پنج شنبه، 5 دي 1387 - شماره 1852
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت وگو با عليرضا پنجه يي
به نسل شما دروغ گفته اند


علي حسن زاده

عليرضا پنجه يي از شاعران نوگراي ايران است. در کارنامه ادبي او آثاري همچون مجموعه شعر سوگ پاييزي (1357)، همنفس سروهاي جوان (1366)، آن سوي مرز باد (1370)، برشي از ستاره هذياني گزينه شعر گيلان (1374) نشر مرواريد، عشق اول چاپ اول (1383) چاپ دوم(1385) ، پيامبر کوچک (1378)، شب هيچ وقت نمي خوابد (1387) همچنين سابقه سردبيري در نشريات؛ گيلان زمين، معين، گيله واي ادبي و عضويت در شوراي سردبيري هنر و ادبيات کادح و دبير ادبيات گيلان امروز، هاتف و... ديده مي شود.

---

- گسستي بين مخاطبان و شعر امروز ما اتفاق افتاده است که اين گسست منجر به ايجاد بحراني با عنوان «بحران مخاطب» شده است. آيا مواجه شدن شعر امروز با «بحران مخاطب» مبداء تاريخي دارد؟

هر آفرينه هنري و ادبي پس از تولد به چالش گرفته مي شود و سپس لذت و زيبايي متن آن از نهفتگي به برهنگي رخ مي نمايد، از سويي کار آفرينشگران عرصه هنر و ادبيات (در اينجا شعر و داستان) از منبع ويژه الهام و «جوشش» سرچشمه مي گيرد و با هماهنگي «کوشش»، يعني تلاش براي برخورداري از دانش باروري، کاناليزه شده و به سوي نهالي که کاشته هدايت مي شود. و نهال اين چنين قد مي کشد و به هيئت درخت تناوري مي بالد که يا ثمره اش سايه گسترده اش مي شود يا ميوه هاي پربارش. سير صحيح اين فرآيند مي تواند روند محتوم آفرينش در عرصه هنر و ادبيات و از آن جمله شعر باشد. يعني بودن جîنîم و ذات (شرايط اقليمي هويت چشمه) و پس از آن فراهم آمدن شرايطي که چشمه سر باز کند و منشاء الهام يا «آن» فوران فراهم آيد. نشده به نقاشي بگوييد طرحي از فلان سوژه بزن و او بگويد حسش («آن»ش) نيست؟ اگر بپذيريم نقاش جنمش را داشته اما در آن لحظه جوشش نمي تواند با کوشش هماهنگ عمل کند و اندوخته حواس چندگانه ياراي از قوه به فعل آمدن را ندارد. او مي تواند براساس ممارست و کسب تجربيات (کوشش) در همان لحظه هم طرحي از چهره بزند (تلقي رفتار و کار کارمندي از هنرمند) اما تفاوتش به واسطه نبود حس و «آن» با لحظه يي که حسش از قوه به فعل مي آيد، همان مصداق برخي شعرهاي باري به هر جهت مي شود که فقط کورکورانه مد روز ادبي در آنها رعايت مي شود. اگر برخورداري از کوشش (فراگرفتن فن شاعري و به دست آوردن آرايه ها و شيوه هاي نو تر از نو شعري) را در کار شاعري بر جوشش ارجح بدانيم بنابراين مي توانيم انتظار داشته باشيم هر صاحب کرسي ممتاز ادبيات در دانشگاه بتواند بهتر از شاعران بزرگ شعر بگويد. اگر شما براي ارائه يک اثر علمي نيازمند آناليز و اثبات مفيد بودن و مضر نبودن باشيد و پس از آن و قبل از ثبت اثر بايد مفيد بودن و مضر نبودن آن را بر حيوانات اثبات کنيد و سپس براي استفاده توسط انسان چند سال هم آن را مورد آزمون قرار دهيد تا بتوانيد آن اثر يا کالاي علمي را به بازار عرضه کنيد، در توليدات علوم انساني به ويژه شعر بايد بر عکس آن عمل شود، در واقع امضاي شما به نوعي تماماً گواه اصالت، پذيرش و استاندارد بودن شعر نزد شماست و بلافاصله پس از عرضه آن به بازار هنر و ادبيات در معرض قضاوت خوانندگان، مخاطبان و منتقدان قرار مي گيرد. گفتم خواننده سپس مخاطب و پس از آن دو، منتقد؛ چرا که براي هر کدام از اين مصرف کنندگان آفرينه شعري تعريف خاص خود لحاظ شده که متاسفانه غالباً بين کاراکتر و شخصيت آنها اختلاط صورت مي گيرد حالا مي رسيم به گزاره «بحران» و «مخاطب». اگر «خواننده» يک شعر را بشود همه اعضاي يک جامعه مفروض داشت «مخاطب» خاص است يعني مورد خطاب تو يا به تعبير دکتر معين در لغت نامه اش؛ «کسي که با او سخن گفته شود، طرف خطاب. روبه رو سخن گوينده؛ مورد خشم و عتاب». بنابراين مخاطب هنگام خطابه مخاطبه است و از پيش مورد خطاب؛ (در اينجا شعر) به قصد او ارائه مي شود. همچنين اين واژه نوعي خشم و عتاب بين طرفين رو در رو غبخوان دو باور ف را در نهاد خود به چالش مي گيرد و اما بحران همان جا چنين معني شده است؛ «تغييري که در تب در مريض پديد آيد، شديدترين و ناراحت ترين وضع مريض در حالت تب، يوم بحران» و سپس در مقابل بحراني نوشته شده؛ «منسوب به بحران 1- تغيير حالت و آشفتگي مريض 2- وضع غيرعادي در امري از امور مملکتي» و آنچه که ما مي توانيم از بحران مراد کنيم همان وضع غيرعادي و آشفتگي است. حال در ترکيب «بحران مخاطب» منظور گويا نيست آيا خواننده عام است يا مخاطب که خاص تر است؟ آيا مخاطب يک اثر متاثر از وضعيت پست مدرن که مدام آثاري اين چنين را دنبال مي کند با مشاهده يک اثر پست مدرنيستي دچار آشفتگي مي شود؟ که اگر بشود لابد از پست مدرنيسم درک غلطي داشته، يا اثري به اشتباه يا به عمد و از سر جهل آفرينشگر آن به عنوان پست مدرنيستي به خورد طرف داده شده، و اينکه کدام آدم زباندان و فهيمي مي تواند آفرينه هاي مطرح شده در ايران را با عنوان پرطمطراق پست مدرنيستي، يک آفرينه پست مدرنيستي اطلاق کند. باور کنيد به نسل شما دروغ گفته اند.

- ريشه اين تلقي هاي غلط را از کجا مي دانيد؟

چون ما اصولاً ملتي هستيم که آنچه خود داريم را شکر نمي گزاريم اما هر آنچه بيگانه (غرب) دارد را روزآمد مي شمريم. شاعر جوان هنوز يک دور مولانا، حافظ، سعدي، خيام، نيما، شاملو و... را نخوانده مي رود سراغ ليوتار و رولان بارت. مي خواهد از روابط بينامتني، پلي فونيک (چندصدايي)، سفيدخواني و گريز از مرکز شعر سر درآورد، در حالي که هنوز سهروردي را نمي شناسد، شيخ روزبهان، شيخ خرقاني، ابن سينا، شبستري نخواند يا هگل و نيچه که در فرهنگ ما بيشتر شناخته شده اند، و ملموس ترند. فکر نمي کنيد تام و جري با موش و گربه عبيد زاکاني ما خويشاوندي داشته باشد؟ رستم شاهنامه اين روزها در هاليوود تبديل به آرنولد شده، و چراغ جادو بدل به ماشين زمان و در هري پاتر ردش ديده مي شود، در واقع ما مصداق آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي کرد شده ايم از ديگرسو يک اصل مهم ديالکتيکي مدام فراموش مي شود و کسي هم نيست ميزان تاثير منفي اين فراموشي را گوشزد کند؛ و آن تحليل مشخص از شرايط مشخص است، اين يکي از دندانه هاي شاه کليد شاعر بايد باشد، بسياري از رشته ها و آرايه هاي علوم انساني مانند داستان، فلسفه، نمايش و... در شعر ورود کرده و دليلي هم براي ممانعت از آن نيست چرا که شعر موزه جواهرات جادويي است اما هر جواهري به هر آرايش و لباسي که نمي خورد. اين خورند توسط شاعر تعيين مي شود که غالباً عدم موازنه بين عرضه و تقاضا و سطح عرضه و تقاضا موجب مشکلاتي در بازار شعر مي شود. من در دفتر شعر و وبلاگم مي توانم آزمون و خطا کنم و شعرهاي تجربي بگويم اما در ارسال آن براي چاپ در نشريات و کتاب شعرم بايد آنچه که توانسته بين رضايت شاعر و علاقه مندان به شعر وجوه مشترک ايجاد کند را به چاپ بسپارم. از نکات آسيب شناسي ديگر رسانه هاي نوظهور و سهل الوصول تر است راديو از تلويزيون و هر دو از ماهواره کم مي آورند. جهان شتابنده نو مي شود و بحران کمي و کيفي جذب علاقه مندان به شعر و شاعري در گرو پارامترها و عناويني است که به شرايط و مناسبات مختلف دخيل در توليد شعر بستگي دارد. بنابراين پيشنهاد مي شود گزاره «بحران در (بازار يا عرصه) شعر»جانشين اين آسيب شناسي شود. تا آنجا هم که مطلعم اين بازار بد فرآيند همان شتاب فزاينده است که هرگز براي مثال شرکت سوني براي بازار بد فروش ويدئو گله نمي کند و وابسته به توليد صرف آن نيست، آنها بلافاصله با دريافت نياز بازار که در دايره عرضه و تقاضا حياتي است، دستگاه جديد سي دي عرضه مي کند. واضح است چرخه مناسبات جهان نو با درنگ ما از حرکت باز نخواهد ايستاد. بنابراين بهتر است بگويم ادبيات مدرن و پسامدرن ( که مي تواند همه گرايش هاي پس از دوره مدرنيستي را در خود گروه کند، هم از اين رو در پرس و گوي يزدان سلحشور با من در روزنامه ايران 13 آبان 1380 براي جلوگيري از تشدد پيشنهادهاي صد ساله اخير، پيشنهاد شده بود هرگونه جريان جديدي را از مقطع نيما در شعر معاصر تحت عنوان «شعر وضعيت» بناميم، آن پيشنهاد همان جا تئوريزه شده بود؛ يعني وضعيتي تازه نسبت به وضعيت تثبيت شده و عمر هر وضعيت در همان «دوره گذار»ش نهفته که تا ظهور وضعيت ديگر است.

- آيا شاعران در توليد اين بحران نقش دارند؟

بايد بيفزايم که کارکرد شاعران مورد نظر شما کارکردي عادي بوده است. يعني لابد کارکرد شاعران مورد نظر شما همان شاعران آوانگارد در دوره هاي مختلف بوده اند که از چنين هويتي برخوردارند، يعني بر وضع موجود؛ (شوريدگي و هويت دريايي را در توفان ديدن) و گرنه شاعران نوقدمايي که در گروه شاعران «شعر وضعيت» قرار نمي گيرند و در ساحل آرامش از درياي آبي سروده اند بي گناه و مصون از اين اتهامند. خواست نيما همان آشفته کردن ثبات و سنت شعري بوده، البته به قصد جانشين نمودن عمارت نو و نه عمارتي که فقط نام عمارت داشته باشد، او را با چنين تلقي مي توان سر منزل و مرد اول بحران شعر معاصر دانست و هر يک از شوريدگان بر شمرده را در پرسش اول، از پديدآورندگان شعر شاملويي تا موج نو، شعر حجم، موج ناب و جريانات شعري پس از انقلاب که از موج سوم آغاز مي شود الي آخر از متهمان اصلي بحرانند. چرا که آن گونه بحران ذاتي شعر آوانگارد و پيشروست.

- آيا عملکرد ناشران در توليد اين بحران تاثير گذار بوده است؟

منظور شما ناشران واقعي است يا «بنگاه هاي خدمات چاپ پول از شما کتاب از ما؟» چون ناشران حقيقي داراي يک گروه کارشناسان چاپ کتاب هستند، ناشران حقيقي از کارشناسان خود براي چاپ و حتي انتخاب شعرهاي يک کتاب تا به دست مخاطب برسد مشاوره مي گيرند در حقيقت آنها هستند که قالب تدوين را تشکيل مي دهند و کار شاعر بايد در اختيار گذاشتن تعداد قابل توجهي از شعرهايش باشد، شعور و مديريت ناشر در عرضه توليد فرهنگي ( کتاب) نقش انکارناپذيري مي تواند داشته باشد، چه بسا خوانندگاني که به نام توليدکننده کالاي فرهنگي چه شعر، چه داستان، چه رمان توجهي نمي کنند بلکه معيار آنها و سليقه شان به ناشر واگذاشته شده است. بنابراين نقش ناشر در اين ميان کليدي است، او مي تواند يک شاعر يا نويسنده آوانگارد و پيشرو را با انتخاب بد شعرهايش شاعري متوسط يا با انتخاب خوب درخور تامل معرفي کند. اين البته در مملکت ما استثنا است به جز چند ناشر حرفه يي بقيه همان نقش بنگاه هاي خدمات چاپ را ايفا مي کنند. به همين واسطه ممکن است يک شاعر خوب بد جلوه داده شود و علاقه مندان از بس کتاب هاي بي در و پيکر ديده اند سرگردان شده اند چرا که شناخت مرز سره از ناسره وقت گير است. در اين هنگام است که برخي کم استعدادها هم ادعا مي کنند اگر مميزي وزارتخانه ارشاد نبود ما چنين و چنان مي کرديم؛ ذکر اين نکته البته انکارکننده آثار درخشاني نمي تواند باشد که تيغ مميزي مانع انتشارشان شده است.

- نقش منتقدان در توليد اين بحران را تا چه حد مي دانيد؟

و اما کدام منتقد؟ منتقداني که بيشتر از نوک بيني شان نمي بينند؟ ما چند دسته منتقد داريم؛ 1- منتقدان اندکي که در جست و جوي شعر حقيقي هستند و غالباً وقت خود را براي معرفي نسل غيرتثبيت شده نمي گذارند. الف؛ دلالان ناشر، ب؛ دوستان کارگاهي و اهل گرمابه و گلستان برخي از شاعران، ج؛ منتقدان جوان و جست وجوگر و غيرباندباز که چهره هايي از آنها جسته گريخته در مطبوعات قلم مي زنند هرچند مطبوعات برخي از نقدهاي ايشان بر برخي شعرهاي شاعران اصيل را برنتابد. به راستي بايد گفت منتقدان با معرفي يک اثر اصيل به اندازه همان اثر به خود اصالت مي بخشند. يک منتقد با مطرح کردن يک شاعر در اصل خود را نيز مطرح و تثبيت مي کند. منتقدان ما جست وجوگر و جريان ساز نيستند و دنباله رو هستند.

- نظر شما نسبت به برپايي کلاس هاي آموزش شعر و کارگاه هاي شعر از سوي شاعران چيست؟

شايد بتوان گفت نخستين دايرکننده کارگاه شعر نيما بوده، نامه ها و ارزش احساسات او را که بخوانيم، درخواهيم يافت که پدر شعر نو فارسي خود بهترين نظريه پرداز و منتقد شعر نو بوده است. اين رسمي شد تا شاعران آوانگارد و پيشرو ما خود واضعان مانيفست شعري خود باشند و بعضاً به معرفي زواياي شعري خود بپردازند. البته نيما در ديدار خود با شاملو، نصرت و... به صورت رو در رو و گاه کارگاهي نيز شعرهاي آنها را مي خواند و آنها را مهندسي مي کرد. شاملو در مجله خوشه.

- و اسماعيل نوري علاء ؟

اسماعيل نوري علاء نيز در صفحات پاسخ به خوانندگان کارگاه شعر مکتوب را به راه انداخته بودند و البته کارگاه شعر حضوري شان به صورت رو در رو در دفاتر نشريات داير بود. نوري علاء بعضاً شعرهاي بلند شاعران را آن قدر اصلاح مي کرد تا قسمت هاي به جا مانده را با عنوان شعرک چاپ کند. بعد از انقلاب دکتررضا براهني که از تدريس در دانشگاه باز مانده بود در کلاس هاي خود به نقد و بررسي شعرهاي نوآمدگان مي پرداخت. خود من از دهه 60 تاکنون در کنار شعر به نقد و بررسي شعرهاي شاعراني که امروزه از چهره هاي آشناي شعر و نقد هستند پرداخته ام، باباچاهي و سيدعلي صالحي هم، حافظ موسوي و برخي از دوستان ديگر هم به اين کار پرداخته اند. در اين ميان مضافاً بر لطفي که چنين کارگاه هايي دارد بايد شديداً از پرورش نسخه هاي دوم و سوم مسوول کارگاه پرهيز شود. نوآمدگان عرصه شعر از لذايذ زندگي شان زده اند که خودشان در شعر کسي شوند من پنجه يي حق ندارم آنقدر خودستا باشم تا کوتوله پروري کنم. من افتخار مي کنم که غالب شاعراني که شعرهايشان را برايم مي خواندند مرا موجب رشد شعري شان مي دانند به هيچ وجه وامدار شعر من نيستند و اصلاً اساس کار من هميشه اين بوده که من چه کاره شده ام که شما داريد به شعر من نزديک مي شويد. پنجه يي دست دوم جايگاهي در ادبيات امروز ندارد، چرا که عرصه آنقدر تنگ است که چه بسا خود پنجه يي از قافله عقب بماند. من شنيده ام برخي از دوستان ما به جاي کوتاه کردن راه نوآمدگان نوچه پروري مي کنند. اين کاري غيرشرافتمندانه است، شاگرد خوب بايد بتواند با بهره از استاد خود سرتر شود، حسادت و منع آنها از رشد، نقض ماهيت معلمي است.
نقدي بر دفتر شعر «پيامبر کوچک» سروده «عليرضا پنجه يي»
شعر تصوير يا تصوير شعر
لادن نيکنام

به نظر مي رسد تمام کساني که با کلمه سر و کار دارند، با ساز و کار آن آشنا باشند؛ در ذات کلمه رازي نهفته است که شاعر يا نويسنده را درگير خود مي کند. بر اين راز نامي نمي توان نهاد. رازي است که شاعر را خصوصاً به دستکاري آن تشويق مي کند. شاعر با جادوي واژه در ارتباط مستقيم است. مسحور آن مي شود حتي مي تواند در زماني درازتر اسيرش شود. معناهاي شاعرانه در اختيار امکان ها يا گزينه هاي متفاوت براي نشستن در سطرهاي شعر قرار مي گيرند. اين گزينه ها گاه به نفع شعر منجر مي شوند گاه به ضررش. اصلاً شايد کار هنري امري تجربي است که در سايه آزمون و خطا به شکل متکامل خود نزديک مي شود. آن رازي که از آن سخن رفت در ميان کلمه ها جابه جا مي شود. معناهاي مختلف خلق مي کند و حاصل شعري است با طيف رنگ هاي گوناگون. اين رنگ ها بر بوم ذهن شاعر و مخاطب نشسته، با هم درآميخته و در بهترين حالت به هماهنگي يا کمپوزيسيون فرمي مي رسند. شايد به همين دليل است که ميان شعر و نقاشي ارتباط نزديکي وجود دارد. در اين حالت شاعر لزوماً به خلق تصويرهاي اثرگذار نمي انديشد. او به اين نتيجه رسيده است که در سايه کشف راز و ارتباط ميان واژه هاست که مفهوم و رنگ جديدي در شعر خلق مي شود. اين گونه شعري به معنا در درجه اول نمي انديشد بلکه بيشتر به ارائه مفاهيم متنوع در هر سطر مي پردازد. شعرهايي از اين دست بيشتر شبيه کلاژ هستند. تکه هايي از يک يا چند معنا که در بندهاي مختلف متن تسري يافته اند. مخاطب هميشه نمي تواند با تمام اين بندها ارتباط برقرار کند بلکه پس از به پايان بردن خوانش يک شعر، با حسي گنگ تنها مي ماند. مي تواند ذهن خود را با يک تکه از شعر همسو کند، مي تواند خودش به متن وارد شود و تکه يي را به شعر بيفزايد. کلمات در فرمي جديد در محور جانشيني و همنشيني قرار مي گيرند. در شکل افراطي تر يا تجربي تر شاعر درگير بازي با کلمات مي شود. از جدول يا شکل هاي نقاشي شده يا همان نگاره ها در متن استفاده مي کند. شاعر به ظرفيت هاي پنهان شعر مي خواهد نزديک شود. نمي خواهد تجربه هاي ديگران را که به تثبيت رسيده است، تکرار کند. او براي شعر به تعريف هاي کهن اعتقادي ندارد. شايد حتي يک تعريف مشخص براي شعر هم قائل نيست. شعر را واجد ظرفيتي مي داند که مي تواند به هر شکلي - دقت کنيد - به هر شکل يا فرمي ارائه و اجرا شود. حتي اگر در اين مسير، شاعرانگي هم در سايه فرم قرار گيرد، اهميتي ندارد. اين شکل ها در شعر معاصر جهان هم ديده مي شود. بيشتر شاعران اين نوع نگرش، هنجارگريزند. عادت شکن هستند و از تکرار مفاهيم احساسات مآبانه مي پرهيزند. شعرهاي «عليرضا پنجه يي» در دفتر «پيامبر کوچک» که به تازگي به چاپ رسيده است، نعل به نعل با تعريف هايي که ارائه شده منطبق نيست. اتفاقاً پنجه يي در شعرهايش حس شاعرانه جريان دارد؛ حس تکرارشونده يي به نام تنهايي. يک نوع تنهايي جبري که در قالب بازي هاي فرمي و تجربي ديده مي شود. شايد شاعر دفتر «پيامبر کوچک» در نگاه اول به نظر رسد که صرفاً درگير همين بازي هاي فرمي است. حتي بگذاريد از عنوان «بازي هاي فرمي» صرف نظر کنيم و نامش را بگذاريم «فرم هاي تجربي».

اما همين فرم هاي تجربي هم در دفتر مساله اصلي شاعر نيست. شايد او به جاي کلمه زنجير، تصوير زنجير را کشيده است و حتي به جاي آوردن نام «صادق هدايت»، تصوير او را نقاشي کرده باشد اما اين به معناي پرهيز از نزديکي به معناي اين اسم ها يا واژه ها نيست بلکه به گمانم (اين را بگذاريد به حساب يک نوع تفسير شخصي). شاعر مي خواسته روي يک اسم يا شيء تاکيد بيشتري کند. مي خواسته توجه مخاطب را نسبت به يک سطر جلب کند. اما يک مخاطب فرضي با پيشينه مطالعاتي قابل درنگ، لزوماً به اين شعرها واکنش مثبت نشان نخواهد داد. لزوماً به آن بيشتر توجه نخواهد کرد. اما اين رويکرد به واقع سليقه يي است. مخاطب ديگري که به سطرهاي تصويري مي رسد اتفاقاً بيشتر درنگ مي کند. بيشتر به درک و دريافت شاعرانگي نائل مي آيد. بيشتر درصدد برسازي مفهومي است که حاصل همپوشاني واژه و تصوير است. خودش به ناچار وارد متن مي شود. تصوير زنجير لزوماً به واژه زنجير منتهي نمي شود. حوصله هم ندارد که به پايان کتاب مراجعه کند تا معادل واژه يي يا معنايي تصوير زنجير را دريابد. شايد ترجيح دهد خودش معادلي براي يک تصوير مهيا کند و به اين طريق معنا يا درک يا دريافتي توسط مخاطب حاصل مي آيد که نتيجه ترکيب سه نوع ارائه است؛ يکي انتقال حس يا توصيف يا تصويري که به واسطه يک واژه منتقل مي شود. دوم حس و حدس و گمان و کلمه يي که مخاطب براي يک تصوير در ذهن مي سازد و سوم درک نهايي که مخاطب خود در ذهن اش مي سازد. اين سه روند اگر به شکل موفقي در هم آميزند و به يک حس ماندگار منتهي شوند، شاعر به مقصود و مرادش رسيده است. مثلاً در شعر «توگراف 2» در سطر پاياني شما مي توانيد از تصوير بادبادکي که به سيم هاي برق گير کرده است، معنايي دريافت کنيد که لزوماً با آنچه مدنظر شاعر بوده است، يکسان نباشد. اين تصوير مي تواند نشانه اسارت باشد يا نشانه تنهايي يا شکست، نه سرانجام رسيدن سرنوشت يک بادبادک. هرگاه شاعر از کلمه براي اين تصوير استفاده مي کرد، معنا لااقل تا حدي قطعي و روشن مي شد اما در اين حالت ما به مرزهاي عدم قطعيت در متن مي رسيم؛ مرزي که شاعر به واسطه تصوير مي سازد. پنجه يي در شعرهاي خود به ارزش تصوير مجرد در برابر تصوير کلامي اشاره مي کند؛ ارزشي که محل سوال يا مناقشه است. آيا شعر هرگاه به سمت نگاره ها حرکت کند به غايت آزادي اش نزديک تر شده است؟ آيا شعر مي تواند از هنجار کلام به ناهنجار تصوير حرکت کند؟ آيا تاثير تصوير در عصر رسانه بيش از اثرگذاري واژه ها است؟ حتي در شعرهاي ديگر که به شکل جدول ارائه شده اند، پنجه يي کارکرد واژه ها را به چالش مي کشد. در شعر «مربع تنهايي» وقتي مي گويد «کسي مرا صدا نزد» و بعد جاي کلمه ها و فعل را به هم مي ريزد، گويي هر بار مي خواهد به تنهايي عمق بيشتري دهد. به گمانم او حتي اگر اين مربع يا جدول را هم از ساختار شعر حذف مي کرد و صرفاً اين جمله را در شکل هاي مختلف در سطرهاي عمودي زير هم مي نوشت، باز هم مربع تنهايي اش ساخته مي شد. اما اين مربع با تمام شکل انحصاري و محدودش مي خواهد ارزش هر واژه را در شکل تنهايي اش يادآور شود. همين رويکرد در «مربع مدنيت» هم ديده مي شود. وقتي پنجه يي مي گويد «آدم سرسام اينجا مي گيرد» که باز اگر همين مربع يا جدول حذف شود، به نظرم حس سرسام گرفتن بهتر منتقل مي شود. دغدغه هاي فرمي و تجربي در شعرهاي دفتر پيامبر کوچک به نظر مي رسد گاه به نفع شعر تمام مي شود گاه به ضررش. مثلاً در شعرهايي مانند «صبح زندگي» يا «رفتن» شاعر ضمن رعايت قاعده ايجاز به جابه جا کردن فعل ها پرداخته است. اين جابه جايي در شعر «رفتن» سبب شده اولاً شعر قابل پيش بيني شود دوم آنکه مخاطب لزوماً از اين جابه جايي ها به حس پس پشت سطرها راه پيدا نمي کند. مخاطب غيرحرفه يي شعر حتي شايد گيج شود که اين تکرارها يا پس و پيش کردن ها چه هدفي را دنبال مي کند. هرچند اين نوع تجربه ها در شعر مولانا هم ديده مي شود. او هم در بسياري از غزليات خود تکه يي را تکرار کرده و از اين تکرارها غالباً مي توان معناهاي جديدي را مستفاد نمود. اما يادمان باشد که در شعر مولانا هرگز معنا تحت الشعاع فرم قرار نمي گيرد. شايد براي يک بيت يا دو بيت اين جابه جايي ها حرف اول را بزند اما در بيت بعدي به معنايي اشاره مي شود که هدف بازي هاي فرمي بيت هاي قبل بوده است. اين بيت ها معمولاً ريتم يا آهنگي را هم به وجود مي آورند که بر وجه زيبايي شناسانه فرم ارائه شده تاکيد مي کنند. اصولاً تکرار يا جابه جا کردن يک تکرار قاعدتاً به نوعي موسيقي تبديل مي شود. انتظاري که از شعر «رفتن» مي توان داشت حضور همين وجه موسيقايي است که بسيار کمرنگ است. تا حدي ديده مي شود اما به زحمت. اما در همين دفتر شعر «پيامبر کوچک» از گونه شعري است که به نظر مي رسد بسيار با ذائقه عمومي سازگار است. خود شاعر هم اشاره يي دارد در پايان شعر که حال و هواي اين متن بيشتر با مجموعه شعر «شب هيچ وقت نمي خوابد» سازگار است و با آن همخواني دارد اما به گمانم در همين شعر است که عليرضا پنجه يي قدرت خود را در ارائه تصاوير و مفاهيم غنايي و تغزلي ارائه مي کند. هر چند نمي خواهم خود را مخاطب واپسگرا بدانم و سعي کرده ام از شعرنگاره ها هم لذت ببرم اما لذتي که از خوانش مکرر اين شعر دريافت کردم، بسي بيشتر از شعرهاي ديگر بود. اين شعر به لحاظ ساختاري واجد موسيقي پنهاني است که با تصوير پرنده يي که در اين شاعر نهفته است، مناسبت دارد. شاعر دائماً يک گزينه را طرح و آن گاه رد مي کند. «تو»ي مورد خطاب شاعر بارها به نظرم عوض مي شود. تو مي تواند محبوب شاعر باشد يا خدايش يا «تو» درون خودش. و باز تاکيد بر مفهوم «تنهايي» در پايان بندي شعر نمود پيدا مي کند. زبان شعرهاي پنجه يي زبان دم دستي يا سرسري نيست. او از ترکيب هاي کهن به موقع استفاده مي کند. همچنان که هيچ واهمه يي ندارد که از فرم هاي نوشتاري جدي استفاده کند. پنجه يي شاعر شجاعي است. از تجربه شکست خورده هراسي به دل راه نمي دهد. مي داند که فرم ها بهانه هايي هستند تا همان شعر اتفاق بيفتد. حالا مي توان فرض کرد گاهي شعر اتفاق مي افتد و گاهي هم نه. گاه هم به زحمت رگه هايي ديده مي شود از عنصر ناب شاعرانه. مهم اين است که او شعر را جدي مي گيرد و در اين مسير حرکت مي کند؛ مسيري که ايستگاه هايش متنوع اند و لزومي هم ندارد که مسافران هر ايستگاه تکراري باشند. او در جست وجوي مسافران جديد است.
عناوين اين صفحه
به نسل شما دروغ گفته اند
شعر تصوير يا تصوير شعر

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام