پنج شنبه، 5 دي 1387 - شماره 1852
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تاريخ
ولادت پيامبر صلح و آزادي عيسي مسيح را به همه مسيحيان، مسلمانان و آزاديخواهان جهان تبريک مي گوييم
مسيح پيامبري که بايد باز شناخت
مهدي غني

اگر بنا باشد يکي از مشهورترين انسان هاي روي زمين را پيدا کنيم نام عيسي مسيح در راس اين جست وجو خواهد بود. اما تعجب نکنيد اگر کسي بگويد يکي از ناشناخته ترين ها نيز خود اوست. ميلياردها انسان روي کره خاکي تولد او را جشن مي گيرند، به نام او به کليسا مي روند، صليب او را بر سينه دارند و در نام او مي زيند. اما اگر فراتر از نام رويم و حقيقت او را بجوييم هاله يي از ابهام خواهيم يافت. گروهي خدايش خوانند و برخي گمراه و دروغگويش شمرند و مستحق مجازات مرگ. اريش فروم او را با کارل مارکس همخون مي داند و ماکس وبر اخلاق پروتستاني وابسته به او را زمينه ساز رشد بورژوازي و احياگر روح سرمايه داري غرب مي شمرد. پاپ به نام او در واتيکان پادشاهي مي کند و کشيشان امريکاي لاتين در کنار زحمتکشان، براي رهايي از سلطه شاهان جانفشاني مي کنند. دولت امريکا به نام مسيح، اسرائيل و صهيونيسم را تدارک مي کند و در آن سو چهره هايي چون اسقف کاپوچي روحاني مسيحي مدافع فلسطينيان آواره اند. به راستي عيسي کيست؟ پسر انسان يا فرزند خدا؟ کارل مارکس يا پاپ اعظم؟ سوسياليست يا بورژوا؟

با اين همه تفاوت در تصويرپردازي از او، چه کسي مي تواند مدعي شود مسيح واقعي را بازشناخته است؟ با کدام معياري اين ادعا را ارزيابي کنيم؟ سيماي حقيقي او را از کجا مي توان شناخت؟

اناجيل

به انجيل هايي که پيروانش نوشته اند سر مي زنيم. کتاب هايي که چند دهه بعد از او نگاشته شده اند. لوقا انجيل خود را چنين شروع مي کند؛ «بسياري کوشيدند شرح زندگي عيسي مسيح را به نگارش در آورند. براي انجام اين کار، از مطالبي استفاده کرده اند که از طريق شاگردان او و شاهدان عيني وقايع، در دسترس ما قرار گرفته است. اما از آنجا که من خود، اين مطالب را از آغاز تا پايان با دقت بررسي و مطالعه کرده ام چنين صلاح ديدم که ماجرا را به طور کامل و به ترتيب برايتان بنويسم.» اما کشف سيماي واقعي مسيح از ميان اين روايت ها که آميخته با تصورات و ذهنيت هاي راويان است کار ساده يي نيست همچنان که روايت هاي ناهمگون در آنها مي بينيم. در حالي که عيسي در حيات خود با زنان همچون مردان رفتار کرده و به گفت وگو با آنان مي پردازد، به پرسش ها و خواست هايشان گوش مي سپارد، براي حضورشان در اجتماعات هيچ منعي قائل نيست اما در رساله اين شاگردان مي خوانيم که پس از او حکم مي کنند؛ «زنان شما در کليساها خاموش باشند زيرا که ايشان را حرف زدن جايز نيست بلکه اطاعت نمودن، چنان که تورات نيز مي گويد. اگر مي خواهند چيزي بياموزند در خانه از شوهران خود بپرسند چون زنان را در کليسا حرف زدن قبيح است.»1

همين پولس که رساله هاي چندي از او در عهد جديد نقل شده و تعاليم عيسي مسيح را براي پيروانش بازگو مي کند مدعي است ساير راويان به انحراف رفته اند و مردم را از آنها برحذر مي دارد؛ «تعجب مي کنم که بدين زودي از آن کس که شما را به فيض مسيح خوانده است برمي گرديد به سوي انجيلي ديگر، اگر کسي انجيلي غير از آنکه پذيرفتيد بياورد ملعون باد.»2

به رغم تعدد منابع و راويان کلام مسيح و اختلافات آنها با يکديگر، بنا به گزارش همين متون، انجيل که به معني مژده است درزمان حضور عيسي مسيح به پيام او اطلاق مي شد. انجيل چيزي غير از کتبي بوده است که بعدها اين نام را بر خود نهادند. چنان که عيسي مسيح خود از انجيل خويش نام مي برد.

«هر که به خاطر من و انجيل جان خود را فدا کند آن را نجات خواهد داد.»3 «بديشان گفت در تمام عالم برويد و جميع خلايق را به انجيل موعظه کنيد.»4

با اين وجود انجيلي از آن مسيح داشته ايم و اناجيلي از شاگردان او داريم که کوشيده اند بخشي از پيام او و انجيل او را به ما برسانند هرچند بخش هايي نيز از قلم افتاده است. چنان که يوحنا در پايان انجيل خود بدان اشاره دارد؛ «و اين شاگرديست که به اين چيزها شهادت داد و اينها را نوشت و مي دانيم که شهادت او راست است و ديگر کارهاي بسيار عيسي به جا آورد که اگر فردا فردا نوشته شود گمان ندارم که جهان هم گنجايش نوشته ها را داشته باشد.»5

پيام عيسي

با همه اين اوصاف اکنون برماست که از ميان همين اناجيل و رساله هاي راويان که قديمي ترين اسناد اين حوزه اند، سيماي راستين مسيح و پيام انجيل او را بازيابيم. انجيلي که قرآن کتاب مسلمانان نيز خود را تصديق کننده و ادامه دهنده آن مي داند و مسيحيان زمان خويش را به عمل به آن فرا مي خواند، مائده 47؛ «اهل انجيل به آنچه خداوند در آن نازل کرده است، حکم کنند.» يا مائده 68؛ «به اهل کتاب بگو شما ارزشي نداريد مگر تورات و انجيل را و آنچه از جانب خدا نازل شده برپا داريد.»

در ميان متون به مسيحي برمي خوريم که به جاي گلايه از بي دينان سخت از رفتار واعظان و کاهنان يهود برآشفته است؛ «آنگاه عيسي به مردم و شاگردانش فرمود؛ علماي مذهبي و فريسيان بر کرسي موسي نشسته اند و احکام او را تفسير مي کنند. پس آنچه به شما تعليم مي دهند به جا آوريد اما هيچ گاه از اعمال شان سرمشق نگيريد زيرا هرگز به تعاليمي که مي دهند خود عمل نمي کنند. ايشان احکام ديني را همچون بارهاي سنگيني بر دوش شما مي گذارند اما خودشان حاضر نيستند آنها را به جا آورند. هرکاري مي کنند براي تظاهر است. دعاها و آيه هاي کتاب آسماني را مي نويسند و به بازوهايشان مي بندند تا جلب توجه کنند و مردم آنها را ديندار بدانند. چقدر دوست مي دارند که در ميهماني ها ايشان را در صدر مجلس بنشانند و در عبادتگاه ها هميشه در رديف جلو قرار گيرند. چه لذتي مي برند که مردم در کوچه و خيابان ايشان را تعظيم کنند و به آنان آقا و استاد گويند. اما شما چنين القابي را از مردم نپذيريد، چون شما يک استاد داريد و همه شما با هم برادر و برابريد.... واي به حال شما اي فريسيان، چقدر رياکاريد... نماز خود را طولاني مي کنيد تا مردم شما را ديندار بدانند ولي دور از چشم ديگران اموال بيوه زنان بيچاره را مي خوريد... همه جا را زير پا مي گذاريد تا کسي را پيدا کنيد که مريد شما شود و وقتي موفق شديد او را دو برابر بدتر از خودتان سزاوار جهنم مي سازيد.»6

صليب خويش را برداريد

جست وجو را پي مي گيريم، مي بينيم پيروان او صليب عيسي را به نشانه وابستگي به او بر گردن مي آويزند، بر تارک معابدشان نيز صليب او را نصب مي کنند، در برابر صليب او به تعظيم مي ايستند و خود را از گناهان پاک مي کنند. اما در متون عيسايي مي بينيم که سخن از صليبي ديگر مي گويد. سخن از صليب مسيح نيست، بلکه حرف از صليب من و توست؛ «هر که صليب خود را بر نداشته از عقب من نيايد لايق من نباشد.»7

«اگر کسي بخواهد از من پيروي کند بايد خود را فراموش کرده و صليب خود را بردارد و به دنبال من بيايد زيرا هر کس بخواهد جان خود را حفظ کند آن را از دست خواهد داد.»8

در قاموس او مرگ و زندگي معنايي ديگر دارند. چه نزديک است به نگاه حسين بن علي وقتي از مکه به سمت کوفه بيرون مي آيد. مسلماني که بوي مرگ را از کاروان او شنيده است، بر او خرده مي گيرد که تو مگر در قرآن نخوانده يي که خود را به دست خود به هلاکت ميندازيد؟ حسين مي گويد از قضا براي عمل به همين آيه مي روم. مسيح در جست وجوي پيرواني است که صليب خويش را پيش از آنکه ستمگران برافرازند خود بردست گيرند، در راه حقيقت از جان نهراسند، نه آنکه صليب ديگري را بر گردن آويزند و جز به رفاه و آسايش خويش نينديشند.

عيسي و سرمايه داري

برخورد او با ثروت اندوزي و مال پرستي چنان بود که حتي شاگردان را به شگفتي وا مي داشت. وقتي ثروتمندي که همه احکام شرعي را به جا مي آورد نزد او آمد تا عيسي تعليمي تازه به او دهد پاسخي شگفت از او شنيد؛ «عيسي به وي نگريسته، او را محبت نمود و گفت تو را يک چيز ناقص است، برو و آنچه داري بفروش و به فقرا بده که در آسمان گنجي خواهي يافت و بيا صليب را برداشته مرا پيروي کن. ليکن او از اين سخن ترش رو و محزون گشته روانه گرديد زيرا اموال بسيار داشت. آنگاه عيسي گرداگرد خود نگريسته به شاگردان خود گفت چه دشوار است که توانگران داخل ملکوت خدا شوند. چون شاگردانش از سخنان او در حيرت افتادند عيسي باز توجه نموده بديشان گفت اي فرزندان چه دشوار است دخول آناني که به مال و اموال توکل دارند در ملکوت خدا. سهل تر است که شتر به سوراخ سوزن درآيد از اينکه شخص دولتمند به ملکوت خدا داخل شود. ايشان به غايت متحير گشته...»9

همين تعاليم عيسي بود که از کساني که جان به عزرائيل نمي دادند و مال و ثروت را از جان عزيزتر مي داشتند، چنان آدمياني ساخت که سوسياليست هاي قرن 19 هم که خود را سوسياليست علمي و نه تخيلي مي شمردند، نتوانستند چنان مناسباتي برقرار سازند؛ «همه ايمان داران با هم مي زيستند و در همه چيز شريک مي بودند و املاک و اموال خود را فروخته، آنها را به هرکس به قدر احتياجش تقسيم مي کردند.»10

«جمله مومنين را يک دل و يک جان بود، به حدي که هيچ کس چيزي از اموال خود را از آن خود نمي دانست بلکه همه چيز را مشترک مي داشتند.»11 «هيچ کس از آن گروه محتاج نبود زيرا هر که صاحب زمين يا خانه بود آنها را مي فروختند و قيمت بيع آن را آورده به قدم هاي رسولان مي نهادند و به هريک به قدر احتياجش تقسيم مي کردند.»12

توحيد


چنين شد که همه چيز وارونه شد. به جاي صليب ما، صليب مسيح نشست. به جاي آنکه ما از مسيح بياموزيم و در راه حقيقت و عدالت و رحمت از جان و مال بگذريم، باورکرديم که او قرباني شود تا ما به آسايش و آرامش رسيم و چنين شد که برخي اسقفان با سلاطين همراه شدند و کشيشان آزاديخواه امريکاي لاتين که صليب خويش برگرفته با ستمگران مي ستيزند به حکم آنان گمراه، از همه اينها بگذريم. مسيحي که خود را بنده خدا و فرستاده او معرفي مي کرد، به خدايي رسانديم و از ياد برديم که او خود چه گفته بود؛ «شخصي دوان دوان آمده... سوال کرد اي استاد نيکو چه کنم تا وارث حيات جاوداني شوم. عيسي بدو گفت چرا مرا نيکو گفتي و حال آنکه کسي نيکو نيست جز خدا فقط.»13

«عيسي گفت مرا مي شناسيد و نيز مي دانيد از کجا هستم و از خود نيامده ام بلکه فرستنده من حق است که شما او را نمي شناسيد.»14

يهوديان تعجب نموده، گفتند اين شخص هرگز تعليم نيافته. چگونه کتب را مي داند. عيسي در جواب ايشان گفت تعليم من از من نيست بلکه از فرستنده من است. اگر کسي بخواهد اراده او را به عمل آرد، درباره تعليم خواهد دانست که از خدا است يا آنکه من از خود سخن مي رانم.15

او مرا فرستاده است.16

اول همه احکام اين است که خداي ما خداوند واحد است و خداوند خداي خود را به تمامي دل و تمامي جان و تمامي خاطر و تمامي قوت خود محبت نما...17

تشنگان عدالت

چنين است که مسيح دو چهره دارد. همچنان که صليب و همچنان که کشيش دو گونه دارد اما به راستي سيماي راستين مسيح را چه کسي باز خواهد شناخت؟ آنها که کوس جنگ مي نوازند و براي همنوعان خويش صليب برپا مي دارند يا آنها که صليب خويش بر دوش مي کشند و براي برقراري صلح جان مي بازند؟ متوليان ديني پس از او رواج دادند که روح عيسي با راه قيصر سازگار است اما به شهادت همين اناجيل، عيسي مسيح به ياراني ديگر دل بسته بود. او به سلاطين و حکام پشت کرده و درصدد بود طرحي نو در اندازد و جهاني نو بيافريند؛ جهاني عاري از سلطه گري و استکبار؛ «آناني که حکام امت ها شمرده مي شوند بر ايشان رياست مي کنند و بزرگان شان بر ايشان مسلط اند. ليکن در ميان شما چنين نخواهد بود بلکه هر که خواهد در ميان شما بزرگ شود، خادم شما باشد. و هر که خواهد مقدم بر شما شود، غلام همه باشد.»18

« اي دولتمندان به جهت مصيبت هايي که بر شما وارد مي آيد گريه و ولوله نماييد. دولت شما فاسد و رخت شما بيدخورده مي شود. طلا و نقره شما را زنگ مي خورد و رنگ آنها بر شما شهادت خواهدداد.»19

او که بارها گفته بود هر کس پيروي مرا خواهد صليب خويش را بردارد، مي دانست که برقراري عدالت، محبت و رحمت در مناسبات بشري بدون ازخودگذشتگي ميسر نخواهد بود.

«گمان مبريد که آمده ام تا سلامتي بر زمين بگذارم. نيامده ام تا سلامتي بگذارم بلکه شمشير را... و هر که صليب خود را برنداشته از عقب من نيايد، لايق من نباشد؛ هر که جان خود را دريابد آن را هلاک سازد و هر که جان خود را به خاطر من هلاک کرد آن را خواهد يافت.»20

«الان هر که کيسه دارد آن را بردارد و همچنين توشه دان را و کسي شمشير ندارد جامه خود را فروخته آن را بخرد.»21

«به ايشان گفت مي دانيد خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت زيرا ايشان سير خواهند شد.... خوشا به حال رحم کنندگان زيرا برايشان رحم کرده خواهد شد... خوشا به حال زحمت کشان براي عدالت زيرا ملکوت آسمان از آن ايشان است»22 اما در کشمکش امروز جهان که قيصر به نام مسيح تشنگان عدالت و محبت را بر صليب مي کشد، سيماي راستين عيسي را چگونه باز بينيم؟

پي نوشت ها؛--------------------------

1- رساله اول پولس رسول به قرنتيان باب 14، فراز 34

2-رساله پولس رسول به غلاطيان، باب اول، فراز 8-7

3- انجيل مرقس، باب 8، فراز35

4- مرقس، باب 16، فراز15

5- يوحنا، باب 21، فراز 25-24

6- متي، باب 23، فراز 15- 1 همچنين لوقا، باب 11، فراز43 و مرقس، باب 12، فراز 38

7- متي، باب 10، فراز 38

8- مرقس، باب 8، فراز34 و 35

9- مرقس، باب 10، آيات 25-22

10- اعمال رسولان، باب 2، فراز44

11- اعمال رسولان، باب 4، فراز32

12- اعمال رسولان، باب 4، فراز 34 و 35

13- مرقس، باب 10، فراز 18 و متي، باب 19، فراز 17

14- يوحنا، باب 7، فراز28

15- يوحنا، باب 7، فراز 17-16

16- يوحنا، باب 7، آيه 28

17- مرقس، باب 12، آيات 29 و 30

18- مرقس، باب 10، فراز43-42

19- رساله يعقوب، باب 5، فراز 5-1

20- متي، باب 10، فراز 40-34

21- لوقا، باب 22، فراز 36

22- متي، باب 5، فراز 10-6

news@historical.ir
اندلس چگونه سقوط کرد


دکتر عبدالله ناصري طاهري


اندلس يا بخش اسلامي شبه جزيره ايبري در هشت سده حاکميت مسلمين فراز و نشيب طولاني داشته و از همان اوان با شکل گيري هسته هاي مقاومت مسيحي همراه بود. از اواخر قرن پنجم هجري/ يازدهم ميلادي بخش هاي وسيعي از قلمرو اندلس اسلامي به دست آنها (مسيحيان) افتاد. اين سقوط که روزگار پاياني آن بسيار خونبار و دلخراش است در يک پروسه طولاني فراهم آمد. علاوه بر آنکه مسيحيان با اتکال به حافظه تاريخي خود درباره مناسبات اسلام و مسيحيت و با انگيزه اين هدف را دنبال کردند، محيط اجتماعي مسلمانان و درگيري هاي قبيلگي آنها از آغاز استقرار مسلمين، شدت بخش روند سقوط بود.

شبه جزيره ايبري که در اواخر نخستين سده هجرت به جغرافياي مسلمين پيوست، هشت قرن را با فراز و نشيب سپري کرد و نهايتاً در اواخر قرن نهم با سقوط آخرين دولت مسلمان

- بنو نصر يا بنو احمر (897- 629 ق/ 1492- 1232م)- از جغرافياي اسلامي حذف شده، به قلمرو مسيحيت ملحق شد. در اين نوشتار برآنيم تا ضمن گزارش رخدادهاي پاياني اندلس علل آن را بررسي کرده، ببينيم آيا مطابق رويکرد ابن خلدون بايد عقب ماندگي فرهنگي، علمي و صنعتي را عامل زوال دولت اسلامي در اندلس دانست، يا زمينه هاي اجتماعي ديرينه تر در آن سرزمين باعث شد تا در يک پروسه طولاني پرچم اسلامي از فراز خاک اندلس برداشته شود؟ يا آن گونه که ابن اثير معتقد است زمينه سقوط مسلمين در اندلس همچون حمله مسيحيان به شام در اواخر قرن پنجم هجري يک نبرد صليبي و از يک جنس و ماهيت برخوردار بوده است.

صحنه هاي تامل برانگيز روزگار پاياني

زماني پلايو (و در منابع عربي بلاي) يکي از فرماندهان مسيحي اهل اشتورياس جنبش بازپس گيري اسپانيا را از صخره يي به نام خود آغاز کرد. پس از آن در قرن پنجم هجري/ يازدهم ميلادي فرناندوي اول، پادشاه قشتاله و ليون اين جنبش را تقويت کرد و فرزندش آلفونسوي ششم داعيه پدر را پي گرفت. اما اين نهضت با سقوط طليطله در صفر 478 ق/ 1085 م وارد مرحله جديدي شد و از آن پس تعادل قوا در اندلس به هم ريخت. هر چند دولت صنهاجي مرابطين (541- 454 ق / 1147- 1062 م) به کمک مسلمين اندلس آمده و بخش هايي از سرزمين هاي اشغال شده را به قلمرو اسلامي برگرداند، اما اتحاد دولت هاي مسيحي در اسپانيا کارساز شد و با سقوط غرناطه در سال 897 ق / 1492 م سلطه اسلامي در شبه جزيره ايبري محو شد. تنها منبعي که مقارن روزهاي واپسين سيادت مسلمين در اندلس نوشته شده و از آن روزگار گزارش زنده ارائه مي دهد «نبذه العصر في اخبار ملوک بني نصرب» نويسنده يي ناشناخته است. نويسنده آنچه را در دوران سه پادشاه آخرين بنو نصر يعني ابوالحسن علي بن سعد، فرزندش ابوعبدالله صغير و برادرش محمدبن سعد معروف به ابوعبدالله زغل که در فاصله 868 تا 897 ق /1492- 1464 م حکومت کرده اند، ديده به تصوير کشيده است.

محاصره و کشتار مسلمانان غرناطه

طبق اين گزارش پادشاه قشتاله يعني فرناندو که با ملکه ارغون به نام ايزابل ازدواج کرده و دولت واحدي را تشکيل داده بود در دوازدهم جمادي الثاني سال 896 ق آهنگ غرناطه کرد و پس از محاصره اين آخرين سنگر مسلمانان، با بناي پايگاهي براي نظاميانش به نام شنتفي که با نام سانتافه در تاريخ اسپانيا ماندگار است، در مدت هفت ماه جمع زيادي از مسلمانان را کشت. با تسليم شهر غرناطه در اوايل سال 897 ق/ 1492 م معاهده يي در بيش از 60 بند ميان دو طرف امضا شد. طبق اين معاهده، مسلمانان ضمن برخورداري از امنيت کامل جاني و مالي و آزادي در تجارت و دادوستد، بر دين خود باقي مانده و مطابق با شريعت اسلامي زندگي مي کردند. اما مسيحيان پس از چندي برخلاف تعهدات خود بر مسلمانان سخت گرفتند «ثم بعد ذلک دعا هم الي نصرانيه». آخرين پادشاه بنو احمر هم که از مسيحيان تعهد گرفته بود در پناه دولت قشتاله باشد، با امضاي سند جديدي خود را خادم پادشاه و ملکه مسيحي خوانده، در سال 898 ق با گريه يي زنانه آخرين فغان را برداشت. هرچند طبق معاهده يي که به امضا رسيده بود، به مسلمين آزادي در دين، سنن و زبان اعطا شده بود اما مسيحيان با ورود به غرناطه، ميراث مکتوب مسلمين را سوزاندند. مالکان مسلمان تحت سلطه اشراف و نجباي مسيحي درآمدند و به مرور مسلمين در کمپ ها و مکان هاي مشخص سکونت داده شدند. ادامه اين فشارها عکس العمل هاي شديدي از جانب مسلمين در پي داشت.

واکنش مسلمانان

نخستين عکس العمل آنها، قيام «حي البيٌازين» در 904 ق بود. اين قيام در واکنش به يک واقعه روي داد. از سوي پليس مسيحي شهر ونيز يکي از خادمان کاردينال خيمنس، به دختري مسلمان بي حرمتي شد. انقلابيون به خادم کليسا دست نيافتند، ولي مرد پليس را کشتند و نهايتاً با وساطت حاکم مسيحي غرناطه رام و آرام شد. در همين زمان بود که دادگاه تفتيش عقايد در غرناطه تاسيس شد. و اين سرآغاز مهاجرت به شمال آفريقا يا پذيرش تدريجي و اجباري آيين مسيحيت (تنصير) بود. دومين قيام دو سال بعد در بشرات در جنوب غرناطه آغاز شد. اين قيام با هجوم گسترده مسيحيان عليه مسلمانان بي سلاح و غيرنظامي از جمله زنان و کودکان سرکوب شد. مسلمانان اندلس پس از اين سرکوب، از هم دينان خود در مشرق يعني دو دولت مماليک و عثماني مدد جستند، اما جوابي نيافتند. «کسي که از غرناطه براي درخواست کمک به قاهره رفت، محقق مشهور «ابن ازرق» بود. وي زماني به عنوان قاضي القضات در غرناطه به کار قضاوت اشتغال داشت و در حقيقت در اواخر عمر نيز در ميان مالکي هاي بيت المقدس همين سمت را به عهده داشت. در مورد سالي که وي تلاشش را براي جلب دوستاني در شرق آغاز کرد نوعي ترديد وجود دارد. هرچند با توجه به اظهارنظر المقري مبني بر اينکه آن سال «بعد از پيروزي دشمن در اندلس» بوده، به نظر مي رسد زمان آن بعد از 897ق/ 1492م بوده باشد. گفته مي شود پادشاه مملوک که او را به حضور پذيرفت قايت باي بود که در 901 ق / 1496 م درگذشت. آنچه ابن ازرق از قايت باي مي خواست «احياي اندلس» بود. اين درخواست درست همان چيزي بود که «کاملاً دست نيافتني» تلقي مي شد. بنابر آنچه المقري اظهار مي دارد به خوبي درمي يابيم که اين ماموريت کاملاً به شکست منجر شد.» درد دل مردم مسلمان اندلس و مدد جستن آنها از سلطان بايزيد عثماني نيز سودي نبخشيد زيرا در اين ايام دو دولت عثماني و مماليک با يکديگر درگير بودند. به استناد سند ديگري 40 سال بعد مردم اندلس دوباره نامه يي به اسلامبول براي سليمان قانوني فرستادند و از او همراهي خواستند.

قيام مسلمانان عليه قانون اجباري

بزرگ ترين قيام مسلمانان اندلس در سال 976 ق و عصر فيليپ دوم پادشاه اسپانيا رخ نمود. او که برخلاف پدرش

- شارل کن- بسيار متعصب و خشن بود، در سال 975ق قانون تحريم زبان و لباس عربي را که نيم قرن قبل وضع شده، ولي اجراي آن به تعويق افتاده بود مجدداً ابلاغ کرد. اين قانون بر اساس آداب و سنن مسلمانان لغو شد. ابلاغ آن فرمان در اندلس در سالروز سقوط غرناطه بود، تا از آن پس به عنوان روز ملي و يکي از اعياد مسيحي تکريم شود. اين حادثه خشم مسلمين اندلس (موريسک ها) را برانگيخت. در بشرات فردي به نام فرج که ظاهراً از بازماندگان خاندان عرب نژاد بنوسراج در عصر بنو احمر بود قيام خود را در سال 976ق آغاز کرد و از آنجا به غرناطه آمد. به علت همراهي نکردن مسلمانان غرناطه با او دوباره از شهر به منطقه البشرات رفت. اين انقلاب بزرگ که پايان حرکت هاي فراگير ضدحکومتي بود بيش از دو سال طول کشيد و رهبر بعدي آن فرناندوقرطبي که به اعتبار اصالت عربي اش محمدبن اميه خوانده مي شد فداکاري ها کرد و پس از او پسر عم و جانشينش «ديگولوپث» که «ابن عبو» خوانده مي شد با نام «مولاي عبدالله محمد» راه او را ادامه داد. اما پس از مقاومت هاي مردانه مخفيگاهش لو رفت و سر بريده اش در غرناطه بر فراز دکلي قرار گرفت. اين قيام آنچنان براي اسپانيا گران آمد که فيليپ دوم در سال 978 ق/ 1570 م فرمان اخراج همه مسلمانان از غرناطه و مصادره اموال شان را صادر کرد. در پس آن و با احتساب اخراج مسلمين غرناطه توسط دن خوان اتريشي برادر غيرشرعي فيليپ که مامور مقابله با قيام مسلمانان بود نزديک به 50 هزار نفر از غرناطه به ساير نقاط کوچانده شدند. در سال 1018 ق/ 1609 م قانون تبعيد نهايي مسلمانان موريسک توسط لرما نخست وزير اسپانيا صادر شد. مسلمين اندلس در فاصله سقوط غرناطه تا تبعيد نهايي، وفاداري خود به اسلام و خويشتن عربي را مورد توجه داشتند. دکتر لويس کاردياک در رساله دانشگاهي خود مصاديقي از اين اهتمام را ذکر مي کند. مثلاً آندره لوپز يک مسلمان موريسک که بعد از انقلاب بشرات تبعيد شده بود در برابر دادگاه تفتيش عقايد آرزو مي کند قبل از مرگش به هويت عربي اش بازگردد. يا زني عربي الاصل در مادريد وقتي مورد سرزنش قرار مي گيرد به عربيت خود افتخار مي کند. همچنين در سال 981 ق وقتي جواني را که از اعراب طليطله است سنگ باران مي کنند مي گويد «من تا نخاع استخوانم عربي ام.» پس از مدتي اين اخراج و تبعيد خاتمه يافت. اخراجي که به قول يک کاردينال فرانسوي «از نظر جسارت و توحش سخت ترين حادثه يي است که تاريخ ضبط کرده است» اما اوراق سياهي در تاريخ سياسي اجتماعي مسيحيت برجاي ماند.

چرا اينچنين شد

نگارنده بر آن نيست تا مشخصات فرهنگي و اخلاقي جامعه اسلامي اندلس در عصر ملوک الطوايف يا اواخر عصر اموي را ناديده بگيرد و مثلاً به آنچه خليفه زاده اموي در قرن پنجم هجري مي سرايد بي توجه باشد. سروده يي که بيانگر انحطاط اخلاقي و اجتماعي است يا سروده دختر يکي از پادشاهان ملوک الطوايف بنوصمادح (484- 403/ 1091- 1013 م ) که دلداده خدمتگزار قصر پدرش بوده است. اين «پست اخلاقي» واقعيتي است که مانند ابن حزم به علت دلدادگي به خاندان اموي آن را با مبالغه و اغراق تصوير مي کنند، اما بايد بپذيريم اين عوامل فرهنگي با آنچه بايد زمينه اجتماعي و تاريخي اش خواند در سقوط اندلس قابل مقايسه نيست. کمي به عقب برگرديم. اعراب که نخستين گروه آنها به همراه سپاه طارق بن زياد به اندلس آمده بودند، با حضور «طالعه موسي بن نصير» در 93 ق و طالعه بلج بن بشر قشيري در سال 123 ق تقويت شده و از آن پس اثرگذارترين گروه اجتماعي در اندلس به شمار مي آمدند. قدرت طلبي دو جريان تاريخي قيسي و يماني و منازعات ديرينه آنها با يکديگر در اندلس هم همانند مشرق اسلامي بروز پيدا کرد.

سرکوب قيام بربرهاعبدالملک بن قطن فهري والي يماني اندلس

(116- 114 و 124- 121 ق ) که شاهدي بازمانده از واقعه حره واقم بود، با کينه کهنه يي که از شاميان و قيسيان داشت از ابن حبحاب والي قيسي قيروان جدا شده و اعلان استقلال کرد و رفتار تند و خشن او با بربرها باعث شد «بربرهاي اندلس به تبعيت از قيام بربرزناته در شمال آفريقا که غزوه الاشراف را پي نهاده بودند، در سراسر اندلس قيام کنند.» عبدالملک فهري مجبور شد براي فرونشاندن قيام بربرها، از شاميان عرب آن سوي آب به رهبري بلج بن بشير قشيري کمک بخواهد. وحدت مصلحتي اعراب قيسي و يماني که براي برخورد با بربرهاي قيامگر شکل گرفته بود، با کشتار بي رحمانه بربرها در سال 123 ق پايان گرفت. اين کشتار بربرها، باعث شد بربرهاي مناطق شمالي شبه جزيره، مقر خود را ترک کرده به سرزمين اصلي يعني شمال آفريقا بازگردند. در نتيجه آلفونس اول يا آلفونس کاتوليکي داماد پلايو که پس از فرزند پلايو به قدرت رسيده بود، اين مناطق تخليه شده را ضميمه دولت خود در اشتورياس کرد.

اين نخستين شکاف بين عرب و بربر اندلس را بايد شکافي تاريخي قلمداد کرد و همين بود که سينه بربر بازمانده اندلس را در تمام دوران پس از آن از کينه نسبت به عرب پر کرد. البته نبايد تاثيرپذيري بربرها از انديشه خوارج را که منادي مساوات اجتماعي و عدالت بودند در روند مبارزات ضدعربي آنها ناديده گرفت. البته کساني مانند رينهات دوزي مستشرق هلندي معتقدند علت اصلي خصومت عرب و بربر در اندلس استقرار عرب ها در مناطق حاصلخيز اندلس و بالطبع بهره مندي بيشتر آنها بود که نمي توان پذيرفت. زيرا بخشي از بربرها در مناطق حاصلخيز مانند جزيره الخضراء ساکن بودند.

پس از قتل عبدالملک بن قطن فهري، پسرانش- اميه و قطن- به سرقسطه در شمال رفته وبا همدستي گروهي از اعراب ضدشامي و بربر با بلج بن بشر مقابله کردند. پيکار در شوال سال 124 ق در شمال شرقي قرطبه رخ داد.

تنش هاي بعد از آرامش

با مرگ بلج بن بشر در همان ايام، شامي ها که پيروز ميدان جنگ بودند، امور اندلس را به شامي ديگر- ثعلبه بن سلامه عاملي- که کمتر از يک سال حکومت داشت سپردند. با حضور ابوالخطار حسام بن ضرار کلبي در سال 125 ق، چند ماهي آرامش و همزيستي قبايل عرب با يکديگر و با بربرها هويدا بود. به طوري که او و نظاميانش به سپاه عافيت (عسکرالعافيه) معروف شدند. اما پس از مدتي کوتاه، او هم گرايشات يماني خود را بروز داد. بحران قبيلگي اعراب مقيم شبه جزيره تا حضور عبدالرحمن الداخل نواده هشام بن عبدالملک که توانست وحدت سياسي را با بنيان دولت جديد به ارمغان آورد، ادامه داشت.

همچنين در سال هاي پاياني عصر واليان و کمي پيش از شکل گيري اميرنشين اموي اندلس، گرسنگي و استمرار جنگ هاي داخلي موجب شد تا مسلمانان، مناطق شمالي از جمله اشتورقه را ترک کرده و تعداد زيادي از آنها به شمال آفريقا پناه بردند. آن گونه که نويسنده اخبار مجموعه نوشته است در نتيجه اين بحران؛ «فخف سکان الاندلس»، در اين سال ها آنچه محقق شد کاهش قواي مسلمين در اندلس و تقويت پايگاه هاي مسيحيان در شمال اسپانيا بود. در اين روزگار از تمامي شهرهاي شمال ايبري فقط اربونه در دست مسلمين مانده بود که آن هم در سال 142 ق سقوط کرد. حتي در دوران حکومت امويان اندلس که تا حدود زيادي وحدت سياسي مشهود بود، خصومت قبيلگي اعراب با يکديگر و آنها با بربرها، جنگ هاي امويان با دولت هاي مسيحي شمال را تحت الشعاع قرار مي داد و نتيجه مستقيم آن تضعيف مسلمين، کاهش قلمرو سياسي آنها و تقويت مسيحيان اسپانيا بود.

از همان آغاز عصر امويان که عبدالرحمن الداخل جبهه متحد قيسي يوسف فهري و صميل بن حاتم را درهم شکست، يک يماني مقيم باجه عليه دولت اموي در سال 143 ق / 763 م قيام کرد. وي که علاء بن مغيث يحصبي بود با همراهي يماني ها خود را امير خلافت عباسي خواند.

شش سال بعد يماني ديگري به نام سعيد يحصبي معروف به مطري در لبله در غرب اشبيليه قيام کرد و کشته شد. مثلث متحد يماني هم به رهبري عبدالغافر يحصبي، حيوه بن ملامس و عمربن طالوت که خيل عظيمي از بربرهاي ضداموي را در غرب اندلس بسيج کرد با قتل بسياري از اعراب و بربرها فرو پاشيد.

دستگاه خلافت عباسي که فروپاشي دولت اموي اندلس را تمايل داشت عبدالرحمن بن حبيب فهري معروف به صقلبي (اسلاوي) را که يماني بود در سال 158 ق/ 769 م به اندلس فرستاد تا به کمک دو يماني ديگر يعني سليمان بن يقظان کلبي حاکم شهر برشلونه و حسين بن يحيي انصاري والي سرقسطه آرزوي خليفه عباسي را محقق کنند. اين جبهه يماني که خود به علت اختلافات دروني انشعاب کرده بود، طرفي نبست و يکي يکي در برابر عبدالرحمن اموي ساقط شدند. آنچه در اين همه قيام ها و جنگ ها ثابت بود کشتار و حذف بخش قابل توجهي از مردم مهاجر عرب و بربر در شبه جزيره ايبري بود. در کنار منازعات حکومت اموي اندلس با يماني ها و قيسي ها، بربرها نيز حرکت هايي چند ضدحکومت اموي شکل دادند و از عصر حکم بن هشام سومين امير اموي مولدين يعني نسل دوم اسلام آورندگان عصر فتوح (اسالمه) به جمع آنها پيوستند. قيام معروف آنها در 202 ق / 808 م در اطراف قرطبه که به نام «انقلاب ربض» در تاريخ ثبت است به مهاجرت برگشت ناپذير گروهي بزرگ از مسلمانان قرطبه به شمال آفريقا و اسکندريه منجر شد. در عصر عبدالرحمن دوم که تا حدودي تسامح و مدارا با مسيحيان اندلس بيشتر بود پديده استعراب يا عرب گرايي که مبين اقبال مسيحيان ذمي اندلس به زبان عربي و فرهنگ مسلمانان بود قابل توجه است، که در نهايت زمينه گرايش به اسلام را در ميان آنها رواج مي داد. اين اقبال و رويکرد خشم مسيحيان متعصب را برانگيخت و جمع ديگري از همين مستعربين به تحريک کليسا برخاسته، خواستار مقابله جدي با مسلمين و دولت اسلامي شدند. مولدين پيش گفته که در بسياري از مناطق اکثريت داشتند با اصرار بر حفظ قوميت اسپانيايي خود، در صورت رفتار عرب گرايانه دولت هاي اسلامي اندلس، از خود گرايش هاي قومي شديد نشان داده و در حرکت هاي ضددولتي شرکت پيدا کرده يا خود بنيانگذار آن مي شدند. طليطله بزرگ ترين مرکز تجمع مولدين و کانون حرکت هاي ضددولتي شاهد جنبش هايي بود که بعضاً با حمايت مسيحيان رخ مي داد. در سال 214 ق يک پيشه ور اندلسي به نام هاشم ضراب در اين شهر شورش کرد و اعراب و بربر منطقه را مورد هجوم قرار داد و پس از دو سال سرکوب شد. عبدالرحمن جليقي در نيمه قرن سوم جنبش ضددولتي ديگري را از مولدين شکل داد و با کمک پادشاهان مسيحي اشتورقه قريب 20 سال قواي امويان را صرف خود کرد و به تعبير ابن قوطيه رهبر مولدين غرب اندلس شد.

مهم ترين شورش مولدين در دوره اسلامي اندلس، جنبش عمر بن حفصون عليه دولت قرطبه بود. او توانست از جيان در شرق تا استجه در غرب را قلمرو خود کند. اين شورشگر اندلسي در عصر عبدالله بن محمد امير اموي

(300- 275 هـ) تا نزديک قرطبه آمد و بر دژپولاي در جنوب شرقي پايتخت مسلط شد و در سال 286 ق به مسيحيت گرويد. همکاري مسيحيان معاهد يا مستعربان با اين مولدين و دولت هاي مسيحي از نکات برجسته در مبارزه مسيحيان عليه مسلمين اندلس است. مولدين با حمايت و مساعدت آنها توانستند قلعه منت شاقر يا مندخار در شمال شرقي غرناطه را اشغال کرده و جمعي از اعراب را سر ببرند. آنها در محاصره و اشغال قلمريه در سال 456 ق پادشاه قشتاله را ياري کردند. اين شهر شمالي پرتغال را منصور بن ابي عاصر در 375 ق فتح کرده بود. به قول پيدال تاريخ نگار غربي، آنها خدمات مهمي به مساله رهايي مسيحيان کردند. جنگ ها و منازعات دولت هاي عصر ملوک الطوايف با يکديگر و سودجويي مسيحيان در اين ميان از عوامل عمده سقوط مسلمين بود. همان طور که سسنندو (ششنند) يکي از مستعربان معاهد و مشاور آلفونس ششم مي گويد و عبدالله بن بلقين زيري امير غرناطه آن را در خاطرات خود به نام التبيان براي ما بازگو کرده است؛ «مقصود- يعني آزادسازي اسپانيا- وقتي حاصل مي آيد که مهاجمان (مسلمانان) ناتوان و ناتوان تر شوند و ديگر براي ايشان نه اموالي مانده باشد و نه مردان جنگجو. آنگاه ما آن سرزمين را بي هيچ رنجي بازپس خواهيم گرفت.» فرزند منصور بن ابي عامر به نام عبدالرحمن که از جانب مادر به گارسياي دوم يا سانچو پادشاه نبره مي رسيد و خود به شنجول ملقب شده بود و در سر هواي خلافت داشت در عصر هشام دوم خليفه اموي (399-366 هـ) با لقب مامون اعلان ولايتعهدي کرد. اما اين اقدام ناشايست او خشم خاندان اموي را برانگيخت و موجب شد محمدبن هشام بن عبدالجباربن عبدالرحمن سوم با همدستي اعراب قيسي و بربرها زماني که عبدالرحمن به جنگ با مسيحيان رفته بود، واقعه بزرگي موسوم به الفتنه البربريه را در سال 399 ق خلق کند. اين حادثه شورش ها و جنبش هاي ديگري را در پي داشت. ضمن آنکه قتل عبدالرحمن عامري در همان سال، مسيحيان را به سمت جنوب پيش برد و زماني که هشام دوم براي دومين بار به خلافت رسيد (403- 400 ق) بحران هاي پي در پي بربرها، او و مردم قرطبه را نااميد و مجبورشان کرد به مسيحيان پناه ببرند. مسيحيان نيز به ازاي بازپس گيري بيش از 200 دژ از دژهاي آزاد شده عصر عامري به خليفه اموي و مردم قرطبه کمک کردند. با انقراض کامل دولت اموي اندلس که به قول ابن خطيب غرناطي «لا يبقي احد بقرطبه من بني اميه و لا يکنفهم احدا» هر منطقه از اندلس که هويت اجتماعي خاص خود را داشت، هواي استقلال در سر داشت و اين خود زمينه مناسبي براي تجزيه و برون رفت مسلمين از اندلس بود. با فروپاشي امويان و پيشروي مسيحيان پس از فروپاشي دولت اموي و ظهور عصر ملوک الطوايف وحدت سرزميني کاملاً آسيب ديد و بحران هاي اجتماعي بربرها، متعالبه و حتي اعراب شدت گرفت و مسيحيان به راحتي پيش رفتند و در اين مسير از دشمني ملوک الطوايف با يکديگر بهره گرفتند. توصيف ابن کردبوس از اين دوره «واشتعلت بکل مکان النار» و سروده فقيه ابن عسال بهترين تصوير از اين دوره است؛

باتت قلوب المسلمين برعبهم فحماتنا في حربهم جبناء

جنگ بنوعباد با بربرهاي بنوزيري به خاطر غرناطه که با جانبداري آلفونس ششم از بنوعباد صورت گرفت و اراضي غرناطه و دژهايي در جنوب غربي جيان به مسيحيان واگذار شد يا نبرد بنو هود با بنوذوالنون در سال 436 ق با حمايت دولت هاي مسيحي و جدال بنو تجيب امراي سرقسطه با بربرهاي بنوزيري که با حمايت دولت هاي مسيحي شمال اسپانيا مثل برشلونه و ليون شکل گرفت و مردم سرقسطه امير دولت متبوع خود را به خيانت متهم کردند از آن نمونه است. وقتي ابوالعلي المامون خليفه موحدي به قصد تصاحب تخت خلافت از اندلس به مراکش آمد، از فرناندوي سوم پادشاه قشتاله خواست او را عليه مخالفانش کمک کند. فرناندو علاوه بر گرفتن چند دژ در اندلس، اجازه ساخت کليسا در مراکش را هم از موحدين گرفت. متعاقب آن پاپ اينوسان چهارم جانشين و فرزند مامون را به کيش مسيحيت دعوت کرد. اگرچه او نپذيرفت، اما در دوره پاياني موحدين، مسيحيان امتيازات ويژه يي در اندلس و مغرب الاقصي کسب کردند. از سوي ديگر ذهنيت مسيحيان از مسلمين، چه به علت برخوردهاي پيشين آنها و چه به خاطر تصوير تاريخي از اسلام انگيزه قوت بخشي بود تا دولت هاي مسيحي اسپانيا متحداً و با حمايت کليساي پاپ با تعقيب و خشونت نسبت به حذف مسلمانان اقدام کنند. از شکست سنگين اروپا در جنگ هاي صليبي به رغم دو قرن حضور در صفحات شرقي مديترانه چيزي نگذشته بود. اگرچه در ميان متفکران مسيحي بودند کساني مانند راجر بيکن که ترويج منطقي و مسالمت آميز تعاليم مسيحي را راه غلبه بر اسلام و مسلمين مي دانستند، اما آنچه بيشتر در حافظه تاريخي مسيحيان نقش بسته بود دکترين جهانگرد ايرلندي سيمون سيمرونيس در قرن 14 ميلادي بود که از مسلمين با اهانت ياد مي کرد يا نگاه شاعر انگليسي همان دوران به نام ويليام لنگلند که پيامبر اسلام را با جسارت و گستاخي نام مي برد. همانند نگاه ويليام صوري در کتاب تاريخ جنگ هاي صليبي اش که به رغم حضور زندگي در مشرق اسلامي و آشنايي نزديک با مسلمانان ناجوانمردانه از اسلام و مسلمين مي نويسد. اين نگرش ضداسلامي قرون وسطايي آنچنان گسترده و غالب بود که حتي زماني که اسقف مشهور اسپانيا به نام جان سگوويايي تصميم گرفت براي بررسي ماهيت الهي و آسماني به کمک يک اسپانيايي مسلمان ترجمه دقيقي از قرآن ارائه دهد، پس از مرگش در سال 1458 م و کمي پيش از سقوط اندلس، آن ترجمه به طور مرموزي ناپديد شد و اين خردمند سگوويايي نتوانست «مکتب مسالمت جويي» خود را در غرب مسيحي نهادينه کرده، شاگرداني اثرگذار بر جاي گذارد. بي شک فتح قسطنطنيه نگرش منفي حاکم بر غرب را تقويت کرد. پاپ «آئناس سيلويوس» که مقارن سقوط پايتخت روم شرقي بر اريکه کليساي بزرگ تکيه زده بود و ارشادات جان سگوويايي درباره ضرورت همزيستي مسالمت آميز اسلام و مسيحيت در او اثر نکرده بود، در نامه يي به سلطان فاتح عثماني او را به غسل تعميد و بازگشت به آيين عشاي رباني فرامي خواند تا با گروش به مسيحيت به بزرگ ترين مرد زمانه تبديل شود. اين نگاه قرون وسطايي حتي پس از رنسانس هم آنچنان اثر گذاشت که مارتين لوتر کشيش تجديدنظرطلب مغرب زمين هم با ترجمه يکي از بزرگ ترين آثار ضداسلامي در قرن 13ميلادي که در رد قرآن بود همان مسير را دنبال کرد. اهريمن پنداري مسلمين و ترکان عثماني آتش خشونت مسيحيان را شعله ور کرد. حاکمان مسيحي اسپانيا بي توجه به بخشي ديگر از واقعيت هاي تاريخي گذشته مانند همزيستي مسالمت جويانه مسيحيان در قلمرو اسلامي غرناطه يا حضور اجتماعي فعال آنان در دولت هاي اسلامي و انصاف و مروت مسلمين با آنها که برگرفته از آموزه هاي قرآني بوده، با حافظه تاريخي پرخطاي خود سلوک خصمانه اتخاذ کرده و حتي پس از اشغال کامل اندلس اجازه حيات به مسلمانان آن ديار ندادند.

*استاديار گروه تاريخ تمدن و ملل اسلامي دانشگاه الزهرا

ارجاعات در دفتر روزنامه موجود است.

منابع؛------------------------------

1- قرآن کريم

2- ابن اثير؛ الکامل في التاريخ، تحقيق علي شيري، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1408 هـ

3- اخبار مجموعه ( مولف ناشناخته )، تحقيق ابراهيم الابياري، قاهره (دارالکتاب المصري) و بيروت (دارالکتاب اللبناني )، 1410 ق

4- ابن خطيب غرناطي، الاحاطه في اخبار غرناطه، تحقيق محمد عبدالله عنان، قاهره، 1973 م.

5- اعمال الاعلام فيمن بويع قبل الاحلام، تحقيق لوي پروونسال، بيروت، 1956 م

6- ابن خلدون، مقدمه، ترجمه محمد پروين گنابادي، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1359 ش

7- ابن عذاري، البيان المغرب في اخبار الاندلس و المغرب، تحقيق لوي پروونسال و سي کولان، بيروت، دارالثقافه، 1983 م

8- ابن قوطيه، تاريخ افتتاح الاندلس، تحقيق ابراهيم الابياري، قاهره (دارالکتاب المصري ) و بيروت (دارالکتاب اللبناني )، 1402 ق.

9- بشتاوي عادل سعيد، الاندلسيون الموارکه دراسه في تاريخ الاندليسين بعد سقوط غرناطه، دمشق دار اسامه للنشر و التوزيع والطباعه، 1985 م

10- بيضون، ابراهيم الدوله العربيه في اسبانيه، بيروت، دارالنهضه العربيه، 1980 م

11- جيوسي، سلمي خضرا، الحضاره العربيه الاسلاميه في الاندلس، بيروت، مرکز دراسات الوحده العربيه، 1999 م (ج 2) و ترجمه فارسي آن، مشهد، بنياد پژوهش هاي آستان قدس رضوي 1380 ش با عنوان «ميراث اسپانياي مسلمان»

12- حتامله، محمد عبده، التنصير القسري المسلمي الاندلس في عهد الملکين الکاثوليکين، عمان، 1980 م

13- حومد، اسعد، محنه العرب في الاندلس، بيروت، 1980 م

14- ذنون طه، عبدالواحد، حرکه المقاومه العربيه الاسلاميه في الاندلس بعد سقوط غرناطه، بيروت، دارالمدارالاسلامي، 2004 م

15- تاريخ العرب و حضارتهم في الاندلس، بيروت، دارالمدار الاسلامي، 2004 م

16- در اسارت اندلسيه، بيروت، دارالمدار الاسلامي، 2004 م

17- زيري، امير عبدالله، کتاب التبيان، به اهتمام لوي پروونسال، قاهره، 1955 م

18- ژاندرون، ژولي سادا، تساهل در انديشه غرب، ترجمه عباس باقري، تهران، نشر ني، 1378 ش

19- ساسان پور، شهرزاد، فصلنامه تاريخ اسلام، قم، موسسه آموزش عالي باقرالعلوم، تابستان، 1384 ش، شماره 22

20- سالم، السيدعبدالعزيز، تاريخ المسلمين و آثار هم في الاندلس، بيروت، 1962 م

21- صميمي، مينو، محمد(ص) در اروپا، ترجمه عباس مهرپويا، تهران، انتشارات اطلاعات، 1382 ش

22- عنان، محمد عبدالله، تاريخ دولت اسلامي در اندلس، ترجمه عبدالمحمد آيتي، تهران، انتشارات کيهان

23- فرحات، يوسف شکري، غرناطه في ظل بني الاحمر، بيروت، 1402 ق

24- قرطبي، ابوالعباس، حوار الاديان في الاندلس، تحقيق احمد حجازي السقا، قاهره، مدبولي، بي تا

25- کاردياک، لويس، الموريسيکون الاندلسيون و المسيحيون، تعريب عبدالجليل التميمي، تونس، 1983 م

26- مسعد، ساميه مصطفي، التکوين العنصري للشعب الاندلسي و اثره علي سقوط الاندلس، قاهره، 1424 ه

27- المقري، احمدبن محمود، نفح الطيب من غصن الاندلس الرطيب، تحقيق احسان عباس و محمد محي الدين عبدالحميد، بيروت، دار صادر، 1986 م

28- مونرو، ت؛ جيمس. وثيقه اندلسيه عن سقوط غرناطه، ترجمه محمد عبدالله الشرقاوي بيروت، دارالهدايه

29- النشار، محمد محمود؛ دراسات في تاريخ الحروب الصليبيه في الاندلس، قاهره، 1424 هـ

30- نبذه العصر في اخبار ملوک بني نصر، تحقيق محمد رضوان الدايه، دمشق، دارالفکر، 1423 ق

31- نعنعي، عبدالحميد، دولت امويان در اندلس، ترجمه محمد سپهري، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1380 ش

32- يحياوي، جمال، سقوط غرناطه و ماساه الاندليسين 1610- 1492 م، الجزيره، دارهومه، 2004

33- Dozy. R: Spanish Islam. Trans by F.G. Stokes. London. 1913
عناوين اين صفحه
مسيح پيامبري که بايد باز شناخت
اندلس چگونه سقوط کرد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام