقوق بشر» اشاره کرد. همان گونه که در مقدمه «اعلاميه اسلامي حقوق بشر» آمده است؛ «حقوق اصلي و آزادي هاي عمومي در اسلام، جزيي از دين مسلمين است.»

در قرن بيستم، جهان پس از سپري کردن تجربيات بسيار تلخ، به خصوص جنگ هاي جهاني اول و دوم، که خسارت و تلفات بي شماري بر بشريت تحميل شد، و با تاسيس «سازمان ملل متحد» در 26 ژوئن 1945م درصدد برآمد گامي به سوي تامين صلح و امنيت بين المللي بردارد. از جمله اقدامات سازمان ملل متحد، صدور «اعلاميه جهاني حقوق بشر» در سال 1948م است. براساس بند 3 ماده يک منشور ملل متحد بر همه کشورهاي عضو سازمان ملل متحد لازم است در جهت تقويت احترام به حقوق بشر و آزادي هاي اساسي همه مردم بدون هيچ گونه تبعيضي براساس جنس، زبان و دين همکاري کنند. براساس مواد 55 و 56 منشور، يکي از وظايف سازمان ملل «تشويق اقدام جهاني و موثر حقوق بشر و آزادي هاي اساسي براي همه، بدون تبعيض از حيث نژاد، جنس، زبان، يا مذهب» بوده و «کليه دولت هاي عضو، متعهد به همکاري با آن سازمان شده اند».

يکي از ويژگي هايي که براي حقوق بشر برشمرده مي شود و در اعلاميه جهاني حقوق بشر نيز بر آن تاکيد شده، «جهانشمولي» آن است. «جهانشمولي»، مشخصه عمده يي است که حقوق بشر را از ديگر حقوق ها متمايز مي سازد. جهانشمولي حقوق بشر به چه معناست؟ مولفه هاي لازم آن کدامند؟ آيا اعلاميه جهاني حقوق بشر، واقعاً جهانشمول است؟ چرا؟ آيا حقوق بشر اسلامي جهانشمول است؟ چرا؟ راز جهانشمول بودن حقوق بشر اسلامي چيست؟ دليل آن کدام است؟ آيا اين عوامل قابل تعميم به اعلاميه جهاني حقوق بشر هستند يا نه؟ اينها پرسش هايي هستند که بايد به بحث و بررسي آنها بپردازيم. تحليل و بررسي علمي جهانشمولي حقوق بشر مستلزم طرح برخي مباحث بنيادي تر از جمله مفهوم حقوق بشر و مباني فلسفي و جامعه شناختي آن است.

مباني فکري حقوق بشر

نقد و بررسي جهانشمولي اعلاميه جهاني حقوق بشر با رهيافت مباني فلسفي

الف- ناديده گرفتن مبداء جهان هستي؛ ماده اول اعلاميه جهاني حقوق بشر، بدون اشاره به پروردگار متعال مي گويد؛ همه انسان ها آزاد به دنيا مي آيند، اما در برابر اين سوال که آيا اين انسان مخلوق خداست و در قبال او وظايفي دارد يا نه، ساکت و بي تفاوت است. براساس مذاکرات صورت گرفته در جريان تدوين اين ماده، با اصرار برخي از کشورهاي اروپايي، از استناد اين حقوق به خدا خودداري شد و با توجه به مواد ديگر، از جمله ماده 18 ، 21 و 29 روشن مي شود اعتقاد به خدا، کمترين تاثيري در حقوق، آزادي ها و گستره يا محدوديت هاي آنها ندارد، چنان که جان لاک تصريح کرد؛ «آزادي طبيعي بشر عبارت است از اينکه از هرگونه قدرت مافوق زميني رها باشد و تابع اراده يا اقتدار قانوني بشر ديگري نباشد، بلکه فقط از قانون طبيعت پيروي کند.» براساس انديشه ديني، سراسر جهان هستي آفريده خداي تعالي و ملک اوست (انالله). از اين رو، موجودي مخلوق و وابسته به آفريدگار است و از خود چيزي ندارد، جز آنچه خدا موهبت فرموده است. پس بايد هرگونه تصرفي با اجازه پروردگار باشد، وگرنه آن تصرف غاصبانه و حرام است. بدين روي حتي مالک جان خويش نيست و نمي تواند خودکشي کند و به خود آسيبي برساند. اما انديشه حقوق بشر غربي مبتني بر اصل خويشتن مالکي است و مي تواند با هستي خود هر کاري که بپسندد و از آن لذت مي برد، انجام دهد؛ چنان که مک فرسون مي گويد؛ فردي که موضوع حقوق بشر است، در اصل مالک شخص خويش و استعدادهايي است که به خاطر آن ديني نسبت به جامعه ندارد. لئو اشتراوس، نظريه پرداز حقوقي امريکايي، خدانشناسي در سياست و لذت طلبي در سياست را، که به ليبرال مسلکي منجر مي شود، نشان ويژه مدرنيته مي داند.

مايکل فريمن اذعان مي کند؛ نظريه جديد حقوق بشر با اين ادعاي جان لاک شروع شد که ما حقوق طبيعي خاصي داريم، زيرا ما به وسيله خداوند خلق شده ايم و براي مدت زماني که او مقدر کرده، نه آنچه تمايل و خواست ماست، در حيات خواهيم بود. با وجود اين، سازمان ملل متحد در ارائه اعلاميه جهاني حقوق بشر، به خداوند و اينکه همه حقوق ناشي از پروردگار متعال و خالق و مالک هستي است، اشاره يي نکرد. اين رهيافت ضدبنيادگرانه، به سوي فرضيه «نفي خدا» پيش مي رود.

ب- فرجام انگاري؛ به دليل ياد شده، غايت انديشي و باور به اينکه جهان آفرينش از جمله انسان ها، منزلگاه و مقصودي دارند و رفتار انسان بايد بر مبناي آن اهداف و غايات تنظيم شود، در دوران مدرنيته رخت بربست و به جاي آن، اميال، غرايز، هوا و هوس بشري جانشين شد؛ چنان که مارگارت مک دونالد مي گويد؛ «انسان ها مانند پيانويي که براي توليد صداهاي خاصي ساخته شده، براي هدف خاصي خلق نشده اند، اين هدف براي ما مشخص نيست.» آيا اين طرز فکر، پيامدي جز نهيليسم و پوچ انگاري به دنبال دارد؟ آيا در چنين نگرشي، جايي براي بحث اخلاق و رسالت انساني و خودسازي و تهذيب نفس مي ماند؟ در نگرش ديني، انسان از خداست و به سوي او در حرکت است. از اين رو، بايد رفتارهاي خود را طوري تنظيم کند که او را به سعادت ابدي و بهشت جاويدان رحمت الهي سوق دهد. بر اين اساس، او نمي تواند عامل محدوديت آزادي ها را فقط نظم عمومي و رفاه همگاني بداند، بلکه براي صيانت از مقام شامخ انساني و کسب فضيلت، ارزش هاي اخلاقي، يک عامل مهم و مستقل به حساب مي آيند. هسته متافيزيکي و هستي شناختي ليبراليسم به عنوان جهان بيني شايع غربي، فردگرايي است. تعهدات شناخته شده ليبرالي نسبت به آزادي، تساهل، تسامح و حقوق فردي از همين مبنا ناشي مي شوند. بر اين اساس، فرد بايد خود ارزش هاي خويش را برگزيند و خود، اخلاقيات خاص خويش را بيفکند و کسي نبايد در رفتارهاي فردي او دخالت کند و جز رفتارهايي که موجب آسيب رساندن به ديگران و عدم رضايت آنان شود، همه رفتارهاي انسان، در حوزه امور خصوصي قرار دارند. تمام ارزش ها، متعلق به فردند و اگر چيزي براي يک جامعه ارزشمند باشد، بايد ثابت کرد براي يک فرد نيز ارزش است، وگرنه دليلي وجود ندارد که همه افراد آن جامعه به عنوان اخلاق اجتماعي يا مقررات مذهبي يا حکومتي آن را رعايت کنند. به گفته جين هرس، حقوق بشر، حقوق فردي و هدف از آن، حفظ فرد در برابر حکومت است.

اما نگرش اسلامي، ضمن احترام به حقوق فردي و حفظ منافع آنان و موظف کردن حکومت ها به حفظ و گسترش آزادي هاي فردي، افراد را جزيي اساسي از جامعه محسوب کرده و هدف از قانون را حفظ منافع گسترده تر جامعه مي داند. از اين رو، يکي از وجوه تمايز حقوق بشر غربي با حقوق اسلامي، تقدم حقوق فردي بر مصلحت عمومي و حقوق جمعي در نگرش غربي است، در حالي که در اسلام مصلحت عمومي و حقوق جمعي بر مصلحت و حقوق فردي مقدم است.

ج- لذت گرايي و خوش باشي؛ به جاي انديشه تعالي و تکليف انسان، لذت نشست و اساساً خير و سعادت يعني هر چيزي که لذت آفرين باشد. ريشه اين انديشه سخن توماس هابز است که مي گفت؛ «انسان در وضع طبيعي، تابع هيچ تکليفي نيست و اراده او مطلق است و با هيچ ملاک و قاعده يي محدود نمي شود. فقدان تکليف، از جهتي همان حق طبيعي است و حق طبيعي، حق مطلق است، زيرا از سرشت اراده نتيجه مي شود و نه از قانوني بالاتر.»

د- تکليف ستيزي؛ حقوق با تکاليف، رابطه متقابل دارند؛ زيرا متلازمند. اما حقوق بشر غربي بر خلاف اين قاعده عمل کرده، همواره انسان را محق و تکليف را يک محدوديت، مانع و ضدارزش قلمداد مي کند. اين نگرش اومانيستي، که به جاي خدا، انسان را در کانون ارزش قرار مي دهد، تا بدانجا پا مي نهد که حتي قلمرو دين را براساس انتظار بشر از دين تعيين مي کند و با طرح اين سوال که آيا دين براي ماست يا ما براي دين، در پاسخ مي گويد؛ دين براي ماست و نه ما براي دين. پس از تعريف دين و تعيين قلمرو آن، بايد ببينيم ما از دين چه مي خواهيم، نه اينکه دين از ما چه مي خواهد و چه تکليفي برعهده ما مي نهد. ناگفته پيداست که با توجه به حکمت حضرت پروردگار، آفرينش انسان ها غايتمند است و براي تعالي بشر، که همانا نيل به کمال و شکوفايي استعدادهاي انساني اوست، انجام تکاليف و رعايت برخي محدوديت هاي رفتاري ضروري است. از اين رو، «به موجب شريعت، حقوق بشر حاصل تعهدات بشر است، نه مقدم بر آنها. ما از تعهدات خاصي در برابر خداوند، طبيعت و ساير افراد بشر برخورداريم که حدود و گستره آن در شريعت اسلامي معين شده است.»

از اين رو، انديشه هاي ديني، تکليف محور است و اين حقوق براي انجام همان تکاليف و اين تکاليف راهي براي نيل بشر به کمال است و به مقتضاي لطف و رحمت خداي متعال، در شريعت تعيين شده اند. تعاليم اسلامي، انسان را «بنده مکلف در برابر خداوند» توصيف مي کنند که هدف اصلي آنها، تسليم شدن بشر در برابر اراده الهي است. اين مساله، شالوده مفهوم عبوديت را تشکيل مي دهد که در اعمال و رفتار بشر به سوي کسب رضايت خداوند از طريق عبادت هدايت مي شود. از ديدگاه اسلامي، ارزش هاي حقوق بشر غربي براي مسلمانان نه معتبر است و نه مطلوب، هرچند ظاهر اين ارزش ها کاملاً جذاب و فريبنده و قانع کننده به نظر مي رسد. اما اصول زيربنايي اين ارزش ها، اساساً با ارزش هاي اسلامي که به اقتضاي لطف بي پايان و حکمت جاوداني بشر فرو فرستاده شده، يک عرف اجتماعي نيست و نمي توان و نبايد تلاش کرد حقوق بشر در اسلام را تحت نسبيت فرهنگي حقوق بشر غربي استنباط کرد و به اين بهانه که ما در دنيايي مدرن زندگي مي کنيم و بايد خود را با شرايط زندگي مدرن وفق دهيم، پذيرش ارزش ها و اهداف بيگانه با اسلام را توجيه کنيم، بلکه اسلام تنها معيار سنجش اعتبار فرهنگي است که مسلمانان برمي گزينند و اين بدان روست که تمام عالم هستي از او و به سوي اوست و فقط اوست که مالک عالم هستي است و حق ربوبيت تشريعي و قانونگذاري براي بشر دارد؛«اًن الحکïمً الا لًله». (يوسف؛ 40 و 67) از نظر عقل سليم نيز خالق متعال، بهترين قانونگذار، و قانون او کامل ترين و جامع ترين برنامه ممکن است.

ويژگي هاي ساختاري حقوق بشر در اعلاميه جهاني

حقوق بشر، آنچنان که در اعلاميه جهاني حقوق بشر بازتاب يافته، از لحاظ ساختاري، داراي ويژگي هايي است که توجه به آنها ناسازگاري آن را با مباني انديشه ديني و در نتيجه غيرجهانشمول بودن آن از لحاظ ساختاري نسبت به همه فرهنگ ها و مرام هاي فکري روشن مي کند؛

الف- ابتنا بر جهان بيني سکولاريستي غرب

«حقوق بشر» موردنظر اعلاميه جهاني گرچه به لحاظ نظري به عنوان «مجموعه حقوق متعلق به افراد بشر» تعريف مي شود و از اين رو، بايد جهانشمول باشد و از ارزش هاي جهاني برخوردار باشد، ولي در واقع، جهان بيني خاصي را ترسيم مي کند و آن عبارت است از؛ فرهنگ مدرن ليبرال-دموکراسي و سکولار غرب و تلاش براي فهم اين حقوق براساس فرهنگي متمايز از فرهنگ غربي، در اصل «تحريف» مفهوم مناسب آن است؛ همان گونه که جک دانلي با صراحت مي گويد؛ «برداشت هاي - به اصطلاح - غيرغربي از حقوق بشر، در واقع اصلاً برداشت از حقوق بشر نيست.» بر خلاف برخي نويسندگان کم تعمق، منظور اين نيست که چون انديشه حقوق بشر غربي است، پس تنها در خاستگاه خود مشروعيت دارد، بلکه اولاً، انديشه حقوق بشر اصالتاً ريشه در تعاليم پيامبران الهي و اديان توحيدي دارد. ثانياً، حقوق بشر موردنظر در اين اعلاميه، مبتني بر جهان بيني غربي است و به اعتراف خود دانشمندان غربي، از جمله آر. جي. وينسنت «آنچه قوانين بين المللي حقوق بشر ناميده مي شود، که ظاهراً عنواني خنثي است، در واقع وسيله يي براي گسترش و تعميق مشروعيت برداشت هاي غربي از جامعه خوب است.»

