پنج شنبه، 5 دي 1387 - شماره 1852
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
تهراني ها-قسمت 31
چشم انداز چشمگير -1


اميرحسين خورشيدفر


بعدها فکر کرد از خيلي زودتر هيجان داشته است. چيزي که احتمالاً « چشمگير» بود از صبح ذهنش را اشغال کرده بود. وقتي صبح در اتوبان مي راند روي واژه چشمگير مکث کرد. چيزهاي چشمگير. يکي از چيزهاي چشمگير زندگي اش چيزي که اگر مي خواستند اين روز زندگي اش را به يک تصوير ساده تبديل کند حتماً بايد نشاني از آن هم مي بود سفيدي گرانقيمت توي جيبش بود. اما وقتي به دفتر رسيد چشمگيري ها را موقتاً فراموش کرد. ساعت دو مهمان هايش رسيدند. دو نفر آمدند و چهل دقيقه بعد يکي ديگر هم اضافه شد. همکاران ديگرش رفته بودند. قرار پنجشنبه بعدازظهر يک مورد غيرعادي و عجله يي بود. ساعت پنج، شرشان را کم کردند. مثل بيشتر وقت ها جلسه راضي کننده نبود. مدت کوتاهي به اين فکر کرد که هرچه پيش رفتند اوضاع بدتر شد. از او هم خوششان نيامد. عنق بازي درآورد. از همان اول روي يکي تمرکز کرد و فکر کرد نفرت انگيز و عوضي است. بعد از سال ها دوباره مي توانست با خيال راحت به اين و آن بگويد؛« عقده يي» و به نظرش موقعيت حالايش طوري بود که تفاوت عقده يي گفتنش را با يک جوان آس و پاس نشان بدهد. مسلماً مقصر واقعي خودش بود. هيچ جلسه يي باعث نمي شد که او با آنها؛ همه شان، همه کارفرماها دوست تر شود. از نظر حامد عطار در کار کردن فقط يک مشکل واقعي وجود داشت. هميشه بايد وانمود مي کرد که گرفتن اين پروژه برايش اهميت ندارد، فعلاً سرگرم کارهاي مهم تري هستند و در عين حال طرف نبايد پس مي نشست، تقريباً هيچ وقت موقعيتي را تجربه نکرده بود که يک موقعيت کاري حياتي نباشد. با سيگار روشن توي دفتر چرخ زد. يک رفيق ديوانه برايش اس ام اس زد؛ «چرا توي خواب دما وجود نداره؟» اما حواس حامد عطار به خطوط گرانقيمت سفيدرنگ روي ميزش بود. ده دقيقه به خودش فرصت داد. روي کاناپه دراز کشيد. درپوش فکرهاي حياتي و فوري را گذاشت. بهاره گفته بود صبح فردا راه بيفتد. گفته بود شبانه نيايد. از چهارشنبه باران ريز در ويلاي کوهستاني اجازه نداده بود بيرون بروند. چشم هايش را بست و دو ساعت بعد با زنگ در بيدار شد. از اتاقش که بيرون آمد شيدا منشي شان را ديد که در ورودي ايستاده. اين شيدا با آني که صبح ديده بود خيلي فرق مي کرد. زود يادش افتاد که شيدا امشب قرار است برود جشن تولد دختر خواهرش. پرسيد؛ « چن سالشه مگه؟»

شيدا رفت پشت ميز. کليدش را جا گذاشته بود. براي همين ساعت هفت پنجشنبه آمده بود تا دفتر. حامد گفت سرو وضعش خيلي اساسي تر از جشن تولد يک دختر بچه سه ساله است. گفت به نظرش حيف است. شيدا منشي جديدشان بود. حامد عطار معتقد بود در همين مدت کوتاه مودش را پيدا کرده. و حالا که در ساعت تعطيلي مي ديدش افسوس خورد که وقت بيشتري را صرف مطالعه مود او نکرده. شيدا رفت توي آشپزخانه. گفت مي خواهد قهوه فوري درست کند. يک جوري معلوم بود يا به چشم حامد آمد که واقعاً متاسف است پنجشنبه شبش را بايد در مهماني يک دختربچه سه ساله بگذراند. رفت سراغ خطوط سفيد و حرف هايش را مضمضه کرد. يک سيگار آتش کرد و وقتي برگشت شيدا هم آمده بود. شيدا زنگ زد به آژانس. حامد عطار حتي يک لحظه هم نگران نشد. آژانس ماشين نداشت. دخترک بايد خودش را به فرمانيه مي رساند. حامد عطار گفت مي رساندش.
از خودم تا همه
آتش نشاني125
ناهيد طباطبايي

دو روز پيش، ساختماني در کوچه ما آتش گرفت. اين ساختمان سه طبقه است. طبقه دوم و نيمي از طبقه سوم کاملاً سوخت. ما را مجبور کردند خانه را ترک کنيم، چون به محل آتش سوزي خيلي نزديک بوديم. بنابراين طي دو ساعتي که بيرون خانه و در ميان جمعيت ايستاده بودم و با تن لرزان، نيمي از سرما و نيمي از هول، تماشا مي کردم و به حرف مردم گوش مي دادم، اين جملات را شنيدم.

يک خانم ميانسال با شلوار گرمکن و کفش پارچه يي؛ تازه مي خواستم از تخت خواب بيايم بيرون که صداي انفجار شنيدم. برگشتم طرف پنجره ديدم آسمان سياه است. نمي دانم چطوري گاوصندوق را خالي کردم و پريدم بيرون.

يک خانم جوان بچه به بغل؛ من اصلاً هيچ شماره تلفني يادم نمي آمد. نه آتش نشاني، نه پليس و نه هيچ جاي ديگر. فقط به شوهرم تلفن زدم و گفتم به آتش نشاني زنگ بزند.

دو جوان که به طرز شگفتي همزمان حرف مي زنند، با ذوق بسيار؛ پيرمرده از توي بالکن پريد توي بغل ما. ما ديديم آتش دارد از پنجره ها مي زند بيرون و اين بدبخت ايستاده لب بالکن.

زني چادري، با دهان بند طبي؛ خانم من نمي آيد بيرون. من کارگرش هستم. هر چي بهش مي گويم الان سقف مي آيد پايين، گوش نمي دهد.

زن اول؛ چه کار مي کند؟

زن چادري؛ دارد جمع وجور مي کند.

يک مرد رهگذر؛ بيچاره پيرمرد تمام پشتش سوخته. پيرمردي با دو نان سنگک؛ حالا از کجا شروع شده؟

يک رهگذر ديگر؛ نمي دانيم.

اولي؛ حتماً توي خانه جوان نداشتند، وگرنه به اين جا ها نمي کشيد.

ديگري؛ انگار فقط يک زن و شوهر پير هستند.

دو جوان، با ذوق کمتر؛ پيرمرده را ما نجات داديم.

مامور آتش نشاني؛ اين ماشين مال کيه جلوي در؟

زن صاحبخانه؛ واي واي، تلفن بزنيد به اورژانس. شوهرم سوخته.

همسايه روبه رو؛ مي گويند بخاري آتش گرفته، آب ريخته اند رويش، يک دفعه شعله کشيده.

همسايه کناري؛ واي الان خانه ما هم مي سوزد، چرا خاموش نمي شود.

زن اولي؛ ولي واقعاً آتش نشاني زود رسيد، دم شان گرم.

زن دوم؛ نگاه کن، دختره را، از پنجره روبه رو دارد فيلمبرداري مي کند.

زن اولي؛ بابا، عجب آدم هايي پيدا مي شوند.

مردي با صورت سياه و پاي لنگ؛ هر چي فرياد زدم کسي به دادمان نرسيد. مجبور شدم سه متر بپرم پايين.

زن چادري؛ اي واي خانم چرا نمي آيد بيرون؟ الان سقف روي سرش خراب مي شود.

زن صاحبخانه؛ تلفن بزنيد به اورژانس.

زن اولي؛ آمده، پشت ماشين آتش نشاني است.

صاحبخانه؛ واي واي، شوهرم سوخت.

همسايه کناري؛ چرا خاموش نمي شود. الان اتاق خواب ما هم آتش مي گيرد.

مامور آتش نشاني؛ لطفاً برويد کنار. برويد کنار. مگر سينماست.

زن چادري؛ خانم من بيرون نمي آيد. من کارگرشان هستم. امروز صبح آمدم براي نظافت.

زن اولي؛ حالا فهميدم کي زباله اش را مي گذارد دم در خانه ما. نگاه کن سر صبحي دو تا کيسه گذاشته اند دم در ما.

زن دومي؛ معلوم نيست چي بوده. هر کي يک چيزي مي گويد. اما خودش گفت که شوفاژ ندارند.

زن ساکن طبقه سوم؛ پاي شوهرم شکسته. نمي دانيد با چه بدبختي من و دخترمان را از پشت بام برد روي بالکن همسايه بغلي.

زن اول؛ حالا کجاست؟

زن ساکن طبقه سوم؛ توي آمبولانس. دارد اکسيژن مي گيرد. هر چي داد زديم فايده نداشت. به چند جا زنگ زديم.

دو جوان با نوميدي؛ به خدا پيرمرده را ما نجات داديم.

همسايه کناري؛ خدا را شکر. خاموش شد. الان تمام زندگي ما هم مي سوخت.

مامور آتش نشاني؛ بابا برويد کنار، بگذاريد به کارمان برسيم. برويد خانه هايتان.

مامور اورژانس؛ يک دمپايي بدهيد به اين پيرمرد. بگذاريد آمبولانس بيايد جلو.

زن اولي؛ مي گويند طلا هايشان سمت چپ کمد ديواري است.

زن دومي؛ دارد مي آورد. بيچاره ماموره هم صورتش سوخته.

زن اولي؛ بيچاره تمام زندگي اش سوخت.

زن دوم؛ خدا را شکر کسي نمرد. بقيه اش درست مي شود.

زن چادري به صاحبخانه؛ خانمم گفت بياييد آنجا تا ببينيم چه کار بايد کرد.

زن صاحبخانه، پتو به دوش، جعبه سياهي را زير بغل زد و لنگ لنگان به طرف خانه رفت. زير لب به نجوا مي گفت؛ شوهرم را کجا بردند؟ شوهرم را کجا بردند؟
داستانک
تارانتينو
سروش صحت

خانم مسني روي صندلي جلو چرت مي زد. من و دختر جواني عقب تاکسي نشسته بوديم و منتظر بوديم يک نفر ديگر سوار شود تا تاکسي راه بيفتد. پسر جواني آمد و کنار دختر نشست. دختر با ديدن پسر جوان عصباني شد و گفت؛ «اينجا چي کار مي کني؟ چرا دست از سرم برنمي داري؟» پسر گفت؛ «مي خوام باهات حرف بزنم.» دختر گفت؛ «من هيچ حرفي با تو ندارم، ديگه تموم شد. آقاي راننده اينو بندازين پايين.» پسر گفت؛ « فقط دو دقيقه.» دختر گفت؛ «نيم دقيقه هم حرف نمي زنم.» پسر گفت؛ «مثل اينکه زبون خوش حاليت نمي شه.» تفنگي از جيبش درآورد و به طرف دختر نشانه گرفت. دختر گفت؛ «براي من تفنگ درمياري؟» و بلافاصله از کيفش تفنگي درآورد و به طرف پسر شليک کرد. پيرزن که از صداي تيراندازي بيدار شده بود، عصباني شد کلتش را درآورد و شروع به تيراندازي کرد. راننده تاکسي فرياد زد؛ «تو تاکسي من؟» و خودش هم اسلحه اش را درآورد و تند تند شروع به چکاندن کرد. ديدم اوضاع خيلي ناجور است، مجبور شدم مسلسلم را بيرون بکشم. آنقدر تيراندازي کرديم تا همه تيرهايمان تمام شد. شانس آورديم که گلوله يي به کسي نخورد. پسر گفت؛ «به جاي اين کارها بذار دو دقيقه باهات حرف بزنم. » دختر چيزي نگفت. پسر گفت؛ «خواهش مي کنم.» دختر گفت؛ «حيف که دوستت دارم. آقاي راننده ما پياده مي شيم.» راننده ايستاد و آنها پياده شدند. پيرزن لبخندي زد و گفت؛ «جوونيه ديگه.» به تاکسي نگاه کردم، تمام بدنه اش سوراخ سوراخ شده بود. دختر و پسر جوان قدم زنان دور مي شدند.
عناوين اين صفحه
چشم انداز چشمگير -1
آتش نشاني125
تارانتينو

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام