مسعود باستاني

چهره خاک آلود عيسي سحرخيز که حتي پشت ماسک هاي سفيد هم شناخته مي شد، نگاه مضطرب آن دخترک بمي وقتي که پا به پاي ما در فرودگاه مهرآباد به دنبال بليت مي گشت، قيافه برادرزاده ايرج بسطامي وقتي توانست خود را بر سر مزار پدر و عمويش برساند، طلبه هاي جواني که چند شبانه روز متوالي در بهشت زهراي بم کار کردند و مراسم تدفين را به اجرا درآوردند، کاميون هايي که نان ماشيني و کنسرو ماهي به شهر مي رساندد و آب معدني هايي که هنگام توزيع مي ترکيد، و حتي چهره آن دزدي که در لابه لاي خرابه هاي اين شهر زلزله زده يخچال و فريزر و تلويزيون جمع مي کرد و اميدوار بود به نان و نوايي برسد، و چهره غم آلود ارگ و ارگ جديد که پاتوق ما شده بود و...
اصلاً نمي دانم اين کاغذ سفيد و خودنويسي که رويش مي چرخد تا چه ميزان قادر شد تصوير کند آنچه را که ديدم و آنچه را که در زير پوشش شهر حس مي کردم اما برگ سبز و تحفه ما تقديم به همه آنان که انسان را پاس مي دارند. عصر جمعه بود که خبر زلزله را در تهران شنيدم و همان لحظه با خبرگزاري تماس گرفتم به اين اميد که فرصتي براي سفر به بم ايجاد شود. در خبرگزاري ايلنا و در سرويس سياسي مشغول به کار بودم و طبعاً اين سفر اداري در حوزه بچه هايي بود که در گروه اجتماعي کار مي کردند حتي خوب به خاطر دارم که اندازه سفر شخصي به آنجا هم پول کافي نداشتم و پول سفر را با گرفتاري جور کردم. خبر کوتاه بود. روزهاي نخست دي ماه پنج سال پيش، هنوز تهران سرماي زمستاني را به خوبي تجربه نکرده بود و هنوز هم محور اصلي اخبار روزنامه ها را برنامه هاي سياسي اصلاح طلبان تشکيل مي داد اما خبر کوتاه «زلزله بم را ويران کرد» به بمبي تبديل شد که حتي سال هاي بعد هم شاهد اثربخشي آن بر فضاي رسانه يي کشور بوديم و حالا پس از گذشت يک نيمه از دهه 80 و در سرآغاز 30 سالگي انقلاب اسلامي مردم ايران که هم سن و سال من هستند بايد با مرور آن روزها، خاطرات روزهاي تلخ و سرد زلزله و زلزله زدگان را در اين ستون که هنوز بر سر نامش هم مردد هستم، بنويسم. اول قرار بود نام اين سياهه را «ويرانشهر» بگذارم تا در قالب چند سطر يادداشت حجم ويراني ها و مصيبت هايي را که از دل زمين بيرون افتاد، روايت کنم و پس از آن واژه «زلزله نامه» به ذهنم خطور کرد که شايد سرفصلي از تجارب و ديده ها و ناديده ها يک شهر زلزله زده طي آن روايت شود اما سرانجام گمان مي کنم مي توان اين ستون را بم نامه ناميد زيرا زلزله بم از يک سو مهم ترين رخداد تلخ طبيعي دهه 80 شمسي به شمار مي رود و از سوي ديگر در کشور نسبتاً زلزله خيزي چون گربه خاورميانه زلزله يي که در شهر بم رخ داد ويژگي هاي طبيعي، اجتماعي و حتي فرهنگي منحصر به فردي داشت. زلزله بم از اين منظر برايم مهم است زيرا نسل من يعني نسلي که با ظهور مطبوعات اصلاح طلب به جرگه روزنامه نويسي پيوست و تا چندي قبل از آن در حال کارآموزي و تحصيل بود تاکنون رخدادي با اين وسعت ويراني را تجربه نکرده بود. زلزله يي به وسعت ويراني يک شهر شايد بهتر است بگويم کهن شهر. دوران نوجواني زلزله منجيل و رودبار را در تلويزيون ديده بوديم و شايد هنوز به خاطر دارم که مادرم براي زلزله زدگان گيلاني لباس جمع مي کرد. اما اين بار بلايي که از دل نخلستان هاي بم بيرون آمده بودبه مهم ترين رخداد خبري ايران و جهان تبديل شد و لاجرم من که چند سالي خبرنگاري را تجربه کرده بودم کوشيدم از اين حادثه خبري عقب نيفتم و از سوي ديگر شايد حضورم در ويران شهر مرهمي باشد بر اين همه درد اگرچه هنوز وسعت بسياري از دردها را نديده بودم. حالا که مرور مي کنم تصاوير پراکنده يي از ذهنم مي گذرد و سعي مي کنم نظم تاريخي آنها را به ياد آورم؛ چهره هاي آشنايي که در بم ديده ام؛ وزير، وکيل و حتي دوستان خبرنگار و برخي از فعالان دانشجويي که داوطلبانه به آنجا آمده بودند. غريبه هايي که امدادجو بودند يا امدادگر و حتي مديراني که کت و شلوار خويش را کنار گذاشته و در چادرهاي بم با لباس گرمکن مي نشستند و شبانه روز در کار امدادرساني و حتي مهم تر از آن در جست وجوي مناطق و پاکسازي حضور داشتند.
سربازهايي که در آن ايام بخشي از خدمت سربازي خويش را در بم مي گذراندند و بروات ويران شده را از نزديک تماشا کردند. پرستاران روس يا پزشکان فرانسوي يا حتي امدادگران ترک که از کيلومترها دورتر خود را به اين شهر رساندند تا وظيفه انساني خويش را انجام داده و در نگاه شان انسان تبلور ديگري پيدا کرد. اشک هاي آن جراح امريکايي تبار که چندين روز منتظر صدور ويزا براي حضور در بم بود. معرفي نامه را گرفتم و برخي مسوولان خبرگزاري وعده کردند که قول مساعدت گرفته اند و قرار بر اين است که با در دست داشتن اين معرفي نامه با يک پرواز به بم منتقل شويم. صبح شنبه به همراه يک نفر ديگر از همکاران خبرگزاري که اغلب در حوزه ميراث فرهنگي و گردشگري کار مي کرد راهي فرودگاه مهرآباد شديم. مهرآباد آن روز حالت غريبي داشت. چنان آشفته که گمان مي کردي در همين اطراف زلزله آمده است. در يک طرف دسته يي از امدادگراني که يونيفورم هلال احمر را بر تن داشتند از اين سو به آن سو در حرکت بودند و در گوشه يي ديگر بسيجياني که داوطلب حضور در منطقه بودند مي کوشيدند نظم و آرايش دروني خود را حفظ کرده و آماده اعزام به منطقه شوند و در همه طرف مردم بودند که حيران و سرگردان اين همه غوغا اصلاً نمي دانستند بايد از کدام گيت به سمت پرواز مقصد خويش بروند. من هم در اين حيراني به دنبال فردي مي گشتم که وعده داده بود مي تواند با اولين پرواز ما را راهي شهر کرمان کند چون فعلاً پرواز مستقيم به بم انجام نمي شد و تنها هواپيماهاي نظامي ارتش و سپاه در فرودگاه اين شهر رفت و آمد داشتند. يک پرواز به سمت کرمان حرکت کرد و ما هنوز در سالن مهرآباد قدم مي زديم. کم کم نااميد شدم به ويژه آنکه خبرگزاري هاي غيردولتي و خبرگزاري ايلنا چندان مورد توجه نبودند در صورتي که ساير رسانه هايي که داوطلب داشتند در اولويت قرار مي گرفتند. سرانجام در ليست انتظار ثبت نام کرديم و منتظر تقدير نشستيم. هنوز هم معلوم نبود که آيا ممکن است امروز سفر انجام شود يا خير؟ اما احساس مي کردم تلاش بيشتر و گفت وگو با مسوولان شايد ضريب توفيق را بالاتر ببرد. همين جا بود که در لابه لاي اين در و آن در زدن ها دخترکي را ديدم که با چمدان کوچکش اين طرف و آن طرف مي دويد تا با اولين پرواز راهي بم شود و حالا نااميدانه در پي سفر به کرمان بود. او چنان ساکت و غمزده حرف مي زد که جرات پرسيدن سوال از سرنوشت، کار بزرگي بود. سرانجام لختي نشست و همسايه ما شد و در اين درددل همسايگي حکايت کرد که گويا همه اعضاي خانواده اش در بم ساکن بوده اند و او در يکي از شهرستان ها به تحصيل مشغول بوده است حالا زلزله آمده و پس از حادثه تاکنون هيچ خبري از خانواده خود ندارد بايد هر طوري که هست خود را به بم برساند ولي اينجا هم که هيچ ياوري نيست؟
بالاخره انتظار به سر رسيد و يک پرواز ويژه راهي کرمان شد؛ پروازي که به نظر مي رسيد همه مسافرانش به مقصد شهر بم حرکت مي کنند. بالاخره در هواپيما نشستيم و در گوشه گوشه آن مسافراني بودند که هر کدام حضورشان معناي خاصي داشت. چند خانواده که با لباس هاي مشکي راهي کرمان بودند و تعدادي خارجي ها که با يونيفورم هاي يکدست کنار هم نشسته بودند و... خلاصه با همان گروه فرانسوي پزشکان بدون مرز به کرمان رسيديم و آنجا هم دوباره بايد راهي براي رسيدن به بم پيدا مي کرديم.
عده يي از هليکوپتر حرف مي زدند ولي سرانجام ما با يک ماشين سواري از مقابل فرودگاه کرمان راهي بم شديم.