در سه واژه محوري در اين عبارت تامل کنيد.

يک- «گسترش»، نه صرفاً ارائه، زيرا ايده هاي مربوط به ارزش هاي غربي، اکنون بيشتر توسط نخبگان و روشنفکران تحصيلکرده در غرب و پيشتر به وسيله عواملي مانند مديران و حاکمان دوره استعمار و نظام هاي آموزشي آنها در سراسر جهان ارائه شده است.

دو- «تعميق»، يعني برداشت موجود از ارزش هاي غرب در جهان اسلام، مانند نقاط ديگر، به قدر کافي عميق و ريشه دار نيست که بتوان فرهنگ هاي موجود را در آنجا کاشت.

سه- «مشروعيت»، يعني به نحوه يي بايد سلطه غرب را پذيرفت که در حد امکان، با نوعي نگرش منطبق باشد و مانند سابق نبايد تحميل يا تهاجم فرهنگي محسوب شود، به گونه يي که به عنوان ظهور مجدد امپرياليسم فرهنگي با خطر مواجه شود.

بر اساس همين رويکرد است که بسياري از دگرانديشان به ظاهر مسلمان، هم صدا با نويسندگان و گويندگان و صاحبنظران غربي اعلام مي کنند حقوق بشر مجموعه يي از ارزش هاي صرفاً سکولار است و خداوند اين حقوق را به مردم ارزاني نکرده است و در هيچ يک از نهادهاي ديني ريشه ندارد، بلکه نسبت به ارزش هاي اسلامي برتري دارد و هر جا ارزش هاي اسلامي با حقوق بشر تعارض يابند، حقوق بشر بايد مقدم شود و مهم تر اينکه مي گويند لازم است آموزه هاي اسلامي را از طريق سکولار ماندن آنها يا با ارائه تفسيري هرمنوتيک از قرآن، طوري تغيير دهيم که با ارزش هاي بين المللي حقوق بشر منطبق شوند؛ زيرا آنان شريعت را کهنه و اهتمام به آن را ارتجاع و برخاسته از سنت گرايي مي دانند.

ب- ناسازگاري حقوق بشر غربي با مباني انديشه اسلامي

نظريه حقوق بشر غربي هرگز با مباني انديشه اسلامي سازگاري ندارد. حقوق بشر غربي با اتکا به «راسيوناليسم»، بر اين باور است که هيچ مرجعي به جز عقل بشر براي داوري در باب ادعاهاي اخلاقي وجود ندارد. با اتکا به «اومانيسم» هم تاکيد مي کند اين حقوق با شخص انسان آغاز مي شوند و با او به پايان مي رسند. از اين رو، منشاء اعتبار و مفهوم اين حقوق، صرفاً انساني است و نمي توان آنها را به فراتر از شخص انسان گسترش داد. اصطلاح «حقوق بشر»، هم ماهيت و هم منبع اين حقوق را نشان مي دهد، يعني حقوق بشر، حقوقي است که هر فرد به دليل انسان بودن از آنها برخوردار است، نه آنکه از جانب خداوند به وي عطا شده باشند و اصلاً اين حقوق ارتباطي با خدا يا وحي يا دين ندارند. پس هرگونه تلاش براي ارتباط حقوق بشر (در انديشه و مفهوم غربي) با ارزش هاي مبتني بر وحي الهي، مانند ارزش هاي اسلامي، بيهوده است، زيرا ارزش هاي ديني هرچند براي انسان حقوقي در نظر گرفته اند، اما به لحاظ تعالي در بينش و نگرش ديني به انسان و رعايت حقوقي که به حيات طيبه و شايسته انساني و فرانباتي و فراحيواني بشر ارتباط مي يابند، عالي ترين حقوق را منظور داشته است، اما باور و نقطه آغاز و پايان آنها خداست، نه انسان.

نتيجه اين اختلاف در جهان بيني، به مرحله نظريه پردازي محدود نمي ماند، بلکه بيشترين تاثير را در حوزه عمل و رفتار اجتماعي برجاي مي گذارد. براساس تفکر اومانيستي، انسان، خالق اخلاق خويشتن تلقي مي شود و آنچه در اين نگرش اصالت دارد، خواسته ها و اميال و لذات انسان است و اگر ديني هم معتبر باشد، بايد در جهت تامين هوا و هوس هاي افراد و هماهنگ با خواست هاي انسان باشد. از اين رو، در اين انديشه الحادي، انسان جايگزين خدا شده، محور همه ارزش ها قلمداد مي شود و حقوق و قانون چيزي است که انسان ها براساس خواسته و ميل خود وضع مي کنند. اينجاست که اومانيسم به «ليبراليسم» - يعني اباحه گري - منتهي مي شود، زيرا به گفته داستايوفسکي نويسنده شهير روسي، «اگر خدايي نباشد، همه چيز مجاز است.» بر مبناي ليبراليسم، اصل اساسي و بنيادين در حقوق، آزادي مطلق انسان هاست، اما آنجا که اگر هر فردي بتواند آنچه را که خود مي پسندد، انجام دهد و در اين جهت آزاد باشد، هرج و مرج پديد آمده، موجب سلب آزادي از ديگران و اختلال در نظام اجتماعي مي شود و به ناچار و از روي ضرورت و صرفاً به منظور حفظ آزادي سايرين، بايد حدودي براي آزادي هر يک از افراد قائل شده، آزادي هر کس منوط و محدود به عدم اخلال به آزادي ديگران شود. بنابراين، تنها عامل محدودکننده آزادي، همان گونه که جان استوارت ميل خاطرنشان مي سازد، «اصل ضرر» است و اگر احياناً در اعلاميه جهاني حقوق بشر، سخني از مقتضيات صحيح اخلاقي به ميان آمده، بدون پشتوانه منطقي است و بيشتر به مزاح شباهت دارد تا به واقعيت، چون بر مبناي تفکر ليبراليستي و نسبيت ارزش ها و اصالت دادن به خواست بشر به جاي مصلحت وي شنيع ترين کارهاي اخلاقي، نه تنها مجاز، بلکه مقدس و قابل دفاع و از حقوق مسلم و طبيعي بشر قلمداد مي شود. بسيار وقيح و مايه شرمساري بشر است که پس از بحث و بررسي عقلاني و فلسفي، به اين نتيجه مي رسند که همجنس بازي به همان اندازه مقدس و قابل دفاع و از حقوق طبيعي بشر محسوب مي شود که حق پرستش خداي متعال در عقايد. و چنانچه جامعه اين کار مقدس حقوق بشري را جرم بداند، فراتر از حدود و اختيارات قانوني خود عمل کرده، حق شهروندان خود را تضييع کرده است. بر همين اساس است که بند 2 ماده 29 اعلاميه جهاني حقوق بشر، که متاثر از تفکر ليبراليستي است، تنها عامل محدوديت حقوق و آزادي هاي افراد را مزاحمت با حقوق و آزادي هاي ديگران و مقتضيات اخلاقي جامعه دموکراتيک مي داند، چه اينکه بر مبناي «خويشتن مالکي» ليبراليستي «زندگي هر فرد، دارايي خود اوست و به خداوند، جامعه يا دولت تعلق ندارد و مي تواند با آن هر طور که مايل است، رفتار کند.» از اين رو، به گفته هابز، هيچ کس حق محدود کردن آزادي انسان را ندارد و بر مبناي «عقل مداري» ليبراليستي، مسير حرکت انسان را اميال او مشخص مي کنند و وجود شکاف بين اميال و آرزوهاي واقعي مردم با اميال بيان شده آنها، پذيرفتني نيست. بر همين اساس است که؛ اولاً، آموزه هاي مذهبي مانند حجاب، ممنوعيت سقط جنين، محدوديت هاي روابط جنسي و احکام مربوط به خانواده و اخلاق و ارزش هاي ديني را مصداق ستم به زنان معرفي کرده، در جهت محو آن فعاليت مي کنند. براي مثال، در «کنوانسيون رفع هرگونه تبعيض عليه زنان»، هرگونه قيدي در روابط بين زن و مرد، با عنوان «تبعيض عليه زنان» محکوم شده است. ثانياً، ازدواج با همجنس در برخي کشورهاي غربي همچون نروژ، سوئد و هلند جنبه رسمي پيدا کرده است، به گونه يي که از سوي جوامع غربي تلاش مي شود همجنس بازي را علمي جلوه دهند. در کنفرانس «پکن»، به دنبال مشروعيت جهاني بخشيدن به همجنس بازي و ابتذال اخلاقي و فرهنگي، خواستار نفي هرگونه تبعيض عليه گرايش همجنس بازي شدند. ترويج جهانگردي سکس به عنوان يک استراتژي توسعه در همين جهت است.

اصول جهانشمولي نظام حقوق اسلامي

از آن هنگام که بشر ضرورت زندگي اجتماعي را به خوبي درک کرد، به اصول اوليه حقوق طبيعي خود پي برد. ملاک اصلي اوليه حقوق طبيعي عبارت از صيانت و تنظيم حيات انساني در دو بعد اساسي آن يعني حيات طبيعي محض (حق حيات که همه اديان الهي و مکاتب و حقوق و قوانين بشري آن را به رسميت شناخته اند) و حيات مطلوب است. حيات مطلوب داراي چهار اصل اساسي حقوق طبيعي است که عبارتند از؛ 1- حق کرامت، 2- حق تعليم و تربيت، 3- حق آزادي مسوولانه، 4- حق مساوات و برابري در برابر قوانين.

به لحاظ آنکه مبناي اديان بر حق الهي، راهنمايي انسان براي نيل به رشد و کمال اوست، خداوند سبحان اصول اوليه اين حقوق فطري را به وسيله اديان به همه مردم ابلاغ کرد. از اين رو، حقوق بشر قبل از هر چيزي ريشه در اديان بر حق الهي دارند. همچنان که قوم اصلي حضرت موسي(ع) که پيرو حضرت ابراهيم (ع) است، باور دارد که «موسي (ع) در شريعت خود، آن قانون ازلي و ابدي را مي بيند که جهان هستي به وسيله آن حرکت مي کند. شريعت موسي (ع) قانون طبيعي است.»

در ميان اديان الهي، دين اسلام هم به لحاظ تکامل بشريت و هم به لحاظ جامعيت و خاتميت دين و نيز به خاطر مصون ماندن کتاب آسماني آن از تحريف، عالي ترين و جامع ترين اصول بنيادين حقوق بشر را مطرح و از آن حمايت کرده است. همان گونه که علامه محمدتقي جعفري يادآور شدند؛ «اصول پنج گانه حقوق طبيعي انسان که عبارتند از؛ حق حيات، حق کرامت، حق تعليم و تربيت، حق آزادي مسوولانه و حق مساوات، مستند به اصيل ترين منابع اسلامي هستند که جامع همه اديان الهي است.»

ريشه هاي تاريخي حقوق بشر در اسلام به رفتار انساني و پر از عدل و رافت و عاطفه رهبر عاليقدر آن برمي گردد. چنان که حضور و مشارکت رسول گرامي (ص) قبل از آغاز بعثت در معاهدات دفاع از مظلوم و ياري کردن ستمديدگان مانند «حلف الفضول» و «حلف المتطيبين» دليلي بر اين مدعاست. اين پيمان ها به منظور پايان دادن به خصومت ها و رفع ستمگري نسبت به انسان هاي بي گناه و بي پناه منعقد شدند و طرفين در کنار خانه کعبه سوگند ياد کردند. در پيمان «حلف الفضول» يا پيمان جوانمردان، افراد شرکت کننده از جمله حضرت

محمد (ص)سوگند ياد کردند که عليه ظالم، پشتيبان مظلوم و دست در دست همديگر «يد واحده» باشند تا ستمگر حق ستمديده را بپردازد و تاکيد کردند اين پيمان مادامي که دريا کنار ساحل خود را مرطوب مي کند (يعني براي هميشه تاريخ)، استوار است. پس از ظهور اسلام نيز پيامبر گرامي آن را مورد تاکيد و تاييد قرار دادند و چنان که در احاديث آمده است، فرمودند؛ «من در خانه عبدالله بن جدعان شاهد پيماني شدم (و در آن حضور داشتم) که اگر حالا (پس از بعثت) نيز مرا به آن پيمان دعوت کنند، اجابت مي کنم.» ابن هشام، سيره نويس مشهور، در مورد پيمان مزبور از آن حضرت نقل مي کند که فرمودند؛ «من حاضر نيستم پيمان خود را به هيچ وجه نقض کنم، اگرچه در مقابل آن گرانبهاترين نعمت (اشتران سرخ مو) را در اختيار من بگذارند.»

نمونه ديگر منشور مدينه است که براساس آن پيماني بين مسلمانان، کفار و يهود مدينه منعقد شد. روابط آنها بر مبناي همزيستي مسالمت آميز استوار شد و حکومت اسلامي در اولين اقدام عملي خود، حقوق اقليت ها را به رسميت شناخت و حمايت از آنان را بر عهده گرفت.

عظمت نظام حقوقي اسلامي و اهتمام آن به حقوق بشر به حدي است که نه تنها در زمان صلح و نسبت به شهروندان خود، بلکه در زمان جنگ و نسبت به دشمنان و لشکريان مخالف نيز حقوق بشردوستانه بين الملل را بنياد نهاد. در حالي که حقوق بين الملل تنها در نيمه دوم قرن نوزدهم و شروع قرن بيستم توانست مقررات و قوانيني را براي حقوق بشردوستانه وضع کند. حکومت اسلامي از بدو تاسيس، قواعد انساني را براي مبارزه و جنگ مقرر کرد. چنان که رسول خدا (ص) مبارزان مسلمان را از کشتن زنان، کودکان، تعقيب فراريان، نابود ساختن کشتزارها و رفتارهاي غيرانساني ديگر بازداشتند.

حقوق بشردوستانه شاخه يي از حقوق بشر است که در مخاصمات مسلحانه بين المللي و در برخي از اوضاع و شرايط خاص در منازعات مسلحانه داخلي مورد استفاده قرار مي گيرد و اهداف آن عبارتند از؛ حمايت از افرادي که مستقيماً درگير جنگ نيستند، مانند بيماران، مجروحان، اسيران و افراد غيرنظامي.

اصلي ترين منبع حقوق بشردوستانه بين المللي کنوانسيون هاي چهارگانه «ژنو» است که پس از پشت سر گذاشتن دو جنگ ويرانگر جهاني اول (1918-1914) و دوم (1945-1939)، در 12 آگوست سال 1949 تصويب و در 21 اکتبر 1950 لازم الاجرا شد. موضوعات آن کنوانسيون ها عبارتند از؛

1- نحوه رفتار با اسيران جنگي، 2- حمايت از افراد غيرنظامي در جنگ، 3- اقدامات لازم براي بهبود وضع مجروحان، بيماران و نيروهاي مسلح در جنگ زميني،

4- اقدامات لازم براي بهبود وضع مجروحان، بيماران و غريق هاي نيروي مسلح در جنگ دريايي.

«حقوق سياسي» به معناي حقوقي است که شخص به موجب آن در کشور خويش از حق مساوي براي تشريک مساعي در نظام اجتماعي و سياسي بهره مند شود و نمونه بارز آن حق راي و حق انتخاب است. نهاد بيعت و شورا در اسلام و تاکيد بر لزوم برخورداري مسوولان و کارگزاران حکومت از مقبوليت مردمي و تلاش در جهت رضايت آنان، چنان که حضرت علي (ع) در فرمان خود به مالک اشتر (استاندار آن حضرت در مصر) فرمودند؛ «وليکن احب الامورً اليکî اوسطïها في الحق و اعîمها في العدلً و أجمعها لرضي الرعيةً» و نيز حق کسب مناصب اجتماعي براي همه، مگر آنچه به دلايلي خلاف مصلحت انساني باشد (البته با شاخصه و ارزش هاي الهي که نيل به مقام شامخ خلافت الهي را هدف گيري مي کنند)، مانند برخي از محدوديت ها که در روابط زن و مرد مشاهده مي شود و نيز به رسميت شناختن مشارکت سياسي همگاني اعم از زن و مرد که شاهد بر اين مدعا هستند. در حالي که اسلام بيش از 1400 سال قبل مشارکت سياسي زنان را در اساسي ترين مسائل حکومت و نظام اسلامي و بيعت با رسول خدا (ص) به رسميت شناخته، زنان غربي حداکثر از يک قرن بيش و برخي از آنها فقط از چند دهه قبل واجد اين حق شده اند.

اما حقوق بشر امريکايي با تناقض دائمي ادعاي جامعيت و اصول ليبراليستي و محدوديت نسبي عمل ليبرالي مواجه است، زيرا؛

اولاً، حقوق بشر امريکايي همان حقوق مردان بود. به رغم سوابق موجود در زمينه نقش زنان در دوران مهاجرنشين هاي اوليه امريکايي، شواهد موجود نشان مي دهند که آنان در نظم جديد، نقشي نداشتند و اصلاً در آن زمان سخني از مساله حقوق زنان در ميان نبود.

ثانياً، حق برابري و مشارکت سياسي مخصوص ثروتمندان و مالکان بود. از اين رو، جان آدامز اين دو معضل را جزء مسائل شايسته تامل و چاره انديشي مي داند و مي گويد؛ «ادعاي تازه يي طرح خواهد شد. زنان خواستار حق راي خواهند شد... و همه کساني که يک پول سياه هم ندارند، حق راي مساوي در کليه فعاليت هاي حکومتي را مطالبه خواهند کرد.»

ثالثاً، تبعيض نژاد و رنگ را به رسميت شناخت. دليل آن اعتراف نويسندگان غربي است که نوشته اند مساله برده داري در امريکا آشکارا شرم آورتر از دو معضل سابق بود.

جان وسلي مي گويد؛ «سياهان در امريکا برده اند. سفيدها از آزادي لذت مي برند. پس آيا همه اين فريادهاي مربوط به آزادي و نفي بردگي چيزي جز لفاظي و بازي با کلمات است؟»

از اين رو، دموکرات هاي امريکايي اين تناقضات را دريافته و خواستار حل آنها شده اند. چنان که ويليام گوردون بر اين نظر بود که اگر مقدمه اعلاميه استقلال امريکا نمايانگر «احساسات واقعي» است، مفاد آن با برده داري سازگار نيست. ريچارد ولز هم اين پرسش را مطرح کرد که چگونه مي توان برده داري را با ابراز وفاداري به آزادي آشتي داد.

واقعيت آن است که بنيانگذاران و رهبران نهضت حقوق بشر در امريکا اساساً به برابري نژادي و سياه و سفيد اعتقاد نداشتند. چنان که توماس جفرسون رئيس جمهور امريکا (1801) بر اين انديشه بود که سياهان از نظر استعدادهاي جسمي و ذهني، از سفيدها پست ترند و به همين دليل، اعتقاد نداشت که سفيدها بتوانند در وضعيتي يکسان در صلح به سر برند.

اما اسلام با برده داري رايج و نهادينه شده از قبل مواجه شد، نه آنکه آن را تاسيس کرده باشد. با وجود اين، اولاً، اسلام تمام اسباب و عوامل برده گيري را جز در يک مورد لغو کرد. مثلاً در گذشته هرگاه طلبکار نمي توانست طلب خويش يا سود (ربا) را از بدهکار دريافت کند، فرد مقابل را به بردگي مي گرفت. اسلام اين عمل را ملغي اعلام کرد و با تحريم ربا (بقره؛ 278 و 279) از طلبکار خواست به بدهکار فرصت دهد. (بقره؛ 280) از ديگر اسباب بردگي، فروش انسان هاي آزاد براي کسب مال حرام بود، و نيز تسلط ظالمانه يک قبيله بر قبيله ديگر، که اسلام با آنها آشکارا مخالفت کرد.

ثانياً، اسلام از پيروان خويش خواست در مقابل نقض قسم و پيمان، روزه خواري و جبران نقص روزه و... يک برده و در برخي موارد 60 بنده آزاد کنند.

ثالثاً، يکي از صدقات و کارهاي خير در اسلام، خريد برده و آزاد ساختن اوست.

رابعاً، اسلام از صاحبان برده خواست با انعقاد «عقد مکاتبه» به آزادسازي بردگان کمک کنند. (نور؛ 33)

خامساً، اسلام اعلام کرد همه انسان ها فرزندان يک پدر و مادرند و دليلي بر برتري يکي بر ديگري جز به خاطر تقوا وجود ندارد. (حجرات؛ 13)

و اين اقدامات مجموعاً در راستاي کاهش و حذف تدريجي و طبيعي نظام برده داري صورت پذيرفتند.

در موردي که اسلام برده گرفتن را به رسميت شناخت، منطقي ترين استدلال را دارد. تمام عالم هستي ملک خداي متعال و وي آفريدگار متعال است که به واسطه رحمت، لطف و حکمت به منظور هدايت انسان ها به بهترين راه زندگي، توسط پيامبران مجموعه تعاليمي را تحت عنوان «دين» فروفرستاد. حال اگر انسان هاي ناسپاس، که از نعمت خدا بهره مي برند و شکر او به جاي نمي آورند، به اين بسنده نکرده، درصدد محروم کردن انسان هاي ديگر از بهترين موهبت الهي يعني دين و نظام مشروع ديني برآمده، به مبارزه با دين خدا و جنگ با حکومت اسلامي اقدام کنند، نهايت رافت به آنها و همه انسان هاي ديگر آن است که چنين افراد تبهکار و مفسد و کم خرد را به بردگي بگيرند و سپس در پرتو تعاليم نوراني اسلام روح آنها را تهذيب و سپس اقدام به آزادسازي آنها کنند.

خلاصه سخن اينکه جامعه بين المللي از سال 1948 به بعد سعي کرد انسان ها را در مقابل ظلم و استبداد ياري رساند، چون در قرن هاي پيش از تاريخ، انسان ها به شيوه هاي گوناگون مورد اذيت و آزار قرار مي گرفتند، در حالي که اسلام بيش از 1400 سال پيش بر اين حقوق تاکيد کرد. از مقايسه اين دو معلوم مي شود که «الاسلامï يعلو و لا يïعلي عليه». شريعت اسلام از ابتدا براي «انسان» بوده و هيچ گاه حقوقي که در اين اعلاميه بيان شده اند به درجه ارزش و اهميت حقوق بشر در اسلام نمي رسند، بلکه به خاطر آزادي هاي افسارگسيخته از يک سو و نگاه سکولاريستي به دين و بي اعتبار دانستن آن از تاثير در ساخت نظام اجتماعي از سوي ديگر، بشريت را دچار انحطاط کرده و دست کم انحطاط بشريت در مواردي مانند همجنس بازي براساس آن توجيه شده است. راه چاره جهانشمولي حقوق بشر، نسبيت فرهنگي و پلوراليسم عقيدتي نيست، آنچنان که جک دانلي بر آن اصرار مي ورزد، بلکه راهکار آن، چيزي است که در نظام حقوقي اسلام مطرح شده و به همين دليل، حقوق بشر در انديشه اسلامي، به خاطر دربر داشتن اصول و قواعدي فطري و انساني، جهانشمول است و چنانچه اعلاميه جهاني حقوق بشر اين اصول را رعايت کند، مي تواند جهانشمول باشد که مهم ترين اين اصول و قواعد، سه اصل ذيل هستند.

اصل اول؛ فطري و فراايماني بودن حقوق بشر اسلامي؛ يکي از ويژگي هاي حقوق بشر اسلامي آن است که فراايماني و مبتني بر فطرت بشر است. فطرتي که ميان همه انسان ها مشترک است. بخشي از وظايف و تکاليف اسلامي مربوط به مسلمانان و مومنان است و قرآن کريم و روايات با تعبير (يا اîيها الذينî آمîنوا) و نظير آن، افراد را مورد خطاب قرار داده است، مثل روزه و نماز. گرچه همه انسان ها مکلف به اين شريعت هستند، اما نخست بايد به توحيد و نبوت بگروند تا آنگاه مخاطب اين دستورات قرار گيرند و برخي از دستورات، مقتضاي انسانيت انسان است و نه مقتضاي ايمان وي، مانند رعايت عدالت. خوبي به کساني که به ما احسان کرده اند، احترام به پدر و مادر، استادان و همه کساني که بر ما حقي دارند و حقوق بشر در اسلام از اين قبيل است و بنابراين، حق حيات، حق کرامت، حق تعليم و تربيت، حق آزادي مسوولانه و حق مساوات مربوط به تمامي انسان ها است و از اين رو، قابل تعميم به همه اقوام و ملل است.

دلايل عموميت اين حقوق بسيارند، اما تنها به سه دليل اشاره مي شود. دليل اول، به دو آيه قرآن و يک حديث از نهج البلاغه اشاره مي کند؛

1- لاî يîنهاکïم اللهï عîنً الذينî لîم يïقاتلوکïم في الدين و لم يïخرجوکïم مًن ديارکïم أîن تîبروهم و تïقسطوا اًليهم... (ممتحنه؛ 8)، خداوند شما را از نيکوکاري و عدالت درباره کساني که با شما در دين، جنگ و کشتار ندارند و شما را از وطن هايتان بيرون نرانده اند، نهي نکرده است.

علامه محمدتقي جعفري مي گويد؛ اين مطلب به عنوان يک قاعده مورد قبول صاحب نظران است که در هر مورد که نيکوکاري و عدالت مقتضي داشته باشد، اولي از نظر اخلاقي و دومي از نظر قانون الزامي، ضرورت پيدا مي کند.

2- هل جîزاءï الاحسانً الا الاحسانً (الرحمن؛ 60)، آيا پاداش نيکي کار نيک و برخورد نيکوست؟

3- دستور قاطعانه اميرالمومنين علي(ع) به مالک اشتر نخعي براي اداره کشور به عنوان استاندار و حاکم مصر که امام(ع) که در آن فرمودند؛ «و اشعر قلبکî الرحمةî لًلرعيةً والمحبةً لهم و اللطفً به هم و لا تکونن عليهم سîبïعاً ضارياً تîغتنم أکلîهم فاًنهïم صîنفانً؛ اًما أخ لکî في الدينً و اًما نظيرى لکî في الخîلقً» غاي مالک، فرحمت بر رعيت و محبت و لطف بر همه آنان را بر قلبت قابل دريافت نما و براي آنان درنده يي خون آشام مباش، زيرا همه آنان از دو حال خالي نيستند، يا برادر ديني تواند يا نظير و هم نوع تو در خلقت.

روشن است که هيچ رحمت، محبت و لطفي درباره مردم، بالاتر از آن نيست که همه آنان به حقوق طبيعي و فطري خود برسند و در حقيقت، اين دستور امام علي (ع) به معناي حق کرامت انسان و تکليف حاکمان به تکريم آنان از هر مذهب و مسلکي است؛ يعني همين که شايسته نام «انسان» باشند داراي اين حقوق هستند، مگر در صورتي که خود با رفتارهاي ناشايست، اين کرامت را از خود سلب کنند.

اصل دوم؛ سهولت و سماحت و کرامت حقوق اسلامي؛ يکي ديگر از ويژگي هاي حقوق اسلامي، عدم تحميل فرهنگ اسلامي به پيروان ديگر مذاهب و احترام به اصل همزيستي مسالمت آميز است. علامه جعفري در اين زمينه مي نويسد؛ اسلام در مورد حقوق و تکاليفي که به هر يک از ملل و جوامع اختصاص دارد و مستند به فرهنگ و ديگر عوامل و موقعيت هاي حياتي مخصوص به خود آن است، نه تنها مقررات حقوقي و تکليفي خود را به هيچ يک از اقوام و ملل تحميل نمي کند، بلکه مطابق آيات شريفه قرآن و ديگر مباني فقهي خود، آنها را در طرز انديشه و رفتاري که درباره مقررات خود دارند، آزاد مي گذارد؛ البته در آن موارد که خطا و اشتباه مردم در معتقدات و مقررات ثابت شود. اسلام بر مبناي اصلاح انسان و انسانيت و با مناسب ترين شيوه، هدايت و ارشاد آنان را بر عهده مي گيرد. چند دليل روشن براي اين مطلب مي توان در نظر گرفت.

دليل اول آيات شريفه قرآني است مانند؛ قïل يîا اîهلî الکًتابً تîعالوا اًلي کلمة سواء بينîنا و بينîکïم اîلا نîعبدî اًلا اللهî و لا نïشرک بًه شيئاً و لا يتخذî بعضïنا بîعضاً ارباباً مًن دونً اللهً... (آل عمران؛ 64)، بگو اي اهل کتاب بياييد در يک کلمه مشترک با يکديگر هماهنگ شويم غو آن اين است کهف نپرستيم، مگر خدا را و هيچ چيز را با او شريک قرار ندهيم و هيچ يک از ما ديگري را براي خود معبود اتخاذ نکند....

روشن است که مقصود از «دعوت به يک کلمه مشترک»، دعوت براي همزيستي مطلوب بر مبناي آن کلمه است که عبارت است از؛ توحيد مطلق خداوندي و شريک قرار ندادن با او و عدم اتخاذ هيچ کس به ربوبيت. قطعي است اگر اين کلمه مشترک براي همزيستي با حقوق اساسي فطري و طبيعي همه اهل کتاب کافي نبود و اختلاف در قوانين و مقررات خاص آن اقوام و ملل، مانع از همزيستي مطلوب بود، همه اهل کتاب اعتراض مي کردند که صرف اشتراک در عقيده توحيد مطلق و شريک قرار ندادن با خدا و عدم اتخاذ انسان ها به ربوبيت، براي همزيستي با حقوق مزبور کافي نيست. بنابراين، اي پيامبر اسلام، ما را به کدامين وحدت دعوت مي کني؟

دليل دوم، قاعده معروف «الزام» است. اين قاعده مي گويد؛ «الزموهم بما الزموا به انفسهم» (آنان را که با شما هم مکتب نيستند، به آنچه که آنان خود را ملزم بدان مي دانند، الزام کنيد.) معناي اين قاعده آن است که مسلمانان بايد به حقوق و تکاليفي که مردم غيرمسلمان به آن مقيد و ملتزم هستند، احترام بگذارند و آن را درباره ايشان مراعات کنند، مانند آنچه درباره ازدواج و ارث نسبت به پيروان ساير مذاهب و مکاتب رعايت مي شود، مگر آنکه انحرافي عظيم در اين معتقدات يا برنامه هاي رفتاري باشد که قابل به رسميت شناختن نباشد.

منابع در دفتر روزنامه موجود است.
*عضو هيات علمي موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)
گزارش و گفت وگو با معاون پارلماني وزارت دادگستري
انعکاس مفاد اعلاميه حقوق بشر در قوانين داخلي
مسعود باستاني
گفت وگو با عبدالعلي ميرکوهي عصر يک روز باراني در خيابان وليعصر تهران بود و در همان روز ميزبان به رغم مشغله هاي فراوان فرصتي را براي پاسخ به پرسش هاي فراوان روزنامه اعتماد اختصاص داد. اگرچه معاون پارلماني و امور حقوقي وزارت دادگستري گمان نمي کرد دامنه بحث و گفت وگو با وي تا اين حد طول بکشد و در پايان اين ملاقات يادآور شد که قرار نبود تا اين زمان در اين جلسه حضور يابد. معاون پارلماني وزارت دادگستري که به گفته خودش تا پيش از اين در سمت هاي گوناگون حضور داشته و نقاط مختلف دستگاه قضايي را تجربه کرده است درباره منشور حقوق بشر و ميثاقين که مرکب از ميثاق حقوق مدني و سياسي شهروندان و ميثاق حقوق اجتماعي و فرهنگي شهروندان است اشراف نظر دارد. در ميانه اين گپ و گفت تاکيد مي کند کليت نظام جمهوري اسلامي و مسوولان عالي کشور نسبت به حفظ کرامت انساني در جامعه در رعايت موازين حقوق بشر اهتمام داشته و نسبت به آن حساس هستند. براي اين گفت وگو محورهاي مختلفي را در نظر گرفتم نخست اينکه مي خواستم بدانم وزارت دادگستري و مجموعه يي که ميرکوهي هم در آن فعاليت مي کند تا چه حد و چه ميزان در شکل گيري لوايح در دستگاه قضايي موثر هستند و دوم اينکه براي پيگيري و تصويب لوايح پيشنهادي از سوي قوه قضائيه وزارت دادگستري چه فرآيندهايي را طي مي کند؟ و از اين مهم تر اينکه تا چه حد کوشش مي شود اين لوايح با منشور حقوق بشر و توافقنامه هاي بين المللي که ايران عضو آن است تطابق داشته و جنبه هاي کاربردي آنها در قوانين و آيين نامه ها و همچنين آيين دادرسي کيفري تبلور يافته است. ميرکوهي سخنش را با تشريح جايگاه وزارت دادگستري و توضيح درباره سوابق اختيارات اين مجموعه آغاز مي کند. او يادآور مي شود اين مجموعه در فرآيند شکل گيري لوايح مشارکت دارد و از طريق ارائه مشاوره هاي حقوقي و طرح ديدگاه هايش در حوزه مسائل اجرايي در فرآيند شکل گيري لوايح تا مرحله تصويب آنها حضوري مستمر و موثر دارد. پس از نهايي شدن لايحه در دستگاه قضايي وزارت دادگستري و به ويژه معاونت پارلماني و حقوقي اين مجموعه فعاليت خويش را آغاز مي کند. آنها لوايح را در دولت مطرح مي کنند و در کميسيون هاي دولت لايحه را بررسي کرده و حتي در مواجهه با منتقدان لوايح از آنها دفاع مي کنند. پس از آن لوايح از سوي دولت به مجلس ارائه شده و در اينجا هم مجدداً معاونت پارلماني وزارت دادگستري دوباره مشغول به کار شده و در کميسيون ها، راهروهاي پارلمان و در صحن علني مجلس از لوايح دفاع کرده و در جهت تصويب آنها مي کوشد. آشنايي با اين فرآيند نقش آقاي ميرکوهي و مجموعه مورد نظر را گسترده تر مي کند و از اين زاويه امکان طرح پرسش ها و جديت نگارنده در دريافت پاسخ ها بيشتر مي شود. ميرکوهي در ميان پرونده ها و پوشه هايي که او را محاصره کرده اند و بايد به تک تک آنها رسيدگي کند به پرسش ها پاسخ مي دهد و از اين سو هم در مقام يک پرسشگر مي کوشم در نهايت آرامش انتقادات و برخي از کاستي ها را در اين زمينه يادآور شده و پاسخ بگيرم.

---

- آقاي ميرکوهي، يکي از چالش هاي مهم در حوزه حقوق بشر در کشور ما بحث مهم نزديکي يا مطابقت قوانين با منشور جهاني حقوق بشر و مفاد توافقنامه هاي بين المللي است که ايران هم آنها را امضا کرده و عضوي از کنوانسيون به شمار مي رود. انتقادات فراواني در اين باره وجود دارد و حتي برخي از تعارضات به محور اختلافات بين المللي يا چالشي در روابط ايران با جامعه جهاني مربوط مي شود. آيا شما براي کاهش اين تعارضات و اختلافات برنامه يي داريد؟

اين متن سوالي است که در آغاز گفت وگو با ميرکوهي در ميان گذاشتم و او پس از يک لبخند با آرامش کار سخت پاسخ به اين پرسش را شروع کرد. ميرکوهي تاکيد داشت قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مهم ترين سند حقوقي کشور به شمار مي رود که مفاد اوليه و اصول بنيادين آن با تاسي از موازين شرعي تهيه و نگارش شده است و از سوي ديگر گفت اعلاميه جهاني حقوق بشر در سال 1948 ميلادي تصويب شده در حالي که مفاد مورد نظر در آن در مواد 19 تا 42 قانون اساسي جمهوري اسلامي دقيقاً ذکر شده است و اصل وجودي اصول 19 تا 49 قانون اساسي که با تاسي از شرع در قانون اساسي ذکر شده حاکي از آن است که سال ها پيش از تصويب اعلاميه جهاني حقوق بشر در قرون گذشته اسلام به عنوان کامل ترين دين بشريت به اين حقوق و مسائل حقوقي توجه داشته و برخي از آنها هم جزء اصول بنيادين و مفاهيم زيربنايي اسلام هستند. مثلاً اصل کرامت انساني که يک اصل مهم حقوق بشر به شمار مي رود در قانون اساسي جمهوري اسلامي يک اصل بنيادين است.

بنابراين مي توان به صراحت گفت دين مبين اسلام قرن ها قبل از تصويب اعلاميه جهاني حقوق بشر تمام اين مفاد و مفاهيم را به شکل زيربنايي و بنيادين درنظر داشته است. در ادامه از او پرسيدم عضويت کشور در يک سازمان بين المللي و امضاي يک توافقنامه جهاني به منزله آن است که مفاد و اصول آن عهدنامه يا دستورات و مقررات بين المللي در هر يک از کشورهاي عضو به عنوان قانون شناخته شوند و حتي مسوولان و دولتمردان و شهروندان جامعه هم حق ندارند از آن پرهيز کرده يا نسبت به آنها بي توجه باشند بلکه بايد در جهت اجراي آنها در سراسر کشور تلاش کنند. ميرکوهي هم با اين نظر موافقت داشت که دستگاه قضايي در فرآيند تهيه و تدوين قوانين تمام اصول اعلاميه جهاني حقوق بشر را در نظر گرفته و براساس همين موارد فوق الذکر خود را ملزم به تبعيت از آنها مي داند.

او با ارائه مثال تدوين پيش نويس قانون آيين دادرسي کيفري که در همين ايام در دولت ها نهايي شده و به مجلس تقديم شده است، گفت در مواد اوليه همين لايحه بخش هايي درباره رعايت حقوق شهروندي و حقوق بشر ذکر شده و نکاتي که اعلاميه جهاني حقوق بشر يادآور شده در اينجا به صراحت آمده است. مثلاً حق دفاع در برابر قاضي يا حق استفاده از وکيل که در گذشته به صورت پراکنده در آيين دادرسي وجود داشت در اين لايحه به صورت يکپارچه آمده است.

پس از اين پرسيدم چرا به رغم نظر شما درباره توجه و اهتمام همگان نسبت به ميثاقين اعلاميه جهاني حقوق بشر که سه راس منشور جهاني حقوق بشر را تشکيل مي دهند اما هنوز هيچ کدام از قضات دادگستري در طول محاکمه به آنها توجه ندارند يا اينکه هيچ يک از قضات هنگام انشاي راي به آنها توجه نمي کنند؟ او ابتدا توضيح داد در فرآيند قانون نويسي چه در زمينه قوانين ماهوي مانند قانون مجازات اسلامي و چه در زمينه قوانين شکلي مانند آيين دادرسي کيفري اهتمام بر اين است که اصول و مفاد منشور حقوق بشر به صورت شفاف و بارزتر از پيش منعکس شود و اصل بر اين است که همه قضات با آنها آشنايي کامل دارند اگرچه همين موارد در قوانين داخلي ما و قوانين زيرمجموعه جهت رسيدگي به پرونده ها وجود داشته و از اين منظر مورد توجه قضات قرار مي گيرد. او تاکيد داشت بسياري از مواد موجود در ميثاقين اکنون به صورت قوانين روزمره در ايران اجرا مي شود از اين نظر مشکل چنداني وجود ندارد. او مي گويد قضات دادگستري با استناد به اصل 37 قانون اساسي و همچنين آيين دادرسي کيفري اصل را بر برائت افراد مي گذارند و همين نکته که اصل برائت شهروندان است بدين معنا است که قانون اساسي ما مفاد گوناگوني از منشور جهاني حقوق بشر را در دل خود جاي داده و مورد استفاده قضات قرار مي گيرد. مثلاً وقتي قضات به اين مساله توجه دارند که اقرار تحت شکنجه بي اعتبار است يا توجه دارند که اين موارد را رعايت کنند در واقع بخشي از مفاد موجود در کنوانسيون منع شکنجه را به اجرا درآورده اند اگرچه اين موارد در قوانين هم به صراحت وجود دارد. ميرکوهي تاکيد مي کند قضات از طريق تحصيل دروس حقوقي هم با حقوق بشر آشنا هستند و علاوه بر اين موارد با اصول حقوق بين المللي و حقوق بين المللي خصوصي هم آشنايي کامل داشته و نسبت به همه اين موارد اشراف نظر دارند و لاجرم اصل بر اين است که فردي بر کرسي قضاوت مي نشيند که از همه اين موارد مطلع بوده و نسبت به آنها دقت نظر دارد اما بعضاً هم در برنامه ريزي هاي قوه قضائيه مجدداً تصميماتي گرفته مي شود و برنامه هايي تدوين مي شود که اين افراد مي توانند از طريق فرآيند آموزش ضمن خدمت مجدداً با اين گونه مباحث آشنا شوند.

بخشي ديگر از اين گفت وگو به مصداق ها و حتي به بيانيه هايي که نسبت به عدم رعايت موازين اعلاميه جهاني حقوق بشر عليه ايران صادر مي شود، اختصاص داشت. از او پرسيدم چرا برخي نهادهاي بين المللي و حتي سازمان ملل متحد مي توانند با استناد به بعضي مدارک و شواهدي که در اختيار دارند عليه ايران بيانيه صادر کنند؟ آيا همين بيانيه يا انتشار بعضي از اين مدارک در رسانه هاي بين المللي که اتفاقاً خيلي هم خيرخواه ايران نيستند نشانگر بي توجهي به موازين حقوق بشري در کشور ما نيست؟

معيار اينکه يک کشور حقوق بشر را نقض مي کند يا خير، اين نيست که مثلاً يک فرد مامور نيروي انتظامي يا حتي يک نفر در سيستم قضايي يا اينکه يک نفر از ماموران زندان خودسرانه و خلاف قانون و مقررات به کسي اهانت کند يا پايش را از اختياراتش فراتر گذاشته و نسبت به رعايت حقوق شهروندان يا حتي متهمان و محکومان بي توجه باشد. اتفاقاً اصل اين است که کليت نظام و مقام هاي مسوول و بخش هاي مختلف آن نسبت به رعايت اصول و مفاد بيانيه جهاني حقوق بشر به اين دليل که خود بخشي از موازين شرعي هستند اعتقاد داشته و پايبند هستند. مثلاً در مورد منع شکنجه يا منع اهانت به افراد که در همين قانون حقوق شهروندي هم ذکر شده است مي توانيم استنباط کنيم که قانون نويسان و مسوولان ما تا چه حد به اين مسائل اعتقاد بنيادي دارند. او با يادآوري برخي از اغراض سياسي پنهان در دل اين قطعنامه ها يا بيانيه ها تصريح مي کند ممکن است در يک کشور برخي از ماموران که براساس قوانين اختياراتي دارند به صورت غيرقانوني به حقوق شهروندي و بعضي حقوق افراد جامعه تجاوز يا تعرض کنند که بدون شک با متخلف برخورد مي شود اما ملاک تخطي چند مامور نيست بلکه ملاک اين است که کليت نظام و مسوولان چه اعتقاد و باوري درباره اين مساله دارند و... گفت وگو با ميرکوهي مفصل بود که اگر فرصتي باشد به تفصيل منتشر خواهد شد.
عناوين اين صفحه
روشنفکري ديني رندي در مسجد و خامي در ميخانه
نوانديشي ديني طريق است نه موضوع
لازم نيست صريح بگوييم مخالف حقوق بشر هستيم
نگاه لرزان تاريخي
ضرورت بررسي اسلام و حقوق بشر
نسبت اسلام و حقوق بشر
تاکيد بر کرامت انسان
گويايي در احکام پويايي در موضوعات
مساله را در جاي ديگري بايد حل کرد
نقد حقوق بشر ليبرال
هويت، تفاوت ها و جهانشمولي حقوق بشر
انعکاس مفاد اعلاميه حقوق بشر در قوانين داخلي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام