شنبه، 7 دي 1387 - شماره 1853
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
مجلس
ديوار کوتاه جماعت روزنامه نگار
مريم جمشيدي

چه کسي فکرش را مي کرد سفر هيات رسانه يي ايران به بلژيک برخلاف روال معمول، به گونه يي با اعتراض برخي نمايندگان مجلس مواجه شود که از صحن مجلس خواهان توضيح درباره اين سفر و چگونگي انجام آن شوند.

اتحاديه اروپا که هر سال گروهي از روزنامه نگاران و اصحاب رسانه هاي يک کشور را به منظور بازديد و آشنايي با ساختار اتحاديه، پارلمان و کميسيون ها به بروکسل دعوت مي کند، امسال نيز اين سهميه را به ايران اختصاص داد و از آنجا که هنوز با تهران بر سر اعزام سفير به توافق نرسيده است و اتحاديه اروپا دفتر نمايندگي در ايران ندارد، لذا دعوتنامه به رئيس دوره يي اتحاديه تحويل داده شد و بدين ترتيب سفارت فرانسه در تهران که تا چندي قبل رياست دوره يي اتحاديه اروپا را برعهده داشت، مسوول پيگيري هاي اين سفر و انجام مناسبات اداري آن با وزارت خارجه ايران و همچنين مطبوعات و خبرگزاري ها شد و اين گونه بود که سرانجام نهم آذرماه گذشته 14 نفر از روزنامه نگاران و خبرنگاران رسانه هاي مختلف که از قضا شامل جريان هاي فکري و جناحي متعدد بودند، راهي بروکسل شدند که از آن به عنوان پايتخت اروپا ياد مي کنند.

اما پس از بازگشت به ايران اخبار جالبي اندر احوالات اين سفر شنيديم. از جمله اينکه برخي نمايندگان مسوول در يکي از جلسات علني مجلس، در نطق خود خطاب به رئيس مجلس خواستار دريافت توضيحات مبسوط درخصوص اين سفر شدند و البته جالب تر آنکه خبرنگاري هم در نشست هفتگي سخنگوي وزارت خارجه از آقاي قشقاوي در اين باره سوال کرد. بماند که آقاي سخنگو نيز سنگ تمام گذاشته و ضمن حمايت از اين سفر خاطرنشان کرد؛ اعزام اين هيات، با نظارت و همکاري وزارت امور خارجه بوده است. اما آنچه باعث شد اين سطور نوشته شود، دو علت داشت؛ اول آنکه شايد بدين طريق، افکار برخي نمايندگان محترم و هوشيار که شش دانگ حواس شان به تمام امورات و وقايع مملکت است، درباره چگونگي انجام اين سفر و نحوه اعزام خبرنگاران اندکي تنوير و خاطرشان از هر جهت آسوده شود. البته اين دوستان براي دريافت اطلاعات بيشتر مي توانند به گزارشاتي که ساير همکاران همسفرم نوشته اند، رجوع کنند.

ديگر آنکه اين چند خط به نوعي ابراز شادماني است بابت اين همه حساسيت و دقت نظر وکيلاني که در خانه ملت به رصد امور مي پردازند. البته خوشحالي مان زيادتر خواهد شد اگر ببينيم حساسيت نمايندگان همه گير شده و دامنه اش افزايش يافته است. مثلاً چنين سوالاتي توسط نمايندگان درباره سفرهاي بي شمار برخي ديگر از همکاران شان هم طرح شود؛ آناني که آنقدر به سفرهاي خارجي پي درپي مي روند که وقتي در مجلس حضور دارند، با طعنه دوستان شان مواجه مي شوند که «به سلامتي کي به تهران اومديد؟» يا اينکه کاش نمايندگان که به نوعي ناظر اجراي قانون نيز هستند و مي توانند هر کجا قصوري در خصوص اجراي آيين نامه ها مشاهده شد، تذکر بدهند، از پشت همان تريبون، از رئيس دولت اين سوال را هم بپرسند که چطور تعداد زيادي از دولتيان و ياران نزديکش، عازم حج تمتع امسال شدند آن هم وقتي که طبق دستور العمل صريح آقاي رئيس جمهور، اعزام مديران دولتي به حج ممنوع است. پس چطور مي شود کسي به اين تخطي آشکار معترض نمي شود و غبار از روي دستور العمل هاي مشابه نمي زدايد؟ حرف هاي زياد و مصاديق متعددي هست که مي توان در اين باره گفت هر چند آخرش به اين نکته مي رسيم که ديواري کوتاه تر از ديوار روزنامه نگار جماعت وجود ندارد.
بم نامه (بخش اول)
خاطرات يک خبرنگار از زلزله شهر بم
مسعود باستاني

چهره خاک آلود عيسي سحرخيز که حتي پشت ماسک هاي سفيد هم شناخته مي شد، نگاه مضطرب آن دخترک بمي وقتي که پا به پاي ما در فرودگاه مهرآباد به دنبال بليت مي گشت، قيافه برادرزاده ايرج بسطامي وقتي توانست خود را بر سر مزار پدر و عمويش برساند، طلبه هاي جواني که چند شبانه روز متوالي در بهشت زهراي بم کار کردند و مراسم تدفين را به اجرا درآوردند، کاميون هايي که نان ماشيني و کنسرو ماهي به شهر مي رساندد و آب معدني هايي که هنگام توزيع مي ترکيد، و حتي چهره آن دزدي که در لابه لاي خرابه هاي اين شهر زلزله زده يخچال و فريزر و تلويزيون جمع مي کرد و اميدوار بود به نان و نوايي برسد، و چهره غم آلود ارگ و ارگ جديد که پاتوق ما شده بود و...

اصلاً نمي دانم اين کاغذ سفيد و خودنويسي که رويش مي چرخد تا چه ميزان قادر شد تصوير کند آنچه را که ديدم و آنچه را که در زير پوشش شهر حس مي کردم اما برگ سبز و تحفه ما تقديم به همه آنان که انسان را پاس مي دارند. عصر جمعه بود که خبر زلزله را در تهران شنيدم و همان لحظه با خبرگزاري تماس گرفتم به اين اميد که فرصتي براي سفر به بم ايجاد شود. در خبرگزاري ايلنا و در سرويس سياسي مشغول به کار بودم و طبعاً اين سفر اداري در حوزه بچه هايي بود که در گروه اجتماعي کار مي کردند حتي خوب به خاطر دارم که اندازه سفر شخصي به آنجا هم پول کافي نداشتم و پول سفر را با گرفتاري جور کردم. خبر کوتاه بود. روزهاي نخست دي ماه پنج سال پيش، هنوز تهران سرماي زمستاني را به خوبي تجربه نکرده بود و هنوز هم محور اصلي اخبار روزنامه ها را برنامه هاي سياسي اصلاح طلبان تشکيل مي داد اما خبر کوتاه «زلزله بم را ويران کرد» به بمبي تبديل شد که حتي سال هاي بعد هم شاهد اثربخشي آن بر فضاي رسانه يي کشور بوديم و حالا پس از گذشت يک نيمه از دهه 80 و در سرآغاز 30 سالگي انقلاب اسلامي مردم ايران که هم سن و سال من هستند بايد با مرور آن روزها، خاطرات روزهاي تلخ و سرد زلزله و زلزله زدگان را در اين ستون که هنوز بر سر نامش هم مردد هستم، بنويسم. اول قرار بود نام اين سياهه را «ويرانشهر» بگذارم تا در قالب چند سطر يادداشت حجم ويراني ها و مصيبت هايي را که از دل زمين بيرون افتاد، روايت کنم و پس از آن واژه «زلزله نامه» به ذهنم خطور کرد که شايد سرفصلي از تجارب و ديده ها و ناديده ها يک شهر زلزله زده طي آن روايت شود اما سرانجام گمان مي کنم مي توان اين ستون را بم نامه ناميد زيرا زلزله بم از يک سو مهم ترين رخداد تلخ طبيعي دهه 80 شمسي به شمار مي رود و از سوي ديگر در کشور نسبتاً زلزله خيزي چون گربه خاورميانه زلزله يي که در شهر بم رخ داد ويژگي هاي طبيعي، اجتماعي و حتي فرهنگي منحصر به فردي داشت. زلزله بم از اين منظر برايم مهم است زيرا نسل من يعني نسلي که با ظهور مطبوعات اصلاح طلب به جرگه روزنامه نويسي پيوست و تا چندي قبل از آن در حال کارآموزي و تحصيل بود تاکنون رخدادي با اين وسعت ويراني را تجربه نکرده بود. زلزله يي به وسعت ويراني يک شهر شايد بهتر است بگويم کهن شهر. دوران نوجواني زلزله منجيل و رودبار را در تلويزيون ديده بوديم و شايد هنوز به خاطر دارم که مادرم براي زلزله زدگان گيلاني لباس جمع مي کرد. اما اين بار بلايي که از دل نخلستان هاي بم بيرون آمده بودبه مهم ترين رخداد خبري ايران و جهان تبديل شد و لاجرم من که چند سالي خبرنگاري را تجربه کرده بودم کوشيدم از اين حادثه خبري عقب نيفتم و از سوي ديگر شايد حضورم در ويران شهر مرهمي باشد بر اين همه درد اگرچه هنوز وسعت بسياري از دردها را نديده بودم. حالا که مرور مي کنم تصاوير پراکنده يي از ذهنم مي گذرد و سعي مي کنم نظم تاريخي آنها را به ياد آورم؛ چهره هاي آشنايي که در بم ديده ام؛ وزير، وکيل و حتي دوستان خبرنگار و برخي از فعالان دانشجويي که داوطلبانه به آنجا آمده بودند. غريبه هايي که امدادجو بودند يا امدادگر و حتي مديراني که کت و شلوار خويش را کنار گذاشته و در چادرهاي بم با لباس گرمکن مي نشستند و شبانه روز در کار امدادرساني و حتي مهم تر از آن در جست وجوي مناطق و پاکسازي حضور داشتند.

سربازهايي که در آن ايام بخشي از خدمت سربازي خويش را در بم مي گذراندند و بروات ويران شده را از نزديک تماشا کردند. پرستاران روس يا پزشکان فرانسوي يا حتي امدادگران ترک که از کيلومترها دورتر خود را به اين شهر رساندند تا وظيفه انساني خويش را انجام داده و در نگاه شان انسان تبلور ديگري پيدا کرد. اشک هاي آن جراح امريکايي تبار که چندين روز منتظر صدور ويزا براي حضور در بم بود. معرفي نامه را گرفتم و برخي مسوولان خبرگزاري وعده کردند که قول مساعدت گرفته اند و قرار بر اين است که با در دست داشتن اين معرفي نامه با يک پرواز به بم منتقل شويم. صبح شنبه به همراه يک نفر ديگر از همکاران خبرگزاري که اغلب در حوزه ميراث فرهنگي و گردشگري کار مي کرد راهي فرودگاه مهرآباد شديم. مهرآباد آن روز حالت غريبي داشت. چنان آشفته که گمان مي کردي در همين اطراف زلزله آمده است. در يک طرف دسته يي از امدادگراني که يونيفورم هلال احمر را بر تن داشتند از اين سو به آن سو در حرکت بودند و در گوشه يي ديگر بسيجياني که داوطلب حضور در منطقه بودند مي کوشيدند نظم و آرايش دروني خود را حفظ کرده و آماده اعزام به منطقه شوند و در همه طرف مردم بودند که حيران و سرگردان اين همه غوغا اصلاً نمي دانستند بايد از کدام گيت به سمت پرواز مقصد خويش بروند. من هم در اين حيراني به دنبال فردي مي گشتم که وعده داده بود مي تواند با اولين پرواز ما را راهي شهر کرمان کند چون فعلاً پرواز مستقيم به بم انجام نمي شد و تنها هواپيماهاي نظامي ارتش و سپاه در فرودگاه اين شهر رفت و آمد داشتند. يک پرواز به سمت کرمان حرکت کرد و ما هنوز در سالن مهرآباد قدم مي زديم. کم کم نااميد شدم به ويژه آنکه خبرگزاري هاي غيردولتي و خبرگزاري ايلنا چندان مورد توجه نبودند در صورتي که ساير رسانه هايي که داوطلب داشتند در اولويت قرار مي گرفتند. سرانجام در ليست انتظار ثبت نام کرديم و منتظر تقدير نشستيم. هنوز هم معلوم نبود که آيا ممکن است امروز سفر انجام شود يا خير؟ اما احساس مي کردم تلاش بيشتر و گفت وگو با مسوولان شايد ضريب توفيق را بالاتر ببرد. همين جا بود که در لابه لاي اين در و آن در زدن ها دخترکي را ديدم که با چمدان کوچکش اين طرف و آن طرف مي دويد تا با اولين پرواز راهي بم شود و حالا نااميدانه در پي سفر به کرمان بود. او چنان ساکت و غمزده حرف مي زد که جرات پرسيدن سوال از سرنوشت، کار بزرگي بود. سرانجام لختي نشست و همسايه ما شد و در اين درددل همسايگي حکايت کرد که گويا همه اعضاي خانواده اش در بم ساکن بوده اند و او در يکي از شهرستان ها به تحصيل مشغول بوده است حالا زلزله آمده و پس از حادثه تاکنون هيچ خبري از خانواده خود ندارد بايد هر طوري که هست خود را به بم برساند ولي اينجا هم که هيچ ياوري نيست؟
بالاخره انتظار به سر رسيد و يک پرواز ويژه راهي کرمان شد؛ پروازي که به نظر مي رسيد همه مسافرانش به مقصد شهر بم حرکت مي کنند. بالاخره در هواپيما نشستيم و در گوشه گوشه آن مسافراني بودند که هر کدام حضورشان معناي خاصي داشت. چند خانواده که با لباس هاي مشکي راهي کرمان بودند و تعدادي خارجي ها که با يونيفورم هاي يکدست کنار هم نشسته بودند و... خلاصه با همان گروه فرانسوي پزشکان بدون مرز به کرمان رسيديم و آنجا هم دوباره بايد راهي براي رسيدن به بم پيدا مي کرديم.
عده يي از هليکوپتر حرف مي زدند ولي سرانجام ما با يک ماشين سواري از مقابل فرودگاه کرمان راهي بم شديم.
اول قبول حزب
مسعود بهنود

به گمانم هواداران تغيير و اصلاح بايد از سخن آقاي جواد لاريجاني استقبال کنند و دامن آن را در بحث و نظر از دست ندهند وقتي مي گويد «مشکل مهم اين است که صلاحيت ها در درون احزاب پا نمي گيرد و يکدفعه مثلاً براي انتخابات رياست جمهوري هزار نفر ثبت نام مي کنند.»

وي به درست ابراز اميدواري کرده «در آينده که احزاب قوي تر مي شوند به تدريج بخش عمده اين کار برعهده احزاب قرار بگيرد و اين مساله واقعي و يک نقيصه در نظام دموکراسي ماست که احزاب در حال حاضر نمي توانند اين کار را انجام دهند.»

اما اين سخن بدون اشاره به نقيصه يي در خاطره تاريخي ايرانيان گويا نيست. احزاب کامل و واقعي نمي شوند تا وقتي يک طرز تفکر قدرتمند وجود دارد که نه تنها احتمال سپردن حق نظارت و سرند کردن نامزدها را به ذهن راه نمي دهد بلکه اصولاً حزب را برنمي تابند.

شنيدم مادر مصطفي شعاعيان زماني به او گفته بود شيرم را حلالت نمي کنم اگر حزبي شوي. تو مسلماني مادر.

اين تفکر تا در سر عوام است حرجي نيست اما چه بايد گفت وقتي که دارندگان احزاب و سابقون سياسي مي گويند و در سرمقاله روزنامه هايي اين را مي نويسند که ارگان يک حزب هستند. و هيچ به اين تناقض عنايتي ندارند بلکه اگر سوال کني مي گويند «وقتي قانون چنين معين کرده مجبور شديم وگرنه هيچ خيال نداشتيم.» زماني بهانه شان اين بود «حزب را فقط حزب الله مي دانيم».

به زبان ديگر وقتي مخالفان احزاب در خواص و در ميان گروه هاي سياسي يافت مي شوند ناگزير بايد آن را «نقيصه بزرگ نظام دموکراسي ما» توصيف کرد.

40 سال قبل، به دهه پاياني دوران سلطنت، يک خبرنگار انگليسي که براي گزارش زلزله خراسان به ايران آمده بود با چند روزنامه نگار و وکيل مجلس هم گفت وگو کرد و بعد در گزارش خود از زبان آنان نوشت؛ «در ايران حزبي وجود ندارد. اين دو حزب غ در آن زمان مردم و ايران نوينف در حقيقت اداراتي هستند که يکي به شاه مي گويد بله قربان و ديگري مي گويد چشم قربان.» با انتشار اين گزارش ساواک آن چند تن را احضار کرد و رئيس سازمان امنيت و اطلاعات کشور به آنها گفت مي توان شما را به جرم توهين به کشور و سلطنت دستگير کرد. يکي از روزنامه نگاران گفت ما که پيداست چنين سخني به يک خبرنگار نمي گوييم. رئيس ساواک جواب داد؛ «اتفاقاً مي گوييد چون که واقعيت همين است ما درباره آن شکايتي نداريم بلکه اين را امتياز شما مي دانيم که فهميده ايد مملکت چگونه اداره مي شود. فهميده ايد که به جز اعليحضرت کسي تصميم گير نيست.»

رئيس ساواک در حالي که قيافه متفکري گرفته بود، ادامه داد؛ آنچه خبرنگار انگليسي نوشته عين واقعيت است و نظر ما هم جز اين نيست. حزب کدام است. حزب مي خواهيم چه کنيم و...اما نبايد به غريبه ها بگوييد.

ورنه درست بلافاصله بعد از مشروطيت از جمله نشانه هاي دموکراسي که در کشور ظاهر شد، به جز آزادي مطبوعات، تشکيل احزاب بود. احزاب اوليه مرامنامه يي داشتند گويا و تفاوت هايشان در بحث اداره کشور مشخص. پايبندي شان به تماميت ارضي و نظام کشور نيز. اما دريغ که تندروها، چه وقتي در مقام اپوزيسيون هستند و چه زماني که به قدرت مي رسند، چنان عاشق افکار خويش اند و چنان خود را حق- و تمام حق - قلمداد مي کنند که برايشان چاره يي نمي ماند جز حذف رقيب.

چنين بود که حکومت آزادي بيان را مخالف انجام وظيفه خود ديد، و گروه هاي سياسي هم دست به ترور شدند. و اين تاريخ منقطع شد. و حزب افسانه شد. دکور شد. اين سخن درست است که بهترين جا براي سرند کردن نامزدهاي يک انتخابات داخل احزاب است. همان کاري که در دموکراسي هاي باسابقه معمول است. اما در عين حال اول بايد رابطه مان را با «حزب» روشن کنيم مبادا شيرمان را حلال مان نکنند.
صفحه آخر
injasafheakharast@yahoo.com
عناوين اين صفحه
ديوار کوتاه جماعت روزنامه نگار
خاطرات يک خبرنگار از زلزله شهر بم
اول قبول حزب
صفحه آخر

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام