ناهيد طباطبايي

دو روز پيش، ساختماني در کوچه ما آتش گرفت. اين ساختمان سه طبقه است. طبقه دوم و نيمي از طبقه سوم کاملاً سوخت. ما را مجبور کردند خانه را ترک کنيم، چون به محل آتش سوزي خيلي نزديک بوديم. بنابراين طي دو ساعتي که بيرون خانه و در ميان جمعيت ايستاده بودم و با تن لرزان، نيمي از سرما و نيمي از هول، تماشا مي کردم و به حرف مردم گوش مي دادم، اين جملات را شنيدم.
يک خانم ميانسال با شلوار گرمکن و کفش پارچه يي؛ تازه مي خواستم از تخت خواب بيايم بيرون که صداي انفجار شنيدم. برگشتم طرف پنجره ديدم آسمان سياه است. نمي دانم چطوري گاوصندوق را خالي کردم و پريدم بيرون.
يک خانم جوان بچه به بغل؛ من اصلاً هيچ شماره تلفني يادم نمي آمد. نه آتش نشاني، نه پليس و نه هيچ جاي ديگر. فقط به شوهرم تلفن زدم و گفتم به آتش نشاني زنگ بزند.
دو جوان که به طرز شگفتي همزمان حرف مي زنند، با ذوق بسيار؛ پيرمرده از توي بالکن پريد توي بغل ما. ما ديديم آتش دارد از پنجره ها مي زند بيرون و اين بدبخت ايستاده لب بالکن.
زني چادري، با دهان بند طبي؛ خانم من نمي آيد بيرون. من کارگرش هستم. هر چي بهش مي گويم الان سقف مي آيد پايين، گوش نمي دهد.
زن اول؛ چه کار مي کند؟
زن چادري؛ دارد جمع وجور مي کند.
يک مرد رهگذر؛ بيچاره پيرمرد تمام پشتش سوخته. پيرمردي با دو نان سنگک؛ حالا از کجا شروع شده؟
يک رهگذر ديگر؛ نمي دانيم.
اولي؛ حتماً توي خانه جوان نداشتند، وگرنه به اين جا ها نمي کشيد.
ديگري؛ انگار فقط يک زن و شوهر پير هستند.
دو جوان، با ذوق کمتر؛ پيرمرده را ما نجات داديم.
مامور آتش نشاني؛ اين ماشين مال کيه جلوي در؟
زن صاحبخانه؛ واي واي، تلفن بزنيد به اورژانس. شوهرم سوخته.
همسايه روبه رو؛ مي گويند بخاري آتش گرفته، آب ريخته اند رويش، يک دفعه شعله کشيده.
همسايه کناري؛ واي الان خانه ما هم مي سوزد، چرا خاموش نمي شود.
زن اولي؛ ولي واقعاً آتش نشاني زود رسيد، دم شان گرم.
زن دوم؛ نگاه کن، دختره را، از پنجره روبه رو دارد فيلمبرداري مي کند.
زن اولي؛ بابا، عجب آدم هايي پيدا مي شوند.
مردي با صورت سياه و پاي لنگ؛ هر چي فرياد زدم کسي به دادمان نرسيد. مجبور شدم سه متر بپرم پايين.
زن چادري؛ اي واي خانم چرا نمي آيد بيرون؟ الان سقف روي سرش خراب مي شود.
زن صاحبخانه؛ تلفن بزنيد به اورژانس.
زن اولي؛ آمده، پشت ماشين آتش نشاني است.
صاحبخانه؛ واي واي، شوهرم سوخت.
همسايه کناري؛ چرا خاموش نمي شود. الان اتاق خواب ما هم آتش مي گيرد.
مامور آتش نشاني؛ لطفاً برويد کنار. برويد کنار. مگر سينماست.
زن چادري؛ خانم من بيرون نمي آيد. من کارگرشان هستم. امروز صبح آمدم براي نظافت.
زن اولي؛ حالا فهميدم کي زباله اش را مي گذارد دم در خانه ما. نگاه کن سر صبحي دو تا کيسه گذاشته اند دم در ما.
زن دومي؛ معلوم نيست چي بوده. هر کي يک چيزي مي گويد. اما خودش گفت که شوفاژ ندارند.
زن ساکن طبقه سوم؛ پاي شوهرم شکسته. نمي دانيد با چه بدبختي من و دخترمان را از پشت بام برد روي بالکن همسايه بغلي.
زن اول؛ حالا کجاست؟
زن ساکن طبقه سوم؛ توي آمبولانس. دارد اکسيژن مي گيرد. هر چي داد زديم فايده نداشت. به چند جا زنگ زديم.
دو جوان با نوميدي؛ به خدا پيرمرده را ما نجات داديم.
همسايه کناري؛ خدا را شکر. خاموش شد. الان تمام زندگي ما هم مي سوخت.
مامور آتش نشاني؛ بابا برويد کنار، بگذاريد به کارمان برسيم. برويد خانه هايتان.
مامور اورژانس؛ يک دمپايي بدهيد به اين پيرمرد. بگذاريد آمبولانس بيايد جلو.
زن اولي؛ مي گويند طلا هايشان سمت چپ کمد ديواري است.
زن دومي؛ دارد مي آورد. بيچاره ماموره هم صورتش سوخته.
زن اولي؛ بيچاره تمام زندگي اش سوخت.
زن دوم؛ خدا را شکر کسي نمرد. بقيه اش درست مي شود.
زن چادري به صاحبخانه؛ خانمم گفت بياييد آنجا تا ببينيم چه کار بايد کرد.
زن صاحبخانه، پتو به دوش، جعبه سياهي را زير بغل زد و لنگ لنگان به طرف خانه رفت. زير لب به نجوا مي گفت؛ شوهرم را کجا بردند؟ شوهرم را کجا بردند؟